چپ پنجاه و هفت، پیش و پس از انقلاب

 

لیلا دانش

 

مقدمه

مرور تاریخی گرچه نگاهی است به دورانی که گذشته، اما همیشه ماتریالی است برای تازه کردن رویکردها، دیدگاه ها و پراتیکی که مبنای شکل دادن آینده­اند. در طی سی ساله بعد از انقلاب، مباحث زیادی در تحلیل و بررسی موقعیت چپ در ایران، از زوایا و در شکل­های مختلف منتشر شده است. مقاله­ی حاضر قصد دارد از لابلای وقایع نگاری­ها، تحلیل­ها و جدل­ها، وحدت­ها و انشعاب­ها، بر نکات کلیدی­ای که سیمای عمومی چپ این دوره را تعریف می­کنند، انگشت بگذارد. اما توضیح دو نکته پیش از آغاز بحث ضروری است: اولا، چپی که در دوره­ی انقلاب عرض اندام و رشد کرد، محصول یک دوره­ی طولانی­تر و بازتاب تحولات پایه­ای­تری در ایران در دوره­ی اصلاحات ارضی و پس از آن بود. از این رو، برای بررسی مختصات این چپ باید به ناچار در درجه­ی اول نگاهی به این تاریخ انداخت؛ ثانیا، «چپ» معنای دقیقی نیست و تنها از سر مصطلح شدن است که مورد استفاده قرار می­گیرد. منظور در این نوشته، سوسیالیسم ایران به معنای وسیع کلمه است، مستقل از تعلقات سازمانی و خطی و عرصه­های فعالیت.   

 

1- ارزیابی­های موجود

اگر نگاهی از درون و نگاهی از برون، خود یک معیار دسته بندی ادبیات منتشر شده در بررسی جنبش چپ در دوره­ی انقلاب و پس از آن باشد، آن وقت می­توان گفت:

1- بخشی از این ادبیات در چهارچوب ارایه­ی تحولات سازمانی و حزبی، برخی وقایع نگاری و خاطره نویسی فعالان این حرکت­هاست.

2- دسته­ی دیگر اسنادی است، که در سال­های اخیر از جانب مرکز اسناد انقلاب اسلامی و هم­چنین موسسه­ی مطالعات و پژوهش­های سیاسی منتشر شده­اند.

3- و بالاخره دسته­ی سوم، برخی کارهای تحقیقی است که در بررسی دوره­های طولانی­تری و در قالب کارهای عموما آکادمیک ارایه شده­اند.

شناخت و مطالعه­ی دسته­ی اول، حتا اگر راوی خود از فعالان این جنبش بوده باشد، برای یافتن یک تصویر جامع­تر از شکل­گیری تحولات خصوصا در وجه سازمانی و تشکل یابی این حرکت­ها و تاثیراتی که در این ظرفیت بر روند شکل گیری وقایع داشته­اند، قطعا ضروری است. اما پرداختن به این موضوع، بدون اشاره­ای به جایگاه دو دسته آخر نادرست به نظر می­رسد.

 

1-1- تاریخ نگاری «موسسه­ی مطالعات و پژوهش­های سیاسی» و «مرکز اسناد اسلامی»

این دو مرکز در سال­های اخیر مجموعه­هایی از اسناد سنت­های مختلف سیاسی را منتشر کرده­اند.(1) بخش نه چندان کمی از این اسناد از آرشیو سازمان اطلاعات رژیم شاه (ساواک) و باقی هم از اسناد زندان­ها و مراجع قضایی حکومت اسلامی است و بخش اندکی هم از اسناد منتشر شده­ی خود این جریانات. این تاریخ نگاری بر اساس اسناد دو دولت سرکوب­گر است، که هر دو خصوصا در برخورد به فعالین جنبش چپ از هر جناح و دسته­اش، قساوتی تاریخی را به نمایش گذاشته­اند. وقتی در فردای فرو ریختن حکومت شاه، خواست باز کردن آرشیوهای ساواک مطرح شد، همین حاکمان امروز این«گنجینه» را از گزند هر آسیبی محفوظ نگه داشته و بعد خود در تکمیل و توسعه­اش، دست آموزش دیدگان موساد در زمان شاه را از پشت بستند.

کار سیستماتیک دو مرکز نام­برده برای جمع­آوری اسناد مربوط است به دو دهه­ی اخیر و در راستای تلاش نظام جمهوری اسلامی برای شکل و شمایل یک دولت مدرن و متعارف را یافتن. و این تقریبا مشابه همان پروسه­ای است، که همه­ی دولت­ها مستقل از میزان ثبات و یا عدم ثبات سیاسی­شان و هم­چنین مستقل از ظرفیت­شان در تحمل دست­رسی مخالفان حکومت به این اسناد، به آن مبادرت می­کنند. در قضاوت این نوع تاریخ نگاری، نکته­ی مهم بر سر مستند بودن این اسناد، اعتراض به صحت و سقم این گوشه و آن گوشه­اش و یا حتا عدم مشروعیت اخلاقی و سیاسی ناشرین­اش - که عمدتا از وابستگان نهادهای اطلاعاتی هستند و یا زیر نظر آن­ها کار می­کنند - نیست. نکته­ی مهم­تر در قضاوت این حرکت، معنای سیاسی آن است. واقعیت این است که انتشار اسناد مربوط به نیروهای چپ و اپوزیسیون سرنگونی طلب، عمدتا مربوط است به دوره­ی عروج جنبش اصلاحات و نواندیش شدن بخشی از حکومت که پیش­تر اگر نه مستقیما جزو نهادهای سرکوب­گر، که جزو سیاست گذاران آن سیستم بوده­ا­ند. انتشار این اسناد در این دوره، در حقیقت تلاشی است برای مستند کردن پایان موجودیت اپوزیسیونی که  از نظر سیاسی و یا ایدئولوژیک با حکومت اسلامی خوانایی نداشته است. و این که چنین دولتی حتا مزار کشته شدگان این فعالیت­ها را هم نمی­تواند تحمل کند، ذره­ای از اعتبار و مشروعیت تاریخ نویسی­شان البته کم نمی­کند!

 

1-2- کارهای آکادمیک

بررسی جنبش چپ قبل و بعد از انقلاب، موضوع کارهای آکادمیک هم بوده است. صحت وقایع نگاری در این نوع کارها از آن جا که در هر صورت رعایت درجه­ای از موازین و مقررات جزو مفروضات است، کم­تر مورد ایراد می­تواند باشد. در این نوع بررسی­ها اما نکته­ی حیاتی، تبیین­ها و علل تحلیلی است که می­تواند مورد منازعه قرار بگیرد.(2) و از آن جا که پیش­رفت­های تکنولوژیک و ارتباطاتی در جهان، امکان دست­رسی به این نوع کارها را بسیار بیش­تر و در نتیجه زمینه­های تاثیرگذاری­شان را نیز بیش­تر می­کند، لزوم حساسیت نسبت به آن­ها هم در مقایسه با زمانی که این نوشته­ها تنها در چهارچوب کارهای تحقیقی دانش­گاهی و کتب تدریس در دانش­گاه مورد استفاده قرار می­گرفت بیش­تر و بیش­تر می­شود. در سال­های بعد از انقلاب و خصوصا پس از عروج جنبش اصلاح طلبی دینی، مباحثی در این زمینه طرح شده که تا جایی که به چهارچوب بحث حاضر مربوط می­شود، دو نکته در آن­ها برجسته است:

1- سئوال محوری اکثر این کارها این است، که چرا نیروهای چپ نتوانستند قدرت را بگیرند یا به عبارت دیگر همان بحث آشنای کسب قدرت سیاسی. در این جا نقطه­ی عزیمت این است، که اگر شرط پیروزی یک سنت سیاسی دست­یابی به قدرت سیاسی است، پس باید خلاف آن، یعنی ناکام ماندن از کسب قدرت سیاسی، به معنای شکست این نیروها باشد. در این زمینه، رویکرد تحقیقات و کارهای آکادمیک به نحو قابل انتظاری هم تحت تاثیر مقولات نظری و هویتی رایج در چپ است و هم به طریق اولی تابعی است از درک­های عمومی­تر رایج در رابطه با سیاست تخصصی و جایگاه آن در ایجاد تغییر و تحولات در جامعه.

2- دقیقا در ارتباط با همان نکته­ی بالاست، که بسیاری از این تحقیقات دل­مشغول این می­شوند که به ریشه­ی پایه­های مردمی مذهب و علت آن در پیروزی انقلاب بپردازند و عدم توجه به این «واقعیت» را ایراد نیروهای چپ بدانند، که متوجه «شرایط عینی» جامعه نبوده­­اند. و در نتیجه عجیب نیست که چنین نگرش­ها و تحلیل­هایی، حمایت­های امپریالیستی و مشخصا توافقات کنفرانس گوادلوپ را از پروسه­ی آلترناتیوسازی جمهوری اسلامی و پر و بال دادن به این آلترناتیو در تقابل با نیروهای چپ و بر بستر معادلات دوره­ی جنگ سرد نمی­بینند.(3) ایراد این نوع نگرش، کاستی­هایش در بازگویی تاریخ نیست، بلکه این است که جمهوری اسلامی را نتیجه­ی غیر قابل اجتناب انقلاب می­داند. جمهوری اسلامی نه نتیجه­ی انقلاب، بلکه نتیجه­ی شکست انقلاب بود. امروز در میان بخش­هایی از لیبرال­ها در بازبینی وقایع انقلاب 57، به اتکای همین نوع تحلیل­ها، چپ غیر واقع بین قلمداد می­شود و «انقلاب» علی­العموم مورد نکوهش قرار می­گیرد. این دسته از کارهای آکادمیک - حتا اگر قصد دخالت در سیاست را نداشته باشند- در تعمیق این رویکرد قطعا موثر افتاده­اند.

* * *

بازگویی تاریخ در انحصار هیچ سنت سیاسی­ای در جامعه نیست. در مقابل تاریخ نگاری دو دسته­ی اخیر، تنها راه ارایه­ی تاریخ مستند، وقایع جنبش چپ و ارایه­ی ارزیابی از عمل­کرد آن در دوره­­های متفاوت از درون آن است. در هر صورت این جا قصد بررسی این کارهای تحقیقی و یا اسناد منتشره­ی نهادهای سیاسی و مطالعاتی وابسته به دولت اسلامی نیست، بلکه هم­چنان که گفته شد تلاشی است برای پرداختن به جنبه­هایی از هویت سیاسی و طبقاتی این جنبش در پرتو بازگویی جدال­هایش. ابتدا مختصات عمومی و شرایط تاریخی عروج چپ در دوره­ی قبل از انقلاب و عمل­کرد آن تا سال 60 بررسی می­­شود و سپس ادامه و تعمیق این روند در دوره­ی سرکوب و استقرار حکومت اسلامی پی گرفته خواهد شد.

 

2- زمینه­های تاریخی  

تکوین مناسبات سرمایه در ایران از حدود یک قرن پیش و پیدایش طبقه­ی کارگر، زمینه­های شکل­گیری  احزاب و سازمان­هایی در سنت سوسیالیستی شد. در آغاز شکل­گیری و پیدایش نظام سرمایه در ایران، حزب کمونیست ایران - سلطان زاده- تقریبا مقارن با جنگ اول جهانی (1920 میلادی) و پس از آن که جنبش مشروطه یعنی جنبش سر و سامان­یابی صفوف طبقه­ی بورژوای ایران به عنوان مساله­ی محوری در سیاست آن روز از رونق افتاد، ساخته شد. علی­رغم عدم موفقیت جنبش مشروطه در سر و سامان دادن به آرمان­ها و توقعات بورژوازی نوپای ایران در تقابل با نظم پیشامدرن، پروسه­ی تبدیل شدن جامعه­ی ایران به جامعه­ای کاپیتالیستی، رشد شهرنشینی و شکل­گیری طبقه­ی کارگر آغاز شده بود، بدون این که این تغییرات در بطن جامعه متناظر باشد با شکل­گیری نهادهای به رسمیت شناخته شده­ی یک جامعه­ی کلاسیک بورژوایی در عرصه­های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی. در دوره­ی بعد، یعنی در مقطع جنگ جهانی دوم، که ایران به گذرگاهی در موقعیت جنگی تبدیل شده بود، حزب توده شکل گرفت که به نحو چشم­گیری بازتاب شرایط حاصل از این جنگ و جبهه­ی ضد فاشیستی بود.(4) دو حزب نام­برده در طول این دوران و بر متن یک شرایط متحول جهانی با هر تعبیر و تفسیری که از کارکرد آن­ها داشته باشیم، سوسیالیسم ایران را نمایندگی کردند.

طبقه­ی کارگر جهانی با انقلاب اکتبر توانسته بود جلوه­ای از قدرت کارگری و امکان استقرار جهانی دیگر را ببیند، اما مسیر انقلاب اکتبر پیش از تثبیت تمام و کمال پیش­روی­های طبقه­ی کارگر عوض شد. تبدیل شدن سوسیالیسم به پرچم رشد شتابان صنعتی در روسیه­ی شوروی به نوبه­ی خود بر تمام شاخه­های سوسیالیسم و نهادهای جهانی متبوعه­ی آن تاثیر گذاشت. تغییرات شگرف و سریع در شوروی، این ظن را قوت بخشید که می­شود به نام سوسیالیسم و به نام طبقه­ی کارگر و با برنامه­ریزی­های سنجیده­ی دولتی - که به نام طبقه­ی کارگر حکومت می­کند – درجه­ی بالایی از رشد اقتصادی را تامین کرد. شکست انقلاب اکتبر و تبدیل شدن سوسیالیسم به پرچم توسعه­ی اقتصادی روسیه، سرآغاز دوره­ای شد که در آن سوسیالیسم دیگر پرچم اعتراض جنبش­هایی بود که نقدشان به مناسبات کاپیتالیستی فراتر از نقد به شائبه­ها و کم و کسری­های دموکراتیک و یا رشد ناموزون­اش نبود. این ویژگی که تا همین امروز ادامه یافته، تقریبا در همه­ی شاخه­های سوسیالیسم موجود بوده و در این میان، سوسیالیسم ایرانی هیچ استثنایی نبوده است. البته علت ختم فعالیت این دو حزب ایرانی را نمی­توان صرفا در رابطه­ی مستقیم با تحولات بعد از انقلاب اکتبر دید. حزب کمونیست ایران، روابط حسنه­ای با کمونیست­های روسی در دوران شکوفایی انقلاب اکتبر داشت و در مبارزات طبقه­ی کارگر ایران و رشد قابل توجه آن در همان سال­های اولیه­ی قرن حاضر (قرن شمسی) نیز نقش مهمی ایفا کرد و سرانجام قربانی سیاست­های ضد کمونیستی دولت رضا شاه شده و ممنوع اعلام گشت. سرنوشت حزب توده، اما متفاوت بود. حیات این حزب مقارن است با یک دوره­ی گشایش در فضای سیاسی ایران، که این نیزعمدتا متاثر است از تحولات جنگ جهانی دوم و نقش ایران به عنوان حلقه­ای در پیش­برد سیاست­های دول بزرگ درگیر در جنگ؛ و هم­چنین نابسامانی­های درون حکومت وقت (شاه جوان). حیات موثر حزب توده با این که توانست به یکی از بزرگ­ترین احزاب سیاسی در تاریخ ایران تبدیل شود، اما با پیروزی کودتای بیست و هشت مرداد، پایان جنبش ملی شدن نفت، و تحکیم موقعیت شاه خاتمه یافت.

کودتای بیست و هشت مرداد 32، آغاز دوره­ای است که در آن شاه با انقلاب در نیمه راه مانده­ی مشروطه، طبقه­ی کارگری رو به گسترش، و جامعه­ای نیازمند تحولات اقتصادی و اجتماعی، راه استقرار حکومت خود را می­جوید. چنین تحولی در اغلب جوامع توسعه نیافته یا پیشامدرن، عمدتا با حمایت­های امپریالیستی وقوع یافته بود. نمونه­ی کودتای بیست و هشت مرداد در کشورهای دیگری که دوره­ی استقرار مناسبات کاپیتالیستی را می­گذراندند نیز پیش­تر اتفاق افتاده بود و شاه در نوع باز پس گرفتن قدرت و تاج و تخت خود ابدا تنها نبود. سال­های پس از کودتای 32، سال­های استقرار حکومتی شد که بنا بود آشوب و نابسامانی­های دوره­ی بعد از جنگ دوم جهانی را بر متن یک آرایش جدید بین­المللی خاتمه داده و بنیادهای یک حکومت ماندگار را بگذارد. و چنین روندی تنها با سرکوب و کشتار و زندان و گسترش نهادهای امنیتی ممکن نمی­شد. جامعه نیازمند تحول بود و شاه برای تداوم حکومت خود و گردن گذاشتن به شرایط حامیان امپریالیست­اش باید وارد پروسه­ی اصلاحات می­شد. برنامه­ی این تحولات نیز روشن بود، هم­چنان که در نقاط دیگر جهان نیز اجرا شده و با به کار گرفتن یک رشته­ اصلاحات اقتصادی و اجتماعی، امکان توسعه­ی صنعتی و استقرار حکومت­های دست نشانده­ای مثل حکومت شاه را بر متن معادلات آن دوره میان قدرت­های بزرگ فراهم کرده بود. و این زمینه­ی اصلی تحولی شد، که به اصلاحات ارضی شاه و یا همان «انقلاب سفید» خاتمه یافت.

اجرای اصلاحات ارضی که عملا نه با تقسیم اراضی، بلکه بیش­تر با مکانیزه شدن کشاورزی و صنعتی کردن آن هم­راه شد از یک­سو نارضایتی مالکان بزرگ را برانگیخت و از سوی دیگر دهقانان فقیر را راهی شهرهایی کرد که ظرفیت و پتانسیل جذب آن­ها را در حیات اجتماعی خود نداشتند. اصلاحات ارضی علی­رغم شکل کاملا کنترل شده و محدود آن، اما توانست سیکل استقرار مناسبات کاپیتالیستی در ایران را با ایجاد یک ارتش نیروی کار متشکل از دهقانان فقیری که راهی شهرها می­شدند، ببندد. طبقه­ی کارگر از لحاظ کمی به سرعت رشد کرد و این رشد به نوبه­ی خود منجر به گسترش شهرنشینی شد. توسعه­ی صنایع در شاخه­های محدودی آغاز شد و جذب بخش وسیعی از روستاییان به کارخانه­ها از یک طرف موجب رشد کمی طبقه­ی کارگر شد و از طرف دیگر به دلیل سطح پایین سواد و زمینه­های روستایی بر فعل و انفعالات درون طبقه­ی کارگر تاثیر گذاشت. از عوارض دیگر اصلاحات ارضی هم­چنین نارضایتی طبقه­ی متوسطی بود که از دوره­ی انقلاب مشروطه از لحاظ اجتماعی گسترش یافته، ولی در تلاش برای تحقق رفرم­های اجتماعی، سیاسی و حقوقی، مستمرا سرکوب شده بود.

دوره­ی اصلاحات ارضی مقارن است با آغاز دوره­ی استقرار مدرنیزاسیون و صنعتی شدن در کشورهای جهان سوم؛ اروپا از برکت طرح «مارشال»، دوره­ی رونق طلایی بعد از جنگ دوم را می­گذراند که در آن رفرمیسم و سوسیال دمکراسی در رقابت با سیستم سرمایه­داری دولتی شوروی، قهرمانان صحنه­ی بعد از جنگ دوم هستند؛ بلوک بندی جدید بعد از جنگ دوم جهانی، مُهر خود را بر مناسبات سیاسی جهان زده است؛ انقلاب کوبا پیروز شده؛ رژی دبره با تئوری­های جنگ شهری در میان نسل جوان محبوبیت یافته است؛ جنگ ویتنام و کشتار مردم بیگناه­اش مخالفت­های عمومی را برانگیخته؛ دوران رونق جنبش­های ضد استعماری، آزادی­بخش و ضد امپریالیست است در کشورهایی که سال­های طولانی جولان­گاه حکومت­های امپریالیستی بوده­اند. این جنبش­ها عموما در متن رقابت­های دو بلوک مورد حمایت شوروی هستند و الگوی موفق رشد شتابان صنعتی در شوروی زیر پرچم انقلاب اکتبر، الهام بخش آن­هاست. تغییر مسیر انقلاب اکتبر پس از جنگ دوم دیگر یک فاکت است و سوسیالیسم در مقیاس جهانی از پرچم اعتراض جنبش طبقه­ی کارگر تبدیل شده به پرچم آرمان­های نیروها و طبقاتی که استقلال و توسعه­ی صنعتی را می­جستند و نظریه­ی وابستگی، راه رشد غیرسرمایه­داری، و دیگر دیدگاه­های ناسیونال رفرمیستی از سوسیالیسم بیان نظری­اش بود. این تغییر سیمای سوسیالیسم جهانی، مُهر خود را بر چپ در حال شکل­گیری ایران در این دوره زد.

تحکیم پایه­های قدرت حکومت شاه، آرایش سیاسی درون جامعه را تغییر داد: حزب توده بعد از کودتای بیست و هشت مرداد 32 نتوانست خود را مجددا سازمان دهد و بخش­هایی از آن به تبعید رفتند. در درون سنت اسلامی، که از زمان مشروطه به نحو قابل رویتی در صحنه­ی سیاست ایران نقش داشتند، مخالفت­هایی شکل گرفت. اصلاحات ارضی و قوانین شش گانه­ی انقلاب سفید از زوایای متعددی خوشایند این سنت نبود. نه فقط جنبه­های فرهنگی صراحتا «غربی» حکومت شاه و اطرافیانش، بلکه خود مساله­ی اصلاحات ارضی و اشکالی که به خود گرفت، مورد اعتراض اینان بود. شورش خرداد 42 که شدیدا سرکوب شد، واکنش این سنت سیاسی بود که در نتیجه­ی اصلاحات و استقرار کامل مدرنیزاسیون، نه فقط منافع دینی که منافع اقتصادی و اجتماعی خود را در خطر می­دید. بورژوازی لیبرال ایران - عمدتا متشکل در جبهه­ی ملی- هم با کودتای بیست و هشت مرداد و از دست دادن پاره­ای مطالبات هویتی­اش دیگر نتوانست درعرصه­ی سیاست به شکلی مستقل ظاهر شود و پرچم آرمان­های ناسیونالیستی و رفرمیستی­اش با محتوای ضد امپریالیسم و تغییرات اجتماعی و سیاسی که اکنون خواست­ طبقه­ی متوسط رو به افزایش بود، به دست چپ میلیتانتی افتاد که رادیکالیسم خود را در ضدیت تمام عیار با سرمایه­ی خارجی، امپریالیسم و بخش وابسته­ی بورژوازی داخلی تعریف کرده بود.

 

3- مختصات عمومی چپ پیش از انقلاب

به عنوان یک مختصه­ی عمومی چپ در این دوره باید از غلبه­ی مبارزه چریکی نام برد. تز مشهور «موتور کوچک» و «موتور بزرگ» (مسعود احمدزاده) راهنمای حرکت مبارزاتی این چپ شد. مبارزه­ی چریکی به معنای صرفا مسلحانه­ی آن، در درون اپوزیسیون دولت شاه، تماما در حیطه­ی اختیار سازمان چریک­های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق بود. اما مقبولیت این دیدگاه، سوای این که حاملانش دست به اسلحه برده باشند یا نه، بسیار فراتر از این دو سازمان اصلی در اپوزیسیون دولت شاه بود. بسیاری گروه­های کوچک سیاسی در نقاط مختلف ایران در همان دوره شکل گرفته بودند، که با این که عموما ارتباط مستقیمی با هم نداشتند، ولی همگی در همان بستر فکری و پراتیکی غالب عمل می­کردند.

یک مولفه­ی مهم در شکل­گیری و غلبه­ی مشی چریکی، به طور قطع، تاثیرات جهانی محبوبیت چنین شکلی از مبارزه بود. طیف گسترده­ای از نیروهای سیاسی، از کمپ مائوئیسم تا هواداران چه­گوارا و رژی دبره و انقلاب کوبا، و دیگر مبارزات رهایی­بخش و ضد استعماری در دوره­ی بعد از جنگ دوم جهانی، دو ویژگی عمده داشتند. یکی، تبیین نسبتا مشترک­شان از مبارزه­ی خلق در برابر امپریالیسم و استعمار؛ و دیگری، مشی مبارزه­ی مسلحانه. این شکل از مبارزه خصوصا در کشورهایی که جنبش دهقانی نیرومندی داشتند، مثل کوبا و ویتنام و برخی کشورهای آمریکای لاتین، توانسته بود به حرکتی توده­ای تبدیل شود. اما مستقل از وجود یا عدم وجود چنین ظرفیتی، مبارزه­ی چریکی رویکرد غالب در مبارزات ضد استعماری و ضد امپریالیستی بود. چپ ایران بعد از اصلاحات ارضی که به جنبش نوین کمونیستی ایران معروف شد، اولا تماما در سنت­های بین­المللی رایج عمل می­کرد و ثانیا در گسست از حزب توده، خود را متعهد به عمل­کردی رادیکال (غیر مسالمت آمیز) و مستقل کرده بود.

در تدقیق ویژگی بومی این حرکت نوین، به طور قطع باید به جایگاه حزب توده و تاثیراتش بر فضای مبارزاتی در دهه­ی بیست تا چهل شمسی اشاره کرد. حزب توده در طول چند دهه موضوع تحلیل و ارزیابی­های متفاوتی بوده است. در این ارزیابی­ها - لااقل آن­ها که از زاویه­ی چپ صورت می­گیرد- دو محور تا امروز برجسته بوده است: اول، عمل­کرد این حزب در وقایع دهه­ی سی شمسی و مشخصا تابعیت آن از سیاست­های شوروی؛ و دوم، رفرمیسم­اش. نقد فعالین چپ در دوره­ی بعد از اصلاحات ارضی به حزب توده هم اساسا شامل همین دو محور بود. در مورد اول، محور انتقاد عمدتا معطوف بود به فرمان­بری حزب توده از شوروی. این چپ حتا در دوره­ای که ارزیابی نسبتا مثبتی از شوروی به عنوان یک کشور سوسیالیست داشت، وارد رابطه­ای از نوع رابطه حزب توده با آن­ها نشد و مستقل ماند. چنین استقلالی گاه به علقه­های ناسیونالیستی و فشار تفکرات جبهه­ی ملی بر این سنت تعبیر شده است. اما رگه­ی ناسیونالیستی در این سنت، اساسا ناشی از درکش از مناسبات اجتماعی و طبقاتی حاکم بر جامعه بود که نگاهی تمام خلقی و پوپولیستی بود. در مورد مولفه­ی دوم، یعنی نقد به رفرمیست بودن حزب توده، این چپ نوین که فعالان اولیه­اش عمدتا از سازمان جوانان حزب توده و یا از وابستگان دور و نزدیک جبهه­ی ملی بودند، عمدتا با شیوه­های مسالمت جویانه و پارلمانتاریستی حزب توده (و هم­چنین جبهه­ی ملی) مرزبندی می­کرد و نه در رویکردی رادیکال در نقد مناسبات اجتماعی طبقاتی در جامعه، نیروهای محرک انقلاب و هم­چنین هدف انقلاب. به این ترتیب، با چنین مرزبندی کم عمقی با رفرمیسم و سازش­کاری، و با توجه به غالب بودن مشی مسلحانه در سطح جهانی که در برخی کشورها توانسته بود به پیروزی­هایی دست یابد، این مشی به شکل غالب ابراز وجود سیاسی این چپ تبدیل شد.

پس از اصلاحات ارضی دهه­ی چهل شمسی، دیدگاهی که معتقد به نیمه فئودال نیمه مستعمره بودن جامعه­ی ایران بود، علی­رغم گسترده نبودن، اما برای دوره­ای طولانی بر درک و تبیین بخش­هایی از چپ (خصوصا آن­ها که تحت تاثیر مائوئیسم بودند) سنگینی می­کرد.(5) بر مبنای این نگرش، بورژوازی ملی ایران در حالی که دیگر استقرار کاپیتالیسم در جامعه قطعیت یافته بود، تبدیل می­شد به نیرویی مترقی که می­توانست رسالت­های دموکراتیکی در رابطه با انقلاب داشته باشد. هم­پای این گرایش و با بارزتر شدن تاثیرات اصلاحات ارضی، این رویکرد در میان بخشی از چپ به این شکل تصحیح شد که مناسبات حاکم بر ایران، سرمایه­داری وابسته است. این تبیین که مبتنی بود بر تفکیک قایل شدن میان بخش وابسته و مستقل سرمایه­داری، بارزترین وجه مشخصه­ی تحلیلی چپ در این دوره بود تا انقلاب سال 57 که با آشکار شدن صف آرایی واقعی در درون جامعه، پایه­های مادی خود را از دست داد. در نگاه این چپ، فرض بر این بود که موتور کوچک با قهرمانی­ها و از خود گذشتگی­ها جرقه­ای بر انبار باروت موتور بزرگ می­زند و سپس این حرکت به مبارزه­ای توده­ای تبدیل می­شود که سرمایه­داری وابسته را خلع ید می­کند. خلع ید از سرمایه­داری وابسته نیز در این نگرش عموما با ملی کردن (یا دولتی کردن) موسسات وابسته و هموار کردن راه رشد موزون سرمایه­داری و تحقق آزادی­های دموکراتیک فهمیده می­شد. در این درک، نه کارکرد و قانون­مندی نظام سرمایه و نیاز آن به استثمار نیروی کار برای تامین سودآوری بیش­تر، بلکه وابسته بودن بخشی از آن به امپریالیسم و تحت فشار گذاشتن بخش دیگر آن از طریق دولت حافظ منافع این امپریالیسم مورد اعتراض بود. این رویکرد ناسیونالیستی در نقد کاپیتالیسم، وجه مشخصه­ی همه­ی شاخه­های چپی بود که سوسیالیسم پرچم اعتراض­شان بود علیه وابستگی و استعمار در جنگ­های آزادی­بخش. نتیجه­ی تبعی چنین رویکرد ناسیونالیستی­ای، درکی همگانی از انقلاب و تحولات اجتماعی بود. تبیین این چپ از قانون­مندی اجتماعی طبقاتی جامعه­ی کاپیتالیستی، خلاصه می­شد در یک طبقه بندی شماتیک از نیروهای مترقی و غیر مترقی، و لیستی از موسسات و مراکزی که باید ملی شده و در اختیار «خلق» قرار بگیرد تا در تحولی که «انقلاب دموکراتیک» نامیده می­شود، به اقتدار امپریالیسم و سرمایه­ی وابسته خاتمه داده و بنیادهای حکومتی خلقی را بنیان بگذارد. مطابق این دیدگاه، اگر جامعه­ی موضوع کار جامعه­ای پیشاسرمایه­داری باشد، روشن است که انقلاب، انقلابی دموکراتیک است که باید به رهبری بورژوازی ملی (و یا برای تحقق آرمان­های بورژوا دموکراتیک) صورت بگیرد. اما اگر غلبه­ی مناسبات کاپیتالیستی پذیرفته شده باشد، باز هم تضمینی نیست که پاسخ معضلات رشد یابنده­ی اجتماعی، انقلابی سوسیالیستی باشد. چرا که وابسته بودن سرمایه­داری، اجازه­ی رشد کافی به نیروهای مولده نداده است و این به نوبه­ی خود منجر به عدم آمادگی طبقه­ی کارگر این کشورها برای انقلاب سوسیالیستی می­شود. و نتیجه این که، چنین دیدگاهی هرگز وارد حیطه­ی تقابل بنیادی میان طبقه­ی کارگر و طبقه­ی سرمایه­دار به عنوان دو طبقه­ی اصلی جامعه نشد و نمی­توانست بشود.

سازمان چریک­های فدایی خلق، بزرگ­ترین سازمان شکل گرفته چپ در این سنت بود. اما هم­چنان که گفته شد، مبارزه­ی چریکی در یک مقیاس عمومی­تر شکل غالب فعالیت علیه رژیم شاه بود که از جانب سازمان مجاهدین خلق - که مذهبی بود - نیز اتخاذ شده بود. بخشی از سازمان مجاهدین بعدها در پروسه­ی یک تغییر ایدئولوژی، مارکسیست شدند و به این ترتیب تشابه آن­ها با فداییان بیش­تر و بیش­تر شد. واقعیت این است که میان این دو سازمان حتا پیش از انشعاب مارکسیستی، تفاوت برجسته­ای از لحاظ تحلیل­شان از مناسبات اقتصادی اجتماعی جامعه­ی ایران و شکل مبارزه علیه دولت وجود نداشت. دیدگاه­های اثباتی این دو جریان در رابطه با خصلت عمومی جامعه، آرمانی و آلترناتیوشان تا جایی که فرصت طرح یافته بود، چیزی فراتر از نقش برجسته­ی دولت در اقتصاد و دولتی کردن سرمایه­ها نبود. تشابه این دو جریان در پایگاه اجتماعی­شان، که عمدتا طبقه­ی متوسط بود، هم قابل ردیابی بود. فعالان مجاهدین خلق اغلب برخاسته از طبقه­ی متوسط سنتی و مذهبی و فداییان خلق از طبقه­ی متوسط شهری بودند و دانش­گاه­ها محل اصلی عضوگیری هر دوی این جریانات بودند.  

رویکرد چریکی به مبارزه­ی سیاسی نه فقط به دلیل خفقان گسترده زمان شاه، بلکه اساسا به دلیل فقدان شرایط لازم برای گسترش و توده­ای شدن چنین مبارزه­ای از جانب خود این حرکت به سرعت مورد سئوال قرار گرفت. در همان سال­های اولیه­ی آغاز مشی مسلحانه، معلوم شده بود که ظرفیت توده­ای شدن چنین مبارزه­ای در ایران - که فاقد یک جنبش دهقانی قدرت­مند بود - حتا در چهارچوب همان آرمان­های ناسیونال رفرمیستی، موجود نبود. رد مشی چریکی که اساسا از درون زندان و توسط چهره­هایی از آغازگران این حرکت شروع شد، به سرعت به مباحث گسترده­تری کشیده شد که علی­رغم رد این شکل از مبارزه، اما هنوز معضلات اصلی رویکرد همگانی و فراطبقاتی (پوپولیستی) آن را داشت. از آن جا که به موازات مشی چریکی، مباحثی هم در مورد ضرورت کار آگاه­گرانه در میان مردم و طبقه­ی کارگر در جریان بود، با آشکار شدن عملی بن بست مبارزه­ی چریکی برخی محافل و جمع­های مبارزین چپ به این نوع فعالیت در کارخانه­ها روی آوردند. هم در میان فداییان و هم در بخش منشعب سازمان مجاهدین که از سال 1354 دیگر مارکسیست بودند، این رویکرد طرح شده بود بدون این که در بنیادهای اساسی تفکر آن­ها در مورد مبارزه­ی طبقه­ی کارگر و تحلیل از مناسبات طبقاتی اجتماعی، تاثیر محرزی گذاشته باشد. تلویحا با باز شدن پای طبقه­ی کارگر در چهارچوب تفکر و عمل­کرد این جریانات، مبارزه علیه امپریالیسم و سرمایه­داری کمپرادور دیگر می­توانست به رهبری طبقه­ی کارگر هدایت و متحقق شود و نه بورژوازی ملی.

در فاصله­ی سال­های 55 تا 57، که بحران سیاسی و اقتصادی دولت شاه را در مخمصه قرار داده بود، اشکال متنوع­تری از سازمان­های سیاسی شکل گرفتند.(6) انشعاب مارکسیستی از سازمان مجاهدین خلق در سال 54 و سپس رد مشی چریکی از جانب آن­ها و روی آوردن به کار سیاسی به نحو موثری بر قطب بندی جدید چپ و تغییر مشی عمومی آن تاثیر گذاشت. بر بستر نقد بر مشی چریکی و سمت­گیری به کار سیاسی و آگاه­گرانه­ی توده­ای، جمع­ها و محافل جدیدی شکل گرفتند که زیر عنوان عمومی خط سه و چهار شناخته شدند؛ و هم­چنین خط پنج که مشخصه­ی اولیه­اش در تمایز با باقی جریانات چپ، تمرکزش بر کارگران و مسایل کارگری بود.(7) علاوه بر این­ها، در خارج کشور نیز در هم­گامی با تحولات داخل کشور و از جمله در نقد مشی چریکی، تغییراتی در آرایش سازمانی نیروهای چپ صورت گرفت. بخشی از این نیروها در مقطع انقلاب به ایران بازگشتند و از آن جا که عموما به دلیل حضورشان در خارج کشور و دست­رسی به ادبیات و منابع مطالعاتی مارکسیستی از توانایی نظری بالاتری نسبت به چپ داخل برخوردار بودند، توانستند بر پیش­برد مباحث درون چپ در این دوره تاثیر بگذارند.(8)

شیفت قطعی از مشی چریکی و در حقیقت ختم این شکل مبارزه با برآمد اعتراضات مردم اتفاق افتاد. موتور بزرگ به خیابان آمده بود. حضور طبقه­ی کارگر و اعتصابات کارگری در پروسه­ی انقلاب کوتاه، ولی چنان موثر بود که دیگر جایی برای تداوم درک­های تمام خلقی از مبارزه­ی اجتماعی و طبقاتی باقی نمی­گذاشت. سازمان­های چپ بیرون آمده از دل انقلاب، علی­رغم همه­­ی کاستی­هایی که برخا برشمرده شد، به سرعت گسترش یافتند و معلوم شد که آرمان­ها و آرزوهایی که در قالب جنبش سوسیالیستی شناخته شده است، از چه پایه­ی قدرت­مندی در جامعه برخوردار است. جمهوری اسلامی که ب عنوان نیرویی با ظرفیت بالای سد کردن گسترش انقلاب به جلوی صحنه رانده شده بود، با آشکار کردن اولین نمونه­های سیاست سرکوب­اش نشان داد که سر هیچ مماشاتی با هر مبارزه­ای که نام سوسیالیسم، کمونیسم، چپ و طبقه­ی کارگر را بر خود گذاشته باشد، ندارد. دوره­ی سه ساله­ی پس از انقلاب تا آغاز سرکوب گسترده و سیستماتیک دهه­ی 60، دوره­ی چالش ظرفیت­های این چپ شد.(9)

 

4- انقلاب و چالش­­های تازه

انقلاب عرصه­ای شد برای آزمودن توان سنت­های سیاسی موجود در ایران. سنت اسلامی برای تسخیر قدرت، مناسب تشخیص داده شد و کُل بورژوازی ایران علی­رغم هر نارضایتی مقطعی، چاره­ای جز رضایت دادن به آن نداشت. بخش معمم سنت لیبرالی ایران در قدرت شریک شد و بخش غیرمعمم­اش جز در دوره­ی اولیه­ی انقلاب به بازی گرفته نشد. برای چپ، اما انقلاب و تحولات بعد از آن، دوره­ی به چالش کشیدن توان و ظرفیت سیاسی و طبقاتی­اش بود. فاصله­ی 57 تا 60،  یعنی دورانی که با عدم تثبیت جمهوری اسلامی مشخص می­شود، دوره­ی اصطکاک میان پاسخ سنت­های سیاسی مختلف در مقابل معضلات عاجل جامعه­ای است که با انقلاب نیازمند بازتعریف رابطه میان طبقات موجود و به نقطه­ی تعادل رسیدن در پرتو این چالش­هاست. در این زمینه، طبعا می­شود به عرصه­های بسیاری وارد شد و این جدال را در دقایق آن نشان داد. اما برای چپ به طور مشخص مساله­ی گروگان­گیری در سفارت آمریکا، تحلیل از حکومت جمهوری اسلامی، و جنگ ایران وعراق، آن حلقه­های اصلی­ای بودند که درک پوپولیستی از مبارزه با سرمایه­داری، آرمان ضد امپریالیستی چپ، و توان کنکرت سیاسی­اش را به چالش کشیدند.

 

4-1- گروگان­گیری و مساله­ی سفارت آمریکا

مساله­ی گروگان­گیری و اشغال سفارت آمریکا به عنوان سمبل اقتدار امپریالیسم در آبان 58 یکی از عرصه­های آزمون چپ این دوره شد. گروگان­گیری توسط دانش­جویان پیرو خط امام انجام شد و این کار که در حقیقت در راستای مشاجرات درونی جناح­های حکومت وقت بود، توانست به نحو سمبلیکی چپی را که تمام هویت خود را بر ضد امپریالیست بودن و نقد ناسیونالیستی از سرمایه­داری گذاشته بود، خلع سلاح کند. اگر از حزب توده که مدافع «خط امام» شد بگذریم، این واقعه درست در شرایطی که هنوز بخشی از چپ در تحلیل از جمهوری اسلامی در رده بندی­های خود میان خرده ­بورژوازی مترقی و ضد امپریالیست خواندن حکومت آمد و شد می­کرد، به نحو قابل انتظاری بر اغتشاش سیاسی در تحلیل از حکومت افزود. اگر هدف استراتژیک چپ خلاصی از امپریالیسم و سرمایه­داری وابسته بود، اینک این امر توسط حکومتی متحقق شده بود که به نام انقلاب بر مسند قدرت نشسته بود. پرچم مبارزه­ی ضد امپریالیستی را جمهوری اسلامی صاحب شد و با این مساله یکی از پایه­های هویت چپ شکل گرفته در دوره­ی بعد از اصلاحات ارضی، کاربرد مبارزاتی خود را از دست داد.

مساله­ی گروگان­گیری سفارت آمریکا، به سرعت ابعادی جهانی یافت. دولت آمریکا به راه­های مختلفی متوسل شد تا هم از طریق دیپلماتیک و هم از طریق تهدید، سران حکومت اسلامی را به آزادی گروگان­ها وادارد. کودتای ناموفق نوژه و وقایع طبس(10) که در همین دوره اتفاق افتاد، در حقیقت در زمره­ی همین تلاش­ها بود. نفس وجود این تب و تاب دیپلماتیک و رانده شدن ایران به صدر اخبار، چهره­ی «ضد امپریالیست» جمهوری اسلامی را بیش­تر برجسته می­کرد. در تبیین­هایی از انقلاب ایران و کشاکش­های بعد از آن که جمهوری اسلامی را محصول انقلاب می­داند، این واقعیت پنهان می­ماند که جمهوری اسلامی خود محصول توافقات امپریالیستی بود، نه الزاما بر بستر مناسبات دوره­ی جنگ سرد، ولی به عنوان مطلوب­ترین آلترناتیو برای پیش­گیری از گسترش انقلاب ایران و تاثیرات آن در منطقه­ی خاورمیانه. خصوصا که فقط چند ماهی پیش از انقلاب ایران در سال 57، در نتیجه­ی یک کودتای متمایل به شوروی توسط حزب دموکراتیک افغانستان در شرق ایران، این کشور به جرگه­ی نفوذ شوروی ملحق شده بود.(11) تقویت اسلامیون در دوره­ی انقلاب و راه را برای آنان گشودن، گرچه می­توانست سدی در مقابل نفوذ شوروی باشد، اما عوارضی هم داشت. داستان سفارت و گروگان­گیری، یکی از این عوارض بود. سران حکومت نقش کلیدی خود را در توازن سیاسی منطقه و ناچاری حمایت غرب از این نقش فهمیده بودند. آن چه می­ماند، خلع سلاح اپوزیسیون بود که هویت خود را سالیان سال زیر بیرق سرمایه­ی مستقل و رهایی از امپریالیسم ترسیم کرده بود. گروگان­گیری سفارت آمریکا با توجه به مطلوبیت حکومت اسلامی برای امپریالیست­ها و پتانسیل آن در محدود کردن نفوذ شوروی در منطقه، با ظاهر جنجالی «ضد امپریالیستی»­اش در حقیقت رو به اپوزیسیون درونی داشت:  لیبرال­ها(12) به بهانه­ی این که خواهان از سرگیری رابطه با آمریکا هستند و چپ­ها، که خود بخشی از نیروهای ضدامپریالیست بوده و علی­رغم همه­ی ضعف­های­شان هنوز امکان کسب آتوریته­ی اجتماعی بیش­تری را داشتند. برای جمهوری اسلامی، مسجل بود که این پروسه باید سد شود.

 

4-2- جمهوری اسلامی حکومت کدام طبقه است؟

هر چند از پیش از انقلاب، «طبقه­ی کارگر» نه فقط به عنوان یک مقوله در دیدگاه­های نظری، بلکه حتا به عنوان یک واقعیت عینی برای بخشی از چپ پذیرفته شده بود؛ اما هنوز سنگینی نقطه عزیمت پوپولیستی بود، که تحرک سیاسی چپ در شرایط جدید را با معضل مواجه می­کرد. چپی که آرایش نیروهای سیاسی را در ذهن خود عمدتا بر مبنای تقابل خلق و امپریالیسم و دولت استبدادی وابسته­اش چیده بود، پس از وقوع انقلاب با معضل بازتعریف صف خلق و ضد خلق مواجه شد. در این رویکرد، حتا اگر بیان افراطی خلق و ضد خلق مورد نظر نبود، باز هم تعریف نیروهای انقلاب بر مبنای محوریت مبارزه­ی ضد امپریالیستی بود و نه تقابل با مناسبات سرمایه­داری. در این تعریف، بسیاری از سران و چهره­های حکومت اسلامی که متعلق به طبقه­ی متوسط مرفه سنتی و مدرن بودند هم جزو کمپ انقلاب و نیروهای «مترقی» محسوب می­شدند. به موازات گرفتاری چپ در این فرمول­ها، جمهوری اسلامی از همان ماه­های اولیه­ی بعد از سرنگونی شاه، ظرفیت سرکوب­گرانه­ی خود را نشان ­داد. سرکوب کارگران اندیمشک و بندرانزلی و اصفهان، حمله به تظاهرات زنان در مخالفت با حجاب اجباری، نوروز خونین سنندج در بهار 58، سرکوب شوراهای ترکمن صحرا، لشکرکشی به کردستان و بسیاری موارد دیگر که تماما نمایان­گر موضع حکومت و عمال محلی آن در مورد ضبط و ربط و نظام جامعه در دور آتی بود، پیش از اشغال سفارت آمریکا اتفاق افتاده بود. بسیاری از این موارد که در روزنامه­های وقت نیز منتشر می­شد، نشان داده بود که «ضد امپریالیست» بودن جمهوری اسلامی، تناقضی با قرار گرفتن­اش در مقابل مبارزات مردم و کارگران ندارد. به این ترتیب، در همان شش ماهه­ی اول بعد از انقلاب، صف همگانی انقلاب که پیرامون رفتن شاه متحد شده بود و تلویحا و دوفاکتو نه فقط «بحث بعد از مرگ شاه» که همه چیز «بعد از مرگ شاه» را پذیرفته بود، شکاف برداشت. بازتاب این شکاف در چپ و راست زدن­های متناوب و عدم انسجام در تقابل با دولت قابل مشاهده بود. انشعاب در فداییان در حقیقت آغاز آشکار شدن این شکاف بود، که بعد با گسترش آن به دیگر بخش­های چپ تکمیل شد. در خرداد 59 با انتشار نشریه­ی «کار»، شماره­ی 59، و موضع­گیری آن در مورد دفاع­اش از حکومت مترقی و ضد امپریالیست جمهوری اسلامی، انشعاب بزرگی در سازمان چریک­های فدایی خلق - که بعد از انقلاب به بزرگ­ترین سازما­ن سیاسی چپ تبدیل شده بود - رُخ داد.

درک نادرست از مناسبات طبقاتی و نیروهای انقلاب در ایران، و غلبه­ی مفاهیم و تعابیر سنت جبهه­ی ملی بر گفتمان­های رایج چپ در تحلیل کنکرت از یک وضعیت خطیر - یعنی تعیین تکلیف با دولتی که به نام  انقلاب می­خواست حکومت کند - این چپ را به رشته­ای از بحران­های پی در پی کشید. مشکل ارزیابی از حکومت عموما در قالب ارزیابی از جناح­های درونی آن (لیبرال­ها و اسلامیست­ها) طرح می­شد. در برخورد به موقعیت سیاسی و طبقاتی حکومت و جناح­هایش، بعدها پروسه­ی مشابهی نیز در رابطه با سازمان پیکار به وقوع پیوست که بعد از انقلاب با جذب بخش­هایی از گروه­های کوچک شکل گرفته در بستر خط سه - که مشی سیاسی را در مقابل مشی چریکی پذیرفته بودند - به یکی از بزرگ­ترین سازمان­های درون این سنت تبدیل شده بود. پیکار نیز در تحلیل از موقعیت جناح­های حکومتی در بیانیه­ی مشهور در نشریه­ی «پیکار»، شماره­ی 110، دچار بحران سیاسی شد. اما حزب توده در انسجام کامل با مواضع هویتی­اش به دفاع از حکومت اسلامی و مشخصا جناح اسلامیست آن پرداخت. در جناح پروچین (مائوئیست­ها و سه جهانی­ها)، احزاب و سازمان­های دیگری بودند که در جریان انقلاب و کمی پیش از آن - واغلب در خارج از کشور- شکل گرفته و یا فعالیت خود را گسترش داده و قابل رویت شده بودند. برخی از اینان نیز بر مبنای تحلیل­شان از جامعه­ی نیمه فئودال نیمه مستعمره و نقش بورژوازی ملی و مترقی به حمایت از جناح لیبرال­ها در جمهوری اسلامی نشستند. به این ترتیب، ارزیابی از دولتی که محصول شکست انقلاب بود، منجر به تلاطماتی در درون چپ شد که بر آرایش بعدی آن به نحو بارزی تاثیر گذاشت. چپ در دوره­ی انقلاب، تاوان درک نادرست خود از مناسبات طبقاتی در ایران و کارکرد دولت حافظ این منافع را با عدم انسجام سیاسی­اش در تقابل با حکومت می­پرداخت. 

 

4-3- جنگ ایران و عراق

سردرگمی پیشین با مساله­ی جنگ ایران و عراق (میزبان دوره­ی تبعید خمینی)، ابعاد تازه­ای به خود گرفت. صدام حسین، رهبر حزب ناسیونال سوسیالیست بعث عراق در سال 58، چند ماه بعد از انقلاب ایران با کناره­گیری حسن البکرکه بیمار و سال­خورده بود، رئیس جمهور عراق شد. صدام نیز مثل شاه داعیه­ی قدر قدرت شدن در منطقه را داشت و این تمایل از دید قدرت­های بزرگ - که اکنون بعد از گروگان­گیری سفارت با دولت ایران دچار مساله شده بودند - پنهان نبود. بن­بست تلاش­های دیپلماتیک، عدم موفقیت کودتای نوژه برای سرنگونی دولت، و ناموفق ماندن عملیات طبس برای آزادی گروگان­ها، غرب را به حمایت از همان تمایلات پنهان و آشکار صدام حسین کشاند. سیل اسلحه و پول به عراق سرازیر شد و بمباران فرودگاه مهرآباد در سی و یکم شهریور 59، آغاز جنگ علیه ایران را اعلام کرد. ارتش عراق شهر خرمشهر را اشغال کرد و به حملات گسترده­ای علیه دیگر نقاط ایران پرداخت.

آن­ها که پیش­تر به کشف لایه­های «مترقی» در حکومت اسلامی مفتخر شده بودند، با جنگ دچار تلاطمات چندانی نشدند. از زاویه­ی اینان، جنگ تجاوزکارانه­ی عراق علیه ایران، میهن و دولتی را که رگه­های انقلابی قابل دفاعی داشت به خطر انداخته بود و می­بایست با شرکت در جنگ به دفاع از میهن برخاست. این رگه که مهم­ترین­اش جناح اکثریت فدایی بود (منهای حزب توده)، اعضا و هواداران خود را به شرکت در جنگ و دفاع از میهن فراخواند. بخش­های دیگر چپ حتا اگر توانسته بودند از زاویه­ی ضد مذهبی و یا به شکلی پراگماتیست در مقابل مجموعه­ی حرکات سرکوب­گرانه­ی دولت تا آن روز به تایید دولت نپرداخته باشند، با جنگ اینک بالانس سیاسی را از دست دادند. موضع ناسیونال شووینیستی «وطن به خطر افتاده است»، ناگهان بخش دیگری از چپ را آشفته کرد.(13) قرار گرفتن در این موضع و عدم تشخیص جایگاه چنین جنگی در مجموعه­ی سیاست­های منطقه­ای قدرت­های بزرگ، و هم­چنین گسترش سرکوب جمهوری اسلامی به بهانه­ی جنگ، چپ را بیش از پیش به موضع ضعف راند.

جنگ، هم­چنان که رهبران جمهوری اسلامی گفتند، برای این حکومت نعمت بود. تا جایی که به معادلات نظامی مربوط بود، خرمشهر که از ابتدای جنگ به اشغال عراق در آمده بود در اوایل خرداد 61 در یک عملیات گسترده باز پس گرفته شد و در واقع جنگ می­توانست در این جا تمام شود. اما هم­چنان که سران جمهوری اسلامی به کرات و به بهانه­های مختلف گفته بودند، تداوم آن از یک طرف به عنوان بهانه­ای برای نگه داشتن حالت جنگی در جامعه­ای که استقرار در آن بدون سرکوب ممکن نبود اهمیت داشت؛ و از طرف دیگر برای اهداف استراتژیک­تر پان اسلامیستی جمهوری اسلامی و دست بالا داشتن در معاملات دیپلماتیک با قدرت­های بزرگی، که اکنون حامی صدام بودند. تا جایی که به بحث حاضر مربوط می­شود، گرچه بخش­هایی از چپ که با شروع جنگ متلاطم شده بودند به تصحیح مواضع خود پرداختند، اما از میان سازمان­های بزرگ، حزب توده و اکثریت فداییان و اتحادیه­ی کمونیست­ها (سربداران)، آشکارا به شرکت در جنگ و حمایت از میهن پرداختند. با جنگ، شکاف­های جدی در صفوف چپ و برهم­ ریختن سیستم نظری و سیاسی­اش دیگر محرز شده بود.

 

5- جدال­های درون چپ تا سال 60

حضور طبقه­ی کارگر در انقلاب 57 کوتاه، ولی موثر بود. وارد شدن به میدان اعتراضات و برپایی اعتصابات، طرح مطالباتی که پیش و پس از انقلاب از جانب طبقه­ی کارگر طرح شد، به طور قطع نماد برجسته­ی بلوغ سیاسی طبقه­ی کارگر ایران بعد از حضور گسترد­ه­اش در تحولات دهه­ی بیست شمسی بود. این حضور موثر به طور قطع نقطه پایانی گذاشت بر تفکر خلق گرایانه و پوپولیستی رایج در جنبش چپ، که در رویکرد به جامعه عموما نه از مناسبات طبقاتی، بلکه از تقابل خلق و ضد خلق حرکت می­کرد. این حقیقت اگر نه تثبیت، ولی عیان شد که مبارزه­ی سیاسی و اجتماعی در درون جامعه­ی ایران بر محور تقابل کار و سرمایه می­چرخد و نیروی اصلی تحقق انقلابی که پاسخ­گوی نیازهای عینی و اجتماعی جامعه باشد، طبقه­ی کارگر است. به عبارت دیگر، انقلاب 57 حلقه­ای بود از تثبیت یک صف آرایی جدید در درون جامعه­ی ایران و فرجه­ای برای بازتعریف هویت چپ.

1- محور این مباحثات بر سر درک از نظام سرمایه­داری به طور عام (نقش طبقه­ی کارگر در تحولات اجتماعی) و کارکرد آن به طور خاص (سرمایه­ی وابسته، ضد امپریالیستی و...) بود. و در حقیقت، همین نکته­ی محوری بود که تبارز کنکرت خود را در بحث بر سر پوپولیسم و نقش طبقه­ی کارگر، بر سر درک از مرحله­ی انقلاب و نقش رشد نیروهای مولده، و هم­چنین بر سر تحلیل از جمهوری اسلامی و نقش گروه­بندی­های درونی آن نشان می­داد. دیدگاه عموم خلقی با رگه­های ناسیونالیستی در نقد جامعه­ی سرمایه­داری در این شرایط جدید با یک دسته سئوال مواجه شد. و در غیاب یک درک طبقاتی از جامعه­ی سرمایه­داری، نقش دولت در آن و هم­چنین مکان محوری طبقه­ی کارگر در تحولات اجتماعی در قالب سئوال مرحله­ی انقلاب (با ترمینولوژی مارکسیستی یا بدون آن) به پُر کردن جدول رده بندی طبقات و امکان اتئلاف­ها و جبهه بندی­ها نشست. و این حقیقت که سوسیالیسم و انقلابی سوسیالیستی تنها انقلاب اجتماعی ضروری در یک جامعه­ی سرمایه داری مثل ایران است، کماکان در هاله­ای از ابهام باقی ماند.

2- دوره­ی 57 تا 60، علی­رغم این که سیاست سرکوب جمهوری اسلامی در مقابل نیروهای چپ و فعالین کارگری به خوبی نمایان شده بود، دوره­ی انکشاف و شکل­گیری آگاهی­های سیاسی و اجتماعی و پیش­رفت نظری چپ و کُلا تمام جامعه بود. انقلاب، توده­ی عظیمی را به میدان کشانده بود و این به نوبه­ی خود عظمت خود را در بزرگی سئوالات مقابل جامعه نشان می­داد. مرحله­ی انقلاب، مبانی حقوق دموکراتیک مردم، درک از مناسبات سرمایه­د­اری، تحلیل طبقات در جامعه­ی ایران، ترندهای موجود سوسیالیستی در جهان، دموکراسی و آزادی­های دموکراتیک، زنان، حق تعیین سرنوشت، مساله­ی ارضی، دولتی کردن موسسات و بانک­ها، مبانی روابط خارجی و... بسیاری از این مباحث چه آن­ها که در نشریات نوشته و مستند شدند و چه آن­ها که در اجتماعات کوچک و بزرگ دوره­ی بهار آزادی مورد بحث قرار می­گرفتند، بعدها مبنای مباحث برنامه­ای قرار گرفتند که در قالب برنامه­های احزاب موجود - با کمابیش تفاوت­هایی­- قابل دست­رس هستند.(14) یک عرصه­ی مهم چالش چپ در این دوره، بحث آزادی­های بی قید و شرط سیاسی بود. عدم دفاع بی­ قید و شرط چپ از پاره­ای از این آزادی­ها در درجه­ی اول ناشی از تحلیل عمومی­اش از موقعیت بعد از انقلاب و مشخصا دولت جمهوری اسلامی بود. این عرصه خود به یک جدال مهم تبدیل شد و قایل شدن بی ­قید و شرط به آزادی­های سیاسی (به طور مشخص تشکل و بیان)، ماحصل آن بود. یک نمونه­ی مشخص از کاستی­های چپ در این عرصه، عدم حمایت آن از مقاومت و اعتراض زنان در مقابل تحمیل قوانین اسلامی در دوره­ی بعد از انقلاب بود. غلبه­ی فرهنگ پدر- مرد سالار در کنار تحلیل و ارزیابی عمومی این چپ از روندهای بعد از انقلاب و نقش دولت، در مجموع موجب چشم پوشی بر این عرصه و حتا گاه بورژوایی خواندن مطالبات آن شد.

3- انقلاب، آرایش درونی نیروهای چپ را تغییر داد. سنت فدایی که بزرگ­ترین و فراگیرترین بخش چپ در مقطع قیام 57 بود، در درجه­ی اول با انشعاب سال 59 (بعد از انتشار «کار»، شماره­ی 59) و در درجه­ی بعد تحت تاثیر نقدهایی که از جمله مبانی نظری آن­ها را نیز شامل می­شد، به طور قطع جایگاه برجسته­ی خود را در جنبش چپ به تدریج از دست داد. با از دست رفتن محوریت مشی مسلحانه و روی آوری به فعالیت سیاسی در پرتو فضای نیمه باز سیاسی بعد از انقلاب، گسترش سازمانی در طیف سیاسی­کاران فعال­تر بود. در عین حال یک تمایل عمومی در کُل چپ، ورای تعلقات سازمانی و خطی، مساله­ی وحدت و یک­پارچگی بود که در قالب بحث تشکیل حزب طرح می­شد. به این ترتیب، انشقاقات ناشی از تناقضات پایه­ای در مختصات دوره­ای چپ در این دوره هم­راه شد با تلاش برای ایجاد یک قطب متحد در این طیف. یک درک رایج، فقدان وجود یک حزب کمونیستی را عامل ناتوانی چپ در تاثیرگذاری بر روند اوضاع می­دانست. بحث تشکیل حزب در درون سنت فدایی به دلیل انشعاب بزرگی که در آن رُخ داد، نتوانست حتا به طور جدی طرح شود. اما در درون سنت خط سه(15) و حواشی آن، بحث بر سر تشکیل حزب به یک مجادله­ی پُر حرارت تبدیل شد. هر چند تا سال 60، از این نظر تغییر قابل توجهی در درون نیروهای چپ اتفاق نیفتاد، اما رویکردها و مباحث این دوره بر متن نفوذ اجتماعی­ای که اکنون چپ از آن برخوردار بود، زمینه­ی شکل­گیری چند حزب در سا­ل­های آتی شد.

 

6- جمهوری اسلامی: دوره­ی استقرار، دوره­ی اصلاحات

دهه­ی 60 به دهه­ی سرکوب معروف است. جمهوری اسلامی دوره­ی استقرار و تثبیت حاکمیت خود را از دل یک سرکوب خونین و در سایه­ی جنگ هشت ساله­ی ایران و عراق پیش برد. پایان جنگ ایران و عراق، شروع دوره­ی جدیدی در حیات حکومت بود. با پایان جنگ، اقتصاد جنگی و اداره­ی جامعه تحت شرایط جنگی خاتمه یافت و جمهوری اسلامی، دولتی که دیگر با سرکوب داخلی و هشت سال جنگ با عراق از درجه­ی کافی ثبات سیاسی برخوردار شده بود، پا به دوره­ی «سازندگی» بعد از جنگ گذاشت. «سازندگی» در کُل از یک طرف ناظر بود بر وانهادن خط مشی اقتصاد دولتی در ایران، که اکنون با نشانه­های آشکار بحران در بلوک شرق، دوران احتضارش سر می­رسید؛ و از طرف دیگر بر هموار کردن راه شیفت به خط مشی بازار آزاد و پیوستن به برنامه­های توسعه­ی اقتصادی، که از جانب نئولیبرالیسم دهه­ی هشتاد مورد حمایت بود. رویکرد جمهوری اسلامی به بازسازی اقتصادی، برای طبقه­ی کارگر حاصلی جز تشدید بیکارسازی­ها و آشکارتر شدن فاصله­ی طبقاتی نداشت. اما در مجموع توجه کُل طبقه­ی بورژوای ایران را به خود جلب کرد. برای اولین بار بعد از انقلاب، کُل این طبقه دریافت که جمهوری اسلامی ظرفیت هموار کردن راه تحقق آمال بورژوازی ایران را دارد. چنین تحولی که در عین حال متاثر بود از وقایع جهانی نظیر چرخش به راست دهه­ی 80 میلادی، غلبه­ی سیاست نئولیبرالی و هم­چنین بروز نشانه­های فروپاشی بلوک شرق، نیاز داشت به جاری کردن تغییرات ساختاری­ای در حکومت. این نیاز پایه­ی شکل­گیری و قوام حرکتی از درون خود بورژوازی ایران شد، که بعدها جنبش اصلاحات نام گرفت. پیش­قراولان نظری چنین تغییراتی، روشن­فکران دینی بودند که با تاکید بر قرائت جدیدی از دین، بازتعریف رابطه­ی دولت با اپوزیسیونش و تامین شرایط لازم برای استقرار جامعه­ی مدنی و توسعه­ی سیاسی، پایه­های فکری جنبش اصلاحات در عرصه­ی سیاسی و ایدئولوژیک را به عنوان وجه مکمله­ی آن سمت­گیری اقتصادی گذاشتند.

در حقیقت، دوره­ی سازندگی و دوره­ی اصلاحات هر دو در یک سطح بنیادی­تر در وحدت کامل بودند با همان راهی که شاه در دهه­ی چهل و پنجاه شمسی آن را هموار کرده و مسیر رساندن ایران به شاه­راه تمدن نامیده بودش. و علت توافق و حمایت عمومی بورژوازی ایران (دینی و غیر دینی­اش) از این پروسه نیز تشخیص همین پیوستگی در تاریخ حرکت بورژوازی ایران برای استقرار یک جامعه­ی کاپیتالیستی بود. چهره­ی سرکوب­گر جمهوری اسلامی در هدایت ایران به چنین «شاه­راهی» از قساوت حکومت شاه هیچ کم نداشت و این هم البته بهایی بود موجه! ریشه­های جنبش اصلاحات  در حقیقت در همان دوره­ی سازندگی است، که بخش­هایی از طبقه­ی حاکم ایران به تدوین موازین سیاسی و ایدئولوژیک و اخلاقی خود پرداختند. در هیچ دوره­ای از حیات معاصر ایران مهم­ترین مولفه­های ایدئولوژیک جامعه­ی کاپیتالیستی چنین به صراحت مورد مداقه و ترویج آشکار قرار نگرفته بود. بر متن شکست­های بزرگ­تر سوسیالیسم معاصر و مشخصا فروپاشی شوروی، ایدئولوگ­های بورژوا و روشن­فکران و فرهنگ ­پروران­شان با گفتمان­های اصلاح طلبی یکه تاز میدان شدند. شکست سوسیالیسم و عروج نئولیبرالیسم عنان گسیخته­ی دهه­ی هشتاد میلادی موجی از پس­رفت سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک را در سطح جهانی با خود به هم­راه داشت که بروزات آن را به صراحت می­شد نه فقط در میان روشن­فکران و ایدئولوگ­های نواندیش دینی، که حتا در میان چپ­های سابق دید که اکنون یا به بررسی امکان دموکراتیک شدن جمهوری اسلامی نشسته بودند یا در پناه پسامدرنیسم مشغول کشف مزیت­های فرهنگ و سنت وطنی در عرفان و تصوف شرق بودند.

برآیند این تحولات منجر به ایجاد شرایط جدیدی برای هر دو طبقه­ی اصلی در ایران شد. بورژوازی ایران - حتا در بخش­های تبعیدی­اش­- در مقابل سمت و سوی عمومی برگزیده­ی جمهوری اسلامی برای تبدیل ایران به یک کشور توسعه یافته­ی صنعتی، فاقد برنامه­ی آلترناتیو بود. به این ترتیب، راهی که جمهوری اسلامی برای هموار کردن مسیر توسعه­ی اقتصادی پیش روی خود گذاشته بود، دوفاکتو آلترناتیو مطلوب کُل بورژوازی ایران شد؛ حتا آن جا که از نظر سیاسی تفاهمات مشترکی نداشتند. تثبیت یک توازن قوای جدید در مبارزه­ی طبقه­ی کارگر در این شرایط مستلزم یک ابراز وجود گسترده­ی اجتماعی بود. اما حضور گسترده­ی بخش جوانی در صفوف طبقه­ی کارگر که تجربه­ی دوره­ی انقلاب و پیش از آن را نداشتند، تغییر در مقررات و سازمان کار، کارهای موقت، تهدید بیکاری و چند شغله بودن، فقر و بحران اقتصادی از یک طرف و آشفتگی سیاسی نیروهای چپ در مقابله با این شرایط از طرف دیگر، پیش­رفت این پروسه را با معضل مواجه کرد. در این دوره همه چیز حکم بر این می­داد، که هر تغییر قابل اعتنایی در جامعه و تثبیت آن­ها تنها در گرو گسترش حرکات توده­ای است که به اصلاح نظام موجود اکتفا نکرده، شیفته­ی توسعه­ی سیاسی و اقتصادی­اش نشوند، و در ورای هر اصلاحی - از پایین یا بالا- چالش­های بنیادی نظام سرمایه­داری را به سطح بکشند. و این واقعیت خود به عرصه­ی دیگری تبدیل شد برای آزمون چپ برخاسته از دوره­ی انقلاب.

 

7- چپ متشکل در تبعید

در نتیجه­ی سرکوب گسترده­ی دهه­ی 60، بخش­های بزرگی از سازمان­ها، احزاب و فعالین جنبش چپ مجبور به ترک ایران شدند: سرکوب حزب توده و اکثریت به پاس خوش خدمتی­هاشان فقط یکی دو سال دیرتر از باقی نیروهای چپ صورت گرفت؛ جریانات کوچک­تری هم که در دوره­ی قبل از انقلاب پایگاه قدرت­مندی در ایران نداشتند (برای مثال وحدت کمونیستی و برخی گرو­ه­های تروتسکیست)، قادر به ادامه­ی فعالیت قابل توجهی نشدند؛ برخی سازمان­ها و گروه­های کوچک­تر، مشخصا در درون سنت خط سه، ناتوان از بازسازی خود یا به سازمان­های بزرگ­تر پیوستند و یا زیر فشار ناروشنی­های سیاسی و سرکوب از بین رفتند؛ اتحادیه­ی کمونیست­ها (سربداران) ضربات سنگینی در جریان درگیری های آمل متحمل شد؛ سازمان پیکار که در نتیجه­ی اختلافات درونی در برخورد به حاکمیت دچار تشتت بود، در دو ضربه­ی سنگین در سال 60 تقریبا متلاشی شد؛ فداییان علاوه بر ضربات پلیسی، انشعابات متعدد دیگری را از سر گذراندند. به موازات این تحولات، بخشی از چپ که از پیش­تر درگیر بحث بر سر تشکیل حزب کمونیست بود، پس از یک دوره بحث و مجادله در سطوح مختلف گرد کومه­له و اتحاد مبارزان کمونیست - که به جریان مارکسیسم انقلابی معروف بود­- جمع شده و حزب کمونیست ایران را تشکیل دادند.

تشکیل حزب کمونیست ایران، نقطه­ی پایانی بود بر یک دوره مباحثات درون جنبش چپ بر سر رویکرد پوپولیستی به تشخیص و تحلیل مناسبات حاکم بر جامعه، درک از سرمایه­داری مستقل و وابسته، و هم­چنین تشکیل حزب بر محور یک برنامه­ی عمل سیاسی. تشکیل این حزب در سال 62 در مناطق آزاد شده از نفوذ جمهوری اسلامی در کردستان از چند جهت ویژه بود: نقش و ثقل کومه­له به عنوان یک سازمان کمونیستی با پایگاه توده­ای قابل توجه، نقش نیروهای تشکیل دهنده­ی این حزب در پیش­برد مبارزه­ی نظری علیه پوپولیسم حاکم بر چپ و هم­چنین امکان ادامه­ی فعالیت برای بقایای سازمان­هایی که بر اثر سرکوب پلیسی و یا بحران سیاسی ضربه خورده بودند. حزب کمونیست ایران علی­رغم شفافیت نظری­ای که نسبت به باقی چپ در آن دوره داشت، اما نه مدعی بود که حزبی کارگری است و نه توانست به چنین حزبی تبدیل شود. واقعیت این است که در میان دیدگاه­های مختلف در زمینه­ی چگونگی تشکیل حزب در پروسه­ی مجادلات آن دوره، بالاخره این رویکرد دست بالا را یافت که حزب را می­سازیم و برای جذب کارگران به آن تلاش می­کنیم. با تشکیل این حزب دیگر مفهوم خلق و ضد خلق و رویکرد پوپولیستی از فرهنگ سیاسی چپ حذف شد و این مهم­ترین دستاورد نظری آن دوره بود.

از تحولات مهم دیگر در این دوره و پیش از فروپاشی شوروی، بحث بر سر مساله­ی شوروی بود. تحلیل از وقایع بعد از انقلاب اکتبر در شوروی در میان چپ ایران، موضوع سردرگمی­های گسترده­ای بود. به جرات می­توان گفت، که بخش زیادی از نظراتی که قایل به سوسیالیست بودن شوروی نبودند، درک­شان عموما از زاویه­ی مرزبندی با حزب توده و یا کُلا جریانات پروروس بود که در نهایت نگرشی عمیقا ناسیونالیستی را در نقد وقایع بعد از انقلاب اکتبر نمایندگی می­کرد. در دامن زدن به این مباحث در درون جنبش چپ نیز حزب کمونیست ایران نقش مهمی داشت و این نیز عمدتا به این دلیل بود که بخش بزرگی از فعالان متشکل خط سه که از قضا در این زمینه موضعی نسبتا شفاف­تر نسبت به باقی چپ داشتند، در این حزب جمع شده بود. حزب کمونیست ایران در فاصله­ی تشکیل­اش در سال 62 و در طول جنگ ایران و عراق تا آغاز حمله­ی آمریکا به عراق در آگوست 1990(16)، به بزرگ­ترین بخش متشکل چپ در این دوره تبدیل شد. پایان یک جنگ در منطقه - جنگ ایران و عراق- و آغاز جنگی دیگر که این بار به تعاقب ختم جنگ سرد و در تداوم تحقق آمال امپریالیستی آمریکا، پای این کشور را به منطقه­ی خاورمیانه باز کرده بود؛ تاثیر بارزی بر آرایش سیاسی در منطقه گذاشت. حزب کمونیست ایران در راستای این تحولات دچار انشعاب شد و با این انشعاب، دوره­ی وحدت و هم­گرایی در چپ برخاسته از دوره­ی انقلاب 57 پایان یافت.

علاوه بر حزب کمونیست ایران که عمدتا در نوار مرزی کردستان مستقر بود، بخش­های باقی­مانده از دیگر احزاب و سازمان­های چپ نیز در این منطقه توانستند به زیست سیاسی و سازمانی خود ادامه دهند. انشعاباتی از فداییان، سازمان کارگران انقلابی ایران- راه کارگر، حزب رنجبران، و هم­چنین محافل و جمع­های کوچک­تری که از ضربات پلیسی جمهوری اسلامی توانسته بودند در امان بمانند از این جمله­اند. چپ در یک مقیاس کُلی هنوز نتوانسته بود از وقایع انقلاب 57 به تحلیل و درک روشنی دست یابد، که آماج ضربات پلیسی و سرکوب­گرانه­ی جمهوری اسلامی قرار گرفت. نداشتن چنین تصویر روشنی از آن وقایع، گستردگی ضربات پلیسی، مباحث مربوط به تشکیل یک حزب کمونیست که بر بستر جریانات خط سه با سرعت پیش می­رفت، انشقاقات و سردرگمی بخشی از چپ را بیش­تر کرد. با این وصف می­توان در یک تصویر کُلی گفت، که تشکیل حزب کمونیست ایران و استقرار بخشی از چپ در کردستان فرجه­ای شد برای تداوم حضور متشکل چپ. استقرار طولانی مدت چپ در نوار مرزی کردستان، در عین حال ناشی از تحلیل عمومی غالب بر چپ بود. «جمهوری اسلامی نمی­تواند دوام بیاورد»، درک غالب بر بخش اصلی جنبش چپ (و حتا راست) بود. به این معنا، استقرار در جایی نزدیک به ایران و به اعتبار یک نیروی مسلح، در حقیقت بازتاب یک تحلیل سیاسی و برداشت عمومی از موقعیت جمهوری اسلامی بود. با جنگ خلیج و حضور آمریکا در منطقه، بخش بزرگی از چپ نوار مرزی کردستان را ترک و تماما در تبعید استقرار یافت.(17) این دوره - از اوایل دهه­ی نود میلادی- برای چپ دوره­ی گسترش تحزب در تبعید است.

در اوایل این دهه و درست بعد از جنگ خلیج، بخش بزرگی از حزب کمونیست ایران که تا آن روز بزرگ­ترین بخش متشکل چپ در ایران بود، انشعاب کرده و حزب کمونیست کارگری را تشکیل دادند. حزب کمونیست کارگری در ادامه­ی سنت مارکسیسم انقلابی که در نقد پوپولیسم شکل گرفته بود، بر آن بود تا به بستری برای سازمان­یابی اعتراضات طبقه­ی کارگر تبدیل شود. مجموعه مباحثی که به «کمونیسم کارگری» مشهور شد، مبنای این انشعاب قرار گرفت و این حزب در فاصله­ی کوتاهی در خارج از کشور توانست به بزرگ­ترین حزب چپ تبدیل شود.(18) این دوره در عین حال متقارن است با فروپاشی بلوک شرق و درهم ریختن مرزهای ترندهای موجود در سوسیالیسم جهانی. با از دست رفتن سنت مادر، دیگر هم سازمان­ها و احزابی که مدافع این بلوک بودند و هم آن­ها که در نقد آن شکل گرفته و آنتی تزش بودند می­بایست حکمت تازه­ای برای موجودیت خود پیدا کنند. در طول دهه­ی نود میلادی دیگر نه فقط شوروی موجود نبود، بلکه همه­ی ترندهای شناخته شده­ی جهانی در پرتو تغییرات گسترده­تر در جهان - گلوبالیزاسیون، نظم نوین بعد از جنگ سرد و...- ناچار از بازتعریف هویت خود شده بودند. در این دوره، بخش­های دیگری از حزب توده و اکثریت تا شاخه­های مختلف فداییان، دور تسلسلی از انشعابات و تلاش برای ایجاد «اتحاد»­های مختلف را پشت سر می­گذاشتند. اگر در ادامه­ی سنت خط سه و احزاب شکل گرفته در آن، مجادلات نظری بود که مستمرا منجر به انشقاقات می­شد، در باقی چپ مساله­ی «اتحاد» در خود به امری تبدیل شد برای محک زدن چند و چون رویکرد این چپ به مسایل مبارزه­ی سیاسی و طبقاتی مربوط به جامعه­ی ایران.

در اواسط دهه­ی هفتاد شمسی، شکل­گیری یک حرکت اصلاح طلب در طبقه­ی متوسط جامعه­ی ایران، بازتاب گسترده­ای در تغییر آرایش نیروهای سیاسی یافت. بخش­هایی از بورژوازی ایران در عمق این حرکت، نشانه­های مثبتی برای توسعه­ی ظرفیت­های کاپیتالیسم ایران دیدند؛ تاثیرات عملی چنین دوره­ای در زیست طبقه­ی کارگر، گسترش بیکاری­ها، عدم دریافت دست­مزد در مقابل کار انجام شده، گسترش کارهای موقت، و بسته شدن بسیاری از کارخانه­های قدیمی بود که قادر نبودند به رقابت با هم­رشته­های خود - که متکی به تکنولوژی جدید بودند­- بپردازند. بازتاب این شرایط جدید در صف آرایی درونی چپ دیگر حکایت از پایان قطعی یک دوره داشت. بخشی از چپ، جمهوری اسلامی را غیر قابل اصلاح دانست و کماکان بر سرنگونی حکومت اسلام پای فشرد و دسته­ی دیگر امکان اصلاحات در جامعه را فرصتی یافت در تلاش برای دموکراتیزه کردن این پروسه، تقویت بخش صنعتی بورژوازی که خواهان جامعه­ی مدنی و توسعه­ی سیاسی است در مقابل بخش تجاری آن. و بر متن این جهت­گیری سیاسی، تصویر عمومی­ چپ تشدید انشعابات و انقطاب­ها بود.

مختصات عمومی زیست چپ در این دوره را می­توان چنین برشمرد:

1- در تمایز با رویکرد پوپولیستی در دوره­ی پیش از انقلاب، چپ با از سر گذراندن انقلابی که جای تردیدی برای تعریف صف بندی­های طبقاتی نگذاشته بود، به دوره­ی جدیدی از حیات خود پا گذاشت. اما پذیرش این مساله نتوانست منجر به پراتیکی متفاوت در حیات این چپ شود. شیفت از مشی چریکی به مشی سیاسی وجه مشخصه­ی این دوره بود، اما این شیفت از زاویه­ی رویکرد به مبارزه­ی طبقاتی، رابطه با طبقه­ی حاکم و دولت آن، و هم­چنین نقش و جایگاه طبقه­ی کارگر ناظر بر تفاوت برجسته­ای میان این دو مشی نبود. ابراز وجود سیاسی چپ - چه در دوره­ی قبل از انقلاب (مشی چریکی) و چه پس از آن­- تنها در قالب­هایی صورت می­گرفت که با زیست اجتماعی طبقه­ی کارگر بیگانه بود. توده­ای­ترین بخش این چپ، کومه­له بود که درگیر بود در شکلی از مبارزه که قابل تسری به کُل ایران نبود. نتیجه این که، چپ بعد از انقلاب هم نتوانست منشا یک پراتیک جدید در سنت سوسیالیسم ایران شود.

2- دوره­ی تبعید چپ متشکل را می­توان دوره­ی طرح مطالبات و ترسیم سیمای اجتماعی چپ نامید. امروز به جرات می­توان گفت، که بخش بزرگی از مطالبات عدالت جویانه و برابری طلبانه­ای که در اعتراضات عمومی در ایران طرح می­شوند، متاثر از کاری است که در این دوره توسط سنت سوسیالیسم ایران صورت گرفته است. هیچ کدام از بخش­های دیگر اپوزیسیون جمهوری اسلامی نتوانستند چنین تاثیری بر بالابردن سطح توقعات، فرموله کردن خواست­ها و آرزوها و بالا بردن آگاهی عمومی جامعه داشته باشند.

3- این دوره در عین حال دوره­ی تحزب چپ موجود بوده است. در هیچ دوره­ی دیگری از تاریخ معاصر ایران، این تعداد حزب به نام سوسیالیسم و کمونیسم و طبقه­ی کارگر تشکیل نشد. رابطه­ی حزب و قدرت سیاسی یا به عبارت دیگر وجود حزب به عنوان یکی از پیش شرط­های کسب قدرت سیاسی و از آن طریق تاثیر گذاشتن بر موقعیت طبقه­ی کارگر در جامعه، درک غالب چپ موجود بوده است؛ چه آن جا که صراحتا بیان شده و چه آن جا که تلویحا وجود داشته است. چپ در دوره­ی انقلاب، حتا آن جا که قدرت­اش را داشت - مشخصا فداییان- به دلیل درک و تحلیل­اش از جمهوری اسلامی اصولا وارد این عرصه نشد. با هر ارزیابی و تحلیلی از علل این مساله، دوره­ی بعد از انقلاب برای کُل چپ دوره­ی تحزب به معنای آماده شدن برای کسب قدرت سیاسی بوده است. گشایش فضای سیاسی در دوره­ی اصلاحات، در درجه­ی اول همین احزاب معطوف به قدرت را متلاطم کرد.

* * *

سی سال پیش در دوره­ی انقلاب، چپی که هویت خود را اساسا با ضد امپریالیسم و نقد ناسیونالیستی به سرمایه­داری تعریف کرده بود، در مقابل بخشی از بورژوازی و دولت­اش که پرچم مبارزه­ی «ضد امپریالیستی» را بلند کرده بود، خلع سلاح شد. هر چند مسایل روز جامعه تفاوت کرده­اند، اما آن چه در برخورد به عروج اصلاح طلبی در درون حکومت اسلامی پیش آمد نیز به نوعی ناشی از تداوم همان درکی بود که نیروی تغییر در جامعه را اساسا نه در صفوف میلیونی مردم کارگر و زحمت­کش، بلکه در بالا نزد دولت­ها و تمایزات کم­رنگ دولت­مداران جست و جو می­کرد. چپی که پروفیل سیاسی خود را مدرنیسم، سکولاریسم، پلورالیسم و فدرالیسم، توسعه­ی صنعتی و... قرار داده بود، در مقابل جنبش اصلاحات خلع سلاح شد. امروز با فاصله­ای سی ساله از انقلاب 57 باید بشود با صراحت بیش­تری این حکم را استنتاج کرد، که اگر تقابل کار و سرمایه محوری­ترین و روتین­ترین چالش در بطن این جامعه است، پس تنها در همین نقطه است که می­توان ملزومات تغییر بنیادی در جامعه را پی گرفت و به سرانجام رساند. رفتن در زمینی که بخشی از سرمایه­داری را برتر از بخش دیگر می­داند؛ به لیبرالیسم بخشی متکی می­شود، تا بخش دیگر را مهار کند؛ اصلاح طلبی بخشی از آن را می­خواهد سکوی تقابل با آن دیگری بکند؛ به بسیاری بروزات جامعه­ی سرمایه­داری چنگ می­اندازد، الا به همان چالش روتینی که در اعماق جامعه در جریان است؛ و... نتیجه­ای جز این ندارد که مستمرا طبقه­ی کارگر را تبدیل به نیروی ذخیره­ی ارتش این دسته و آن رسته­ی طبقات دارا کند. میدان عمل مستقل طبقه­ی کارگر نمی­تواند همان میدانی باشد، که بورژوازی حاکم حیات و ممات­اش را در آن سر و سامان می­دهد.

* * *

 

یادداشت­ها:

1- برخی از این کتب عبارتند از:

- «چریک­های فدایی خلق از نخستین کنش­ها تا بهمن 1357»، بهمن نادری، موسسه­ی مطالعات و پژوهش­های سیاسی، 1387؛

- «سازمان مجاهدین خلق»، حسین روحانی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384؛

- «اسناد اتحادیه­ی کمونیست­های ایران در واقعه­ی آمل»، علی کردی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1386؛

- «حزب توده ایران از شکل گیری تا فروپاشی»، موسسه­ی مطالعات و پژوهش­های سیاسی، 1387؛

- «سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام» سه جلد، موسسه­ی مطالعات و پژوهش­های سیاسی؛

- «سه حزب: مردم، ملیون، ایران نوین: 53- 1336»، موسسه­ی مطالعات و پژوهش­های سیاسی؛

2- از میان این­ها به چند تایی در این جا اشاره می­شود:

- Sepehr, Zabih;The Left in Contemporary Iran: Ideology, Organisation, and the Soviet Connection, Routledge,1986.

- «ایران میان دو انقلاب، از مشروطه تا انقلاب اسلامی»، نوشته­ی یرواند آبراهامیان، که در سال 1982 به زبان انگلیسی نوشته شد و در دوره­ی خاتمی و عروج جنبش اصلاحات در سال 1377 (1998میلادی) به فارسی ترجمه شده است.

عنوان و مشخصات نسخه­ی انگلیسی این کتاب:

- Abrahamian, Ervand; Iran Between two Rvolutions; Princeton Studies on the Near East, 1982.Alternativt namn: Ābrāhāmiyān, Yarvānd

- «شورشیان آرمان­خواه، ناکامی چپ در ایران»، نوشته­ی مازیار بهروز، این کتاب نیز در اصل به زبان انگلیسی نوشته شده و در سال 1380 در دوره­ی عروج جنبش اصلاحات به فارسی ترجمه شد. عنوان و مشخصات نسخه­ی انگلیسی این کتاب:

-Behrooz, Maziar; Rebels With a Cause: The Failure of the Left in Iran, London: Tauris, 1999.

Abrahamian, Ervand; Khomeinism: Essays on the Islamic Republic ;London: Tauris, 1993.

3- مازیار بهروز تلویحا معتقد است، که انقلاب حاصل کار روحانیت و اسلامیون بود و چپ به علت درک نادرست­اش از شرایط جامعه­ی ایران، نه این حقیقت را پذیرفت و نه توانست در آن نقش ویژه­ای داشته باشد. تحلیل و ارزیابی بهروز این است، که کمونیسم در ایران پرونده­ای ختم یافته است و اکنون دوران سوسیال دموکراسی فرارسیده است. ایراد چنین بحثی این نیست که رویکردی سوسیال دموکراتیک دارد، مشکل اصلی­تر این است که درکش از تاریخ کمونیسم در ایران درکی سطحی است. خصوصا در مصاحبه­هایی که ایشان بعد از انتشار این کتاب کرده­اند (این مصاحبه­ها در یک کتاب جمع­آوری شده است با نام: «تاملاتی پیرامون تاریخ شورشیان آرمان­خواه در ایران»، نشر اختران، 1385) و به صراحت بیش­تری در مورد اهداف و نظرات خود بحث می­کنند، به روشنی معلوم می­شود که نزد بهروز، کمونیسم در ایران پرونده­ای ختم یافته است؛ چون با مقتضیات جامعه­ی ایران به دلیل مذهب و نقش روحانیت و شبکه­های مذهبی در آن خوانایی ندارد! این نگاه نه تاریخی است و نه سوسیالیسم ایران را به مثابه جزیی از یک سنت جهانی می­بیند و نه ­به طریق اولی رابطه­ی این جنبش را با پایه­های عینی خود، یعنی طبقه­ی کارگر، به عنوان یکی از داده­های نظام سرمایه­داری می­بیند. پس لزومی ندارد به این که چقدر این درک طبقاتی هست یا نیست بپردازیم، نکته این جاست که این دیدگاه از عمق لازم آکادمیک برای یک کار با ارزش در بررسی سنت سیاسی چپ هم  برخوردار نیست؛ حتا اگر قرار است از آن به این نتیجه رسیده شود، که اکنون نوبت سوسیال دموکراسی است!  

هم مازیار بهروز و هم یرواند آبراهامیان، جمهوری اسلامی را نتیجه­ی اجتناب­ناپذیر تحولات سال 57 می­دانند. کتاب «ایران میان دو انقلاب» (آبراهامیان)، اساسا به تاریخ ایران میان دو انقلاب مشروطه و 57 می­پردازد و در این چهارچوب است، که مساله­ی چپ هم مورد تحلیل واقع می­شود. آبراهامیان با دقت نشان می­دهد، که از چه مقطعی خواست حکومت اسلامی از تظاهرات دوره­ی پیش از انقلاب سر بر کشید و تا پیش از آن کسی چیزی از حکومت اسلامی نمی­گفت. با این حال، نه بهروز و نه آبراهامیان به نقش آمریکا و دولت­های غربی در جلو راندن سنت اسلامی و قبضه کردن خطر گسترش انقلاب، بر سر کنفرانس گوادلوپ و تلاش­ها و تماس­های پنهانی­ای که آمدن اسلامیون و خواست جمهوری اسلامی را به جلوی صحنه ­راند، بهای لازم را نمی­دهند. عدم پرداختن دقیق به این مساله در کار مازیار بهروز شاید زیاد جای تعجب نداشته باشد، اما نزد آبراهامیان که به دقت به بررسی زیرساخت سیاست در جامعه­ی ایران در یک دوره­ی طولانی نشسته است و نقش آمریکا را مشخصا در جریان کودتای سال 1332 هم به دقت بررسی می­کند، کمی عجیب به نظر می­رسد؛

4- به روایت اریک هابسبام در کتاب «عصر نهایت­ها، تاریخ جهان 1991-1914»، این تنها ویژگی ایران نبود و دوران ضد فاشیسم تنها دوره­ای است که در کشورهای اسلامی (مشخصا ایران، سوریه و عراق) احزاب کمونیست پر رونقی شکل گرفتند؛

5- هم جنبش فدایی و هم مجاهدین خلق عمیقا تحت تاثیر مائوئیسم بودند. مخالفت با نفود شوروی آن چنان که حزب توده محمل آن بود، بخش­هایی از این نیروها را به سمت مائوئیسم رانده بود که در هر حال رگه­های قوی ناسیونالیستی آن بسیار محرز بود؛

6- با این که در انطباق با ترندهای شناخته شده­تر جهانی، جریانات دیگری نیز در بستر چپ شکل گرفتند، اما چریکیسم و نفی چریکیسم - یا با تعبیر آن زمان، مشی چریکی و مشی سیاسی­کاری­- دو بستر اصلی­ای بودند که سازمان­هایی در متن آن­ها ساخته شد. در این راستا، به غیر از سازمان چریک­های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق، از کومه­له نیز باید نام برد که در سال 48 آغاز به فعالیت کرد. گرچه دوره­ی شکوفایی کومه­له اساسا با نقش­اش در مبارزه و مقاومت مسلحانه علیه جمهوری اسلامی در قالب یک جنبش توده­ای در کردستان بود، اما تماما در سنت سیاسی­کارانی جای داشت که متاثر از مائوئیسم بودند؛

7- در سنت خط سه علاوه بر سازمان پیکار که از درون انشعاب مارکسیستی از سازمان مجاهدین خلق در فاصله­ی کمی پیش از انقلاب اعلام موجودیت کرده بود، باید هم­چنین از سازمان رزمندگان در راه آزادی طبقه­ی کارگر نام برد که پیش از انقلاب ساخته شد. و هم­چنین تعداد زیادی گروه­های کوچک محلی در شهرهای مختلف ایران، که در فاصله­ی کوتاهی قبل از انقلاب و پس از آن شکل گرفتند. به سازمان کارگران انقلابی ایران- راه کارگر، که عمدتا توسط فعالین سابق چریک­های فدایی خلق که از زندان آزاد شده بودند ساخته شد، خط چهار گفته می­شد. و خط پنج نیز جریان دیگری بود، که بیش از دیگران به کار مستقیم با کارگران معتقد بود و سمپاتی­هایی هم در میان کارگران کسب کرده بود، ولی عموما به دلیل افق­های محدود نظری و سیاسی­اش نتوانست بُرد چندانی بیابد؛

8- از میان این دسته آن­ها که بیش­تر شناخته شدند، عبارت بودند از: اتحادیه­ی کمونیست­ها که تماما در سنت مائوئیستی جای می­گرفت، در خارج از کشور تشکیل شده بود، ولی با حضور در داخل ایران بعد از انقلاب به یکی از سازمان­های خط سه تبدیل شد که بعدها در سال 60 در جریان آمل متحمل ضربات شدیدی شد. سازمان وحدت کمونیستی، برخی گروه­های تروتسکیست و اتحاد مبارزان کمونیست (سهند)؛ و هم­چنین سازمان­ها و احزابی نیز از انشعابات متعدد حزب توده بودند، که در این دوره به ایران بازگشتند، مثل حزب رنجبران ایران و حزب کمونیست کارگران و دهقانان ایران (توفان)؛

9- اطلاعات این بخش علاوه بر دانسته­های نگارنده از حیطه­های فعالیت شخصی خود، متکی بوده است به نوشته­های زیر: «مروری بر تاریخچه­ی مختصر سازمان فداییان- اقلیت»، 1385؛ «مروری بر سازمان­های چپ در تبعید»، نوشته­ی سیامند، به نقل از نشریه­ی «آرش»، شماره­ی 100؛ کتاب «شورشیان آرمان­خواه، ناکامی چپ در ایران»، برخی از شماره­های در دسترس از نشریات پیکار و رزمندگان. تا جایی که به وقایع نگاری مربوط است، هم­چنان که پیش­تر گفته شد، این نوشته چنین قصدی را در مقابل خود نگذاشته و در نتیجه ادعایی هم  ندارد، که همه­ی وقایع را در سنت­های مختلف درون چپ پوشانده باشد؛

10- در چهارم اردیبهشت 59، دولت آمریکا برای رهایی گروگان­های آمریکایی دست به عملیاتی زد که به عملیات «دلتا» معروف شد. طرح و نقشه این بود، که کماندوهای آمریکایی در بیابان­های اطراف طبس فرود آیند و سپس از طریق منابع داخلی­شان (از جمله در میان چهره­های شناخته شده­ی روحانیت) خود را به محل سفارت رسانده و گروگان­ها را آزاد کنند و با خود از همان مسیر به آمریکا برگردانند. اما اشکالات فنی، یکی دو دستگاه هلی­کوپتر آن­ها را از کار انداخت و بعد از آن هم توفان شن در منطقه انجام این عملیات را به شکست کشاند. خمینی در اظهار نظر راجع به این عملیات خطاب به کارتر، رییس جمهور وقت آمریکا، این واقعه را مصداقی از امدادهای غیبی در کمک به حکومت اسلام دانست: «کی این هلی­کوپترهای آقای کارتر را که می­خواستند به ایران بیایند ساقط کرد؟ ما ساقط کردیم؟ شن­ها ساقط کردند. شن­ها مامور خدا بودند. باد مامور خداست...». واقعه­ی مهم دیگر این دوره، کودتای نوژه بود. نوژه نام عملیاتی بود، که در نیمه­های تیر 59 صورت گرفت و طی آن قرار بود توسط چند افسر ارتش شاه کودتایی برای بازگرداندن بختیار، آخرین نخست وزیر حکومت پهلوی­ها پیش از سقوط، صورت بگیرد و حمایت بخشی از روحانیت را نیز با خود داشته باشد. شریعتمداری، روحانی­ای بود که در این زمینه کاندید حمایت از کودتا شده بود؛

11- در بهار 57 (بیست و هفتم آپریل 1978) حزب دموکراتیک افغانستان به رهبری نورمحمد تره­کی علیه دولت ظاهر شاه دست به یک کودتا زد، که به کودتای هفت ثور معروف شد. قابل توجه است که بخشی از روحانیون مسلمان افغانستان، بلافاصله بعد از انقلاب ایران، حکم جهاد علیه کودتاگران و حکومت پروروس افغانستان صادر کردند؛

12- با اشغال سفارت، حکومت بازرگان (دولت موقت منتخب شورای انقلاب)، که از نمایندگان جبهه­ی ملی و یاران نزدیک امام بود، ساقط شد؛

13- سازمان رزمندگان راه آزادی طبقه­ی کارگر که یکی از سازمان­های بزرگ خط سه بود، موضعی آشکارا شووینیستی در مقابل جنگ گرفت. سازمان پیکار در راه آزادی طبقه­ی کارگر، فداییان اقلیت، اتحاد مبارزان کمونیست، کومه­له و برخی دیگر گروه­های خط سه که تا این دوره هنوز در درون سازمان­های بزرگ­تر ادغام نشده بودند، جنگ را ارتجاعی دانستند؛ در حالی که راه کارگر جنگ را تجاوز به میهن ارزیابی کرده بود؛

14- یکی از پدیده­های فراموش نشدنی در دوره­ی انقلاب، انتشار کتاب­های جلد سفید بود. بخش زیادی از آثار مارکسیستی و کتب و اسناد دیگری که پیش­تر اجازه­ی انتشار نداشتند، در دوره­ی پیش از انقلاب و پس از انقلاب چاپ شدند و عمدتا در دست­فروشی­های سر گذر جلوی دانش­گاه تهران فروخته می­شدند؛

15- یکی از تلاش­های وحدت طلبانه در درون سنت خط سه، تجمع گروه­هایی از این سنت در «کنفرانس وحدت» بود. تمایل به وحدت و تشکیل حزب با بحث بر سر لزوم داشتن برنامه از جانب اتحاد مبارزان کمونیست، عاجل­­تر و جدی­تر شد. در عین حال لازم به یادآوری است که یک عامل نه چندان کم اهمیت در قدرت گرفتن و گسترش طیف خط سه، موضع نسبتا متفاوت آن­ها در مقابل شوروی بود. در حالی که در درون سنت فدایی هنوز تعلق و یا عدم تعلق به بلوک شوروی مورد جدل بود، برای اغلب سازمان­ها و گروه­های شکل گرفته در طیف خط سه - اگر چه با درکی مغشوش-  عموما سوسیالیسم در شوروی منطبق بر مدل آرمانی­اش نبود و به طور مشخص بحث بر سر شوروی یک معیار مهم تفاوت­ آن­ها با دیگران - سنت فدایی و حزب توده - بود. این عامل در گسترش این طیف و سپس تبدیل آن به بستری برای تشکیل چند حزب دیگر به طور قطع تاثیر داشت؛

16- منظور در این جا حمله­ی اول آمریکا به عراق است در سال 1991، که به تعاقب اشغال کویت از جانب ارتش صدام حسین برای بخشیدن بدهی­های دولت عراق صورت گرفت. دخالت آمریکا با حمایت سازمان ملل و طیف گسترده­ای از دولت­های دیگر صورت گرفت و بر متن فضای عمیقا راست دهه­ی هشتاد و نود میلادی، بخش بزرگی از افکار عمومی جهانی را با خود هم­راه کرد. در نتیجه­ی این جنگ، آمریکا توانست نیروهای عراق را از کویت خارج کند و با حضور خود در آن منطقه بر موقعیت اپوزیسیون دولت عراق، که عمدتا در قالب نیروهای مسلمان و کرد بود،  تاثیر بگذارد؛

17- اشاره به این نکته ضروری است، که چپ مستقر در کردستان دقیقا به دلیل همان تحلیل گفته شده از وضعیت (جمهوری اسلامی رفتنی است)، عموما خود را تبعیدی نمی­دانست. دوران تبعید چپ در مقیاس گسترده از مقطع جنگ خلیج شروع شد، که تقریبا بخش بزرگی از سازمان­های چپ (علاوه بر فعالانی که پیش­تر به دلیل خطر سرکوب و دستگیری و یا حتا فرار از جنگ، ایران را ترک کرده بودند) دیگر در خارج کشور و بسیار دورتر از مرزهای کردستان استقرار یافتند. در هر صورت، بعد از جنگ خلیج و حضور آمریکا در عراق، از میان احزاب و سازمان­های چپ موجود، حزب کمونیست ایران کماکان حضور خود را در آن منطقه حفظ کرد. هم­چنین در سال­های بعد نیروهای منتسب به حزب کمونیست کارگری نیز در این نوار مرزی حضور یافتند؛

18- از سال 1999 در نتیجه­ی انشعابات و تحولات درونی این حزب، دو حزب و یک سازمان دیگر تشکیل شده است. از آن جا که این حزب خود انشعابی از حزب کمونیست ایران بود، شاید یادآوری این نکته بد نباشد که حزب کمونیست ایران که در سال 62 شمسی تشکیل شد، امروز دارای زیر مجموعه­ای است متشکل از چهار حزب و چندین سازمان و محفل کوچک­تر. با این حساب، آن چه که در دو دهه­ی اخیر در بستر احزاب شکل گرفته در سنت خط سه اتفاق افتاد، در حقیقت مشابه وضعیت سنت فدایی است در دوره­ی پس از انقلاب.  

 

توضیح: پیش از این در دفتر بیست و سوم «نگاه»، مارس 2009، درج شده بود.

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com