سلطنت طلبان مشروطه خواه

 

 مراد عظیمى

 

ظاهرا بخشی از سلطنت طلبان، یعنی سلطنت طلبان مشروطه خواه، با روی آوری به دموكراسى خود را از سلطنت طلبان طرفدار پادشاهی استبدادی جدا کرده اند. اما جالب است که هر دو گرایش، هم طرفداران دیکتاتوری سلطنت، و هم سلطنت طلبان مشروطه خواه، رضا پهلوی را به عنوان نماد سلطنت بركنار شده به رسمیت مىشناسند. هم اكنون، حتی بعضی از سلطنت طلبان، رضا پهلوی به تخت طاوس )چپاول شده توسط خولای خان اوزبک یا نادر) نه نشسته را، اعلیحضرت مىنامند. به نظر مىرسد که هر دو گرایش استبداد سلطنت و مشروطه خواه به نوعی زیر چتر رضا پهلوی جا مىگیرند. اما، پذیرش رهبری رضا پهلوی از جانب هر دو جناح به این دلیل است كه، موضوعیت گرایشات پادشاه خواهی به وجود رضا بهلوی گره خورده است. بی وجود او، این گرایشات دود شده و به هوا خواهند رفت. و بر این مبنا، حتی گفتگوی این ها از پادشاهی و یا سلسله اى دیگر مضحك و خنده دار خواهد بود.

در مورد سلطنت طلبان، به اصطلاح، مشروطه خواه، اما، اقبال این ها به دموكراسی به معنای  قبول مشروط دموكراسی یا تنزل دادن دموکراسی است.

حكومت استبداد شاهی قانونیت خود را از اراده ی مردم اخذ نمىكرد، پادشاهی، نه دارائی عموم مردم، بلکه ملك شخصی پادشاه بود. به عبارت دیگر، حكومت نه امری همگانی، بلكه حق انحصاری شخص پادشاه، و كسی را حق دخالت در آن نه بود. حتی برای تحكیم چفت و بست حراست از سلطنت یا ملك شخصی، پادشاه،، سلطان یا امپراطور حاكمیتش را تقدیس مىكرد. سلطنت حتی ادعا مىکرد که دولت و اقتدارش از جانب نیروهای تخیلی ماوراء طبیعت به شخص شاه، سلطان و امپراطور مىرسید. برای نمونه، بعد از افول جمهوری دموكراتیك رم باستان و استقرار دیکتاتوری، اکتاوئو خود را خدا نامید. در ایران بسیاری شاهان خود را سایه خدا یا ظل اله مىدانستند. در قانون اساسی پیشا-جمهوری اسلامی آمده بود، که سلطنت موهبتی الهی است، که از طرف مجلس به شخص شاه تفویض مىشد (چون خدا دست نداشت كه تاج را روی سر رضا خان به گذارد، این وظیفه به مجلس محول مىشد). بالاخره، در زمان دیکتاتور سابق، محمدرضا، روی سینه کوه ها، شعار فاشیستی ّخدا شاه میهن ‌‌‌‌‌(ساق دوش و سل دوش محمدرضا شاه) با حروف درشت سنگ چین شده بود که از فواصل دور رویت مىشد.

پیروزی دموکراسی یا سلب مالكیت خصوصی سلطنت، یا حكومت مطلقه در غرب، و مشخصا در انقلاب كبیر فرانسه، حكومت شخصی پادشاه را از بالای سر مردم به روی زمین آورد. حکومت از مالكیت شخصی شاه به دارائی عموم یا اشتراكی مردم متحول، و از قید و بند شخص شاه آزاد و رها شد. بدین سان، دیگر حکومت امری خصوصی یا انحصاری نبود، دموکراسی یا مردم سالاری (در اینجا محدودیت دموكراسی طبقات دارا مورد نظر نیست) به مردم این فرصت را داد، که در همه ی موقعیت های اداره کشور انتخاب شده و شركت كنند. بختک سلطنت استبدادی از بالای سر مردم برداشته و جمهوری استقرار یافت (پیشتر از انقلاب كبیر فرانسه، چارلز اول, که با نخوت مىگفت من فقط به خدا، و نه مردم پاسخگو هستم، به خاطر این زبان درازش، سرش را به باد داد و انگلستان جمهوری شد).

بعد از این رویداد های تاریخی، هر جا انقلابات دموکراتیک شکست و یا به سازش کشیده شدند، دوباره استبداد سلطنت برگشت و یا سلطنت مشروطه به قدرت رسید. برای نمونه، با شکست انقلاب مردم سالاری 1848 آلمان، ارتجاع استبداد سلطنت تا 1918 دوام یافت و در انگلستان ارتجاع سلطنت در شکل مشروطه اعاده شد.

جدا از حكومت های ارتجاع سلطنتی درکشورهای آسیائی و آفریقائی، که وضع و حال آن ها معلوم است، طی ده ها سال، نفوذ اجتماعی گرایشات چپ و سوسیال دموكراسی در كشورهای اروپائی، به ویژه اسكاندیناوی، چنان به سلطنت مشروطه موقعیت تشریفاتی داده، كه پادشاه سوار بر دوچرخه، برابر هر شهروند دیگری، به خرید مىرود. ولی، به نظر نمىرسد كه نه، سلطنت طلبان مرتجع عظمت طلب شاهنشاهی و نه سلطنت طلبان مشروطه خواه، چنین موقعیت دموكراتیك را در شان رضا پهلوی به دانند! آینده نشان خواهد داد كه اگر شرائط مردم سالاری در ایران جاری شود، در ازاء از دست دادن كاخ ها، زمین ها، املاك و دارائی های - از كجا آورده؟ -، رضا پهلوی چه ادعائی خواهد كرد. اخیرا، كنستانتین، پادشاه بركنار شده یونان، در ازاء ملی شدن كاخش در مركز آتن، كه آن چنان نیز نمىارزد، مبلغ سیصد میلیون پوند ادعای خسارت كرد. ملاحظه مىشود كه «علیحضرت» سابق، هنوز اشتها و سلیقه زندگی بی بضاعت و ساده درباری را فراموش نكرده!

وجود سلطنت مشروطه در بعضی از كشور های اروپائی، نه نشانه بالندگی، بلكه به عنوان یك پس مانده از ارتجاع سلطنت، بر پیكر دموكراسی است. بالاخره، حتی قائل شدن نقش تشریفاتی صرف برای پادشاه یا ملكه باحقوقی برابر با حقوق یك مقام دولتی و بی هیچ امتیاز دیگری، شكستن یكی از اصول پایه ئی مردم سالاری، یعنی انتخاب كوتاه مدت خدمت گذاران مردم برای سمت های اداری است. 

   

سلطنت طلبان مشروطه خواه و اعاده حیثیت از محمد رضا پهلوی

شاید سلطنت طلبان مشروطه خواه خوششان نیاید كه به میراث فكری - سیاسی رضا پهلوی اشاره كرد، ولی بنا به ضرورت زمان، مردم و كارگران چرا؟

سلطنت طلبان مشروطه خواه، با استناد به اظهار محمد رضا پهلوی سابق، كه در غلیان انقلاب گفته بود، من صدای انقلاب شما را شنیدم، بر آنند كه او را تطهیر و پالایش كنند. شاه سابق، زمانی صدای انقلاب را شنید، كه دیگر بازی را تقریبا به كل باخته بود. ولی، هنوز، او دستگاه اداری، سازمان امنیت یا ساواك، ارتش و مخصوصاَ لشگر گارد را داشت. دیكتاتور سابق، كشتارها و شكنجه ها راه انداخته و بسیاری را زندانی كرده بود. سخن كوتاه، سی و هفت سال خفت و خفقان برای مردم و كارگران تحویل داده بود. او كسی بود، كه یك بار پیشتر، از ایران فرار كرده و سپس با كودتای ّسیای ّ آمریكا و ّ انتلجنت سرویس ّبه قدرت رسیده بود. با چنین پرونده ای، اگر منصفانه قضاوت كنیم، نظیر هر مجرم سابقه داری، اظهار ندامتش مورد شك قرار مىگیرد. از كجا معلوم، كه با برگشت اوضاع، با مخالفان چه ها مىكرد. شاه، در گذشته  فرصت های خوبی داشت تا، به عنوان شاهی دموكرات، از خود یادگار نیكی در تاریخ باقی گذارد. او در شهریور 1320 و یا در جریان ملی شدن نفت مىتوانست به عنوان یك شاه مشروطه خواه، در كنار مصدق قرار گیرد، ولی چنین نكرد. در عوض، او چكمه های پدرش را پوشید، و پای در رد پای او گذاشت.

وقتی آقای علی میرفطروس اقدامات نوخواهی و صنعتی كردن رضا شاه را مىستاید و به كاستی اش در عرصه مردم سالاری اشاره مىكند، بنا حق، از رضا خان یك چهره ملی مىسازد. رضا شاه، امان اله شاه ایران نبود. امان اله، شاه افغانستان، به خاطر تجددخواهی و پیش گرفتن سیاست ملی، با توطئه امپریالیسم كشور متحده سلطنتی یا انگلستان سرنگون شد. در مقابل، امپریالیسم بریتانیا، برای جلوگیری از نشت و سرایت نظرات مترقی و آرمان برابرخواهی از شمال (برای نمونه مىشود به تشكیل احزاب همت یا اجتماعیون عامیون، عدالت، حزب كمونیست و ظهور جنبش های اجتماعی، قیام كلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان، شیخ محمد خیابانی در آذربایجان و نهضت میرزا كوچك خان در گیلان، چه قبل از و یا بعداز جنگ جهانی اول اشاره كرد)، در پی انقلاب اكتبر و در اوج مقاومت حكومت نوپای شوروی در جنگ داخلی - در راستای سیاست محاصره این كشور - كودتای رضا خان را طراحی كرد. هم استقرار رژیم استبدادی - ضد كارگری و هم اقدامات صنعتی كردن در چهارچوب سیاست های امپریالیسم انگلستان  پیش رفت. رضا خان با بر پا كردن استبداد و اختناق، هم دموكراسی نوجوان ایران را خفه كرد-  و چه جرم هولناك و مهیبی - و هم راه رشد سرمایه داری موافق با روبنای سیاسی مردم سالاری را نابود كرد. 

انقلاب بورژوا - دموكراتیك یا مشروطه ایران، علیرغم محدودیت هایش، در همان سال های اولیه، قدم هائی برای صنعتی كردن ایران برداشت. كه با مخالفت روسیه و انگلستان، همسایگان شمالی و جنوبی ایران روبرو شد. اما، با سرنگونی استبداد تزاری در روسیه، سیاست امپریالیسم انگلستان در ایران تغییر و طرفدار یك حكومت مركزی استبدادی شد.

با كسب قدرت، رضا خان یك دیوار امنیتی در شمال، علیه شوروی نوپا، و یك حفاظ امن نامرئی در استان خوزستان به نفع امپریالیسم بریتانیا ایجاد كرد. شركت «نفت انگلیس و ایران» (در حقیقت دولتی در درون دولت ایران)، جلو چشم رضا شاه، كارگران بختیاری را در شرائط برده وار استثمار كرد، تا درآمد طلای سیاه وارد خزانه بریتانیا شود. و در همان حال، از طریق گذاشتن مالیات گزاف روی اجناس اولیه، مخصوصا قند و شكر، هزینه های دولت روی دوش مردم زحمتكش و فقیر گذاشته شد. شما لازم نیست متخصص باشید تا دریابید كه طرح راه آهن شمال - جنوب، یك نقشه جنگی از طرف امپریالیسم بریتانیا بود. چرا كه، از زاویه مناسبت اقتصادی و تجاری، راه آهن مىبایستی در جنوب، در نزدیك ترین بندر به دهانه خلیج فارس، برای نمونه  بندر عباس - نه در دور ترین مسافت از آن، یعنی در بندر شاهپور - شروع و در شمال، در عمیق ترین بندر دریای خزر، یعنی بندر انزلی - نه بندر شاه -  پایان مىیافت. كارگران ایران، بدون داشتن حق تشكل، حق اعتصاب، حداقل دستمزد، ساعات كار، تعطیلی، شرائط ایمنی، رفاهی و...، در یك سخن، در شرائط بردگی  دل كوه ها را كنده، راه ها، ساختمان ها، صنایع و كاخ های رضا شاه را ساختند. بی اغراق، سهم رضاشاه از تصاحب ارزش اضافه تولید شده یا استثمار كارگران و زحمتكشان و چپاول های دیگرش، بخش قابل ملاحظه ای از كل دارائی آن زمان را تشكیل داد. و رضا خان، آس و پاس دیروزی، شاه كلان فئودال - بورژوا شد!!.

گو این كه نفس اقدامات صنعتی رضا شاه، علیرغم طریق پیاده شدن آن، یك امر مثبت بود. ولی كاملا بی انصافی است كه همه چیز به نام او تمام شده. و سرود مردم زحمتكش و مخصوصا كارگران خوانده نشود. به مصداق، یكی در سایه نشست، وها گفت، و دیگری تبر زد، و همه چیز به حساب اولی تمام شد. 

و اما در مورد محمدرضا شاه سابق. هم چنان كه در بالا اشاره شد، او هم راه پدرش را رفت، او هم دیكتاتوری و استبداد ضد كارگری بر پا كرد. اگر پدرش دست پرورده امپریالیسم بریتانیا بود، فرزندش آلت دست امپریالیسم آمریكا شد. اصلاحات ارضی و صنعتی كردن ایران، و این بار، مشخصا تحت رهنمود امپریالیسم آمریكا پیاده شد. اما، این شیوه صنعتی شدن، متكی بر حكومت دیكتاتوری، مشابه مورد پدرش، تنها طریق ممكن نبود. از پایان جنگ دوم، مشخصا نهضت ملی شدن نفت، به یك معنا، فراهم كردن زمینه مادی برای صنعتی شدن ایران، تحت شرائط دموكراتیك، بود. كودتای بیست و هشت مرداد 1332، به این حركت ترمز زد. ولی تداوم بحران اقتصادی و خواست دموكراسی متوقف نشد. وقتی در پائیز 1341، تانك ها وسط میدان جلالیه سابق، یا پارك گلسرخی دایره زده و مانع برگزاری متینگ مخالفین شاه شد، راه حل آمریكائی صنعتی شدن، یعنی تحت اعمال دیكتاتوری تحمیل شد. همانند دوره رضاشاه، این بار هم، كارگران تحت بی حقوقی مطلق، و به سخن دیگر، تحت شرائط «كارگر ارزان»، در صنعتی شدن ایران جان كنده و ارزش اضافی تولید كردند.

جدا از فوق سود های شركت های خارجی، و به كنار از غارت عظیم خانواده دیكتاتور سابق، فرایند صنعتی شدن ایران، یك قشر به تمام معنی انگل، بورژوا یا سرمایه دار، به وجود آورد. اینان زیر چتر دیكتاتوری شاه سابق، هنرشان نه، به اصطلاح، در به جریان انداختن سرمایه هایشان در حلقه تولید، بلكه با دزدی های فوق كلان از ارزش اضافی تولید شده  كارگران، در فرایند تولید و از كل سرمایه اجتماعی، كلان میلیونرهای آن زمان شدند. اینان با وقوع انقلاب، سرمایه ها را به خارج بردند. و هم اكنون، گفته مىشود كه، این بورژوا ها یا سرمایه داران فراری رقمی حدود 250 میلیارد دلار سرمایه دارند.

در این دوره، یك روزنامه نگار خارجی به طنز نوشت كه در جوی های جنوب تهران، نیز نفت جریان دارد. اما، در این آب های كثیف و سیاه، نه بچه های شاه، نه بچه های اطرافیانش، نه بچه های سرمایه داران، بلكه كودكان كارگران آب بازی مىكردند. باز هم، مشابه مورد  «ضا خان، سردار ملی»، داستان تبر زدن و ها گفتن ها تكرار و همه چیز به اسم شاه سابق تمام شد، و هرگز سرود كارگران خوانده نشد.

اما، روند صنعتی شدن ایران تحت حاكمیت دیكتاتور سابق- به رغم، اختناق، رواج چپاول، دزدی، فساد و رشوه خواری از یك طرف، و تحمیل مشقت، درد، رنج و بی حقوقی به طبقه كارگر - امری مثبت بود. اصلاحات ارضی و فرایند صنعتی شدن به روابط فئودالی یا ارباب رعیتی خاتمه داد، و زمینه مادی ادعای اداره جامعه را برای مزد بگیران و طبقه كارگر مهیا كرد. و به قول ماركس، گل همین جاست، به رقص.

 

دیدگاه سیاسی - اقتصادی سلطنت طلبان مشروطه خواه

مقدمتا باید گفت كه فرایند تولید از دیدگاه سرمایه دار و كارگر دو برداشت كاملا مخالف را تشكیل مىدهد. اولی هدفش از به راه اندازی تولید، انباشت سرمایه یا چاق شدن پیوسته سرمایه، از یك طرف، و تامین شرائط بس فوق رفاه برای خود و طبقه اش مىباشد. در قطب مخالف، كارگر فرایند تولید را در هر مرحله از رشد و ترقی نیرو های تولیدی یا كار و صنعت، برای ارضاء و تامین خواست ها و نیاز های اجتماعی مردم و خود مىبیند. طبیعی است كه، در دیدگاه دوم، این نه قانون كور سرمایه، كه بر فرایند تولید حكومت  مىكند، بلكه این نقش آگاه تولید كننده مستقیم تولیدات اجتماعی است، كه آن را اداره مىكند. در اولی، كارگر یا تولید كننده مستقیم، جزئی از وسائل تولید، نظیر ماشین آلات، ابزار، مواد خام، نیمه خام و... محسوب مىشود. بی دلیل نیست كه سرمایه داران و اقتصاد دانان سرمایه داری، نقش كارگر را به همین چشم دیده، و او را تحت عنوان منابع انسانی - مانند، منابع طبیعی، منابع انرژی و... - به حساب مىآورند. كارگر در فرایند تولید سرمایه داری، از مرتبت انسانی - دارای ابتكار، هوش، عاطفه، عشق، احساس غم و شادی، بی حوصلگی، داشتن سلیقه، نیاز به تفریح و تنوع و... - به موقعیت وسائل تولید تنزل مىكند. چرا كه وسائل تولید جان ندارند.    

موافق توضیح بالا، احزاب سیاسی سرمایه داران افق بالا را نمایندگی مىكنند. امروزه، این تشكلات، بیشتر در هیات احزاب راست میانه، و به درجات كمتر در شكل راست افراطی (نظیر حزب جمهوری خواه حاضر آمریكا) تا فاشیست، بروز مىكنند. هم چنین نباید فراموش كرد، كه هستند احزاب چپ میانه، نظیر حزب كارگر نو، تحت رهبری تونی بلر، كه عملا به عنوان یك حزب راست میانه، قبای حزب محافظه  كار را به تن كرده است.

حزب محافظه كار كشور متحده سلطنتی یا انگلستان، مادر احزاب سرمایه داری جهان است. تاچر سمبل آرمان خواهی احزاب راست  و نماد بیرحمی و ضدیت با طبقه كارگر بود (در دوره نخست وزیری اش، وقتی رهبر حزب مخالف، در پارلمان، از وی پرسیده بود كه چگونه یك نفر كارگر بیكار با 25 پوند در هفته زندگی كند، او با بی شرمی جواب داده بود، این مسئله او است). حزب محافظه كار در كشور های دیگر تحت اسامی گوناگون ، نظیر احزاب دموكرات مسیحی، حزب جمهوری خواه و... نامیده مىشوند.

این احزاب، مخالف تشكلات كارگری و حق اعتصاب بوده و تا جائی كه بتوانند حقوق كسب شده كارگران را باز پس مىگیرند. احزاب راست از هیچ تلاشی، برای فراهم كردن بهترین و مناسب ترین زمینه برای معامله كارگر تنها، منزوی و مستاصل، برای استخدام با سرمایه دار متشكل و قدرتمند، كوتاهی نمىكنند. احزاب راست، طرفدار خصوصی كردن موسسات تولیدی و خدماتی و نهاد های اجتماعی در تمام سطوح و از پائین تا بالا هستند (در آمریكا، بعضی از سخنگویان سرمایه داران معتقد بودند كه بهتر مىبود عملیات جنگی در عراق در اختیار بخش خصوصی گذاشته مىشد). احزاب محافظه كار از به اصطلاح استعداد ها و ابتكارات فردی (بخوان، از بیرحمی، آز و حرص استثمار كردن) سرمایه داران برای سرمایه گذاری و بهره گیری از میوه تلاششان (یعنی تصاحب ارزش اضافی تولید شده توسط كارگران) به شدت پشتیبانی مىكنند.

بالاخره، برای رعایت «عدالت اجتماعی» (یا در حقیقت پایداركردن نابرابری)، احزاب سرمایه داران به كارگران اعلام مىكنند كه هر چه آن ها بیشتر تولید كنند، سهم آن ها نیز بیشتر خواهد شد. این ها مثال بسیار با مزه ای دارند. سرمایه داران تولید اجتماعی را به یك كیك شیرینی تشبیه مى كنند. آن ها به عنوان مقسم صاحب اختیار(!) - و یك اقلیت بسیار كوچك - بخش بسیار بزرگ تر كیك را برای خود، و جزء كوچكتر را برای طبقه كارگر - دارای اكثریت غالب مىبرند. و به كارگران مىگویند، هر چه آن ها بیشتر تولید كنند، اندازه كیك بزرگتر و سهم شان از كیك بیشتر خواهد شد! این سیاست های سیاسی - اقتصادی  احزاب محافظه كار، یا احزاب سرمایه داران سیاست لیبرال نو نامیده مىشود. پرچم داران این سیاست اقتصاد لیبرال نو، آمریكا و كشور متحده سلطنتی هستند. در این دو كشور، و مخصوصا در اولی، فاصله طبقاتی بیشتر از هر كشور دیگر است. كاركرد  سیاست اقتصاد لیبرال نو در این دو كشور، پدیده ای به وجود آورده كه منتقدین آنرا پدیده «فت كت» یا «گربه چاق» نامیده اند كه بطور تیز، درخشان و كوتاه معنای سیاست اقتصاد لیبرال نو را در افزایش تعداد قابل ملاحظه سرمایه داران كلان - میلیونر و میلیاردر، افاده مىكند.

با این شرح در باره احزاب سرمایه داران، به بینیم، حزب سلطنت طلبان مشروطه خواه، چه خوابی برای مزد بگیران و طبقه كارگر ایران دیده اند. آقای داریوش همایون در نیمروز شماره 712، تاریخ هشتم  آذر 1381، مىنویسند:

«حزبی كه چنین برنامه سیاسی را نمایندگی مىكند، به خوبی در اردوی احزاب راست میانه اروپائی... جا مىگیرد... دموكراسی لیبرال (به زبان كارگری یعنی آزادی های سیاسی از زاویه دید یك سرمایه دار، از من) فلسفه سیاسی، ابتكار خصوصی و حق فرد بر فعالیت آزادانه اقتصادی و برخورداری از میوه های فعالیت خود (كذا)، فلسفه اقتصادی آن و عدالت اجتماعی و مسئولیت دولت در جاهائی كه بخش خصوصی كوتاه مىآید یا زیاده مىرود، فلسفه اجتماعی آن است.»

ملاحظه مىشود كه اهداف سیاسی و اقتصادی سلطنت طلبان مشروطه خواه، به عنوان یك جریان سیاسی سرمایه داران ایران، طابق النعل به النعل مشابه و موافق احزاب محافظه كار یا راست میانه اروپا است (البته، با این تفاوت كه ایران جزو اتحادیه اروپا نیست. و تازه، بدتر از همه، ناف این ها قرص و محكم به آمریكا بسته شده). نسخه ای كه آقایان داریوش همایون برای ایران مىپیچند، مابه ازاء آن در خود آمریكا، تك ابرقدرت جهان، این شده است كه از هر شش فرزند طبقه كارگر این كشور، یك نفر زیر فقر زندگی كند. ده درصد  از سرمایه داران این كشور،  نود درصد سرمایه اجتماعی را در تصاحب دارند.  نود درصد كارگران آمریكا  فاقد بیمه درمانی، نود و پنج درصد كارگران فاقد تشكل اتحادیه ای بوده، و بیش از پنجاه میلیون نفر از كارگران زیر خط فقر زندگی مىكنند. نزدیك به پنجاه نفر میلیون نفر كارگر بازنشسته، مسافت های گوناگونی را مسافرت كرده، و برای خرید نسخه پزشكی به مكزیك سفر مىكنند. اگر سیاست های لیبرال نو آمریكای ابرسرمایه داری و  تك ابر امپریالیسم، چنین ناعدالتی اجتماعی (بخوان به برداشت آقای داریوش همایون، عدالت اجتماعی) برای مزد بگیران و طبقه كارگر آمریكا هدیه آورده، برای ایران نمونه آرژانتین ها در آمریكای لاتین و  اندونزی ها در آسیا را به ارمغان خواهد آورد، كه داریوش همایون های این كشورها، با جدیت و پشت گرمی  سیاست های اقتصادی لیبرال نو آمریكا را دنبال كردند. عاقبت شوم این سیاست ها به چنان فاجعه اقتصادی منجر شد كه بیش از نصف طبقه كارگر این كشورها بیكار شد، و اكثریت غالب مردم عملا با گرسنگی و قحطی روبرو شدند. در اندونزی، مردم پوست درختان را خوردند. در بیست سال گذشته، در برزیل، این سرزمین وسیع با منابع فراوان، دولت های مجری سیاست های لیبرال نو آمریكا، در كنار آفرینش بیشترین  شمار حلبی آبادها و پرورش یك اقلیت كوچك بورژوا یا سرمایه دار خوش سلیقه، با «زندگی شیك افسانه ای»، بخش وسیعی از مردم را از خوردن سه وعده غذا محروم كرده اند.

این خوابی است كه، رضا پهلوی، سپین دكترها و تئوریسن هایش، در كپسول برنامه لیبرال نو، برای مردم، مزدبگیران و طبقه كارگر ایران دیده اند. به خصوص یادمان باشد كه سلطنت مخلوع، و بورژوازیش نشان دادند كه، چقدر آز و اشتها برای بلعیدن حاصل رنج توده های مردم داشته، و چقدر فوق خوش سلیقه بوده، و در كنار به وجود آوردن خفقان و بستن دهان ها، چه حلبی آباد ها و چه نكبت ها برای قاطبه مردم آفریده بودند.

باید تاكید كرد كه، سیاست های اقتصادی سلطنت طلبان، به اصطلاح مشروطه خواه با جمهوری اسلامی یكی است. جمهوری اسلامی، مشخصا از بدو ریاست جمهوری رفسنجانی، سیاست اقتصاد لیبرال نو یا مكانیسم بازار آزاد را پیگرانه ولو تحت دیكتاتوری مذهبی، اجرا كرده است. جمهوری اسلامی، طی این دوره، به موازات حمله به دست آورد های تاكنونی كارگران (خارج كردن كارگاه های پنج نفری از شمول قانون كار و...)، خصوصی سازی ها، بستن كارخانه ها، بیكارسازی ها و...، سطح خواست ها و معیشت  ابتدائی توده های مزدبگیر را شدیدا تنزل داده. و جاده صاف كن پیاده كردن سیاست كامل اقتصادی مكانیسم بازار آزاد شده. به سخن دیگر، از نظر اقتصادی، جمهوری اسلامی راهی را طی كرده كه برنامه اقتصادی یا هدف  اپوزیسیون سرمایه داری جمهوری اسلامی و منجمله سلطنت طلبان مشروطه خواه است.

بر متن نارضایتی عمومی مردم از حكومت استبداد مذهبی، سلطنت طلبان مشروطه خواه، چنین مىپندارند كه مردم و طبقه كارگر، سیاست اقتصاد لیبرال نو یا مكانیسم بازار آزاد این ها را با وعده های به اصطلاح دموكراسی، به جمهوری اسلامی ترجیح خواهند داد. یا اینكه نه. مزدبگیران و طبقه كارگر نه خواهان حكومت استبداد ایدئولوژی مذهب اسلام و نه طرفدار بر گشت ارتجاع سلطنت در شكل مشروطه هستند. شعار اخیر، در تظاهرات  دانشجویان، «نه پهلوی نه رهبر، نه خامنه ای نه اكبر»، گویای بلوغ سیاسی در درون گرایش بیرون از اپوزیسیون سرمایه داری جمهوری اسلامی است.

 

سلطنت طلبان مشروطه خواه و اظهار تعلق به دموكراسی لیبرالی، هویت اسلامی و غربگرائی(همان جا)

من اظهارتعلق گرایش سلطنت طلبان مشروطه خواه  به یك حزب راست میانه یا محافظه كار، از طرف آقای داریوش همایون را مىفهمم. من، هم چنین، این را مىفهمم كه، این جریان مثل هر جریان سرمایه داری دیگری، برای كسب حمایت مزدبگیران و طبقه كارگر، نمایندگی طبقاتی اش را پنهان كرده و خطابش به مردم و تكیه اش روی جنبه سیاسی، دموكراسی و... جامعه باشد، تا به روابط سرمایه داری و مسائل اقتصادی و زبانم لال روی  دموكراسی اقتصادی (كه برای نمونه در آمریكا متداول است كه احزاب از «دموكراسی و جهان آزاد» سخن گویند تا اعلام افتخار كنند كه نماینده  سرمایه داران و رابطه سرمایه داری هستند). بر این مبنا، تعلق به دموكراسی لیبرال آقای داریوش همایون، ظاهرا نوع نگرش سیاسی او را مطرح مىكند، تا هم زمان و اعلام نشده، معنای اقتصادی و منافع اقتصادی طبقه سرمایه دار را نمایندگی كند. دموكراسی لیبرال معرف تامین كننده:

1-    فراهم كردن فرصت برابر سیاسی- اقتصادی برای همه سرمایه داران،

2-    ایجاد تضییقات گوناگون و متنوع علیه طبقه كارگر، در راستای تامین هدف اول است.   

به دلایل بالا، دموكراسی لیبرال، نه دموكراسی مردم، بلكه دموكراسی سرمایه داران، و یا دقیق تر بیان كرده باشیم، آن چنان دموكراسی است كه مطلوب ترین خواست های دموكراتیك سرمایه داران را هم بیرون از و هم درون موسسات تولیدی و خدماتی تامین مىكند. برعكس، این دموكراسی، كارگران را كاملا از حق دموكراتیك در عرصه تولیدی و خدماتی محروم مىكند. به این دلیل ساده، كه در عرصه تولیدی و خدماتی، فرمانروائی سرمایه دار یا مدیریت سرمایه داری فرض گرفته مىشود. 

اما، وقتی اعلام موضع  دموكراسی لیبرال آقای داریوش همایون در كنار، اظهار لحیه اش از، هویت ملی - اسلامی و غربگرائی قرار مىگیرد، تناقضات دموكراسی سلطنت طلبان مشروطه خواه بیرون مىزند.

ظاهرا، مفهوم سلطنت مشروطه، این تصور را به ذهن مىآورد كه اینان با تسویه با دیكتاتوری محمد رضا شاه سابق و پدرش، هویت اجتماعی خود را در روی آوری به ارزش های دموكراتیك پیدا مىكنند. اما، وقتی، آقای داریوش همایون از هویت ملی -اسلامی سخن مىگوید، باید حواسمان باشد كه «سلطنت طلبان مشروطه خواه»، در زر ورق سلطنت مشروطه، چه فرآورده ای عرضه مىكنند.

اولا، در مورد جزء هویت ملی. معلوم است كه تا آن جائی كه به فرهنگ گذشته بر مىگردد، از نظر هر انسان دموكرات، جنبه های ارتجاعی و عقب افتاده آن را باید در چهارچوب تاریخی نقد كرد. افزون بر این، در میراث گذشته، مثلا مهندسی قنات و... یا خیام ها، عبید زاكانی ها، حافظ ها و... شخصیت هائی نه تنها مورد احترام ما، بلكه در كنار هم تبار های كشور های دیگر، جزئی از میراث فنانا پذیر بشریت هستند. اما، هویت ملی این ها جهت به «میراث استبداد شاهنشاهی» گذشته ایران دارد. وقتی، دومین جزء هویت سلطنت طلبان مشروطه خواه، یعنی هویت اسلامی در كنار هویت ملی  قرار مىگیرد، بس بیشتر، دلتنگی و حسرت - یا به واژه نوستالوژى آقای داریوش همایون - سلطنت طلبان مشروطه خواه را به سلطنت مخلوع نشان مىدهد.

چرا، ما در قرن بیست و یكم، كه خواهان نفی دیكتاتوری مذهبی هستیم، هنوز تاریخ دو هزار و پانصد  استبداد گذشته، و به بایگانی تاریخ پیوسته، بخشی از هویت اجتماعی ما باشد؟ طریق به فراموشی سپردن چشم در آوردن نیمی از مردم كرمان، توسط آقامحمدخان قاجار و...، این راه نیست كه، به جای استبداد سلطنت، پس مانده آن، سلطنت مشروطه را آورد. بلكه، درست مشابه روان درمانی، باید كل گذشته را پشت سر گذاشت و جلو رفت.  

دوما، هویت اسلامی «سلطنت طلبان مشروطه» خواه. دست مریزاد. «سلطنت طلبان مشروطه خواه»، به توده های مردم، و مخصوصا زنان مىگویند كه بعد از جمهوری اسلامی، هنوز از شر مذهب خلاص نخواهید شد. این اعلام هویت اسلامی سلطنت طلبان قویا با اعلام روی آوری این ها به دموكراسی لیبرال مغایرت دارد.

این یك خواست بدیهی دموكراتیك هست كه، مذهب از دولت جدا شده و داشتن مذهب و یا نداشتن هیچ مذهبی به رسمیت شناخته شود. تبلیغ و ترویج مذهب از رسانه های گروهی و دولتی ممنوع شده، كمك مالی و ارائه امكانات به نهادهای مذهبی از طرف دولت ممنوع شود، و هزینه مبلغین و مرویج، مراسم و مكان های مذهبی را پیروان هر مذهب به پردازند. بنابراین، خواست دموكراتیك جدائی مذهب از دولت، به روشنی با اعلام هویت اسلامی سلطنت طلبان مشروطه خواه تناقض دارد. این نگرش سلطنت طلبان مشروطه خواه به ایدئولوژی مذهب، یاد آور سیاست محمدرضا شاه سابق است - او مسجد ها ساخت، قرآن آریامهر چاپ نمود و  ادعا كرد، وقتی از اسب پائین مىافتاده، عباس او را در هوا گرفته و... - این ها هرگز طرفدار مذهب، به عنوان، یك امر خصوصی افراد جامعه، نیستند. بلكه، فقط مىخواهند جزء مزاحم و دست و پا گیر مذهب به روابط سرمایه داری را هرس كنند. و آن بخش از مذهب، كه مبلغ ارتجاع، تاریك اندیشی، جهل، خرافات، تحمیق توده های مردم و مخالف آرمان های رهائی بشریت، را نگاه دارند. هویت ملی - اسلامی این ها، مشابه هویت وطن پرستی - مذهبی اربابشان، آمریكاست. مىبینیم كه مخصوصا حزب محافظه كار آمریكا چگونه از آن برای تحمیق، جهالت و بی حقوقی كردن مزدبگیران آمریكا استفاده مىكند (تلاش برای حذف تدریس قانون تكامل، پذیرش ادعای خرافی كلیسا، كه خدا دنیا را شش هزار سال پیش آفریده - و صد میلیون نفر این باور سخیف را قبول دارند -  نماز و دعا خواندن هر روز «اشكرافت» رئیس دیوان عالی كشور آمریكا با كارمندانش و...).

سوما، آقای داریوش همایون ادعا مىكنند كه سلطنت طلبان مشروطه خواه (همان جا)، غربگراترین جریان سیاسی هستند. این غلو «س زیاده از حد»، مرا به یاد طنزی انداخت. روزی، آخوندی به بقالی با تشدید مشدد مىگوید آقا شما مربا دارید؟ بقال جواب مىدهد آری دارم، ولی نه به این غلیظی. ادعای  آقای داریوش همایون، كه سلطنت طلبان مشروطه خواه، غربگراترین حزب سیاسی است، از یك طرف، در تناقض آشكار با هویت ملی - اسلامی، و از طرف دیگر تحریف و لوث كردن معنا و محتوای غربگرائی ودست یازیدن به یك شیوه  عوام فریبی است. چرا كه دموكراسی لیبرال و احزاب محافظه كار یا راست میانه - چه رسد به سلطنت طلبان مشروطه خواه - نه تجلی غایت، اندیشه ها، آرمان ها و دست آورد های غرب، بلكه تقلیل دهنده آن ها هستند.

انتساب به غربگرائی، پشتیبانی از آن سنت های اجتماعی در غرب  است، كه مشخصا با انقلاب كبیر فرانسه، و انتشار حقوق بشر مادیت اجتماعی یافت و كلیسا را روبید و دور انداخت و... (از همان بحبوحه انقلاب، كشور «مشروطه سلطنتی»  انگلستان، در راس ارتجاع اروپا، تصمیم گرفت كه انقلاب فرانسه را سركوب كند. این جریان نوخواهی، در حركت رو به جلو، بعدها در شخصیت ماركس، روابط سرمایه داری را در ابعاد نظری، سیاسی، اقتصادی و فلسفی نقد كرد. هگل، سرآمد و گل سرسبد فیلسوفان - تا آن زمان  را - كه فلسفه اش روی كله راه مىرفت، روی پاهایش قرار داد. و هنوز كه هنوز است، نقدش، در ترجمان یك زندگی انسانی و خالی از خود بیگانگی برای همه و ناتوانی سرمایه در تحقق دادن به آن، صحت و حقانیت رسالتش را از دست نداده. آقای داریوش همایون و «سلطنت طلبان مشروطه خواه» شما را چه به ادعای غربگرائی، آن هم با صفت عالی؟

 

پایانه

سلطنت طلبان، یك جریان استبدادی، ضد كارگری و عظمت طلب پارس هستند. این ها به استبداد سلطنت دو هزار و پانصد ساله، و مخصوصا به دیكتاتور سابق و پدرش افتخار مىكنند. اگر این ها به قدرت برسند، مشابه دیكتاتوری جمهوری اسلامی، دور جدیدی از شكنجه دادن و اعدام مخالفان، و در راس آن ها، چپ ها را با بی رحمی شروع خواهند كرد. بخشی از این ها، تحت عنوان سلطنت طلبان مشروطه خواه، بی هیچ انتقادی از محمد رضا شاه دیكتاتور، ظاهرا به دموكراسی روی آورده، و خود را سلطنت طلبان مشروطه خواه نامیده اند. اما، به دلایل بالا، چه به عنوان یك حزب راست، یا محافظه كار، سرمایه داران و هواخواهی از هویت ملی - اسلامی، همه نشان مىدهند كه نباید به حرف این ها اطمینان كرد. قبول دموكراسی به این معناست كه باید سلطنت طلبان مشروطه خواه و رضا پهلوی، برنامه مكتوب خود را اعلام و توضیح دهند كه از چه طریقی حقوق دموكرتیك شهروندان  نظیر: 

جدائی دین از دولت، با خصیصه های بالا، حقوق بی قید شرط سیاسی، یعنی حق بیان، نوشتن، حق تشكل در انواع و اشكال گوناگون، حق اعتصاب، بدون ماده و تبصره، لغو اعدام و شكنجه، حق برابری زن و مرد در تمام عرصه های استخدامی و اقتصادی و قضائی و سیاسی، و اعلام جرم علیه خشونت و تجاوز به زنان در خانه. حقوق نوجوانان و كودكان، حق داشتن كار برای تمام افراد آماده به كار. حق بیكاری برای بیكاران. حق، حد اكثر هشت ساعت كار در روز و پنج روز كار در هفته، با دستمزدی برابر با یك زندگی متعارف، ممنوعیت كار برای نوجوانان پائین تر از سن 16، ممنوعیت سن ازدواج  دختر و پسر پائین تر از هجده سال، حق داشتن مسكن، بهداشت و آموزش رایگان و... را تامین خواهند كرد.

من در بالا نشان دادم كه سلطنت طلبان مشروطه خواه، به عنوان یك جریان راست و نماینده سرمایه داران باید ضد طبقه كارگر باشند.

بالاخره، پذیرش سلطنت مشروطه، به عنوان یك مقام دائمی و موروثی، حتی با نقش كاملا تشریفاتی برای شاه یا ملكه، با حقوقی برابر با یك مقام دولتی و بی هیچ امتیاز دیگری، هم نقض یكی از اصول دموكراسی، یعنی انتخاب خدمت گذاران مردم برای مدت معین، و هم چنین بیرون آوردن جسد ارتجاع سلطنت، در هیات  مشروطه است. تا آن جائی كه به ایران بر مىگردد، سلطنت مخلوع به بایگانی تاریخ پیوسته است.

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com