سفر


تو سفر خواهی كرد
با دو چشم مطمئن تر از نور
با دو دست راستگو تر از همه آینه ها
خواب دریای خزر را
به شب
چشمانت می بخشم
موج ها،
زیر پایت همه قایق هستند
ماسه ها،
در قدمت می رقصند
من ترا در همه آینه ها
می بینم
روبرو
در خورشید
پشت سر
شب
در ماه
من ترا تا جایی خواهم برد
كه صدایی از جنگ،
و خبرهای كذایی از ماه،
لحظه هامان را زایل نكند.
من ترا
از همه آفاق جهان خواهم برد...

همسفر با منی
تو سفر می كنی اما تنها
صبح صادق،
و همه همهمه دستان
رهتوشه ی تو
ای صمیمی
هر ستاره
پسته خندان راه تو باد

جفت من
سفری می كنیم اما
دستهای خود را به بهاری
بخشیم
كه همه گلهای تنها را
با صداقت
نوازش باشند
چشم خود را به راهی
بخشیم
كه برای طرح بی باك
قدمها
ستایش باشند
تو سفر خواهی كرد
من ترا در نفسم خواهم خواند
وقتی آزاد شوند از قفس كهنه
كبوترهایم
در جوار همه گنبد ها
به زیارتگاه چشمانت می آیم
و در آن لحظه ماه
در دستم خواهد خواند
- زندگی در فراسوی همه زنجیره ست...

روح من گسترده ست
تا قدم بگذاری
در خیابان
صداقت هایش...
و بكاری
كاج دستانت را
در هزاران راهش
روح من گسترده ست
تا كه آغاز كنی
فلسفه ی رخصت چشمانت را
به همه ضجه ی جاوید برادرهایم
تا كه احساس كنی
بردگی دستانم
تا كه آگاه شوی
از قفس واژه آویزان است؟

سوختن نزدیك است،
تو سفر خواهی كرد
من ترا
از صف این آدمكان چوبی
خواهم برد...
 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com