احتضار جمهوری اسلامی سرمايه و چشم انداز خيزش طبقهی کارگر
مراد عظیمی
بالاخره بعد از سی سال، ناقوس احتضار حاکميت ايدئولوژی مذهبی سرمايه به صدا در آمد. تظاهرات ميليونی مردم در تهران و شهرهای ديگر، تنها نمود بحران سياسی حاکميت سرمايه داری ايران نبود. بلکه، سيل حرکت مردم در تظاهرات و اعلام شعارهای سياسی از بستر تخته سنگ شرائط بحران اقتصاد سرمايهداری ايران نشات میگرفت. شايد اشاره به شکوهی آقای خامنهای مستبد در سفرش به شهر قروه- در بهبوههی مبارزهی انتخاباتی- بهتر از ارائهی آمار تنگناهای اقتصادی، گويای بحران سرمايهداری ايران باشد. آقای خامنهای شکايت کردند که نامزدهای رياست جمهوری مخالف احمدی نژاد اين قدر نگويند که وضع اقتصادی بد است! آقای خامنهای خودکامه يک بار ديگر شکايتش را در نماز جمعهی بعد از انتخابات تقلبی تکرار کرد و گفت: شما نبايد بعضی چيزها را بگوئيد، اما بايد بعضی حرفها را بزنيد. به سخن ديگر، آن جا که در مصلحت جمهوری اسلامی سرمايه «ج. ا. س» است از گفتن حقايق ابا کنيد. و باز آن جا که در مصلحت نظام است، از دروغ گفتن طفره نرويد. ولی، عليرغم توصيههای آقای خامنهای مستبد، واقعيت بحران «ج. ا. س» بخش دورانديش حاکميت را واداشت که فرياد برآورند که نه آقا، نسخهی شما علاج درد بيمار نيست. بلکه، مصلحت نظام اسلام عزيز ”حضرت آيتالله عظما امام خمينی(ره)“ ما را موظف میکند که پردهدری کنيم. ما بايد با آمار و ارقام نشان دهيم که وضع اقتصادی بد است. آری، در چنين اوضاعی است که جريان اصلاح طلب درون حاکميت برنامهی اقتصادی میدهد و با آمار و ارقام بر ادعايش مصر میشود.
وقتی بانک بزرگ «لی من برادرس، Lehmann Brothers» آمريکائی در پائيز سال گذشته ورشکست شد و زمين لرزهاش بانکداری جهان سرمايهداری را لرزاند، بعضی از مقامات «ج. ا. س» ذوق زده از اين که دشمنشان آمريکا در بحران سرمايهداری فرو میرود، شادمانی کردند. ظاهرا به اين دليل که بانکهای ايران به سيستم بانکی جهانی وصل نبود، سرمايهداری ايران خود را از سونامی بحران سرمايهداری مصون میديد. ولی در همان موقع يکی از اقتصاددانان جناح اصلاح طلب با ريشخند گفت که سيستم بانکی ايران اصلا لازم نبود که به شبکهی بانکی جهانی در پيوند میبوده است تا ويروس بحران مالی به ايران نيز سرايت کند. بلکه، بانکهای ايرانی پيشتر از بحران بانکی جهانی دچار بحران مالی شده بودند. و امروز ديگر کاملا عيان میگردد که بانکهای ايرانی حدود چهل ميليارد دلار طلب غيرقابل وصول از بدهکاران در دستشان باقی مانده است- اين پديدهايست که به دارائیهای سمی «Toxic assets» شهرت يافت. اگر سرمايهداری ايران مستقيما از بحران مالی جهانی آسيب نديد، ولی سرمايهداری ايران، به مثابه جزئی از روابط سرمايهداری جهانی، نمیتوانست از بازتابهای بحران جهان سرمايهداری ايمن باشد. اکنون قيمت نفت از بشکهای صد و چهل دلار در تابستان ۱۳۸۷ به شصت و هفت دلار تنزل کرده است. با رعايت اين که بيشترين رقم کسب ارز خارجی سرمايهداری ايران از صادرات فروش نفت تامين میگردد، پائين آمدن قيمت نفت پنجاه درصد از درآمد ارز خارجی را از بين برد. گذشته از مشکل ارزی، تعداد شش هزار واحد توليدی ايران گرفتار مشکلات مالی شدهاند. دولت با تعويق بازپرداخت بدهی بيشتر از دو هزار شرکت موافقت کرده و وزارت صنايع پيشنهاد کرده است، که بدهیهای چهار هزار شرکت ديگر نيز به تعويق بيفتد. آقای مسعود ميرکاظمی وزير نفت از کمبود منابع مالی برای توسعهی ميدانهای گاز ابراز نگرانی کرده و گفته است که در زمان اوج مصرف گاز بيش از دویست ميليون متر مکعب کسری گاز وجود دارد. نامبرده تاکيد میکند امسال نيز در فصل سرما کمبود مصرف گاز بروز خواهد کرد. همين چند روز گذشته، بهای مصرف انرژی منازل هزار و سیصد درصد افزايش يافت و صحبت از کاهش ميزان گاز مصرفی است. آقای مسعود مير کاظمی هشدار میدهند که برداشتن يارانهی بنزين نرخ تورم جاری را دوازده درصد افزايش خواهد داد. اين وزير میگويد، هم اکنون نوزده ميليارد دلار پروژهی نيمه تمام در صنعت گاز وجود دارد و فقط سه ميليارد دلار بودجه برای تکميل آن در نظر گرفته شده است. بنا بر برنامهی بيست سالهی سند چشم انداز- که ظاهرا قرار است تا سال ۱۴٠۴ ايران بزرگترين قدرت اقتصادی خاورميانه گردد-، وزارت نفت پيش بينی کرده بود که برای توسعهی صنعت نفت و گاز تا همان سال حدودا به پانصد ميليارد دلار سرمايه گذاری نياز داشته است. مشکل صنايع گاز و نفت نه صرفا مالی، بلکه مالی و تکنولوژی است. شرکتهای عظيم نفتی توتال فرانسوی و شل انگليسی، به واسطهی همسوئی منافع اين شرکتها با سياستهای کشورهای غربی نسبت به ايران، از مشارکت در پروژههای گاز و نفت ايران عقب کشيدند. از سوی ديگر، دو کشور چين و روسيه، با فرض توانائی مالی، فاقد تکنولوژی پيشرفتهی صنعت نفت میباشند.(۱) بنابراين، مسالهی تامين انرژی و مشکل صنعت گاز و نفت بخش مهمی از کانونهای زلزله خيز سرمايهداری ايران را شامل میگردند. در بخش صنايع غير نفتی، جاه طلبی سرمايهداری ايران در ايجاد پروژهی غول اتومبيل سازی ايران خودرو و سايپا، يکی ديگر از مراکز بحران زای سرمايهداری ايران را رقم میزنند. توجه شود که صنعت خودرو سازی صرفا کارگاه سوار کردن اتومبيلها نيست، بلکه توليد قطعات بزرگ و کوچک و توزيع آنها يک نيروی کار کلان و زنجيرهای از کارخانهها، کارگاهها و موسسات توزيع کننده را در بر میگيرد. اگر بانکهای ايرانی به سيستم بانکی جهانی وصل نبود تا مصون بمانند، ولی صنعت اتومبيل سازی ايران با خصلت فراملی از بحران جهانی در امان نبوده است. زمانی که شرکتهای عظيم بينالمللی اتومبيل سازی، همچون غول «جنرال موتورز ،General Motors» آمريکا سرش به ديوار ورشکستگی میخورد، ايران خودرو را زنهاری نيست. اکنون، ايران خودرو با گرفتن يک ميليارد دلار کمک دولتی موقتا از خطر ورشکستگی نجات پيدا کرده است. در بخشهای صنايع صادراتی ديگر، به خاطر بحران جهانی و پائين آمدن تقاضا برای توليدات صنعتی، صادرات غير نفتی ايران از جمله صادرات توليدات فولاد و آلومينيوم نيز با مشکل مواجه شدهاند و... بالاخره بايد به موضوع تورم بالا در ايران و راهکارهای مبارزه با آن اشاره کرد.
رکود تورمی
به عنوان يک راهکار به رسميت شناختهی اقتصاد سرمايهداری، کشورهای صنعتی در مبارزه عليه تورم، با کاستن از بودجهی دولت، کاهش نقدينگی، انقباض اقتصادی و مآلا رکود اقتصادی، اسب سرکش تورم را مهار میکنند. مطابق آمار بانک مرکزی ايران، در سال ۱۳٨۷، نرخ تورم ۴/۲۵ درصد بوده است. اگر اين نرخ تورم را با نرخهای تورم زير دو رقمی در بسياری از کشورهای سرمايهداری جهان مقايسه کنيم، به وضوح وخامت نرخ تورم افسار گسيختهی سرمايهداری ايران را مشاهده میکنيم. به موازات نرخ تورم بالا، حجم نقدينگی در همان سال به رقم ۱۹۰هزار ميليارد تومان افزايش يافت؛ حجم نقدينگی در چهار سال گذشته بيش از دو و نيم برابر گرديده است. اين ارقام در حالی گزارش میشوند که اقتصاد ايران از اوائل سال جاری وارد دورهی رکود گرديده است. ولی ويژهگی رکود سرمايهداری ايران در اين است که - بر خلاف فرايند عادی رکود که منجر به کاهش نرخ تورم میگردد - رکود سرمايهداری ايران در همان آن با تورم همراه است. در انتخابات رياست جمهوری اخير، و در جواب به منتقدانش در رابطه با نرخ رشد تورم، آقای محمود احمدی نژاد از کاهش تورم سخن گفتند. حتی اگر حرف ايشان را، عليرغم واقعيت نرخ بالای تورم باور کنيم، مشکل سرمايهداری ايران اين است که:
۱- هر تمهيدی برای کاستن از نرخ تورم به معنای رکود بيشتر اقتصادی خواهد شد. چنين سياست اقتصادی، يا انقباض اقتصادی، تعطيلی وسيعتر موسسات توليدی و خدماتی و عواقب مترقب آن را تشديد خواهد کرد.
۲- اگر سرمايهداری ايران، برای جلوگيری از افتادن در چاه ويل رکود، دست به اقدامات ضد انقباض اقتصادی زده و از هزينههای بودجه نکاهد، کسری بودجه فشار تورم را بيشتر خواهد کرد؛ يادآور آدم واماندهای که می گويد: چه کنم، چه نکنم. هم اکنون افزايش سبد هزينههای طبقهی کارگر- از مواد غذائی گرفته تا مسکن و...- گويای اين واقعيت است که اسب تورم همچنان چهار نعل به پيش میتازد. در اين جا میتوان به يک شاخص مهم کارکرد سرمايهداری ايران، يعنی ضعيفتر شدن ارزش ارز ايران به نسبت دلار، که قاعدتا میبايستی معکوس عمل میکرد، اشاره کرد.(۲)
بدين ترتيب، ملاحظه میشود که سرمايهداری ايران عملا با يک وضعيت اقتصادی متناقض يا پارادوکس روبروست. به سخن ديگر، ادامهی تورم موجب افزايش قيمتها خواهد گرديد. برعکس، استفاده از اهرم رکود برای لگام کردن تورم بی بند و بار، از يک طرف موجب تعطيلی گستردهی صنايع صنعتی و خدماتی و از سوی ديگر يورش بيشتر به سطح معيشت نزار کارگران شاغل را در پی خواهد داشت. نتيجتا، عملکرد هر يک از این دو سناريو، شرائط عينی برای خيزش محتمل طبقهی کارگر را فراهم خواهد کرد.
شرائط کنونی پيش از تشديد بحران اقتصادی
شاخصهای شرائط کنونی را میتوان به ايجاز در وجوه نرخ هفتاد درصد زير خط فقر طبقهی کارگر، نرخ بيکاری بالا، عدم تامين شغلی، استخدام موقت، سطح دستمزدهای زير خط فقر، نبود حق بيکاری، مشکل حق بازنشستگی، عدم تامين شرائط ايمنی کار، وضعيت وحشتناک بهداشت، درمان، مشکلات مسکن، کار کودکان، نرخ بالای اعتياد، تلاشی خانوادهها، تنفروشی گسترده، بچههای خيابانی و... تجسم کرد.
با وجود تحميل اين شرائط ظالمانه از طرف حاکمان «ج. ا. س»، تشديد محتمل بحران اقتصادی، شرائط ظالمانهی کنونی را وخيمتر خواهد کرد. در چنين چشم اندازی، طبقهی کارگر پشتش به ديوار خواهد خورد. طبقهی کارگر يا زانو به زمين زده و شرائط دوچندان ظالمانهی بردگی مزدی ديکته شده از جانب «ج. ا. س» را به پذيرد؟ و يا غول به پا خواسته- با کسب آگاهی طبقاتی در ميدان مبارزهی طبقاتی-، همچنان که مارکس میگويد، چيزی از دست نخواهد داد، مگر زنجيرهای بردگیاش را!
انداموارهی طبقهی کارگر
۱- بخش خدمات
الف: پيشتر ضرورت دارد بر پايهی تحليل مارکس از روابط توليد سرمايهداری، تعريفی از کارگر را بيان کنيم. هر انسانی که:
يکم: برای زنده ماندن، به جز فروش نيروی کار «دستی، فنی و فکری» دارائی ديگری نداشته باشد.
دوما: جزئی از ردههای مديريت فرايند توليد اجتماعی- در حوزهی صنعتی يا خدماتی- نباشد.
سوما: فردی از اعضای دستگاههای سرکوب، ارتش، پليس و پليس مخفی بشمار نرود، مزدبگير يا کارگراست.(۳) کارگر يا بردهی مزدی، با رعايت نکات بالا، کارگران صنعت و خدمات را شامل میگردد. امروز، در تمام سرمايهداریهای جهان، کارگران خدماتی هم به لحاظ تنوع و هم کثرت در بسياری از کشورها درصد غالب طبقهی کارگر اين کشورها را شامل میگردند. در همين سرمايهداری ايران، درصد کارگران خدمات چند درصد بيشتر از کارگران صنعتی است.(۴)
کارگران بخش خدمات مستقيم يا غيرمستقيم بخشی از فرايند توليد اجتماعی را تشکيل میدهند. فرايند توليد اجتماعی، يا انباشت ارزش اضافی، از يک طرف نيازمند نهادهای گوناگون، در هيات وزارت خانههای آموزش و پرورش، بهداری، دارائی، صنايع، کار و بيمههای اجتماعی، راه و ترابری و... است. از سوی ديگر، توزيع توليد اجتماعی، شبکهی گستردهای از موسسات خدمات توزيعی کلان و کوچک را میطلبد. به همان درجه از اهميت حوزههای اخير، فرايند توليد اجتماعی سرمايهداری نيازمند به تامين اعتبارات در شکل موسسات مالی و بانکی است. بالاخره، در درون چرخهی توليد، در کنار کارگران صنايع، رقم قابل ملاحظهای از کارگران اداری- در شغلهای متنوع - بخشی از سرمايهی ثابت را تشکيل میدهند. بدين ترتيب، وقتی از منظر توليد اجتماعی نگاه کنيم، کارگران خدمات هم از نقطه نظر گوناگونی تقسيم کار و هم به لحاظ انبوهی، امروز در هر کشور سرمايهداری بخش قابل ملاحظهای از طبقهی کارگر را شامل میگردند. بنا به ادعای اصلاح طلبان يا رفرميستها، مبنی بر اين که کارگران بخش خدمات جزئی از طبقهی متوسطاند، هيچ پايه و اعتبار عينی اجتماعی ندارد. در سرمايهداری ايران يک تمرکز کلان سرمايه، يا انباشت کار مردهی، اجتماعی در دست يک اقليت ناچيز متمرکز گرديده است. اين فرايند تمرکز سرمايه، به معنای اين است که با تجزيهی طبقاتی عميق و گسترده، از بخشی از اقشار خرده سرمايه سلب مالکيت شده و آنها را به سمت پائين به درون طبقهی کارگر پرتاب کرده است. يک بخش ديگر، به لحاظ موقع اقتصادی به شرائط معيشت مزدبگيران سقوط نمودهاند. ادعای طبقات سرمايهدار مبنی بر اين که کارگران خدمات جزئی از طبقهی متوسط يا خورده بورژوازی را تشکيل میدهد، از نظر تحليل روابط سرمايهداری نيز ادعائی پوچ و دغلکارانه است. مارکس در «سرمايه» فرق بين ثروت و سرمايه را توضيح میدهد. اولی میتواند در شکل احتکار گندم، طلا، شکر يا فرو کردن اسکناس در درون تشک باشد. اما، به محض اين که هر کدام از اين اشياء احتکاری تبديل به خريد وسائل توليد و نيروی کار کارگر شده و وارد چرخهی توليد گردد؛ آن انسان از شخصی ثروتمند به فردی سرمايهدار دگرگون میشود. بنابراين، صرف حقوق بالای يک لايهی نازک از کارگران صنعتی يا خدماتی، آنها را از صف طبقهی کارگر به ردهی طبقات سرمايهدار بالا نمیکشد. مگر اين که چنين کارگر به اصطلاح با حقوق بالاتر کار مزدی را رها کرده و اندوختهاش را وارد چرخهی توليد نمايد.
ب: اگر به تاريخ گذشتهی روابط سرمايهداری نگاهی بياندازيم، مشاهده میکنيم که گرچه به اعتبار قدرت جنبش جهانی طبقهی کارگر، مفاهيم طبقهی کارگر «Working Class»، طبقهی سرمايهدار «Capitalist Class»- مصادره کنندگان عمدهی ارزش اضافی توليد شدهی اجتماعی- و خرده سرمايهها يا خرده بورژوازی «Pettit Bourgeoisie»- اقشار صاحب سرمايههای کوچک-، مبارزهی طبقاتی «Class Struggle» و... رايج بودهاند، ولی مهندسين ايدئولوژی سرمايهداری حتی همان زمان نيز سعی میکردند به صور گوناگون مفاهيم طبقاتی را تحريف و انکار کنند. با فروپاشی شوروی سوسياليستی دروغين، فرايند نفی و تحريف مفاهيم طبقاتی ابعادی زننده و تهوع آورتر پيدا کرد. مارکس عوامل فرايند توليد سرمايه را به دو بخش سرمايهی ثابت، شامل ماشين آلات، مواد خام يا نيمه خام، خدمات وابسته به سرمايهی ثابت، از يک طرف و سرمايهی متغير، يا نيروی کار کارگران تقسيم کرد. ايدئولوگهای سرمايهداری به جای واژهی نيروی کار کارگر- منبع اصلی توليد ارزش اضافی يا کار مرده- واژهی منابع انسانی «Human Resources»، همچون منابع مواد خام و... را جانشين کردند. سرمايهداری جهانی وجود طبقات را نفی کرد و همهی استثمار شونده و استثمار کننده را رتبهی دارندگان امتياز اجتماعی «people Privileged, or Advantaged» دادند. اما، وجود بيکاری، فقر، نداری، حتی در آمريکا، مهندسين فکری سرمايهداری را واداشت که برای موقعيت کارگران اين چنينی واژهی آبرومندی مهنسی کنند. آنها واژه سازی کرده و کارگران با دستمزدهای زير خط فقر و بيکار را آدمهائی دارای رتبهی زير امتياز «Under privilege» نامگذاری کردند. آمدند در انگلستان، واژهی سادهی «حق بيکاری» را به مفهوم پيچيدهی «فوقالعاده پرداخت برای جستجوی کار، Job Seekers Allowance تغيير نام دادند. ايدئولوگهای سرمايهداری به واسطهی رفاه نسبی بخشی از کارگران صنعتی و خدماتی، آگاهانه آنها را با طبقهی خرده سرمايه درهم آميخته و هر دو را طبقهی متوسط نام نهادند. اما، واقعيت اين است که کارگر، چه صنعتی و چه خدماتی، خصلت و خلق و خوی طبقهی کارگر را دارد. کارگر صنعتی يا خدماتی انگيزه و حرص انباشت سرمايه ندارند. اگر دستمزد يا حقوق کارگر زندگی متعارفش را تامين کند، به دنبال کار ديگر نمیدود، تا از فشار کار دچار سکتهی قلبی گردد. ولی، اقشار متوسط يا خرده سرمايهدار، در تجسم يک مغازهدار مواد غذائی و مشابه او، شب و روز در تب و تاب به چنگ آوردن پول بيشتری است.
پ: با آغاز دور اول توسعهی سرمايهداری توسط رضا شاه، ما با واژهی کارمند و کارگر- حتی به تحقير با کلمهی عمله- آشنا شديم.(۵) در آن مرحله حقيقت دارد، سطح نيروهای مولده ی بدوی، کار کارگر را به کار يدی بسيار شاق و تحت شرائط ناامن و غير بهداشتی محدود میکرد. بيسوادی عام واقعيت آن روز بود. هرفرد کارگر که اندک سياهی خواندن و نوشتن داشت از شر شرائط کار دستی شاق- بهتر بگوئيم شکنجه- نجات يافته و در بخش دفتری يا اداری استخدام میشد. آن زمان، اين دومی را نه کارگر، بلکه کارمند نام نهادند؛ در اروپا، اولی را به کارگران يقه آبی و دومی را به کارگران يقه سفيد تقسيم کردند. به عنوان يک امتياز و برتری، حتی نهارخوری اين دو گروه از کارگران را از همديگرجدا کردند؛ هنوز هم جداهستند. هم به لحاظ دستمزد، يا حقوق، به خاطر هيات آراسته و مکان کار تميز و بهتر و هم شرائط کار کم مشقتتر، کارگر خدمات يا کارمند خود را در موقعيت ممتاز مشاهده کرد. اين پديده، يک تقسيم کار در درون طبقهی کارگر جنينی آن روز- حول کار يدی و فکری- به وجود آورد. مجموعهی اين شرائط، و در نبود آگاهی طبقاتی، تفرقهای بين دو بازوی طبقهی کارگر، بين کارگر يدی و کارگر اداری يا به اصطلاح کارمند موجد شد. نه کارگر يدی حاضر بود کارمند را در صفش به پذيرد و نه کارمند رغبت نگاه کردن به کارگر را داشت. کارمند حاضر نبود مرتبت و شان خود را پائين آورده و خودش را در صف کارگر صنعتی قرار دهد. اما، اين تفرقه، عدم اتحاد در دو جزء صف طبقهی کارگر، يعنی يدی و فکری، به زمان رضا شاه محدود نگرديد. بلکه با هزار درد و افسوس، همان درک نادرست تاکنون با جان سختی در بين کارگران يدی و فکری به حياتش ادامه داده و میدهد. ولی، آيا اين بيماری گرفتار جنبش کارگری اروپا هم هست يا نه؟ در کشورهای غربی، برای نمونه در انگلستان، سرمايهداران در تشکل طبقاتی خود «کنفدراسيون سرمايهداران انگلستان،Confederation of British Industries, C,B,I » و کارگران صنعتی و خدماتی در تشکل «کنگرهی اتحاديههای کارگری Trade Union Congress,» گرد آمدهاند.
وجود ديدگاه غير کارگری به کارگران اداری، يا کارمندان، در بين کارگران صنعتی ايران، چندان بی ربط نبوده است. يک دليل مهم، اين که اينان اغلب به اعتصاب کارگران نمیپيوستند و در کنار مديريت قرار میگرفتند. اين يک واقعيت بوده است. ولی هر واقعيتی حقيقت پايهای آن پديده را بيان نمیکند. میتوان اين سئوال را پرسيد، چه فرقی بين عمل و رفتار کارگر اعتصاب شکن، يا کارگر صنعتی مجيزگوی سرمايهدار، کارگر حزبالهی، کارگر بسيجی و...، با کارگران خدماتی در نپيوستن به اعتراضات کارگران صنعتی يا به نادانی خودشان را بالاتر از کارگران صنعتی تصور کردن، دارد؟ قطعا، هر دو ديدگاه به چيزی که فکر نمیکنند مقولهی وحدت نيروی طبقاتی و منافع طبقاتی مشترک در مقابل طبقهی سرمايهدار است. کارگری که کارگر خدمات يا کارمند را از سرشت خود نمیداند، متوجه نيست که دارد با اين شکاف در وحدت طبقاتیاش، آب در آسياب تبليغات تفرقه افکنانهی طبقهی سرمايهدار میريزد و برعکس. سئوال اساسی اينست که آيا کارگر اداری، يا کارمند، مزدبگير هست، يا او صاحب موسسهی توليدی است و از قبل توليد ارزش اضافی کارگران زندگی میکند؟ امروز بسياری از کارگران اداری، يا به اصطلاح کارمندان، دستمزد يا حقوقشان پائينتر از بخش معينی از کارگران صنعتی است. مضاف بر اين، حداقل بخشی از کارگران اداری آن موقعيت ممتاز گذشته را در مقايسه با کارگران صنعتی از دست دادهاند. امروز، در همين سرمايهداری ايران، نيروهای مولده به آن چنان درجهای از رشد نائل شده است، که کار شاق يدی گذشته به نفع هر چه بيشتر فعاليت فنی و فکری شدن کار پس رفته است. و به موازات اين دگرديسی، کارگران صنعتی نه تنها باسوادند، بلکه حتی جزئی از آنها تحصيلات دانشگاهی دارند. کارگران فنی- تکنيسين- بخش قابل ملاحظهای از چهرهی صنعت امروزند. بايد تاکيد کرد که وجود کارگر اداری، يا به اصطلاح کارمند، به يک يا چند نفر دفتردار و مشابه آن در فرايند توليد بدوی داستان گذشتهاند. امروز کاربرد تکنولوژی عالی «High Tec» هم در بخش صنعت و هم بخش خدمات کارگران فنی و تکنولوژی عالی فراوانی را موجد شده است. در تقسيم کار اجتماعی بين کارگران صنعتی و خدماتی، گروه اول نيروی کار يدی، فنی و فکری و ابزار گوناگون متناسب با کار صنعتی، ابزار و ماشين آلات متنوع نظير لودر، روبات و...، و گروه دوم نيروی کار فکری و ابزار ديگری مانند کامپيوتر و غيره را به کار میگيرند. متاسفانه، اگر در ايران هنوز لفظ کارمند برای بسياری از کارگران خدماتی پژواک مرتبت بالاتر از کارگران صنعتی داشته باشد، معنايش برابر است با مثل معروف «پوزش عالی، ولی جيبش خالی». ما امروز در سرمايهداری ايران با اين واقعيت کريه و زشت روبرو هستيم که نه تنها در آن کارگر صنعتی با استخدام موقت، دستمزد زير خط فقر و بی هيچ تضمين آينده وجود دارد، بلکه مشابه همين سياست ظالمانه را «ج. ا. س» به بخش کارگران خدمات گسترش داده است. برای نمونه، در بخش آموزش و پرورش، بسياری از کارگران معلم با شرائط استخدام موقت، حقوقی زير خط فقر، تحت نام «حق التدريس» دريافت میکنند. متاسفانه، عليرغم اين حقيقت که تعداد معينی از کارگران معلم دستمزد يا حقوقی کمتر از کارگران صنعتی معينی دريافت میکنند، معالوصف دون شانشان میدانند که خود را جزئی از طبقهی کارگر به حساب آورند.
کار مولد و کار غيرمولد و بخش خدمات
برای درک درست از جايگاه بخش خدمات، مقدمتا ضرورت دارد که تحليل مارکس(6) از کار مولد و غيرمولد را يادآور شويم. مارکس میگويد:
۱- اگر مقدار سرمايهی ثابت (مجموع ماشين آلات، ساختمان و ابزار و مواد اوليه و...) به اضافهی مقدار سرمايه ی متغير (نيروی کار کارگر) در چرخهی توليد ثابت بماند يا سرمايه افزايش نيابد، در آن صورت يک فرايند سادهی توليدی انجام گرفته است. در چنين فرايندی سرمايه مولد نبوده، ارزش اضافی يا انباشتی حاصل نشده است. اين چرخهی توليد ساده را میتوان با فرمول سادهی زير:
صفر+سرمايهی متغير+سرمايهی ثابت = سرمايهی متغير+سرمايهی ثابت:<––––(از سمت چپ به راست)
۲- برعکس، اگر:
ارزش اضافی+سرمايهی متغير+ سرمايهی ثابت= سرمايهی متغير+سرمايه ی ثابت<–––————
در حالت دوم، در چرخهی توليد، سرمايهی اولی به سرمايهی دومی افزايش يافته است. اگر مثال عددی بزنيم، در چرخهی توليد دوم صد واحد ارزش به صد و ده واحد ارزش افزايش يافته است. سرمايه ده واحد ارزش اضافی توليد کرده است.
با ملاحظهی تحليل مارکس از کار مولد و غيرمولد، هم بخش صنعتی و هم بخش خدماتی هر دو میتوانند خصلت مولد يا غيرمولد داشته باشند. سرمايهی اجتماعی هدفش توليد ارزش اضافی يا انباشت سرمايه است. دقيقا، در بعد کوچکتر نيز، هدف سرمايهدار توليد ارزش اضافی است. هر درجهای از کاهش نرخ توليد ارزش اضافی و سير نزولی در بخش صنعتی، سرمايهی در چرخش توليد را مواجه با رکود و بحران میکند- هدف بخش صنعتی کسب ارزش اضافی است. اما، بخش خدمات چهرهای دوگانه دارد:
يکم، بخش اداری يا خدمات در درون چرخهی صنايع، جزئی از هزينهی سرمايهی ثابت را تشکيل میدهد. يا به سخن ديگر، بخش خدمات يا اداری ارزش اضافی توليد نمیکند. همچنين در سطح توليد اجتماعی، يا بعد کلان، ميليونها نيروی کار سازمان يافته در وزارت خانهها و موسسات ديگر، مستقيم و غيرمستقيم، همانند بخش اداری يک کارگاه يا کارخانه، جزئی از هزينهی ثابت توليد ارزش اضافی کلان رابطهی سرمايهداری را تشکيل میدهند. اما، همچنان که در بالا شرح داده شد، توليد ارزش اضافی يا انباشت سرمايهی اجتماعی به چنين بخشهای خدمات کلان و گسترده نياز دارد.(۷)
دوم، بخش خدماتی مولد. مارکس در توضيح انواع مختلف فعاليتهای اقتصادی توليد مولد، قطار راهآهن باری و مسافربری را مثال میزند. میدانيم که راهآهن جزئی از بخش خدمات را تشکيل میدهد. مارکس به درستی بيان میکند، گرچه شرکت راهآهن خصوصی در جا به جا شدنش، کالائی توليد نمیکند، ولی در همين حرکت دادن مسافران يا حمل مواد و محصولات، در پايان مقصدش ارزش اضافی توليد میکند- ارزش بليطهای مسافران قطار راهآهن مسافربری و ارزش مبلغ پرداختی صاحبان محموله به شرکت قطار راهآهن باری، به ترتيب بيشتر از هزينهی سرمايهی ثابت شرکت قطار راهآهن مسافربری و قطار راهآهن باری گرديده است.اکنون مثال ديگری میزنيم. اگر دانشگاهی خصوصی يا به غلط آزاد در ايران ارزش اضافی، يا بکلام سرمايه داری انتفاعی نمی بود، سرمايه داران آن ها را تاسيس نمی کردند(۸). اگر حجم شهريهی اخذ شده از دانشجويان بيشتر از مجموع هزينهها - شامل هزينهی ساختمان، برق و گاز و...، به مثابه سرمايه ثابت و حقوق مدرسين، به عنوان سرمايهی متغير- گردد، دانشگاه ارزش اضافی توليد کرده است. واضح است که منبع اين انباشت سرمايه يا توليد ارزش اضافی نيروی کار فکری معلم، دستيار، استاديار، دانشيار و استاد بوده است. به سخن ديگر، معلم، دستيار، استاديار، دانشيار و استاد در نقش کارگر خدماتی فکری مولد- در فرايند توليد ارزش اضافی- عمل کردهاند. همين مثال در بخشهای خدماتی گوناگون، از جمله در يک شرکت هواپيمائی خصوصی يا بيمارستان خصوصی صادقاند. نکتهی جالب اين که، تاکنون شغلهائی وجود داشتهاند که کارگران آنها در زمرهی کارگران اشرافی- به غلط طبقهی متوسط- شمرده میشدند. شغل خلبانی يکی از اين مشغلهها بود. تا ديروز، خلبان به عنوان يک کارگر اشرافی، دارای حقوق خوب، فردی متشخص با موقعيت ويژه تلقی میشد. امروز در صنعت خدمات هواپيمائی، شرکتهای هواپيمائی ارزان- بخش کلانی از صنعت هواپيمائی را تشکيل میدهند. در اين شرکتهای هواپيمائی، خلبان ديروزی که دست به سياه و سفيد نمیزد، او میرفت در کابين هواپيما منتظر پرواز مینشست، در اين شرکتهای هواپيمائی، خلبان پيش از پرواز فعاليتهای چندی از جمله بليط مسافران را بازرسی میکند.
۲- بخش کارگران صنعتی
الف: وقتی، بعداز انتخابات تقلبی، تظاهرات ميليونی مردم به راه افتادند، اصلاح طلبان آن را به حساب طبقهی متوسط گذاشتند. آيا اين ميليونها مردم معترض در خيابانها را سرمايهداران خرد تشکيل میدادند؟ ولی در تصاوير راهپيمائیها کرکرهی مغازهها و فروشگاهها باز بودند. از اين گذشته، در قبال وجود يک فرد خرده سرمايهدار بايد حد اقل چندين ده نفر مزدبگير وجود داشته باشد تا کسب و کارش دچار کسادی نگردد. ولی تهران شصت يا هفتاد ميليون جمعيت بزرگسال ندارد. پس، جمعيت تظاهرکننده را چه کسان و چه طبقاتی تشکيل میدادند؟ بخش مهمی از تظاهرکنندگان از جوانان بودند. ولی جوانان، چه دانشجو، و چه دانشآموز و جوانان بيکار، نه انسانهائی فراطبقاتیاند و نه همهی آنها از خانوادههای اقشار خرده سرمايه، بلکه بسياری از آنها فرزندان کارگران صنعتی و خدماتی بودند. بخش عمدهی باقیماندهی تظاهرکنندگان را کارگران خدماتی تشکيل میدادند. يک جزء کوچک از جمعيت به سازمان دهندگان دو جريان اصلاح طلب- موسوم به سبزها- تعلق داشتند. بالاخره، جزء ناچيزی از تظاهرکنندگان از کارگران صنعتی بودند. اگر تظاهران بعد از انتخابات در يک کشور اروپائی رخ داده بود، وجود بيرقهای مختلف راهپيمايان- برای مثال کارگران پرستار اين بيمارستان و يا کارگران معلم آن ناحيه از تهران و...- هويت اجتماعی آنها را بيان میکردند. ولی بنا به استيلای استبداد سرمايهداری ايران، طبيعی بود که در تظاهرات، بيرقهای تعيين کنندهی هويت اجتماعی غائب باشند.
ب: جريان اصلاح طلب تلاش نمود که تظاهرات و اعتراضات مردم را در چهارچوب اعتراض عليه انتخابات قلابی محدود کند. ولی، سی سال حاکميت استبداد ايدئولوژی مذهب، سريع بهانهای در اختيار مردم قرار داد تا خشم و اعتراض فروخفتهشان را عليه رژيم بيرون بريزند. ولی، اين اعتراضات فراتر از خصلت سياسی به عرصهی اقتصادی کشيده نشد. دليلش صرفا اين نبود که گوهر سياسی اعتراض جائی برای بيان خواستهای اقتصادی نمیداد. بلکه، ترکيب شرکت کنندگان چنين خواستگاه سياسی بلامنازع را بر شعارهای تظاهرات ديکته میکرد، و نه ظاهرا نامربوط بودن شعارهای اقتصادی. در شرائط سرمايهداری ايران، مرگ بر ديکتاتور گرچه شعاری سياسی عليه رژيم استبداد ايدئولوژی مذهب و بر اين پايه بيان نبود خواستهای دموکراتيک بود؛ ولی، مگر تظاهرکنندگان تنها سرکوب سياسی میشوند؟ نه خير. فقدان آزادیهای دموکراتيک در سرمايهداری ايران لازمهی شرائط بی حقوقی اقتصادی است. در حقيقت شعار مرگ بر ديکتاتور هم شعاری عليه اختناق و هم عليه شرائط بردگی مزدی بود. ولی اين دومی بروز عينی و علنی نيافت. اين ويژگی تظاهرات، ضعف و کمبود بزرگ کارگران خدماتی و نسل جوان را عيان کرد. کارگران خدماتی در صفوف بهم آمده، ادارات وموسسات خدماتی را ترک نکردند. آنها در هويت فردی به تظاهرات بعدازظهر میپيوستند. اين انسانها نه افراد طبقهی متوسط، بلکه کارگران خدمات بودند، که تقريبا زير پرچم اصلاح طلبان طبقهی سرمايهدار يا بورژوازی مستحيل شده بودند. اين انبوه کارگران خدماتی هويت و تعلق طبقاتیشان به طبقهی کارگر را کسب نکرده بودند. و هنوز نيز به اين آگاهی نرسيدهاند. و اين چالش امروز طبقهی کارگر است. جنبش کارگران خدمات و جوانان نتوانست محرک پيوستن کارگران صنعتی به آنها گردد. وقتی محدوديت توان تظاهرات در مقابل نيروی قهر سازمان يافتهی «ج. ا. س» آشکار شد، در حاشيه زمزمههائی برای نافرمانی مدنی واعلام اعتصاب عمومی شنيده شد. ولی جريان اصلاح طلبان بنا به خواستگاه طبقاتیشان هرگز نمیخواستند اعتراضات راديکالتر گردد. آقای موسوی و شرکا برای دادخواهی و تظلم به آخوندها متوسل شدند تا توکل به قدرت انبوه مردم- جوانان و کارگران خدماتی.
پ: اگر حضور اين کارگر و آن کارگر، که بعد از اتمام شيفت روز، بر سبيل کنجکاوی به تظاهرات رفتند را ناديده بگيريم. کارگران صنعتی، کارگاهها يا کارخانهها را تعطيل نکردند تا در تظاهرات شرکت کنند. میتوان برای اين عدم حضور کارگران صنعتی در تظاهرات و تعطيل نکردن کارگاهها و کارخانهها علل چندی را بر شمرد:
يکم: موقعيت اجتماعی کارگران صنعتی تفاوت ژرف با کارگران بخش خدمات و جوانان شرکت کننده در تظاهرات دارد. اين انبوه مردم، گرچه انسانهائی فراطبقاتی نبودند، تا شرکت انفرادی و نه گروهی يا جمعی آنها را توجيه کرد. بلکه، کارگران خدماتی بنا بر موقعيت اجتماعی متفاوتتراز کارگران صنعتی هنوز روحيهی همبستگی گروهی دريافت نکردهاند. اين تفاوت را میتوان آشکارا در دو حرکت متفاوت دانشجوئی مشاهده کرد. در يک سو، دانشجويان بنا به پشتوانهی ديرينهی مبارزه جوئیشان، آن جا که در خصلت گروهی، در صحن دانشگاهها و خوابگاهها- برای نمونه کوی اميرآباد- ظاهر شدند، باهم بودند. پليس «ج. ا. س» مغول وار به کوی امير آباد حمله کرد و علاوه بر ضرب، شتم و دستگيری دانشجويان، حتی به کامپيوترها نيز امان ندادند. برعکس، در بيرون از صحن دانشگاه و خوابگاهها، حضور صفهای متراکم آنها در تظاهرات غائب بود. بر پايهی عينی شرائط کار، کارگران خدماتی- بويژه کارگران اداری- بايد پذيرفت که اينان عمدتا پشتوانهی غنی مبارزاتی را پشت سر خود ندارند. در مقابل، بنا بر وجود همان شرائط کار، زمينهی خواستها و مطالبات دموکراتيک يا آزادیهای سياسی در بين آنها قویتراست. البته، اين تحليل به هيچ وجه به معنای فقدان خواستهای اقتصادی در بين کارگران اداری نيست. بلکه، تنها پر رنگ بودن خواستهای سياسی به نسبت مطالبات اقتصادی را برجسته میکند. در بين کارگران خدماتی، کارگران معلم بنا به شرائط ناامن اقتصادی، سالها مبارزه برای بهبود شرائط کار- استخدام دائمی- و افزايش معيشت زندگی را تجربه کردهاند. آنها سالها پيش پلاکارد «معلم نان ندارد، معلم مسکن ندارد» را بالا بردند. آنها با اين شعارها سرمايهداری را به چالش کشيدند. در مراحل بعد، تسلط گرايش صنفی محافظه کار و اصلاح طلب، جنبش کارگران معلم را از اوج راديکاليسم به حضيض سترونی سقوط داد. از اين رو، جنبش اولی کارگران معلم اين توانائی را داشت که در صفوف بهم آمده درکنار همان شعارهای «معلم نان ندارد، معلم مسکن ندارد»، شعارهای دموکراتيک و آزادیخواهانه را بنويسند. ولی معلمان کارگر در زير پرچم نامرئی گرايش راست صنفی به تظاهرات رفتند. از اين رو، کارگران معلم نه نمادی از صفهای فشرده و نه نشانی از شعارهای راديکال گذشته بودند. اگر به پارهی جوانان نيز نگاهی بياندازيم، که جمعيت غالب تظاهرکنندگان را تشکيل میدادند، اينان نيز بنا به موقعيت اجتماعیشان در صفهای پيوسته وارد تظاهرات نشدند. آنها، عليرغم فشار بختک دوگانهی فقدان آزادیهای سياسی و مطالبات اقتصادی بر جان و تنشان، مبارزان راديکال عليه ديکتاتوری قد عمل کردند.
اگر کارگران صنعتی تصميم میگرفتند در تظاهرات شرکت کنند، میبايستی قاعدتا بنا به شرائط فلاکت بارشان دو خصلت اقتصادی و سياسی را نمايندگی میکردند. از اين رو، خصلت اقتصادی آنها کمبود مطالبات اقتصادی تظاهرکنندگان را تکميل میکرد. مضاف بر اين، باز تاکيد میشود که بعيد بود آنها مسائل واقعی و زمينیشان را کنار گذاشته، از کارخانهها روان شوند تا بيايند شعار «رای من چه شد» را فرياد زنند؟
از اين رو، علیرغم، سيل جمعيت تظاهرکنندگان، شهامت، از خودگذشتگی و تحمل شکنجه و تلفات جانی- به خصوص جنايت «ج. ا. س» در تجاوز به دختران و پسران دستگير شده- کارگران صنعتی به عاقبت اين جنبش و تشبث اصلاح طلبان بدبين بودند.
دوم: آنها نيامدند به اين دليل که حمله به کارگران از زمان دولت اصلاحات آقای خاتمی شروع شد. يادمان نمیرود که در اواخر دورهی حکومت اصلاح طلب آقای خاتمی، محروميت کارگاههای کمتر از ده کارگر از حق بيمه به تصويب مجلس سرمايه رسيد. در ادامه، اعمال قراردادهای موقت و فسخ قراردادهای دائمی، اخراجها، ندادن دستمزد کارگران برای ماهها و حتی بيش از يک سال يک وجه متداول سيمای روابط کار و سرمايه را ترسيم کرد. در خلال چند سال گذشته کارگران بيکار به اشکال گوناگون، حتی جلو مجلس سرمايه رفتند. اين رج اصلاح طلبان از معمم گرفته تا مکلا کجا بودند؟ چرا اينها گوشهی چشمی در حمايت از اعتراضات کارگران و خواستهای عادلانهی آنها نشان ندادند. هيچ يک از اين خيل اصلاح طلبان هيچ گونه شفقتی نسبت به بيکاری، نداری، گرسنگی کارگران بيکار و خانوادهشان نشان ندادند. چرا اين اصلاح طلبان منادی قسط و عدل اسلام به شيوع يکی از ننگينترين فجايع حاکميت اسلام- تن فروشی زنان و دختران کارگران- نيم نگاهی نيانداختند؟
آيا فهميدنش مشکل است که کارگر صنعتی نخواست موافق مثل گز نکرده خريد نکند؟ آنها يک بار فريب خوردند و قدرت غول آسای طبقاتیشان را پشت همين آقايان اصلاح طلبان و رهبرشان آقای خمينی گذاشتند. آيا آزموده را دوباره آزمودن خطا نيست؟ بنابراين، آن چه اتفاق افتاد اين بود که کارگران صنعتی تصميم گرفتند که فعلا زمان دخالت آنها فرا نرسيده است.
سوم: فرد میتواند دليل عدم تحرک کارگران صنعتی را در وجود لشگر عظيم کارگران بيکار به مثابه يک عامل خطير در تفرقه بين صفوف طبقهی کارگر ببيند. اين يک واقعيت عينی و قابل درک است. کارگر گرسنه با ولع دنبال کار میدود. کارگر شاغل از ترس بيکاری و افتادن در فلاکت و جهنم واقعی دو دستی به کارش میچسبد. نه کارگر بيکار در مخيلهاش استخدام با شرائط مطلوب است و نه کارگر شاغل خواهان بهبود دستمزد و شرائط کارش میباشد. شايد خواننده با ارائهی اين تصوير تيره و تار و مايوس کننده بگويد از کارگرانی اين چنينی انتظاری نبايد داشت. ولی آن چه گفته شد، تصوير کاملی از کارگران صنعتی نيست. مگر طبقهی کارگر تنها زمانی که از اشتغال کامل و سطح زندگی متعارف بهرهمند است، به پا خواسته و جنگیده است؟
چهارم: ولی میتوان برای عدم تحرک کارگران بخش صنعتی- ستون فقرات طبقهی کارگر ايران- نه تنها در رابطه با برآمد تظاهرات بعد از انتخابات تقلبی، بلکه به نبود واکنش عمومی آنها عليه ايلغارهای وحشيانهی سرمايهداری ايران در کنکاش دلائل ديگری شد. اين جاست که ما بر پايهی مجموعه شرائط عينی بهم آمده با موضوعات سوخت و ساز درونی و روانشناسی طبقهی کارگر و مقولات کسب «اعتماد به نفس و روحيهی جنگيدن» مواجه میشويم. اين بديهی است که خيزش طبقهی کارگر، حرکتی درون زاست- واکنشی عليه شرائط بردگی مزدی است. ولی، اين نيز روشن است که پيدائی کنشهای اجتماعی داخلی وخارجی- مانند برآمد جنبشهای طبقات کارگر جهان- میتوانند به سهم خود در تسهيل ظهور برآمدهای کارگری سهمی داشته باشند. ولی، باز تاکيد بر اين است که جنبش کارگری فرايندی درون زا- حرکتی همچون فوران آتشفشان از درون کوه انبوه کارگران به بيرون پرتاب میشود. تاريخ تاکنونی برآمدهای طبقات کارگری مويد اين حقيقت است. خيزش، بهم آمدن، و در سطحی والا قيام کارگری هيچ وقت نتيجه و ماحصل کار تبليغی و ترويجی يک عده فعال، در هر شکل و شمائلی، نبوده و نيست. اما، اين دريافت هرگز منکر کار و تاثيرات فعالين کارگری در جنبش فراگير کارگری نيست.
اما، پيشتر نيک میدانم مثالی چند از جنبشهای طبقهی کارگر جهانی را عرضه کرده و سپس نمونه و تجربهی طبقهی کارگر ايران را شرح دهم.
۱- هزينههای دربار لوئی چهاردهم، پادشاه مستبد فرانسه، شيرازهی اقتصادی اين کشور را به هم ريخت. سپس، در زمان پادشاهی لوئی شانزدهم، زنان کارگر و فقرای پاريس، در آوريل ۱۷۸۹، زير فشار قحطی نان به پا خواستند. وقايع بعد به خونريزی کشيده شد. زنان و مردان کارگر و فقرا دستشان خالی بود، برای جنگيدن اسلحه لازم داشتند. اکنون زنان پيشاپيش مردان برای به دست آوردن اسلحه به باستيل حمله برده و اسلحهها را به چنگ آوردند. اين شروع انقلاب کبير فرانسه بود. اکنون دو جنبش اجتماعی سرکشيدند. «سن کولتها، Sans Culottes»، جنبش کارگران، فقرا و پيشهوران؛ «ژاکوبنها، Jacobins» جنبش طبقهی سرمايهدار يا بورژوازی. اولی انبوه نيرو و دومی رهبری انقلاب را نمايندگی میکرد. تا زمانی که ژاکوبنهای چپ به انبوه سن کلوتها تکيه کرده و اقتصاد کنترل شده- در مقابل ليبراليزم اقتصادی يا اقتصاد آزاد- را به نفع آنها ادامه دادند، قلب جنبش راديکال انقلابی همچنان تپيد. اما در می ۱۸۹۵ با حملهی ژاکوبنهای چپ به سن کلوتها، انبوه کارگران و فقرا از اوضاع پيش آمده سُر خورده شدند. و طولی نکشيد که جناح راست ژاکوبنها جناح چپ را سرکوب و رهبرشان ماکسميلين روبسپير را به تيغهی گيوتين سپردند. رادکاليسم انقلابی شکست خورد، تا بورژوازی پيروز گردد(۹). سپس، نزديک به چهار دههی ديگر، طبقهی کارگر دوباره اعتماد به نفس پيدا کرد، قيام کرد و شکست خورد. نزديک به سه دهه سپری شد. بار ديگر طبقهی کارگر اعتماد به نفس و روحيهی تهاجمی کسب کرد، با قدرت و صلابت بيشتری قيام کرد، حکومت پادشاهی نئواورلئانيستها را سرنگون کرد. ولی حکومت برآمده از انقلاب به کودتای ناپلئون سوم خاتمه يافت. ولی جنبش کارگری برای هميشه از نفس نيافتاد. بيش از دو دههی ديگر، دوباره کارگران پاريس در سال ۱۸۷۱ قيام کرده و اولين دولت کارگری، کمون پاريس، را به مدت يک صد روز بر پا کردند. بالاخره، جا دارد به برآمد تاريخی ماه می ۱۹۶۸، که شرائط عينی برای تاسيس حکومت سوسياليستی در يک کشور توسعه يافته را دارا بود، اشاره کنم. در اين خيزش تاريخی میتوان به همين بسنده کرد، که به گفتهی يک فعال کارگری آن زمان، هر کسی جائی را اشغال کرد و گورکنان گورستانها را. اگر به سير جنبش طبقهی کارگر فرانسه از شروع انقلاب کبير فرانسه، در سال ۱۷۸۹، کمی دقت کنيم، مشاهده میشود که «سن کولتها»، جنبش طبقهی کارگر جوان فرانسه، هويتی سياسی اقتصادی داشتند. در مقابل، کائوتسکی، به اصطلاح نظريهپرداز حزب سوسيال دموکرات آلمان، يک قرن بعد، اين تز نادرست را که طبقهی کارگر تنها آگاهی ترديونيونی يا اتحاديهای کسب میکند را مطرح نمود. سپس، همين نظريهی نادرست را لنين و بلشويکها از کائوتسکی به عاريت گرفتند.
۲- اعتصاب عمومی عظيم طبقهی کارگر انگلستان در سال ۱۹۲۶. در آستانهی اعتصاب عمومی طبقهی کارگر انگلستان از اعتماد به نفس و روحيهی جنگيدن والائی برخوردار بود. صنعت ذغال سنگ منبع اصلی انرژی صنعتی و سوخت کشور را تشکيل میداد. يک ميليون و دويست هزار معدنچی در معادن کار میکردند. به واسطهی رقابت صنعت ذغال سنگ آلمان با انگلستان، ۵/۱۱درصد از معدنچيان بيکار شدند. صاحبان معادن از معدنچيان خواستند اگر با کاهش دستمزدها و فسخ قراردادهای سرتاسری موافقت نکنند، تهديد کردند درهای معادن را بروی معدنچيان خواهند بست. معدنچيان تسليم زورگوئی صاحبان معادن نگرديده و تصميم به مبارزه گرفتند. بخشهای ديگر صنعت به پشتيبانی معدنچيان بلند شدند و اعتصاب عمومی تاريخی سال ۱۹۲۶زايش کرد. اما، کنگرهی اتحاديههای کارگری اعتصاب عمومی را در روز نهم تسليم طبقهی سرمايه کرد. با شکست اعتصاب عمومی، فقر و نکبت بيشتر بر معدنچيان تحميل شد. شکست خوردگان در خود فرو رفتند. چهار دهه طول کشيد تا معدنچيان دوباره اعتماد به نفس و روحيهی تهاجمی کسب کنند. تا اواسط دههی شصت ميلادی، گرچه کار معدن به نسبت تمام رشتههای صنعتی شرائط کار سختتری داشت، علیرغم اين شرائط، معدنچيان پائينترين دستمزدها را دريافت میکردند. معدنچيان بر متن برآمد تعرضات عمومی طبقهی کارگر در دههی شصت ميلادی، نه تنها توانستند با اعتصاباتشان سطح دستمزدهايشان را بهبود بخشند، بلکه بس فراتر از اين، در سال ۱۹۷۳، دولت را پائين بکشند.
۳- به سراغ روسيه برويم. معمولا بنا به اهميتش، راهپيمائی دویست هزاری کارگران سن پطرزبورگ در بیست و دوم ژانويهی ۱۹۰۵ و قتل عام آنها در جلو کاخ تزار نيکلای دوم، آغازگر انقلاب روسيه محسوب میشود. اين قتل عام کارگران، طوفان اعتصابات فراگير در سن پطرزبورگ را به راه انداخت؛ و چند روز طول نکشيد که امواج اعتصابات سراسر روسيه را فرا گرفت. اما شکی نيست که خود اعتصاب انبوه ماه ژانويهی سن پطرزبورگ بی تاثير از نفوذ اعتصاب عمومی عظيم کارگران نفت باکو، در دسامبر سال پيش- که تا مدتی آرامش روسيه را بهم ريخت- نبود. و پيشدرآمد اعتصاب باکو، اعتصاب فراگير سال ۱۹۰۲ در باتوم، يکی ديگر از شهرهای قفقاز بود. بالاخره، امواج اعتصابات بالا، تنها پنج يا شش سال از اعتصاب عمومی بزرگ کارگران نساجی پطرزبورگ در سال ۱۸۹۶ و ۱۸۹۷ فاصله داشت. گرچه يک فترت چند ساله بين اين اعتصاب عمومی بزرگ کارگران نساجی و امواج اعتصابات بالا رخ داد، ولی هر کس که رشد سياسی درون جنبش طبقهی کارگر روسيه را از مرحلهی آگاهی و توان انقلابیاش تا مقطع انقلاب را بشناسد، درک خواهد کرد که تاريخ دورهی اعتصابات فراگير بالا از اعتصاب عمومی کارگران نساجی سن پطرزبورگ شروع میشود. خصلت اعتصابات انقلاب ۱۹۰۵چنين بود، که اعتراضات، اعتصابات از مطالبات اقتصادی، همانند خواست هشت ساعت روز کار، افزايش دستمزد، دو روز تعطيلی در هفته، لغو قطعه کاری و... به خواستهای سياسی، آزادیهای دموکراتيک، و برعکس از مبارزات سياسی به مطالبات اقتصادی حرکت میکرد. دستاوردهای اقتصادی سرپلی برای مطالبات سياسی و هر درجهای از توفيق در عرصهی سياسی مشوق مطالبات اقتصادی میگرديد(۱۰). قدرت جنبش اقتصادی- سياسی طبقهی کارگر، استبداد تزار را مجبور به عقب نشينی و اعلام تشکيل مجلس دوما، مشروطهی سلطنتی کرد. ولی يک سال بعد ارتجاع دست به حمله متقابل زد و دستاوردهای طبقهی کارگر را باز پس گرفت. ولی، علیرغم شکست انقلاب، استبداد تزاری مجبور از پياده کردن اصلاحات استالپتينی گرديد.
خصلتهای جنبش فراگير کارگری روسيه
الف: اعتراضات، برآمدها، اعتصابات و قيام و تشکيل شوراها، همهی فرايندها پراتيک جنبش کارگری بودند و نه محصول فعاليت جريانات سياسی. البته، بايد اين را نيز افزود که جريانات سياسی به ويژه سوسيال دموکراتها- بلشويکها و منشويکها- بعد از خروش جنبش کارگری فعالانه در آن دخالت کردند.
ب: تز نادرست مبنی بر اين که در نبود جريانات سياسی، طبقهی کارگر تنها آگاهی اتحاديهای کسب میکند و بس، با پراتيک طبقهی کارگر روسيه دود شد و هوا رفت.
پ: بعد از سرکوب انقلاب، تمام تلاشهای جريانات سياسی برای به حرکت در آوردن دوبارهی طبقهی کارگر بی جواب ماند.
ت: انقلاب ۱۹۰۵روسيه يک بار ديگر ثابت کرد که طبقهی کارگر روسيه تحت مجموعه شرائط معين بهم آمده دست به پراتيک زد. سپس پس نشست تا بار ديگر تحت مجموع شرائط عينی نوينی اقدام به پراتيک عمومی کند. و همچنان که میدانيم بعد از دوازده سال، تحت مجموعه شرائط اين دوره، به ويژه تبعات هولناک جنگ جهانی اول، دوباره طبقهی کارگر روسيه بلند شد و جنگيد. اين بار نيز منبع غرش آتشفشان طبقهی کارگر از درون طبقهی کارگر بود و نه برخاسته از نيروی محرکهی جريانات سياسی. وقتی در مارچ ۱۹۱۷ لنين وارد پطروگراد شد، گفت: کميتهی مرکزی از بدنهی حزب و اين دومی از انبوه کارگران عقب مانده است(۱۱).
من به همين سه مورد از برآمدهای طبقات کارگر کشورهای جهان بسنده میکنم، و گرنه نمونهها زيادند.
موضوع طبقهی کارگر ايران
طبقهی کارگر نوين ايران، به مثابه زادهی اصلاحات ارضی و رشد سرمايهداری يک دورهی ربع قرن را تجربه کرد. به خاطر داريم که ظهور و پراتيک جريانات خلقی، اعقاب نارودنيکهای روسيه- متعلق به تقريبا يک قرن پيش- با مشی متناسب با اين گرايش از منظر طبقهی کارگر ايران بی ربط بود. اين طبقه در برههی معينی از برآمد انقلاب شکست خوردهی ايران سر بلند کرد، در شوراها بهم آمد و مطالبات اقتصادی و سياسی معينی را مطرح و پراتيک کرد، و در آخر شکست خورد. میتوان مولفههای عمل طبقهی کارگر در انقلاب ۱۳۵۷ را به ترتيب زير بيان کرد:
۱- بخش اعظم طبقهی کارگر نتوانستند در کورهی دخالتشان در انقلاب آگاهی طبقاتی کسب کنند. طبقهی کارگر، از يک سو زير سلطه و هژمونی جريان ملی-مذهبی به رهبری آقای خمينی، و از جانب ديگر آلوده به ديدگاههای چپ-ملی، سوسياليسم خلقی بودند.
۲- برابر با شواهد تاکنونی، طبقات کارگر جهانی در برآمدهايشان جنبههائی از بديل روابط بردگی مزدی را در شکل پراتيک معينی عرضه کردهاند. موافق با اين نگرش، بخش کوچکی از کارگران کارخانههائی را تسخير و فرايند توليد را به دست گرفتند. عدهای از کارگران منازل سرمايهداران را مصادره کردند. اين پراتيکها، خصلت ضد سرمايهداری طبقهی کارگر را در شکل جنينی بروز دادند. از سوی ديگر، کارگران با تشکيل شوراها، بديل سياسی در مقابل شيوههای حکومت سرمايهداری را از درون آتشفشان پراتيکشان بيرون دادند. نکتهی بس مهم، اين که بديل اولی- اشغال کارخانهها و منازل سرمايهداران- حرکتی بس کوچک و جزئی بود. ولی دومی، تشکيل شوراها در وسعت کارگران صنعتی و خدماتی پراتيک شد.
۳- اما، پيشرفت جنبش راديکال کارگران منوط به وجود فعالين کارگری بود که با درک و تعميق محتوای هر دو پراتيک بر شمرده در بالا، میتوانستند آنها را در درون طبقهی کارگر بسط و تعميم دهند. آن چه اتفاق افتاد، اين نبود. پاسدران به مصادره کنندگان اماکن سرمايهداران حمله و آنها را از آن منازل بيرون کردند. در درون کارخانهها نيز رژيم با تاکتيک لوث کردن شوراها به شوراهای اسلامی و... جنبش شورائی را از محتوا تهی کرده و به ابزاری در خدمت سرمايه قرار داد. بارها گفته شده و بايد بارها و بارها گفته شود، که فعالين کارگری آن روز صنعت نفت شيرهای نفت را به روی کشتیهای آفريقای جنوبی و اسرائيل بستند. اين يک عمل سياسی، ولی ملی، يا ناسيوناليستی بود. آنها نه با سرمايهداران سر جنگ داشتند نه با سرمايه، وگرنه نفت را روی جريان ملی-مذهبی و دنبالچههای آنها میبستند. از اين رو، نوعی از حاکميت سرمايهداری با نوع ديگری از حاکميت دست به دست شد.
۴- ...
آيا امروز کارگران از عمل و پراتيک خيزش انقلاب شکست خوردهی ايران درس آزمودهاند؟
پيشتر بايد بگويم که وقتی از کارگران صحبت میکنيم، قطعا منظور من دو مقوله و دو مفهوم در درون طبقهی کارگر است:
يکم: فعال کارگری- اسمی با مسما، کسی که در درون جنبش کارگری عمل و پراتيک میکند. مفهوم فعال کارگری يک مفهوم گسترده را افاده میکند. فعال کارگری در درون بخش کارگران صنعتی و بخش کارگران خدماتی. گذشته از دو حوزهی کارگری اخير، هر کس، به ويژه دانشجويانی که آرمان طبقهی کارگر را پذيرفته- نظير دانشجويان برابری طلب- و درعرصههای متنوع برای رهائی طبقهی کارگر تلاش میکنند، جزئی از فرايند پراتيک فعالين کارگری بشمار میروند.
دوم: بدنهی کارگری، زايشگاه، مخزن و انبارهی فعالين کارگری. پويائی و شکوفائی جنبش کارگری بستگی به اين دارد که يک رابطهی دو طرفه يا ديالکتيک بين فعالين کارگری و بدنه به وجود آيد. به سخن ديگر برابر با تز سوم، از تزهای فويرباخ از مارکس، بايد پراتيک آموزگار و آموزنده بين فعالين کارگری و بدنه کارگری بنا شود. بر سبيل مثال، به دو نمونه اشاره میکنم. نمونهی خوب: ساليداريتی، جنبش اجتماعی و ضد حاکميت روبنای سياسی سرمايهداری دولتی لهستان، در دههی ۱۹۸۰، پيش از چرخش به راست، فعالين کارگريش جريان مذاکرات با نمايندگان دولت را از طريق بلندگو برای آگاهی کارگران پخش میکردند. نمونهی بد: امروز به عنوان يک روش جاافتاده در درون اتحاديههای کارگری، با نيت و هدف به سازش کشاندن اعتصابات مهم کارگری، شما از رسانههای گروهی میشنوی که رهبران فلان اتحاديه در انگلستان با کارفرمايان در هتلی مخفی وارد مذاکرات شدند.
امروز ساختارهای اجتماعی سرمايهداری ايران به نسبت سی سال پيش وسيعا دگرگون شدهاند. ايدئولوژی مذهب به مثابه يک ابزار کارا در فريب دادن طبقهی کارگر بيشترين ارزش مفيدش در خدمت به «ج. ا. س» را از دست داده است. در تظاهرات روز هفتم، کشته شدگان در تظاهرات بعد ازانتخابات در قبرستان جنوب تهران، ما شاهد شعار سکولار «مرگ بر ديکتاتور» در مقابل يکی از شعارهای نخ نمای ايدئولوژی مذهب، «ياحسين، مير حسين» اصلاح طلبان شديم. اگر نقش ايدئولوژی مذهب در به زنجير کشيدن کارگران رنگ باخته است، در عوض طبقهی سرمايهدار، به نسبت طبقهی سرمايهدار رژيم سرنگون شدهی پيشين هم به لحاظ آگاهی طبقاتی، تکثر رهبران و بدنهی گسترده و نهادهای تشکلاتی تکامل يافته است. امروز کل گرايش اصلاح طلب طبقهی سرمايهدار- چه در درون و يا برون از حاکميت- به عنوان طرف اصلی مصاف با طبقهی کارگر آرايش يافتهاند. اين اصل که ديوار چينی طبقهی کارگر را از آرا، نظرات و افقهای طبقات سرمايهدار جدا نمیکند، به اين معناست که طبقهی کارگر از نفوذ اين نظرات مصون نيست. اما، و در همان حال، تداوم و تشديد بهرهکشی از طبقهی کارگر، پايههای مادی مبارزه و همبستگی طبقهی کارگر و جلوگيری از گسترش نفوذ ايدئولوژیهای طبقهی سرمايه در درون طبقهی کارگر را فراهم میکند.
در طی سی سال گذشته، طبقهی کارگر ايران نيز فارغ از فرايند تحول نبوده است. در اين دوره، طبقهی کارگر ستم و بهرهکشی سرمايه را با گوشت و پوست لمس کرده است. ابعاد هولناک حملهی طبقهی سرمايهدار بر سطح شرائط کار و معيشت طبقهی کارگر آتشفشان عظيمی را در دل و جان کارگران به وجود آورده و چندان دور نيست که اين کوه آتشفشان غرش کند. اعتراضات، اعتصابات و مبارزات تاکنونی در صدها کارخانه، نسلی از فعالين کارگری را پرورش داده است. اگر در فرايند شکست انقلاب ۱۳۵۷، شعارهای اقتصادی، سياسی و اجتماعی طبقهی کارگر زير سيطرهی بلامنازع شعارهای ضد امپرياليسم غارتگر از طرف گرايشات ملی مذهبی و ملی، حتی فرصت جوانه زدن پيدا نکردند. امروز ما شاهد شعارهای ضد سرمايهداری، نظير ما «کارکنيم تا زندگی کنيم، نه زندگی کنيم تا کار کنيم» و... در پلاکاردهای اول ماه میها هستيم. نويسندگان و بر دوش بردندگان اين پلاکاردها چه کسانی هستند؟ اينان فعالين کارگری ضد سرمايهداریاند. اين پديدهای بس مبارک در درون طبقهی کارگر است.
حاميان سنت بدعت گذار دو تشکيلات در درون طبقهی کارگر، شايد از سر دلسوزی بگويند، ای کاش اکنون يک حزب در فلان شکل و شمائل بود؟ اکنون که چنين نيست، آنها آيندهی تاريک محتومی را برای طبقهی کارگر پيش بينی میکنند. اين ديدگاه تمام اميد يا نااميديش را به بود يا نبود سازمان بالا گره زده است، و نه مقدمتا اميد و اعتمادش به عمل مستقيم طبقهی کارگر در فردا. هيچ شکی نيست که وجود يا عدم وجود فعالين کارگری در خيزش و عمل مستقيم فردای طبقهی کارگر سهم و نقش ارزندهای خواهد داشت. ولی، عامل تعيين کننده پيروزی يا شکست در مصافهای بين طبقهی کارگر و طبقهی سرمايهدار به عمل مستقيم طبقهی کارگر بستگی دارد.
برآيند روندهای سی سال حاکميت «ج. ا. س» ميدان مبارزه را برای تقابل طبقهی کارگر و طبقهی سرمايهدار آب و جارو کرده است. فضا برای همه گونه گمانه زنیها نسبت به نتايج مصافهای طبقاتی آينده باز است. بالاخره، اکنون پيش از نبردهای فردا چه بايد کرد؟ امروز کدام انسانها و چه پراتيکی را عمل کنند تا توازن قوا در نبردهای طبقاتی فردا به سنگينی کفهی طبقه کارگر تمام شود؟ جواب اين انسانها و پراتيکها روشن است. بايد فعالين کارگری- در معنای گستردهی بالا- بر متن روال عادی در محلهای کار و زندگی:
۱- در مراکز کار و محلات زندگی و با افق سراسری با همديگرآشنا شوند. فعالين کارگری بايد مطالبات اقتصادی اجتماعی طبقهی کارگر را در درون بدنهی طبقهی کارگر در مراکز کار و محلات زندگی تبليغ و ترويح کنند. اما اين تبليغ و ترويجها نبايد به شيوهی راه کارهای سنت دو تشکيلاتی عمل کند. بلکه، بايد بر متن مسائل روزمرهی درون کارگاههای توليدی و موسسات خدماتی از يک سو و معضلات گوناگون محلات زندگی پيش رود. هر روز در نهادهای حاکميت سرمايه، مجلس، رسانههای گروهی و... مسائل اقتصادی، سياسی و اجتماعی مورد بحث و بررسی قرار میگيرند. هر فعال کارگری زن و مرد نسبت به اين مسائل بی تفاوت نبوده و با کارگران ديگر در موسسات توليدی و خدماتی و در محلات زندگی با فاميل، همسايه، دوست و آشنا دربارهی اين مسائل صحبت میکنند. از يک سو، هيچ فردی نمیتواند به اين گپ زدنها انگ خاصی بزند. از طرف ديگر، اين مهم است که سمت و سوی اين گپ زدنها به درون کدام مجرا هدايت شود؟ به سمت اصلاحات يا حکومت کارگری و سرنگونی سرمايه؟
بايد فعالين کارگری، با اعداد و ارقام به کارگران شاغل و بيکار، افراد خانواده، خويشان و همسايهها نشان دهند که هم اکنون سطح رشد نيروهای مولده در سرمايهداری ايران امکان تحقق داشتن مسکن، اشتغال، حق بيکاری، بهداشت و درمان مجانی، تعليم و تربيت رايگان، حق بازنشستگی و... را فراهم کرده است.
۲- فعالين کارگری بايد هم به عنوان يکی از عناصر بروز اعتراضات، اعتصابات و مبارزات کارگری عمل کرده، و هم با شرکتشان در اين برآمدهای کارگری با فعالين برآمده از درون کورهی مبارزات آشنا و پيوند مودت ببندند.
۳- فعالين کارگری بايد به موازات تبليغ و ترويج آزادیهای سياسی، از تمام جنبشهای آزادیخواهانهی اجتماعی پشتيبانی کنند. فعالين کارگری بايد نشان دهند که طبقهی کارگر به موازات مبارزهی ضد سرمايهداری، پيگيرترين مبارزان آزادیهای دموکراتيکاند.
۴- بر بستر پراتيک، فعالين کارگری هم در محلهای کار و زندگی و هم در سطح اجتماعی، معتمدين تودههای مردم خواهند شد. به موازات اين فرايند، آنها قادر خواهند شد روابط دوستانهی وسيعی را شالوده ريزی کنند.
۵- روابط دوستانه بين فعالين کارگری يک شبکهی گسترده به وجود خواهد آورد. در خيزش طبقهی کارگر، اين شبکه سراسری به همراه فعالين کارگری جديدی که از آتشفشان طبقهی کارگر فوران میکنند، در بدنهی طبقهی کارگر- با مشی آموزگار و آموزنده- فرايند سرنگونی سرمايهداری را عمل و پراتيک خواهند کرد.
(تبصره- تمام فعالين کارگری بهم آمده در جمعهائی که در مراسمهای بزرگداشت اول ماه میها پلاکاردها و پرچمهائی را با شعارهای، «ما بايد کارکنيم تا زندگی کنيم و نه زندگی کنيم تا کار کنيم»، حق اشتغال مناسب يا حق بيکاری برای يک زندگی انسانی و... بالا بردند، هم اکنون جزئی از فعالين کارگری درون طبقهی کارگر را تشکيل میدهند.)
بیست و چهارم مهر ۱۳۸۸
* * *
توضيحات:
۱- اخيرا صنعت نفت ايران يک برج نيمه شناور حفاری در کنار ساحل دريای خزر ساخته است که ضعف تکنولوژی ايران در ساختن سکوهای شناور در داخل آبهای دريای خزر را نشان میدهد.
۲- اگر کشوری از نرخ بالای صادرات بهرهمند باشد، کاهش ارزش ارز موجب افزايش صادرات خواهد شد، ولی سرمايهداری ايران چنين موقعيتی را ندارد. مضاف بر اين، گرچه بالا رفتن ارزش ارز دلار در مقابل ريال به نفع ايران بوده است، ولی دلار نفتی ايران، به ويژه در مبادله با يورو- واحد پول اتحاديهی اروپا- ارزشاش پائين آمده است.
۳- میدانيم کارگر اسمی با مسماست؛ فردی که کار میکند. يا به سخن ديگر روی شیئی معينی کار میکند. اين شیئی میتواند انواع اشياء و ابزار کوچک و بزرگ، ساده يا پيچيده با صرف انرژی فيزيکی و فکری توام باشد. يک کارگر با شيئی کار میکند. کارگر ديگر با مورد، مسئله ی معينی، محاسبهی بازنشستگی کارگری و... کار میکند. اولی «کارگر، worker» و دومی «کارگر اداری، دفتری، Caseworker»، ناميده میشود. متقاضيان خارجی اجازهی اقامت بر مبنای کار در به پنج گروه تقسيم شدهاند. گروه اول، دکترها و دکترهای متخصص، به عنوان کارگران ماهر بالا ردهبندی شدهاند. بالاخره به کلمهی آشنای فارسی مددکار اجتماعی معادل انگليسی Social worker را مثال میزنم، که موضوع کارش پرستاری از بيماران و سالمندان است.
۴- در ايران ۵/۱۰درصد از نيروی کار در حوزهی کشاورزی، ۹/۴۱ در بخش صنعت و ۸/۴۷ درصد در حوزهی خدمات کار میکنند. در ترکيه ۸/۸ در بخش کشاورزی، ۵/۲۷ درصد در حوزهی صنعت و ۷/۶۳ درصد در بخش خدمات کار میکنند. با ملاحظهی اين که رشد نيرویهای مولده در ترکيه پيشرفتهتر از ايران است، به راحتی میتوان انباشت عظيمتر سرمايه در بخش صنعت ترکيه به نسبت ايران را درک کرد.
۵- آری همين عملههای لعنت خوردهی فرايند دور اول رشد سرمايهداری بودند که با ابزار بسيار ابتدائی، با بيل و کلنگ و بی هيچ شرائط رفاه و ايمنی، تونلهای راه آهن خط شمال به جنوب را در شکم کوههای زاگروس حفاری کردند.
۶- صص۲۷۳– ۳۲۷۲، گروندريسه، انتشارات پنگوئن.
۷- کارائی يا بی کفايتی اين بخش و آن بخش و يا در همهی بخشهای خدمات، دليل زائد بودن بخشهای خدمات اجتماعی نيستند. بلکه، تنها مويد صرف هزينهی کمتر يا بيشتر برای فرايند بخشهای خدماتی است. از دههی هشتاد ميلادی با وخامت بحران سرمايهداری، دکترين لاغر کردن هزينههای دولت و نتيجتا سوق دادن بخشی از سرمايه از بخش خدمات به حوزهی توليد ارزش اضافی اقبال يافت. البته، در مقاطعی دولتهای سرمايهداری در مقابل فشار مردم مجبور به عقب نشينیهائی گرديدند. برای مثال، در ده سال گذشته، بنا به شرائط اين دوره، دولت انگلستان بودجه و به موازات آن خدمات وزارت بهداری را افزايش داد. نمونهی ديگر تلاش رئيس جمهور آمريکا برای بهبود بيمهی بهداشتی است. و اکنون بروز دور جديد بحران و در جستجوی راه کارهائی برای برون رفت از بحران، سرمايهداری انگلستان نگاهش حمله به بخشهای خدماتی، از جمله «خدمات درمان و بهداشت ملی، National Health Service»، معادل وزارت بهداری ايران، دوخته شده است.
۸- شهريهی دانشگاه خصوصی «يل، Yale» در آمريکا بدون محاسبهی هزينههای ديگر سالانه برابر با پنجاه هزار دلار است.
۹- قيام انبوه مردم. انقلاب کبير فرانسه، ۱۸۱۵-۱۷۸۹، تاليف «پيتر تافی، Peter Taaffe».
۱۰- اعتصابات فراگير، اتحاديهها و آنارشيسم، اثر روزا لوکزامبورک.
۱۱- تاريخ انقلاب شوروی، تاليف لئون تروتسکی.
* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:
Delicious
Facebook
Twitter
دنباله
Google
Yahoo
بالاترین
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com
![]()