از خودبیگانگی

 

امین قضایی

 

از خودبیگانگی یک مفهوم فلسفی است، ولی تنها به قلمروی کتاب­های قطور و سخنان انتزاعی و مطنطن فیلسوفان تعلق ندارد، بلکه هم­چنین یکی از زنده­ترین تجربیات روزمره­ی ماست. از خودبیگانگی مانعی بر سر راه تکامل و شادمانی زندگی جمعی انسان و در عین گامی ضروری برای رشد و ترقی اوست. یعنی چه؟ چطور می­تواند چیزی هم مانعی بر سر راه رشد انسان باشد و هم یک ضرورت؟ در این مقاله به این سئوال پاسخ خواهیم گفت. اما ابتدا بهتر است تمامی تعاریف مبتذل، عوامانه و مذهبی برای از خودبیگانگی را دور بریزیم. از خود بیگانگی به معنای دور شدن از اصالت قومی و ملی، فرهنگ، نژاد یا گذشته نیست. اگر بخواهیم به از خودبیگانگی که واقعا در زندگی  روزمره­ی ما رخ می­دهد و از آن در رنج هستیم رجوع کنیم و نه تعابیر دیگر از این واژه، باید ابتدا به مفهوم ساختار رجوع کنیم .

یک ساختار از واحدهایی تشکیل شده است که بین این واحدها، قواعدی برقرار است. برای مثال، مهره­ها در صفحه­ی شطرنج ساختاری را تشکیل می­دهند که میان آن­ها قواعدی برقرار است. هر کدام از مهره­ها از ارزش نسبی برخوردار بوده و حرکت­های تعریف شده­ای دارند. این­ها قواعد بازی شطرنج هستند، اما این قواعد را خود ساختار تعیین می­کند و نه کیفیت و ماهیت ِ مهره­های شطرنج. برای مثال اگر یکی از مهره­های شطرنج شما گم شد، می­توانید به جای آن مهره مثلا سرباز یا اسب، یک قطعه سنگ بگذارید که می­تواند همان نقش مهره­ی شطرنج را ایفا کند. بنابراین نقشی که آن مهره ایفا می­کند، هیچ ارتباطی به ویژگی­های فردی آن مهره ندارد. اکنون برای مثال اجازه دهید به یک اداره رجوع کنیم. کارمندان یک اداره، منشی، کارمند بایگانی، مدیر و آبدارچی، هر کدام وظایفی دارند که در ارتباط با کل ساختار اداره تعریف می­شود. وظیفه­ی کارمند بایگانی ثبت مدارک و پرونده­ها و رجعت آن­ها در صورت نیاز است؛ آن چه کارمند بودن وی را تعریف می­کند، ضوابط و آیین­های اداری هستند و نه خود ِ وی. اگر او یک شاعر یا هنرمند، فیلسوف باشد هر مذهب و نژادی که داشته باشد، در وظایف او به عنوان یک کارمند تاثیری ندارد. به بیان دقیق­تر، کارمند بودن فرد را نه ویژگی­های فردی، بلکه قواعد ساختار اداری تعیین می­کند. به عبارتی فلسفی­تر، فرد خود را در دیگری یعنی در کلیت (در این جا اداره، یا در جای دیگر کل ساختار جامعه) تعریف می­کند. این مفهوم اصلی از خودبیگانگی است، یعنی از دست رفتن هویت فرد در کلیت. یا تصویر شدن و تعریف شدن فرد توسط  کلیت و در کلیت.

این می­تواند هم خوب باشد و هم بد. چه بهتر که رنگ پوست، جنسیت و قوم و نژاد فرد تاثیری در وظایف کاری و جایگاه وی در سلسله مراتب اداری نداشته باشند. از طرف دیگر، فرد نمی­تواند در سر کار خودش باشد. او هویت خود را از دست می­دهد و فرصتی برای بروز ویژگی­ها، علایق و ابتکارات و خلاقیت­های خود را از دست می­دهد. به همین جهت است که از خودبیگانگی هم یک مانع است و هم یک ضرورت. ضرورت است، چون آیا ممکن است رئیس اداره حقوق کارمندان را بر اساس جذابیت شخصی آنان تعیین کند و نه میزان و کیفیت کار آنان؟ از طرف دیگر یک مانع است، چون اگر موقعیت این اداره را به کل جامعه تعمیم دهیم، آیا افراد توسط وظایف و کارکردهایشان در جامعه، سرکوب نخواهند شد و به موجوداتی گوش به فرمان رهبران دیوانه و مستبد خود تبدیل نخواهند شد؟ این معمایی است که بسیاری از فیلسوفان قرن نوزدهم و بیستم با آن دست به گریبان بوده­اند. در این جا یک رویکرد نسبت به مساله وجود دارد :

این رویکرد همان بازگشت به فردیت و هویت است که در اوایل قرن نوزدهم، اراده­گرایان و آنارشیست­ها از آن دفاع می­کردند و از اواخر قرن نوزدهم تا حدودا اواخر قرن بیستم، مکتب اگزیستانسیالیسم یا اصالت وجود، مباحث خود را در دفاع از فردیت مطرح کرد. اگزیستانسیالیست­ها مطرح می­کردند که بدون حق انتخاب برای فرد، ساختار اقتصادی و نهادهای بوروکراتیک او را خواهند بلعید و به موجودی منفعل و فرمان­بردار تبدیل خواهد شد. بنابراین، آن­ها تنها منشا آزادی را خود فرد می­دانستند. ممکن است این حرف به نظر شما جذاب و درست به نظر برسد، اما اگر من بگویم قانون و نهادهای جامعه هم می­توانند منشا آزادی باشند، آن وقت قضیه پیچیده می­شود. علی­رغم دغدغه و جذابیتی که این اندیشه می­تواند داشته باشد، راهکار آنان برای مساله کاملا غلط است. برای ارائه­ی یک راه حل درست، ابتدا باید ببینیم که از خودبیگانگی کلی­تر و اصلی­تری که ساختار جامعه آن را موجب می­شود چیست؟

از خودبیگانگی کارمند در اداره، در تحلیل نهایی، معلول از خودبیگانگی در ساختار کلی­تر جامعه است و بنابراین بر اساس کلیت گرایی (یعنی درک جزء در رابطه با کل) باید از خودبیگانگی نظام تولید و توزیع موجود در جامعه، یعنی سرمایه­داری، را بررسی کنیم. یافتن پاسخ به معمای فوق نیز با یک بررسی انتزاعی مانند تصور کردن یک اداره حل نمی­شود، بلکه باید به صورت دقیق، انضمامی و تاریخی مساله را بررسی کرد.

ریشه­ای اصلی از خودبیگانگی در جامعه که دیگر صور از خودبیگانگی معلول آن است، از خودبیگانگی در مبادله است. مبادله شکل غالب روابط اجتماعی میان انسان­هاست. در واقع حتی رابطه­ی کارمند با اداره هم یک مبادله­ی کاری است. همان طور که مارکس می­گوید: انسان­ها تنها نگهبان کالاهای خود هستند. وقتی شما به مغازه­ای برای خرید می­روید (اگر آدم معقولی باشید)، کیفیت  و قیمت و کلا ویژگی­های کالای فروشنده برای شما مهم است و نه این که خود فروشنده کیست و از کجا آمده است. فروشنده هم به دنبال پولی است که شما می­پردازید و به قول خودش، مشتری مشتری است. این ویژگی مبادله به خودی خود مشکلی ندارد و اتفاقا لازم هم هست. اما وقتی  مبادله برای خرید نیروی کاری کارگران باشد، این ویژگی سویه­ی شرورانه­ی خود را نشان می­دهد و منشا از خودبیگانگی ریشه­ای در همین جاست. در مبادله­ی  قرارداد کاری که روزانه میان میلیون­ها کارگر در یک جامعه با اقلیتی از کافرماها و سرمایه­داران بسته می­شود، کارگر نیروی کار خود را به کارفرما می­فروشد. او در ازای تعداد ساعات کاری که در خدمت کارفرماست، مزد دریافت می­کند و این که نیروی کاری او صرف انجام چه کاری می­شود، برای او مهم نیست. کارفرما محصول کاری کارگران را گرفته و مزدی کم­تر که صرفا معادل بازتولید نیروی کاری آنان باشد، به ایشان پرداخت می­کند. بنابراین، کارگران هم از کار خود و هم از محصول کاری خود بیگانه می­شوند. این از خودبیگانگی، یعنی از خودبیگانگی انسان با کار خویش، مانعی بزرگ بر سر راه پیشرفت بشریت است. کارگران موجوداتی نافرهیخته و ابزاری بار می­آیند، از زندگی فقط جان کندن برای لقمه­ای نان را تجربه می­کنند، به آن­ها تنها به چشم نیروی کار نگریسته می­شود و این که ایشان از کار خود چه می­آموزند و چه خلاقیتی نشان می­دهند، مهم نیست. خصوصا این که کارفرماها برای افزایش بهره­وری، کار را مداوما به کارهای ساده و کوچک بین کارگران تقسیم می­کنند. بنابراین، کارگر نسبت به منطق تولید، فن آوری، و هدفی که تولید یا خدمت­اش دارد، بی توجه و نادان باقی می­ماند. مانند بلیط فروشی که تمامی زندگی و شخصیت­اش در یک کار تکراری و ساده گرفتن وجه نقد و تحویل بلیط، از بین رفته و استحاله می­شود.

اگر به دیگر اشکال از خودبیگانگی در زندگی روزمره دقت کنید، از خودبیگانه شدن انسان با کار و محصول کاری خویش، دلیل اصلی جهل، ملالت زندگی و ابزاری شدن توده­هاست. کارگران نسبت به هدف و محصول کاری خود بیگانه می­شوند، بنابراین عده­ای به راحتی نیروی کاری خود را در لباس پلیس و ژاندارم و نظامی و زندانبان و نگهبان و... صرف سرکوب مردم، جنگ و کشتار می­کنند. چون آن­ها با فروختن نیروی کار خود، نسبت به هدف کار خویش بی توجه شده و از نتایج آن بیگانه­اند.

از این رو، وقتی به صورت انضمامی و مشخص از خودبیگانگی را بررسی کردیم، متوجه شدیم که راه­حل در بازگشت به فردیت نیست، بلکه مشکل اصلی در این جاست که در سیستم تولیدی موجود، مردم نیروی کار خود را می­فروشند و نسبت به کار و محصول کاری خود بیگانه می­شوند. راه­حل، در اصلاح و دگرگونی اساسی در ساختار است و نه بازگشت به اصالت فرد. مارکسیست­ها بر خلاف اگزیستانسیالیست­ها، برای تعالی ویژگی­های فردی انسان، خواستار آزادی کار از چنگ سرمایه­اند تا دیگر کارگران مجبور نشوند نیروی کاری خود را بفروشند. پس دو راه­کار برای حل مساله وجود دارد: شورش فرد در مقابل ساختار و تاکید بر اخلاقیات فردی مانند آزادی فردی و حق انتخاب و... و یا درک درست مساله در شرایط انضمامی موجود یعنی لغو کار مزدی. راه حل اول با ادبیاتی اخلاقی، از خودبیگانگی را صرفا شری می­داند که جامعه بر  فرد تحمیل می­کند. اما راه­کار دوم از خودبیگانگی را شر نمی­داند (بر خلاف برخی از مارکسیست­های عوام)، بلکه گامی ضروری می­داند در جهت پیشرفت تاریخی.

درست است که وقتی انسان­ها نیروی کاری خود را می­فروشند، منجر به از خودبیگانگی و مانعی بر سر راه انسانی­تر شدن روابط اجتماعی می­شود. اما همین فروش نیروی کاری، نسبت به مراحل پیشین تاریخ جامعه­ی طبقاتی، یک پیشرفت محسوب می­شود. انسان­ها با ورود به عصر سرمایه­داری، نیروی کاری خود را به کالا تبدیل کردند. اما این از خودبیگانه شدن کار، برای آزادی کارگر از زندگی دهقانی و از چنگ فئودال یا ارباب ضرورت داشت. برای این که انسان­ها بتوانند کنار یک دیگر در شهرهای بزرگ و صنعتی زندگی و پیشرفت کنند، لازم بود - که از قالب زندگی روستایی که مملو از جهل و خرافات و توهمات بود­- بیرون آیند. جدا شدن نیروی کار از دهقان و تبدیل او به یک کارگر آزاد، و در نتیجه از خودبیگانگی ضروری بود. بر خلاف آن چه رومانتیسیت­ها و بسیاری از متفکرین می­گویند، این طور نیست که دهقانان و یا اشراف از خودآگاه بوده­اند و سپس در اثر روابط سرمایه­داری، از خودبیگانه شده­اند.

از خودبیگانگی هم یک مانع است و هم یک ضرورت و نه شری که ساختارهای جامعه بر فرد تحمیل می­کنند. بسیاری از متفکرین سعی می­کنند به شیوه­ای انتزاعی، از خودبیگانگی را با تضاد منافع فرد و اهداف سودمند گرایانه­ی جمع توضیح بدهند. اما ما در این جا برای درک مساله و راه­حل، نیازی به لفاظی­ها و مرثیه خوانی برای انسان اسیر ماشین­ها و نهادها و ساختارهای سرکوب­گر نداریم. هم­چنین نیازی نداریم با توضیح مفصل از نظرات فیلسوفان متعدد از خودبیگانگی را شرح دهیم. بدون درک مساله، این مطالعات فراوان، بی فایده خواهد بود.

 

برای خواندن نوشته­های دیگر نویسنده می­توان به وبلاگ www:guru.blogfa.com مراجعه کرد.

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com