نامحتملی وجود خدا

 

ریچارد داوکینز

برگردان: امیر غلامی

 

مردم بسیاری از کارهای­شان را به نام خدا انجام می­دهند. ایرلندی­ها به نام خدا، هم­دیگر را منفجر می­کنند. عرب­ها به نام الله، خودشان را منفجر می­کنند. امام­ها و آیت­الله­ها به نام­اش، زنان را سرکوب می­کنند. پاپ­ها و کشیش­های عزب به نام او، زندگی جنسی مردم را به هم می­ریزند. شُهِت­های یهودی، گلوی حیوانات را به نامش می­برند. دستاوردهای تاریخی دین - جنگ­های خونین صلیبی، شکنجه­های تفتیش عقاید، قتل عام­های فاتحان، میسیونری­های نابودگر فرهنگ، مقاومت­های در برابر حقایق جدید علمی تا آخرین لحظه­ی ممکن­­- از این هم چشم­گیرترند. و همه­ی این­ها بر چه مبنایی بوده؟ به باور من، هر چه بیش­تر آشکار می­شود، که پاسخ این است: هیچ، مطلقا هیچ! هیچ دلیلی بر این اعتقاد نیست، که هر نوع خدایی وجود داشته باشد و دلایل خیلی خوبی هست، که معتقد باشیم خدایی در کار نیست و هرگز نبوده است. اعتقاد به وجود خدا، وقت­ها و عمرهای بی شماری را تلف کرده است. اگر خدا چنین پیامدهای مصیبت باری نداشت، می­توانست لطیفه­ای در ابعاد کیهانی باشد.

چرا مردم به خدا اعتقاد دارند؟ پاسخ بسیاری از مردم، هنوز روایتی از بُرهان باستانی نظم است. ما به زیبایی و ظرافت جهان اطراف­مان می­نگریم: انحنای آیرودینامیک بال پرستو؛ لطافت گُل­ها و پروانه­هایی را که گُل­ها را بارور می­کنند، می­بینیم؛ با میکروسکوپ، دنیای آکنده از حیات هر قطره آب دریاچه را و با تلسکوپ، تاج درخت عظیم ماموت را نظاره می­کنیم؛ در پیچیدگی الکترونیک و کمال اُپتیکی چشمان خودمان تامل می­کنیم. ظرافتی که بینایی­مان را میسر می­کند. اگر اصلا قدرت تخیلی داشته باشیم، این چیزها در ما احساس تکریم و احترام برمی­انگیزند. به علاوه، نمی­توانیم شباهت آشکار میان اندام­های زنده و طرح­های دقیق مهندسی بشر را نادیده بگیریم. بُرهان نظم را اغلب با تشبیه خدا به ساعت ساز مطرح می­کنند. تشبیهی که کشیش قرن هجدهمی، ویلیام پالی، به کار برد. حتا اگر شما ندانید که ساعت چیست، طراحی چرخ دنده­ها و فنرها و طرز چینش آن­ها در کنار هم­دیگر برای یک مقصود خاص، شما را وا می­دارد که نتیجه بگیرید: «این ساعت باید سازنده­ای داشته باشد، کسی که آن را به منظوری خاص طراحی کرده است؛ سازنده­ای که از ساز و کار آن آگاه است و کاربردی برای این طراحی داشته است.» اگر این نتیجه گیری در مورد یک ساعت ساده درست باشد، پس آیا کاملا درست نیست که در مورد چشم، گوش، کُلیه، مفصل آرنج، و مغز هم بگوییم که طراح هوش­مند و هدف­مندی دارند؟ این ساختارهای زیبا، پیچیده، ظریف، و آشکارا طراحی شده به مقصود خاص هم باید طراحی، ساعت سازی، داشته باشند؛ که همانا خداست!

استدلال پالی چنین بود. و این استدلالی است، که تقریبا همه­ی افراد هوش­مند و حساس در مرحله­ای از کودکی­شان بدان رسیده­اند. این استدلال در طول تاریخ کاملا متقاعد کننده جلوه کرده است. و نتیجه­ی  آن را یک حقیقت مسلم انگاشته­اند. اما امروزه، به یاری یکی از خیره کننده­ترین انقلاب­های فکری تاریخ، می­دانیم که این نتیجه گیری نادرست یا دست کم غیرضروری است. اکنون ما می­دانیم، که نظم و هدف­مندی ظاهری جهان موجوات زنده، حاصل فرآیندی سراسر متفاوت است. فرآیندی، که بدون نیاز به وجود هر گونه طراح عمل می­کند و پیامد قوانین کاملا ساده ی فیزیک است. این فرآیند، تکامل بر پایه­ی انتخاب طبیعی است، که توسط چارلز داروین - و به طور مجزا، توسط  آلفرد راسل والاس­- کشف شد.

در همه­ی چیزهایی که به نظر می­رسد، که باید طراحی داشته باشند، چه وجه مشترکی هست؟ پاسخ، ضعیف بودن احتمال ایجاد تصادفی آن­هاست. اگر یک تکه سنگ را در ساحل دریا ببینیم، که در اثر امواج به مرور زمان به شکل یک عدسی در آمده، نتیجه نمی­گیریم که این سنگ باید توسط یک عدسی ساز طراحی شده باشد: قوانین فیزیکی می­توانند به چنین نتیجه­ای منجر شوند؛ وقوع  چنین «پیش­آمدی» نامحتمل نیست. اما اگر یک عدسی ترکیبی  پیچیده را بیابیم، که چنان به دقت تراش یافته که خطا و انحراف اپتیکی نداشته باشد و پوشش ضد درخشندگی خورده باشد، و بر قاب­اش مارکCarl Zeiss  درج شده باشد، می­دانیم که این عدسی نمی­تواند شانسی ایجاد شده باشد. اگر همه­ی اتم­های تشکیل دهنده­ی این عدسی را کنار هم بریزید و به هم بزنید، تحت قوانین فیزیکی طبیعت، به طور نظری ممکن است که از بخت خوش، این طور پیش آید که در نهایت به شکل لنزCarl Zeiss ، با همان مارک حکاکی شده، کنار هم قرار گیرند،. اما دیگر شیوه­های قرار گرفتن اتم­ها کنار هم، با احتمال وقوع مساوی، چنان فراوان­اند  که ما می­توانیم بخت وقوع شکل مورد نظر را منتفی بدانیم. این که بخت یا شانس ایجاد چیزی به طور نظری صفر نیست را نمی­توان به عنوان تبیین ایجاد یک شیی محسوب کرد.

اما این استدلال دوری نیست. بدان خاطر ممکن است دوری به نظر برسد، که می­توان گفت هر آرایش خاصی از اتم­ها که رُخ داده باشد، بسیار نامحتمل است. هنگامی که در زمین چمن گُلف، توپی بر روی ساقه­ی علف معینی فرود می­آید، ابلهانه است که فریاد کنیم: «از میان میلیاردها ساقه­ی علف، که توپ می­توانست بر آن­ها فرود بیاید، توپ بر روی این یکی افتاده است. چقدر عجیب، چقدر معجزه­آسا و نامحتمل!»  البته اشتباه استدلال در این جاست، که توپ بالاخره باید جایی فرود آید. ما تنها هنگامی می­توانیم از نامحتملی رُخ­داد فعلی فریاد واعجبا سر دهیم، که از پیش این ساقه­ی علف معین را نشان کرده باشیم. برای مثال، اگر کسی با  چشمان بسته  دور مقر توپ بچرخد، کتره­ای توپ را بزند، و توپ درست توی سوراخ بیافتد، این واقعا شگفت انگیز خواهد بود؛ زیرا هدف از پیش تعیین شده است.

از تریلیون­ها طریق کنارهم قرار گرفتن اتم­های یک تلسکوپ، تنها اقلیتی به عنوان تلسکوپ کار می­کنند. و فقط شمار بسیار قلیلی دارای مارکCarl Zeiss ، یا هر کلمه­ای به هر زبان انسانی، خواهند بود. همین مطلب در مورد اجزای ساعت هم صدق می­کند: از میلیاردها طریق ممکن برای کنار هم قرار گرفتن اتم­های یک ساعت،  تنها اقلیت قلیلی زمان دقیق را نشان خواهند داد یا اصلا کار خواهند کرد. و مسلما همین مطلب در مورد اعضای بدن نیز صادق است. از میان تریلیون­ها تریلیون طریق قرار گرفتن اعضای  بدن، تنها اقلیت ناچیزی دارای حیات خواهند بود، به دنبال غذا می گردند، و تولید مثل می­کنند. درست است که حیات به شیوه­های گوناگونی ممکن است -  اگر گونه­های زنده­ی امروزی را بشماریم، دست­کم ده میلیون تا می­شوند­-  اما طرق حیات هر قدر هم که زیاد باشند، مسلما طرق ممات بسی بیش از آن­هاست!

پس به راحتی می­توانیم نتیجه بگیریم، که موجودات زنده میلیاردها بار پیچیده­تر از آنند - احتمال وقوع کم­تری دارند­- که شانسی ایجاد شده باشند. پس چگونه ایجاد شده­اند؟ پاسخ این است، که بخت در این قضیه دخیل است، اما نه بخت صرف و یک باره، بلکه یک سلسله از بخت­های کوچک، که هر یک آن قدر کوچک­اند، که می­توان گفت حاصل بخت­های پیشین­شان بوده­اند، که در یک توالی پیاپی رُخ داده­اند. این گام­های کوچک، ناشی از جهش­های (موتاسیون­های) ژنتیکی بوده­اند؛ یعنی تغییراتی کتره­ای - در واقع، اشتباهی­- که در مواد ژنتیکی رُخ می­دهد. این جهش­ها منجر به تغییراتی در ساختار بدن نسل­های جدید می­شوند. بسیاری از این تغییرات، زیان بار هستند و به مرگ منجر می­شوند. اما اقلیتی از آن­ها به بهبودهای جزیی می­انجامند، یعنی بخت بقا و تولید مثل موجود را افزایش می­دهند. با این فرآیند انتخاب طبیعی، آن تغییرات کتره­ای که سودمند از آب در آمده­اند به تدریج در میان یک گونه گسترش می­یابند و عادی می­شوند. حال صحنه برای تغییر کوچک بعدی در فرآیند تکاملی مهیاست. بعد از گیریم هزار تا از این تغییرات کوچک متوالی، که در آن هر تغییری مبنای تغییر بعدی است، نتیجه­ی نهایی که حاصل جمع این تغییرات است، بسیار پیچیده­تر از هر یک از آن تغییرها می­شود.

برای مثال، به لحاظ نظری ممکن است چشم­ها به یک باره، در یک گام شانسی واحد، از هیچ ایجاد شده باشند: گیریم از پوست خشک و خالی. این امکان نظری، بدان معناست که می­توان یک  دستورالعمل واحد نوشت،  که در آن همه­ی جهش­های ژنتیکی که به ایجاد چشم  منجر می­شوند، نوشته شده باشد. اگر همه­ی این جهش­ها هم­زمان رُخ دهند، می­توان یک چشم کامل را از هیچ ایجاد کرد. اما گرچه این امر به طور نظری ممکن است، اما در عمل قابل تصور نیست. میزان بختی که لازم دارد، خیلی زیاد است.  دستورالعمل «صحیح»، مستلزم تغییرات هم­زمان  در تعداد عظیمی از ژن­هاست. این دستورالعمل صحیح،  یک دسته تغییرات ژنتیک ممکن در میان تریلیون­ها ترکیب شانسی ممکن دیگر است. البته، می­توانیم چنین رُخ­داد معجزه آسایی را منتفی بدانیم. اما کاملا ممکن است، که چشم امروزی از چشمی تکامل یافته باشد که تنها اندکی با آن فرق داشته است: چشمی که پیچیدگی آن اندکی کم­تر بوده است. به همین ترتیب، آن چشم هم پیامد چشمی بوده، که فقط اندکی ساده­تر از آن بوده و الی آخر. اگر تعداد به قدر کافی زیادی از تفاوت­های به قدر کافی کوچک میان هر مرحله­ی تکاملی با مرحله­ی پیش از آن را در نظر بگیرید، به خوبی می­توانید ریشه­ی چشم امروزی را در تکامل پوست خشک و خالی سابق بیابید. اما چند مرحله­ی میانی را می­توانیم فرض کنیم؟  بستگی به این دارد، که چقدر زمان در اختیار داشته باشیم. آیا زمان کافی برای تکامل چشم از هیچ به حالت امروزی­اش بوده است؟

فسیل­ها به ما می­گویند، که تکامل حیات بر روی زمین از بیش از سه هزار میلیون سال پیش آغاز شده است. درک درازای این زمان برای ذهن انسان تقریبا غیرممکن است. ما، طبیعتا و نیک بختانه، طول عمر قابل انتظار خود را زمان کاملا دارازی می­یابیم، اما نمی­توانیم انتظار داشته باشیم که حتا بیش از یک قرن عمر کنیم. اکنون دو هزار سال از تولد مسیح  سپری شده است. زمانی که آن قدر دراز است، که تفاوت میان تاریخ و اسطوره را تیره و تار می­کند. آیا می­توانید یک میلیون از این بازه­های زمانی را کنار هم تصور کنید؟ فرض کنید بخواهیم کل تاریخ را بر یک طومار بنویسیم. اگر همه ی دوران پس از تولد مسیح یک متر از این طومار را اشغال کند، بخش قبل از مسیح این طومار، تا زمان شروع تکامل، چقدر درازا خواهد داشت؟ پاسخ این است، که این  قسمت طومار به درازای فاصله­ی میلان تا مسکو خواهد بود. تصور کنید، که این مطلب به چه نتایجی در مورد انباشتگی تغییرات تکاملی منجر می­شود. همه­ی انواع سگ­های خانگی - سگ پِکَنی، پودل، اسپانیول (سگ پشمالو با گوش­های آویزان)، سن برنارد، و شیاهوس­- در یک بازه­ی زمانی چند صد ساله، یا دست بالا چند هزار ساله، از نسل گرگ ایجاد شده­اند: بر روی طومار ما  این واقعه در فاصله­ی بیش از دو متری جاده­ی میلان به سمت  مسکو قرار نمی­گیرد. به کیفیت تغییراتی که از گرگ به سگ اسپانیول منجر شده، فکر کنید؛ حال این کیفیت تغییرات را یک میلیون برابر کنید. هنگامی که این طور به قضایا نگاه کنید، می­بینید به راحتی می­توان پذیرفت، که چشم بتواند اندک اندک از غیرچشم ایجاد شده باشد.

اما باید خود را متقاعد کنیم، که هر کدام از مراحل میانی سیر تکاملی، گیریم از پوست خالی به چشم امروزی، مطلوب انتخاب طبیعی بوده است؛ نسبت به پیشینیان­اش در این سلسله مزیتی داشته یا دست­کم توانسته باقی بماند. اگر بسیاری از مراحل میانی در سیر تکاملی به مرگ منجر شده باشند، کفایت نمی­کند  که برای خود ثابت کنیم، که به طور نظری زنجیره­ای از مراحل میانی متفاوت در سیر تکاملی وجود داشته، که به شکل­گیری چشم امروزین انجامیده است. گاهی گفته­اند، که بخش­هایی از چشم باید با هم وجود داشته  باشند، وگرنه چشم اصلا کار نمی­کند. طبق این استدلال، داشتن یک چشم نصفه نیمه با نداشتن آن اصلا فرقی ندارد. نمی­توان با نصف یک بال پرید؛ با نصف یک گوش هم نمی­توان شنید. بنابراین، نمی­توان گفت که یک رشته مراحل میانی بوده­اند، که گام به گام به شکل­گیری چشم­ها، بال­ها یا گوش­های امروزین انجامیده­اند.

این استدلال چنان ساده انگارانه است، که تنها بر پایه­ی انگیزه­های نیمه آگاهانه می­توان بدان باور داشت. مسلما درست نیست، که نصف یک چشم بی فایده است. کسانی که دچار آب مروارید شده­اند و عدسی چشم­شان با جراحی درآورده شده، نمی­توانند بدون عینک به خوبی ببینند، اما باز خیلی بهتر از کسانی می­بینند که اصلاً چشمی ندارند. بدون عدسی نمی­توانید بر روی جزییات یک تصویر متمرکز شوید، اما می­توانید از برخورد با موانع بپرهیزید و سایه­ی مات یک شکارچی را تشخیص دهید.

در مورد آن بخش این استدلال که می­گوید شما نمی­توانید با یک بال نصفه نیمه بپرید، می­توان جانواران بسیاری را مثال زد که با وجودی که بال های کاملی ندارند، با موفقیت در هوا سُر می­خورند؛ انواع بسیار مختلفی از پستان­داران، مارمولک­ها، قورباغه­ها، مارها، و هشت­پاها چنین قابلیتی دارند. بسیاری از جانواران درخت­زی دارای پرّه­های پوستی میان مفاصل­شان هستند، که واقعا مانند بال عمل می­کنند. هنگامی که از درخت می­افتید، هر پرّه­ی پوستی یا سطح گسترده­ای از بدن - که سطح تماس شما را با هوا افزایش دهد­- می­تواند به نجات جان­تان کمک کند. و چه این پرّه­ها کوچک باشند و چه بزرگ، ارتفاعی حساس هست که اگر پرّه­های پوستی­تان اندکی بیش­تر باشد، افتادن­تان از درختی  به آن بلندی، آن پرّه­های اضافی جان­تان را نجات دهند. پس، پرّه­های اضافی که در پیشینیان­تان ایجاد شده باشند، جان آن­ها را اندکی بیش­تر حفاظت می­کرده است؛ زیرا به آن­ها اجازه می­داده، که هنگام افتادن از درخت­های بلندتری جان سالم به در برند. و به همین ترتیب که جلو برویم و این تغییرات نامحسوس را پیگری کنیم، می­بینیم که چند صد نسل بعد به بال­های حقیقی می­رسیم.

چشم­ها و بال­ها نمی­توانند یک مرتبه به وجود بیایند. همان طور که برای دست­یابی یک­باره و حدسی به یک شماره رمز گاوصندوق بانک به بختی قریب به بی نهایت نیاز دارید. اما اگر به طور کتره­ای شماره­های مختلف را امتحان کنید، و هر بار اندکی به شماره­ی بخت­یار نزدیک­تر شوید، بالاخره خواهید توانست در را باز کنید! اصولا این همان کلید معمای دست­یابی انتخاب طبیعی به چیزهایی است، که روزگاری ناممکن شمرده می­شد؛ چیزهایی را که مشکل بتوان از نیاکانی به ارث برد، که  بسیار با ما فرق دارند، می­توان از نیاکانی به ارث برد، که تنها تفاوت اندکی با ما دارند. تنها به شرط این که سلسله­ی به قدر کافی درازی از این تغییرات اندک میان نسل­ها وجود داشته باشد، می­توان هر چیزی را از چیز دیگر به ارث برد.

به این ترتیب، تکامل از لحاظ نظری قادر است از پس کارهایی برآید، که روزگاری تنها حق انحصاری خدا محسوب می­شد. اما آیا اصلا شواهدی دال بر این که تکامل واقعا رُخ داده، وجود دارد؟ پاسخ مثبت است؛ شواهد فراوان­اند. میلیون­ها فسیل درست در مکان­ها و درست در عمق­هایی یافت شده­اند، که انتظار داریم اگر تکامل رُخ داده باشد، باید یافت شود. اما هرگز هیچ فسیلی هیچ جا یافت نشده، که مورد انتظار نظریه­ی تکامل نبوده باشد، گرچه چنین چیزی می­توانست به سادگی رُخ دهد: مثلا یافتن  فسیل یک پستان­دار در میان سنگ­هایی چنان قدیمی، که در آن زمان تنها ماهیان وجود داشتند، کافی است تا نظریه­ی تکامل را ابطال کند.

الگوی توزیع جانوران و گیاهان  بر روی قاره­ها و جزیره­های جهان دقیقا مطابق انتظار است. یعنی این که، این موجودات در طی تغییرات آهسته و تدریجی از نیاکان مشترک به وجود آمده­اند. الگوهای شباهت میان جانوران و گیاهان دقیقا مطابق انتظار نظریه­ی تکامل است. یعنی برخی پسرعموهای نزدیک و برخی پسرعموهای دورتر یک­دیگرند. این واقعیت که کُد ژنتیک در تمام موجودات زنده یک­سان است، قویّا حاکی از آن است که همه­ی آن­ها فرزندان نیاکان واحدی هستند. شواهد حاکی از تکامل چنان متقاعد کننده­اند، که تنها طریق حفظ نظریه­ی آفرینش، این است که فرض کنیم خدا عمدا شواهد فراوانی را چنان دست چین کرده، که به نظر برسد انگار تکامل رُخ داده است. به بیان دیگر، فسیل­های توزیع جغرافیایی جانوران، و غیره، همگی جزیی از یک کلک عظیم­الاهی باشند. آیا کسی حاضر می­شود خدایی را عبادت کند، که  دست به چنین حقه بازی کلانی می­زند؟ مسلما محترمانه­تر، و از نظر علمی قابل قبول­تر، آن است که این شواهد را همان طور که به نظر می­رسند تفسیر کنیم. همه­ی موجودات زنده خویشاوندان هم­دیگرند، که نیای دور مشترکی دارند که بیش از سه هزار میلیون سال پیش می­زیسته است.

پس برهان نظم به عنوان دلیلی برای باور به وجود خدا، شکست خورده است. آیا برهان دیگری هم باقی می­ماند؟ برخی از مردم به خاطر آن چه که نوعی شهود درونی می­نماید، به خدا باور دارند. چنین شهودهایی همواره قابل حصول نیستند، اما بدون شک برای برخی قابل قبول می­نمایند. بسیاری از ساکنان آسایش­گاه­های روانی هم ایمان قلبی استواری دارند، که ناپلئون - یا حتا خود خدا­- هستند. شکی نیست، که چنین اعتقاداتی برایشان بسیار نیرومند است، اما این دلیل نمی­شود که بقیه­ی ما هم بدان باورها بگرویم. در حقیقت، از آن جا که چنین باورهایی با هم در تناقض­اند، اصلا نمی­توانیم آن­ها را پپذیریم.

مطالب اندک دیگری هم هست، که باید گفته شود. تکامل توسط انتخاب طبیعی بسیاری چیزها را توضیح می­دهد، اما نمی­تواند از صفر شروع کند. تکامل نمی­توانسته بدون وجود نوعی زادآوری و وراثت ابتدایی آغاز شود. وراثت امروزین توسط رشته­ی DNA انجام می­گیرد. به نظر می­رسد، که این بدان معناست که باید نظام وراثت قدیمی­تری نیز موجود بوده باشد، که اکنون ناپدید شده است. آن نظام قدیمی آن قدر ساده بوده، که توانسته به طور شانسی توسط قوانین شیمی ایجاد شود و واسطه­ای فراهم کند که توسط آن اشکال ابتدایی انتخاب طبیعی انباشتی شروع شود. DNA یک محصول جدیدتر این انتخاب انباشتی قدیمی بوده است. قبل از این نوع اولیه­ی انتخاب طبیعی، دوره­ای بوده است، که ترکیبات پیچیده­ی شیمیایی از ترکیبات ساده­تر ساخته می­شده­اند و قبل از آن دوره­ای بوده، که عناصر شیمیایی مطابق قوانین شناخته شده­ی فیزیک  از عناصر ساده­ترساخته می­شده­اند. پیش از آن، درست در لحظات پس از بیگ بنگ - که آغاز جهان بوده­- همه چیز نهایتا از هیدروژن خالص ساخته شده است.

این استدلال هم اغواکننده است، که بگوییم: اگر چه ممکن است برای توضیح تکامل نظم­های پیچیده­ای که از آغاز جهان با قوانین بنیادی فیزیکی­اش شکل گرفته­اند، فرض وجود خدا ضرورتی نداشته باشد؛ اما باز هم لازم است، که وجود خدا را به عنوان منشاء ایجاد همه­ی چیزها فرض بگیریم. این ایده، کار چندانی برای خدا باقی نمی­گذارد: تنها کار بیگ بنگ را سر و سامان بده و بعد برو استراحت کن و منتظر باش تا همه چیز خود به خود رُخ دهد. شیمی- فیزیک دانی به نام پیتر اَتکینز در کتاب شیوایش به نام «خلقت»، خدای تنبلی را فرض می­گیرد که می­کوشد تا آن جا که می­تواند کار کم­تری برای شروع همه چیز انجام دهد. اتکینز توضیح می­دهد، که چگونه هر مرحله از تاریخ کیهان توسط قوانین ساده­ی فیزیکی، از دوره­ی قبلی­اش ناشی شده است. آن گاه میزان کاری را که لازم بوده، که خدای تنبل انجام دهد، کسر می­کند و عاقبت نتیجه می­گیرد: این کار مورد نیاز در حقیقت صفر است!

جزییات فاز قبل از تکاملی جهان، متعلق به حیطه­ی فیزیک است، اما من زیست شناسم و توجه­ام بیش­تر معطوف به فازهای متاخر تکامل نظم و پیچیدگی است. برای من درس مهم این است، که حتا اگر فیزیک دان­ها محتاج باشند وجود یک خدای حداقلی تحویل ناشدنی را فرض بگیرند که برای راه انداختن آغاز جهان ضروری باشد، آن حداقل تحویل ناشدنی مسلما بی نهایت ساده خواهد بود. بنا به تعریف، تبیین­هایی که بر پایه­ی مقدمات ساده ارائه می­شوند، پذیرفتنی­تر و رضایت بخش­تر از تبیین­هایی هستند که موجودات پیچیده و نامحتمل را فرض می­گیرند. و نمی­توانید موجودی پیچیده تر از خدای متعال داشته باشید!

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com