سی سال پس از انقلاب پنجاه و هفت، کالبدشناسی انقلاب

 

جعفر رسا

 

انقلاب ۱۳۵۷ بی شک یک واقعه­ی عظیم و تعیین کننده در تاریخ معاصر ایران است. تخمین زده شده است که به نسبت جمعیت، میزان شرکت توده­های مردم در این انقلاب حتا از انقلاب روسیه و بسیاری از انقلابات قرن گذشته هم بیش­تر بوده است. چنین شرکت گسترده­ای به روشنی گواه یک خواست واقعی و عمیق برای تغییر در جامعه­ی ایران سی سال گذشته بوده است. این انقلاب، در عین حال، اولین تحول مهمی در تاریخ معاصر ایران است که جنبش کارگری - به عنوان نیروی عمده­ی نظام سرمایه­داری - قدرت تعیین کننده­اش برای تعیین و تکلیف کردن تغییر واقعی در جامعه را به نمایش گذاشت. بدون اعتصابات گسترده­ی کارگران ایران در شش ماه آخر تحولاتی که به قیام بهمن ۱۳۵۷ منجر شد، انقلاب ایران به سرانجام نمی­رسید. برگزاری هیچ میزان شب­های شعرخوانی، آشوب­های طلبه­ها و مراجع مذهبی، مراسم پیاپی چهله­ی قربانیان سرکوب­های خونین رژیم پهلوی، و تظاهرات­های دانش­جویی نمی­توانست به تضعیف اساسی و تسویه حساب نهایی با رژیم حاکمه بیانجامد. این­ها همه - بدون اعتصابات و اعتراضات کارگری - تنها می­توانستند برای رژیم شاه و مدافعان جهانی آن «مزاحمت­هایی» باشند، که در «جزیره­ی ثبات» ایران برای مدت کوتاهی ناآرامی به وجود آورد و بنابراین، می­توانستند قابل کنترل باشند. بدون اعتصاب قهرمانانه و تعیین کننده­ی کارگران نفت و کارگران ده­ها صنایع مهم دیگر، بدون اعتصاب کارکنان خدمات عمومی و دولتی، و مقاومت حماسی این اعتصاب­گران در مقابل فشارها و تهدیدات حکومت نظامی و قاطعیت آنان در حفظ اعتصابات­شان، شاه­راه اقتصادی رژیم شاه از کار نمی­افتاد. این رژیم از قدرت ساقط شد، زیرا تولید و توزیع خدمات و ثروت در جامعه - با اعتصابات کارگران - به طور اساسی متوقف شد.

میلیون­ها نفری که در این انقلاب شرکت کرده بودند، برای آزادی و برابری مبارزه می­کردند. برخورداری از حقوق انسانی و اجتماعی عادلانه، به دور از تبعیض و ارتشاء رژیم پهلوی و تعداد حانواده­های محدودی که از برکت سطله­ی خاندان پهلوی به ثروت و تجمل غیرقابل تصوری رسیده بودند، خواست مشترک این توده­ی عظیم فعال در انقلاب ۱۳۵۷ بود. حتا سران نحله­ی اسلامی که به برکت این انقلاب به قدرت رسیدند، مجبور بودند وفاداری خود به این خواست برابری و آزادی را اعلام کنند. بدون ابراز علنی وفاداری به چنین خواست­های انسانی، سران این حرکت مذهبی ارتجاعی هیچ وقت نمی­توانستند ار اعتماد بی سابقه­ی مردم به خود برخوردار شوند.

اما علی­رغم عظمت و شکوه­مندی انقلاب ۱۳۵۷، یک واقعیت سرسخت در مقابل همه­ی کسانی قرار دارد که هنوز وفاداری خود را به اهداف عمومی این انقلاب از دست نداده­اند. این انقلاب شکست خورد و این شکست  با خود یکی از مرتجع­ترین، ضدکارگری­ترین، ضدانسانی­ترین و فاسدترین رژیم­های سیاسی قرن معاصر را به قدرت رساند. البته انقلابات بسیاری قبل از این انقلاب شکست خورده­اند و آنان که با شکست این انقلابات به قدرت رسیده­اند، همواره به نام انقلاب، خود را وارث این انقلابات معرفی کرده­اند. از این رو، آن چه در ایران رُخ داد، پدیده­ی تازه­ای نیست و بارها در تاریخ اتفاق داده است. ذکر این نکته البته تسلی خاطری برای هزاران نفری نیست، که جان خود را در این انقلاب از دست دادند؛ ده­ها هزار نفری، که برای سال­ها در زندان­های جمهوری اسلامی تجربه­ی دهشت­ناک­ترین دوران زندگی خود را سپری کردند؛ و میلیون­ها نفری، که مجبور به ترک دیار و اختیار پناهندگی در خارج از ایران شدند. به عبارت دیگر، وقوع این انقلاب با خود برای یک نسل کامل از مردم ایران، نکبت و ذلت و تحمل بی حقوقی و فرار و تبعید هم به هم­راه داشته است. جای تعجب نیست، که برای بسیاری از بازماندگان نسلی که در آن انقلاب شرکت داشتند، باور به هر گونه تحول انقلابی جامعه دیگر کاملا از دست رفته است. و همین­طور نسل جوان فعلی، که قریب اکثریت آن­ها بعد از سال ۱۳۵۷ متولد شده­اند، اولیاء و بزرگان خود را مسئول نکبتی می­دانند که زندگی متمدنانه و انسانی ممکن را در این دوره از آن­ها سلب کرده است. این­ها واقعییاتی است، که اغلب از مقالات و کتبی که به مناسب سال­گرد این انقلاب مهم نوشته شده و می­شوند، حذف شده یا به حاشیه گذاشته می­شوند. البته همیشه می­توان اظهار کرد، که انقلاب یک پدیده­ی زنده و متناقض است؛ هیچ ضمانتی برای پیروزی هیچ انقلابی وجود ندارد؛ انقلاب  محصول شرایط و عوامل سیالی است؛ و هیچ نسخه­ای برای پیروزی هیچ انقلابی وجود نداشته و ندارد. این­ها البته درست است، اما قطعا نمی­تواند به این معنا باشد، که ما به عواملی که در این انقلاب به تحکیم موقعیت جناح ناسیونالیست اسلامی بورژوازی ایران و هم­زمان تضعیف موقعیت جنبش کارگری نقش تعیین کننده داشته­اند، توجه نکنیم و آن­ها را مورد مداقه قرار ندهیم.

به بخشی از وقایع ماه­های قبل از قیام بهمن ۱۳۵۷ نگاه کنیم. همان روشن­فکران و اُدبایی که با شب­های شعرخوانی خود اولین زمرمه­های جنبش ضددیکتاتوری را به راه انداخته بودند و مبشر روشن­گری و آزاداندیشی محسوب می­شدند، دست به سینه و سر به زیر به دیدار امام رقتند تا از او درباره­ی آن چه باید برای دفاع از این آرمان­ها انجام داد، جویای رهنمود شوند؛ گویی که این امام به حکم آن چه تا آن زمان گفته و نوشته بود، می­توانست مدافع چیزی جز ارتجاع و تعصب و انجماد فکری باشد! رهبران کارگری اعتصاب عظیم  نفت نیز سرانجام خود را قانع کردند، که به استقبال نماینده­ی این امام بروند و رهبری معنوی او بر اعتصاب خود و به طریق اولی، جنبش اعتصابی کارگری آن دوره را بپذیرند؛ گویی که این امام هیچ گاه کلامی در قایل شدن نقش کارگران در این انقلاب و ضمانت حقوق آن­ها به عنوان کارگر در فردای انقلاب گفته بود! قریب به اتفاق جریانات رادیکال سیاسی آن سال­ها، که برای کسب حقوق مدنی و سیاسی علیه حکومت دیکتاتوری شاه مبارزه کرده بودند، در فردای انقلاب نسبت به غصب حقوق مدنی و سیاسی و آزادی بیان بی تفاوتی نشان دادند، تا مبادا باعث تشتت و تفرقه در صفوف انقلاب بر علیه نظام گذشته و امپریالیسم آمریکا شوند! به این لیست قطعا می­توان افزود و درباره­ی کم و کیف آن می­توان مشاجره کرد، اما توهم عظیمی که نسبت به رهبران جریان ناسیونالیستی اسلامی در آن دوره وجود داشت را قطعا نمی­توان ندیده گرفت یا انکار کرد.

البته کسی نمی­تواند نقش مهم وسایل ارتباط جمعی بورژوازی غرب در شخصیت ساختن از رهبران مذهبی آن دوره را انکار کند. کما این که سران کشورهای غربی در کنفرانس گوادالوپ تصمیم گرفته بودند، که روی کار آمدن جریان ناسیونالیستی مذهبی به هر حال از به قدرت نزدیک شدن جریانات چپ ضد آمریکایی شق بهتری است. اما تقلیل دادن سیر تحولات انقلاب ایران به عوامل خارج از جامعه­ی ایران، ما را از دیدن عوامل مهم داخلی - که نقش اساسی در شکل دادن به سیر این اتقلاب داشتند - باز می­دارد. وجود و عمق توهمی، که در جامعه نسبت به رهبران جریان ناسیونالیستی مذهبی وجود داشت را نمی­توان فقط به فعالیت وسایل ارتباط جمعی غرب نسبت داد، هر چند که آن­ها در تبدیل خمینی از یک رهبر سیاسی مهجور به یک شخصیت بین­المللی نقش مهمی ایفا کردند.

کتاب­های زیادی که درباره­ی انقلاب ۱۳۵۷ در این سی سال منتشر شده­اند، به ویژه زندگی نامه­ها و خاطرات شخصی­ای که از طرف شخصیت­های عمده­ی حکومت اسلامی تهیه شده­اند، یک تصویر معین از این جریان ناسیونالیست اسلامی به دست می­دهند. این جریان تنها جریان سیاسی مطرحی بود، که پیش نویس قانون اساسی حکومت آتی مورد نظرش را در تبعید تهیه کرده و با خود به ایران آورده بود؛ از طرحی با جزییات کافی برای نحوه­ی انتقال قدرت به خود و تقابل با جریانات دیگر برخوردار بود؛ و درباره­ی موقعیت آتی بین­المللی ایران و روابط آن با کشورهای دیگر مداقه کرده بود؛ و تنها جریانی بود، که با آمادگی سیاسی، تشکیلاتی و تدارکاتی کافی برای غصب کامل قدرت به استقبال قیام ۱۳۵۷ رفته بود. اما چه چیزی به این جریان این اعتماد به نفس را می­داد؟ و این جریان چگونه می­دانست، که توهم جامعه به آن برای جهش­اش به قدرت تا زمان کافی دوام خواهد آورد؟ بسیاری از نیروهای درگیر در تحولات آن دوره­ی جامعه­ی ایران، متحدین طبیعی این جریان سیاسی محسوب نمی­شدند. این، انقلابی بود که در شهرها در جریان بود. ملای ده به سختی می­توانست کاندیدای  رهبری این انقلاب باشد. بسیاری از شرکت کنندگان در انقلاب جزو ابواب جمعی مراسم تعزیه خوانی و سینه ­زنی نبودند. اگر چیزی بود، آن بود که بخش عمده­ی شرکت کنندگان در این انقلاب، نسل جوان به تازگی متجدد جامعه بودند که در اساس برای روایت سنتی از مذهب چیزی به جز تمسخر نداشتند. رهبران جنبش اعتراضی کارگری، که اعتصابات گسترده­ی آن دوره را هدایت می­کردند، متدین و اسلامی محسوب نمی شدند. فعالین سازمان­های سیاسی رادیکال هم خود را علنا و به اعتبار آن چه تا آن زمان گفته و نوشته بودند، متمایز از این چنین نحله­ی ارتجاعی اسلامی می­دانستند. این­ها صفوف گسترده و نیروی عظیم آن انقلاب بودند. با این وجود چه چیزی به رهبری جریان ناسیونالیست اسلامی اعتماد به نفس می­داد، که برای فردای انقلاب طرح و نقشه کامل داشته باشد، گویی این انقلاب، میوه­ای بود که فقط به آن­ها تعلق داشت؟

عوامل مهمی در استیلای قدرت جریان ناسیونالیستی اسلامی در انقلاب ۱۳۵۷ نقش ایفا کردند. از زد و بندهای سیاسی گرفته تا انزوای سیاسی و سرکوب متحدین سابق امثال نهضت آزادی بازرگان، از بنی صدر و مجاهدین خلق گرفته تا حزب توده و اکثریت فداییان خلق، از تشکیل نیروی انتظامی رسمی و شبه رسمی مانند چماق­داران منحوسی که عامل سرکوب و اختناق ماه­های اول انقلاب بودند گرفته تا کمیته­های انقلاب و سپاه پاسداران و دادگاه­های انقلاب، از ارگان­های ترور مخالفین  سیاسی در داخل و خارج از ایران گرفته تا نیروی بسیج و غیره، همه در این خیزش به قدرت نقش داشتند. درباره­ی این­ها بسیار گفته و نوشته شده است و به اندازه­ی چندین کتاب­خانه­ی بزرگ اسناد برای محاکمه و محکومیت سران و عوامل این جریان وجود دارد. اما شکست انقلاب، به مفهوم شکست خواست­ها و مطالبات آن و به مفهوم تسهیل شرایط به قدرت رسیدن این نحله­ی ارتجاعی اسلامی از سال­ها قبل از وقوع قیام ۱۳۵۷ رُخ داده بود. در این باره، به جز موارد انگشت شماری، بسیار کم گفته و نوشته شده است.

زمینه­های فکری انقلاب ۱۳۵۷، ریشه در کودتای مرداد ۱۳۳۲ داشت، که به سرنگونی حکومت مصدق و بازگشت و تحکیم رژیم محمدرضا شاه منجر شده بود. این کودتا با خود دوره­ی کوتاه و بی ثبات حکومت پارلمانی به هم­راه فعالیت گسترده­ی جنبش سندیکایی در ایران را به پایان رساند. با این کودتا، یک وقفه­ی چند دهه­ای در تاریخ جنبش کارگری به وجود آمد. به جز موارد محدودی، بسیاری از رهبران این جنبش و تجارب آن­ها به فراموشی سپرده شدند. سازمان­های سراسری جنبش کارگری تماما از بین رفتند و میلیون­ها توده­ی جدید کارگری که در اثر اصلاحات ارضی دهه­ی ۱۳۴۰ شمسی از روستاها به مراکز صنعتی و شهرها سرازیر شدند، از تجارب گسترده­ی دهه­ی ۱۳۲۰ این جنبش کاملا محروم ماندند. این کودتا، همین طور، ایده­ی تحول تدریجی و مسالمت آمیز رژیم شاه را به حاشیه راند. در متن تحولات سیاسی مهمی، که در سراسر جهان آن دوره در جریان بود و به استقلال کشورهای قبلا مستعمره و روی کار آمدن نیروهای سیاسی مخالفت غرب منجر شده بود، که الگوی اقتصاد خودکفا و حکومت سیاسی متمرکز و قدرت­مند را دنبال می­کردند، افق آتی تحول اساسی جامعه ایران نیز شکل می­گرفت: رژیم شاه باید با قهر کنار گذاشته می­شد و به جای آن یک حکومت متمرکز، خودکفا و ضدآمریکایی به وجود می­آمد. این بستر مشترک سیاسی همه­ی جریانات مخالف حکومت شاه بود. در این بستر، از جریانات رادیکال سیاسی دهه­ی ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ شمسی مانند چریک­های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق گرفته تا بازماندگان سیاسی دهه­ی ۱۳۲۰ شمسی مانند حزب توده و جناح­های چپ جبهه ملی و جریانات مذهبی امثال فداییان اسلام و حجتیه، همه مشترک بودند. این اشتراک سیاسی از آن جا ناشی می­شد، که مضمون این حکومت آتی، اقتصاد آن و الگوی سیاسی آن در هاله­ی شعارهای عمومی و خلقی ناروشن مانده بود. خصوصیت سلبی این افق، جای چندانی برای محتوای اثباتی آن باقی نمی­گذاشت. بالاخره معلوم نبود بر سر حقوق فردی و شهروندی چه می­آید، حقوق کارگر برای تشکل و تحزب چه می­شود، میزآن آزادی بیان چه خواهد بود، تولید و توزیع ثروت در جامعه چگونه تعیین خواهد شد، و چگونه صرف ساقط شدن رژیم شاه برای این سئوالات پاسخ روشن به وجود خواهد آورد. در حقیقت، فعالیت­های سیاسی ضد آمریکایی و ضد غربی جریانات چریکی آن سال­ها، فضای فکری روشن­فکران آن دوره و انتشار کتاب­های با نفوذی امثال «غرب زدگی» جلال آل­احمد، این گفتمان ضدغربی، ناروشن و خلقی را به یک افق عمومی در مقابل رژیم شاه تبدیل کرده بود.

البته در اوایل سال­های ۱۳۴۰ شمسی، بین جریانات ناسیونالیستی اسلامی و بخش رادیکال و چپ جامعه یک فاصله­ی واقعی وجود داشت. جریانات ناسیونالیستی مذهبی یا با امثال آیت­الله کاشانی و بهبهانی تداعی می­شدند، که عامل بند و بست­های دهه­ی 1320 و سرنگونی حکومت مصدق به حساب می­آمدند و یا با جریانات ارتجاعی امثال فداییان اسلام، که با هر گونه تجددخواهی مخالفت داشتند و در مقابل قوانینی که بساط ارباب رعیتی را در روستاها برداشته بود و برای زنان حقوق برابر در آموزش و پرورش و خانواده و حق رای دادن قایل شده بود، مخالف بودند. این تصور از مذهب برای نسل جوانی که به تدریج وارد بازار کار و جامعه می­شد، تصوری بود که باعث دوری آن­ها از مذهب می­شد.

تحول مهم دیگری که در دهه­ی قبل از انقلاب ۱۳۵۷ در جامعه رُخ داد، عروج نوعی تشیع اسلامی متجدد شده بود. ملای ده مایه­ی تمسخر جوانان شهری بود، چه رسد به قشر با مطالعه و روشن­فکر جامعه. اما امثال شریعتی، بازرگان، سحابی، پیمان و نهادهایی مانند حسنیه­ی ارشاد و سازمان­های سیاسی­ای مانند سازمان مجاهدین خلق، عواملی بودند که کارمایه­ی معنوی، فکری و سیاسی جدیدی به جریان مذهبی در ایران دادند. این­ها عواملی بودند، که با عرضه­ی یک روایت امروزی از تشیع به این نحله­ی اسلامی اعتبار اجتماعی جدیدی دادند، تا بتواند مقبول نسل جوان ایرانی شود. در حقیقت، آیت­الله بهشتی که یکی از طراحان زیرک حکومت اسلامی بود، خود از نقش امثال شریعتی در تغییر طرز تلقی نسل جوان در ایران نسبت به مذهب قدردانی کرده و پیروزی حکومت اسلامی را بدون کمک فکری امثال وی غیرممکن دانسته است. جریان «تجددخواه» تشیع در ایران، در این دهه، چهره­ی این نحله­ی اسلامی را در بین نسل جوان و حتا غیرمذهبیون تغییر داد. انگار فراموش شده بود، که تشیع حرکتی مذهبی است که تاریخ آن از همان شروع با خون و خون­ریزی هم­راه بوده است؛ که سلسله­ی مذهبی آن مانند حکومت پادشاهان، خانوادگی و خونی بوده است؛ که غالب شدن آن در ایران به مدد قتل و کشتار بی سابقه­ی حکومت صفوی و سپس قداره­بندی پادشاهان قاجار ممکن شده است؛ که در تاریخ صد ساله قبل از انقلاب، همواره در کنار مرتجع­ترین خواست­ها و عقب مانده­ترین افکار قرار داشته است. این تاریخ نکبت بار و خونین به یک بار به چیز متفاوتی تبدیل شد. این بار وکلای تحصیل کرده از پاریس، با آمیزش اسلام و مکاتب فلسفی غربی، تشیع را به یک هویت مقبول ضدغربی و ناسیونالیستی برای نسل جوان در ایران تبدیل کردند. این روایت تلطیف یافته از تشیع و روی آوردن توده­ی وسیع جوانان به آن، اسلام سیاسی را که قبلا در بستر عمومی ضد شاهی، یک جریان حاشیه­ای بود به یک جریان مقبول و فراگیر تبدیل کرد. این بار اسلام سیاسی - مانند لیبرالیسم و کمونیسم - می­توانست خود را یک نیروی معتبر برای جایگزینی حکومت شاه معرفی کند.

این­ها همه البته در شرایطی رُخ می­داد، که جریانات اسلامی به لطف سیاست جدید آمریکا موسوم به «کمربند سبز»، که توسط مشاور امنیت ملی کارتر طراحی شده بود، از امکان و فرجه­ی قابل ملاحظه­ای برای رشد و توسعه در کشورهای هم­جوار شوروی سابق و در خاورمیانه نیز برخوردار شده بودند. مطابق این طرح، کشورهای متحد آمریکا می­بایست با فراهم آوردن امکان فعالیت برای جریانات اسلامی نفوذ جریانات چپ و مارکسیست، که از نقطه نظر دولت آمریکا همگی فقط می­توانستند مدافع شوروی باشند، را مهار کرده و از تفوق ایدئولوژیک آن­ها در بین روشن­فکران و نسل جوان این کشورها جلوگیری کنند. بی جهت نبود که در آن سال­ها، هزاران مسجد جدید در ایران یا ساخته و یا نوسازی شدند و جریانات اسلامی در سایر کشورهای هم­جوار ایران و در خاورمیانه از امکانات فعالیت قابل ملاحظه­ای نسبت به گذشته برخوردار گشتند.

البته دقیقا در چنین شرایطی، نه فقط عقاید و جریانات مذهبی، به جز چند نمونه­ی منحصر به فرد، مورد کم­ترین انتقاد و تقابل فکری و ایدئوژیک قرار نگرفتند، بلکه در بین فعالین و سازمان­های چپ مماشات فکری با مذهب و تکریم آن تحت عنوان تحکیم صف مبارزه علیه شاه و امپریالیسم آمریکا کاملا مرسوم بود. این وضعیت فقط می­توانست به نحله­ی مذهبی ناسیونالیستی ضد آمریکایی مشروعیت بدهد و دیگر از این جا تا زمانی که معممین حوزه­ی قم به پرچم­دار صف انقلاب کارگران و توده­ی مردم و نماینده­ی مشروع جامعه در مقابل حکومت شاه تبدیل شوند و بقیه­ی اقشار جامعه را به سکوی پرش خود برای رسیدن به قدرت تبدیل کنند، فاصله­ی چندانی باقی نمی­ماند.

جریان مذهبی ناسیونالیستی، که به مدد جنبش اعتراضی و گسترده­ی کارگران و توده­ی مردم به جلو رانده شده بود، به خوبی واقف بود که توهمی که جامعه به رهبری آن داشت، فقط می­توانست یک توهم موقت باشد. آن­ها آگاه بودند هر اندازه که صفوف مبارزان این انقلاب، رژیم شاه را به عقب براند و نهادها و تشکل­های سراسری خود را به وجود آورد، به همان میزان انکار نقش آن در این انقلاب سخت­تر خواهد شد. از این رو، برای آنان روشن بود که هر میزان عقب نشینی دولت بختیار در مقابل اعتراضات و اعتصابات کارگری که به پذیرش خواست­های عمومی طبقه­ی کارگر و امکان تشکیل سازمان­های سراسری آن­ها منجر شود، به همان اندازه اقتدار آن­ها در تعیین سیر آتی انقلاب را تحکیم خواهد کرد؛ زیرا این­ها همه عقب نشینی­های یک رژیم ورشکسته و تضعیف شده در مقابل صفوف مستحکم کارگران بودند و به این اعتبار، فقط می­توانستند به افزایش اعتماد به نفس و تقویت اراده­ی کارگران برای رسیدن به خواست­های بیش­تر منجر شوند. در مقابل، سرنگونی سریع حکومت بختیار فقط می­توانست موقعیت این جریان مذهبی را تحکیم کند و توازن قوا را به ضرر جنبش کارگری تغییر دهد؛ زیرا این جنبش دیگر نه با یک رژیم فرتوت و ورشکسته، بلکه با حاکمین تازه به قدرت رسیده­ای مواجه می­شد که اعتبار و اقتدار خود را از یک انقلاب عظیم می­گرفت. به همین ترتیب، گشایشی که در آزادی بیان و انتشار مطبوعات به وجود آمده بود، می­توانست به سرعت شعله­ی انتقاد را متوجه این جریان مذهبی ناسیونالیستی کند و تناقضات و عقاید و مطالبات ارتجاعی آن را هم به نقد کشد. توسعه­ی نفوذ این مطبوعات در صورت طولانی شدن حکومت بختیار، به وضعیتی منجر می­شد که بعدا به سختی قابل کنترل بود. در عوض، سقوط سریع حکومت بختیار و روی کار آمدن جریان مذهبی ناسیونالیستی، این مطبوعات را در مقابل کسانی قرار می­داد که این بار به اعتبار یک انقلاب می­توانستند تقاضای مهار و کنترل آن­ها را بکنند.

در یک کلام، شرایط انقلابی آن دوره، شرایطی که هر روز آن به اندازه­ی ماه­ها و سال­ها به تجارب و قابلیت تشکل و آگاهی شرکت کنندگان در این انقلاب منجر می­شد، یک گشایش تاریخی برای جریانات رادیکال، کارگری و مترقی جامعه بود. خمینی و هم­راهان وی در نوفل لوشاتو، واقع در حومه­ی پاریس، با نگرانی تمام این وضعیت را دنبال می­کردند. همان طور که امثال بازرگان و رهبران نهضت آزادی در ایران از توسعه­ی بیش­تر این وضعیت به ترس افتاده بودند. در این نگرانی، البته بورژوازی غرب - که آگاهانه خمینی را به جلوی صحنه آورده بود - نیز کاملا شریک بود. طعنه­ی تاریخ است که در این شرایط انقلابی، جریانی که خود را نماینده و رهبر انقلاب می­دانست و هدف خود را تقابل با امپریالیسم آمریکا و غرب عنوان می­کرد، با این امپریالیسم یک وجه اشتراک کامل داشت: چگونه می­توان این انقلاب را محدود، کنترل و بالاخره سرکوب کرد. اما زمان کوتاهی برای انجام این وظیفه وجود داشت و این­ها، همگی، به کوتاه بودن این دوره واقف بودند.

اهمیت کوتاه بودن این دوره، چنان بود که دولت آمریکا از شاه خواست کشور را ترک کند. سپس، بساط شورای سلطنت او را فورا برچید؛ ژنرال ارشد خود را برای خط و نشان کشیدن و توجیه افسران سلطنت طلب ارتش شاه به ایران فرستاد؛ و سرانجام هواپیماهای جنگی فرانسه، هواپیمای حامل خمینی و هم­راهان او به ایران را بدرقه کردند.

خمینی و هم­راهان او می­دانستند، که این فضای مذهبی را باید به انقلاب تحمیل کنند تا بتوانند توهم به رهبری­شان را حفظ کنند و به این منظور، از هر عاملی که به تشجیع احساسات مذهبی منجر می­شد، استفاده کردند. به عنوان مثال، شواهد قوی­ای وجود دارد که آتش سوزی سینما رکس آبادان در بیست و هشتم مرداد ۱۳۵7، که در آن چند صد نفر از جمله زنان و کودکان کشته شدند و شدت آتش سوزی هم به حدی بود که جسد بسیاری از قربانیان هیچ وقت قابل شناسایی نشد، توسط جریانات وابسته به خمینی صورت گرفته بود. این اقدام برای تشنج فضای عمومی و به خیابان کشیدن مردم برای تقابل رویارو با ارتش شاه سازمان داده شده بود و به تقویت بیش­تر خواست­های مذهبی این جریان کمک کرد. حمله به بانک­ها، کاباره­ها، سینماها، و فشار بیش­تر به زنان که در تظاهرات باید نجابت اسلامی را رعایت می­کردند، مراسم کفن پوشی، قرآن خوانی، و بالاخره وارد کردن شعار جمهوری اسلامی در تظاهرات بزرگ تاسوعا و عاشورا، همه­ اقدامات حساب شده­ی این جریان ناسیونالیست مذهبی برای تحمیل خود به صفوف انقلاب بودند. فضای متشنج و التهاب روزهایی که بر صفوف کشته شدگان مردم در تقابل با نیروهای انتظامی حکومت شاه اضافه می­شد، جایی برای ابراز تردید و انتقاد باقی نمی­گذاشت و این دقیقا همان چیزی بود، که خمینی و هم­راهان او از ایجاد این وضعیت می­خواستند و از آن بهره می­بردند؛ چرا که هر وقفه­ای که فضایی برای بازاندیشی و انتقاد به وجود می­آورد، می­توانست به فرصتی برای رفع توهمات توده­ی مردم نسبت به این جریان ناسیونالیستی مذهبی تبدیل شود.

قیام بهمن ۱۳۵۷ در شرایطی رُخ داد، که برای کسب قدرت فقط جریان ناسیونالیستی مذهبی در بهترین موقعیت قرار داشت. این قیام برای سایر اقشار جامعه، به ویژه کارگرانی که با اعتصابات گسترده­ی خود باعث و بانی اصلی تضعیف حکومت شاه بودند، یک واقعه­ی زودرس بود، که سرانجام آن­ها را صرفا به سکوی پرش غاصبین جدید حکومت بورژوازی در ایران تبدیل کرد. پیروزی سریع قیام، توهم به حکومت نوپای خمینی را به مراتب افزایش داد و آن را در وضعیتی قرار داد، تا از برکت فرصتی که این دوره­ی متوهم برای آن به وجود آورده بود، ابزار جدید سرکوب خود را سازمان دهد و آن چه از ابزار سرکوب گذشته هم قابل بازسازی بود را ترمیم کند. برای شروع، امثال آیت­الله بهشتی و هم­قطاران او در حزب جمهوری اسلامی، صف عظیم چماق­داران حزب­الهی را سازمان دادند تا در دل مخالفین خود ترس و وحشت به وجود آورند. بعد نوبت کمیته­های انقلاب، سپاه پاسداران، ساواما و نهادهای دیگر رسید. در کمی بیش­تر از دو سال، این رژیم برای یک رودرویی اساسی با هر چه از آن انقلاب بازمانده بود، آماده شد. آن چه بعد از آن رُخ داد، لزوم به بازگویی ندارد. آمار کشته شدگان، اعدام شدگان، دستگیرشدگان و زندانیان، فراریان و آوارگان سیاسی، و میلیون­ها نفری که زندگی و آرامش خود را برای همیشه از دست دادند، بیش از آن طولانی است که بتوان در این جا به طور مشروح از آن­ها یاد کرد.

گذشت زمان، آن هم یک دوره سی ساله، این فرصت را به دست می­دهد تا بتوان به انقلاب ۱۳۵۷ به دور از اُفت و خیزها و هیجان­های لحظه­ای و کوتاه مدت آن نگاه کرد. شاید مهم­تر از هر چیز، شکست این انقلاب یادآور این امر مهم است که پیروزی یا شکست یک انقلاب، تنها محصول دوره­ی کوتاهی که در آن تظاهرات­ها، اعتصاب­ها و درگیرهای خیابانی و بالاخره قیام رُخ می­دهد، نیست. انقلاب تحول مهمی بر سر افق متفاوتی است، که یک جامعه در مقابل خود قرار می­دهد؛ همان افقی که باید به آگاهی سیاسی و عملی میلیون­ها کارگر و زحمت­کش و مبارزانی تبدیل شود، که بدون شرکت آن­ها هیچ وقت عمل انقلابی رُخ نخواهد داد. افق انقلاب ۱۳۵۷، محصول دو دهه قبل از شروع این انقلاب است. هم چنان که افق انقلاب آتی در ایران هم محصول چند دهه قبل از آن خواهد بود.

جنبش کارگری ایران باید متوجه شود که در تاریخ معاصر ایران، این برای دومین بار بود که طبقه­ی بورژوازی ایران از این جنبش برای به قدرت رسیدن نمایندگان خود استفاده کرده است. و هر بار نیز پیروزی این یا آن جناح بورژوازی، فقط به تضعیف و سرکوب بعدی این جنبش منجر شده است. بار اول: نقشی بود که جنبش کارگری در به قدرت رساندن حکومت مصدق ایفا کرد. بدون اعتراضات گسترده­ی کارگران نفت و همین طور شرکت کارگران بنادر، حمل و نقل و صنایع دیگر، جنبش ناسیونالیستی­ای که مصدق در راس آن قرار داشت و از حمایت حزب توده نیز برخوردار بود، هیچ وقت نمی­توانست به قدرت برسد. بار دوم: نقشی بود که کارگران در انقلاب ۱۳۵۷ ایفا کردند و در عمل به سکوی پرش جریانات ناسیونالیستی مذهبی برای رسیدن به قدرت تبدیل شدند. در هر دو بار گذشته، بورژوازی ایران در لحظات تعیین کننده از تفوق فکری و ایدئولوژیک برخوردار بود؛ زیرا توانسته بود افق آینده برای سیر تحولات را از قبل تعیین و آن را به  باور عمومی و همگانی تبدیل کند.

در شرایطی که امروزه جامعه­ی ایران دست­خوش تحولات جدیدی است و حکومت بورژوازی به روال گذشته نمی­تواند تداوم حاکمیت خود را تضمین کند، بار دیگر گرایشات مختلف بورژوازی برای تحمیل یک روایت جدید به منظور تحکیم موقعیت سرمایه­داری در ایران به صحنه آمده­اند و برای تبدیل افق مورد نظر خود به یک باور عمومی و همگانی تلاش می­کنند. در چنین فضایی، جنبش کارگری نیز باید افق خود برای این آینده­ی بدون جمهوری اسلامی را بیان کند. غرق شدن در مسایل جاری و بی اهمیت جلوه دادن تعیین و تدقیق چنین افقی، نه فقط یک غفلت اساسی است، بلکه یک اشتباه تاریخی است که نسل فعلی جنبش کارگری - همانند اسلاف قبلی خود - عواقب آن را با فقر، نکبت، بی حقوقی و هزاران زندانی، فراری و کشته پرداخت خواهد کرد. رهبران گذشته جنبش کارگری، که هنوز پرداختن به چنین امری را عاملی برای دور نگه داشته شدن کارگران از مسایل مبرم و فوری خود می­دانند و بر صرفا صنفی بودن جنبش کارگری تاکید می­کنند، تنها نشان می­دهند که تا چه اندازه از تجربه­ی تاریخی انقلاب ۱۳۵۷ درس نگرفته­اند؛ همان تجربه­ای که خود برای آن هزینه­ی گزافی پرداخت کرده­اند.

مساله بر سر این نیست، که کارگران برای انقلاب آتی چه باید بکنند. کاملا بر عکس، مساله بر سر این است، که انقلاب آتی برای کارگران چه باید بکند. پاسخ به این سئوال چندان دشوار نیست. اگر قرار است بار دیگر نسل فعلی کارگران در ایران برای تغییر صحنه­ی سیاسی ایران پا به عرصه بگذارد و متحمل فداکاری و تضیقات بیش­تری شود، این تغییر اوضاع بی شک باید به موقعیت آن­ها به عنوان برده­ی مزدی در جامعه پایان دهد. طبقات دیگر می­توانند هر تصویری که می­خواهند برای انقلاب آتی ترسیم کنند، تصویری که در آن جناح­های مختلف بورژوازی - چه آن­ها که در درون و یا بیرون حکومت فعلی هستند - در آرایشی جدید و با حمایت این یا آن قطب بورژوازی جهانی، سکان امور را به دست خواهند گرفت و مبانی نظام سرمایه­داری در ایران را مجدا تحکیم می­کنند. در مقابل همه­ی این­ها، جنبش کارگری از هم اکنون - و بدون اما و اگر - افق جامعه­ای بدون سرمایه­داری را باید طلب کند؛ جامعه­ای که دیگر بدون مناسبات بردگی مزدی، یعنی بدون شرایطی است که استثمار و به طریق اولی بی حقوقی کارگر را هر روز ابقا و تمدید می­کند. این افقی است که کارگران در تمایز با اقشار دیگر جامعه، که در تغییر رژیم حکومت اسلامی هم ذی­نفع هستند، باید برافرازند. و به این منظور، نباید بار دیگر اجازه دهند رهبران جنبش­های دیگر خود را به نام جامعه، نماینده­ی آن­ها نیز جا بزنند. طبقات دیگر درباره­ی تجارب انقلاب ۱۳۵۷ زیاد نوشته­اند و باز هم خواهند نوشت. جنبش کارگری هم باید بداند، که تجربه­ی مهم این انقلاب برای آن­ها، این است که در انقلابی که این جنبش برای افق طبقات دیگر مبارزه می­کند و رهبری طبقات دیگر را بر خود پذیرفته است، با آن همان رفتاری خواهد شد که تاکنون با جنبش کارگری در تاریخ معاصر ایران شده است. به عبارت دیگر، کارگران بار دیگر به ابزار استیلای نمایدگان جدید بورژوازی ایران تبدیل خواهند شد و با این کار، موقعیت خود را به عنوان برده­ی مزدی در جامعه بازتولید خواهند کرد.

 

فوریه­ی 2009

 

توضیح: پیش از این در دفتر بیست و سوم «نگاه»، مارس 2009، درج شده بود.

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com