تضاد طبقاتى، جنبش‌هاى فرقه‌اى و تحولات فلسفه‌ى سياسى در اسلام

 (بخش سوم(

 

محمد در تاريخ ٨ يونى ٦٣٢ ميلادى در سن ٦٣ سالگى در گذشت. در اواخر حيات او تمامى شبه‌جزيره‌ى عربستان ظاهراً تحت سلطه‌ى دولت اسلامى بود. محمد به وسيله‌ى يکتا‌پرستى سازمان عشاير اعراب را دگرگون ساخت و جامعه را در درجه‌ى بالاترى از پيچيدگى به صورت امت و تحت سلطه‌ى دولت مرکزى سازمان‌دهى کرد. همان‌گونه که به تفصيل شرح دادم، ايمان عشاير اعراب به اسلام به صورت هم‌گون نبود. عشاير اوس و خزرج به دليل رقابت با يهوديان مدينه و طبقه‌ى حاکم قريش به دليل حفظ جايگاه اجتماعى و منافع مادى خويش به اسلام گرويدند، در حالى که اغلب عشاير شبه‌جزيره‌ى عربستان به ظاهر و از هراس جان، مال و ناموس خويش سرکردگى پيامبر و اقتدار دولت اسلامى را پذيرفتند. از اين رو، پس از وفات محمد سنت اعراب تحت اصل "ديالکتيک انقلاب و بازگشت" تشديد شد و جنبش‌هاى الحادى که قبل از مرگ پيامبر در يمن و يمامه آغاز شده بودند، در تمامى شبه جزيره‌ى عربستان گسترش يافتند.

سرپيچى عشاير اعراب از دين اسلام و اقتدار دولت مرکزى دلايل متفاوت داشت. برخى از پرداخت زکات به دولت مرکزى طفره مى‌رفتند زيرا آن‌را باج‌دهى مى‌دانستند و منفعت مستقيمى در آن نمى‌ديدند. سران برخى از عشاير براى دولت مرکزى پيغام مى‌فرستادند که حاضر به عبادت اﷲ هستند، اما زکات نمى‌دهند. برخى ديگر عبادت اﷲ و پيروى از احکام دولتى را متضاد با عرف و منافع عشيره‌ى خويش مى‌دانستند و اعمال شريعت را نشانه‌ى ذلت تام مى‌شمردند. همزمان مدعيان نبوت که در اواخر حيات محمد دوباره سر بر افراشته بودند، تکيه‌گاه جنبش‌هاى الحادى شدند. برخى از عشاير به کلى به دين اسلام پشت کردند و به آيين مدعيان نبوت گرويدند. پيدا است که هويت نوين دينى، تشکل موجود امت و سلطه‌ى دولت اسلامى قادر نبودند، بلاواسطه جايگزين هويت سنتى و همبستگى عشيره‌اى اعراب شوند .و پرداخت زکات را به عنوان منبع درآمد دولت مرکزى تضمين کنند.

هم‌چون تمايل جامعه به بازگشت، رقابت و نزاع ميان اصحاب پيامبر براى کسب قدرت سياسى قبل از وفات او برنامه‌ريزى شده بود. محمد نه جانشينى براى خود مشخص کرد و نه نهادى را براى تعيين خليفه‌ى مسلمانان در نظر گرفت. سران انصار از عشاير اوس و خزرج نمى‌پذيرفتند که مهاجران قريشى پس از رحلت پيامبر بار ديگر به رياست آن‌ها در آيند. هنوز جسد محمد گرم بود که سران انصار تحت رهبرى عشيره‌ى خزرج در سقيفه‌ى بنى‌ساعده (محل سر پوشيده‌اى براى تجمع و مشاورت طوايف اعراب) گرد آمدند و مدعى رهبرى امت اسلامى شدند. در اين نشست سعد بن‌عباده از عشيره‌ى خزرج براى خلافت معين شد. پس از اين‌که ابو‌بکر، عمر بن‌خطاب و ابو‌عبيده (جراح) از اين تجمع آگاه شدند، مراسم خاکسپارى پيامبر را به فراموشى سپردند و دست از پا نشناخته عازم محل تجمع شدند. پس از اعتراض ابو‌بکر و عمر به سران انصار، آن‌ها پيشنهاد کردند که "يک امير از انصار و يک امير از مهاجران" مقام خلافت را به عهده بگيرند. تحقق اين پيشنهاد نتيجه‌اى به جز انشعاب امت و دولت اسلامى نداشت (١٠٦).

پس از تشکيل امت اسلامى و دولت مرکزى ديگر رقابت پيرامون کسب قدرت سياسى در محدوده‌ى نظام عشيره‌اى ممکن نبود. به بيان ديگر، وفات پيامبر بلافاصله منجر به بحران ايدئولوژيک دولت اسلامى شد. محمد از يک سو، خود را آخرين پيامبر اولوالعزم مى‌دانست و از اين رو، پس از وفات او رابطه‌ى امت و دولت اسلامى براى هميشه با اﷲ گسسته شد. محمد از سوى ديگر، قرآن را کلام اﷲ مى‌خواند. ليکن پس از درگذشت او روشن نبود که طبق چه معيارى و به وسيله‌ى چه نهادى جانشين او بايد معين شود. همان‌گونه که شرح دادم، قرآن فقط خواهان اطاعت از فرمانروايان مى‌شود، بدون اين‌که شيوه‌ى تعيين فرمانروا را معين کند. در اين راستا دو پرسش متفاوت براى حل بحران ايدئولوژيک موجود مطرح بود. اول، شيوه و قوانينى بودند که طبق آن‌ها بايستى شايسته‌ترين و منزه‌ترين مسلمان به عنوان جانشين پيامبر براى پست خلافت معين مى‌شد. دوم، رابطه‌ى فرمانروا با شريعت بود که او را تحت و يا فراى قوانين الهى مستقر مى‌کرد. از شيوه‌ى زندگى پيامبر و ساختار قرآن، هر دو دکترين سياسى قابل استنتاج بودند و مشروع به نظر مى‌آمدند. اگر فرمانروا فراى شريعت قرار مى‌گرفت، به عنوان ولى‌اﷲ قادر به تغيير آن نيز بود. اگر فرمانروا تحت شريعت مستقر مى‌شد، به عنوان خليفه نياز به قشرى از علماى دينى براى تفسير شريعت داشت.

رقابت براى کسب قدرت سياسى ميان مهاجران و انصار چنان شديد بود که جايى براى حل بحران ايدئولوژيک دولت اسلامى باقى نمى‌گذاشت. در ضمن جنبش‌هاى الحادى اصحاب پيامبر را موظف مى‌کردند که براى حفظ نظام موجود و تضمين مقام اجتماعى و منافع مادى خويش مصلحت‌گرايى پيشه کنند و براى محافظت از دولت مرکزى و شريعت اسلامى متفق شوند. پس از اين‌که خلافت عمر و ابو‌عبيده از طريق سران عشاير اوس و خزرج رد شدند، مهاجران و انصار بر سر خلافت ابو‌بکر (٦٣٢ تا ٦٣٤ ميلادى) توافق کردند. پس از دريافت اين خبر، على بن‌ابى‌طالب (پسر عمو و داماد پيامبر) و عباس بن‌عبدالمطلب (عموى پيامبر) فقط به اين فکر بودند که مبادا ابو‌بکر از مراسم خاکسپارى پيامبر استفاده‌ى سياسى کند. آن‌ها بدون آگاهى همسران و بازماندگان ديگر محمد، جسد او را با همکارى اسامة بن‌زيد، فضل بن‌عباس و شقران (غلام محمد) بدون مراسم خاکسپارى در خانه‌اش دفن کردند (١٠٧).

هواداران على و عباس نيز مخالف خلافت ابو‌بکر بودند، ليکن پس از بيعت آن دو با اميرالمؤمنين، آن‌ها نيز به سرکردگى اولين خليفه‌ى مسلمانان تن دادند. به اين ترتيب، قدرت سياسى و اجراى قوانين الهى تحت نظر ابو‌بکر قرار گرفتند. در اوايل خلافت ابو‌بکر جنبش‌هاى الحادى در شش منطقه‌ى عربستان در مقابل دولت اسلامى صف‌آرايى کردند. در رأس مرتدان مدعيان نبوت قرار داشتند. اسود‌عنسى در يمن، مسلمة بن‌حبيب (مسيلمه) در يمامه، سجاح بنت‌حارث در بين طوايف تميم و طليحة بن‌خوليد در بين طوايف اسد و غطفان از طريق آيين خويش مردم را جلب کردند. ابو‌بکر براى سرکوب مرتدان سپاهى را تحت فرمان اسامة بن‌زيد به سوى شام روانه کرد. سپس لشکرى از مجاهدان را گرد آورد و طوايف غطفان و اسد را که براى تصويه حساب با دولت اسلامى در صدد هجوم به مدينه بودند، در ذوالقصه منکوب کرد. ابو‌بکر براى سرکوب جنبش‌هاى الحادى مجاهدان را تحت فرمان خالد بن‌وليد قرار داد. اين خالد که پس از فتح مکه به اسلام ايمان آورده بود، در قساوت و انسان‌کشى ميان اعراب نمونه بود. سپاه خالد در جنگ بزاخه بر قواى طليحة پيروز شد و اسراى جنگى را يا از صخره به پايين انداخت و يا زنده به آتش کشيد. پس از دريافت اين اخبار جنبش الحادى در تميم فرو نشست و مرتدان از سجاح روى برگرداندند و از ترس جان، مال و ناموس خويش بار ديگر به اسلام گرويدند. با تمامى اين وجود، خالد براى درس عبرت ديگران يکى از سران تميم را به نام مالک بن‌نويره به قتل رساند. در يمامه هواداران مسيلمه بر مسلمانان غلبه کرده بودند و قدرت را در دست داشتند. حتا قواى دولت اسلامى که تحت فرمان عکرمة بن‌ابى‌جهل قرار داشت، قادر نبود که سرکردگى دولت اسلامى را بر يمامه تحميل کند. سپس سپاه خالد وارد کارزار شد و در عقرباء مرتدان را شکست داد و مسيلمه را به قتل رساند. قساوت مجاهدان در اين کارزار چنان شديد بود که ميدان جنگ از "حديقة الرحمن" به "حديقة الموت" معروف شد. برخى از رهبران جنبش‌هاى الحادى هنوز در بحرين و عمان مقاومت مى‌کردند و ادعاى استقلال داشتند. سپس ابو‌بکر سپاه خالد را براى سرکوب آن‌ها به آن‌جا گسيل کرد. به اين ترتيب، تا سال يازدهم هجرى اقتدار دولت اسلامى به صورت نهايى بر تمامى شبه‌جزيره‌ى عربستان تحميل شد (١٠٨(.

ابو‌بکر پس از توفيق در سرکوب جنبش‌هاى الحادى خشونت بربرانه‌ى اسلامى را از دارالاسلام به سوى دارالحرب سوق داد و سپاه مجاهدان را به عراق و شام گسيل کرد. رسالت دين جهانشمول و پاداش دنيوى و اخروى عواملى بودند که به وسيله‌ى آن‌ها اولين خليفه‌ى مسلمانان موفق شد که قواى پراکنده‌ى اعراب را از قوه به فعل در آورد. به اين ترتيب، تحت فرمان ابو‌بکر جهاد براى سرکوب اهل رده و کسب غنائم عامل فتوحات بعدى دولت اسلامى شدند. در اين راستا ايدئولوژى دارالحرب که غنائم دنيوى و پاداش اخروى براى کشور گشايى به مجاهدان وعده مى‌داد، جهت انسجام امت و تثبيت دولت اسلامى بسيار مناسب بود. در ضمن اوضاع جهانى تحت شرايطى قرار داشت که کشور گشايى مسلمانان را ممکن مى‌کرد.

روابط دولت‌ها بنا بر توازن قوا ايجاد مى‌شوند. قدرت يکى نشانه‌ى ضعف ديگرى و بر عکس است. دو ابر قدرت اين دوران، شاهنشاهى ساسانى و امپراطورى بيزانسى (روم‌شرقى) در جنگ‌هاى طويل مدت يکديگر را ضعيف مى‌کردند. عامل اين نزاع زير‌بناى مادى جامعه‌ى ايران و دولت ساسانى بود. توليدات پراکنده‌ى کشاورزى منجر به فرم بخصوص دولت رانت‌خوار مى‌شد و به حکومت ساسانيان به اجبار خصلتى منطقه‌اى مى‌داد. به بيان ديگر، انگيزه‌ى جنگ گسترش زمينه‌ى مادى و بهبود باز‌سازى دولت بود. نواحى مرکزى شبه جزيره‌ى عربستان براى شاهنشاهان ساسانى هم از نظر برداشت رانت زمين و هم از نظر استراتژى نظامى اهميت چندانى نداشت. از اين رو، ساسانيان نسبت به وقايع اين منطقه کاملاً بى‌اعتناء بودند (١٠٩).

در برابر جنوب عربستان همواره مورد توجه نجاشى (امير حبشه) و شاهنشاهان ساسانى بود زيرا از طريق يمن تجارت هندوستان با شام و بيزانس مرتبط مى‌شد. در سال ٥٢٥ ميلادى سپاه حبشى موفق به تسخير يمن شد و نجاشى در آن‌جا يک نظام دستنشانده مستقر کرد. پس از مدتى ابرهه در رأس امارت يمن قرار گرفت و با حمايت نجاشى تا سال ٥٧٠ ميلادى در آن‌جا حکومت کرد. در همين سال نيروى دريايى ساسانيان از تنگه‌ى هرمز گذشت و سپاه حبشى را از يمن بيرون راند. سپس در يمن يک حکومت دستنشانده مستقر شد و کرانه‌هاى جنوبى و شرقى عربستان تحت فرمان يک سپهبد ايرانى به نام باذان قرار گرفت (١١٠).

در حالى که تجارت هندوستان به شام و بيزانس تحت نظارت حکومت ساسانيان قرار داشت، بهترين شرايط استراتژيک براى جنگ با امپراطورى بيزانس آماده شد. خسرو پرويز که پس از کودتاى بهرام چوبين در سال ٥٩١ ميلادى با کمک امپراطور بيزانس، موريق (موريکيوس) دوباره به تاج و تحت خويش دست يافته بود، به خونخواهى ناجى‌اش در آمد، زمانى که فوقا (فوکاس) او را در سال ٦٠٢ به قتل رساند و بر تخت امپراطورى نشست. در همين سال سپهبدان ايران ارمنستان را فتح کردند و به سوى آسياى صغير هجوم آوردند. در سال ٦١٠ ميلادى سپاه جلودار ساسانى پس از فتح کالسدون از تنگه‌ى بسفور عبور کرد و در برابر قسطنطنيه مستقر شد. سپاه ديگر ايران تحت فرمان سپهبد شهربراز به سوى شام هجوم آورد و پس از تسخير تمامى شهرهاى بين‌النهرين، دولت غسانى را سرنگون کرد. اغتشاش موجود در منطقه مشوق هواداران هراکليوس براى کسب قدرت سياسى شد. هراکليوس در سال ٦١٠ ميلادى در صدر قواى خود قسطنطنيه را تسخير کرد و قيصر بيزانس، فوقا را به هلاکت رساند. در سال بعد سلحشوران ايرانى انطاکيه و در سال ٦١٤ ميلادى اورشليم را فتح کردند. پس از يک سال سپاه جلودار ايران تحت فرمان سپهبد شاهين موفق شد که مقاومت سپاه بيزانس را در هم بشکند و کالسدون را بار ديگر تسخير کند. توفيق سپاهيان ايران منجر شد که تا سال ٦١٩ ميلادى قاهره و اسکندريه نيز به سلطه‌ى شاهنشاهى ساسانيان در آيند و سرزمين ايران تا قلب مصر گسترش بيابد (١١١).

با وجودى که تمامى بيزانس در محاصره‌ى سپاه ساسانى، تحت فرمان سپهبد شهربراز قرار داشت، ليکن لشکر بيزانس تحت فرمان هراکليوس موفق شد که در دسامبر ٦٢٧ ميلادى محاصره‌ى ايرانيان را در هم بشکند و به سوى تيسفون، پايتخت ساسانيان، هجوم بياورد. در حالى که خسرو پرويز بر تداوم جنگ پافشارى مى‌کرد، سپهبدان ايران و درباريان او را سرنگون کردند و به قتل رساندند. سپس پسر ارشد خسرو پرويز، قباد دوم (شيرويه) بر تخت شاهنشاهى نشست. پس از انعقاد قرار‌داد صلح با هراکليوس، تضاد فرزندان خسرو پرويز و سپهبدان ايران براى کسب قدرت سياسى به اوج خود رسيد. شيرويه پس از شش ماه سلطنت به وسيله‌ى زهر مسموم شد و به هلاکت رسيد. آنگاه پسر او، اردشير دوم، در سن خردسالى بر تخت شاهنشاهى نشست. آذر‌گشنسب که خوانسالار (رئيس دربار) بود، نيابت سلطنت را به عهده گرفت. سپهبد شهربراز که از جمله مدعيان سرشناس سلطنت به شمار مى‌رفت با سپاه ايران از مصر، فلسطين و شام به سوى تيسفون عقب نشست. چندى بعد سپاه بيزانس در مارس ٦٣٠ ميلادى تحت فرمان هراکليوس بدون مقاومت وارد اورشليم شد.سپهبد شهربراز پس از ورود به تيسفون با همکارى دو تن از اشراف پايتخت به نام‌هاى نيو‌خسرو (رئيس گارد شاهنشاهى) و نامدار‌گشنسب کودتا کرد و پس از قتل شاه خردسال، بر تخت شاهنشاهى نشست. سپس مخالفان شهربراز به رياست ماهيار، اندرز بداسواران، زاذان‌فرخ و پوس‌فرخ هم دست شدند و پس از سرنگونى شهربراز، او را به قتل رساندند. براى جانشينى او خسرو سوم، برادر‌زاده‌ى خسرو پرويز در نظر گرفته شده بود. اما فرمانرواى خراسان، فرخ‌هرمزد، او را به قتل رساند زيرا خودش را به مراتب شايسته‌تر براى مقام شاهنشاهى مى‌دانست. کودتا‌گران به ناچار تاج شاهنشاهى را بر سر بوران، دختر خسرو پرويز نهادند و پوس‌فرخ به دليل خدمت به خاندان ساسانى به مقام وزارت رسيد. در همين دوران حکومت بوران بود که قرار‌داد صلح نهايى با قيصر بيزانس، هراکليوس، منعقد شد. بوران پس از يک سال و چهار ماه حکومت به صورت مشکوکى در گذشت. جانشين او، پيروز دوم، نيز دوامى نيافت و آزرمى‌دخت، خواهر بوران، پس از او در تيسفون تاجگذارى کرد. فرمانرواى خراسان، فرخ‌هرمزد که يکى از مدعيان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالى که آزرمى‌دخت علناً وعده‌ى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را ديد. رستم، پسر فرخ‌هرمزد، به خون‌خواهى پدرش لشکر به پايتخت کشيد و پس از سرنگونى آزرمى‌دخت، ملکه‌ى ساسانى را نابينا کرد. ميان سال‌هاى ٦٣٠ تا ٦٣٢ هرمز پنجم و خسرو چهارم نيز به پادشاهى ايران رسيدند بدون اين‌که در پايتخت تاجگذارى کنند. در همين حين فرخزاد خسرو که از بازماندگان خسرو پرويز بود در تيسفون حکومت مى‌کرد.

هنوز از قتل خسرو پرويز چهار سال نگذشته بود که در ايران ده شاهنشاه بر تخت سلطنت نشستند. سرانجام برخى از اشراف به سرکردگى سپهبد رستم و برادرش فرخزاد يکى از بازماندگان خسرو پرويز را که يزدگرد نام داشت و پسر شاهزاده شهريار بود، در شهر استخر شاهنشاه ايران خواندند. مراسم تاجگذارى يزدگرد سوم در آتشکده‌ى استخر به نام اردشير بابکان (بنيان‌گذار شاهنشاهى ساسانيان) برگزار شد. سپس هواداران يزدگرد تحت فرمان سپهبد رستم به سوى تيسفون تاختند و پس از فتح پايتخت، فرخزاد خسرو را به قتل رساندند. به اين ترتيب، بار ديگر تماميت ايران تحت فرمان شاهنشاه ساسانى، يزدگرد سوم، قرار گرفت. رستم به مقام سپه‌سالارى ايران رسيد و برادرش فرخزاد رياست امور دربار را به عهده گرفت (١١٢).

اضمحلال در دربار ساسانى شرايط انحطاط ايران را مهيا کرد. در همين دوران بود که کشور گشايى دولت اسلامى در بهترين اوضاع سياسى و جغرافياى آغاز شد. شهر حيره از ايام قديم يک حصار امنيتى براى مرز‌هاى ايران بود. اميران حيره که دستنشانده‌ى دولت ساسانى بودند در تعقيب و سرکوب راهزنان باديه‌نشين کوشش مى‌کردند. دولت ساسانى در اواخر ديگر تمايل به حکومت اميران عرب بر حيره نداشت و از اين جهت مرزبانان ايرانى را به حکومت آن‌جا مى‌گماشت.

حوالى حيره و نزديک فرات حوزه‌ى راهزنى طوايف بکر بن‌وائل بود. مثنى بن‌حارثه در صدر طايفه‌ى بنى شيبانى قرار داشت در حالى که سويد بن‌قطبه از سران طايفه‌ى عجل به شمار مى‌رفت. اين دو تن بود از فرماندهان طوايف بکر بن‌وائل بودند که از مرز‌هاى ايران عبور مى‌کردند و به شهر‌هاى اين نواحى دستبرد مى‌زدند. مثنى پس از پايان سرکوب جنبش‌هاى الحادى به اسلام ايمان آورده بود زيرا توجيه دينى را براى راهزنى بسيار مناسب‌تر مى‌ديد. ابو‌بکر قواى مثنى را تحت فرمان خالد بن‌وليد قرار داد و مجاهدان را براى تسخير حيره به سوى بين‌النهرين راهى کرد. خالد که در سرکوب جنبش‌هاى الحادى توفيق کامل کسب کرده بود از بحرين به سوى بصره لشکر کشيد. مرزبان ايرانى هرمزد نام داشت. او پس از دريافت اين خبر از تيسفون خواهان کمک شد و پس از گرد‌آورى سربازان مرزى به سوى مجاهدان تاخت. اين دو سپاه در بين بحرين و بصره در ناحيه‌ى کاظمه تلاقى کردند. در اين جنگ هرمزد به قتل رسيد و سربازان او متوارى شدند. اين جنگ را اعراب "ذات‌السلاسل" ناميدند که در سال ٦٣٣ ميلادى به وقوع پيوست. پس از غلبه بر سپاه ايران، مجاهدان از فرات عبور کردند و به شهر‌هاى اين نواحى دستبرد زدند. در اواسط همين سال مرزبانان ايرانى پس از دريافت کمک‌هاى امدادى از تيسفون بار ديگر به کارزار مجاهدان رفتند. در اين جنگ نيز مسلمانان به سرکردگى خالد سپاه ساسانى را منکوب کردند و اسراى جنگى را به قتل رساندند و يا به بردگى بردند. پس از اين کشتار مجاهدان بار ديگر براى غارت شهر‌هاى اين نواحى از فرات عبور کردند. پس از چندى خالد به سوى کسکر تاخت. سپاه مسلمانان بار ديگر در ناحيه‌ى ولجه با دسته‌اى از سپاه ايرانيان تلاقى کرد. فرمانده سربازان ايرانى اندرز‌گر نام داشت و دلاور نام‌دار ايرانى ملقب به "هزار‌سوار" نيز در ميان سربازان او بود. در اين کارزار خونين بار ديگر سپاه ايران مغلوب شد و خالد "هزار‌سوار" را به قتل رساند و اندرزگر را متوارى ساخت. جنگ بعدى در اُليس، يکى از آبادى‌هاى انبار، رخ داد. در اين کارزار نيز لشکر ايران تحت فرمان جابان شکست خورد. خالد از مقاومت و جانفشانى ايرانيان چنان خشمگين شد که فرمان قتل عام اسراى جنگى را صادر کرد. دژخيمان اسلامى به يک روز و يک شب زمان نياز داشتند که اسيران جنگي را گردن بزنند (١١٣).

خالد بن‌وليد پس از اين کشتار به امغيشيا لشکر کشيد. اهالى آن‌جا پس از دريافت اين خبر از شهر گريختند. مجاهدان پس از تسخير امغيشيا به غنائم فراوان دست يافتند. خالد پس غارت شهر دستور به ويرانى آن داد. مسلمانان خانه‌ها را ويران کردند و به آتش کشيدند. از آن‌جا مجاهدان آهنگ حيره کردند. مرزبان حيره آزادبه نام داشت. او قادر نبود، سپاه هم‌سنگى مانند اعراب مسلمان براى دفاع از شهر گرد آورد. در اين جنگ نيز مجاهدان بر سربازان ايرانى پيروز شدند، آزادبه متوارى شد و پسرش به قتل رسيد. پس از اين پيروزى راه حيره براى مسلمانان گشوده شد. اغلب اهالى حيره که مسيحى بودند، دروازه‌هاى شهر را بستند و مجاهدان شهر را محاصره کردند. سرانجام اشراف حيره به ناچار تن به تسليم دادند و سرکردگى دولت اسلامى را پذيرفتند. در قرار‌دادى که ميان عبدالمسيح و خالد بن‌وليد منعقد شد، سران حيره متعهد شدند که ساليانه ٨٤٠٠٠ و به قولى ٢٩٠٠٠٠ درهم جزيه به دولت اسلامى بپردازند (١١٤).

خالد بن‌وليد به درستى ميان مسلمانان ملقب به سيف‌اﷲ (شمشير‌اﷲ) بود. ابو‌بکر پس از اين‌که خالد در خونريزى و قساوت افتخارات بزرگى کسب کرد، او را براى جهاد راهى شام کرد. مثنى بن‌حارثه در غياب او امارت مسلمانان را در بخش شمالى خلافت به عهده داشت. با وجودى که مثنى در جنگى که در بابل با سربازان ايران تحت فرمان جادويه داشت، پيروز شد، اما پس از عزيمت خالد به شام اغلب شهر‌ها از فرمان دولت اسلامى سر باز زدند. عوامل دولت ساسانى مردم را براى مقاومت در برابر اعراب مسلمان تهييج مى‌کردند و ايرانيان به زندگى روز‌مره‌ى خويش باز گشته بودند زيرا حمله‌ى اعراب مسلمان را به عنوان يک دستبرد غير منتظره تلقى مى‌کردند. مثنى که فقط نيمى از مجاهدان را تحت فرمان داشت، قادر نبود که سرکردگى دولت اسلامى را بر اهالى اين نواحى تحکيم کند (١١٥).

در همين دوران اولين خليفه‌ى مسلمانان، ابو‌بکر در گذشت. دوران خلافت او مصادف با سرکوب جنبش‌هاى الحادى و آغاز کشور‌گشايى مجاهدان اسلامى بود. ابو‌بکر قبل از وفاتش چاره انديشى کرد و عمر بن‌خطاب (٦٣٤ تا ٦٤٤ ميلادى) را به عنوان جانشين خود برگزيد. خليفه‌ى اول مسلمانان نمى‌خواست که پس از مرگ او بار ديگر بحران ايدئولوژيک دولت بروز کند و عاملى براى انشعاب امت و حکومت اسلامى بسازد.

عمر پدر زن پيامبر، يکى از همراهان قديمى او و دولت‌مردى ممتاز بود. او پس از کسب مقام خلافت همان راهى را پى گرفت که ابو‌بکر آغاز کرده بود. سپاه مسلمانان در شام تحت فرمان خالد بن‌وليد بر سپاه بيزانس به سرکردگى تيود وريوس، برادر قيصر، غلبه کرد. با عقب‌نشينى سربازان بيزانسى به اورشليم بخش عمده‌ى شام و فلسطين تحت سلطه‌ى دولت اسلامى قرار گرفت. عمرو بن‌عاص در عربه در سرزمين فلسطين و شرحبيل بن‌حسنه در اردن مستقر شدند. ابو‌عبيده در حمص، خالد بن‌وليد در قنسرين، يزيد بن‌ابى‌سفيان در دمشق و برادرش معاويه در اردون به مقام فرمانروايى رسيدند (١١٦).

در بين‌النهرين وضعيت براى دولت اسلامى به مراتب پيچيده تر بود. مرزبانان دولت ساسانى اهالى اين منطقه را براى مبارزه با اعراب مسلمان تهييج مى‌کردند. سپه‌سالار ساسانيان، رستم، سپاهى را جهت دفع اعراب مسلمان تحت فرمان بهمن جادويه قرار داد و راهى مناطق مرزى کرد. مثنى پس از آگاهى از اين خبر، به منزلگاه ديرين خويش عقب نشست. سپس براى تجديد قوا و دريافت کمک‌هاى امدادى به نزد خليفه‌ى مسلمانان در مدينه رفت. عمر در خطبه‌ى خود مسلمانان را به جهاد فرا خواند و به آن‌ها وعده‌ى غنائم فراوان داد. اما تا نام ايران را آورد شور و شوق مجاهدان فرو نشست. سپس مثنى مسلمانان را از وضعيت واقعى دولت ساسانى آگاه کرد و مجاهدان را بشارت داد که فتح ايران به مراتب آسان‌تر از تسخير شام خواهد بود. سرانجام مجاهدان تحت فرمان ابو‌عبيد بن‌مسعود ثقفى قرار گرفتند و راهى حيره شدند. اعراب مسلمان تمامى آبادى‌هايى را که بر سر راه داشتند، غارت کردند و در نزديکى محل کنونى کوفه خيمه زدند. در کرانه‌ى شرقى فرات در جايى به نام قس‌الناطف سلحشوران ساسانى با مجاهدان اسلامى تلاقى کردند. در اين جنگ که به جسر معروف شد، مسلمانان شکست خوردند و ابو‌عبيد به هلاکت رسيد. ليکن بهمن جادويه از اين پيروزى نتيجه‌ى کافى نگرفت. او به تيسفون باز گشت زيرا که اوضاع سياسى در پايتخت بسيار متزلزل بود. مثنى براى انتقام اين شکست دو تن از سرداران ايرانى به نام‌هاى جابان و مردانشاه را که به اسارت مجاهدان در آمده بودند، گردن زد. شاهنشاه ساسانى، يزدگرد سوم، پس از اين پيروزى مهران پسر مهربنداد را فرمانرواى حيره کرد.

تا سال بعد (٦٣٥ ميلادى) مثنى تجديد قوا کرد و بار ديگر مجاهدان را براى فتح حيره گرد آورد. دو سپاه ساسانى و اسلامى در جايى به نام نخليه و در جوار نهر بويب با يکديگر تلاقى کردند. در اين کارزار مجاهدان بر سربازان ايرانى پيروز شدند و سردار آن‌ها، مهران را به هلاکت رساندند. واقعه‌ى بويب نزد اعراب معروف به "يوم اعشار" شد زيرا بسيارى از مجاهدان بيش از ده تن از سربازان ايرانى را گردن زدند (١١٧).

پس از جنگ بويب نواحى فرات بار ديگر ميدان غارت مثنى و يارانش شد. مجاهدان به اهالى حيره، کسکر، عين‌التمر و انبار شبيخون زدند، اموالشان را تارج کردند و زنان و کودکان را به بردگى بردند. هم‌زمان سويد بن‌قطبه که از همان طوايف مثنى يعنى، بکر بن‌وائل بود و در راهزنى دست کمى از او نداشت، نامه‌اى به خليفه‌ى مسلمانان نوشت و از عمر براى دستبرد به شهر‌ها و آبادى‌هاى مرزى ايران رخصت خواست. عمر براى اين‌که در سهم دولت اسلامى، يعنى خمس غنائم اجحاف نشود، عتبة بن‌غزوان مازنى را با عده‌اى اندک از معتمدان خويش به نزد سويد فرستاد. سپاه سويد که مشتمل از ٥٠٠ تن از مجاهدان مى‌شد، در سال ١٤ هجرى مرزبانان ايرانى را شکست داد و گردن زد. پس از غارت آبادى‌هاى ابله و بصره نوبت به کشتى‌هاى بازرگانى رسيد که در بصره لنگر انداخته بودند. در اين راهزنى مسلمانان و دولت اسلامى به غنائم بسيار چنگ انداختند (١١٨).

تعرض مداوم اعراب مسلمان به مرز‌هاى ايران براى شاهنشاهى ساسانى خطر بزرگى محسوب مى‌شد. بخصوص به اين دليل که مجاهدان تمامى شهر‌هاى شام را نيز به سلطه‌ى دولت اسلامى در آورده بودند. از اين پس، سپه‌سالار ساسانى، رستم، به تدارک سپاهى از تمامى نقاط ايران بر آمد و در سال بعد گرد‌آورى و تسليح اين سپاه را به پايان رساند. در پاييز سال ٦٣٦ ميلادى سپاه ساسانى در محله‌ى عتيق يا دير‌اعور (در نزديکى حيره) اردو زد. خليفه‌ى دوم مسلمانان، سعد بن‌ابى‌وقاص را به فرماندهى ٢٤٠٠٠ تن از مجاهدان در آورد و سپاه مسلمانان را عازم جهاد کرد. در سر راه اهالى آبادى‌ها قربانى غارت و چپاول مجاهدان شدند. سپس سپاه مسلمانان در قادسيه خيمه زد. چهار ماه سلحشوران ايرانى در برابر مجاهدان اسلامى مستقر بودند و هر دو سپاه از جنگ طفره مى‌رفتند. در مذاکراتى که ميان رستم و مغيرة بن‌شعبه به وقوع پيوست، نماينده‌ى اعراب مسلمان مدام پافشارى مى‌کرد که ايرانيان بايد اقتدار دولت اسلامى را به رسميت بشناسند، با خليفه‌ى مسلمانان بيعت کنند و به اسلام ايمان آورند و يا به خوارى جزيه دهند.

پس از اين‌که مذاکرات بدون حاصل ماندند، سربازان ايرانى از نهر عتيق گذشتند و جنگ آغاز شد. در روز دوم از شام به اعراب مسلمان کمک‌هاى امدادى رسيد. در سومين روز تلفات سنگينى به هر دو طرف وارد آمد. در همين روز سپه‌سالار ايران، رستم، به دست هلال بن‌علفه به هلاکت رسيد و با مرگ او سپاه ايران روحيه‌ى خود را باخت و جنگ به نفع مجاهدان خاتمه يافت. مجاهدان مابقى سربازان را که در حال عقب نشينى به تيسفون بودند تار و مار کردند و سپهبد ايرانى، جالوس، را گردن زدند. تمامى اموال سپاه ايران به غنيمت مسلمانان و دولت اسلامى در آمدند. مظهر شوکت ايران، درفش کاويانى، به دست ضرار بن‌خطاب افتاد که آن‌را پس از خاتمه‌ى جنگ به ٣٠ هزار درهم فروخت در حالى که قيمت واقعى آن بيش از ١٢٠٠٠٠٠ درهم بود (١١٩).

مجاهدان دو ماه براى تجديد قوا و التيام مجروحان در حيره توقف کردند و پس از دريافت دستور خليفه‌ى مسلمانان، عازم مداين شدند. سپاه سعد بن‌ابى‌وقاص در نزديکى آبادى برس بار ديگر سلحشوران ايرانى را منکوب کرد و فرمانده‌ى قوا، بصبهرى را که در حال عقب‌نشنينى به سوى بابل بود به اسارت گرفت و گردن زد. سپهبدان نام‌دار ايرانى مانند فيروزان، نخيرجان و مهران‌رازى و هرمزان نيز قادر نبودند که از شهر اردشير حفاظت کنند و مانع تهاجم مجاهدان به سوى تيسفون شوند. فيروزان به سوى نهاوند و هرمزان به سوى اهواز عقب نشستند که در حوزه‌ى فرمانروايى خويش دفاع از شاهنشاهى ايران را سازمان‌دهى کنند. در همان حال نخير‌جان و مهران‌رازى به مداين باز گشتند.

ايرانيان اعراب مسلمان را قواى اهريمن مى‌دانستند. پس از دريافت خبر هجوم مجاهدان به مداين، ايرانيان در تيسفون گرد آمدند و دروازه‌هاى پايتخت را بستند. سپاه مسلمانان مداين را محاصره کرد و به مدت دو سال به غارت و چپاول اين نواحى پرداخت. سرانجام شاهنشاه ساسانى، يزدگرد سوم، ديگر فايده‌اى براى اقامت در پايتخت نديد و به پيشنهاد سران دربار، تيسفون را به خره‌زاد پسر فرخ‌هرمزد (برادر رستم) سپرد و از آنجا به سوى حلوان در نواحى مرکزى ايران گريخت. همراه او هزار تن خوالى‌گر، هزار تن رامش‌گر، هزار تن يوز‌بان، هزار تن باز‌دار و عده‌ى زيادى درباريان بودند که خود را چاکران خاندان ساسانيان مى‌ناميدند.

پس از دريافت اين خبر، فرمانده‌ى مجاهدان، سعد بن‌ابى‌وقاص دستور تصرف تيسفون را صادر کرد. ايرانيان براى دفاع از پايتخت جسر‌ها را بريدند و قايق‌ها را در ساحل غربى دجله به آتش کشيدند. خره‌زاد پس از چندى مقاومت، نيمه شب با بخشى از قواى انتظامى از طريق دروازه‌ى شرقى تيسفون به سوى مناطق مرکزى ايران گريخت. مجاهدان پس از عبور از دجله پيروز وارد پايتخت ساسانيان شدند و در برابر کسرى خيمه زدند. مابقى نگهبانان پايتخت به اسارت در آمدند و به دستور سعد از دم تيغ مجاهدان گذشتند. اهالى مداين قربانى غارت و چپاول اعراب مسلمان شدند و به بردگى در آمدند.

تيسفون، کاخ‌ها و تمامى گنج‌هايى که قواى يزدگرد سوم قادر به حمل آن‌ها نبود به دست مجاهدان افتادند. از جمله اشيا زرينه، جامه‌ها و قالى‌هاى گرانبها، صندوق‌هاى طلا و جواهر، تاج، شمشير، بازوبند و قباى خسرو پرويز، زره، جوشن و شمشير‌هاى قيصر روم، خاقان ترک، پادشاه هند و بهرام چوبين، تسليحات قباد اول، هرمزد چهارم، سياوش و نعمان که همه از طلا بودند، غنيمت مجاهدان و دولت اسلامى شدند.

فقدان فرهنگ والاى شهرى عامل اصلى بود که اعراب مسلمان براى دست‌آورد‌هاى تمدن چهار صد ساله‌ى ساسانيان ارزشى قائل نباشند. اشياى طلا به صورت شمش در آمدند و ميان مجاهدان تقسيم شدند. به دستور خليفه‌ى مسلمانان، عمر بن‌خطاب، قالى بهار خسرو که ٦٠ ذراع در ٦٠ ذارع وسعت داشت، قطعه قطعه و غنيمت اصحاب پيامبر شد. فقط قطعه‌اى که به على بن‌ابى‌طالب رسيد به قيمت ٢٠ هزار درهم به فروش رفت. در تقسيم غنائم به هر کدام از ٦٠ هزار تن از مجاهدان ١٢ هزار درهم غنيمت رسيد و خمس غنائم به خليفه‌ى مسلمانان تعلق گرفت (١٢٠).

حرص کسب غنائم چنان روحيه‌ى اعراب مسلمان را تسخير کرده بود که دولت اسلامى نمى‌توانست به فتح پايتخت ساسانيان بسنده کند. در همين دوران مجاهدان به سپاه ايرانيان در خوزستان تاختند. سپهبد هرمزان که پس از شکست قادسيه به حوزه‌ى فرمانروايى خويش عقب نشسته بود، از طريق اهالى ميسان و آبادى‌هاى دشت ميسان در برابر اعراب مسلمان مقاومت مى‌کرد. مجاهدان تحت فرمان امير بصره، ابو‌موسى اشعرى سلحشوران ايرانى را به شوشتر عقب راندند. سپس يکى از بزرگان شهر به نام سينه که در مقاومت نتيجه‌اى نمى‌ديد و خواهان حفظ منافع خويش بود، پس از مذاکره با ابو‌موسى، مجاهدان را مخفيانه به شهر راه داد. شوشتر به تسخير اعراب مسلمان در آمد و هرمزان اسير شد. اما ابو‌موسى به قول خويش وفا نکرد و فرمان به غارت و چپاول شهر داد. کسانى که در برابر اين خشونت بربرانه مقاوت کردند يا به قتل رسيدند و يا به بردگى در آمدند. سپس بردگان ايرانى به عنوان غنيمت جنگى با پاى پياده راهى مدينه شدند. يکى از آن‌ها سپهبد هرمزان بود که پس از ملاقات با عمر براى حفظ جانش به اسلام ايمان آورد.

پس از شوشتر، شوش و جنديشاپور نيز به چنگ مجاهدان افتاد و اهالى آن‌جا قربانى غارت و چپاول اعراب مسلمان شدند. در حالى که تمامى خوزستان به تسلط دولت اسلامى در آمد، امير بحرين، علاء حضرمى، با سپاه خويش از آب عبور کرد و به سوى استخر در فارس تاخت. فرمانرواى فارس، هيربد، قادر نبود که سپاه هم‌سنگى از ايرانيان را گرد آورد و در برابر مجاهدان بحرين و لشکر سعد بن‌ابى‌وقاص مقاومت کند. اعراب مسلمان سلحشوران ايرانى را در نزديکى استخر منکوب کردند و پس از فتح شهر غنيمت فراوان گرفتند. به اين ترتيب، فارس نيز مانند خوزستان تبديل به جولانگاه اعراب مسلمان شد (١٢١).

آخرين محل مقاومت ايرانيان نهاوند بود. شاهنشاه ساسانى، يزدگرد سوم تمامى ايرانيان را براى دفاع از کشور به آن‌جا فرا خواند. سرداران ايرانى مانند مردانشاه پسر هرمزد (ذوالحاجب)، زردوک، دينار، و انوشک به نهاوند شتافتند و مانند ٦٠ هزار تن ديگر از سلحشوران کشور تحت فرمان سپهبد فيروزان قرار گرفتند. خليفه‌ى مسلمانان سپاه مجاهدان را تحت فرمان نعمان بن‌عمرو بن‌مقرن مزنى که از اصحاب پيامبر و خراج‌دار وقت کسکر بود، قرار داد و آن‌را از طريق کوفه به سوى فلات ايران راهى کرد. پس از اين‌که نعمان در اين کارزار به هلاکت رسيد، مجاهدان تحت فرمان حذيفة بن‌اليمان قرار گرفتند و در روز سوم جنگ، سپاه ايرانيان را به صورت نهايى منکوب کردند. اعراب جنگ نهاوند را که در سال ٦٤٢ ميلادى به وقوع پيوست، "فتح‌الفتوح" ناميدند زيرا پس از اين پيروزى ديگر ايرانيان قادر نبودند، يک مقاومت منظم و منسجم را در برابر اعراب مسلمان سازمان‌دهى کنند. پس از پايان جنگ نهاوند گنج نخارگان که از خزائن کسرى بود به دست مجاهدان افتاد و راه سپاه اسلامى براى تصرف اصفهان و کرمان و آذربايجان گشوده شد (١٢٢).

مسلمانان تحت فرمان عتبة بن‌هاشم سنگر‌هاى ايرانيان را در جلولاء در هم کوبيدند و فرمانده خره‌زاد را تا حلوان و قصر‌شيرين تعقيب کردند. سپس نوبت به اصفهان و رى رسيد. مجاهدان تحت فرمان ابن‌عتبان اصفهان را تسخير کردند و به سوى رى تاختند و شهر را محاصره کردند. امير بصره، ابن‌سرُاقه از کوفه با سپاهى به سوى در‌بند و باب هجوم آورد. هم‌زمان خليفه‌ى مسلمانان، بکير بن‌عبداﷲ ليثى را به جانب آذربايجان گسيل کرد. برادر رستم، فرخ‌زاد، که در آن‌جا مقاومت را سازمان‌دهى مى‌کرد به اسارت در آمد. سپس شهر‌هاى زنجان، قزوين و قومس يکى پس از ديگرى به سلطه‌ى دولت اسلامى در آمدند. اهالى قزوين خرد به خرج دادند و از هراس جان، مال و ناموس خويش پيمانى را با سپاه مسلمانان منعقد کردند که آن‌ها را از قتل، غارت و بردگى نجات داد. سپاه ديگرى از مسلمانان تحت فرمان نعيم بن‌مقرن پس از تسخير همدان براى کمک به ابن‌عتبان به سوى رى تاخت. تسخير رى فقط از طريق خيانت يکى از اشراف شهر به نام زينبد ممکن شد. هم‌زمان احنف بن‌قيس در صدر سپاهى از مجاهدان بصره به سوى خراسان تاخت و شهر‌هاى هرات، نيشابور، سرخس و مرو را غارت کرد. در همين سال مجاهدان اسلام از طريق خوزستان به منطقه‌ى فارس هجوم آوردند و مقاومت دهقانان در ريشهر را در هم شکستند. دو سال بعد قم و کاشان نيز به تصرف مسلمانان در آمدند. به اين ترتيب، مناطق مرکزى ايران تبديل به ميدان تاخت و غارت سرداران بصره مانند مجاشع بن‌مسعود و عثمان بن‌ابى‌العاس و سارية بن‌زنيم کنانى شد. اهالى استخر نيز مانند شهروندان قزوين پس از انعقاد قرار‌دادى سلطه‌ى دولت اسلامى را پذيرفتند. در همين سال مسلمانان کرمان و سيستان را فتح کردند و در سال بعد خراسان به سلطه‌ى مجاهدان در آمد. در حالى که کرمان و بلاد قفص از طريق سهيل بن‌عدى و ابن‌عتبان غارت شدند، سيستان تبديل به جولانگاه قواى عاصم بن‌عمرو تميمى و عبداﷲ بن‌عمير شد. تا همين تاريخ تمامى ايران به غير از نواحى بلخ، غوروز، ابلستان و کابل و سرزمين‌هاى کرانه‌ى درياى خزر، يعنى ديلم، گيلان و طبرستان تحت سلطه‌ى دولت اسلامى قرار گرفته بودند (١٢٣).

تمامى اهالى ايران زمين قربانى خشونت بربرانه‌ى مجاهدان نشدند زيرا بسيارى از مرزبانان و دهقانان از تجربيات ديگران درس عبرت گرفتند و با فاتحان مسلمان پيمان‌هايى را منعقد کردند و اقتدار دولت اسلامى را پذيرفتند. تسليم به دولت اسلامى و تعهد پرداخت رانت زمين به مسلمانان تنها راهى بود که آن‌ها مى‌توانستند جان، مال و ناموس خويش را از تعرض مجاهدان اسلامى محفوظ بدارند. براى نمونه مرزبان نيشابور تعهد کرد، محصولات زراعى را به قيمت ٧٠٠ هزار درهم و ٤٠٠ کيسه زعفران به اعراب مسلمان بدهد و دهقانان ابيورد اهداى محصولات زراعى را به قيمت ٤٠٠ هزار درهم به عهده گرفتند (١٢٤).

به دستور خليفه‌ى مسلمانان، عمر بن‌خطاب، در تمامى نقاط ايران پادگان‌هاى نظامى موسوم به "امصار اسلامى" بر قرار شدند. مجاهدان که در اين قرارگاه‌ها مستقر بودند تحت فرمان معتمدان خليفه قرار داشتند. آن‌ها قواى مجريه و انتظامى دولت اسلامى را تشکيل مى‌دادند. دولت اسلامى به ايرانيان رخصت داد که به عنوان اهل ذمه در دين و آيين والدينشان بمانند و در خوارى جزيه و زکات بپردازند. جمع‌آورى رانت چون گذشته به عهده‌ى مرزبانان ايرانى و معتمدان محلى گذاشته شد. پيدا است که ايرانيان نيز مجاز بودند به دين اسلام ايمان بياورند. اما گرايش به دين و آيين محمدى به معنى پايان تبعيض اجتماعى و خوارى فردى نبود. از آن‌جا که اعراب مسلمان تحت تأثير انديشه‌ى برگزيدگى قرار داشتند، تعلق به اسلام جنبه‌ى نژادى کسب مى‌کرد. از اين رو، ايرانيان مسلمان موالى (برده‌ى آزاد شده) ناميده مى‌شدند.مردم ايران عامل نگون‌بختى خود را خليفه‌ى مسلمانان مى‌دانستند. در سال ٦٤٤ ميلادى يک برده‌ى ايرانى به نام فيروز (ملقب به ابو‌لؤلؤ) انتقام خشونت بربرانه‌ى اعراب مسلمان را از خليفه‌ى وقت‌ گرفت و عمر بن‌خطاب را به قتل رساند. عبداﷲ بن‌عمر قاتل پدرش، يک غلام نبطى که تعلق به سعد بن‌ابى‌وقاص داشت و يک سردار ايرانى به نام فيروزان که براى حفظ جان خويش به اسلام ايمان آورده بود، را گردن زد. او اين دو تن آخرى را متهم مى‌کرد که در برنامه‌ريزى قتل پدرش شرکت داشته‌اند (١٢٥).

عمر قبل از اين ترور يک گروه ده نفره از اصحاب پيامبر را به نام "شوراى مباشرت" در نظر گرفته بود که پس از وفات او خليفه‌ى مسلمانان را با توافق و با در نظر داشتن مصلحت دولت اسلامى و براى حفظ منافع مادى طبقه‌ى حاکم کشور معين کنند. اعضاى "شوراى مباشرت" از قريشيان متمول و با نفوذ بودند و عامه‌ى اعراب مسلمان آن‌ها را از اهالى بهشت مى‌دانستند. دو تن از اعضاى اين شورا داماد‌هاى پيامبر، على بن‌ابى‌طالب و عثمان بن‌عفان، بودند. زبير بن‌العوام، طلحه بن‌عبيداﷲ، سعد بن‌ابى‌وقاص، عبدالرحمن بن‌عوف و معاويه بن‌ابى‌سفيان از ديگر اعضاى مشهور اين شورا به شمار مى‌رفتند. پس از مشاوره در "شوراى مباشرت" عثمان به عنوان سومين خليفه‌ى مسلمانان معين شد. اعلام اين تصميم اکثر مسلمانان مدينه را متعجب کرد زيرا عثمان تاجرى متمول بود که در مهاجرت به حبشه شرکت داشت. او نه در جنگ‌هاى مسلمانان با مشرکان سهيم و نه نقشى اساسى براى استقرار دولت اسلامى ايفا کرده بود. در ضمن او به طايفه‌ى بنى‌اميه تعلق داشت که اغلب اعضاى آن پس از فتح مکه براى حفظ منافع مادى و جايگاه اجتماعى خويش و به ظاهر و يا به اجبار به يکتا‌پرستى ايمان آورده بودند (١٢٦).

دوران زمام‌دارى ابو‌بکر و عمر مصادف با فتوحات مجاهدان و گسترش خلافت اسلامى بود. چون گذشته دولت اسلامى بر يک زمينه‌ى مادى و شيوه‌ى بخصوص توليدى قرار نداشت و فلسفه‌ى سازندگى نقشى در سياست دولتى بازى نمى‌کرد. پيروزى مجاهدان اسلام در برابر شاهنشاهى ساسانيان و امپراطورى بيزانسيان دو نتيجه‌ى متفاوت داشت. از يک سو، غارت شهرى‌هاى متمدن براى مجاهدان و دولت اسلامى غنائم فراوانى به ارمغان مى‌آورد و به اين منوال، تضاد طبقه‌ى حاکم براى تقسيم ثروت محدود مى‌شد. از سوى ديگر، توفيق در کشور‌گشايى نه تنها تضاد اجتماعى را به جوامع غير مسلمان منتقل مى‌کرد، بلکه به دولت اسلامى امکان مى‌داد که با دريافت خمس غنائم و جزيه، وضعيت مسکينان و بينوايان امت را بهبود ببخشد. در ساختار امت هر روابطى که مبتنى بر خويشاوندى خونى و عشيره‌اى بود، نفى مى‌شد. ليکن همان‌گونه که به تفصيل شرح دادم، انديشه‌ى برابرى و برادرى همه‌ى مسلمانان، به معنى مساوات اجتماعى آن‌ها نبود زيرا تحقق برابرى در امت با دکترين طبقاتى - جنسيتى اسلام در تناقض قرار داشت.بنابراين در دوران زمام‌دارى ابو‌بکر و عمر تضاد‌هاى اجتماعى در امت اسلامى محدود شدند. حمايت دولت از مسکينان و بينوايان مسلمان هم با ادعاى تحقق عدالت در اسلام هم‌خوانى داشت و هم با همبستگى عشيره‌اى و شيوه‌ى زندگى باديه‌نشينى هم‌سان بود. به اين ترتيب، ايدئولوژى امت که تحقق يک نظام الهى را بر روى زمين و برابرى مؤمنان را در برابر اﷲ تبليغ مى‌کرد، به تدريج منجر به هويت مسلمانان مى‌شد و همبستگى آن‌ها را در درجه‌ى بالاترى از سازمان عشيره‌اى تقويت مى‌کرد. بديهى است که پيروزى مجاهدان، غنائم جنگى و انبوه ثروت بيت‌المال، دولت اسلامى را قادر مى‌ساخت که درآمد بخصوصى را براى فرماندهان و مجاهدان در نظر بگيرد و حقوق بازنشستگى براى آن‌ها قائل شود. ترديدى نيست که تضمين فرمانبردارى مجاهدان به نفع خلافت اسلامى بود زيرا حفظ قدرت سياسى بستگى به اطاعت قواى انتظامى براى اجراى شريعت در امت اسلامى داشت. به اين ترتيب، نه تنها فرمانبردارى و پشتيبانى مجاهدان از دولت اسلامى تضمين مى‌شد، بلکه در برابر تمايل جامعه به بازگشت و رونق دوباره‌ى همبستگى عشيره‌اى مانعى مستحکم مى‌ساخت (١٢٧).

در دوران خلافت عثمان فتوحات مجاهدان به حدود خود رسيدند و تثبيت خلافت اسلامى در دستور کار قرار گرفت. از يک سو، دولت بر زير‌بناى اقتصادى متنوع و پيچيده‌اى استوار شد و به اجبار بايد فرمى را کسب مى‌کرد که براى باز‌سازى امت و دولت اسلامى با زير‌بناى اقتصادى هماهنگ بود. از سوى ديگر، طوايف متفاوت قريش و بخصوص طايفه‌ى بنى‌اميه با توفيق کامل به عرصه‌ى سياسى باز گشتند و جايگاه گذشته‌ى خود را کسب کردند. بنابراين با پايان کشور‌گشايى مجاهدان امکانات مادى دولت مرکزى محدود شد و تضاد طبقاتى در امت به اوج خود رسيد. رونق بازار برده‌فروشى و شکوفايى رباخوارى عوامل تشديد تضاد طبقاتى بودند. ليکن بردگى فقط شامل اهالى ملت‌هاى ديگر و يا مؤمنان به اديان ديگر نمى‌شد، بلکه اعراب مسلمان را نيز در بر مى‌گرفت. سومين خليفه‌ى مسلمانان به صورت مناسبى از اسلام به عنوان ابزار حکومتى براى تحقق منافع تجار و طبقه‌ى حاکم بهره مى‌برد. او بنا بر جايگاه اجتماعى و تمايل طبقاتى خويش انباشت ثروت طبقه‌ى حاکم را به صورت پاداش و قدر الهى توجيه مى‌کرد و در پاسدارى از اين اصول کوتاه نمى‌آمد. مسکينان و بينوايان امت در برابر از اسلام به عنوان ابزار مبارزاتى استفاده مى‌کردند و با انکار مشروعيت دولت خواهان تحقق عدالت اسلامى و وحدت امت مى‌شدند.در نقاط ديگر خلافت اسلامى که طبقه‌ى فرودست به اسلام ايمان نداشت و يا به عنوان موالى تحت تبعيض نژادى قرار گرفته بود، تضاد طبقاتى به صورت قيام‌هاى توده‌اى بروز مى‌کرد و فرمانروايان اسلامى را به ميدان مبارزه مى‌کشيد. در اوايل خلافت عثمان اهالى همدان و رى از پرداخت خراج و جزيه سر باز زدند و بر اعراب مسلمان قيام کردند. علاء بن‌وهب شورش‌گران همدان را سرکوب کرد و ديگر بار مصادره‌ى رانت زمين زراعى را تضمين کرد. اهالى رى از طريق قرظة بن‌کعب انصارى سرکوب شدند. قيام بعدى در آذربايجان در اوايل سال ٦٤٧ ميلادى به وقوع پيوست. فرماندار کوفه، وليد بن‌عقبه به آن‌جا لشکر کشيد و شورش‌گران را منکوب کرد. سپاه وليد تا موقان و طيلسان پيش رفت و در غارت مردم ارمنستان غنائم و بردگان بسيار گرفت. غارت بعدى آذربايجان از طريق سپاه امير کوفه، سعد بن‌عاص به وقوع پيوست. سپس او به سوى طبرستان که هنوز تحت سلطه‌ى دولت اسلامى نبود، تاخت و رويان و دماوند را تسخير کرد. اهالى کوهستان مازندران سرکردگى دولت اسلامى را پذيرفتند و مرزبان آن‌جا، گرگان، تعهد کرد که ساليانه دويست يا سيصد هزار درهم به اعراب مسلمان جزيه و زکات بدهد. در فارس اهالى ايذج و عشاير دام‌دار در برابر پرداخت جزيه و زکات سر باز مى‌زدند. يک سال بعد اهالى استخر سردار مجاهدان، عبيداﷲ بن‌معمر را به هلاکت رساندند و پادگان اعراب مسلمان را منهدم کردند. فرمانرواى بصره، عبداﷲ بن‌عامر در سال ٦٤٩ ميلادى لشکر به فارس کشيد و استخر را محاصره کرد.در پى جنگ‌هاى متفاوت با سپاهيان ايرانى و بيزانسى، مجاهدان اسلامى از فنون جنگ منظم آگاه شده و به فن‌آورى نظامى دست يافته بودند. مجاهدان براى انهدام حصار شهر‌ها و ديوار دژ‌ها از سنگ و منجنيق استفاده مى‌کردند. به اين شيوه، سپاه عبداﷲ حصار شهر را منهدم ساخت و پس از فتح استخر بيش از ٤٠ هزار تن از اهالى شهر را گردن زد. استخر با خاک يکسان شد و زنان و کودکان به بردگى در آمدند. در اين ماجرا بسيارى از اهالى بيوتات و اساوره نيز قربانى خشونت بربرانه‌ى مجاهدان شدند. عبداﷲ عامل اغتشاش را يزدگرد سوم مى‌دانست که براى استقرار دوباره‌ى شاهنشاهى در اين مناطق به دنبال هوادار مى‌گشت. مجاشع بن‌مسعود سلمى و ربيع بن‌زياد حارثى مأمور تعقيب و قتل او شدند. مجاشع در تعقيب يزدگرد سوم سيرجان، جيرفت و کرمان را تسخير کرد. در حالى که عبداﷲ بن‌عامر موفق به سرکوب شورش اهالى سيستان شد، ربيع بن‌زياد حارثى در تعقيب يزدگرد سوم به خراسان رفت و در آن‌جا طبسين و قهستان را به صلح تسخير کرد. اهالى جام، باخرزوجوين و بيهق مقاومت کردند و سرکوب شدند. عبداﷲ بن‌زياد پس از فتح خواف و اسفراين و ارغيان به سوى نيشابور تاخت. مقاومت اهالى نيشابور نيز پس از چند ماه محاصره سرکوب شد. سرانجام با همکارى برخى از سران حکام محلى و مرزبانان که نتيجه‌اى در مقاومت نمى‌ديدند، نسا، ابيورد، سرخس، طوس، هرات و مرو تسليم مجاهدان شدند و به سلطه‌ى دولت اسلامى در آمدند. هم‌زمان احنف بن‌قيس به طخارستان تاخت و مروالرود، جورجانان و طالقان را در جنگى خونين به تصرف دولت اسلامى در آورد. سال ٦٥٢ ميلادى مصادف با تاريخ قتل يزدگرد سوم بود. به اين ترتيب، دفتر تاريخ شاهنشاهى ساسانيان در ايران بسته شد. با وجود مرگ يزدگرد سوم تمامى خراسان به صورت نهايى به سلطه‌ى اعراب مسلمان در نيامد. چندى بعد يک سردار ايرانى به نام قارن، سپاهى از اهالى طبسين، بادغيس، هرات و قهستان را گرد آورد. او همراه با چهل هزار تن از سلحشوران ايرانى به مقابله با اعراب مسلمان شتافت. مجاهدان که از انبوه سپاه قارن به هراس افتاده بودند، در خفا به اردوى ايرانيان شبيخون زدند و او را به قتل رساندند. پس از مرگ قارن سپاه او روحيه‌ى خود را باخت و در جنگى که در سال ٦٥٣ ميلادى به وقوع پيوست، از مسلمان شکست خورد. بسيارى از سلحشوران ايرانى به قتل رسيدند و بقيه به بردگى در آمدند (١٢٨).

در آخرين سال‌هاى خلافت عثمان دستگاه دولتى دستخوش ضعف و تزلزل بود. به غير از قيام‌هاى محلى، مقاومت طبقه‌ى فرو‌دست جامعه بود که خلافت اسلامى را متزلزل مى‌کرد. عثمان متهم بود که به تدريج ارزش‌هاى صدر اسلامى را تو‌خالى کرده و مروج فساد و نا‌برابرى در امت شده است. بازگشت به دوران اوليه‌ى اسلام و تداوم سنت پيامبر برنامه‌اى بود که مخالفان عثمان چشم‌انداز تحقق آن‌را داشتند (١٢٩).

دو گروه متفاوت از جمله دشمنان عمده‌ى خلافت عثمان به شمار مى‌رفتند. اولين گروه شامل مؤمنانى مى‌شد که خليفه را عامل نقض عدالت در امت مى‌دانستند. انتقاد آن‌ها مستند به قرآن بود که هر گونه تصميمى را مختص به خداوند مى‌کرد و در هر رابطه‌اى که قرآن يک قانون صريح داشت، خواهان اجراى بى چون و چراى آن مى‌شد. دومين گروه قراء بودند که از طريق قرائت قرآن امرار معاش مى‌کردند. دليل دشمنى آن‌ها با خليفه‌ى مسلمانان به دليل منافع مادى آن‌ها بود. عثمان پس از اتمام ويراستارى قرآن، دستور سوزاندن مابقى نسخه‌هاى ديگر را صادر کرد. انتشار قرآن به صورت نهايى مسلمانان را از قشر قراء بى‌نياز مى‌کرد و آن‌ها را به صورت بينوايان به حاشيه‌ى جامعه مى‌راند.اعتراض به خلافت عثمان در کوفه از طريق قشر قراء آغاز شد و تا مصر دامنه گرفت. از مصر، بصره و کوفه بيش از دو هزار تن در مدينه گرد آمدند و براى اعتراض به حيف و ميل بيت‌المال در برابر خانه‌ى عثمان مستقر شدند. خليفه‌ى مسلمانان حاضر نبود که به درخواست‌هاى آن‌ها پاسخ مطلوب دهد. او پس از پا در ميانى على بن‌ابى‌طالب و محمد بن‌مسله مصلحت‌گرايى کرد و به معترضان قول داد که بنى‌اميه را از خود براند و در رابطه با اوضاع مسلمانان و سياست خلافت با اصحاب پيامبر مشورت کند. معترضان پس از توبه‌ى خليفه رضايت دادند و به سوى خانه‌هاى خويش راهى شدند. سپس عثمان با مشورت مروان بن‌حکم نامه‌اى به فرمانرواى مصر نوشت که شورشگران را باز‌داشت و مجازات کند. بر حسب اتفاق قاصد و نامه‌ى خليفه به دست معترضان افتاد. شورشگران از نيمه راه دوباره به مدينه بازگشتند. معترضان کوفه و بصره نيز پس از دريافت اين خبر خشم‌گين‌تر از گذشته راهى مدينه شدند. قراء عثمان را در مسجد سنگباران کردند و خواهان کناره گيرى او از مقام خلافت شدند. خليفه‌ى مسلمانان به مدت سه هفته در خانه‌ى خويش حبس بود و از فرط نا اميدى از فرماندار شام، معاويه بن‌ابى‌سفيان، درخواست کمک نظامى کرد. پس از اين‌که نگهبانان او يک تن از مخالفان را به قتل رساندند، ديگران به خانه‌ى عثمان هجوم آوردند و سومين خليفه‌ى مسلمانان را در سن هشتاد سالگى به هلاکت رساندند. فرماندار شام پس از آگاهى از قيام مسلمانان در مدينه، سپاهى را براى سرکوب شورشگران به سوى پايتخت راهى کرد. ليکن سربازان معاويه پس از ورود به مدينه در برابر عمل انجام شده قرار گرفتند (١٣٠).

شورشگران پس از قتل عثمان، على بن‌ابى‌طالب، پسر عمو و داماد پيامبر را به عنوان خليفه‌ى مسلمانان برگزيدند و با او بيعت کردند. هواداران على خود را "شيعة على" مى‌ناميدند که مفهوم آن به معنى هواداران حزب على بود. در زمانى که خانه‌ى خليفه سوم مسلمانان در محاصره بود، على امامت نماز مؤمنان را به عهده داشت. هوادارى از خلافت على جديد نبود زيرا در آغاز خلافت ابو‌بکر، مؤمنان سرشناسى مانند ابوذر الغفارى، مقداد بن‌الاسود و سلمان فارسى در تبليغ آن کوشا بودند، بدون اين‌که در ميان مسلمانان توفيقى کسب کنند. با وجودى که على با قتل خليفه‌ى مسلمانان مخالف بود، اما به قيام بر عليه بى عدالتى عثمان تمايل داشت. از اين رو، او نه مانع محاصره‌ى خانه‌ى خليفه شد و نه مهاجمان و قاتلان عثمان را مجازات کرد. على با وجودى که از نظر شهامت و تسلط بر فنون رزمى ميان همراهان پيامبر نمونه بود، ليکن قادر به جلب اعتماد طبقه‌ى حاکم و سران دولت اسلامى نمى‌شد. فرماندار شام، معاويه بن‌ابى‌سفيان، بيعت با على را رد کرد و خواهان مجازات قاتلان خليفه شد. زمانى که على از اين درخواست سر باز زد، او در سنت اعراب پيش از اسلام خودش را به عنوان نزديک‌ترين فاميل عثمان، ولى (مجرى) ناميد که انتقام خون خليفه‌ى مسلمانان را بگيرد. به غير از معاويه، سه تن ديگر از اصحاب پيامبر به نام‌هاى طلحه بن‌عبيداﷲ، زبير بن‌العوام و سعد بن‌ابى‌وقاص بيعت با على را رد کردند. طلحه و زبير نيز از مدعيان خلافت بودند و خود را به مراتب شايسته‌تر از على براى کسب اين مقام مى‌دانستند. طلحه حاضر بود که به فرمانروايى بر يمن بسنده کند در حالى که زبير به حکومت در عراق و يا يمامه و بحرين چشم داشت. ليکن على حاضر نمى‌شد که قدرت سياسى را با آن‌ها تقسيم کند. در همين دوران بحرانى على، عبداﷲ بن‌عامر را از فرمانروايى بصره خلع کرد زيرا او از خاندان بنى‌اميه و از هواداران سر‌سخت سومين خليفه‌ى مسلمانان به شمار مى‌رفت. از اين پس، عثمان بن‌حنيف به دستور على جانشين او شد. عايشه، جوان‌ترين همسر پيامبر و ام‌المسلمين، على را متهم مى‌کرد که براى کسب مقام خلافت در قتل عثمان شريک بوده است. سرانجام طلحه، زبير و عثمان بن‌حنيف با عايشه هم پيمان شدند و بر عليه على قيام کردند. در جنگ جمل که در دسامبر ٦٥٦ ميلادى در نزديکى بصره به وقوع پيوست، سپاه على قواى شورشگران را منکوب کرد. طلحه و زبير به هلاکت رسيدند و عايشه به اسارت على در آمد (١٣١). على در مقام خليفه مسلمانان قادر به التيام انشعاب در امت اسلامى نمى‌شد. ميان سال‌هاى ٦٥٧ تا ٦٦١ ميلادى خلافت اسلامى به وسيله‌ى جنگ‌هاى متعدد چنان ضعيف شد که استقرار يک دولت مرکزى عملاً غير ممکن بود. در شرق خلافت جنبش طبقه‌ى فرو‌دست جامعه ادامه داشت و هر اخبار تزلزل در قدرت مرکزى منجر به قيام مى‌شد. پس از قتل عثمان اهالى استخر دوباره قيام کردند. عبداﷲ بن‌عباس به فرمان على آن‌ها را سرکوب کرد و شورش‌گران را گردن زد. از آن‌جا که بسيارى از مجاهدان حاضر نبودند که در جنگ با مسلمانان شرکت کنند و براى اين و يا آن خليفه شمشير بزنند، على آن‌ها را تشويق کرد که به شرق خلافت بروند و قدرت خلافت اسلامى را در آن‌جا تحکيم کنند. به اين ترتيب، بسيارى از اعراب مسلمان در آستانه‌ى جنگ جمل به سيستان رفتند و اهالى نيمروز و زرنج را سرکوب کردند. سپس على سپاهى مشتمل از چهار تا پنج هزار تن از مجاهدان را به سوى ديلم راهى کرد. در دوران خلافت او مرزبان مرو، ماهوى سورى، که در قتل آخرين شاهنشاه ساسانى، يزدگرد سوم، نقش به سزايى داشت به کوفه آمد و براى حفظ منافع مادى و جايگاه طبقاتى خويش تسليم خليفه شد. پس از اين‌که او اعتماد على را جلب کرد، خليفه‌ى مسلمانان نامه‌اى براى دهقانان، اسواران و ده سالاران آن‌جا نوشت و دستور داد که سرکردگى ماهوى را بپذيرند و جزيه و زکات دولت اسلامى را به او بدهند. چندى بعد خراسان نا آرام شد و مردم نيشابور قيام کردند. دهقانان خراسان حاضر نبودند که جزيه و خراج به فرماندهان مسلمان بپردازند. سپس على براى سرکوب شورش‌گران سپاهى از مجاهدان را راهى خراسان کرد. قيام نيشابور در جنگى خونين سرکوب شد و اهالى مرو از ترس جان، مال و ناموس خويش به سرکردگى دولت اسلامى تن دادند. هم‌چون خراسان مناطق فارس، کرمان و بصره نيز همواره نا‌آرام بودند. على براى سرکوب قيام فارس و کرمان زياد بن‌ابيه را در نظر گرفت و سپاهى از مجاهدان را تحت نظر او به آن‌جا گسيل کرد (١٣٢).

سپس خليفه‌ى مسلمانان مابقى سپاه خود را از مدينه به کوفه انتقال داد زيرا در آن‌جا هواداران بيشمارى داشت. على در دوران کوتاه خلافتش عدالت اسلامى را آن چنان که هوادارانش پافشارى مى‌کردند، عملى کرد. افزايش و جمع‌آورى قاطعانه‌ى زکات از جمله اقداماتى بودند که باعث انزجار طبقه‌ى حاکم و تجار از او مى‌شدند (١٣٣).

فرماندار سوريه، معاويه بن‌ابى‌سفيان، جدى‌ترين و سرسخت‌ترين مخالف على بود که برنامه‌ى انتقام خون عثمان و قتل على را در سر داشت. پس از جنگ‌هاى متعدد با نتايج متفاوت، سپاهيان آن‌ها در تابستان ٦٥٧ ميلادى در بالاى فرات در جنگ صفين در برابر يکديگر قرار گرفتند. زمانى که سپاه على تحت فرمان مالک اشتر بر دشمنان غلبه کرد، سربازان معاويه با پيشنهاد عمرو بن‌عاص قرآن را بر سر نيزه‌هاى خود در آوردند و خواهان پايان خون‌ريزى و برادر‌کشى ميان مسلمانان شدند. على تحت فشار مشاوران خويش مانند اشعث بن‌قيس و ابو‌موسى اشعرى نبرد را متوقف کرد و به سربازان سپاه معاويه امان داد. اين دو تن با کشتار برادران مسلمان خود مخالفت مى‌کردند زيرا تداوم جنگ را در تضاد با امر الهى مى‌دانستند. مصداق نظرى آن‌ها آيه‌ى ١٠ از سوره‌ى الحجرات (٤٩) بود که جنگ، قتل و دشمنى ميان اهل ايمان را محکوم مى‌کند. در آيه‌ى ياد شده آمده است.

"به حقيقت مؤمنان همه برادر يکديگرند، پس هميشه بين برادران (ايمانى) خود (چون نزاعى شود) صلح دهيد و خدا ترس و پرهيز کار باشيد که مورد رحمت الهى گرديد".

در ميان سپاه على عده‌اى قراء بودند که از جمله مجاهدان متعصب به شمار مى‌رفتند. ترديد على در ادامه‌ى جنگ منجر به اعتراض آن‌ها شد زيرا معتقد بودند که حکم اﷲ صادر شده است. بنابراين توقف جهاد براى آن‌ها مخالفت با حکم صادر شده‌ى اﷲ تلقى مى‌شد. سپس سران هر دو سپاه مصلحت را در آن ديدند که دو نفر معتمد براى پايان جنگ ميان مسلمانان بر اين نزاع قضاوت کنند. پس از مذاکرات دومة‌الجندل و اذرح که بين ابو‌موسى اشعرى، نماينده‌ى سپاه على و عمرو بن‌عاص، نماينده‌ى سپاه معاويه روى داد، حکومت بخش غربى خلافت به معاويه و حکومت بخش شرقى آن به على محول شد. على تحت فشار قراء توافق قضات را رد کرد زيرا انشعاب امت و دولت اسلامى را قابل قبول نمى‌دانست. پس از پافشارى على براى ادامه‌ى جنگ سپاه او به کلى منشعب شد. گروهى از سربازان او اصولاً از کشتار مسلمانان امتناء مى‌کرد و گروهى ديگر به على انتقاد داشت که چرا او مذاکره و قضاوت بر سر خلافت را پذيرفته است. اين گروه آخرى که بعد‌ها خوارج ناميده شد، اين شيوه‌ى حل مسائل را سنت پيش از اسلام مى‌دانست و بازگشت به اين دوران را ارتداد مى‌پنداشت. خوارج "محکمه‌ى حروريه" را تشکيل دادند و تصميم على به قضاوت معتمدان را گناه کبيره خواندند. خوارج از اسلام به عنوان ابزار مبارزاتى جهت انهدام طبقه‌ى حاکم اموى استفاده مى‌کردند و هواخواهى آن‌ها از على نه براى دفاع از منافع او و خاندان علوى، بلکه براى تحقق برابرى تمامى مسلمانان در امت بود. خوارج بنا به امر اسلام خواهان نابودى تمامى مشرکان مى‌شدند و نه تنها معاويه، بلکه على را نيز مرتد مى‌خواندند. سپس خوارج مشتمل از ١٢ هزار تن تصميم به ترک سپاه على را گرفتند و در نزديکى نهروان خيمه زدند. نظريه‌پردازان خوارج براى توجيه اقدام خويش، خروج از سپاه على را "هجرت دوم" ناميدند. بنابراين همان‌گونه که محمد پس از هجرت به مدينه ديگران را مشرک ناميد و قتلشان را جايز شمرد، خوارج نيز مسلمانانى را که به "هجرت دوم" تن ندادند، مشرک شمردند و کشتارشان را وظيفه‌ى دينى قلمداد کردند. خوارج پس از استقرار در نهروان، عبداﷲ بن‌وهب را به خلافت برگزيدند (١٣٤).

خوارج پس از ترک سپاه على به اغتشاش، راهزنى و خون‌ريزى روى آورد و جنگ داخلى را تشديد کرد. على پس از مشورت با فرماندهان خود برنامه‌ى انهدام اردوگاه خوارج در نزديکى نهروان را ريخت. سرکوب خوارج به وسيله‌ى يک شبيخون عملى شد، ليکن اين جنگ نه تنها منجر به انهدام فرقه‌ى خوارج نشد، بلکه آشتى با شيعيان را براى هميشه محال کرد. ابن‌ملجم خارجى که از اين کشتار جان سالم به در برده بود، در ژانويه‌ى ٦٦١ ميلادى انتقام خون خوارج را با ترور على گرفت، هنگامى که او در حال خروج از مسجد کوفه بود (١٣٥).

پس از قتل على تمامى امکانات براى استقرار حکومت امويان مهيا شد. معاويه (٦٦١ تا ٦٨٠ ميلادى) با وجود مخالفت هوادران على، خلافتش را قبل از قتل خليفه‌ى مسلمانان در بيت‌المقدس (اورشليم) اعلام کرد و سپس خلافت اسلامى را تحت سلطه‌ى خويش در آورد. از اين پس، حکومت اعراب مسلمان به صورت نهايى بر ملت‌هاى ديگر تحميل شد و تضمين تداوم نظام طبقاتى - جنسيتى اسلامى تحت فرمان خلافت امويان قرار گرفت.به اين منوال، دولت اسلامى با تحقق حکومت موروثى، اصلاح ديوان‌سالارى و تمرکز و تحکيم قدرت دولتى فرم نوينى کسب کرد (١٣٦). بديهى است که توفيق مجاهدان در گسترش خلافت اسلامى منجر به تشديد اعتماد به نفس طبقه‌ى حاکم مى‌شد. به غير از اين، کلام عربى اﷲ در قرآن بود که به طبقه‌ى حاکم القاء مى‌کرد که از طريق خداوند براى رهبرى و تسلط بر جهان برگزيده شده است. به اين ترتيب، افکار نژاد پرستانه نزد خلفاى اموى تشديد مى‌شد و ديوان‌سالارى در ترويج آن‌ها کوشا بود. بندگى و اسارت طبقه‌ى فرو‌دست جامعه نه فقط از طريق دينى، بلکه به وسيله‌ى تفاوت‌هاى نژادى نيز توجيه مى‌شد. حکومت امويان براى باز‌سازى نظام طبقاتى - جنسيتى امت بر هويت اسلامى و عربى خلافت تأکيد داشت. تاريخ براى خلافت اسلامى از زمان هجرت پيامبر به مدينه آغاز مى‌شد و زبان ديوانى عربى بود. پس از اصلاحات مالى در دوران خلافت عبدالملک بر سکه‌ى طلاى ساسانى عبارت بسم‌اﷲ حک شد. به همين منوال، از پول طلاى بيزانسى براى تجارت استفاده مى‌شد اگر که صليب آن به صورت غير قابل شناخت بر طرف شده بود. به دستور خليفه عبدالملک در قدم‌گاه بيت‌المقدس، بر سخره‌ى سنگى آن‌جا آيه‌ى ١٧٢ سوره‌ى نساء (٤) و در برابر دروازه‌ى شمالى بيت‌المقدس اسامى پيامبران اولوالعزم يکى پس از ديگرى حکاکى شدند. مؤمنان اديان توحيدى در حال ورود به اين مکان مقدس، مطالعه مى‌کردند که عيسى بنده‌ى خدا است و پيامبر اسلام به عنوان خاتم‌النبيا فراى تمامى پيامبران اولوالعزم قرار دارد (١٣٧).

اعراب مسلمان پس از فتوحات مجاهدان به شهر‌هاى تسخير شده مهاجرت مى‌کردند و در آن‌جا به عنوان طبقه‌ى حاکم ساکن مى‌شدند. بديهى است که برخى از اسراى غير عرب براى حفظ جان، مال و ناموس خود بلافاصله به اسلام ايمان مى‌آوردند. برخى ديگر انگيزه‌ى مادى داشتند و ايمان به اسلام را راه حلى مى‌دانستند که از پرداخت جزيه معاف شوند. با اين وجود تفاوت نژادى با اعراب مانع بود که تازه مسلمانان مانند آن‌ها شمرده شوند و به همان منزلت و حقوقى دست بيابند که اعراب مسلمان به آن‌ها دسترسى داشتند.پس از کوچ اعراب مسلمان به ايران و استقرار آن‌ها به عنوان طبقه‌ى حاکم کشور، جامعه‌ى ايران با يک بحران اساسى روبرو شد. با گسترش نظام طبقاتى - جنسيتى امت به ايران، تمامى امتياز‌هاى اشراف ايرانى لغو شد و نظام فرو‌بسته‌ى کشور فرم نوينى کسب کرد. با تحقق شريعت اسلامى جامعه‌ى طبقاتى ايران فرو ريخت و ارزش‌هاى معنوى و دينى ايرانيان متزلزل شدند. رانت زمين که تا کنون به صورت باج و خراج از طريق طبقه‌ى حاکم ايرانى‌تبار مصادره مى‌شد، جنبه‌ى زکات و جزيه به خود گرفت و به عنوان بيت‌المال به خزانه‌ى دولت اسلامى ريخته شد. طبقه‌ى فرو‌دست جامعه و دهقانان هم‌چون گذشته در پرداخت رانت زمين به طبقه‌ى حاکم و فرمانروايان اکراه داشتند. فقط قدرت نظامى "امصار اسلامى" و مجاهدان بود که از طريق زور پرداخت زکات و جزيه را به دولت اسلامى تضمين مى‌کرد. طبقه‌ى حاکم ايرانى‌تبار که تا کنون منافع مادى خويش را از طريق شأن دينى و جايگاه طبقاتى خود توجيه مى‌کرد با بحران اجتماعى روبرو بود. اشراف و روحانيان ايرانى که به مهاجرت تن ندادند، در جستجوى همان جايگاه طبقاتى در خلافت اسلامى بودند که در دستگاه ديوان‌سالارى شاهنشاهى ساسانيان داشتند. مهاجرت اعراب مسلمان به فلات ايران به طبقه‌ى حاکم و اشراف ايرانى امکان مى‌داد که از طريق خويشاوندى و همکارى با مهاجران در استقرار نظم نوين سهيم باشند و همان شأن و اعتبارى را کسب کنند که قبل از سرنگونى نظام شاهنشاهى در ايران دارا بودند.

مهاجرت اعراب مسلمان به ايران در قرن اول هجرى از طريق کوفه و بصره آغاز شد و تا خراسان و ماوراءالنهر دامنه گرفت. بخصوص شهر‌هايى مانند همدان، اصفهان، کاشان و قم به دليل آب و هواى خشک خود منطقه‌ى کوچ اعراب مسلمان شدند. فقط در خراسان دويست هزار تن از مهاجران سکنا گزيدند. بديهى است که مهاجرت اعراب به شهر‌هاى ايران سبب شد که خوى عشيره‌اى و خشونت بربرانه‌ى اسلامى نيز به شهر‌هاى متمدن منتقل شوند (١٣٨).

اغلب مهاجران از جمله مسلمانانى بودند که به هوادارى از شيعه متهم مى‌شدند و يا از خوارج به شمار مى‌رفتند. بنابراين جستجوى سرزمين جديد و مهاجرت اعراب مسلمان به ايران فقط جنبه‌ى مادى نداشت و انگيزه‌ى کوچ آن‌ها فقط استقرار اجتماعى به صورت طبقه‌ى حاکم نبود، بلکه راه مناسبى براى مهاجران محسوب مى‌شد که دور از نظارت حکومت مرکزى به ترويج عقايد دينى خود بپردازند. پيدا است که در اوايل مجاورت با اعراب مسلمان براى ايرانيان بسيار دشوار بود. تضاد طبقاتى از يک سو و بيگانگى فرهنگى با اعراب مسلمان از سوى ديگر عوامل قيام‌هاى اجتماعى بودند. در حالى که کار عمده‌ى اجتماعى از طريق دهقانان و پيشه‌وران ايرانى‌تبار انجام مى‌شد، اعراب مسلمان به بازرگانى اشتغال داشتند و يا در انديشه‌ى کسب غنيمت و جمع‌آورى زکات و جزيه بودند. فقط اين توجيه دينى و نژادى حکومت امويان بود که به اهداف مادى آن‌ها مشروعيت مى‌داد. بنابراين قابل فهم است که چرا در اوايل طبقه‌ى فرو‌دست ايرانى، اعراب مسلمان را اهريمن مى‌خواند و از مجاورت با آن‌ها سر باز مى‌زد. بخصوص اهالى سيستان، اشر و سنه با کوچ عشاير مهاجر به سرزمين خويش مقابله مى‌کردند. اهالى قم نيز چندى بعد از پيمان دوستى با مهاجران مسلمان، پشيمان شدند و مانند اهالى شهر‌هاى ديگر ايران به آن‌ها لعنت فرستادند و به مساجد و موذنان شبيخون زدند. فقط از طريق خشونت بربرانه‌ى اسلامى بود که طبقه‌ى فرو‌دست جامعه به ناچار به مجاورت با اعراب مسلمان تن داد و استقرار اجتماعى آن‌ها را به عنوان طبقه‌ى حاکم پذيرفت (١٣٩).

در برابر اغلب اشراف و روحانيان ايرانى تمايلى به مقاومت نداشتند و براى حفظ منافع مادى و کسب مقام اجتماعى خويش به خدمت اعراب مسلمان در آمدند. بخصوص کار‌هاى ديوانى و ادارى که فرمانروايان عرب‌تبار از آن‌ها سر‌رشته‌اى نداشتند، به عهده‌ى ايرانيان گذاشته شده بود. در حالى که ايرانيان چون گذشته موالى خوانده مى‌شدند و مورد تبعيض نژادى و اجتماعى قرار داشتند، ليکن در حوزه‌ى ديوان‌سالارى و جهت حفظ منافع مادى طبقه‌ى حاکم از معتمدان فرمانروايان دولت اسلامى به شمار مى‌رفتند. براى نمونه قاضى کوفه که شريح ناميده مى‌شد، تعلق به قشر موالى داشت. با وجودى که فرمانروايان دولت اسلامى مانند زياد بن‌ابيه، مصعب بن‌زبير و حجاج بن‌يوسف موالى را منفور مى‌شمردند، اما خراج‌دارى را به آن‌ها سپرده بودند. رياست بر موالى مزيد غرور فرمانروايان دولت اسلامى مى‌شد و اشراف و روحانيان ايرانى به آن تن داده بودند. اين موالى مراسم ايرانى را سبب مى‌کرد که مانند دوران شاهنشاهان ساسانى براى سروران تازه‌ى خود هديه و پيشکش بفرستد و از طريق چاپلوسى، سرسپردگى خويش را به آن‌ها اثبات کند و اعراب مسلمان را از اعمال خشونت باز دارد. مرزبانان ايرانى به سرعت با مهاجران عرب‌تبار خو گرفتند و از طريق خويشاوندى آداب ايرانيان را به آن‌ها آموختند. برخى از موالى چنان سر‌سپرده‌ى اعراب مسلمان شدند که در حسن نيت نسبت به فرمانروايان دولت اسلامى از ديگر ايرانيان پيشى مى‌گرفتند. براى نمونه صالح بن‌عبدالرحمن که از اولاد اسيران سيستانى بود، کتاب ديوان‌سالارى فارسى را به عربى ترجمه کرد. انگيزه‌ى او تضمين نظارت اعراب مسلمان در کار خراج‌دارى و جمع‌آورى جزيه بود. در برابر زادان فرخ و پسرش مردانشاه که از دبيران ايرانى و معتمدان حجاج بن‌يوسف به شمار مى‌رفتند، اين کار را ناممکن مى‌دانستند و از عملى کردن آن سر باز مى‌زدند. بديهى است که نظارت دقيق فرمانروايان بر ديوان‌سالارى و خراج‌دارى، اعراب مسلمان را از خدمت موالى ايرانى‌تبار بى نياز مى‌کرد و آن‌ها را به عنوان طبقه‌ى فرو‌دست به حاشيه‌ى جامعه مى‌راند (١٤٠).

به اين ترتيب، مرزبانان ايرانى در جمع‌آورى زکات و جزيه و کارمندان ايرانى در خراج‌دارى و ديوان‌سالارى در خدمت خلافت امويان بودند، در حالى که مجاهدان عرب‌تبار در "امصار اسلامى" قواى مجريه‌ى حکومت مرکزى را تشکيل مى‌دادند. مرزبانان ايرانى از طريق عهد‌نامه موظف بودند که زکات و جزيه را جمع‌آورى کنند. رانت چون گذشته بنا بر مسافت و بار‌آورى زمين زراعى حساب مى‌شد و به صورت خراج به فرمانروايان اسلامى تعلق مى‌گرفت. براى نمونه نيشابور، هرات و بخارا هر کدام يک ميليون درهم، سمرقند هفت هزار درهم، طوس ششصد هزار درهم، ابيورد چهار هزار درهم و نسا سيصد هزار درهم ساليانه به خلافت اسلامى مى‌پرداختند. با وجودى که مرزبانان ايرانى اهل ذمه ناميده مى‌شدند، اما حسن نيت آن‌ها به حکومت اسلامى باعث شد که املاک و اراضى سابق خود را هم‌چنان در تصرف داشته باشند و ماليات سابق خويش (باج و خراج) را به نام زکات و جزيه به بيت‌المال مسلمانان بريزند (١٤١).

در اوايل تسلط دولت اسلامى بر ايران که رهبرى جدى براى مقابله با طبقه‌ى حاکم و مجاهدان اسلامى وجود نداشت، تضاد‌هاى طبقاتى به فرم تهييجى بروز مى‌کرد و اعراب مسلمان را به ميدان مبارزه مى‌کشيد. وقايع روز سياسى مانند قتل خليفه و تعويض فرمانروا براى طبقه‌ى فرو‌دست ايرانى فرست مناسبى تلقى مى‌شد که از خلاء قدرت سياسى استفاده کند و تنفرش را نسبت به نظام طبقاتى - جنسيتى اسلامى نشان دهد. با گذشت زمان و با تحکيم اسلام به عنوان ابزار حکومتى براى توجيه مشروعيت خلافت امويان، مخالفان طبقه‌ى حاکم مجبور شدند که از اسلام به عنوان ابزار مبارزاتى استفاده کنند و به تلاش براى جستجوى يک رهبر به عنوان قائم روى بياورند. مخالفان خلافت امويان انگيزه‌ى اتحاد تمامى جنبش‌ها و فرقه‌هاى متفاوت و پراکنده‌ى دينى را داشتند. آن‌ها خاندان بنى‌اميه را متهم مى‌کردند که قدرت سياسى را به صورت نا مشروع تصرف کرده و منجر به اخلال در نظم الهى امت شده است (١٤٢).

پس از تشکيل خلافت امويان کسى قادر نبود که اتحاد تمامى جنبش‌هاى فرقه‌اى را ممکن کند و در برابر خشونت بربرانه‌ى طبقه‌ى حاکم و حکومت اسلامى مانعى بسازد. بنابراين با گذشت زمان تضاد‌هاى طبقاتى در اشکال متفاوت و پراکنده‌ به صورت جنبش‌هاى دينى اوج مى‌گرفتند و به وسيله‌ى اغتشاش و قيام دولت مرکزى را ضعيف مى‌کردند. رقابت براى کسب قدرت سياسى محدود به توجيه دينى نمى‌شد و در برخى موارد طبقه‌ى حاکم از روابط عشريه‌اى پيش از اسلام نيز استفاده مى‌کرد. ليکن اين‌گونه جنبش‌ها نه براى تحولات فلسفه‌ى سياسى دولت اسلامى نقش به سزايى بازى کردند و نه بر سرزمين ايران به صورت مسلط تأثير گذاشتند. از اين رو، از بررسى جنبش‌هاى عشيره‌اى صرف نظر مى‌کنم و فقط از سه فرقه‌ى متفاوت دينى نام مى‌برم که از اسلام به عنوان ابزار مبارزاتى براى تشکل نبرد طبقاتى استفاده مى‌کردند و انگيزه‌ى سرنگونى خلافت امويان و کسب قدرت سياسى را داشتند.

اولين آن‌ها فرقه‌ى اماميه بود که در اشکال متفاوت طرح شد. در رابطه با بنيان‌گذار فرقه‌ى اماميه ميان اسلام شناسان توافق نيست. در حالى که پطروشفسکى از عبداﷲ بن‌سبا نام مى‌برد، مونتگومرى وات پسر سوم على، يعنى محمد بن‌الحنفيه (بنيان‌گذار فرقه‌ى کيسانيه) را اولين نظريه‌پرداز فرقه‌ى اماميه مى‌داند (١٤٣). نظريه‌ى اماميه بر اين اصل استوار است که تمامى پيامبران اولوالعزم يک معاون و يا جانشين داشتند که به عنوان نماينده‌ى مختار، "وصى"، ناميده مى‌شدند. "وصى" پيامبر اسلام، على بن‌ابى‌طالب بوده است. اين نظريه به وسيله‌ى سوره‌ى القصص (٢٨) آيه‌ى ٨٥ قرآن توجيه مى‌شود. در آيه‌ى ياد شده آمده است.

"(اى رسول ما) يقين دان آن خدايى که احکام قرآن را بر تو فرض گردانيد (و ابلاغ آن‌را وظيفه‌ى تو قرار داد) البته تو را به جايگاه خود (...) باز گرداند، تو با مردم بگو که خداى من به حال آن‌که محقق در هدايت و آن‌که آشکار در ضلالت است (از هر کس) دانا تر است".

به اين ترتيب، نظريه‌ى اماميه بر اصل رجعت استوار مى‌شود و ادعا مى‌کند که محمد نيز مانند ديگر پيامبران اولوالعزم باز خواهد گشت. ليکن اصل بازگشت به صورت احياء محمد و يا حلول روح پيامبر در على و در امامان بعدى به وقوع خواهد پيوست. به اين منوال، مؤمنان فرقه‌ى اماميه براى على و امامان بعدى نيز مقام الوهيت (عصمت) قائل هستند و آن‌ها را نه تنها مانند پيامبر، اولياء‌اﷲ وصف مى‌کنند، بلکه براى آن‌ها مقام ولى‌اﷲ بر جهان قائل مى‌شوند (١٤٤).

به اين ترتيب، فرقه‌ى اماميه وظيفه‌ى هدايت امت اسلامى را پس از رحلت پيامبر به امام معصوم واگذار مى‌کند و آن‌را اراده‌ى الهى مى‌داند. ليکن فلسفه‌ى هدايت امت به وسيله‌ى امام نياز به شواهد تاريخى نيز دارد. از اين رو، فرقه‌ى اماميه از ناچارى داستان "غدير‌خم" را مى‌سازد و از اين طريق به امامت على مشروعيت مى‌دهد. گويى که پيامبر اسلام پس از آخرين زيارت حج و در مسير مراجعت به مدينه، در سال ٦٣٢ ميلادى، على را به عنوان جانشين خود معين مى‌کند. انتصاب على از طريق پيامبر فلسفه‌ى سياسى تمامى فرقه‌هاى اماميه را تحت تأثير خود قرار مى‌دهد. در نتيجه، مشروعيت پيشوا ديگر رابطه‌اى با اراده‌ى مؤمنان ندارد و فقط از طريق "نسب" و انتصاب امام وقت ايجاد مى‌شود. به اين ترتيب، مؤمنان فرقه‌ى اماميه نه تنها مشروعيت خلافت امويان را مردود مى‌کنند، بلکه ابو‌بکر، عمر و عثمان را نيز خلفاى غاصب مى‌نامند (١٤٥).

توجيه مشروعيت قدرت سياسى از اين طريق براى تدوين دکترين فرقه‌ى اماميه بسيار سازنده بود زيرا در برابر امامان معصوم و اولياء‌اﷲ، خلفاى غاصب قرار مى‌گرفتند که قدرت سياسى را به ناحق تصرف کرده بودند. اين دکترين سياسى، امام را مانند پيامبر فراى شريعت و امت مستقر مى‌کند و براى تسلط بر مؤمنان و مبارزه در برابر حکومت مرکزى بسيار مناسب است. ليکن گسترش اين نظريه بستگى به امام دارد که از براى کسب قدرت سياسى مدام بر ضرورت تحقق عدالت پافشارى کند و منجر به بحران مشروعيت دولت اسلامى شود. حسن بن‌على پس از اين‌که با حمايت طايفه‌ى هاشمى و با همراهى هوا‌داران فرقه‌ى اماميه در کوفه يک ادعاى نمايشى براى کسب قدرت سياسى کرد، خلافت امويان را به رسميت شناخت و با معاويه بيعت کرد. دومين امام شيعيان قادر نبود که در برابر رشوه‌اى که از خليفه‌ى اموى مى‌گرفت و وعده‌ى جانشينى معاويه مقاومت کند. او در حرمسراى خود زنان بيشمارى داشت و در ناز و نعمت مشروعيت خلافت معاويه را براى مؤمنان فرقه‌ى اماميه توجيه کرد (١٤٦).

پس از مرگ معاويه در سال ٦٨٠ ميلادى فرزند او يزيد به خلافت رسيد. ليکن سومين امام شيعيان، حسين بن‌على، حاضر به بيعت با او نبود. مخالفت حسين با خليفه‌ى جديد جنبه‌ى سياسى داشت زيرا او نيز مانند برادر بزرگش، حسن بن‌على، مواجبش را از حکومت اموى دريافت کرده بود. حسين براى رهبرى قيام همراه با ١٠٠ تن از هواداران فرقه‌ى اماميه و اعضاى خانواده‌اش به سوى کوفه راهى شد. پيشاپيش پسر عموى او، مسلم بن‌عقيل، براى کسب اطلاعات به کوفه رفت. ليکن فرماندار کوفه، عبيداﷲ بن‌زياد، جنبش اماميان را سرکوب کرد و مسلم را به قتل رساند. با وجودى که برخى از هواداران خلافت خاندان علوى و فرقه‌ى اماميه از پشتيبانى حسين منصرف شدند و به مدينه بازگشتند، حسين با همراهان خود در کربلا اردو زد. سپس سپاه دولت اموى مشتمل بر چهار هزار تن تحت فرمان عمر بن‌سعد (پسر سعد بن‌ابى‌وقاص) اردوگاه حسين را محاصره کرد و از حسين خواست که تسليم خليفه‌ى مسلمانان، يزيد بن‌معاويه، شود. پس از يک هفته پايدارى حسين به اتفاق جنگجويان خويش به جنگ عليه دشمن شتافت. داستان اندوه آميز کربلا بعد‌ها تبديل به اسطوره‌ى شهادت هفتاد و دو تن در روز عاشور شد که هم چون گذشته از مبانى اصولى فلسفه‌ى سياسى شيعيان به شمار مى‌رود (١٤٧).

پس از فاجعه‌ى کربلا، فرقه‌ى اماميه با انديشه‌ى شهادت مشروب شد. در کوفه گروهى مشتمل از صد تن يک اتحاديه‌ى مخفى تحت نظر سليمان بن‌صرد سازمان‌دهى کرد. هدف اين گروه انتقام خون حسين بن‌على بود. اعضاى اين گروه موفق شدند که چهار هزار تن را براى قيام سازمان‌دهى کنند. شورشگران در ماه نوامبر سال ٦٨٤ ميلادى به کربلا رفتند و پس از عبور از فرات عازم رشينه شدند. ليکن در همان‌جا شکست سختى از سپاه اموى خوردند و همگى به قتل رسيدند. قيام بعدى فرقه‌ى اماميه تحت رهبرى مختار بن‌ابى‌عبيد که از سران طايفه‌ى بنى‌ثقيف به شمار مى‌رفت، قرار داشت. او پس از حسين، پسر ديگر على، يعنى محمد بن‌الحنفيه را امام وقت خواند. محمد فرزند کنيزى از عشيره‌ى بنى حنيفه بود که به عنوان غنيمت جنگى به على تعلق داشت. اما تمامى هواداران فرقه‌ى اماميه از امامت محمد پشتيبانى نکردند زيرا کسب مقام امامت را وابسته به "نسب" مى‌دانستند. بنابراين هدايت امت اسلامى فقط مختص به فرزندان على و فاطمه، يعنى پسر عمو و دختر پيامبر مى‌شد. هواداران محمد بعد‌ها فرقه‌ى نوينى از اماميه را به نام کيسانيه تشکيل دادند.

در اکتبر ٦٨٥ ميلادى هواداران اماميه به رهبرى مختار شورش کردند و کوفه را تحت سلطه‌ى خود در آوردند. کوفه در اين دوران تحت خلافت عبداﷲ بن‌زبير قرار داشت که خود را ضد خليفه‌ى اموى مى‌خواند. پس از تصرف کوفه، مختار خزانه‌ى شهر را ميان شورشگران تقسيم کرد و بسيارى از قاتلان حسين و طرفداران بنى‌اميه را به قتل رساند. چندى نگذشت که تضاد طبقاتى بر توافق سياسى شورشگران غلبه کرد و منجر به انشعاب آن‌ها شد. گروهى از طرفداران مختار از طبقه‌ى حاکم اعراب بود و گروه ديگرى موالى و ايرانى تبار به شمار مى‌رفت. اعضاى گروه اخير از طبقه‌ى فرو‌دست جامعه بودند و در نتيجه براى برابرى همه‌ى مسلمانان مبارزه مى‌کردند. انگيزه‌ى آن‌ها در واقع رهايى از پرداخت خراج دولتى (رانت زمين زراعى) بود که به صورت جزيه و زکات برداشت مى‌شد. مختار به اجبار از طبقه‌ى فرو‌دست جانبدارى کرد زيرا که اين گروه اکثر هواداران او را تشکيل مى‌داد. سپس طبقه‌ى حاکم به جنبش اماميه خيانت کرد و به سپاه ضد خليفه (عبداﷲ بن‌زبير) ملحق شد. تضعيف شورش اماميه شکست سپاه مختار در حوالى بصره را به دنبال داشت. گريز موالى به کوفه نيز باعث نشد که آن‌ها جان سالم به در ببرند. پس از چهار ماه محاصره، شورشگران از فرط نااميدى و براى شهادت تحت فرمان مختار به سوى دشمنان شتافتند و به هلاکت رسيدند (١٤٨).

قيام بعدى فرقه‌ى اماميه به رهبرى زيد بن‌على در سال ٧٤٠ ميلادى به وقوع پيوست. زيد نوه‌ى سومين امام شيعيان، حسين بن‌على، بود. قيام او به شکست انجاميد زيرا هواداران او از ترس مجازات خليفه‌ى اموى از پشتيبانى او سر باز زدند. پس از قتل زيد مؤمنان اماميه به تمسخر لقب رافضى گرفتند. چهار سال پس از اين قيام، هواداران زيد به خون‌خواهى او بار ديگر شورش کردند. ليکن اين بار نيز سپاه امويان موفق به سرکوب آن‌ها شد. اکثر مؤمنان فرقه‌ى اماميه دوباره از شرکت در قيام طفره رفتند.زيد بن‌على فلسفه‌ى سياسى اماميه را متحول کرد و جنبه‌ى مبارزاتى آن‌را برجسته ساخت. دکترين زيديه مدعى است که امامت از طريق على به فرزندان او و فاطمه، يعنى حسن و حسين به ارث رسيده است. ليکن زمانى که يک مرد عاقل و شاخص خود را مدعى امامت مى‌داند، بايد به ادعاى خود از طريق قيام مسلحانه جامع عمل بپوشاند. دکترين زيديه ميان "امامت افضل" و "امامت مفضول" تفاوت قائل مى‌شود. بنابراين على "امام افضل" بود، ليکن "امامت مفضول"، يعنى خلافت ابو‌بکر و عمر را پذيرفت. به اين ترتيب، از يک سو، خلافت ابو‌بکر و عمر مشروع مى‌شود، بدون اين‌که خدشه‌اى به حيثيت على وارد آيد و از سوى ديگر، قيام زيد براى کسب مقام امامت و ادغام آن با خلافت به وسيله‌ى دين توجيه مى‌شود. در مجموع سه تن ديگر با استناد به دکترين زيديه قيام کردند و مدعى مقام خلافت شدند. محمد بن‌عبداﷲ ملقب به "روح خالص" در سال ٧٦٢ ميلادى، محمد بن‌القاسم در خراسان در سال ٨٣٤ ميلادى، يحيى بن‌عمر در کوفه در سال ٨٦٤ ميلادى از سران شورشگران فرقه‌ى زيديه به شمار مى‌روند (١٤٩).

دومين فرقه‌اى که از اسلام به عنوان ابزار مبارزاتى براى تشکل جنبش طبقاتى استفاده مى‌کرد، خارجيه بود. خوارج نه خلافت اموى را به رسميت مى‌شناختند و نه اعتقادى به امامت و ولايت موروثى علويان داشتند. فلسفه‌ى سياسى خوارج بر اين اصل بنا شده است که فقط اﷲ حکومت مى‌کند. مصداق دکترين سياسى خوارج سوره‌ى الانعام (٦) آيه‌ى ٥٧ قرآن است که اتخاذ هر گونه تصميمى را مختص به خداوند مى‌کند. در آيه‌ى ياد شده آمده است.

"بگو من هر چه از خدا مى‌گويم با بنيه و برهان است و شما از جهالت تکذيب آن مى‌کنيد، عذابى که شما بدان تعجيل داريد به دست من نيست، فرمان جز خدا را نخواهد بود (او براى آسايش خلق) به حق دستور دهد و او بهترين حکم‌فرمايان است".

بنا بر اعتقاد خوارج در مواردى که قرآن براى آن‌ها قوانين صريحى وضع کرده است، مؤمنان مجبور به پيروى بى چون و چرا از آن‌ها هستند. نزد خوارج تحقق عدالت وابسته به اعمال شريعت است که امت اسلامى را سازمان مى‌دهد. تساوى مؤمنان و تعيين خليفه از طريق توافق مسلمانان، از جمله ارکان اعتقادى خوارج به شمار مى‌روند. بنابراين نه "نسب" و نژاد منشأ امامت محسوب مى‌شوند و نه قدرت سياسى بدون توافق مسلمانان مشروعيت مى‌گيرد. کسانى که به امامت و خلافت برگزيده مى‌شوند، مجاز به ترديد در حقانيت خود نيستند.

از اين رو، خوارج مذاکرات دومة‌الجندل و اذرح و قضاوت ابو‌موسى اشعرى نماينده‌ى سپاه على و عمرو بن‌عاص نماينده‌ى سپاه معاويه که منجر به تقسيم خلافت شد، مردود مى‌دانستند. بنابراين خوارج نه تنها معاويه را که به جنگ با خليفه‌ى وقت برخاسته بود، مرتد مى‌شمردند، بلکه على را نيز که در پايان جنگ صفين به قضاوت معتمدان رضايت داده بود، خطاکار و کافر قلمداد مى‌کردند. خوارج هر گونه ترديد و تصميمى را که با اراده‌ى امت در تضاد قرار مى‌گرفت، شرک مى‌ناميدند و قتل مشرکان را وظيفه‌ى دينى مى‌خواندند. به غير از اين خوارج تمام کسانى را که به هجرت دوم تن ندادند، مشرک مى‌شمردند و قتل آن‌ها را ضرورى مى‌دانستند.

بنا بر اعتقاد خوارج مسلمانان موظف هستند که به قوانين الهى گردن نهند و طبق خواست اﷲ زندگى کنند. ايمان به معنى اعمال شريعت و امام واقعى قرآن محسوب مى‌شود. فقط اين امام امت است که از طريق مؤمنان براى نظارت بر اجراى شريعت معين مى‌شد (١٥٠).

مواضع قاطع و مبارزه‌ى راديکال خوارج در برابر طبقه‌ى حاکم و حکومت امويان منجر به جلب انبوه مردم فرو‌دست در خلافت اسلامى مى‌شد. در هنگام مرگ خليفه‌ى دوم امويان، يزيد بن‌معاويه (٦٨٣ ميلادى)، خوارج در چهار فرقه‌ى متفاوت منشعب شدند. فرقه‌هاى متفاوت خوارج موسوم به نام‌هاى پيشوايان خود بودند که ازرقيه، صفريه، بيهسيه و اباضيه نام داشتند (١٥١).

ازرقيه متعصب‌ترين فرقه‌ى خوارج به شمار مى‌رفت. به نظر مى‌آيد که يکى از دلايل توفيق اين فرقه براى تشکل و تهييج انبوه فرو‌دستان جامعه نيز اتخاذ سياست قاطع ازرقيان در برابر خلافت امويان بوده باشد. پيشواى اين فرقه نافع بن‌ازرق نام داشت که دکترين سياسى ازرقيه را در سه اصل تدوين کرد. قطع رابطه‌ى ازرقيان با تمام کسانى که براى ترويج دين کوشا نسيتند، تمامى غير ازرقيان مشرک هستند و قتل‌شان ضرورى است و تفتيش عقايد (محنه) تمام کسانى که به قواى ازرقيان ملحق مى‌شوند.

اباضيه از تمامى فرقه‌هاى ديگر خوارج معتدل‌تر بود. پيشواى اين فرقه عبيداﷲ بن‌اباض نام داشت. مخالفت اباضيان به ازرقيان در رابطه با قتل مشرکان ايجاد شد. در حالى که ازرقيان فرزندان مشرکان را نيز به قتل مى‌رساندند، اباضيان به ارتداد جنبه‌ى موروثى و عمومى نمى‌دادند و از کشتار اطفال صرف نظر مى‌کردند (١٥٢).

با وجود اين اختلافات فرقه‌هاى متفاوت خوارج در سرنگونى حکومت امويان توافق داشتند. آن‌ها در فراخوان‌هاى تهييجى خويش از مؤمنان مى‌خواستند که در راه خدا جهاد کنند و انتقام خود را از حکومت متکبران، طبقه‌ى حاکم و هواداران مشرک ايشان بگيرند و آن‌ها را به خاطر جناياتى که عليه مسلمانان مرتکب شده‌اند، مجازات کنند. به نظر مى‌آيد که تبليغ جهان‌گريزى فعال (شهادت) و آرزوى دسترسى به بهشت براى توفيق خوارج در تهييج و تشکل طبقه‌ى فرو‌دست جامعه بسيار موفق بوده است. بنابراين غير منتظره نيست که در جهاد خوارج انبوه زنان نيز شرکت داشتند. از جمله مى‌توان از ام‌حکيم ازرقى ياد کرد که دلاورى او منجر به کسب افتخارات فراوانى در جهاد شد.

بزرگترين قيام ازرقيان در دوران خلافت عبدالملک به وقوع پيوست و از سال ٦٨٤ تا ٦٩٧ ميلادى، به مدت ١٣ سال به طول انجاميد. شورشگران در برابر دشمن خليفه، عبداﷲ بن‌زبير که خود را ضد خليفه مى‌ناميد، قيام کردند. قبل از اين قيام، خوارج چندين بار در سال ٦٦١ و ٦٧٧ ميلادى در بصره و کوفه به شورش روى آوردند. در قيام سال ٦٨٤ ميلادى ابن‌ازرق در رأس ٣٠٠ نفر در حوالى اهواز خيمه زد. کانون‌هاى ديگر ازرقيان در حوالى بصره و کرانه‌ى شرقى دجله مستقر شدند. پس از اين که نجدة بن‌عامر حنفى به خلافت مؤمنان منسوب شد، ازرقيان به حوزه‌ى خلافت معاويه هجوم آوردند و پس از رهايى ٤٠٠٠ برده تا سال ٦٩٣ ميلادى در آنجا مستقر ماندند. در همين دوران پيشواى فرقه‌ى ازرقيه، نافع بن‌ازرق، در جنگى در حوالى دولاب به هلاکت رسيد. ازرقيان بلافاصله عبيداﷲ بن‌ماحوز را به عنوان پيشواى جديد خود برگزيدند. با وجود پشتيبانى موالى ايرانى‌تبار، ازرقيان از سپاه عبداﷲ بن‌زبير شکست سختى خوردند و ابن‌ماحوز به قتل رسيد. سپس ازرقيان اهواز را تخليه کردند و به کوه‌هاى زاگروس پناه بردند. شکست بعدى را ازرقيان در شاپور (فارس) متحمل شدند و پس از عقب نشينى به کرمان، پايگاه دايمى خود را آن‌جا مستقر ساختند.

چندى بعد تجديد قواى ازرقيان به پايان رسيد و شرايط براى تهاجم به اهواز و بصره آماده شد. ليکن اين بار نيز ازرقيان از سپاه عبداﷲ بن‌زبير به فرمان‌دهى برادر او، مصهب، شکست خوردند. ازرقيان پس از عقب نشينى به مداين از طريق زاگروس به سوى ايران راهى شدند و در راه به رى دستبرد زدند. سپس به سوى اصفهان روى آوردند و با وجود محاصره‌ى چند ماهه‌ى شهر موفق به تسخير آن نشدند. در ماه مه ٦٨٩ ميلادى ازرقيان قطرى بن‌فجاعه از اهالى مازن را به خلافت برگزيدند. تحت رهبرى جديد، ازرقيان در حال بازگشت به کرمان شکست فاحشى به سپاه امويان، تحت فرمان عبدالعزيز وارد آوردند. از اين جنگ کسى جان سالم به در نبرد زيرا ازرقيان تمامى اسرا را به قتل رساندند. پس از استقرار ازرقيان در کرانه‌ى شط‌العرب، يک دوره از جنگ‌هاى خونين آغاز شد که گاهى به سود سپاه امويان و گاهى به سود ازرقيان پايان مى‌يافت. در نبرد‌هايى که اطراف شاپور و استخر به وقوع پيوست، ازرقيان قادر نبودند که اين منطقه را تحت سلطه‌ى خود در‌آورند و دولت پايدارى را در آن‌جا مستقر کنند. سپس ازرقيان فارس را تخليه کردند و به مقر امن و ديرينه‌ى خود، کرمان، باز‌گشتند. در کرمان تضاد‌هاى طبقاتى ميان ازرقيان بروز کرد و منجر به انشعاب آن‌ها شد. در حالى که فرقه‌هاى متفاوت خوارج از اوايل برابرى تمامى مؤمنان را تبليغ مى‌کردند، ليکن با گذشت زمان گروهى از خوارج عرب‌تبار براى خود حقوق ويژه قائل مى‌شد و خود را قشر حاکم مؤمنان مى‌پنداشت. موالى ايرانى‌تبار حاضر نبود که به اين ادعا تن دهد و لذا با همکارى بخشى از ازرقيان متعصب عرب‌تبار عبد‌‌ربه را به پيشوايى بر‌گزيد در حالى که مابقى ازرقيان به ابن‌فجاعه وفادار ماندند (١٥٣).

پس از اين انشعاب، ابن‌فجاعه با هواداران خود به طبرستان هجوم آورد در حالى که عبد‌‌ربه با هوادارانش در کرمان مستقر ماند. در نبردى که ازرقيان کرمانى به مدت شش ماه با سپاه امويان داشتند، شکست خوردند و به هلاکت رسيدند. مابقى ازرقيان در طبرستان مورد استقبال و حمايت ايرانيان زرتشتى قرار نگرفتند. سپس ازرقيان بر اهالى آن‌جا جزيه‌ى هنگفتى را تحميل کردند و موجب نارضايتى آن‌ها شدند. پس از شکستى که ازرقيان از سپاه خليفه‌ى اموى خوردند، به منطقه‌ى کوهستانى قومس عقب نشينى کردند. از آن‌جا که ابن‌فجاعه در اين جنگ به هلاکت رسيده بود، ازرقيان در آن‌جا عبيدة بن‌هلال را به پيشوايى برگزيدند. سرانجام ازرقيان تحت تعقيب سپاه امويان به محاصره در آمدند. آن‌ها از فرط گرسنگى و ناچارى به جنگ با سپاه خليفه شتافتند و همگى در نبردى که در سال ٦٩٧ ميلادى رخ داد، به هلاکت رسيدند. به اين ترتيب، فرقه‌ى ازرقيه‌ى خوارج که به وسيله‌ى يک دکترين دينى از تضاد‌هاى طبقاتى براى مبارزه‌ى مسلحانه با خلافت امويان استفاده مى‌کرد، منهدم شد.پيش از نابودى ازرقيان، فرقه‌ى صفريه‌ى خوارج به پيشوايى صالح بن‌مسرح قيام کرد. او نزد هواداران خود در شمار اولياء‌اﷲ قرار داشت. در ماه مه ٦٩٥ ميلادى صفريان با ١٢٠ تن در داراب قيام کردند و در مدت کوتاهى تبديل به يک جنبش توده‌اى شدند. فرمانرواى خلافت امويان، حجاج بن‌يوسف، ٤٠٠٠ سرباز را براى سرکوب اين قيام به سوى داراب روانه کرد. در اين جنگ صالح به هلاکت رسيد و صفريان شبيب بن‌يزيد شيبانى را به پيشوايى برگزيدند. شبيب جنگجويى دلاور و کارکشته بود. او تاکتيک نظامى صفريان را عوض کرد و از يک سو، با گروه‌هاى چريکى که مشتمل از ١٠٠ تا ٢٠٠ تن از مجاهدان فرقه‌ى صفريه مى‌شدند، به شهر‌ها و خزانه‌هاى دولت دستبرد مى‌زد و از سوى ديگر، با تبليغات اخروى در ميان دهقانان، خواهان مقاومت در برابر حکومت امويان و اجتناب از پرداخت جزيه و زکات (رانت زمين) به دولت مرکزى مى‌شد. صفريان اغلب در حوالى کوفه و مداين و در کرانه‌ى رود دجله که از قديمى‌ترين مراکز شورش خوارج بود، فعال بودند. در جنگى که صفريان در سال ٦٩٦ ميلادى با سپاه دولت اموى داشتند، پيروز شدند و مداين را تسخير کردند. حجاج فقط به يارى قواى امدادى از شام موفق به متوارى کردن صفريان شد. سپس در يک حادثه شبيب در‌گذشت و صفريان فرمانده‌ى دلاور خود را از دست دادند. به اين ترتيب، فرقه‌ى صفريه نيز از صحنه‌ى وقايع تاريخى حذف شد (١٥٤).

سرکوب خوارج در نواحى شرقى خلافت اسلامى تحت نظر فرمانده امويان، حجاج بن‌يوسف، بود. خليفه عبدالملک او را مأمور اين کار کرد زيرا او در قساوت و اعمال خشونت بربرانه نمونه نداشت. در مدت حکمرانى او در مجموع ١٣٠ هزار تن به دست دژخيمان خلافت امويان به قتل رسيدند. او به وسيله‌ى کار اجبارى نهر‌ها و عمارات دولتى را تأسيس کرد و رانت زمين را چنان افزايش داد که بازسازى جامعه را مختل ساخت. بنابراين محبوبيت خوارج در ناحيه‌ى شرقى خلافت غير منتظره به نظر نمى‌آيد. اهالى اين نواحى تحت نظارت مطلق قواى نظامى بودند و به اجبار مهرى بر گردن داشتند که از هويت آن‌ها خبر مى‌داد. در هنگام مرگ حجاج در مجموع ٥٠ هزار مرد و ٣٠ هزار زن در قرارگاه‌هاى برده دارى در اسارت حکومت امويان بودند (١٥٥).

با وجود سرکوب وحشيانه، دولت اموى قادر نبود که جنبش خوارج را به عنوان نتيجه‌ى ابژکتيو تضاد طبقاتى مهار کند. در پايان دوران حکومت امويان، خوارج بار ديگر در خوزستان، خراسان و سيستان قيام کردند و اغتشاش را به مناطق غربى خلافت کشيدند. در رأس شورشگران ضحاک بن‌قيس قرار داشت که با قواى خود در سال ٧٤٥ ميلادى کوفه را تسخير کرد. انزجار فرو‌دستان جامعه از طبقه‌ى حاکم به حدى بود که چندى نگذشت که تعداد شورشگران به ١٢٠ هزار تن رسيد. در ميان مجاهدان خوارج زنان بسيارى بودند که در زره و دوش به دوش مردان بر عليه حکومت امويان پيکار مى‌کردند. پس از تجمع قوا و تدارک تسليحات سپاه ضحاک موصل را اشغال کرد و ارتش عبداﷲ بن‌مروان (فرزند مروان دوم، آخرين خليفه‌ى اموى، خلافت از سال ٧٤٤ تا ٧٥٠ ميلادى) را در هم کوبيد و متوارى کرد. پس از محاصره‌ى سپاه امويان در نصيبين، مروان دوم مسئوليت سرکوب خوارج را به خود اختصاص داد. سپس سپاه دولت اموى خوارج را در پيکارى خونين در کفرتوثا منکوب کرد. در اين نبرد ضحاک به قتل رسيد و موصل و کوفه از سلطه‌ى خوارج بيرون آمد. از اين نبرد ٤٠ هزار تن جان سالم به در بردند که پس از عقب نشينى به طرف خوزستان و فارس در سال ٧٤٧ ميلادى دوباره شکست خوردند (١٥٦).

دليل اساسى شکست خوارج نه در تدارک تسليحات و نه در توان آن‌ها براى تهييج طبقه‌ى فرو‌دست جامعه جهت قيام بود. تضاد ابژکتيو طبقاتى به خوارج امکان مى‌داد که در کوتاه‌ترين مدت ممکنه اقشار ستم‌ديده‌ى جامعه را براى مقاومت در برابر طبقه‌ى حاکم بسيج کنند و حکومت امويان را متزلزل سازند. ليکن دکترين دينى خوارج که بنا بر قرآن ابزارى براى مبارزه در برابر حکومت مرکزى مى‌ساخت، قادر نبود که انبوه طبقه‌ى فرو‌دست جامعه را براى سرنگونى خلافت اموى و طبقه‌ى حاکم بسيج کند. به بيان ديگر، اعتقاد به "هجرت دوم" و مشرک شناختن و قتل تمامى مؤمنان غير خوارج مانعى براى عموميت دکترين خارجيان مى‌ساخت. بنابراين شکست فرقه‌هاى متفاوت خوارج فقط جنبه‌ى نظامى و عملى نداشت، بلکه فلسفه‌ى سياسى آن‌ها را نيز در بر گرفت. خوارج قادر نبودند که از اسلام يک ابزار مناسب مبارزاتى براى بسيج انبوه طبقه‌ى فرو‌دست جامعه بسازند و خلافت امويان را سرنگون کنند.تمامى اين خواص را جنبش سوم دوران حکومت امويان، يعنى شعوبيه، در خود ادغام کرد و از اين رو، موفق به سرنگونى خلافت بنى‌اميه شد. مرکز شورشگران خراسان بود. همان‌جايى که خاندان عباسى پس از سرنگونى شاهنشاهى ساسانيان ساکن شده بود. عباس، عموى پيامبر اسلام بود که قبل از پيروزى سپاه مسلمانان و تسخير مکه براى حفظ منافع مادى خود به اسلام ايمان آورده بود. عباسيان خلافت امويان را نامشروع مى‌دانستند و همواره در‌خواست تدوين قوانينى را داشتند که طبق آن‌ها بايد خليفه‌ى مسلمانان معين مى‌شد. عباسيان در واقع بر همان بحران ايدئولوژيک دولت اسلامى انگشت مى‌گذاشتند که پس از وفات پيامبر اسلام بلافاصله بروز کرده بود.

عامل بحران ايدئولوژيک دولت اسلامى تضاد‌هاى طبقاتى و اجتماعى بود که از طريق فرقه‌هاى متفاوت و با رجوع به منابع متضاد دينى بيان مى‌شدند. به بيان ديگر، مدعيان قدرت سياسى از اسلام به عنوان ابزار مبارزاتى استفاده مى‌کردند و براى سرنگونى خلافت امويان فرقه‌هاى نوين دينى مى‌ساختند. بنابراين مبارزه بر عليه طبقه‌ى حاکم محدود به شورش‌هاى اجتماعى و به شيوه‌ى عملى نمى‌شد و به ناچار فلسفه‌ى سياسى خلفاى بنى‌اميه را نيز در بر مى‌گرفت. جدى‌ترين انتقاد به فلسفه‌ى سياسى امويان را فرقه‌ى قدريه وارد مى‌کرد. نظريه‌پرداز اين فرقه معبد جهنى بود که تحت تأثير فلسفه‌ى خرد‌گراى يونان قرار داشت. عامل تشکيل فرقه‌ى قدريه تناقض‌گويى در قرآن بود.قرآن از يک سو، اﷲ را از تمامى وقايع حال و آينده آگاه اعلام مى‌کند و از سوى ديگر، براى گناه‌کاران مجازات اخروى و دنيوى در نظر مى‌گيرد. معبد جهنى انسان را در اتخاذ رفتار و کردار خويش مختار و آزاد مى‌دانست زيرا براى مجازات الهى جنبه‌ى اخلاقى قائل مى‌شد. تفسير دينى فرقه‌ى قدريه منجر به تشديد بحران مشروعيت خلافت امويان مى‌شد زيرا از طريق اين تفسير دينى خليفه مسئول تمامى سرکوب‌ها، کشتار‌ها و نقض قوانين شرعى مى‌شد که در دوران زمام‌دارى او به وقوع مى‌پيوست. معبد جهنى که در دربار امويان آموزش فرزند خليفه عبدالملک را به عهده داشت، در سال ٧٠١ ميلادى با قيام اهالى بصره به سرکردگى ابن‌الاسعت همبسته شد. پس از سرکوب اين قيام معبد به اسارت سپاه اموى در آمد و در سال ٧٠٤ ميلادى به قتل رسيد (١٥٧).

دربار و خلفاى بنى‌اميه نمى‌توانستند که نسبت به بحران مشروعيت حکومت و نظام طبقاتى - جنسيتى اسلامى بدون تفاوت بماند. ادعاى گرفتن انتقام خون خليفه‌ى سوم مسلمانان (عثمان بن‌افن) به وسيله‌ى معاويه (ولى) بر روابطى مبتنى بود که عشاير اعراب قبل از اسلام از طريق آن‌ها حق جانشينى خود را توجيه مى‌کردند. ليکن حکومت امويان مدعى خلافت بر مسلمانان و حفاظت از نظم الهى امت بود. خلفاى بنى‌اميه نمى‌توانستند که براى توجيه مشروعيت حکومت خويش و سلطه‌ى طبقه‌ى حاکم فقط به روابط و ارزش‌هاى اعراب پيش از اسلام بسنده کنند. بنابراين براى انفعال طبقه‌ى فرو‌دست جامعه، ضرورى بود که خلافت امويان و فلسفه‌ى سياسى حکومت مشروعيت دينى بگيرد.امويان در دوران خلافت عمر دوم (٧١٧ تا ٧٢٠ ميلادى) و هاشم (٧٢٤ تا ٧٤٣ ميلادى) چند تن از علماى دينى را بسيج کردند که در برابر منتقدان، حکومت و نظام طبقاتى - جنسيتى اسلامى را توجيه کنند. از جمله مى‌توان از ميمون بن‌ميهران (وفات در سال ٧٣٥ ميلادى) و ال‌اوضى (وفات در سال ٧٧٣ ميلادى) به عنوان نظريه‌پردازان حکومت امويان ياد کرد. بديهى است که توجيه نوين فلسفه‌ى سياسى خلافت بنى‌اميه بايد در تداوم ايدئولوژى گذشته‌ى آن تدوين مى‌شد که مشروعيت استقرار سلسله‌ى امويان در کليت آن محفوظ بماند. ابن‌ميهران و ال‌اوضى از يک سو، به سنت اعراب پيش از اسلام رجوع کردند و معاويه را به عنوان مجرى (ولى) انتقام خون عثمان، وارث به حق مقام خلافت دانستند. به اين ترتيب، معاويه جانشين مشروع عثمان مى‌شد زيرا خليفه‌ى سوم مسلمانان به وسيله‌ى "شوراى مباشرت" در صدر دولت اسلامى برگزيده شده بود، در حالى که على بن‌ابى‌طالب از مجازات قاتلان خليفه ممانعت مى‌کرد (١٥٨). علماى خلافت امويان براى تحکيم مشروعيت دولت اسلامى از سوى ديگر، به سوره‌ى التوبه (٩) آيه‌ى ١٠٦ و ١١٨ قرآن رجوع کردند. همان‌گونه که در ارتباط با سير زندگى محمد شرح دادم، اين آيه در مورد سه تن از مسلمانان آمده است که در بازرسى از تبوک پيامبر را همراهى نکردند. با وجودى‌که آن‌ها به اشتباه خود اعتراف کرده بودند، محمد به دليل اوضاع سياسى موجود نه حاضر به عفو آن‌ها بود و نه مجازاتى براى آن‌ها معين کرد. سپس محمد اتخاذ تصميم بر سرنوشت آن‌ها را به خداوند ارجاء داد. بنابراين علماى حکومت امويان يک شيوه‌ى نوين براى توجيه مشروعيت خلافت ايجاد کردند که بعد‌ها به فرقه‌ى مرجئه معروف شد. اين نظريه‌پردازان از يک سو، در رابطه با نزاع همراهان پيامبر پيرامون تصرف قدرت سياسى، مدعى شدند که خداوند نتايج تمامى وقايع را معين مى‌کند، ليکن تصميم خود را به آينده ارجاء مى‌دهد. از سوى ديگر، مدعى شدند که تصرف قدرت سياسى به وسيله‌ى معاويه و ايجاد سلسله‌ى امويان نتيجه‌ى اراده‌ى الهى بوده است. به اين ترتيب، نه تنها خداوند از اتهام ناتوانى براى پيش‌گيرى از جنگ‌هاى مسلمانان پيرامون کسب قدرت سياسى مبرا مى‌شد، بلکه خلافت امويان از طريق دکترين ارجاء مشروعيت مى‌گرفت (١٥٩).

دکترين ارجاء در فرقه‌ى مرجئه بنا بر بررسى وات و مرمورا معانى متفاوت دارد. اول، به معنى به تأخير انداختن اتخاذ يک تصميم است. دوم، معنى اميدوار کردن مؤمن به رحمت الهى را دارد. يعنى آن‌جايى که مؤمن در اعتقاد خود مصمم است، گناه او در درجه‌ى دوم قرار مى‌گيرد (١٦٠). بنابراين مصلحت‌گرايى به عنوان يکى از اصول فلسفه‌ى سياسى اسلام در فرقه‌ى مرجئه نهادينه مى‌شود. هواداران مرجئه در واقع سنى‌هاى اوليه بودند که از جناح اعتدالى مسلمانان به شمار مى‌رفتند.

دکترين مرجئه براى حفظ وحدت امت و توجيه مشروعيت خلافت امويان مناسب نبود زيرا قادر به انفعال جنبش‌هاى اجتماعى نمى‌شد. تضاد ابژکتيو طبقاتى همواره قيام طبقه‌ى فرو‌دست جامعه را به دنبال داشت و توجيه مرجئه از مشروعيت خلافت امويان و ضرورت حفظ نظام طبقاتى - جنسيتى الهى عموميت نمى‌يافت. طبقه‌ى فرو‌دست جامعه فقط تحقق يک هدف را در سر داشت و آن رهايى از شر دژخيمان اموى و طبقه‌ى حاکم خلافت بود. رهايى از بندگى و بيگارى و عفو از پرداخت جزيه و زکات (رانت زمين) آينده‌اى بود که مبلغان جنبش شعوبيه پس از سرنگونى خلافت امويان به طبقه‌ى فرو‌دست جامعه وعده مى‌دادند. هواداران جنبش شعوبيه با استناد به سوره‌ى الحجرات (٤٩) آيه‌ى ١٣ خواهان برابرى تمامى مسلمانان بودند و در‌خواست لغو قوانين نژادى را داشتند که طبق آن‌ها طبقه‌ى حاکم اعراب براى حفظ منافع مادى خويش به خلافت امويان مشروعيت مى‌داد. فقط از اين طريق بود که خلافت اسلامى يک هويت عربى مى‌گرفت. در آيه‌ى ياد شده آمده است.

"اى مردم ما همه‌ى شما را نخست از مرد و زن آفريديم و آنگاه شعبه‌هاى بسيار و فرق مختلف گردانيديم تا (فرق و بعد نژاد و نسب يکديگر را) بشناسيد (و بدانيد که اصل و نسب و نژاد مايه‌ى افتخار نيست بلکه) بزرگوار‌ترين شما نزد خدا با تقوى‌ترين مردمند و خدا (بر نيک و بد مردم) کاملاً آگاه است".

هواداران شعوبيه مدعى بودند که قرآن و آيين اسلام که اعراب به آن‌ها مى‌نازند و از طريق آن‌ها بر ديگر مسلمانان فخر مى‌فروشند، اختصاص به اعراب ندارند. برخى از روشنفکران جنبش شعوبيه حتا در اشعار خويش مدعى برترى نژادى ايرانيان نسبت به اعراب بودند (١٦١). اين تازه مسلمانان به اعراب حسادت مى‌ورزيدند زيرا اسلام در عربستان و نه در ايران ظهور کرده بود. ترديدى نيست که اين روشنفکران به عنوان نمايندگان طبقه‌ى حاکم، قدرت اسلام را به عنوان ابزار حکومتى و براى توجيه نظام طبقاتى - جنسيتى امت دريافته بودند. جنبش شعوبيه تحت رهبرى يک سردار ايرانى به نام بهزادان پسر ونداد‌هرمز، ملقب به ابو‌مسلم قرا داشت. او از طريق امام عباسيان، ابراهيم بن‌محمد بن‌على، براى سازمان‌دهى قيام به مرو گسيل شد. همان‌گونه که شرح دادم، در اوايل عباس بن‌عبدالمطلب (عموى پيامبر) با ابو‌بکر بيعت نکرد زيرا خودش را شايسته تر از او براى مقام خلافت مى‌دانست. پيامبر قبل از وفاتش او را به عنوان "وصى"، وکيل تقسيم اموالش کرد. بنا بر عرف اعراب پيش از اسلام، "وصى" پس از وفات موکلش به جانشينى او در مى‌آمد. بنابراين نوادگان عباس به ادعاى خلافت خود با رجوع به تصميم پيامبر مشروعيت مى‌دادند و نه تنها خلفاى بنى‌اميه، بلکه ابو‌بکر، عمر، عثمان و على را نيز غاصب مى‌ناميدند (١٦٢).

در اوايل قرن هشتم ميلادى گروهى از مخالفان حکومت امويان در کوفه يک سازمان مخفى تشکيل داد و به تبليغ براى خلافت عباسيان پرداخت. در رأس اين کميته يک فرد ايرانى به نام بکير بن‌ماهان قرار داشت که از طرف امام وقت عباسيان، محمد بن‌على، به اين سمت منسوب شده بود. هدف اين کميته تشکل و هماهنگى تمامى مخالفان حکومت امويان بود. يکى از داعيان ديگر عباسى سليمان بن‌کثير نام داشت که قبل از ابو‌مسلم در خراسان مسلمانان را تحت آرمان "الرضا من آل‌محمد" به صورت سرى به قيام بر عليه خليفه‌ى اموى دعوت مى‌کرد. هوادارن فرقه‌هاى متفاوت اماميه نيز در دفاع از "آل‌محمد" به آن‌ها پيوستند، در حالى که بيعت با جنبش شعوبيه را براى استقرار حکومت علويان و نه عباسيان در نظر داشتند. در همين دوران فرمانرواى خراسان، نصر بن‌سيار، قيام شيعيان به رهبرى حارث بن‌سريچ را سرکوب کرده و يحيى بن‌زيد را به هلاکت رسانده بود. بنابراين کينه‌ى هواداران فرقه‌هاى اماميه از خلافت امويان دو چندان مى‌شد.ابو‌مسلم پس از عضيمت به خراسان به صورت عريان طبقه‌ى فرو‌دست جامعه را به قيام بر عليه‌ى خلافت امويان تهييج مى‌کرد. مسئله‌ى اصلى او تحقق عدالت بود که به اعتقاد او بستگى به سرنگونى خليفه‌ى بنى‌اميه و خلافت يکى از نوادگان نزديک پيامبر داشت. اما او نيز مانند داعيان ديگر عباسيان انگيزه‌ى استقرار خلافت علويان را نداشت (١٦٣).

روستاييان ايرانى‌تبار توده‌ى اصلى جنبش شعوبيه را تشکيل مى‌دادند و پيشه‌وران، پيله‌وران و دستفروشان نيز در ميان آن‌ها بودند. اعراب که حرفه را پست مى‌شمردند، به خوارى و دشنام آن‌ها را "سراج‌زادگان" مى‌ناميدند. نفرت طبقه‌ى فرو‌دست جامعه از حکومت امويان که بر خلاف مرزبانان و اشراف ايرانى‌تبار آسايش مادى نداشت به مراتب شديد‌تر بود. فرو‌دستان در پيروى از "آل‌محمد" به نبال رهبرى بودند که آن‌ها را از نگون‌بختى‌شان نجات دهد. مخالفان ديگر خلفاى اموى مانند خوارج که در سيستان مستقر بودند و انبوه زرتشتيان نيز به شورشگران پيوستند. در همان حين عشاير جنوب شبه جزيره‌ى عربستان (يمن) همبستگى خود را با جنبش شعوبيه اعلام کردند. ابو‌هاشم (فرزند محمد بن‌الحنفيه) که يکى از امامان فرقه‌ى شيعه‌ى کيسانيه به شمار مى‌رفت، به هواداران عباسيان پيوست. او قبل از وفاتش وصيت کرد که امامت به نوادگان عباس به ارث مى‌رسد. تازه واردان از طريق عداى "الرضا من آل‌محمد" با جنبش شعوبيه بيعت مى‌کردند. به اين ترتيب، هواداران خلافت علويان نيز به جمع شورشگران پيوستند. مجاهدان جنبش شعوبيه رنگ سياه را به نشانه‌ى خونخواهى و سوگوارى در عزاى خاندان پيامبر برگزيدند.

برخى از فعالان جنبش شعوبيه در واقع افکار مزدکيان را براى برابرى اجتماعى و مالکيت عمومى بر زمين زراعى تبليغ مى‌کردند. از جمله بايد از فردى به نام خداش ياد کرد که در خراسان در ترويج انديشه‌هاى مزدک کوشا بود. فرمانرواى خراسان او را به اسارت گرفت و پس از شکنجه، گردن زد. در برابر ابو‌مسلم به اسلام ايمان داشت. او رهايى طبقه‌ى فرو‌دست و لغو نظام طبقاتى - جنسيتى اسلامى را نمى‌خواست و فقط در فکر تعويض طبقه‌ى حاکم و خليفه‌ى مسلمانان بود (١٦٤).

قيام شعوبيه در قريه‌ى سفيد‌نج آغاز شد. چندى نگذشت که از تمامى روستا‌هاى مجاور انبوه فرو‌دستان جامعه به شورشگران پيوستند. آن‌ها مسلح به گرز‌هاى سياه بودند که کافر کوب مى‌ناميدند. بيش از دو هزار تن از مجاهدان شعوبيه به امامت سليمان بن‌کثير نماز گذاشتند و بار ديگر براى سرنگونى خلافت امويان با جنبش بيعت کردند. چندى بعد سپاه شعوبيه لشکر فرمانرواى خراسان را منکوب کرد. پس از اين پيروزى اهالى هرات، پوشنگ، مرو، مرو‌رود، طالقان، نيشابور، سرخس، بلخ، چغانيان، طخارستان، ختلان، کش و نخشب قيام کردند و سربازان جديدى به سياه جامگان پيوستند. ابو‌مسلم سپاهى مشتمل از چهار هزار تن از مجاهدان شعوبيه را گرد آورد و به سوى مرو تاخت. او پس از فتح شهر ٢٤ تن از سران طبقه‌ى حاکم را گردن زد. سرشناس ترين آن‌ها سلم بن‌احوز تميمى نام داشت. در اين دوران سپاه ابو‌مسلم به بيش از هفت هزار تن مى‌رسيد. ابو‌مسلم براى شهر‌هايى که از طريق سياه‌جامگان فتح مى‌شدند، فرمانرواى جديد معين مى‌کرد و تمامى سران عرب و طبقه‌ى حاکم را که براى جنبش شعوبيه موجب خطر محسوب مى‌شدند، گردن مى‌زد. فرمانرواى خراسان، نصر بن‌سيار، به رى و از آن‌جا همراه با طبقه‌ى حاکم شهر به عراق گريخت. سپاه خليفه‌ى اموى در جنگ‌هاى طوس، گرگان و نهاوند يکى پس از ديگرى شکست خورد و شهر‌هاى رى، همدان، قم، اصفهان، کرمانشاه، حلوان و خانقين به تسخير سياه‌&