شکيبايى و تعصب در اسلام

نقدى بر کشمکش روشن­گرى با شريعت‌سازى در ايران

 

فرشيد فريدونى

 

پس از فاجعه‌ى يازده سپتامبر، غرب دوباره به يک دشمن خارجى دست يافت و آن خلاء ايدئولوژيک که پس از فروپاشى "اردوگاه سوسياليستى" به وجود آمده بود، دوباره پر شد. با وجودى که اسلاميان در دوران جهان دو قطبى از همپيمانان کشور‌هاى مدرن سرمايه‌دارى به شمار مى‌رفتند و از قواى مخرب آن‌ها در برابر اهداف سياسى و جغرافيايى شوروى در خاور‌ميانه پشتيبانى مى‌شد، تحت شرايط موجود نقش نوينى يافتند. از اين پس، نه تنها اسلام يک دين تروريستى، غير منطقى، متضاد با دموکراسى و مدرنيت، ايدئولوژى نقض حقوق بشر، توجيه سرکوب زنان و متعصب قلمداد شد، بلکه افکار عمومى در اروپاى غربى به سلطه‌ى گفتمان "شکست طرح همزيستى فرهنگى" در آمد.

موجوديت عينى مهاجران شرقى، دولت‌هاى مدرن غربى را مجبور مى‌ساخت که ادغام اجتماعى آن‌ها را در صدر برنامه‌هاى سياسى و فرهنگى خود قرار دهند و براى نظارت و کنترل جماعات اسلامى حقوق فردى و شهروندى را محدود‌تر و جامعه‌ى مدنى را تنگ‌تر سازند. هم‌زمان اسلاميان بر استقلال فرهنگى و وحدت اخلاقى جماعات خويش متعصبانه پافشارى مى‌کنند، در حالى که هم‌زمان از شهروندان اروپايى درخواست شکيبايى در امور دينى و حمايت از موجوديت چند فرهنگى جامعه را دارند.

البته شکيبايى به معنى پذيرفتن نيست، بلکه بردبارى اجتماعى در برابر رفتار و کردار فردى، مبانى فرهنگى، ايمان دينى، ارزش‌هاى اخلاقى، اهداف سياسى و اعتقاد‌هاى فلسفى را معنى مى‌دهد که غير معمول هستند. از اين رو، انسان شکيبا با استفاده از معيار‌هاى ارزشمند "جهان درونى" خويش نسبت به وقايع مختلف، متنوع و متضاد "جهان بيرونى" واکنش مى‌کند. تشکيل معيار‌هاى ارزشمند نتيجه‌ى کشمکش مداوم "جناح خير خواه" با "جناح خودخواه" در "جهان درونى" انسان است. تفکيک اين دو جناح در روند تمدن و به صورت انتقال انگيزه‌هاى احساسى و علائق غريزى از "جهان بيرونى" به "جهان درونى" انسان ميسر مى‌شود. هر کسى که مى‌خواهد معتبر بماند بايد به اجبار به روابط مقبول اجتماعى تن دهد زيرا دولت قانونمند از يک سو و جامعه از طريق ارج‌يابى از سوى ديگر، انسان‌ها را منظبط مى‌کنند. به اين ترتيب، رفته رفته دست دين از "جهان درونى" انسان مجزا مى‌شود و انسان از تبعيت به عقلانيت مى‌رسد. از اين پس، عاطفه و غريزه به سلطه‌ى عقل در مى‌آيند و انسان روابط عشيره‌اى - احساسى را پشت سر مى‌گذاردـ تعادل شخصى، گفتمان منطقى و شکيبايى انسان نسبت به دگر‌انديشان و اديان ديگر نشانه‌ى توازن قوا ميان "جناح خير خواه" و "جناح خود خواه" است که در واقعيت به صورت آرامش "جهان درونى" انسان و تعادل فردى هويدا مى‌گردد.

بنابراين شکيبايى نسبت به اعتقادهاى مختلف و نظريات متفاوت يکى از اصول اساسى فرهنگ جوامع متمدن و مدرن به شمار مى‌رود. تعميق شکيبايى در جامعه يک تأثير دو جانبه دارد. آن از يک سو، ممکن مى‌سازد که ارزش‌ها و معيار‌هاى معمول اجتماعى، صحت حقايق، هويت و آگاهى پذيرفته شده مورد ترديد و پرسش قرار گيرند و طرح‌هاى نوين اجتماعى تبديل به گفتمان عمومى شوند. از سوى ديگر، دگرانديشان به يک امنيت نسبى اجتماعى دست مى‌يابند و در برابر ترور شخصى و سرکوب دولتى نسبتاً محفوظ مى‌مانند. نتيجه‌ى تعميق شکيبايى گرايش به شأن و طبيعت انسان به عنوان موجودى خرد‌گرا و حقيقت‌ياب است که زمينه‌ى مساعدى را براى حل مسالمت‌آميز نزاع‌هاى اجتماعى و نبرد طبقاتى (البته در نظام مدرن سرمايه‌دارى فقط مربوط به حوزه‌ى توزيع در دوران شکوفايى اقتصادى مى‌شود و حوزه‌ى توليد را در بر نمى‌گيرد) تشکيل مى‌دهد. ايجاد تشکل ساختارى يک جامعه که ترکيبى از اهداف متضاد طبقاتى و انگيزه‌هاى متنوع اجتماعى با ايده‌هاى مسلط روشنفکران (ارگانيک) است و در جامعه‌ى مدنى متشکل و نهادينه مى‌شود، نشانه‌ى درجه‌ى شکيبايى يک جامعه به شمار مى‌رود. بنابراين شکيبايى اصل و پيش‌شرط تبادل نظرى و رقابت منطقى و آزاد پيرامون حقايق متفاوت است که ارزيابى ادعاى صحت شناخت و ارزش‌هاى متفاوت و متناقض را ممکن مى‌سازد. روشن است که شکيبايى فقط قواى سازنده و پيشرو اجتماعى را در بر نمى‌گيرد و همان امکاناتى را مهيا مى‌سازد که متعصبان جهت ترويج افکار مخرب، مرتجع و متعرض خويش و ترور مخالفان خود نياز دارند.

بنابراين ضرورى است که در اين‌جا ميان "شکيبايى سازنده" و "شکيبايى مخرب" تمايز قائل شد. انگيزه‌ى نهايى "شکيبايى سازنده" رهايى انسان است. اين نوع از شکيبايى، فعال مى‌باشد زيرا نه تنها فضاى محدود ذهنى را مى‌گشايد و تعميق روشنگرى و آگاهى انسان از هستى‌اش را ممکن مى‌سازد، بلکه ذات درونى حاکميت، فرا‌دستى و ستمگرى را از بنياد به بند نقد نظرى و چالش عملى مى‌کشد. از آن‌جا که "شکيبايى سازنده" بر تضمين حقوق اقليت نسبت به اکثريت و حفاظت منافع فرو‌دستان از فرا‌دستان تأکيد مى‌کند و هم‌چنين اولويت روشنگرى بر سنت‌گرايى را برجسته مى‌سازد، در نتيجه تشکيل يک جامعه‌ى انسانى و خرد‌گرا را مد نظر دارد و ارزشمند مى‌باشد. روشن است که حرکت به سوى اين جامعه‌ى مدرن و متمدن که طبيعت خرد‌گرا و حقيقت‌ياب انسان ايده‌ى تشکل ساختارى آن (شورا‌ها) مى‌باشد، با خشونت و سرکوب متعصبان روبرو مى‌شود. بنابراين تعصب نقطه‌ى متقابل "شکيبايى سازنده" است زيرا مانع خرد‌گرايى و حقيقت‌يابى انسان مى‌شود. ابزار‌هاى تعصب، تقديس و کيش شخصيت (عصمت) هستند که نه تنها موانع سرسختى را در برابر ترديد و پرسش فراهم مى‌سازند، بلکه در برابر دگرانديشان و مخالفان موجب تنفر و گرايش به اعمال خشونت مى‌شوند. ترديدى که در برابر تقديس و کيش شخصيت کوتاه مى‌آيد و از پرسش صرف نظر مى‌کند، سرانجامى به جز تعميق بندگى انسان و ترويج اجتماعى جهالت ندارد. به اين ترتيب، سوژه از ابژه گسسته مى‌شود و انسان به معنى واقعى و دنيوى موجوديت و آگاهى از هستى خويش دست نمى‌يابد. از آن‌جا که جهل همچنين مانع باز‌تاب وقايع ابژکتيو "جهان بيرونى" در "جهان درونى" متعصبان مى‌شود، در نتيجه "جهان درونى" آن‌ها پيچيده و در "جناح خير‌خواه" و "جناح خود‌خواه" تفکيک نمى‌گردد و متعصبان از خرد‌گرايى پيرامون تنظيم روابط اجتماعى، طرح گفتمان منطقى و کنش اخلاقى باز مى‌مانند و کلاً از درک معنى انسانيت و گرايش به تمدن معذور مى‌شوند. نزد متعصبان تبعيت بر استقلال فکرى، تقليد بر حقيقت‌يابى و غريزه بر انديشه تسلط مى‌يابد. آشفتگى روحى، عذاب مداوم وجدان و تمدن ستيزى عريان متعصبان نتايج عينى اين وقايع ذهنى هستند.

بنابراين تعصب، تقديس و جهل مکمل يکديگرند و از آن‌جا که متعصبان داورى خرد را پيرامون تنظيم روابط اجتماعى و رقابت سياسى نمى‌پذيرند، نه تنها از گفتمان منطقى و کشمکش نظرى مى‌پرهيزند، بلکه در برابر حرکت جامعه به سوى تشکيل يک نظام مدرن، متمدن و انسانى، به ترور شخصى مخالفان، ترويج توحش اجتماعى و سرکوب مقاومت فرو‌دستان جامعه روى مى‌آورند و سرانجام منجر به بروز هرج و مرج اجتماعى مى‌شوند. از اين منظر، شکيبايى در برابر قواى متعصب جامعه جنبه‌ى مخرب به خود مى‌گيرد و حتا در شکل منفعل آن نتيجه‌اى به جز لغو نهايى همان شکيبايى را ندارد که متعصبان با سؤ‌استفاده از آن بر جامعه مسلط شده‌اند.

عواقب "شکيبايى مخرب" را ايرانيان در دوران انقلاب بهمن به خوبى مشاهده کردند. اسلاميان متعصب موفق شدند که با مکر، تظاهر و مصلحت از شکيبايى مردم و توهم آن‌ها به "اسلام راستين" سؤ‌استفاده کنند و از طريق ترويج توحش اجتماعى و ترور دگر‌انديشان، مخالفان خود را يکى پس از ديگرى از صحنه‌ى سياسى حذف کرده و نظام جمهورى اسلامى را بر ايرانيان تحميل کنند. فعالان سياسى جناح ملى - مذهبى که در طراحى ساختار و تشکيل همين نظام سهم داشتند، هم‌چنين هر کدام به شکلى قربانى خشونت همان متعصبان اسلامى شدند که خود شرايط کسب قدرت سياسى آن‌ها را مهيا ساخته بودند. پس از استقرار و استحکام دولت اسلامى، تعصب به صورت نهايى بر شکيبايى غلبه کرد و تمامى تصميم‌ها در امور اقتصادى، فرهنگى، هنرى، سياسى و قضايى کشور به انحصار آيت‌اﷲ خمينى به عنوان ولايت فقيه و رهبر "انقلاب اسلامى" در آمدند و تحت نظارت دولت مورد نظر وى قرار گرفتند.

همين شواهد تجربى بررسى رابطه‌ى شکيبايى و تعصب در اسلام را تبديل به يک مقوله‌ى تحقيقاتى مى‌کنند. بخصوص به اين دليل که اسلام اشکال متفاوت ظاهرى و باطنى دارد و تا زمانى که تبديل به توجيه تشکيل نظام طبقاتى - جنسيتى امت اسلامى نشده و اسلاميان بسوى کسب قدرت سياسى خيزش نکرده‌اند، با نظام‌هاى متفاوت اجتماعى و سياسى به خوبى کنار مى‌آيد.

پرسش‌هاى اين نوشته به شرح زير هستند:

پيش از ظهور اسلام، شکيبايى و تعصب چه نقشى را در تشکل ساختارى طوايف اعراب بازى مى‌کردند؟

- چه عواملى منجر به تحول شکيبايى و تعصب پس از ظهور اسلام شدند؟

- چگونه شکيبايى و تعصب در اشکال متفاوت ظاهرى و باطنى اسلام تکامل يافتند؟

- تعصب دينى چه تأثيراتى را بر درک روز‌مره و فعاليت اجتماعى مسلمانان مى‌گذارد؟

براى پاسخ دادن به پرسش‌هاى فوق ضرورى است که اسلام و تحولات تاريخى آن به بند نقد درون‌ذاتى کشيده شوند. به اين ترتيب نقد، ذات درونى کليت جامعه‌ى باديه‌نشين اعراب را در بر مى‌گيرد و تحولات زير‌بنا و روبنا‌ها را از تشکل ساختارى طايفه‌اى به سوى تشکيل امت اسلامى افشا مى‌سازد. در اين ارتباط نه تنها شناخت اشکال متفاوت شکيبايى و تعصب در زيست باديه‌نشينى و زندگى مسکون شهرى ممکن مى‌شود، بلکه توجيه دينى و اشکال اخروى جامعه‌ى طبقاتى - جنسيتى امت اسلامى عريان مى‌گردند. در اين‌جا نقد از يک سو، از فرايض تشکيل دين اسلام آغاز مى‌کند، مبانى تئوريک (ايدئولوژيک) و پراتيک تاريخى آن‌را به بند نقد جامعه‌شناسى مى‌کشد و نظريه‌پردازان اسلامى را با عواقب فرايض "دين مبين‌شان" مواجه مى‌کند و از سوى ديگر، شناخت نقش اسلام جهت دوگانگى سوژه و ابژه را ممکن مى‌سازد و از اين رو، افق‌هاى نوينى را براى سرنگونى نظام جمهورى اسلامى و تشکيل يک نظم نوين در ايران مى‌گشايد. اين نوشته بر اين نظريه استوار است که اين خدا نيست که انسان را مى‌آفريند، بلکه اين انسان است که خدا را مى‌آفريند. مصداق اين نظريه قرآن است که در آن تضاد‌هاى مادى و نزاع‌هاى دينى محمد بن‌عبداﷲ با مخالفانش به بهترين وجه ممکنه درج شده‌اند. وى در عرض بیست و سه سال رسالتش خدايى به نام اﷲ آفريد که با وجود گذشت سیزده قرن از تشکيل اسلام تا هم‌اکنون هرگونه تخريب، تعرض و توحش اسلاميان را موجه مى‌سازد و باعث نگون‌بختى فرو‌دستان جامعه و مابقى جهان مى‌شود.

براى تبديل اين نظريه به رويت ضرورى است که قرآن به صورت يک اثر تاريخى مطالعه شود و آيه‌هاى قبل و پس از مهاجرت محمد به مدينه از هم‌ديگر متمايز گردند. به اين ترتيب، روشن خواهد شد که قرآن فقط يک مانيفست براى توجيه ترور مخالفان و ترويج توحش اجتماعى نيست، بلکه به دليل خرد‌ستيزى بنياديش برنامه‌اى به جز تسليم و بندگى مسلمانان به حاکميت و روحانيت اسلامى ندارد. بنابراين تحليل تأثيرات روانى اسلام که در رابطه با حدود ايمان مسلمانان جهت خرد‌گرايى به وجود مى‌آيد، اجتناب ناپذير است. فقط از اين طريق قابل درک مى‌شود که چرا اسلاميان در گرداب تعصب، تقديس و جهالت غوطه مى‌خورند، چرا به مفاهيم شأن و حقوق طبيعى انسان مانند خرد‌گرايى، حقيقت‌يابى و حق مقاومت دست نمى‌يابند و چگونه از طريق ترور شخصى و ترويج وحشت اجتماعى همواره منجر به يک اختلال مداوم و هرج و مرج اجتماعى مى‌شوند. به اين ترتيب، همچنين به خوبى روشن مى‌گردد که محمد چگونه شکيبايى بت‌پرستان و تعصب طايفه‌اى اعراب را تبديل به يک تاکتيک جهت کسب قدرت سياسى و تشکيل دولت اسلامى کرد.

البته در اين‌جا طرح اين نکته ضرورى است که رجوع به قرآن دشوارى‌هاى عديدى را به بار مى‌آورد. بخصوص به اين دليل که مترجمان قرآن نه تنها براى منطقى و امروزى ساختنش در آن دست برده‌اند، بلکه اعتقاد‌هاى فرقه‌اى خود را نيز به آن افزوده‌اند. از جمله بايد از ترجمه‌ى مهدى الهى قمشه‌اى ياد کرد که انتشار آن در سال ١٣٧٠ از طريق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى بلامانع اعلام شده است. براى درک اين موضوع به دو نمونه از آيه‌هاى قرآن بسنده مى‌شود. براى نمونه در آيه‌ى هشت سوره‌ى النحل (شانزده) و آيه‌ى هفده سوره‌ى هود (یازده) به شرح زير آمده است.

«استر و حمار را براى سوارى و تجمل مسخر شما گردانيد و چيز ديگرى هم که شما نميدانيد براى (سوارى) شما خواهد آفريد (شايد غرض ترن و اتومبيل و طياره باشد)».

«آيا پيغمبرى که از جانب خدا دليلى روشن (مانند قرآن) دارد با گواهى صادق (مانند على که بتمام شئون وجودى گواه صدق رسالت است (...)».

در حالى که الهى قمشه‌اى در آيه‌ى اولى انگيزه‌ى امروزى ساختن قرآن را دارد، در آيه‌ى بعدى اعتقاد تشيع خود را به آن مى‌افزايد. اين فاجعه در حالى صورت مى‌گيرد که تمامى اسلاميان متفقاً اعتقاد دارند که دينشان مبين (واضح و صريح) است و دستبرد به قرآن را دخالت در وحى الهى و شرک تلقى مى‌کنند. از اين رو، مطالعه‌ى انتقادى متن قرآن و ممانعت از خلط مطالب آن ضرورى مى‌باشند. من براى جلو‌گيرى از اين موارد ترجمه‌ى قرآن الهى قمشه‌اى را پس از مقايسه با ترجمه‌ى آلمانى آن به وسيله‌ى رودى پارت استفاده مى‌کنم. در اين رابطه طرح اين نکته را ضرورى مى‌دانم که رودى پارت يکى از برجسته‌ترين اسلام‌شناسان معاصر است و ترجمه‌ى قرآن آلمانى وى از طريق نظام جمهورى اسلامى تأييد و در شهر قم منتشر شده است.

 

نقش شکيبايى دينى و تعصب طايفه‌اى در تشکيل فلسفه‌ى سياسى دولت اسلامى

دين و آيين اسلام در شبه جزيره‌ى عربستان و در ميان سال‌هاى ٦١٠ تا ٦٣٣ ميلادى شکل گرفتند. پيامبر اسلام محمد بن‌عبداﷲ ناميده مى‌شد. وى در مکه ساکن بود و به طايفه‌ى بنى‌هاشم از عشيره‌ى قريش تعلق داشت. عشيره‌ى قريش طوايف ديگرى مانند بنى‌اميه، بنى‌زهره، بنى‌مخزوم، بنى‌اسد، بنى‌نوفل، بنى‌جُمح، بنى‌سهم، بنى‌تيم و بنى‌عدى را نيز در بر مى‌گرفت(١).

تمامى طوايف قريش بت‌پرست بودند. تعدد بت‌هاى مکه نه تنها تنوع تدين و مراسم آيينى در اين منطقه را باز‌تاب مى‌داد، بلکه استقلال طوايف اعراب را توجيه مى‌کرد. در اين منطقه، افزون‌پرستى و تنوع اديان اصول هم زيستى مسالمت آميز بشمار مى‌رفتند و شکيبايى دينى را ضرورى مى‌ساختند. ليکن شکيبايى تا زمانى اعتبار داشت که تعصب طايفه‌اى خدشه دار نمى‌شد. پس از عشيره اين طايفه بود که هويت واقعى اعراب را مشخص مى‌کرد و فقط با روابط طايفه‌اى کسب حيثيت شخصى، امنيت اجتماعى، انباشت ثروت و توفيق يک تصميم سياسى امکان داشت(٢). نشانه‌هاى تعصب طايفه‌اى جوش و خروش، دلاورى و غرور فردى به شمار مى‌رفتند و نسب والاى طوايف اعراب را نمايان مى‌کردند. اوج تعصب حمايت از اعضاى طايفه و انتقام به مثل محسوب مى‌شد. بخصوص در انتقام خون مقتول تمامى اعضاى طايفه موظف بودند که خون قاتل و يا يکى از نزديکان او را بريزند(٣). بنابراين هويت طايفه‌اى زمينه‌ى تعصب را مى‌ساخت و آن‌را از طريق همبستگى نسبى فعال مى‌کرد. تعصب فقط پس از توفيق در يار‌گيرى به صورت "عصبيت کارآ" در مى‌آمد و شرايط سرکردگى عشيره‌اى را مهيا مى‌ساخت. تعصب يک شرط اساسى جهت زيست باديه‌نشينى به شمار مى‌رفت و وحدت و همبستگى مادى و معنوى اعراب که بر روابط نسبى استوار مى‌شد، نه تنها منشأ اخلاقى فعاليت آن‌ها بود، بلکه به آن‌ها يک امنيت جانى در برابر تهاجم بيگانگان مى‌داد(٤).

در دوران پيش از ظهور اسلام، تعصب طايفه‌اى از يک سو و شکيبايى دينى از سوى ديگر، قريشيان را مجبور مى‌کردند که براى همزيستى مسالمت آميز "عصبيت کارآ" را مهار سازند و به يک توافق اجتماعى دست بيابند. افزون بر اين، فقدان يک دولت مرکزى، قوانين مدون و قواى اجرايى، طوايف قريشى را براى حفظ منافع کلى عشيره و حل مسائل سياسى خويش به سوى کسب توافق اجتماعى سوق مى‌داد. از اين رو، سران قريش در مکه مجلسى را به نام دارالندوه (خانه‌ى اجتماع) تشکيل داده بودند که از طريق مناظره، يارگيرى و مشاوره مسائل تجارى خويش را حل و فصل کنند و روابط طوايف عشيره‌ى قريش را سازمان دهند(٥).

اين دوران نطفه‌ى گسست و گذار اجتماعى را در ذات درونى خود مى‌پروراند زيرا ديگر حل و فصل منافع مادى قريشيان در ساختار تشکل عشيره‌اى غير ممکن به نظر مى‌رسيد. تغيير اوضاع بستگى به جنگ‌هاى طويل مدت ساسانيان با بيزانسيان داشت که از اواخر قرن ششم ميلادى دوباره گشوده شده بود. اختلال تجارت در اين منطقه مصادف با نقش نوينى بود که قريشيان به عهده گرفته بودند. تجار قريشى حمل و نقل کالا‌هاى هندى و آفريقاى شرقى را از طريق جنوب عربستان (يمن) به مکه و سپس به سوى دمشق، فلسطين بيزانسى و کرانه‌هاى درياى مديترانه سازمان‌دهى مى‌کردند. افزون بر اين، بازار برده‌دارى در مکه رونق بخصوصى گرفته بود زيرا تجار متمول با استفاده از کار بردگان در نواحى متفاوت عربستان طلا استخراج مى‌کردند. در اوايل قرن هفتم ميلادى بهره‌ى تجارى ميان پنجاه تا صد در صد محاسبه مى‌شد و مکه تبديل به مرکز برده‌فروشى و بار‌انداز تجارت در اين منطقه شده بود(٦).

در حالى که زمينه‌ى مادى دولت به عنوان "نهادى مختص به سازمان‌دهى جامعه‌ى طبقاتى" مهيا مى‌شد، ايمان بت‌پرستى که هويت و استقلال طوايف متفاوت قريشى را توجيه مى‌ساخت، از تشکل يک دولت مرکزى ممانعت مى‌کرد. بنابراين زير‌بنا با رو‌بنا اختلاف داشت و حل بحران اجتماعى يک راه حل مناسب اجتماعى و گذار به عصر نوين را ضرورى مى‌ساخت. برخى از کاهنان مانند هود از طايفه‌ى عاد، صالح از طايفه‌ى ثمود و شعيب از اهالى شهر مدين به شدت اين بحران پى برده بودند و در مکه براى ايمان يکتا‌پرستى تبليغ مى‌کردند، البته بدون اين‌که توفيق قابل توجه‌اى در رسالت خود داشته باشند(٧).

بنابراين حل بحران ابژکتيو اجتماعى تشکيل يک دولت مرکزى را ضرورى مى‌کرد که فراى ساختار عشيره‌اى و زندگى باديه‌نشينى متشکل مى‌شد و به وسيله‌ى يک ايدئولوژى عربى توجيه سوبژکتيو نظام طبقاتى شهرى را به صورت ضرورت تشکيل اين ساختار نوين اجتماعى به عهده مى‌گرفت. ليکن توفيق اين برنامه بستگى به ظهور يک انسان منحصر به فرد داشت که از طريق خلق يک دين نوين قادر مى‌شد که شکيبايى دينى و تعصب طايفه‌اى اعراب را تبديل به يک تاکتيک جهت کسب قدرت سياسى و تشکيل يک دولت مرکزى در شبه جزيره‌ى عربستان کند.

محمد بن‌عبداﷲ در سال ٦١٠ ميلادى در اين راستا عزم راسخ کرد. وى مدعى شد که به رسالت اﷲ برگزيده شده است. وى در اوايل دوران بعثتش وظيفه‌ى خود را محدود به "قرائت" وحى الهى و يا کلام‌اﷲ مى‌کرد که از طريق فرشته‌ى اﷲ به نام جبرئيل (روح‌الامين) و به صورت مجموعه آيه‌هاى قرآن بر وى نازل مى‌شدند. از اين رو، در تمامى آيه‌هاى مکه خود اﷲ است که سخن مى‌راند و به وسيله‌ى امر "بگو" (قل) احکام خود را از طريق جبرئيل به محمد ابلاغ مى‌کند. براى نمونه در آيه‌هاى یک تا چهار سوره‌ى العقل (نود و شش)، آيه‌هاى صد و نود و دو و صد و نود و سه سوره‌ى الشعرا (بیست و شش) و آيه‌هاى یک تا چهار سوره‌ى الاخلاص (صد و دوازده) به شرح زير آمده است.

«اى رسول گرامى برخيز و قرآن را بنام پروردگارت که خداى آفريننده عالم است بر خلق قرائت کن آن خدایی که انسانرا از خون بسته(...) آفريد بخوان قرآنرا(...) پروردگار تو کريمترين کريمان عالم است آن خدایی که بشر را علم نوشتن به قلم آموخت».

«و اين قرآن به حقيقت از جانب خدا نازل شده است(...) روح‌الامين(...) آنروز نازل گردانيد».

«(...) بگو او خداى يکتاست آن خدایی که از همه بى نياز و همه عالم به او نيازمند است نه کسى فرزند او و نه او فرزند کسى است و نه هيچ کس مثل و همتاى اوست».

روشن است که توفيق رسالت محمد زمانى امکان داشت که آيين اسلام در تداوم سنن اعراب ترويج و منطبق با درک روز‌مره‌ى آن‌ها مى‌شد. در اين جا ضرورى بود که برش و تداوم فرهنگى و آيينى با هم هماهنگ شوند و درک روز‌مره‌ى افزون‌پرستى به عصر نوين يکتا‌پرستى منتقل گردد.

اعراب دوران بت‌پرستى به يک پروردگار متعال به نام اﷲ اعتقاد داشتند و آن را به عنوان "خداى خدايان"، "خالق آسمان"، "فرستنده‌ى باران" و "مدبر عالم" مى‌پرستيدند. هم‌چنين در ميان بت‌هاى کعبه يک بت ممتاز به نام اﷲ وجود داشت که پرستش آن مانعى براى عبادت بت‌هاى ديگر نمى‌ساخت. افزون بر اين، در حوالى مکه سه عدد بت به نام‌هاى اللات، العزى و المنات وجود داشتند که به عنوان دختران اﷲ پرستيده مى‌شدند. اﷲ به عنوان خداى متعال چنان ميان اعراب اين دوران معتبر بود که در اسامى، زبان روز‌مره و اشعار تمامى مردم اين منطقه باز‌تاب مى‌يافت(٨). از جمله بايد از اشعار اديبان مشهورى مانند لبيد بن‌رباعى، امية بن‌ابى‌الصلت و نابيغة الزبيانى ياد کرد که براى پرستش اﷲ يکتا تبليغ مى‌کردند(٩).

در دوران قبل از بعثت محمد، سران طايفه‌ى بنى‌اميه پس از توفيق در يار‌گيرى و مناظره به سرکردگى عشيره‌ى قريش در آمده بودند. تقديس کعبه توجيه معنوى اين سرکردگى را به عهده داشت و متوليان اموى آن صدقات بت‌پرستان را دريافت مى‌کردند. در اوايل دو طايفه‌ى قدرتمند به نام‌هاى هاشمى و عبد‌شمسى رهبرى قريشيان را به عهده داشتند و براى کسب سرکردگى عشيره‌اى همواره با هم‌ديگر در رقابت بودند. هاشم و عبد‌شمس، دو تن از پسران عبد‌المافاس بشمار مى‌رفتند. پسر ارشد هاشم، عبد‌المطلب (پدر بزرگ محمد) ناميده مى‌شد که نخست در ميان قريشيان نفوذ بيشترى داشت. ليکن قدرت بعد‌ها به نفع اميه پسر عبد‌الشمس عوض شد و طايفه‌ى بنى‌اميه به سرکردگى عشيره‌ى قريش در آمد. از اين پس، سران بنى‌اميه متوليان کعبه شدند و تقسيم صدقات بت‌پرستان تحت نظارت آن‌ها قرار گرفت. در همين‌جا زمينه‌ى ماترياليستى (تضاد ابژکتيو) نزاع يکتا‌پرستى با افزون‌پرستى (بيان سوبژکتيو تضاد) روشن مى‌شود و ظهور اسلام از منظر رقابت مادى هاشميان با امويان چهره‌ى ديگرى به خود مى‌گيرد.

در رابطه با زندگى محمد قبل از ادعاى بعثتش مدارک زيادى در دست نيست. وى فرزند عبداﷲ و آمنه بود که در دوران کودکى والدين خود را از دست داد و تحت حمايت پدر بزرگش، عبدالمطلب، چوپانى مى‌کرد. پس از مرگ عبدالمطلب پسر ارشدش، ابو‌طالب، به سرکردگى طايفه‌ى بنى‌هاشم در آمد و حمايت محمد را به عهده گرفت. محمد سپس کاروان‌دار يکى از متمول‌ترين و با نفوذ‌ترين زنان مکه به نام خديجه بنت‌خوليد شد و در سن بیست و پنج سالگى به ازدواجش در آمد. با وجود اين وصلت، وضعيت اقتصادى محمد تغيير قابل توجه‌اى نکرد زيرا در اين دوران مردان به زوجيت زنان در مى‌آمدند و در خانه‌ى آن‌ها منزل مى‌گزيدند. وضعيت اقتصادى محمد در آيه‌ى هشت سوره‌ى الفرقان (بیست و پنج) به خوبى درج شده است. بت‌پرستان مکه در کمال شگفتى از بعثت وى از خود مى‌پرسيدند که

«(...)چرا بر اين رسول گنجى فرو نيفتد (تا از فقر نجات يافته و ثروتمند شود) يا چرا باغى ندارد که از ميوهايش تناول کند(...)».

در اوضاع موجود سلطه‌ى طايفه‌ى بنى‌هاشم بر طايفه‌ى بنى‌اميه و دسترستى محمد به اموال دنيوى زمانى امکان داشت که وى جهت تشکيل يک نظم نوين نخست توجيه دينى تقسيم صدقات کعبه را مورد پرسش قرار مى‌داد. به اين ترتيب، تضاد مادى هاشميان با امويان يک توجيه دينى مى‌يافت. اعتراض به شيوه‌ى تقسيم صدقات بت‌پرستان ميان اﷲ و ديگر بتان کعبه در آيه‌ى صد و سی و شش سوره‌ى الانعام (شش) به شرح زير درج شده است.

«و براى خدا (اﷲ، فف) از روئيدنى‌ها و حيوانات که آفريده نصيبى معين کرده و به گمان خودشان گفتند اين سهم براى خدا (اﷲ، فف) و اين سهم ديگر شريکان (بتان) ما را پس آن سهمى که شريکان (بتان) را بود به خدا نمی­رسيد و آنان که براى خدا بود به شريکان مى‌رسيد (يعنى صدقه‌ای که براى خدا بود بمصرف بتان صرف می­کردند و صدقات بتان هيچ براى خدا صرف نمی­کردند) و حکمى سخت جاهلانه نا‌شايست می­کردند».

روشن است که محمد فقط از طريق ترويج يکتا‌پرستى قادر مى‌شد که تمامى صدقات کعبه را به اﷲ اختصاص دهد، ليکن دسترسى شخص وى به اين اموال زمانى امکان داشت که وى از يک سو، رسالت يکتا‌پرستى را تنها به شخص خود اختصاص مى‌داد و از سوى ديگر، اﷲ را از شکل مصنوع آن در مى‌آورد و به صورت رب‌العالمين و مالک تمامى جهان آفرينش بر افکار عمومى اعراب مسلط مى‌کرد. براى نمونه در آيه‌ى یک سوره‌ى السبا (سی و چهار) و آيه‌ى بیست و شش سوره‌ى لقمان (سی و یک) به شرح زير آمده است.  

«ستايش و سپاس مخصوص خداست (اﷲ، فف) که هر آنچه در آسمان‌ها و زمين است همه ملک اوست در عالم آخرت نيز شکر و سپاس مخصوص اوست و او به نظم آفرينش حکيم و به همه امور عالم آگاه است».

«هر چه در آسمان و زمين است همه ملک خداست (اﷲ، فف) و خدا (اﷲ، فف) ذاتش بى نياز (...) و پسنديده است

به اين ترتيب، براى محمد ممکن مى‌شد که به عنوان رسول اﷲ و تنها نايب دنيوى رب‌العالمين ادعاى مالکيت تمامى جهان آفرينش را کند و تقسيم صدقات کعبه را تحت نظارت خود در بيآورد. روشن است که تحقق اين برنامه زمانى امکان داشت که محمد پايدار مى‌ماند و از حسرت و حسادت به اموال سران بت‌پرست قريشى از راه خود منحرف نمى‌شد. وى نه مجاز بود که با شخص ديگرى جهت ترويج دين نوين ائتلاف کند و نه بايد در برابر ايمان افزون‌پرستى کوتاه مى‌آمد. اين موضوع به خوبى در‌آيه‌ى ١٣١ سوره‌ى طه (٢٠) درج شده است.

«و اى رسول ما هرگز به متاع ناچيزى که به قومى (...) در جلوه حيات دنياى فانى براى امتحان داده‌ايم چشم آرزو مگشا و رزق خداى تو بسيار بهتر و پاينده‌تر است».

از اين رو، محمد پيشنهاد همکارى با مسلمة بن‌حبيب (مسيلمه) که قبل از وى ادعاى بعثت از طريق اﷲ (ملقب به رحمان) را داشت و با استناد به وحى الهى در منطقه‌ى يمامه و در ميان عشيره‌ى بنى‌حنيفه به ترويج يکتا‌پرستى روى آورده بود، بلافاصله رد کرد(١٠).

محمد بعثت خود را در تداوم اديان توحيدى ساميان قرار داد که از اسطوره‌هاى يهوديان و مسيحيان جهت تشکيل يک دين نوين استفاده کند. وى با اين اساطير در طى مسافرت‌هاى تجاريش به شام و سرزمين‌هاى عاد، ثمود و مدين آشنا شده بود، يعنى زمانى که به عنوان کاروان‌دار در استخدام همسر آتيش، خديجه بنت‌خوليد، بود.

فقدان اسطوره در شبه جزيره‌ى عربستان دلايل مادى داشت. سلطه‌ى زندگى باديه‌نشينى، تشکل ساختار عشيره‌اى، پراکندگى و استقلال طوايف عرب، فقدان تقسيم کار اجتماعى و سادگى نظام طبقاتى امکان ايجاد و عموميت اسطوره‌هاى واضح که با رجوع به آن‌ها توجيه و ترويج يک دين يکتا‌پرست ممکن مى‌شدند، نمى‌دادند. در برابر نظام برده‌دارى فرعون‌هاى مصرى که تمامى شمال آفريقا و کرانه‌هاى شرقى درياى مديترانه را تحت تأثير خود مى‌گذاشت، همان زمينه‌ى مادى را مهيا ساخته بود که اساطير ساميان بر آن بر پا شده بودند و روح اديان ابراهيمى را مشروب مى‌کردند.

بنابراين روشن است که چرا محمد رسالت خود را در تداوم يکتا‌پرستى ساميان بنيان گذاشت، با وجودى که خودش را اولين مسلمان مى‌خواند. از اين پس، اديان يهودى و مسيحى که با استفاده از اساطير ساميان به خوبى شکل گرفته بودند، تبديل به پيشتازان دين و آيين اسلام و مضمون روحى توجيه رسالت محمد شدند. براى نمونه در آيه‌ى صد و شصت و سه سوره‌ى الانعام (شش) و آيه‌هاى سی و پنج و سی و شش سوره‌ى ابراهيم (چهارده) به شرح زير آمده است.

«او را شريک نيست و به همين اخلاص مرا فرمان داده و من اول کسى هستم که تسليم امر خدا می­باشم.».

«ياد آر وقتى که ابراهيم عرض کرد پروردگارا اين شهر (مکه) را مکان امن قرار ده و من و فرزندانم را از پرستش بتان دور دار پروردگارا اين بتان(...) بسيارى از مردم را گمراه کردند(...)».

در حالى که ايمان افزون‌پرستى پذيرش اديان و آيين‌هاى ديگر را مجاز مى‌کرد و در ترويج شکيبايى دينى نقش مؤثرى داشت، نطفه‌ى يکتا‌پرستى ساميان با يهوه گذاشته شده بود که پس از تدوين تورات به عنوان خداى يکتاى يهوديان جهان بشريت را به سوى تعصب و نگونبختى روانه مى‌ساخت. يهوه تصورى از يک خداى انتقام‌جو، حسود، بى‌خرد، حق به‌جانب و قدرت متعال بود که هيچ خداى ديگرى را در کنار خود نمى‌پذيرفت. به اين ترتيب، بنيان يک شيوه‌ى نفرت و تعصب نوين با ابعاد جهان‌شمول گذاشته شده بود که انهدام افزون‌پرستى و قتل ملحدان و "جادو‌گران" را تبديل به برنامه‌ى دينى و معيار رستگارى مؤمنان توحيد ساميان مى‌ساخت(١١). از آن‌جا که از منظر يکتا‌پرستى ساميان، يهوه هستى را از نيستى آفريده است، در نتيجه شناخت خدا و معنى خلقت براى انسان به کلى غير قابل درک مى‌باشد. در همين‌جا روشن مى‌شود که چرا در اديان ابراهيمى خرد‌گرايى و حقيقت‌يابى پيرامون شناخت مسائل دينى جنبه‌ى الحادى به خود مى‌گيرند. بنابراين از يکتا‌پرستى ساميان مى‌توان به عنوان يک "توحيد غير منطقى" و يا "توحيد عددى" نيز ياد کرد زيرا سرشت آن اصولاً براى انسان غير قابل درک است.

با وجودى که محمد رسالت خود را در تداوم سنت يکتا‌پرستى ساميان بنيان گذاشت و خرد‌ستيزى پيرامون معنى خلقت و مسائل دينى را تداوم بخشيد، ليکن شيوه‌ى بعثت خود را متفاوت از ديگر اديان ابراهيمى قلمداد کرد. وى در همان دوران مکه خود را پيامبر الوالعزم و خاتم‌الانبيا مى‌ناميد. براى نمونه در آيه‌ى سی و پنج سوره‌ى الحقاف (چهل و شش) و در آيه‌ى نود و سه سوره‌ى يونس (ده) به شرح زير آمده است.

«اى رسول ما تو هم مانند پيامبران الوالعزم صبور باش (...)».

«(...) هميشه بنى اسرائيل در ايمان برسول خاتم اتفاق داشتند تا زمانی که آن رسول با قرآن آسمانى براى هدايت آن­ها آمد(...)».

محمد براى ترويج دين اسلام تجربيات تجارى خود را با اساطير اديان سامى پيوند مى‌داد و به اين منوال، رسالت خويش را جهت ترويج دين نوين موجه مى‌ساخت. وى يکتا‌پرستى و تنزيل وحى الهى را در برابر تدين افزون‌پرستى و تنوع آيينى به کلى منطقى و غير قابل انتقاد جلوه مى‌داد. در حالى که محمد همواره نقش پيامبران الوالعزم را برجسته مى‌ساخت، ليکن به عنوان خاتم‌النبيا براى رسالت خويش يک نقش خارق‌العاده قائل بود. به اين ترتيب، بعثت نوح، ابراهيم، موسى و عيسى تبديل به شواهدى مى‌شدند که رسالت وى را توجيه و ظاهراً غير قابل انکار مى‌کردند. براى نمونه در آيه‌ى سیزده سوره‌ى الشورى (چهل و دو) به شرح زير آمده است.

«خدا شرع و آئينى که براى شما مسلمانان قرار داد حقايق و احکامى است که نوح را هم بر آن سفارش کرده و بر تو نيز همان را وحى کرديم و به ابراهيم و موسى و عيسى هم آن را سفارش کرديم که دين خدا را بر پا داريد و هرگز تفرقه و اختلاف در دين نکنيد (...)».

در اين دوران سه گروه متفاوت در برابر ترويج اسلام صف‌آرايى کرده بودند. محمد براى تشخيص اين جماعات متنوع مفاهيم بخصوص ايجاد کرد. وى گروه اول را مشرکان مى‌ناميد. آن‌ها به قدرت يکتايى پروردگار ايمان نمى‌آوردند و در جوار اﷲ مصنوع، بت‌هاى ديگر را نيز عبادت مى‌کردند. بت‌پرستان مکه اکثراً به عشيره‌ى قريش منسوب مى‌شدند. محمد جهت "ارشاد" آن‌ها مجبور بود که درک روز‌مره‌ى افزون‌پرستى را از اﷲ مصنوع به يک خداى متعال و قدرتمند ارتقاء دهد و از آن به عنوان رب‌العالمين تصورى از يک خداى مجرد و غير قابل انکار بسازد. به اين ترتيب، ممکن مى‌شد که رسالت وى به عنوان وارث اساطير اديان ابراهيمى و خاتم‌الانبيا يکتا‌پرستى موجه شود. براى نمونه در آيه‌هاى هشتاد و چهار تا هشتاد و نه سوره‌ى المؤمنون(بیت و سه) آمده است.

«اى پيغمبر ما تو(...) بگو که زمين و هر کس که در او موجود است بگوئيد از کيست؟ اگر شما فهم و دانش داريد البته جواب خواهند داد از خداست (اﷲ، فف) بگو پس چرا متذکر قدرت خدا نميشويد؟ (...) باز به آن­ها بگو پروردگار آسمان­هاى هفتگانه و خداوند عرش بزرگ و آفريننده آن کيست؟ البته باز جواب دهند آن خداست (اﷲ، فف) پس بگو چرا متقى و خدا ترس نمى‌شويد؟ باز اى رسول بگو آن کيست که ملک ملکوت عالم همه به دست اوست و او به همه دنيا پناه دهد و حمايت کند و او کس حمايت نتواند کرد اگر ميدانيد باز بگوئيد محققاً آنها خواهند گفت خداست (اﷲ، فف) پس بگو چرا به فريب و فسون مفتون(...) گشتيد».

از منظر بت‌پرستان مکه نفى رسالت محمد و ايمان به يکتا‌پرستى دلايل عرفى و نسبى داشتند. آن‌ها نمى‌خواستند که از دين والدين خود دست بشويند و به اسلام ايمان بياورند. مشرکان در سنت شکيبايى افزون‌پرستان از محمد مى‌خواستند که آن‌ها را به حال خود بگذارد و در زندگى روز‌مره‌ و برگزارى آيين دينى آن‌ها اخلال نکند. اين موضوع به خوبى در قرآن درج شده است. براى نمونه در آيه‌ى پنج سوره‌ى فصلت (چهل و یک) و آيه‌ى بیست و یک سوره‌ى لقمان (سی و یک) به شرح زير آمده است.

«و مشرکان گفتند دلهاى ما از قبول دعوت سخت محجوب و گوش ما از شنيدن سخت سنگين و ميان ما و تو حجاب (...) است تو بکار دين خود پرداز ما هم البته به کيش خويش عمل مى‌کنيم.».

«و چون به اين مردم بگوئيد که بيائيد و از کتابى که خدا(...) فرستاده است پيروى کنيد جواب گويند ما تنها از طريقى که پدران خود را بر آن يافته‌ايم بيرون مى‌کنيم(...)».

محمد گروه دوم از مخالفان خود را کافران مى‌ناميد. آن‌ها به قدرت طبيعت که آن‌را "دهر" مى‌ناميدند، ايمان داشتند و از اين رو، موعود و روز قيامت را انکار مى‌کردند. دهريه يک درک ابتدايى از روند طبيعى و باز‌تاب شرايط سخت اقليمى و جغرافيايى در شبه‌جزيره‌ى عربستان بود. اوضاع موجود نه کسى را قادر به پيش بينى آينده مى‌کرد و نه اين اوضاع تحت فن‌آورى و بار‌آورى نيروى کار اجتماعى براى انسان قابل تغيير به نظر مى‌رسيد. ايمان به "دهر" انسان‌ها را از نا‌امنى براى امرار معاش، دست‌رسى به آب و تهيه‌ى آذوقه معاف مى‌کرد. بنابراين دهريان هستى خويش را نه نتيجه‌ى فعاليت روز‌مره، بلکه وابسته به روند طبيعى مى‌دانستند. براى آن‌ها فقط حيات اين جهانى اعتبار داشت و پس از مرگ همه چيز به پايان مى‌رسيد. آنچه انسان را کهول و هلاک مى‌کرد، گذشت زمان و روند طبيعى بود و ارتباطى به سرنوشت و اراده‌ى الهى نداشت. استفاده از مفاهيمى مانند "دهر"، "زمان" و "ايام" در اشعار اعراب دوران پيش از ظهور اسلام بيان درک روز‌مره‌ى دهريان در اين منطقه بود و عموميت اين درک ابتدايى از طبيعت را باز‌تاب مى‌داد(١٢). براى نمونه در آيه‌ى سه سوره‌ى ابراهيم (چهارده)، آيه‌ى بیست و نه سوره‌ى الانعام (شش) و آيه‌ى نود و هشت سوره‌ى الاسرى (هفده) شيوه‌ى تفکر دهريان به کافران منسوب و به شرح زير تعريف مى‌شود.

 «کافران يعنى آنانکه زندگانى دنيا را بر آخرت مقدم و محبوب‌تر دارند و خلق را از راه خدا برگردانند راه راست را به شک و شبهات کج کنند آنان در گمراهى و(...) بسيار دورند».

«و کافران گفتند جز همين زندگى دنيا زندگى ديگر نخواهد بود و ما هرگز بعد از مرگ زنده نخواهيم شد(...)».

«اينست کيفر کافران چون با آيات ما کافر شدند و گفتند آيا پس از آنکه ما استخوانى پوسيده شديم از نو ما بر‌انگيخته مى‌شويم؟».

محمد گروه سوم مخالفان خود را اهل کتاب مى‌ناميد. اين گروه مؤمنان اديان توحيدى را در بر مى‌گرفت. از آن‌جا که محمد خود را به عنوان خاتم‌الانبيا و وارث اديان ابراهيمى معرفى مى‌کرد، در نتيجه از در شکيبايى با يهوديان و مسيحيان در آمد که آن‌ها را براى ايمان به دين اسلام متقاعد سازد. براى نمونه در آيه‌ى چهل و شش سوره‌ى العنکبوت (بیست و نه) و آيه‌ى شانزده سوره‌ى الجاثيه (چهل و پنج) به شرح زير آمده است.

«و شما مسلمانان با يهود و نصارا و مجوس که اهل کتابند جز به نيکوترين طريق بحث و مجادله مکنيد مگر با ستمکاران از آنها و با اهل کتاب بگوئيد که ما به کتاب آسمانى قرآن که بر ما نازل شده است و کتب آسمانى شما به همه ايمان آورده‌ايم و خداى ما و شما يکى است و ما تسليم و مطيع فرمان اوئيم».

«و ما بنى‌اسرائيل را کتاب، (علم قضاوت، رپ) و نبوت عطا کرديم و از هر روزى لذيذ و حلال نصيب آن‌ها گردانيديم و آنان را بر اهل دوران خود (در تمامى دنيا، رپ) برترى داديم».

محمد در آغاز رسالت خود پياپى اهميت پيامبران يکتا‌پرست را برجسته مى‌ساخت و با استفاده از اساطير ساميان بعثت خويش را توجيه مى‌کرد. از آن‌جا که وى از گرويدن يهوديان و مسيحيان به دين اسلام بسيار خوشبين بود، در نتيجه حدودى ميان آن‌ها با مسلمان قائل نشد. وى نه تنها زوجيت زنان مسيحى و يهودى را براى مردان مسلمانان مجاز دانست، احکام غذايى يهوديان را تکليف مسلمانان کرد، نماز جمعه را به عنوان تريبون تبليغ دين نوين بنيان گذاشت و به اين ترتيب، سنت يهوديان که هر‌گونه فعاليتى را در روز‌هاى شنبه گناه مى‌دانستند، محترم شمرد، بلکه مانند يهوديان ماه عاشور را براى روزه‌ى مسلمانان معين ساخت و پيروان خود را موظف کرد که به سوى اورشليم نماز گذارند(٥٤). براى نمونه در آيه‌ى ١ سوره‌ى الاسرى (هفده) و در آيه‌ى چهل و شش سوره‌ى العنکبوت (بیست و نه) به شرح زير آمده است.

«پاک و منزه است خدایی که در(...) شبى بنده خود(...) را از مسجد حرام به مسجد اقصائى که پيرامونش را(...) مبارک و پر نعمت ساخت سير داد تا آيات(...) خود را به او بنمايد که خدا به حقيقت شنوا و(...) بيناست.».

«و ما همچنان که بر رسولان پيشين کتاب آسمانى(...) فرستاديم بر تو هم اى رسول قرآن را نازل کرديم. پس آنان که به آن کتب که بر ايشان فرستاديم ايمان آوردند به اين کتاب نيز ايمان آرند(...).»

محمد در آغاز رسالتش به تبليغ مسائل دينى و ارزش‌هاى اخلاقى بسنده مى‌کرد. پرستش خداى يکتا، اعتقاد به معاد، هراس از مجازات و اشتياق کسب پاداش اخروى تمامى موعظه‌هاى وى را متأثر مى‌ساختند. از آن‌جا که مخالفان محمد و بخصوص کافران از وى پرسش‌هاى عقلى داشتند، در نتيجه وى براى "ارشاد" آن‌ها به فن مناظره روى مى‌آورد. با وجودى که وى پياپى از مفهوم "تعقل" استفاده مى‌کرد و از آن در مناظراتش به عنوان وحى الهى سود مى‌برد، ليکن مضمون قرآنى عقل به معنى ارزيابى انتقادى و خرد‌گرايى در مصداق وحى الهى و معنى آفرينش در "توحيد عددى ساميان" نبود، بلکه از يک سو، "منطق" رسالت انبياى اولوالعزم و يگانگى اساطير ساميان با مبانى اسلام را موجه مى‌ساخت و از سوى ديگر، به معنى پايبندى به حکمت الهى، درک مصالح و مقاصد حکومت اسلامى و ضرورت تغيير عرف اعراب و حفاظت از منافع مادى طبقه‌ى حاکم قريشى بود. بنابراين روشن است که محمد چگونه در دفاع از دين نوين از درک روزمره‌ى منتقدان خود سود مى‌برد که صحت قرآن و اقتدار بى‌انتهاى اﷲ را براى مخالفانش موجه سازد. وى مصداق بعثت خود را در آياتى مى‌دانست که به عنوان وحى الهى پياپى ارائه مى‌داد. ادعاى "هماهنگى" قرآن و هم‌گونى کلى اسلام با اديان ديگر ابراهيمى براى وى اسنادى بودند که رسالتش را به عنوان خاتم‌الانبيا تأييد مى‌کردند. براى نمونه در آيه‌ى سی و هفت سوره‌ى يونس (ده) به شرح زير آمده است.

«اين قرآن عظيم ز بدان پايه از فصاحت و جامعيت است که کسى جز به وحى خدا تواند يافت، ليکن(...) ساير کتب آسمانى را نيز تصديق مى‌کند و کتاب و احکام الهى را به تفصيل بيان مى‌کند که بى هيچ شک نازل از جانب خداى عالم است».

از آن‌جا که بنيان اسلام در تداوم "توحيد عددى ساميان" گذاشته شده بود، در نتيجه محمد تنها از اساطير اديان ابراهيمى سود نمى‌برد، بلکه خرد‌ستيزى را نيز با دين نوين يدک مى‌کشيد. در حالى که اعتقاد به مضمون "خلقت هستى از نيستى" روح اسلام را همچنين مشروب مى‌کرد، محمد خرد‌ستيزى در اسلام را نسبت به ديگر اديان ابراهيمى تشديد کرد. شدت اين خرد‌ستيزى به خوبى از طرح خلقت آدم در اديان سامى و تضاد آزادى اراده‌ى فردى با فلسفه‌ى مجازات اسلام قابل استنتاج است. منشأ تشديد خرد‌ستيزى مناظرات محمد با مخالفانش بود که وى را پياپى با پرسش‌هاى عقلى روبرو مى‌کردند. براى نمونه خلقت آدم در آيه‌ى هفتاد و یک تا هشتاد و دو سوره‌ى ص (سی و هشت) به شرح زير بيان مى‌شود.

«(...) ياد کن هنگامى را که خدا به فرشتگان گفت که من بشرى را از گل مى‌آفرينم پس آنگاه که او را با خلقت کامل بياراستم و از روح خود بر او بدميدم(...) بر او سجده درافتيد پس به فرمان خدا تمام فرشتگان بدون استثنا سجده کردند مگر شيطان که(...) غرور و تکبر ورزيد و از زمره کافران گرديد خدا به شيطان فرمود اى ابليس ترا چه مانع شد که بموجودى که من به دو دست(...) خود آفريدم سجده نکنى آيا تکبر نخوبت کردى يا از بلند مرتبگان بودى شيطان گفت من از او برترم مرا از آتش(...) و او را از خاک(...) خلق کرده‌اى خدا فرمود اينک از اينجا بيرون رو که سخت رانده(...) ما شدى و بر تو لعن(...) من تا روز قيامت محقق و حتمى است شيطان عرض کرد پروردگارا پس مهلتم ده که تا روز قيامت زنده بمانم خدا فرمود از مهلت يافتگان‌ات قرار داديم تا روز معين و وقت معلوم(...) شيطان گفت(...) به عزت تو قسم خلق را تمام گمراه خواهم کرد.»

در اين‌جا به کلى مبهم است که اﷲ چه کمبودى احساس مى‌کند که به فکر خلقت آدم مى‌افتد و چرا شيطان به دليل خود‌ستايى از تبعيت رب‌العالمين سر باز مى‌زند. در ضمن منشأ اولويت ارزشمندى که شيطان براى آتش در برابر گل قائل مى‌شود و با آن به ستيز خالق خود مى‌رود، ناروشن است. افزون بر اين‌ها، قابل درک نيست که چرا فرشته‌ى اﷲ مانند انسان‌ها حسادت مى‌ورزد و چرا شيطان در رقابت با آدم از فرمان الهى پيروى نمى‌کند. در اين‌جا نه تنها رخصت اﷲ به شيطان جهت گمراهى انسان‌ها غير منطقى به نظر مى‌آيد، بلکه استقلال فعاليت شيطان از خالق خود با عقل هماهنگى ندارد. با تمامى اين وجود، داستان خلقت انسان و سرپيچى شيطان از فرمان الهى پيام آزادى اراده‌ى انسان‌ها را نويد مى‌دهد و از همين منظر است که گزينش ميان راه نيک و بد به اختيار انسان گذاشته مى‌شود و فلسفه‌ى مجازات يک جنبه‌ى اخلاقى به خود مى‌گيرد. براى نمونه در آيه‌ى بیست و نه سوره‌ى الکهف (هجده) رابطه‌ى آزادى اراده‌ى فردى و فلسفه‌ى مجازات اخروى به صورت منطقى و اخلاقى طرح مى‌شود.

«و بگو دين حق همان است که از جانب پروردگار شما آمد پس هر که ميخواهد ايمان آورد و هر که ميخواهد کافر شود ما براى ستمکاران آتش مهيا ساخته‌ايم که شعله‌هاى آن(...) گرد آن­ها احاطه کند و اگر از شدت عطش شربت آبى در خواست کنند آبى مانند مس گداخته به آن­ها دهند که رويها را بسوزاند و آن آب بسيار بد شربتى و آن دوزخ بسيار بد آرامگاهى خواهد بود.»

بنابراين محمد به مخالفان خود پيام مى‌داد که از آزادى اراده بر خوردار هستند و اگر به دين نوين نگروند و از وى پيروى نکنند، عواقب ناگوارى در انتظار آن‌ها خواهند بود. روشن است که فلسفه‌ى مجازات زمانى منطقى است که هر کسى براى گناه خودش باز‌خواست و مجازات مى‌شود. بنابراين اصول عدالت در فلسفه‌ى مجازات نه تنها ارزشمند هستند، بلکه آزادى اراده‌ى فردى در انتخاب ميان خير و شر را ضرورى مى‌کنند. از اين پس، نه ديگر کسى براى گناه نياکان، والدين و فرزندان خويش پاسخگو است و نه مجازات جنبه‌ى اشتراکى به خود مى‌گيرد. محمد اين موضوع را به خوبى مد نظر داشت، زمانى که در مکه براى ترويج دين نوين موعظه مى‌کرد. براى نمونه در آيه‌هاى هفتاد و سه تا هفتاد و پنج سوره‌ى المؤمنون (بیست و سه)، آيه‌ى سی و سه سوره‌ى لقمان (سی و یک) و آيه‌ى هجده سوره‌ى فاطر (سی و پنج) به شرح زير آمده است.

«البته تو خلق را براه راست اسلام و خدا پرستى ميخوانى وليکن آنانکه به آخرت ايمان نمى‌آورند از آن راه راست رو می­گردند.»

«اى مردم از خدا بترسيد و بينديشيد از آن روزى نه هيچ پدرى را به جاى فرزند و نه هيچ فرزندى را به جاى پدر پاداش و کيفر دهند البته وعده خدا حق و حتمى است پس زنهار زندگانى دنيا شما را فريب ندهد و از عقاب خدا شيطان به عفو کرم او مغرورتان نگرداند.»

«و هيچکس بار گناه ديگرى را بردوش نگيرد و آنکه بارش سنگين است اگر ديگرى را هر چند خويش(...) باشد کمک بر سبکبارى خود طلبد ابداً بارى از دستش بر ندارند(...).»

با وجودى که محمد از اصول عدالت و فلسفه‌ى مجازات ارزشمند به خوبى آگاهى داشت، ليکن به تحقق برنامه‌ى سياسى خود اولويت داد. از اين منظر براى محمد ضرورى بود که آزادى اراده‌ى فردى را به کلى انکار کند و تمامى وقايع جهان آفرينش را مستقيماً نتيجه‌ى اراده‌ى اﷲ بداند. البته اقتدار بى انتهاى اﷲ به رسالت محمد به عنوان تنها نايب دنيوى رب‌العالمين، پيامبر الوالعزم و خاتم‌الانبيا يک جنبه‌ى خارق‌العاده مى‌داد، در حالى که هم‌زمان مانع درک بشر از معنى مجازات مى‌شد. در همين‌جا است که يک برش اخلاقى با عدالت در فلسفه‌ى مجازات اسلام به وجود مى‌آيد و خرد‌ستيزى در دين اسلام شدت مى‌گيرد. روشن است که از اين منظر حتا ايمان به اﷲ و پيروى از رسول‌اﷲ نتيجه‌ى اراده‌ى الهى تلقى مى‌شود و با انکار آزادى اراده‌ى فردى در اتخاذ راه خير و شر، بنيان عدالت به کلى در دين اسلام بر مى‌افتد. اين برش اخلاقى که محمد در فلسفه‌ى مجازات اسلام به وجود آورد به کرات و اشکال متفاوت در آيه‌هاى مکه‌ى قرآن طرح مى‌شود. براى نمونه در آيه‌ى هفده سوره‌ى الکهف (هجده)، آيه‌ى صد و هشتاد و شش سوره‌ى الاعراف (هفت) و آيه‌هاى سی و شش و سی و هفت سوره‌ى الزخرف (چهل و سه) به شرح زير آمده است.

«(...) هر کس را خدا راهنمائى کند او به حقيقت هدايت يافته و هر که را خدا گمراه گرداند هرگز او را يار و رهنمائى نخواهد کرد».

«هر که را خدا گمراه ساخت هيچکس رهنماى او نباشد و همين گمراهان را خدا در سرکشى و گمراهيشان واميگذارد تا در طغيان در حيرت و ضلالت بمانند.»

«و هر که از ياد خدا رخ بتابد شيطان را برانگيزيم تا يار و همنشين دائم وى باشد و آن شيطان هميشه آن مردم غافل را از راه خدا باز دارند و به ضلالت افکند و آنها پندارند که هدايت يافته‌اند.»

در اين‌جا به نظر مى‌آيد که حتا خود محمد قادر به درک عواقب برش اخلاقى که وى در فلسفه‌ى مجازات اسلام به وجود آورده بود، نمى‌شد. به اين ترتيب، نه تنها اﷲ مستقيماً انسان‌ها را هدايت و يا گمراه مى‌کند، بلکه خودش شيطان را براى گمراهى انسان‌ها بر مى‌انگيزد. در اين سناريو جاى مسئول خير و شر عوض مى‌شود و اﷲ چهره‌ى شيطانى به خود مى‌گيرد. در اين‌جا شدت خرد‌ستيزى چنان عريان است که بنيان اخلاقى آفرينش و معنى بعثت پيامبران را بر مى‌اندازد. در حالى که اﷲ مستقيماً تصميم به هدايت و يا گمراهى انسان‌ها مى‌گيرد، نه ديگر سرپيچى شيطان از فرمان خدا معنى مى‌دهد و نه ديگر رسالت پيامبران براى ارشاد و هدايت انسان‌ها منطقى به نظر مى‌آيد. به بيان ديگر، محمد به مخالفان خود همان مدارکى را ارائه مى‌داد که آن‌ها براى نفى بعثتش نياز داشتند. با وجود سطح دانش بسيار پايين اين دوران، تناقض‌گويى محمد براى مخالفانش به خوبى روشن بود و مانع گرويدن مشرکان، کافران و اهل کتاب به دين نوين مى‌شد. مخالفان محمد پياپى وى را به عناوين متفاوت مسخره و خجل مى‌کردند. روشن است که هر گروهى از ديدگاه اعتقادى خود با محمد کشمکش مى‌کرد و گرويدن به اسلام را بى معنى مى‌خواند.

گروه اهل کتاب محمد را يک پيامبر قلابى مى‌دانست که به اساطير آن‌ها دستبرد مى‌زد و اصول اعتقادى آن‌ها را انکار مى‌کرد. در حالى که مسيحيان پيامبر خود را فرزند خدا مى‌دانستند و به تقدس "پدر، پسر و روح‌القدس" اعتقاد داشتند، محمد اﷲ را يک خداى يکتا مى‌دانست که نه والدى و نه مولودى دارد. براى نمونه در آيه‌ى سی و پنج سوره‌ى مريم (نوزده) پيرامون نزاع محمد با مسيحيان آمده است.

«خدا هرگز فرزندى اتخاذ نکرد که وى منزه از آنست او قادرى است که چون حکم نافذش به ايجاد چيزى تعلق گيرد گويد موجود باش! بيدرنگ آن چيز موجود شود.»

يهوديان نيز مانند مسيحيان پيامبرى محمد را رد مى‌کردند و ادعايى که وى به عنوان وارث اديان ابراهيمى داشت، سندى مشخص بر عليه‌ى بعثتش مى‌شمردند. نزد يهوديان ابراهيم پدر بزرگ يعقوب و يعقوب پدر دوازده عشيره‌ى بنى‌اسرائيل به شمار مى‌رود و از اين رو، جد بزرگ موسى محسوب مى‌شود. از آن‌جا که يهوديان به برگزيدگى اعتقاد دارند، در نتيجه پيامبر نوين بايد از قوم بنى‌اسرائيل مبعوث مى‌شد. از اين منظر، بعثت خاتم‌الانبيا جنبه‌ى قومى به خود مى‌گيرد. بنابراين عرب‌تبارى محمد و افزون‌پرستى نياکان وى براى يهوديان اسنادى مشخص بودند که از وى يک پيامبر قلابى مى‌ساختند. محمد در برابر به پيروان خود القاء مى‌کرد که مؤمنان اهل کتاب رسالتش را رد مى‌کنند، با وجودى که از صحت بعثت وى آگاه هستند. براى نمونه در آيه‌هاى بیست و صد و چهارده سوره‌ى الانعام (شش) آمده است.

«آنان که ما کتاب تورات و انجيل را به آن­ها فرستاديم(...) با آن که او(...) را بمانند فرزندان خود مى‌شناسند هم آن­ها هستند که خود را به زيان انداخته و(...) ايمان نمى‌آورند.»

«آيا من غير خدا (اﷲ، فف) حاکم و داورى بجويم و حال آن که او خدایی است که کتابى که همه چيز در آن بيان شده به شما فرستاد و آنان که به آن­ها کتاب فرستاديم(...) می­دانند که اين قرآن از خداى تو بر تو به حق فرستاده شده پس در آن البته شک و ترديد به خود راه مده.»

به نظر مى‌آيد که درگيرى محمد با يهوديان به مراتب شديد‌تر بوده است تا با مسيحيان. دليل آن‌را بايد در همان اعتقاد به برگزيدگى قوم بنى‌اسرائيل جستجو کرد. همين موضوع باعث مى‌شود که جماعت يهوديان براى زيست مستقل خود يک توجيه دينى داشته باشند. بنابراين آن‌ها مجزا از ديگر اهالى مکه زندگى مى‌کردند و بر خلاف مسيحيان يک سرکرده‌ى مشخص دينى داشتند و در نتيجه مقاومت آن‌ها در برابر محمد به مراتب منسجم‌تر و شديد‌تر بود. شرکت آن‌ها در موعظه‌هاى محمد و مناظره با وى سرانجام به دشنام‌هاى لفظى کشيده مى‌شد. محمد يهوديان را با احشام مقايسه مى‌کرد که آن‌ها را از کالبد انسانى مجزا ساخته و در مقايسه با پيروان خود به سطح حيوان تقليل دهد. براى نمونه در آيه‌هاى صد و شصت و شش، صد وهفتاد و هفت و صد و هفتاد و نه سوره‌ى الاعراف (هفت) مناظره‌ى محمد با يهوديان به خوبى درج شده است.

«آن گاه که سرکشى و تکبر کرده و آنچه را که ممنوع بود مرتکب شدند(...) گفتيم به شکل بوزينه شويد که پس دور و بازمانده و محروم از رحمت خدا باشيد.»

«(...)  و در اين صورت مثل سگى ماند که اگر او را تعقيب کنى يا به حال خود واگذارى به عوعو زبان کشد(...).»

«(...) آن­ها مانند چهارپايانند بلکه بسى گمراه‌ترند، زيرا قوه ادراک مصلحت و مفسده داشتند باز عمل نکردند(...) غافل شدند.»

در کنار مؤمنان اهل کتاب که با وجود ايمان به يکتا‌پرستى، منکر بعثت محمد مى‌شدند، مشرکان و کافران قرار داشتند. آن‌ها نه با معنى آفرينش اديان ابراهيمى و برانگيختگى اجساد در روز موعود خو مى‌گرفتند و نه اعتبارى براى اساطير ساميان به عنوان مصداق رسالت محمد جهت ترويج يکتا‌پرستى قائل بودند. براى آن‌ها محمد فقط ساحر، کاهن، شاعر، افسانه‌سرا، ديوانه، شعبده‌باز و يک دروغگوى نابکار به حساب مى‌آمد که با دستبرد به افسانه‌هاى اديان ابراهيمى مدعى بعثت اﷲ مى‌شد. محمد آن‌ها را در برابر متکبر، ستمکار و ظالم مى‌ناميد زيرا که بعثتش را رد مى‌کردند و به يکتا‌پرستى ايمان نمى‌آوردند. آيه‌هاى مکه پر از اين مناظرات کلامى با کافران و مشرکان است. براى نمونه در آيه‌هاى چهار و پنج و هشت سوره‌ى الفرقان (بیست و پنج)، آيه‌ى چهل و هفت سوره‌ى الاسرى (هفده)، آيه‌ى بیست و چهار سوره‌ى النحل (شانزده) به شرح زير آمده است.

«و کافران گفتند اين کتاب که محمد(...) وصيش مى‌شمرد جز آنکه به دروغ از خود فرا يافته ديگران(...) نيز(...) به او کمک کرده‌اند چيزى ديگرى نيست(...) و باز گفتند اين کتاب افسانه‌هاى پيشينيان است و حکايات سالفين است که محمد خود برنگاشته است و اصحابش صبح و شام بر او املاء و قرائت می­کنند.»

«(...) و ستمکاران(...) باز به مردم گفتند که شما پيروى نمى‌کنيد مگر مردى را که سحر و شعبده راهش بوده است.»

«(...) آن مردم ستمکار(...) به مردم گويند که شما جز شخصى مفتون سحر و ساحرى را پيشواى خود نکرده‌ايد.»

«و هرگاه باين مردم متکبر گفته شود که خدا چه بزرگ آياتى از آسمان علم خود بوحى فرستاد گويند اين آيات(...) همه افسانه‌هاى پيشينيان است.»

از آن‌جا که از منظر انديشه‌ى دهريان زيست فقط يک جنبه‌ى دنيوى به خود مى‌گيرد، در نتيجه کافران تنها يکتا‌پرستى و موعود را نفى نمى‌کردند، بلکه رابطه‌ى معقول آن‌ها با اين جهان باعث مى‌شد که محمد را پياپى در برابر پرسش‌هاى عقلى قرار دهند. در حالى که محمد آزادى اراده‌ى انسان را نفى مى‌کرد و مسئول گمراهى و هدايت انسان‌ها را مستقيماً اﷲ مى‌ناميد، مشرکان در تمسخر وى، ايمان خود به افزون‌پرستى را خواست الهى مى‌ناميدند و از محمد مى‌خواستند که آن‌ها را به حال خود بگذارد و در برگزارى مراسم دينى آن‌ها اخلال نکند. هم‌زمان براى کافران روشن نبود که چرا اﷲ آيات خود را بصورت يک کتاب کامل و يکباره به محمد ابلاغ نمى‌کند و چرا رب‌العالمين اين چنين بى خرد است که پياپى در تناقض‌گويى مى‌پيچد و کلام خود را نسخ مى‌کند. به بيان ديگر، کافران قرآن را کلام خود محمد مى‌دانستند و از وى براى مصداق بعثتش معجزه مى‌خواستند. محمد در برابر مشرکان و کافران را چهارپا مى‌ناميد و آن‌ها را مانند گروه اهل کتاب در مقايسه با پيروان خويش به سطح حيوان تقليل مى‌داد. براى نمونه در آيه‌ى بیست سوره‌ى الزخرف (چهل و سه)، آيه‌ى سی و دو سوره‌ى الفرقان (بیست و پنج)، آيه‌ى صد و یک سوره‌ى النحل (شانزده)، آيه‌هاى شش تا هشت سوره‌ى الحجر (پانزده)، آيه‌ى پنج سوره‌ى الانبيا (بیست و یک) و آيه‌ى چهل و چهار سوره‌ى الفرقان (بیست و پنج) مناظره‌ى محمد با مشرکان و کافران به خوبى درج شده است.

«و مشرکان می­گويند اگر خدا مى‌خواست ما (بتان، فف) را نمى‌پرستيديم.»

«و باز کافران(...) گفتند که چرا اين قرآن(...) يک جمله بر او نازل نشد(...)

«و هر گاه آيتى را از راه مصلحت نسخ کرده بجاى آن آيتى ديگر آورديم در صورتی که خدا بهتر داند تا چه چيز(...) نازل کند(کافران) (...) می­گويند تو (...) هميشه افترا می­بندى.»

«کافران گويند اى کسی که مدعى آنى که قرآن از جانب خدا بر من نازل شده است تو به عقيده ما محققاً ديوانه‌اى(...) اگر راست می­گوئى(...) چرا فرشتگان بر ما نازل نمی­شوند.»

«وليک اين مردم نادان گفتند که سخنان قرآن خواب و خيالى بى اساس است بلى محمد(...) شاعر بزرگى است که اين کلمات را خود فرا يافته است و گر نه بايد مانند پيامبران گذشته آيت و معجزه‌اى براى ما بياورد.»

«يا پندارى که اکثر اين کافران حرفى مى‌شنوند يا فکر و تعقلى دارند اينان در بى عقلى بس مانند چهارپايانند، بلکه گمراهتر و نادان‌تر.»

البته محمد قادر به معجزه نمى‌شد زيرا اعجاز فقط به اشخاص اسطوره‌اى منسوب مى‌شود. فقط پس از ايجاد فاصله‌ى زمانى و انتقال غلوگرا و سينه به سينه‌ى گذشته‌ها است که افسانه‌ها در اذهان عمومى شکل مى‌گيرند و اشخاص اسطوره‌اى به وجود مى‌آيند. در اوضاع موجود، محمد براى مخالفانش يک فرد عادى بود که از راه پيامبرى و ترويج يک دين نوين تسلط بر طوايف قريش و نظارت بر صدقات کعبه را در نظر داشت. انتقاد‌هاى مخالفان محمد به وى نه تنها مانع گرويدن انبوه اهالى مکه به اسلام مى‌شد، بلکه تازه مسلمانان را در پيروى از وى همچنين متزلزل مى‌ساخت. بنابراين محمد براى مقابله با مخالفانش از يک سو، قرآن را معجزه مى‌خواند و جهت مصداق رسالتش مانند کاهنان و شاعران اين دوران به جهان آفرينش قسم مى‌خورد. وى در اين راه همچنين قسم به قرآن را مجاز مى‌دانست و گرويدن به اسلام و پيروى از خود را تنها راه رستگارى مى‌خواند. براى نمونه در آيه‌ى هشتاد و هشت سوره‌ى الاسرى (هفده)، آيه‌ى یک سوره‌ى الکهف (هجده) و آيه‌هاى یک تا نه سوره‌ى الشمس (نود و یک) به شرح زير آمده است.

«بگو اى پيغمبر که اگر جن و انس متفق شوند که مانند اين قرآن کتابى بياورند هرگز نتوانند هر چند همه پشتيبان يکديگر باشند.»

«ستايش مخصوص خداست که بر بنده(...) خود(...) اين کتاب بزرگ(...) را نازل کرد و در(...) آن هيچ نقض و عوجى ننهاد.»

«قسم به آفتاب و تابش هنگام رفعت آن قسم بماه که پيرو آفتاب تابان است و قسم بروز هنگاميکه جهان را روشن سازد و به شب وقتى که عالم را در پرده سياهى کشد و قسم به آسمان بلند و آنکه اين کاخ رفيع را بنا کرد و بزمين و آنکه او را بگسترد قسم به نفس ناطقه(...) و آن که او را(...) بيافريد و به او شر و خير را الهام کرد(...) که هر کس نفس خود را از گناه پاک سازد بيقين رستگار خواهد بود و هر که او را بکيفر و کفر و گناه پليد گرداند البته زيانکار خواهد گشت.»

در اين‌جا براى کافران به کلى مبهم بود که اﷲ چه نيازى دارد که به مخلوقان خود قسم بخورد و آن‌ها را براى مصداق رسالت پيامبرش به شهادت بگيرد. قسم خوردن همان سبک ساحران و کاهنان آن دوران بود که همچنين در مکه رواج داشت. البته اتخاذ اين روش محمد را از مناظرات عقلى ظاهراً رها مى‌ساخت، بدون اين‌که منجر به کمترين اعتبارى براى وى به عنوان رسول‌اﷲ شود.

محمد از سوى ديگر، مخالفان خود را تهديد به مجازات دنيوى و اخروى مى‌کرد. بخصوص سرنوشت اسطوره‌اى اقوام نوح، لوط، ثمود و عاد و افسانه‌ى سپاه فرعون که در تعقيب پيروان موسى به هلاکت رسيده بودند، براى محمد اسنادى محسوب مى‌شدند که هم مخالفان خود را از مجازات دنيوى بهراساند و هم آن‌ها را در روز قيامت در برابر مجازات اخروى قرار دهد. براى نمونه در آيه‌هاى سه تا هجده سوره‌ى الحاقه (شصت و نه) به شرح زير آمده است.

«قوم ثمود و عاد آن قيامت موعود را تکذيب کردند اما قوم ثمود به کيفر کفر و طغيان هلاک شدند اما قوم عاد نيز به بادى تند و سرکش به هلاکت رسيدند(...) و فرعون و اقوام پيش از او و قوم زشتکار لوط به کيفر و خطاکارى برخاستند و با رسول پروردگارشان مخالفت کردند خدا هم آنان را بعذابى سخت گرفتار کرد(...) باز بياد آر چون در صور (اسرافيل) يکبار بدمند(...) آن گاه روز موعود و قيامت واقع گردد(...) آن روز که در پيشگاه حساب شما را حاضر کنند هيچ گاه از اسرار مخفى شما هم پنهان نخواهد ماند.»

روشن است که از طريق همين تهديد‌ها پياپى برش اخلاقى در فلسفه‌ى مجازات اسلام عميق‌تر مى‌شد و دين نوين غير منطقى‌تر از گذشته به نظر مى‌رسيد. در اين‌جا براى مخالفان محمد کاملاً مبهم بود که چرا اکنون مجازات جنبه‌ى قومى به خود مى‌گيرد، با وجودى که وى مجازات اشتراکى، قومى و نسبى را در جاى ديگرى به کلى مردود کرده بود. بنابراين روشن است که چرا کافران در تمسخر محمد از وى خواهان تعجيل در مجازات مى‌شدند. از آن‌جا که محمد نه معجزه براى ارشاد مخالفان خود داشت و نه قادر به تعجيل در مجازات بود، در نتيجه براى موفقيت در مناظره به سوى راه حل‌هاى جنجالى رانده مى‌شد. از جمله بايد از مفاهيم "علم ازلى" و "لوح محفوظ" ياد کرد که محمد از فرط ناچارى و براى رهايى از انتقاد مخالفانش به آن‌ها پناه مى‌برد. براى نمونه در آيه‌ى پنجاه و سه سوره‌ى العنکبوت (بیست و نه)، آيه‌هاى شش و هفت سوره‌ى الفرقان (بیست و پنج)، آيه‌ى شصت و دو سوره‌ى المؤمنون (بیست و سه)، آيه‌ى پنجاه و هشت سوره‌ى الاسرى (هفده) و آيه‌ى هفده تا بیست و دو سوره‌ى البروج (هشتاد و پنج) به شرح زير آمده است.

«اى رسول ما منکران به تمسخر از تو تقاضاى تعجيل در نزول عذاب مى‌کنند و اگر وقت معين آن در علم ازلى قيامت نبود عذاب حق بر آنها ميرسيد و البته ناگهانى هم نازل ميشد که غافل و بى خبر بودند.»

«(...) بگو اين کتابرا آنخدائى فرستاده که بعلم ازلى از اسرار آسمانها و زمين آگاه است (...)

«و ما هيچ نفسى را پيش از وسع و توانايى تکليف نمى‌کنيم و نزد ما کتابى است (...)

«هيچ شهر و ديارى در روى زمين نيست جز آنکه پيش از ظهور قيامت اهل آن شهر را هلاک کرده يا به عذاب سخت معذب مى‌کنيم اين حکم در کتاب علم ازلى مسطور است». «ايرسول ما آيا احوال لشکريان(...) بر تو حکايت شده است؟ داستان فرعون و قوم ثمود(...) بلى آنان که کافرند به تکذيب(...) می­پردازند و خدا بر همه احوال و افعال آنها محيط است بلکه اين کتاب قرآن بزرگوار الهى است که در لوح محفوظ حق(...) نگاشته است.»

از آن‌جا که از منظر "توحيد عددى ساميان" خدا "هستى را از نيستى" آفريده است، در نتيجه تنها چيزى که در اين نوع از يکتا‌پرستى ازلى محسوب مى‌شود، خود خدا مى‌باشد. به بيان ديگر، در دين اسلام هيچ چيز ديگرى به جز اﷲ قديم نيست و تمامى چيز‌ها از ماده و ابعاد زمانى و مکانى گرفته تا آگاهى به علم آفرينش همگى مخلوق رب‌العالمين محسوب مى‌شوند. هر کسى که ادعاى ديگرى کند، به جماعت مشرکان پيوسته و از حوزه‌ى ايمان به "توحيد عددى ساميان" خارج شده است. در اين‌جا به خوبى روشن مى‌شود که محمد براى خلاصى از مناظره با کافران به "لوح محفوظ" و "علم ازلى" پناه مى‌برد و در واقعيت به همان دامى مى‌افتد که وى قصد "رهايى" افزون‌پرستان از آن‌را داشت. در اين‌جا ادعاى قدرت بى انتهاى اﷲ در تضاد با عجز واقعى رسول‌اﷲ جهت ارائه‌ى معجزه قرار گرفته بود و منجر به باز‌گشت محمد به شرک مى‌شد. شرک همان اتهامى بود که محمد مشرکان را پياپى با آن مواجه مى‌ساخت و جهت براندازى آن مجازات دنيوى و اخروى مى‌تراشيد.

البته لغزش محمد در ايمان به يکتا‌پرستى و باز‌گشت وى به افزون‌پرستى فقط محدود به طرح "لوح محفوظ" و "علم ازلى" نمى‌شد. عوامل اين باز‌گشت از يک سو، پرسش‌هاى عقلى مخالفان وى در مناظرات دينى بودند که چهره‌ى غير منطقى "توحيد عددى ساميان" را عريان مى‌کردند. از سوى ديگر، در وضعيت اقليت مسلمانان براى محمد امکان نداشت که به پرسش‌هاى عقلى که مخالفانش پيرامون تضاد ادعاى قدرت بى انتهاى اﷲ با عجز واقعى رسول‌اﷲ جهت ارائه‌ى معجزه طرح مى‌کردند، از طريق اعمال خشونت و ترويج تعصب پايان دهد.

بنابراين محمد مصلحت ترويج اسلام را در اين مى‌دانست که در اوضاع موجود و با در نظر داشتن توازن قواى اجتماعى اندازه نگاه دارد، شکيبا باشد و يکباره تمامى آيين بت‌پرستان را مردود نکند. ليکن شکيبايى منجر به لغزش محمد در تحقق برنامه‌ى سياسى وى مى‌شد و بى اعتبارى وى را نزد مخالفانش دو چندان مى‌کرد. از جمله بايد از حادثه‌اى ياد کرد که يک روزى در نزديکى کعبه به وقوع پيوست. گويى روزى محمد براى يکتا‌پرستى موعظه مى‌کرد و قصد قرائت سوره‌ى النجم (٥٣) را براى ناظران داشت. در آيه‌هاى نوزده تا بیست اين سوره به شرح زير آمده است.

«اى مشرکان آيا دو بت بزرگ لات و عزاى خود را ديديد(...) و منات سومين بت ديگر را دانستيد، جمادى بى سود و زيان است؟»

محمد در اين دوران چنان از پرسش‌هاى عقلى کافران و تمسخر‌هاى مخالفانش به ستوه آمده بود که در برابر اعتراض مشرکان به شکيبايى روى آورد و مصلحت ترويج اسلام را در آن ديد که پرستش دختران اﷲ را مجاز بشمارد. او در پى اين آيات دو آيه‌ى ديگر نيز آورد که به عنوان آيه‌هاى طايران از قرآن حذف شده‌اند. در اين آيات به شرح زير آمده است.

«آن‌ها (لات، عزى و منات) طايران (مرغان) بلند پروازند، شايد اميدى به شفاعت آن‌ها باشد»(١٣).

مشرکان قريشى پس از قرائت اين دو آيه در کمال تعجب از محمد قدر‌دانى کردند زيرا وى در تداوم سنت شکيبايى افزون‌پرستى وساطت و شفاعت دختران اﷲ را نزد پدر متعالشان پذيرفته بود. البته با وجود چنين لغزشى دوباره ترويج يکتا‌پرستى و تحقق برنامه‌ى سياسى محمد به کلى نقش بر آب مى‌شد. به غير از سلب آزادى اراده‌ى انسان ميان خير و شر و برش اخلاقى در فلسفه‌ى مجازات اسلام، محمد بار ديگر ضرورت رسالتش را الغاء کرد. از اين منظر نيز نه ديگر بعثت پيامبر جديد منطقى به نظر مى‌رسيد و نه تهديد به مجازات دنيوى و اخروى مخالفان محمد را مى‌هراساند. به بيان ديگر، زمانى که از طريق صدقه و قربانى و آن هم به شيوه‌ى سنتى بت‌پرستان، دختران اﷲ وساطت مشرکان با اﷲ را به عهده مى‌گرفتند و منجر به بخشش و شفاعت آن‌ها مى‌شدند، ديگر چه نيازى به بعثت پيامبر جديد و ترويج يک دين نوين مى‌بود. بنابراين روشن است که چرا محمد پس از چندى از قرائت اين دو آيه بسيار پشيمان شد و ادعا کرد که اين آيات را شيطان بر زبان وى جارى کرده است. وى سپس در برابر تمسخر و اعتراض مخالفانش آيه‌ى پنجاه و دو از سوره‌ى الحج (بیست و دو) را به شرح زير آورد.

«ما پيش از تو هيچ رسول و پيامبرى نفرستاديم جز آن‌که آياتى براى هدايت خلق تلاوت کرد، شيطان(...) در آن آيات الهى القاء دسيسه کرد، آن گاه خدا آن چه شيطان القاء کرده محو و نابود مى‌سازد و آيات خود را محکم و استوار گرداند و خدا دانا به حقايق امور و درستکار در نظام عالم است.»

فقدان معجزه، بازگشت به شرک، خرد‌ستيزى و تناقض‌گويى عريان محمد عواملى بودند که بعثتش را براى ترويج دين نوين بى اعتبار مى‌کردند. تمامى سوره‌هاى مکه پر از مرافعه‌هاى عقلى و دينى اهل کتاب، مشرکان و کافران با محمد هستند که وى را بيش از پيش در تناقض‌گويى مى‌پيچانند. در حالى که محمد از يک سو، ايمان قومى به اسلام را مانند آيين يهوديان نشانه‌ى برگزيدگى الهى و مشيت ازلى مى‌ناميد، ليکن از سوى ديگر، بر رسالت خويش به عنوان پيامبر جهان‌شمول انگشت مى‌گذاشت و تمامى انسان‌ها را به گرويدن به دين نوين فرا مى‌خواند. براى نمونه در آيه‌ى صد و هجده و صد و نوزده سوره‌ى هود (یازده)، آيه‌هاى نود و نه و صد سوره‌ى يونس (ده) و آيه‌ى صد و پنجاه و هشت سوره‌ى الاعراف (هفت) به شرح زير آمده است.

«و اگر خدا می­خواست همه ملل و مذاهب خلق را يک امت ميگردانيد وليکن دائم همه ملل و اقوام دنيا با هم در اختلاف خواهند بود (...)

«اى رسول ما اگر خداى تو در مشيت ازلى ميخواست اهل زمين همه يکسره ايمان می­آوردند(...) تو کى توانى تا به جبر و اکراه همه را مؤمن و خدا پرست گردانى هيچ يک از نفوس بشر را تا خدا رخصت ندهد ايمان نياورد و پليدى(...) را خدا براى مردم بى خرد که عقل کار نبندند مقرر می­دارد.»

«(...) به خلق بگو که من بدون استثنأ بر همه شما جنس بشر رسول خدايم خدائى که آسمان و زمين همه ملک اوست هيچ خدائى جز او نيست که او زنده می­کند و می­میراند(...) پس اى مردم به خدا ايمان آريد و برسول او پيغمبر امى(...) پيامبرى که به خدا و سخنان خدا گرود و شما بايد پيرو او شويد باشد که هدايت يابيد.»

به نظر مى‌آيد که يأس محمد از "ارشاد" مخالفانش وى را به سوى طرح اين گونه تناقض‌گويى‌ها مى‌راند. در حالى که وى در مواقع مناسب ادعاى خود را به عنوان رسول‌اﷲ و خاتم‌الانبيا جهت هدايت تمامى انسان‌ها برجسته مى‌ساخت، ليکن در اوضاع نا‌مناسب به تاکتيک روى مى‌آورد و رسالتش را محدود به حومه‌ى مکه، پيروان خود و اهل ايمان مى‌کرد. در حالت اولى روح متعصب اسلام عريان مى‌شد، در حالى که شکيبايى و فروتنى محمد، وى را از تعرض مخالفانش رها مى‌ساخت. به اين ترتيب، براى محمد ممکن مى‌شد که در يک حومه پر از مخالفانش به ترويج دين نوين ادامه دهد. محمد در اوضاع نا‌مناسب به فروتنى روى مى‌آورد و وظيفه‌ى خود را محدود به تذکر و ترساندن مشرکان از آتش دوزخ مى‌کرد. وى خود را يک بنده‌ى گمراه مى‌شمرد که شامل عنايت الهى قرار گرفته و هدايت شده است. وى حتا درخواست اطاعت مسلمانان از خود را نداشت و بندگى را مخصوص اﷲ مى‌دانست. براى نمونه در آيه‌ى هفت سوره‌ى الضحى (نود و سه)، آيه‌ى چهل و هشت سوره‌ى الشورى (چهل و دو)، آيه‌هاى بیست و یک تا بیست و شش سوره‌ى الغايشه (هشتاد و هشت)، آيه‌هاى پنجاه و یک تا پنجاه و دو سوره نحل (شانزده) و در آيه‌ى چهل و پنج سوره‌ى ق (پنجاه) به شرح زير آمده است.

«و تو را در بيابان مکه گمراه يافت و راه نمايى کرد.»

«(...) اگر باز اعراض کردند ديگر ترا نگهبان آن­ها نفرستاديم بر تو جز ابلاغ رسالت تکليفى نيست و ما چون به انسان از لطف و رحمت خود بهره‌اى بچشانيم شاد شود و اگر به کيفر کردار خود رنج و عذابى به او رسد راه کفران پويد(...)

«پس تو اى پيغمبر ايشان را تذکر بده که وظيفه تو تنها همان تذکر است، و گرنه تو بر آنان تسلطى ندارى، تذکر را هم تنها به کسانى بده که تذکر پذيرند نه آن‌ها که اعراض کرده و کفر ورزيدند که خدا آن‌ها را به عذاب اکبر قيامت شکنجه خواهد کرد آرى محققاً به سوى ما مى‌آيند و حساب‌شان به عهده ماست.»

«خداى يکتا فرموده که براه شرک و دوتائى نرويد که خدا يکى است از من بترسيد(...) هر چه در آسمان­ها و زمين است همه ملک خداست و دين و اطاعت هميشه مخصوص اوست(...) آيا شما بندگان بايد از کسى غير از خداى مقتدر بترسيد.»

«ما به گفتار مردم مغرص نادان داناتر(...) هستيم و تو بر آن مردم جبار و مسلط نيستى پس آن کس را که از وعده عذاب قيامت ترسان است به آيات قرآن متذکر ساز.»

روشن است که براى محمد ضرورى بود که تحت اوضاع اقليت مسلمانان و توازن قواى موجود به فروتنى روى بياورد و در طرح و بيان اهداف و مواضع خويش بسيار محتاط باشد و همواره از در شکيبايى وارد شود. در برابر شکيبايى افزون‌پرستان نسبت به دين و آيين نوين نه تنها براى وى تداوم ترويج اسلام را ممکن مى‌ساخت، بلکه تعصب طايفه‌ى هاشمى وى را از تعرض مخالفانش مصون مى‌داشت. ليکن استفاده از تاکتيک شکيبايى و تعصب همواره منجر به تناقض‌گويى بيشترى و تشديد خرد‌ستيزى در قرآن مى‌شد و سرانجام محمد را به عنوان رسول‌اﷲ بى اعتبار‌تر از گذشته مى‌کرد. بنابراين فرا‌تر از پرسش‌هاى عقلى اهل کتاب، مشرکان و کافران، استفاده‌ى محمد از تاکتيک شکيبايى و تعصب بود که وى را بيش از پيش در تناقض‌گويى مى‌پيچاند و از اﷲ يک خداى بى خرد مى‌ساخت.

به نظر مى‌رسد که اصولاً براى محمد مهم نبود که چه کسى و با چه مرامى و يا گذشته‌اى به دين اسلام ايمان مى‌آورد و به سرکردگى وى تن مى‌داد. براى وى فقط تمکين و پيروى بى چون و چراى انسان‌ها اهميت داشت. در کمال حيرت، اﷲ حتا حاضر بود که تمامى گناهان را تبديل به ثواب کند اگر کسى توبه مى‌کرد و به تبعيت محمد در مى‌آمد. براى نمونه در آيه‌ى هفتاد سوره‌ى الفرقان (بیست و پنج) به شرح زير آمده است.

«مگر آن کسانی که از گناه توبه کنند و با ايمان به خدا (اﷲ، فف) عمل صالح بجاى آرند پس خدا گناهان او را بدل به ثواب گرداند و خداوند (اﷲ، فف) در حق بندگان بسيار آمرزنده و مهربان است.»

بنابراين مفهوم رحمان و رحيم که محمد به اﷲ نسبت مى‌داد فقط تحت چنين شرايطى ميسر مى‌شد. محمد معنى فى‌نفسه‌ى اخلاق را انکار مى‌کرد و پيروى از آيين اسلام را منشأ تشکيل آن مى‌شمرد. از اين منظر، معيار رستگارى دينى و ارج‌يابى اجتماعى ايمان به اسلام محسوب مى‌شد. در اين‌جا سوژه (آگاهى) از ابژه (هستى) مجزا مى‌گردد و انسان از طبيعت خرد‌گرا و حقيقت‌ياب خويش فاصله مى‌گيرد. از آن‌جا که پندار عقلى با تبعيت دينى در تضاد قرار دارد، در نتيجه محمد يک برش قاطعانه ميان اسلام و فلسفه‌ى حقوق طبيعى به وجود آورد. به اين ترتيب، در و دروازه براى تبهکاران گشوده شد که از يک سو، به هرگونه اعمال غير اخلاقى روى بياورند و از سوى ديگر، توبه کرده و با استناد به پيروى خويش از مبانى اسلام و فعاليت در راه خدا (فى سبيل‌اﷲ) مدعى رستگارى شوند.

از آن‌جا که محمد بنيان "اخلاق" در اسلام را بر ايمان به اﷲ و تبعيت از خويش گذاشت، در نتيجه اعمال غير اخلاقى را نيز به اﷲ نسبت داد و براى تحقق برنامه‌ى سياسى خود مجاز شمرد. از جمله بايد از مفاهيم "مکر" و "قهر" نام برد که محمد به کرات از آن‌ها در مناظراتش با مخالفان خود به کار مى‌برد. براى نمونه در آيه‌ى نود و نه سوره‌ى الاعراف (هفت)، در آيه‌ى بیست و یک سوره‌ى يونس (ده)، آيه‌هاى چهارده تا شانزده سوره‌ى الطارق (هشتاد و شش) و آيه‌ى چهل و هفت تا چهل و نه سوره‌ى ابراهيم (چهارده) به شرح زير آمده است.

«آيا از مکر(...) خدا (اﷲ، فف) غافلند و ايمن گرديده‌اند؟ که از مکر و انتقام حق غافل نشوند مگر مردم زيان­کار.»

«ما هر گاه به آدمى پيش از آن که او را رنج و زيان برسد رحمتى فرستيم(...) آيا در اين صورت بايد براى محو آيات و رسولان حق مکر و سياست به کار برند؟ بگو مکر و سياست الهى سريعتر و کامل­تر است که رسولان ما مکر‌هاى شما را خواهند نوشت.»

«دشمنان اسلام هر توانند کيد و مکر مى‌کنند و ما هم مقابل­شان مکر خواهيم کرد (...)

«و ستمکاران بزرگ­ترين مکر و مهم­ترين سياست خويش را به کار بردند ولى چه سود که پيش خدا (اﷲ، فف) مکر و (فکر) آن­ها (هيچ) است هر چند به مکر(...) کوه­ها را از جا بر کنند پس هرگز مپندار که خدا وعده رسولانش را خلاف کند که البته خدا بر هر کار مقتدر است و از ستمکاران انتقام خواهد کشيد و در آن روز بدکاران و گردنکشان را زير زنجير قهر خدا مشاهده خواهى کرد.»

در اين‌جا ديگر به کلى مبهم است که چرا اﷲ که خود بر دل مخالفان محمد مهر گذاشته و آن‌ها را گمراه کرده است، در برابر آن‌ها به عجز و ذلت مى‌افتد و براى تسلط محمد بر آن‌ها به "مکر" و "قهر" روى مى‌آورد. در اين حالت ادعاى قدرت بى انتهايى اﷲ در برابر ضعف واقعى‌اش قرار مى‌گيرد و خرد‌ستيزى در اسلام از منظر ديگرى عريان مى‌گردد. هم‌زمان اﷲ مدعى رحم و رحمت مى‌شود و از بندگان خود در خواست القاب نيکو و مناسب مى‌کند. براى نمونه در آيه‌ى صد و ده سوره‌ى الاسرى (هفده) به شرح زير آمده است.

«بگو اى محمد(...) که خدا را(...) اﷲ يا(...) رحمان بهر اسمى بخوانيد همه اسماء نيکو مخصوص اوست.»

به اين ترتيب، کلام‌اﷲ با تناقض‌گويى محمد مى‌پيچد و مسلمانان را در گرداب خرد‌ستيزى مى‌پيچاند. تضاد دين با دنيا، روح با جسم و ايمان با عقل در همين جا روشن مى‌شود. يعنى زمانى که اﷲ نفساً بى تضاد و کلام‌اﷲ نفساً بى تناقض تبديل به ابزارى براى توجيه تاکتيک تحقق يک برنامه‌ى سياسى مى‌گردند. در اين بازى هم دين و هم دنيا بازنده هستند زيرا با توجيه دينى يک سياست دنيوى نه ديگر جنبه‌هاى اخلاقى در دين پا بر جا مى‌مانند و نه يک سياست خرد‌گراى دنيوى ممکن مى‌شود. در اين کشمکش که ميان ايمان و عقل در مى‌گيرد، نه حرمتى براى اﷲ و نه اعتبارى براى رسولش باقى مى‌ماند. اين مسئله به خوبى روشن مى‌شود زمانى که محمد با وجود تناقض‌گويى مداوم، برش اخلاقى قاطعانه و خرد‌ستيزى عريان در همان دوران مکه ادعا مى‌کند که کلام‌اﷲ به کمال رسيده است. براى نمونه در آيه‌ى صد و پانزده سوره‌ى الانعام (شش) به شرح زير آمده است.

«کلام خداى تو از روى راستى و عدالت به حد کمال رسيد و کسى در کلمات آن تغيير و تبديل نتواند داد او خداى شنوا و دانا به گفتار و کردار خلق است.»

بنابراين روشن است که چرا محمد بايد از پرسش‌هاى عقلى که تاکتيک سياسى وى را براى پيروانش بر ملا مى‌ساختند، ممانعت مى‌کرد. توفيق برنامه‌ى وى فقط زمانى امکان داشت که سلطه‌ى عقل شکسته مى‌شد و مسلمانان بى چون و چرا به پيروى از وى در مى‌آمدند. از آن‌جا که محمد در دوران مکه هنوز دسترسى به قواى اجرايى نداشت، در نتيجه تحقق برنامه‌ى سياسيش ضرورى مى‌کرد که مبانى دين نوين به "جهان درونى" پيروانش رخنه کنند و پس از دگرگونى درک روز‌مره‌ى آن‌ها يک هويت جديد به صورت مسلمان که مجرد‌تر از شکل طايفه‌اى آن بود، برايشان بسازند. از اين پس، براى محمد ممکن مى‌شد که "جهان درونى" مسلمانان را به انحصار خود در بياورد. گروه متقيان که وى آن را در برابر مخالفان خود قرار مى‌داد، کسانى را در بر مى‌گرفت که بدون هيچ‌گونه پرسش عقلى پيرامون معنى آفرينش، رسالت وى و يا ضرورت ترويج دين نوين، از وى پيروى مى‌کردند. براى نمونه مفهوم متقيان در آيه‌ى چهل و نه سوره‌ى الانبياء (بیست و یک) به شرح زير تعريف مى‌شود.

«متقيان همان­هائى هستند که از خداى خود در نهان(...) می­ترسند و از ساعت قيامت و روز جزا سخت هراسانند.»

از آن‌جا که محمد در مکه دست‌رسى به قوه‌ى مجريه نداشت، در نتيجه براى انحصار "جهان درونى" مسلمانان پى در پى آن‌ها را از مجازات اخروى مى‌هراساند. وى همواره تأکيد مى‌کرد که اﷲ از تمامى انگيزه‌ها و ايده‌هاى مسلمانان واقف است و هيچ واقعه‌اى بدون آگاهى رب‌العالمين واقعيت نمى‌يابد. به اين ترتيب، براى وى ممکن مى‌شد که مسلمانان را چنان از خوف خدا بهراساند که ديگر نه کسى به فکر انکار قدرت بى انتهاى اﷲ بيفتد و نه کسى مانع تحقق اراده‌ى فردى وى شود. محمد از طريق قرآن به مسلمانان القاء مى‌کرد که اﷲ از کلى‌ترين آرزو‌هاى بشرى، جزئى‌ترين تمايلات فردى و تمامى وقايع گذشته، حال و آينده آگاه است. هر کسى که به اسلام ايمان مى‌آورد نه ديگر خلوتگاهى براى طرح تمايل‌هاى فردى داشت و نه تشکيل يک اتوپى اجتماعى که فراى تشکل ساختارى امت اسلامى قرار مى‌گرفت، مى‌توانست در "جهان درونى" وى شکل بگيرد. روشن است که محمد نه قادر و نه مايل بود که بنيان ترويج اسلام را بر تعقل بگذارد. در حالى که "توحيد عددى ساميان" راه را براى خرد‌گرايى و حقيقت‌يابى مسدود مى‌ساخت، هراس از اﷲ شرايط تعبد و بندگى مسلمانان را مهيا مى‌کرد. براى نمونه در آيه‌ى پنجاه و هفت سوره‌ى المؤمنون (بیست و سه)، آيه‌ى پنجاه و پنج سوره‌ى الاعراف (هفت) و آيه‌ى هفت سوره‌ى طه (بیست) به شرح زير آمده است.

«همانا آن مؤمنان که از خوف خدا ترسان شدند و هراسانند.»

«خدا را به تضرع و زارى و به صداى آهسته (...) بخوانيد.»

«اگر به آواز بلند(...) سخن گويى(...) همانا خدا بر(...) نهان و مخفى‌ترين امور جهان کاملاً آگاه است.»

از طريق هراس از خوف اﷲ اسارت و بندگى مسلمانان نسبت به محمد ممکن مى‌شد و تعبد پيروانش از وى بر تعقل آن‌ها پيرامون معنى دين نوين اولويت مى‌گرفت. تسلط محمد بر پيروانش نشانه‌ى دگرگونى درک روز‌مره و اختناق "جهان درونى" مسلمانان بود. محمد براى تعميق اين اختناق "عبادت" را در نظر گرفت که به صورت نماز روزانه و از طريق رکوع و سجود پى در پى و به صورت تکرار مداوم بيعت با اﷲ و رسول‌اﷲ عملى مى‌شد. به اين ترتيب، عبادت به صورت تمرين روز‌مره‌ى بندگى و اسارت مسلمانان در مى‌آمد و منجر به نظارت آن‌ها بر رفتار و کردار خودشان مى‌شد. روشن است که فقط از طريق تکرار روزانه‌ى تبعيت، ذکر بر فکر سلطه مى‌يافت و تعميق اختناق "جهان درونى" مسلمانان ممکن مى‌گشت. در اين‌جا تشديد اختناق "جهان درونى" مسلمانان برابر با تعميق سلطه‌ى محمد بر پيروانش بود. براى نمونه در آيه‌ى صد و چهارده سوره‌ى هود (یازده) به شرح زير آمده است.

«و نماز را در دو طرف(...) روز بپا داريد و نيز در ساعت تاريکى شب که البته خوبى و نکو‌کاری­هاى شما زشتى و بد‌کاری­هايتان را نابود مى‌سازد و اين نماز يا اين سخن که حسنات شما سئيات را محو می­کند ياد آورى است براى اهل ذکر.»

سپس محمد براى حاکميت بر "جهان بيرونى"، "امر به معروف و نهى از منکر" را در نظر گرفت. از اين پس، پيروان متعصب محمد موظف به آموزش مسلمانان و پاسدارى از روابط اجتماعى امت اسلامى شدند. به اين ترتيب، يک شکل نوين دينى به وجود آمد که جايگزين معيار ارج‌يابى و هويت طايفه‌اى مى‌شد. کسب حيثيت شخصى، امنيت اجتماعى، انباشت ثروت و توفيق يک تصميم سياسى که تا کنون در تشکل ساختارى طايفه‌اى ممکن و با ايمان بت‌پرستى توجيه مى‌شد، به ساختار امت اسلامى ارتقاء يافت و ايمان به اﷲ و پيروى از رسول‌اﷲ توجيه آن‌ها را به عهده مى‌گرفتند. هم‌زمان آن اختناقى که عبادت در "جهان درونى" مسلمانان به وجود مى‌آورد، "امر به معروف و نهى از منکر" براى حاکميت محمد بر "جهان بيرونى" عهده دار شدند. به اين ترتيب، مسلمان مبهوت در جماعت بهت‌زده‌ى متقيان محصور، تبعيت بدون چون و چرا از رسول‌اﷲ ممکن و وحدت کلمه‌ى امت جوان اسلامى به سرکردگى محمد تضمين مى‌شد. ليکن در اوضاع اقليت ضرورى بود که محمد از در شکيبايى وارد شود و از پيروان خود درخواست صبر در ترويج اسلام را داشته باشد. در اين‌جا شکيبايى براى محمد به اين معنى نبود که پيروانش از حق انتقام صرف نظر کنند. فقط شرايط موجود مکه به وى تحميل مى‌کرد که خشم مخالفانش به شور نيايد و مانعى در برابر ترويج اسلام بسازد. براى نمونه در آيه‌ى هفده سوره‌ى طه (بیست) و آيه‌ى صد و بیست و شش سوره‌ى النحل (شانزده) به شرح زير آمده است.

«اى فرزند عزيزم نماز بپا داريد و امر بمعروف و نهى از منکر کن در اين کار از مردم نادان هر آزار بينى صبر پيش گير که اين صبر و تحمل در راه تربيت و هدايت مردم نشانه‌اى از عزم ثابت(...) در امور لازم عالم است.»

«و اگر به شما مسلمانان کسى عقوبت و ستمى رسانيد شما بايد بقدر آن در مقابل انتقام کشيد(...) و اگر صبور باشيد(...) البته براى صابران اجرى بهتر خواهد بود.»

به اين ترتيب، محمد نطفه‌ى يک تشکل ساختارى نوين را در مکه گذاشت و ابعاد کلى دولت به عنوان "نهادى مختص به سامان‌دهى جامعه‌ى طبقاتى" را معين کرد. از اين پس امت اسلامى تبديل به آلترناتيو ساختار عشيره‌اى شد و وحدت مسلمانان در برابر استقلال طوايف اعراب قرار گرفت. در اين ارتباط ادعاى محمد که کلام‌اﷲ را قرائت و احکام رب‌العالمين را ترويج مى‌کند، بسيار کارساز بود. مضمون اين اصول به مسلمانان القاء مى‌کرد که اﷲ تمامى حقايق و قوانين ضرورى را به صورت کامل و نهايى به محمد ابلاغ مى‌کند و هر گونه مخالفتى با اين مبانى به کفر و شرک مى‌انجامد و مستحق مجازات مى‌باشد. ديگر نه معيار ارزيابى صحت قرآن خرد بشرى محسوب مى‌شد، نه مصداق وحى الهى به ابعاد زمانى و مکانى بستگى داشت. بنابراين محمد براى کسب توفيق برنامه‌ى سياسيش راه را به روى شک و پرسش کلاً مسدود ساخت و تعصب مسلمانان را بر عليه مخالفانش بر‌انگيخت. از اين پس، ممکن شد که اختناق "جهان درونى" و حاکميت بر "جهان بيرونى" مکمل هم‌ديگر باشند و سلطه بر آن‌ها به انحصار محمد در آيد. به اين ترتيب، مسلمانان از معنى هستى خويش به عنوان انسان نا‌آگاه مى‌ماندند و يک آگاهى وارونه کسب مى‌کردند. روشن است که تجزيه‌ى هستى (ابژه) از آگاهى (سوژه) جهت تشکيل يک نظم نوين بسيار کار‌ساز بود زيرا معنى زيست دنيوى به يک دوره‌ى امتحانى جهت پيروى مسلمانان از اراده‌ى فردى محمد تقليل مى‌يافت و بندگى آن‌ها نسبت به رسول‌اﷲ تبديل به معيار ارزيابى فرجام و رستگارى‌شان مى‌شد. مسلمانان بايد در راستاى تعميق اختناق "جهان درونى" خود و حفاظت از حاکميت بر "جهان بيرونى" اثبات مى‌کردند که در بندگى و اسارت فردى و جهت انسجام امت اسلامى، پذيرش هويت نوين دينى و تشکيل وحدت کلمه به سرکردگى محمد بدون نمونه هستند.

از آن‌جا که مسئله‌ى هستى و آگاهى نه يک رابطه‌ى استاتيک بلکه ديناميک است، در نتيجه روشن مى‌شود که چرا تجزيه‌ى سوژه از ابژه نمى‌توانست متداوم و غير قابل باز‌گشت بوده باشد. اين موضوع را مى‌توان به خوبى در مورد مسلمانانى يافت که البته به يکتا‌پرستى ايمان آورده بودند، ليکن با بروز عواقب ناگوار در ايمان خويش نامطمئن مى‌شدند. تزلزل و استحکامى که در رابطه با ايمان آن‌ها به وجود مى‌آمد منجر به گسست و يا ادغام آن‌ها در امت اسلامى مى‌شد. محمد اين نمونه از تازه مسلمانان را "منافقان" مى‌ناميد زيرا نه اختناق "جهان درونى" آن‌ها به نتيجه‌ى نهايى رسيده بود و نه آن‌ها بدون چون و چرا و متعصبانه از حاکميت محمد بر "جهان بيرونى" پاسدارى مى‌کردند. براى نمونه در آيه‌هاى ده و یازده سوره‌ى العنکبوت (بیست و نه) منافقان به شرح زير تعريف مى‌شوند.

«و بعضى مردم(...) گويند که ما به خدا ايمان آورديم و چون رنج و آزارى در راه خدا ببينند فتنه و عذاب خلق را با عذاب خدا برابر شمرند و هرگاه نصرت و ظفرى(...) برسد آن منافقان گويند ما هم با شما(...) بوديم آيا خدا بر دل­هاى خلايق از هر کسى داناتر نيست؟ البته خدا هم به حال اهل ايمان داناست و هم از درون منافقان آگاه است.»

از آن‌جا که استقرار يک دولت مرکزى بستگى به توان ايدئولوژى آن براى تعيين حدود بيرونى و درونى دارد، در نتيجه محمد مجبور بود که از يک سو، مشروعيت تشکيل دولت اسلامى را مهيا سازد و از سوى ديگر، مخالفان برنامه‌ى سياسى خود را مشخص کند. در اين رابطه استفاده از مفاهيم "خلافت"، "مفسد فى‌الارض" و "فاسق" بسيار کار ساز بودند. در حالى که اولى حدود بيرونى (دشمن خارجى) امت اسلامى را مشخص مى‌کرد و به سرکردگى محمد مشروعيت دينى مى‌داد، دومى و سومى حدود درونى (دشمن داخلى) امت اسلامى را در بر مى‌گرفتند و مخالفان برنامه‌ى سياسى محمد را در برابر مجازات قرار مى‌دادند. براى نمونه در آيه‌ى چهل و شش سوره‌ى السبا (سی و چهار) و در آيه‌هاى بیست و شش و بیست و هشت سوره‌ى ص (سی و هشت) به شرح زير آمده است.

«اى رسول ما بگو به امت که من يک سخن شما را پند مى‌دهم و آن سخن اينست که شما خالص براى خدا دو نفر دو نفر با هم هر يک تنها در امر دين‌تان قيام کنيد درباره من عقل و انديشه کار بنديد تا به خوبى دريابيد که صاحب شما امت(...) از جانب خدا و شما را از عذاب سخت که در پيش داريد می­ترساند.»

«اى داود ترا در روى زمين مقام خلافت داديم تا ميان خلق خدا به حق حکم کنى و هرگز هواى نفس را پيروى نکنى که ترا از راه خدا گمراه سازد و آنان که از راه خدا گمراه شوند چون روز حساب(...) را فراموش کرده‌اند و از عذاب سخت معذب خواهند شد.»

«آيا آنان را که به خدا ايمان آورده به اعمال نيکو پرداختند مانند مردم(...) مفسد در زمين قرار می­دهيم؟ يا مردان با تقوى و خدا ترس را مانند فاسقان بدکار جزا خواهيم داد؟»

به اين ترتيب، محمد قادر بود که تشکيل دولت دينى و حاکميت خويش بر "جهان بيرونى" را نتيجه‌ى تحقق اراده‌ى اﷲ قلمداد کند و تعصب مسلمانان را بر عليه مخالفان برنامه‌ى سياسيش بر‌انگيزد. طرح محمد براى تشکيل دولت اسلامى کاملاً روشن بود. در اين نظام ديگر مانند نظم اجتماعى مکه سران طوايف اعراب نبودند که براى محدوديت "عصبيت کارآ" تجمع مى‌کردند و از طريق يارگيرى، مناظره و مذاکره مسائل طايفه‌اى و تجارى خويش را منتفى مى‌ساختند. بلکه کاملاً برعکس، اين شريعت الهى بود که پيامبر را مأمور تشکيل دولت و سازمان‌دهى امت اسلامى مى‌کرد. اين نظريه‌ى دولت براى تشکيل امت اسلامى که محمد در نظر داشت، بسيار مناسب بود. براى وى امکان داشت که به عنوان رسول‌اﷲ هم فراى تشکل ساختارى عشاير اعراب قرار بگيرد و هم ادعاى مالکيت جان، مال و ناموس تمامى انسان‌ها را کند. فقط با استفاده از مشروعيت دينى امکان داشت که محمد از هرگونه مقبوليت دنيوى صرف نظر کند و با تحميل قدرت دولت اسلامى بر فرو‌دستان جامعه اهداف سياسى خود را متحقق سازد. هر که مانع تحقق برنامه‌ى سياسى وى مى‌شد، در برابر اراده‌ى اﷲ قرار مى‌گرفت و مهر "مفسد زمين" و "فاسق" را بر پيشانى داشت. هم‌زمان محمد پياپى از پيروان متعصب خود به عنوان "متقيان" ياد مى‌کرد و به آن‌ها وعده‌هاى پاداش اخروى در بهشت برين مى‌داد. تصور محمد از بهشت همان تصور اعراب از سعادت را در بر مى‌گرفت که در باديه‌ى خشک و سوزن در جستجوى آب و تدارک آذوقه بودند و در اوقات فراقت خود آرزوى ديگرى به جز ارضاع نياز‌هاى جنسى خود را نداشتند. براى نمونه در آيه‌ى هفتاد و سه سوره‌ى الزمر (سی و نه)، آيه‌هاى هفده و هجده و آيه‌ى بیست و هشت تا سی و شش سوره‌ى الواقعه (پنجاه و شش) و آيه‌ى پنجاه و شش سوره‌ى الرحمن (پنجاه و پنج) پيرامون بهشت به شرح زير آمده است.

«و متقيان خدا ترس را فوج فوج بسوى بهشت برند و چون بدانجا رسند همه درهاى بهشت برويشان به احترام بگشايند و خازنان بهشتى به تهنيت گويند سلام بر شما باد که چه عيش(...) نصيب شما گرديد حالى در اين بهشت در آيند جاودان متنعم باشيد.»

«و پسرانى(...) که حسن و جوانى‌شان ابدى است گرد آنها به خدمت مى‌گردند با کوزه‌ها و مشروبه‌ها و جام­هاى پر از شراب ناب(...)

«در سايه درختان سدر پر ميوه بى خار و درختان پر برگ سايه‌دار و در سايه درختان بلند و در طرف نهر آبهاى زلال و ميوه‌هاى بسيار که هيچ وقت منقطع نشود و هيچ کس بهشتيان را از آن ميوه منع نکند و فرش­هاى پر بها(...) که آن­ها را ما(...) بيافريده‌ايم و هميشه آن زنان را باکره گردانيده‌ايم.»

«در آن بهشتيا زنان زيباى با حيائى است(...) دست هيچ کس پيش از آن­ها بدان زنان نرسيده است.»

در حالى که محمد متقيان را به بهشت برين وعده مى‌داد و مخالفان خود را از مجازات اخروى و دنيوى مى‌هراساند، نقش خود را به عنوان سرکرده‌ى امت اسلامى برجسته مى‌ساخت. از آن‌جا که محمد در مکه همواره در اقليت بود نه تنها از شکيبايى دينى بت‌پرستان سود مى‌برد، بلکه در برابر اعمال خشونت براى ترويج دين موضع مى‌گرفت. در اين‌جا شکيبايى براى محمد فقط يک‌طرفه و به معنى شکيبايى بت‌پرستان با مسلمانان محسوب مى‌شد زيرا وى در تداوم سنت توحيد عددى ساميان، ايمان به شرک و ترويج کفر را اصولاً مردود مى‌دانست. بنابراين شکيبايى دينى براى محمد بستگى به ايمان واقعى وى نداشت، بلکه نتيجه‌ى تاکتيک سياسى وى در برابر مخالفانش بود. از منظر مشرکان، کافران و اهل کتاب، شکيبايى دينى با مسلمانان يک جنبه‌ى مخرب به خود مى‌گرفت زيرا اسلام نطفه‌ى تعصب، تسلط بر اديان ديگر توحيدى و انهدام افزون‌پرستى و شکيبايى دينى را در خود مى‌پروراند. به بيان ديگر، براى محمد نفى خشونت در امور دينى به معنى تبليغ شکيبايى با مشرکان، کافران و مؤمنان اديان ديگر نبود. در اين‌جا فقط فقدان ابزار مناسب اجرايى مانع تحقق اهداف سياسى وى مى‌شدند. بنابراين محمد تنها از اين ديدگاه و براى خلاصى خود و مسلمانان از تعرض مخالفانش اعمال خشونت در ترويج اعتقاد دينى را مردود مى‌کرد. براى نمونه در آيه‌هاى چهارده تا پانزده سوره‌ى الزمر (سی و نه)، آيه‌هاى یک تا شش سوره‌ى الکافرون (صد و نه) و در آيه‌ى چهل و یک سوره‌ى يونس (ده) به شرح زير آمده است.

«بگو من خداى (يکتا) را مى‌پرستم و دينم را براى او خاص و خالص گردانم، شما هم(...) هر که را خواهيد جز خدا بپرستيد و بگو که زيان‌کاران آنان هستند که خود و اهل بيت خود را(...) به خسران جاودان در افکنند، بروز قيامت، اين همان زيان است که بر همه آشکار است.»

«(...) بگو که اى کافران مشرک من آن را که شما(...) مى‌پرستيد، (...) نمى‌پرستم و شما هم آن خداى يکتايى که من پرستش مى‌کنم، پرستش نمى‌کنيد، نه من خدايان (...) شما را عبادت مى‌کنم و نه شما يکتا خداى معبود مرا عبادت خواهيد کرد، پس اينک دين شما براى شما باشد و دين من براى من.»

«اگر ترا تکذيب کردند(...) بگو عمل من براى من و عمل شما براى شما(...) شما براى از کردار نيک من هستند و من بيزار از کردار زشت شما.»

محمد در حال نا‌اميدى از ارشاد مشرکان و ترويج دين اسلام، بت‌پرستان را متهم مى‌کرد که به اﷲ و پيامبر او بى حرمتى مى‌کنند. او به متوليان کعبه، تجار قريشى و طبقه‌ى حاکم مکه انتقاد داشت که انباشت ثروت چنان آن‌ها را متکبر و مغرور ساخته است که قادر به شناخت راه راست نيستند. اما نه تهديد مشرکان به آتش دوزخ براى مبارزه با بت‌پرستى و ترويج اسلام کارساز بود و نه محمد با وجود اقليت مسلمانان ابزار اجرايى براى تبديل تعصب به سرکوب و تحميل دين نوين بر اهالى مکه در دست داشت. سر سختى او براى تبليغ يکتا‌پرستى هستى و تنعم سران قريش را به بازى مى‌گرفت زيرا جايگاه فرا‌دست طبقاتى آن‌ها را به عنوان متوليان کعبه و پاسداران افزون‌پرستى تخريب مى‌کرد. از آن‌جا که محمد از رسالت خويش دست نمى‌کشيد، در نتيجه سران قريش فشار اجتماعى و اقتصادى را بر مسلمانان تشديد کردند. سرانجام اين نزاع گريبان طايفه‌ى هاشمى را نيز گرفت زيرا سردمدار هاشميان، ابو‌طالب بن‌عبدالمطلب (عموى محمد) حاظر نبود که از حمايت برادر‌زاده‌اش صرف نظر کند(١٤).

در سال ٦١٩ ميلادى ابو‌طالب جان سپرد. با وفات همسر محمد، خديجه در همين سال، وى دو تن از پشتيبانان سرشناس خود را در مدت کوتاهى از دست داد. از اين پس، تعرض بت‌پرستان قريشى به محمد و مسلمانان شديدتر شد. بخصوص به اين دليل که جانشين ابو‌طالب، برادرش ابو‌لهب (عبد‌العزى)، يکى از بت‌پرستان سرشناس مکه به شمار مى‌رفت و ديگر حاضر نبود که امنيت جانى محمد را بدون چون و چرا تضمين کند. افزون بر اين‌ها، فشار اجتماعى و اقتصادى بت‌پرستان، طايفه‌ى هاشمى را فقير ساخته و به حاشيه‌ى جامعه رانده بود. ابو‌لهب پس از کسب مقام سرکردگى طايفه‌ى هاشمى بلافاصله از حمايت محمد سر باز زد زيرا محمد حاضر نبود که از ترويج يکتا‌پرستى صرف نظر کند. به غير از اين، محمد تمامى مشرکان و کافران و حتا سران راحل طايفه‌ى هاشمى مانند ابو‌طالب و عبد‌المطلب را همچنين مستحق مجازات اخروى و آتش دوزخ مى‌دانست. محمد آن‌ها را مشرک و مجرم مى‌شمرد زيرا آن‌ها نيز به اسلام ايمان نياورده بودند(١٥).

از آن‌جا که عرصه بر مسلمانان همواره تنگ‌تر مى‌شد، در نتيجه محمد تدارک مهاجرت مسلمانان را به يترب (مدينه) ديد. در اين شهر دو عشيره‌ى بزرگ عرب به نام‌هاى اوس و خزرج سکونت داشتند که در رقابت اقتصادى با طوايف يهودى به حاشيه‌ى جامعه رانده شده بودند. آن‌ها به دنبال يک سرکرده‌ى سياسى مى‌گشتند که از طريق يک ايدئولوژى مناسب آن‌ها را متحد کند و بر شهر مسلط سازد. محمد براى تدارک هجرت مسلمانان به مدينه سه سال پياپى با فرستادگان عشاير اوس و خزرج مزاکره کرد. وى در همان حال از بت‌پرستان در‌خواست شکيبايى داشت و آزادى اديان را تبليغ مى‌کرد، بدون اين‌که به اين اصول کمترين اعتقادى داشته باشد. همان‌گونه که رودى پارت در ارتباط با سلوک واقعى محمد برجسته مى‌سازد،

«البته محمد نمى‌توانست سلوک متعصب خود را براى بت‌پرستان عملاً مؤثر کند، (يعنى) تا زمانى که وى مجبور بود که در مکه به عنوان رهبر يک اقليت نا‌چيز يکتا‌پرست در يک حومه‌ى متأثر از بت‌پرستى زندگى کند. اين (دوران، فف) در هر حال دوازده يا سیزده سال به طول انجاميد. وى در اين مدت بايد خود را به اين محدود مى‌کرد که با مخالفانش به وسيله‌ى کلمات محض بجنگد. وى بى‌دينى و وقاحت (کفر) آن‌ها را در برابر يک خداى آفريننده سرزنش (...) و آن‌ها را با روز قيامت و مجازات جهنمى تهديد مى‌کرد و جواب‌هاى مختلف کنايه‌دار مى‌شنويد. قرآن پر از اين مرافعه‌ى کلامى است.»(١٦).

در ماه سپتامبر ٦٢٢ ميلادى محمد از مکه به مدينه گريخت. از اين پس، بلافاصله نقش سياسى وى نيز آغاز شد و تعصب گام به گام جاى شکيبايى دينى را گرفت. محمد رفته رفته براى تشکيل امت اسلامى و دولت مرکزى به ابزار‌هاى مناسب اجرايى دست يافت و از اين پس موفق شد که سياست دولتى را مستقيماً معين و عملى سازد.

تحقق اين برنامه به خصوص به اين دليل ضرورى بود زيرا گروهى از اهالى مدينه به رهبرى عبداﷲ بن‌اُبى به يکتا‌پرستى ايمان آورده بودند، البته بدون اين‌که به سرکردگى سياسى محمد تن دهند. پيش از مهاجرت مسلمانان به مدينه عشاير اوس و خزرج مى‌خواستند که عبداﷲ بن‌اُبى را امير مدينه کنند. ليکن وى فاقد يک ايدئولوژى مناسب براى اتحاد اهالى مدينه بود. در برابر محمد در طى سیزده سال رسالتش در مکه بنيان يک دين عربى را گذاشته بود که با رجوع به آن توجيه تشکيل يک دولت مرکزى ممکن مى‌شد و از اين طريق، اتحاد اعراب را ممکن مى‌ساخت. محمد هواداران عبداﷲ بن‌اُبى را عوامل نفاق در امت اسلامى مى‌شمرد. از اين پس، مفهوم "منافق" فقط کسانى را که در ايمان به اسلام متزلزل بودند، در بر نمى‌گرفت، بلکه همچنين شامل کسانى مى‌شد که در پيروى از عبداﷲ بن‌اُبى يک گروه مستقل سياسى را در امت اسلامى تشکيل مى‌دادند. مقاومت منافقان در برابر برنامه‌ى سياسى محمد باعث مى‌شد که وى از کار‌شکنى‌شان گلايه و آن‌ها را تهديد به قتل و مجازات اخروى کند. سوره‌هاى مدينه‌ى قرآن پر از مرافعه‌هاى کلامى محمد با منافقان هستند.

بنابراين روشن است که با وجود منافقان و تحت شرايط نوين براى محمد ممکن نبود که سلوک متعصب واقعى خود را بلافاصله عريان سازد. تحقق اهداف محمد ضرورى مى‌کرد که مسلمانان هم‌زمان عضو امت اسلامى و دولت مرکزى محسوب شوند. بديهى است که استقرار يک دولت متمرکز نياز به تشکيل يک هويت نوين داشت که وحدت کلمه‌ى مسلمانان را تحت نظارت محمد تضمين و قدرت سياسى وى را تحکيم مى‌کرد. در اين‌جا دين نوين بايد به صورت يک ايدئولوژى نوين فعال مى‌شد و وقايع ابژکتيو را چنان به صورت "ابژکتيو" غلط جلوه مى‌داد که اهداف سياسى محمد براى تمامى مسلمانان "معقول" و مقبول به نظر مى‌آمد.

محمد پس از گريز به مدينه بلافاصله آغاز به تحقق برنامه‌ى سياسى خود کرد. از آن‌جا که مهاجرت مسلمانان به مدينه با توفيق کامل همراه نبود، در نتيجه يک مجادله ميان مسلمانان گشوده شده بود که منجر به نفاق و تفرقه در جماعت جوان اسلامى مى‌شد. برخى از مسلمانان يا در هجرت شرکت نکردند و يا پس از هجرت به مکه باز‌گشتند. ديگر براى پيروان محمد روشن نبود که آيا آن‌ها يکتا‌پرست و يا افزون‌پرست هستند. در حالى که هواداران عبداﷲ بن‌اُبى آن‌ها را مسلمان مى‌شمردند، برخى از مهاجران آن‌ها را مشرک مى‌خواندند. محمد براى ممانعت از تفرقه ميان مسلمانان بسيار کوشا بود. او از يک سو، به وسيله‌ى اسلام براى مؤمنان يک هويت نوين به صورت اعضاى امت اسلامى مى‌ساخت که البته مجرد‌تر از شکل طايفه‌اى آن بود و از سوى ديگر، تعصب طايفه‌اى را در دين نوين ادغام کرده و از ايمان اسلامى براى سرکوب دشمنان خود سود مى‌برد. شدت اين مجادله را مى‌توان به خوبى از آيه‌هاى هشتاد و هشت تا هشتاد و نه سوره‌ى النساء (٤) استنتاج کرد. در آيه‌هاى ياد شده به شرح زير آمده است.

«چرا شما در‌باره‌ى منافقان دو فرقه شديد(...) و خدا به کيفر اعمال زشتشان باز گرداند، آيا شما مى‌خواهيد کسى را که خدا گمراه کرده هدايت کنيد، در صورتى که خدا هر که را گمراه کند تو بر هدايت او راهى نخواهى يافت، منافقان و کافران(...) آرزو کنند که شما مسلمانان هم به مانند آن‌ها کافر شويد(...) همه برابر و مساوى در کفر باشيد، پس آنان را تا در راه خدا هجرت نکنند، دوست نگيريد و آن‌ها را هر کجا يافتيد، گرفته بکشيد و از آن‌ها ياور و دوستى نبايد اختيار کنيد.»

از آن‌جا که سرکوب دشمنان محمد بدون کسب يک هويت نوين براى مسلمانان و تشکل ساختارى امت اسلامى غير ممکن بود، در نتيجه محمد عرف اعراب را با ارزش‌هاى دينى به هم پيوند مى‌داد و آن‌ها را جهت تشکيل وحدت دينى و دولت مرکزى به کار مى‌گرفت. به اين ترتيب، محمد از يک سو، با استفاده از مناسبات معمول عشيره‌اى و مبانى دين نوين براى مسلمانان يک درک روز‌مره‌ى دينى مى‌ساخت و "جهان درونى" آن‌ها را به انحصار خود مى‌کشيد و از سوى ديگر، چنان از تاکتيک سياسى شکيبايى و تعصب استفاده مى‌کرد که تمامى مخالفان خود را يکى پس از ديگرى از ميان بر مى‌داشت و بر "جهان بيرونى" مسلط مى‌شد. تأکيد و اخطار محمد به هوادارانش که نگوييد که مسلمان هستيد، بلکه فقط بگوييد که به اسلام ايمان آورده‌ايد، به اين دليل بود زيرا در مدينه برخى از تازه مسلمانان يا هنوز به کلى تحت تسلط وى قرار نگرفته بودند و يا مانند منافقان به اراده‌ى شخصى وى تن نمى‌دادند. محمد تمامى آن‌ها را "بيمار‌دل" خطاب مى‌کرد زيرا تزلزل ايمانى و انگيزه‌هاى آن‌ها مانع توفيق برنامه‌ى سياسى وى مى‌شد. گلايه‌هاى محمد از بيمار‌دلان که به کرات در آيه‌هاى قرآن طرح مى‌شوند، اوضاعى را شرح مى‌دهند که محمد پس از مهاجرت به مدينه بلافاصله با آن‌ها مواجه شده بود. براى نمونه در آيه‌ى چهارده سوره‌ى الحجرات (چهل و نه) و آيه‌هاى هشت تا ده سوره‌ى البقره (دو) به شرح زير آمده است.

«(...) اعراب(...) گفتند ما(...) ايمان آورديم به آن­ها بگو شما که ايمانتان(...) بقلب وارد نشده است بحقيقت هنوز ايمان نياورده‌ايد ليکن بگوئيد ما اسلام آورديم و اگر خدا و رسول وى را اطاعت کنيد.»

«و گروهى از مردم منافق گويند که ايمان آورده‌ايم به خدا و روز قيامت و حال آن که ايمان نياورده‌اند خواهند تا خداى و اهل ايمان را فريب دهند حال آن که فريب ندهند مگر خود را و اين را از سفاهت نمى‌دانند دل­هاى آنان مريض است پس خدا بر مرض(...) ايشان بيفزايد و آنها را است عذابى دردناک بدين سبب که دروغ می­گويند (...)

از آن‌جا که محمد درکى از مفهوم "جهان درونى" انسان و تأثيرات روحى و روانى درک روز‌مره بر فعاليت اجتماعى تازه مسلمانان نداشت، در نتيجه سرپيچى آن‌ها از سرکردگى خود را به بيمارى دل‌هاى آن‌ها مربوط مى‌ساخت. امتناع اين تازه مسلمانان از پيروى بى چون و چراى محمد به خوبى روشن مى‌کند که چرا