بحران جمهوری اسلامی سرمايه و مسایل طبقهی کارگر ايران
مراد عظيمی
کاربرد واژهی مردم در معنای عام، نظيرمردم ايران، مردم شيراز صحيح است. در اين موارد، از واژهی مردم تجريد کرديم. در اين سطح، واژهی مردم عاری از هر صفتی است، جز نسبت ايرانی و شيرازی دادن به واژهی مردم. اما، واژهی مرکب «حقوق دموکراتيک مردم ايران» چه؟ در اين دومی، چند مجموعه صفات را میتوان در سطوح مختلف به واژهی مرکب «حقوق دموکراتيک مردم ايران» نسبت داد، تا از عمق تجريد به سطح مقولهی کنکرت «حقوق دموکراتيک مردم» ايران رسيد:
۱- مردم ايران از (کودک، نوجوان) ماده و نر، از (زن، مرد) جوان و کهنسال تشکيل شدهاند.
۱-۱مردم (ماده و نر) ايران، مردمان فارس، آذری، کرد، عرب، ترکمن، بلوچ، آشوری و ارمنی را در برمیگيرد.
۲-۱ به زبانهای فارسی، آذری، کردی، عربی، ترکمنی، بلوچی، آشوری و ارمنی و گويشهای متعدد سخن میگويند.
۳-۱ وقتی مردم ايران به سن احساس جنسی میرسند، امکان دارد فردی (ماده يا نر) تمايل به جنس مخالف داشته باشد، و فردی ديگر تمايل به هم جنس خود. گرچه ما پله به پله از تجريد مردم به سمت مردم زمينی با مقولات کنکرتتر حرکت کرديم، هنوز پلههایی چند باقی ماندهاند.
۴-۱ مردم (ماده و نر) ايران سليقهها و ذوقهای گوناگون دارند. يکی اين موسيقی يا آن موسيقی را دوست دارد. فردی ديگر علاقه دارد فلان آلت موسيقی را ياد گيرد. سومی ذوق شعری دارد، چهارمی صدایی خوب دارد، و از خواندن آهنگ مطلوبش هم خود و هم ديگران را به وجد میآورد. پنجمی شيفتهی رقص است، و باور دارد که رقص زيباترين احساسات درون را با حرکات موزون جلوه میدهد و...
۵-۱ مردم(ماده و نر) ايران دارای اعتقادات گوناگونند. عدهای به اين يا آن مذهب باور دارند. عدهای ديگر به هيچ مذهبی باور ندارند. مهمتر از اين، در اين گروه، مردمانی (زن و مرد) استدلال میکنند که مذهب ترياک يا افيون جامعه است. مردم ايران باورهای سياسی متنوعی دارند. عدهای طرفدار جريانات سياسی سرمايهداری جورواجور و عدهای ديگر حامی جريانات سياسی برابری طلب، سوسياليستی يا کمونيستی و يا طرفدار تشکل يک پارچهی ضد سرمايه داریاند.
۶-۱ از مردم (ماده و نر) ايران بخشی هنوز شغلی اختيار نکردهاند، بخشی شغل دارند، جزیی ديگر بيکارند.
۷-۱ مردم ايران (زن و مرد) در جامعهی سرمايهداری زندگی می کنند. روابط سرمايهداری بنياد و پايهی ساختار اجتماعی و روبنایی - حکومت و مذهب و...- جامعهی ايران را تشکيل میدهد.
٨-۱ بالاخره مردم ايران (ماده و نر) از کارگران- فروشندگان نيروی کار، به عنوان تنها دارایی اجتماعی-، خرده سرمايهداران و سرمايهداران تشکيل شدهاند. اکنون که از تجريد مردم (ماده و نر) ايران پله به پله بالا آمديم، به مفاهيم کنکرتتر و زمينیتر مردم ايران رسيديم. برای مثال، وقتی از يک کارگر، به عنوان يک فرد در جامعهی ايران صحبت میکنيم، او يک قامت فيزيکی صرف ندارد، بلکه او حامل خصيصههای متنوعی است که در بالا به آنها اشاره کرديم. او ممکن است ماده يا نر باشد، باور مذهبی داشته يا نداشته باشد. او تحت تاثير سياستهای جناح محافظه کار يا اصلاح طلب و يا به سياستهای سوسياليستی و ضد سرمايهداری معتقد باشد. او ممکن است احساس جنسی به جنس مخالف و يا هم جنساش را داشته باشد. اين کارگر ممکن است اين ذوق و آن سليقه را داشته باشد. اين فرد کارگر ممکن است بيکار يا شاغل باشد.
بنابراين اطلاق لفظ «هم وطن» يا «مردم مسلمان» ايران، کلمات محبوب و مقدس سلطنت طلبان و ملی گرايان از يک طرف و جريانات ملی-مذهبی از سوی ديگر، به مردم ايران چرند و بی معنی است. «هم وطن»، موذيانه سرمايهدار و کارگر را از تمام خصلتها و موقعيتهای اجتماعیاش جدا میکند. يک سرمايهدار ايرانی، که ميلياردها دلار ارزش اضافی کارگران را مصادره کرده است، چگونه میتواند با کارگر - با مزد زير خط فقر يا يک کارگر بيکار-، در کنار هم ديگر قرار گيرند. همين انتقاد را میتوان به ادعای «مردم مسلمان» حاکميت اسلامی سرمايه وارد کرد. چگونه میتوان آقايان مسلمان خامنهای، هاشمی رفسنجانی، کروبی، ولايتی، عسگر اولادی، جنتی، واعظ طبسی و... را در کنار يک کارگر بيکار گذاشت؟ واژهی هم وطن از تمام ويژگیهای انسان اجتماعی تجريد میکند، مگر مردم ساکن در جغرافيای ايران. به همان سياق، مردم مسلمان ايران تنها يک وجه از انسان ايرانی، ظاهرا مسلمان بودنش، را انتخاب میکند. حتی اين ادعا نيز يک ايراد بزرگ دارد. اولا، ايرانی ممکن است شيعه يا سنی باشد. تازه شيعه و سنی شاخههای متعدد دارند، و الهشان فرق میکند. عده ای از مردم ايران به مذاهب مسيحت و يهودی، زرتشتی، بهایی و... تعلق دارند. عدهای اصلا به مذهب اعتقاد ندارند. ملاحظه میکنيد که ادعای مردم مسلمان ايران هم از زاويهی موقعيت اجتماعی و هم باور مذهبی يا عدم اعتقاد به مذهب، يک انتزاع نادرست از مردم ايران را علم میکند.
ولی، عليرغم تفاوتهای گوناگون، مردم ايران را میتوان به درستی در يک سطح معين يا يک مجموعه مقولات مختلف يکسان قرار داد. و اين ايرادی ندارد.
حقوق دموکراتيک مردم ايران و وظايف طبقهی کارگر
ما ديديم که مردم ايران حامل خصلتها و ويژگیهای متنوعند. ولی عليرغم مجموعه تفاوتها بين مردم ايران، بين زن و مرد، پير و جوان، مذهبی و غيرمذهبی، تمايلات جنسی، قومی يا زبانی، سرمايهداران و کارگران، بی هيچ تبعيضی همهی مردم ايران با تفاوتهای گوناگون حق دارند که از «حقوق دموکراتيک يا مردم سالاری» بهرهمند گردند. به اين دليل، صحيح است که خانم خجسته - همسر آقای خامنهای- و آقای خامنهای و يک کارگر زن يا مرد فرضی را در يک سطح يا در حيطهی برخورداری از «حقوق دموکراتيک» برابر دانست.
حقوق دموکراتيک چيست و سرچشمهاش از کجا میآيد. «دمو»Demo به زبان يونانی يعنی مردم و «دموکراسی» democracy به معنی «مردم گرایی يا مردم سالاری. قديمترين دموکراسیهای جهان را جمهوریهای شهرهای مستقل جزاير يونان و رم نمايندگی میکردند(۱). مردم گرایی يا مردم سالاری اعلام میدارد که حاکميت جامعه برانگيخته از ارادهی مستقيم مردم آن جامعه، يا ادارهی جامعه، ساختار اجتماعی و روبنای حاکميت را مردم انتخاب میکنند. بنا به اين تعريف، حاکميت در مقابل مردم مسئول است. مردم حق دارند حاکميت بد را با انتخاب حاکميت خوب جايگزين کنند. وقتی از دموکراسی يونان و رم به انقلاب استقلال آمريکا، در سال ۱۷٨۳، و انقلاب کبير فرانسه، در سال ۱۷٨۹، فرا میرسيم، معنای دموکراسی و حقوق دموکراتيک يک تکامل جهشوار را تجربه میکند. آن چه امروز تحت عنوان «اعلاميهی حقوق بشر سازمان ملل متحد» و «حقوق بشر کشورهای جامعه اروپایی» ناميده میشود، ميوهی دستاوردهای دو انقلاب بالا و تاثيرات جنبش جهانی سوسياليستی يا کمونيستي بوده است. (در حاشيه بگويم که ادعای نسبت دادن اولين اعلاميهی حقوق بشر به کوروش- پادشاه مستبد و بنيانگذار سلسلهی هخامنشی-، از طرف سلطنت طلبان و ملی گرايان عظمت طلب دروغی بيش نيست. اين بزرگ نمایی مشابه کمونيست دانستن مزدک يا سوسياليست قلمداد کردن علی است.)
من در اين جا اصولی از «حقوق دموکراتيک» را به شرح زير میآورم(2). برابری زنان و مردان در همهی شئون اجتماعی. حق زنان در ورود به تمامی مشاغل حرفهای، قضایی، مقننه و مجريه از پائينترين تا بالاترين مسئوليت. حق برابر زنان با مردان در نگهداری فرزندان، حقوق برابر قضایی، مالی و ملکی زنان با مردان. حق انتخاب کردن و انتخاب شدن برابر زنان و مردان. ممنوعيت خشونت در خانواده، حق دختران و زنان در انتخاب شريک زندگی يا همسر. حق پوشش زنان- اين حق زنان است که چه بپوشند و چگونه بپوشند. حقوق اجتماعی کودکان- برای نمونه والدين حق تنبيه بدنی فرزندانشان را ندارند و... مجازات عليه خشونت در خانواده - کتک زدن زنان توسط مردان جرم محسوب میشود-. لغو تبعيض عليه همجنس بازان. حق زندگی داشتن- لغو اعدام. وظائف قوهی قضائيه در مقابل شهروندان. حق داشتن شغل و حق بيکاری، حق داشتن مسکن، حق دسترسی به بهداشت و درمان مجانی. حق تحصيل رايگان. آزادیهای بی قيد و شرط بيان، نوشتن و انتشار، باورهای سياسی، مذهبی و غير مذهبی، برپایی همايش يا تشکيل اجتماعات، حق تشکل، حق اعتصاب و...
آن چه در اين جا آورديم، «حقوق دموکراتيک مردم ايران» در قرن بيستم و يکم را در برمیگيرد. البته، برای رعايت اختصار، ما خود را به همين اصول بالا و در همين شکل ايجاز محدود میکنيم. يک بار ديگر تاکيد میشود که آحاد مردم ايران حق دارند بی هيچ تبعيضی اين حقوق دموکراتيک يا مردم سالاری را از جامعه مطالبه کنند. «مطالبات و حقوق دموکراتيک مردم ايران» ترجمان و چکيدهی قرنها مبارزهی انسانها و طبقات تحت ستم مردم جهان و از جمله مردم ايران عليه حاکميت طبقات مسلط بوده است.
کاستیهای پايهای اعلاميهی جهانی حقوق بشر سازمان ملل متحد و بياينهی حقوق بشر کشورهای متحد اروپایی
روشن است که هر دو اعلاميهی حقوق بشر، تجريد تمام آن حقوقی است که اين دو اعلاميه بدون در نظر گرفتن هيچ گونه تفاوت، تبعيض يا نابرابری برای بشر، انسان عام، ماده و نر به رسميت میشناسند. ولی اگر کمی دقت کنيم، حقوق بشر برای انسان زنده است. انسانی که «اعلاميهی حقوق بشر سازمان ملل متحد» و «بيانيهی جامعهی کشورهای اروپایی» زندگی و سلامت زندگی او را به رسميت شناخته است. اما، در سطح تجريد مطلق، حق زندگی داشتن به معنای لغو اعدام تحت هر دليل و مستمسکی است. بسيار عالی. شرط اول حق زندگی تعريف شد. شرط دوم، تامين سلامت و رفاه زندگی است. مارکس به درستی میگويد که انسانها برای زنده ماندن دوگونه نياز دارند. اول نياز زنده ماندن، يا معاش زندگی. دوم، نياز دوام يا بقای نسل. واضح است که نياز اول مقدم بر نياز دومی است. پس انسان بايد وارد دو نوع فرايند توليد متفاوت گردد. برای تامين نياز اول، انسان بايد مسکن، يا آشيان، خوراک و پوشاک و... توليد کند. از بابت تامين بقای نسل، بشر بايد توليد نسل کند. فرايند توليد نسل، در کنش خوابيدن ماده و نر انجام میشود. در تجليل از مارکس، فردريک انگلس بر مزار دوست انقلابیاش گفت: توليد وسائل زندگی و توليد نسل، دو کشف بزرگ مارکس بودند که برای هزاران سال زير لاشهی خرافات مذهبی و ايدئولوژیهای طبقاتی مدفون شده بودند. بنابراين، توليد وسائل معيشت زنده ماندن و توليد نسل، دو رکن اساسی بقای انسانها را تشکيل میدهند. اما، در دورانهای پيشا-سرمايه داری، به علت عدم رشد نيروهای مولده، در تامين هر دو نيازهای معاش زنده ماندن و بقای نسل انسانها کاستیهایی وجود داشت. رشد نيروهای مولده در روابط سرمايهداری کمبودهای گذشته را برطرف کرد. بنابراين، وقتی به «اعلاميهی جهانی حقوق بشر سازمان ملل متحد» و «بيانيهی حقوق بشر کشورهای جامعهی اروپا» رجوع میکنيم، از اين دو اعلاميه انتظار داريم که مقدمتا تجلی اين دو وجه از نيازهای انسانهای ماده و نر باشد. ولی در قرن بيست و يکم، تامين اين دو فقره از نيازهای بشر در پايه و اساس به کدامين ارکان حقوقی بستگی دارد؟ جواب روشن است. لغو اعدام، حق تشکل، حق اعتصاب، حق داشتن شغل يا حق بيکاری مکفی، حق داشتن مسکن، حق دسترسی به بهداشت و درمان و آموزش رايگان. شرط وجود و برخورداری از حقوق ديگر به پذيرش و به رسميت شناختن اين حقوق گره میخورد. شما نمیتوانيد کشوری سرمايهداری را سراغ بگيريد که اين وجوهی از حقوق دموکراتيک پايهای، برشمرده در بالا، به رسميت شناخته شده و عملا آحاد انسانهای ماده و نر از اين حقوق بهره مند باشند، ولی آزادی های دموکراتيک ديگر قيچی شده باشد. بدون وارد شدن در شرح و بسط و جزئيات دو اعلاميهی بالا، که خارج از حوصلهی اين نوشته است، بايد اذعان کرد که هر دو اعلاميه از کاستیهای مهمی چون تحديد حق اعتصاب، بيکاری و... رنج میبرند.
در اين جا بی مناسبت نمیدانم که به اعلاميهی اخير آقای ميرحسين موسوی اصلاح طلب، از جريان سبز، اشاره کنم. آقای موسوی در بند پنج اطلاعيهی روز جمعه يازدهم دی ماه ۱۳٨٨میگويند: ”به رسميت شناختن مردم برای اجتماعات قانونی (برجستگی از من) و تشکيل احزاب و تشکلها با پايبندی به اصل بیست و هفتم قانون اساسی“(۳). اکنون ببينيم اصل بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی سرمايه چه میگويد؟ اين اصل اعلام میکند: ”تشکيل اجتماعات و راهپيماییها، بدون اسلحه، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است“. اين اصل، نه تنها دو حق دموکراتيک يا مردم سالاری، يعنی حق تشکل و حق راهپيمایی را تحت بهانهی مخل به مبانی اسلام را غير قانونی میکند، بلکه از پايه و اساس حقوق دموکراتيک يا مردم سالاری را مورد تجديد نظر قرار میدهد. اين اعلاميه تنها وجوهی از حقوق دموکراتيک را به بخشی يا کل طبقهی سرمايهدار ارزانی میدهد. به سخن ديگر، استبداد حقوق سياسی بخشی از طبقهی سرمايهدار را به رسميت شناخته و حقوق دموکراتيک اکثريت جامعهی ايران، و به ويژه طبقهی کارگر را نفی میکند. اسلحهی «اصل بیست و هفتم قانون اساسی... به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد»، پايهها و ارکان «حقوق دموکراتيک يا مردم سالاری»، يعنی آزادیهای بی قيد و شرط بيان، نوشتن، باورهای سياسی و اعتقاد به مذهب يا عدم اعتقاد به مذهب و حق اعتصاب را نمیتابد. چرا که روشن است اگر حکومتی اين چند فقره حقوق دموکراتيک بی قيد و شرط را به رسميت نشناسد، واضح است که کارگر نمیتواند اعتصاب کند. شما نمیتوانيد عليه مذهب زبان باز کنيد. شما نمیتوانيد تشکلی خارج از مبانی به اصطلاح اسلام –حربهی مخوف و بربر حفاظت از سرمايه- سازماندهی کنيد و يا عليه مبانی اسلام همايش يا راهپيمایی کنيد. آقای مير حسين موسوی با اعلام وفاداری و ميثاق به اصل بیست و هفتم قانون اساسی به جناح تماميت گرا يا محافظه کار میگويد نگران نباشيد اصلاح طلبان و موج سبز با پذيرش محدوديت برای حق تشکل و حق راهپيمایی به همان درجهی شما با آرمان رهایی طبقهی کارگر از يوغ سرمايه دشمنی دارند.
محدوديتهای حقوق دموکراتيک يا دموکراسی سرمايهداری
هميشه کشورهای غربی ترجيح میدهند نظامشان را به عنوان کشورهای دموکراتيک معرفی کنند، و به ندرت به پايههای اقتصاد سرمايهداری يا کاپيتاليستیشان اشاره کنند. به نظر میرسد، اين کشورها از برجسته شدن مقولهی کشورهای سرمايهداری احساس شرم میکنند. البته همچنان که خجالت يا شرم يک فرد بی دليل نيست، پرهيز کشورهای غربی از تاکيد بر پايههای اقتصاد سرمايهداری بی برهان نمیباشد.
واژهی مرکب «کشور يا کشورهای دموکراتيک»، تنها در قياس با يک کشور يا کشورهای استبدادی و غير دموکراتيک يک تجريد يا انتزاع صحيح است. اما، فراتر از اين نادرست است. همانند واژهی مرکب «مردم ايران»، واژهی مرکب «کشور دموکراتيک» نمادين خصلت کلی کشور نيست، بلکه صرفا از ساختار اجتماعی و سياسی انتزاع کرده و وجه اقتصادی را قلم گرفته است. اکنون اين سئوال مطرح است که آيا مقولهی دموکراسی سرمايهداری تجلی دموکراتيک بودن کل سامان اجتماعی، يعنی ادارهی ساختارهای اقتصادی و اجتمامی- سياسی است؟ جوابش منفی است. دموکراسی کشورهای غربی يا دموکراسی سرمايهداری در معنای عام، عطف توجهش هر دو عرصهی اقتصادی و سياسی نيست، بلکه تنها دموکراسی يا مردم سالاری را در سطح روبنایی يا سياسی میپذيرد. بنابراين، ما در دموکراسی سرمايهداری يا بورژوایی تنها دموکراسی سياسی داريم و نه دموکراسی ناظر بر هردو عرصههای سياسی و اقتصادی.
در معنا و تعريف دموکراسی يا مردم سالاری، فرض بر اين است که مردم سالارند، يعنی مردم در تمام سطوح جامعه از پائين به بالا، يعنی در فرايند ادارهی توليد اقتصادی و سياسی حق دخالت مستقيم و برابر دارند. اما، در جامعهی سرمايهداری، مردم نه انسانهایی مجرد، عاری از خصلت، بلکه از دو طبقهی اصلی جامعهی سرمايهداری، طبقه ی کارگر و طبقهی سرمايه دار تشکيل شدهاند.
معنای دموکراسی يا مردم سالاری ايجاب میکند که طبقهی کارگر حق برابر با طبقهی سرمايهدار در هر دو عرصهی ادارهی جامعه و فرايند توليد داشته باشد. ولی روابط سرمايهداری، واقعيت کريه و ريا کارانهی دموکراسی سرمايهداری را برملا میکند. تکليف ديکتاتوری مذهبی سرمايه در ايران روشن است. اما، سخن ما اين جا در خصوص جوامع سرمايهداری دموکراتيک يا به اصطلاح سکولار- ظاهرا پذيرش جدایی مذهب از دولت - میباشد.
در دموکراسی دول سکولار، سهم طبقهی کارگر در عرصهی سياسی به اين حد کاهش يافته است که هر از چند سالی يک بار پای صندوق انتخابات رفته و نمايندگان اين حزب يا آن حزب سرمايهداری را انتخاب کنند، تا دولت برآمده از صندوق انتخابات از آنها بهرهکشی کند. به اين میگويند دموکراسی سياسی نيم بند و دم بريده يا ادای دموکراسی سياسی را بازی کردن. اما حوزهی اقتصاد داستان ديگر دارد. فرايند توليد اقتصادی در موسسات توليد صنعتی و خدماتی، بن، اساس و هست و نيست جامعهی سرمايهداری، يعنی فرايند توليد و توليد ارزش اضافی يا انباشت سرمايه را تشکيل میدهد. و نيک میدانيم که طبقهی کارگر در سطح کشوری و در بعد جهان سرمايهداری ارزش اضافی را توليد میکند. از اين رو، ضرورت مصادرهی ارزش اضافی طبقهی کارگر از سوی طبقهی سرمايهدار در جامعهی سرمايهداری، کارگران را از کوچکترين دخالت در اداره و تصميم گيری فرايند توليد اقتصادی محروم میکند. اگر در عرصهی سياسی، طبقهی سرمايهدار سهم کارگران را به ريختن آرا در صندوق انتخابات تقليل میدهد، در حوزهی اقتصادی يا فرايند توليد صنعتی و خدماتی، طبقهی سرمايهدار ديکتاتوری را نصيب طبقهی کارگر کرده است. روابط سرمايهداری ناقض ونافی جاری شدن دموکراسی مردمی است. چرا که دخالت مستقيم طبقهی کارگر در ادارهی سياسی و اقتصادی جامعهی سرمايهداری نفس روابط توليد سرمايهداری را زير سئوال میبرد. به سخن ديگر، وقتی توليد کنندگان مستقيم در ادارهی هر دو عرصهی سياسی و اقتصادی دخالت مستقيم داشته باشند، دموکراسی واقعی جاری میگردد. نقش حکومت يک طبقه عليه طبقهی ديگر جايش را به شرکت همهی آحاد جامعه در فرايند ادارهی توليد و توزيع نيازهای جامعه میدهد. نفس ايدئولوژی، سياست و حکومت کردن به همراه طبقهی کارگر و طبقهی سرمايهدار محو میگردد.
اگر در کشورهای سکولار بخشی از حقوق دموکراتيک تحقق يافتهاند، استبداد حکومت ايدئولوژی مذهب در ايران اصلا دموکراسی يا مردم سالاری ر ا برنمیتابد. حکومت ايدئولوژی مذهبی ايران دشمن دموکراسی و حقوق دموکراتيک است. مردم ايران با پوست وگوشتشان اين دشمنی با دموکراسی يا مردم سالاری را تجربه کرده و هر روز تجربه میکنند. بنا به دلائل بالا، در خيانت طبقهی سرمايهدار در جاری کردن دموکراسی يا مردم سالاری، تاريخ وظيفهی تحقق دموکراسی کامل در هر دو عرصهی ساختارهای سياسی يا روبنایی و اقتصادی يا زيربنای جامعه را به دوش طبقهی کارگر قرار داده است.
مبارزهی طبقهی کارگر برای رهایی از روابط بهرهکشی سرمايه و ساختن جامعهای برابر، جدا از مبارزه برای کسب حقوق دموکراتيک نيست. طبقهی کارگر در مبارزهاش عليه کليت روابط بهرهکشی سرمايهداری هيچ نفعی در ماندگاری بی حقوقیهای دموکراتيک ندارد. به اين دليل، طبقهی کارگر مبارز پيگير تحقق آزادیها و حقوق دموکراتيک يا مردم سالاری است. اما، آن چه گفتيم، اگر قرار نيست تنها به باور کارگران و مخصوصا فعالان کارگری محدود نشود، بايد همزمان دو کنش و عمل فردی و جمعی را به موازت يک ديگر پيش ببرند: يکم، هر فعال کارگری مرد بايد اصل برابری با همکاران کارگر زن و همسرش را همين امروز و در ظرفيت فردی پذيرفته و عمل کند. بايد پذيرفت که بی واسطهی تحول مردم سالاری يا دموکراتيک در جامعه، انجام اجزایی از حقوق دموکراتيک مستقيما به آحاد کارگران مربوط میگردد. پدر و مادر نبايد فرزندانشان و يا مرد نبايد همسرش را کتک بزند. مرد بايد در کار منزل به همسرش، در تمام سطوح و از جمله تر و خشک کردن کودک، کمک کند. اگر، به هر دليلی زن تمايل به خوابيدن با همسر مرد را نداشته باشد، او به زور به او نزديک نشود. برابر با حقوق دموکراتيک، چنين عملی به عنوان تجاوز به زن و جرم محسوب میشود و... کارگران فعال خدماتی و صنعتی بايد شديدا با اين فرهنگ منحط، که ديواری بين فعاليت کارگری و خصلتها و رفتارهای فردی بالا میبرد، مبارزه کرده و در همين زمين روابط سرمايهداری، سرمشق باورمندان عملی به حقوق دموکراتيک برای کارگران فراگير باشند. بالاخره، در تحول بنيادين جامعهی سرمايهداری به سوسياليسم، انسانهایی پاک و منزه از آسمان به زمين نزول نخواهند کرد. ماتريال انسانی، همين طبقهی کارگر و فعالين کارگری حی و حاضر امروز خواهد بود. مسالهی مهم اين است که چه تعدادی و در چه عمقی کارگران دموکرات در تحول سوسياليستی جامعه شرکت خواهند کرد. اين حرف با عظمتی است که تغيير انقلابی جامعه از يک ساختار سياسی به ساختار سياسی ديگرممکن است لحظهی کوتاه باشد. ولی تحول انقلابی جامعه زمانی بس دراز میطلبد، تا تمام چرک و کثافت و تبعيضات به ارث رسيده از روابط سرمايهداری رفت و رو شود. قيام ۱۳۵۷ ايران عملا يک يا دو روز طول کشيد. يک ساختار حکومتی استبداد سرمايهداری سرنگون شد. يک تحول سياسی رخ داد. ولی، در بُعد دموکراسی يا مردم سالاری طبقهی کارگر ايران، فاقد توشهی فعالين کارگری دموکرات بود. وگرنه، چگونه امکان داشت که جريان مستبد خمينی قانون اساسی سرتا پا ضد مردم سالاری يا ضد دموکراسی را به تصويب مردم در معنای عام و طبقهی کارگر در مفهوم خاص برساند.
دوم، به موازات تلاشهای فردی کارگران عليه خصلتهای عقب افتادهی مرد سالاری و کسب ارزشهای دموکراتيک، فعاليت و مبارزات جمعی کارگران برای تحقق مطالبات دموکراتيک در دستور روز قرار میگيرد. اما، فعاليت و مبارزهی جمعی کارگران برای دموکراسی، گرچه فرايند کل جنبش تحقق دموکراسی را فرا میگيرند، ولی دو عرصه با بسترهای متفاوتند. در عرصهی فعاليت کارگری، محيط کار، ساحت خارج از کارخانهها، کارگاهها و موسسات توليدی و خدماتی و کانون خانوادههای کارگری بسترهای گستردهای برای آموزش، تبليغ و ترويج مطالبات و خواستهای دموکراتيک در اختيار کارگران قرار میدهد. ما امروز شاهديم که اپوزيسيون اصلاح طلب طبقهی سرمايهدار چه در داخل و خارج، دربارهی مردم سالاری کلی گویی میکنند. اوضاع چنان شده که آقای خامنهای جلاد سی ساله با تزوير و ريا از احترام به قانون سخن میگويد. بايد کارگران از همديگر بپرسند و ياد گيرند که منظور آقای خامنهای کدام قانون است؟ آقای عبدالکريم سروش، اين به اصطلاح فيلسوف اسلام شيعه، از تکثرگرایی اسلامی گفتگو میکند. تکثرگرایی مظهری از مفهوم مردم سالاری است. دموکراسی يا مردم سالاری به معنای ارادهی مستقيم انسانهای زمينی است. ايدئولوژی مذهب در معنای عام آگاهی و سامانههای جوامع بشری را نه حاصل پراکسيس انسانهای واقعی، رقيه، رويا، بنفشه، قنبرعلی، جواد، بيژن، شما و من، بلکه نظم و نظام جهان و حقانيت حکومت استبداد جمهوری اسلامی را به خدای موهوم نسبت میدهد. دموکراسی و مذهب دو قطب متضاد و نقيض همديگرند. امروز به يمن انقلاب اطلاعاتی، اگر هر کارگر در محيط کار يا منزلش دستش به کامپيوتر برسد، دستش به بيانيههای حقوق بشر و قانون اساسی جمهوری اسلامی سرمايه و... خواهد رسيد. آن چه باقی میماند، اين است که کارگران بياموزند، نه از توهم مردمی، بلکه از منظر طبقاتی اين متون را مطالعه و نقد کنند و برداشتهای طبقاتی را در اختيار همکاران کارگر زن و مرد ، همسر، خواهر، برادر، پدر ومادر، خويشان و دوستان و آشنايان منتقل کنند.
گرچه فعاليت فردی و جمعی کارگران در عرصهی حقوق دموکراتيک، کنشی پيوسته و تعطيل ناپذير است، ولی در مقاطعی مبارزات جمعی کارگران حول مطالبات دموکراتيک نيازمند رخدادهای اجتماعی گوناگون دارد. برآمد اعتراضات اخير يکی از اين بسترها بوده است. اعتراضات شش ماه گذشته، روحيهی جسارت و رزمندگی معترضين را ثابت کرد. معترضين، که بخش غالب آنها را جوانان خانوادههای کارگری و کارگران بخشهای گوناگون خدمات و صنعت تشکيل میدادند، چقدر توانستند حامل و ناشر خواستها ومطالبات دموکراتيک روشن باشند، سئوال برانگيز است. راديکاليسم جنبش با عيار شعارهایی مانند «ای بيشرف حيا کن، سلطنت را رها کن»، عليه شاه سابق، بيان خشم بود تا بشارت راهگشایی به دموکراسی و لغو بردگی مزدی. شاه حيا کرد و رفت و به جايش خمينی آمد و با غيرت علی چندين هزار زندانی سياسی را، صرفا به اين دليل که مطابق يک اصل از اصول حقوق بشر و حقوق دموکراتيک باور مذهبی نداشتند، کشتند؛ و جسدشان را با بی حرمتی در گودالها انداخته و رويشان را خاک ريختند. جانيان جمهوری اسلامی سرمايه آن قدر در ارتکاب اين جنايت هولناک عجله داشتند که حتی روی اجساد را کاملا خاکريز نکردند. امروز بخشی از همان جانيان ديروز اصلاح طلب شدهاند، تا اسلام عزيز امام (ره) را از گزند انقلاب کارگران نجات دهند. سی سال حکومت اينها، اسلام اينها را برای بخشی از مردم - از طبقات مختلف- بی اعتبار کرده بود. يک گزارشگر تلويزيون میگفت جالب است در فلان کشور اسلامی که حکومتش مذهبی نيست، آدمهای بيشتری نماز میخوانند و به مسجد میروند تا در ايران که حکومت اسلامی است. آری، جريان سبز اسلامی برنامهريزی کرده تا دوباره برای اسلام عزيز امام (ره) آبرو بخرد. به اين دليل، فريادهای «اله اکبر» و «يا حسين ميرحسين» شعارهای وحدت طلبی، تهيجی، اعتراضی و در همان حال شعار وحدت طلبانه با حاکميت سرکوبگر میشود. چرا که واژگان الله اکبر و حسين مورد قبول هر دو طرف است. شعارهای الله اکبر و يا حسين ميرحسين، زير پای انسان زمينی را خالی کرده، شعور و آگاهی را از او میگيرد. او به عوض اين که درب خانهها را کوبيده، همديگر را بر بستر خواستهای زمينی به وحدت طلبی، دفاع از محلات و سازمانيابی محلات فرا خواند، در پژواک اين شعارهای ارتجاعی برای خود وحدتی پيدا میکند.
اما، در حيطهی اعتراضات عمومی، شعار راديکال چيست و جنبش راديکال کدام است؟ من در بالا حقوق و مطالبات دموکراتيک را برشمردم. خوب روشن است که شعارهای رايکال همان حقوق و خواستهای دموکراتيک میباشند. البته اين درست است که به عنوان يک شيوه عمل درست همهی خواستهای دموکراتيک را نمیتوان فرياد کرد و يا در پلاکاردها بالا برد. پس راه حل چيست؟ جواب اين است که حقوق دموکراتيک میتواند هم در قالب تجريد شعار حقوق دموکراتيک يا مردم سالاری- در بيانی موزون- و هم در اعلام شعارهای کليدی حقوق دموکراتيک، برای هويت دادن و ملموس کردن مطالبات دموکراتيک يا مردم سالاری مطرح گردند. پيش از برشمردن چند شعار مردم سالارانه يا دموکراتيک، لازم میدانم که توجه خوانندگان را يک بار ديگر به بحث بالا معطوف کنم. من در بالا استدلال کردم که حق زندگی يا حق حيات چه معنایی داشته و تحققش مستلزم چه ملزوماتی است. اکنون میشود به چند دستهبندی از ارکان حقوق مردم سالاری يا دموکراتيک به مثابه شعارهای راديکال اشاره کرد:
۱- برابری کامل زن و مرد.
۲- آزادیهای بی قيد و شرط (حق بيان، نوشتن، انتشار، تشکل و اعتصاب، حق باور به مذهب يا ناباوری به مذهب.)
۳- حق داشتن شغل يا حق بيکاری مکفی، حق داشتن مسکن، حق بهداشت و درمان و آموزش رايگان. جنبشی که خواستهای راديکال بالا - با رعايت سليقهی انتخاب صحيح- شعارهايش باشد، جنبشی راديکال است. چرا که انگشت روی مطالبات ريشهای انسانها گذاشته است.
ما تا اين جا توضيح داديم که عليرغم تفاوتهای گوناگون و بدون قائل شدن هيچ گونه تبعيض، همهی مردم ايران حق دارند به طور برابر از يک مجموعه حقوق دموکراتيک بهرهمند گردند. ولی، تمام مردم ايران به همهی مطالبات دموکراتيک نياز ندارند. از اين گذشته، حتی جزیی از مردم ايران کمبود خواستهای دموکراتيک ندارند. برای نمونه، رديف حاکمان جمهوری اسلامی سرمايه از راسش بيت آقای خامنهای گرفته تا مجلس خبرگان، شورای نگهبان، شورای مصلت نظام و... چه کمبود مطالبات دموکراتيک دارند؟ البته که ندارند. از اينها بگذريم، خيلی از مردم ايران از نبود دموکراسی رنج میبرند. ولی، مشکلات جامعهی ايران به مطالبات دموکراتيک محدود نمیشود.
مسایل اقتصادی طبقهی کارگر
اکنون از عرصهی خواستها يا مطالبات دموکراتيک پای در حوزهی مسایل و معضلات اقتصادی میگذاريم. آيا اين صحيح است که همانند واژهی «مردم» در بُعد خواستهای دموکراتيک يا مردمی از تشکلات دانشجویی، زنان و مردم سخن بگوئيم؟ جواب، نه خير. بلکه صحيحش اين است که تميز داد تشکلات دانشجویی، زنان و مردم چه پايگاه طبقاتی و چه اهدافی را پيش روی خود گذاشتهاند. «تشکل دانشجويان»، يک انتزاع نادرست از افراد دانشجوست. دانشجو فراطبقاتی نيست. معنای واقعی «تشکل دانشجويان»، يعنی تشکل دانشجويان پيرو سرمايهداری. اگر يک تشکل دانشجویی طرفدار برابری خواهی يا سوسياليستی باشد، بايد هويت جهانبينیاش را صريحا اعلام کند. سوسياليستها يا کمونيستها از بيان جهانبينیشان عار ندارند. نتيجتا، نمیتوان از تشکل صنفی دانشجويان، به عنوان تنها افق دانشجويان سخن گفت. آن جایی که تخم چنين توهم پراکنی پاشيده میشود، هدفش اين است که دانشجويان را در چهارچوب خواستهای صنفی، يا سياستهای طبقات دارا مهار کند. بنابراين، جنبش دانشجویی هم خواستهای صنفی، افق سرمايهداری، يا رفرميستی، و هم افق فراسرمايهداری يا سوسياليستی دارد. گرچه دانشجويان يک موقعيت اجتماعی انتقالی دارند، ولی از يک طرف دانشجويان تحت تاثير موقعيت طبقاتی خانواده - تعلق به خانودهی کارگری، خرده سرمايهداری و يا سرمايهداری- هستند. از سوی ديگر، خارج از و مصون از نفوذ و تاثيرات نظرات و کنشهای اجتماعی و سياسی جامعه نيستند. هم اکنون، در دانشگاههای ايران، ما هم شاهد فعاليت تشکلات دانشجویی هوادار سرمايهداری - از تشکلات دانشجويان طرفدار محافظه کاران گرفته تا تشکلات دانشجويان طرفدار اصلاح طلبان-، و هم بلند شدن پرچم دانشجويان برابری طلب هستيم. بازتاب فرايند کشمشهای مبارزهی طبقاتی جامعه در صحن دانشگاهها و ظهور تشکلات دانشجویی گوناگون با ديدگاههای شفاف طبقاتی، دقيقا حقانيت بحث ما را ثابت میکند. برابر با اين استنتاج، در مقولهی زنان نيز ما میتوانيم از «تشکل زنان اصلاح طلب»(۴) يا تشکل زنان «حامی روابط سرمايهداری» گفتگو کنيم. چرا که به عنوان يک حق دموکراتيک، زنان طبقات دارا حق دارند «تشکل اصلاح طلبی يا رفرميستی سرمايهداری» را تشکيل دهند. ولی واژهی «تشکل زنان»، يک تجريد نادرست است. به اين دليل ساده که چنين تشکلی، زنان طبقهی کارگر و زنان طبقات دارا را درون يک کاسه قرار میدهد. و اين ترفندی بيش نيست. ما نيک میدانيم که در نهايت زنان طبقات دارا میتوانند مطالبات دموکراتيک داشته باشند و نه خواستهای اقتصادی. هر جا، که به نوعی و به درجهای خواست اقتصادی به خواستهای دموکراتيک زنان دارا - زنان خرده سرمايهدار- افزوده شود، اين لايه از زنان، به جزیی از کارکرد سرمايهداری اعتراض دارند - خواهان اصلاحات يا رفرم اقتصادی در روابط سرمايهداريند، و نه کليت آن را زير سئوال میبرند. اعلام «تشکل زنان»، يعنی زير يک چتر قرار دادن زنان کارگر، خرده سرمايه و سرمايهدار، غير از سياهی لشگر شدن زنان کارگر در خدمت اهداف زنان طبقات دارا و ايجاد تفرقه در وحدت طبقهی کارگر سودی ندارد.
بالاخره، بعد از پرداختن به مقولات تشکلهای دانشجویی و زنان به مقولهی مردم و تشکل مردمی میرسيم. در بالا بحث شد که عليرغم وجود تفاوتهای گوناگون بين مردم، همين مردم در يک مجموعه خواستها يا مطالبات دموکراتيک با همديگر برابرند. ولی در حوزهی اقتصادی نمیتوان منافع مردم را همگن يا برابر مشاهده کرد. مردم از طبقات کارگر، خرده سرمايهدار و سرمايهدار تشکيل شدهاند. تعلق هر فرد به يکی از اين طبقات، موقعيتهای اجتماعی متفاوتی را زمينه ساز میشود. بنابراين، نمیتوان همهی مردم را در يک تشکل واحد و فراطبقاتی بهم آورد. هر جا که چنين شعاری، تبليغی و ترويجی راه افتاده است يا بدتر از اين، تشکل مردمی فراطبقاتی تحقق يافته است، نفعش به جيب طبقات دارا و دودش به چشم طبقهی کارگر رفته است. اما، همانند مورد تشکل زنان طبقات دارا، اگر اقشاری يا لايههایی از طبقهی خرده سرمايهدار فشار و تضيقات اقتصادی روابط سرمايهداری را تجربه کنند؛ به سخن ديگر، به جنبههایی از ناهنجاريهای کارکرد روابط سرمايه، و نه کل آن، نقد داشته باشند، از منظر طبقهی کارگر، چنين تشکلی افقش انجام اصلاح يا اصلاحاتی به اين يا آن نارسایی خاص روابط سرمايهداری بوده و نه منتقد کليت روابط سرمايهداری است.
تشکيل دو سازمان «مجاهد خلق» و «فدایی خلق» در دههی ۱۳٤٠، دو نمونه از تشکلات اقشار خرده سرمايه تحت پرچم فراطبقاتی خلق بودند. هر دو تشکل، در ظرفيتشان آشتی طبقاتی را در درون طبقهی کارگر تبليغ و ترويج و کنش کرده و لطماتی به آگاهی و سازمانيابی طبقهی کارگر وارد کردند.
تشکل کارگری
در کنکاش برای تشکل يابی طبقهی کارگر، ابتدا ضرورت دارد اشاره وار به رابطهی توليد سرمايهداری و تشکلات سرمايهداری نگاه کرد. سرمايهداری، به عنوان يک شيوهی توليدی تاريخی، و نه طبيعی، يک شکل جديدی از بهرهکشی يک طبقه از طبقهی ديگر را جايگزين شيوه يا شيوههای بهرهکشی پيشاسرمايهداری کرد.
همسان شيوههای توليدی پيشين، مبتنی بر بهرهکشی يک طبقه از طبقهی ديگر، شيوهی توليد سرمايهداری با تکوينش، جرثومهی نفی و نابودیاش را در بطنش نطفه بست. يا اين گونه بگوئيم شيوهی توليد سرمايهداری از همان بدو پيداییاش طبقهی سرمايهدار و نافیاش طبقهی کارگر را تواما زائيد. سرمايهدار بدون کارگر هستیای ندارد. سرمايه هستیای غير از فرايند دگرديسی نيروی کار زندهی کارگر به کار مرده در اشکال سرمايهی منقول و غير منقول نيست. فرايند روابط سرمايهداری، نه يک هستی دوگانهی هنجار متشکل از طبقهی سرمايهدار و طبقهی کارگر، بلکه دو هستی متضادند. تضاد موقع طبقه کارگر نه تنها متوجه فرايند توليد، ساختار اقتصادی، بلکه کل ساختار روبنایی، سياسی، تشکيلاتی و ايدئولوژيک سرمايهداری است. بنابراين، طبقهی کارگر در مبارزه و براندازی رابطهی توليد سرمايهداری نمیتواند از قالب سازمانيابی حزبی سرمايهداری نسخه برداری کند.
بنا به ماهيت سلطهگرش، سرمايهداری تشکلات سياسی نخبهگرا، يا هرمی را مطلوب اهداف طبقاتیاش میبيند. عموما احزاب نخبهگرای سرمايهداری، تشکلاتی فراگير نيستند که جمعيت قابل ملاحظه، يا احيانا اکثريت کارگران، عضوش بوده باشند. از اين رو، احزاب سرمايهداری با تکيهی صرف به آرای اقليت اعضای حزبشان در انتخابات پيروز نمیشوند. پس، تاکنون راز به قدرت رسيدن طبقهی سرمايهدار در تکيه کردن به کدام نيروها و بهرهگيری از چه مکانيسمهایی فراتر از حزب اقليت کوچکاش بوده است(5):
يکم، برای کسب اکثريت آراء انتخاباتی، طبقهی سرمايهدار بايد آراء اکثريت طبقهی کارگر را کسب کند. برای حصول اين هدف بايد کارگران سياستها و برنامههای احزاب سرمايهداری را بپذيرند. برای احزاب سرمايهداری، يک مکانيسم سنتی کسب آراء کارگران، از طريق اتحاديههای کارگری است. اتحاديهها، تشکلات کارگری در درون ساختار روابط سرمايهداریاند. به روشنی روز آفتابی، گوهر اساسنامهی اتحاديهها می گويد که اتحاديه برای بهبود خواستهای صنفی با سرمايهداران و دولت سرمايهداری- آن چه مشهور به سه جانبه گری است- همکاری میکند.
دوم، در بسياری از کشورها، اکثريت طبقهی کارگر در اتحاديهها گرد نيامدهاند. در کشوری مانند ايران، اصلا طبقهی کارگر از حق تشکل، در معنای عام، محروم است. بنابراين، اتحاديه تنها يک بستر سوق دادن کارگران به سياستهای روابط سرمايهداری است. جزء مکمل نفوذ آرا و نظرات و سياستهای طبقهی سرمايهدار در درون طبقهی کارگر، کارکرد مکانيسمهای گوناگون روبنایی روابط سرمايهداری از مذهب و فرهنگ گرفته تا دستگاههای متنوع مدنی و حکومتی را شامل میگردد. سرمايهداری تمام امکانات رسانههای جمعی را در اختيار داشته و با استفاده از اين ابزارهای مراوده، هم برای تبليغ و ترويج سياستهای اقتصادی، و هم از هر فرصتی برای تخطئه و بدنام کردن آرمان رهایی طبقهی کارگر استفاده میکند. همهی اين امکانات، راهکارها و کارکردها، مستقيم و غيرمستقيم در خدمت احزاب سرمايهداری قرار دارند.
سوم، روبنای جامعهی سرمايهداری مبتنی بر جهان بينی سرمايهداری است. فلسفهی تفکر سرمايهداری میآموزد، عرصهی هنرمند هنر، اقتصاددان اقتصاد، سياستمدار سياست و... است. نبايد هيچ کدام از عاملين هر يک از اين عرصهها در عرصهی ديگر وارد شود. آحاد انسانها از مدرسه تا دانشگاه با رنگ و بوی جهان بينی سرمايهداری آغشته شده و بعد با همين پيش زمينهی جهان بينی پای در مراودات اجتماعی میگذارند. وجدان علمی جایی در صحن دانشگاهها ندارد. اگر دانشگاهيان معدودی را کنار بگذاريم، دانشگاهها لانهی پرورش ارتجاعیترين محققين، متفکرين و رهنمود دهندگان نظريههای سرمايهداریاند.
چهارم، در کنار احزاب سياسی، طبقهی سرمايهدار انواع مختلف نهادهای علنی، اختصاصی يا پنهانی (فراماسيون) را در شکل باشگاهها، محافل، مجامع، موسسات گوناگون، و اغلب با ظاهر غيرسياسی تشکيل میدهد. ولی، بنا به تناقضات ذاتی کارکرد سرمايه، طبقهی سرمايهدار، گذشته از تمام تشکلات رنگارنگ سياسی، و به ظاهر غير سياسی، آشکار و پنهان، برای تمکين قهری کارگران از دستگاههای جاسوسی و ابزار سرکوب استفاده میکند.
شما میتوايند اين تصوير کلی ارگانهای سياسی را در سيمای دولتهای به اصطلاح سکولار و يا دولتهای استبداد سکولار و يا نمونهی استبداد مذهبی سرمايهداری ايران مشاهده کنيد. اما، با همهی ابعاد و گستردگی ارگانهای مستقيم و غير مستقيم در خدمت احزاب سياسی سرمايهداری، بايد اذعان کرد که سياستهای مهم و گرهی طبقهی سرمايهدار نه در کنگرهها، کميتهها يا سالنهای احزاب اين طبقه، بلکه پشت درهای بسته توسط چندين کلان سرمايهدار، يا نمايندگان آنها در هيات چندين مدير کل بحث و تصميم گيری میشود(۶). در همين حکومت خدایی ايران خودمان، تصميمات گرهی نه در مجلس خبرگان، شورای مصلحت نظام، شورای نگهبان، مجلس شورای اسلامی و...، بلکه در نشستهای آقای خامنهای با چند نفر از افراد متنفذ اتخاذ میشود.
کوتاه اين که، طبقهی سرمايهدار يک طبقهی حداقل نازل را در جامعهی سرمايهداری تشکيل میدهد. توان و قدرت تشکل سياسی خلص اين طبقه محدود است. اما، آن چه اين طبقهی اقليت ناچيز با احزاب محدودش را به يک قدرت هيولایی تبديل میکند، طبقهی سرمايهدار از تمام امکانات روبنایی برای پيشبرد سياستها و عجين کردن اهدافش در درون طبقهی کارگر سود میجويد. و نه تنها اين، بلکه از حربههای کثيف مانند رشوه دادن و خريدن فعالين کارگری، بدنام کردن، زندانی کردن تا سرکوب اعتراضات کارگری استفاده میکند. ولی، درمقابل اين همه نقطه قوتهای سياسی طبقهی سرمايهدار، نبايد ضعفهايش را ناديده گرفت. اساس و پايهی ضعف طبقهی سرمايهدار در ذات کارکرد سرمايه، در مصادره کردن ارزش اضافی طبقهی کارگر، يا انباشت سرمايه، هرج و مرج توليد و فرو رفتنش در بحرانهای زلزلهوار سرمايهداری است. سرمايه برای عقلایی کردن فرايند توليد و برون رفت از بحرانها، مجبور است به شرائط کار و زيست کل طبقهی کارگر، کارگران صنعتی و خدمات، حمله کرده و دشمنی و مبارزهی کارگر فراگير را عليه خود برانگيزد. بنابراين، قدرت سياسی و تشکلات سياسی طبقهی سرمايهداری، بنا به ماهيت روابط سرمايهداری، ضعف و تفرقه را در بطنش میپرورد.
در بالا گفته شد که احزاب سياسی سرمايهداری، اندام وارههایی هرمی يا نخبهگرا دارند. اين گونه سازمان يابی احزاب سياسی طبقات سرمايهداری موافق با ماهيت روابط توليد سرمايهداری است. آيا اشکال و تنوع تشکلات طبقهی سرمايهدار، و مشخصا احزاب سياسی هرمی، يا نخبهگرا مناسب تشکليابی طبقهی کارگر هست؟ يا اين که طبقهی کارگر، به مثابه طبقهای در مقابل طبقهی سرمايهدار بايد نوع مناسب تشکل طبقاتیاش را سامان دهد.
تشکل سياسی-طبقاتی طبقهی کارگر، يک تشکل سراسری يکپارچهی ضد سرمايهداری است. اين تشکل سراسری به لحاظ کثرت، يا کمی، پايه و بنياد تحول کيفی عظيمی را زمينه ساز میگردد. بهم آمدن چند نفر، نه صرفا جمع کمی و جمع کيفی چند نفر است، بلکه به موازات افزايش کمی، بهم آمدن چند کيفيت جدا از هم، زمينه ساز ارتقای کيفيت جمع میگردد.
تقسيمات درونی شرائط کار و زيست و تشکل يکپارچهی طبقهی کارگر
کارگران بخش خدمات
جدا از کارگران بيکار، کارگران در دو حوزهی توليدات صنعتی و خدماتی اشتغال دارند. اين دومی، يعنی حوزهی خدمات به دو بخش کارگران خدمات درون کارگاههای توليدی و بخش خدمات در منازل کارگری تقسيم میشوند. تا اواخر دههی ۱۹۷٠، اکثريت کارگران، بيرون از منزل در حوزهی توليدات صنعتی شاغل بودند. ولی از برههی اخير، بتدريج با عقلایی کردن فرايند توليد، کارگران بخش خدمات بيرون از منازل کارگری، اکثريت و کارگران صنعتی بخش اقليت فرايند توليد را تشکيل دادند. هم اکنون در ايران، حوزهی خدمات- بيرون از منازل کارگری- با چهل و هفت درصد، از کل نيروی کار شاغل، در مقابل چهل و يک درصد در حوزهی صنعتی، بخش اکثريت کارگران فرايند توليد اجتماعی ايران را تشکيل میدهند. همچنين شايات توجه است که از کل جمعيت کشور برابر با شصت و شش و نيم ميليون نفر، حداقل پنجاه ميليون نفر طبقهی کارگر با خانوادههايشان را شامل میشوند. از شانزدهم و نيم ميليون نفر از جمعيت باقی ماندهی ايران، اکثريت غالب را بخش خرده سرمايه و درصد ناچيزی را طبقهی سرمايهدار تشکيل میدهد. بايد اين نکته را تاکيد کرد که بخش قابل ملاحظهای از اقشار خرده سرمايه (خرده بورژوازی) موقعيت اقتصادی مشابه طبقهی کارگر را دارند. تنها لايهی بالای اقشار خرده سرمايهداری موقعيت اقتصادیشان را با سلطهی اقتصادی طبقهی سرمايهدار همسو میبينند.
متاسفانه، وحدت طبقهی کارگر با جمعيت عظيمش، مشکل از بخشهای صنعت و خدمات، از دو سو، از يک بدفهمی دردناک رنج میبرد. بخش خدمات اساسا به دليل رخنهی سياست های تفرقه افکنانهی ديرينهی طبقهی سرمايهدار خود را بخشی از طبقهی کارگر نمیشناسد. اين صحيح است که در مرحلهی رشد بدوی سرمايهداری ايران، کار يدی يا دستی نياز آن روزی فرايند توليد صنعتی را تامين میکرد. ولی صنعت ايران، به نسبت دورهی اول رشد سرمايهداری ايران، گامهای جهشوار برداشته است. امروز، کار يدی، فنی و فکری چهرهی فرايند توليد صنعتی را ترسيم میکند. اگر در گذشته شرایط عمومی بخش صنعتی با کار سخت، جانکاه و خطرناک شناخته میشد. امروز، رشد نيروهای مولده، سيمای زمخت بسياری از شرایط آن زمان را متحول کرده است. در آن روزهای دور، سياهی نوشتن چند کلمه کارگر را از مشقت کارگاه نجات داده، راهی دنيای تميز و عاری از سختی دفتر کارگاه و کارخانه میکرد و برايش لقب ممتاز کارمند! میخريد. امروز، کم نيستند کارگران بخش صنعتی که بالاتر از ديپلم کاردانی تحصيلات کارشناسی دارند. اگر روزگاری سطح دستمزد بهتر يک عامل مهم تفرقه بين معلم و کارگر اداری -کارمند- از يک طرف و کارگر کارگاه از سوی ديگر بود؛ امروز جزیی از کارگران بخش خدمات دستمزدهایی پائينتر از کارگران صنعتی دريافت میکنند. پس معضل جدایی کارگران خدمات از کارگران صنعتی چه علتی دارد؟ شايد بخش خدمات برای جامعهی ايران يک قانونبندی روابط توليدی قائل نيست. بخش خدمات جامعه را طبقاتی نمیبيند. اگر چنين باشد، بخش خدمات آدمها را بسان انسانهایی فيزيکی مشاهده میکند که هر کس در جنگل زندگی برای زنده ماندن به قدرت و توان فردی چنگ انداخته است. پس چگونه است که امروز مبارز خيابان به مبارزان ديگر فرياد میزند، نترسيد، نترسيد ما همه باهم هستيم. آری اين حميت وحدت طلبی از آن زمان در جينهای ما خانه کرد، که اجداد پيشينهی ما، يعنی نيمه ميمونها يا نيمه انسانها، صدها هزار سال پيش بهم آمدند، با هم حرکت کرده، با هم در جستجوی قوتشان شدند.
اگر در شلوغی خيابانی يا چهارراهی آدمها همديگر را هل داده و تنه میزنند و ضعيفها و کودکان زيردست و پای بزرگترها و قویترها له میشوند، از ذات نکوهيدهی آدمها نيست. مشکل اين نگرش انفرادگرا اين است که متوجه نيست تنه زدن و هل دادن در شلوغی خيابان يا چهارراهی نه قانون طبيعی شهر، بلکه مولود مشکلات بد شهرسازی و ادارهی آن است. شايد بخش خدمات، کارگران صنعتی را در سيمای جزیی از طبقهای با انداموارهای زنده نمیبيند که تمام سرمايهی منقول و غير منقلول جامعهی سرمايهداری محصول کار، يدی، فنی و فکری اوست، بلکه خود را از منظر طبقاتی نمیبيند، و کارگر صنعتی را هم در هيات اين کارگر يا آن کارگر صنعتی با اين ضعف و يا آن کمبود اجتماعی عيار میزند. اگر او اين چنين فکر میکند، پر اشتباه میکند. مگر خودش عاری از ضعفها و کمبودهاست؟
بخش خدمات، متاسفانه عليرغم اين که امروز اکثريت مزدبگيران ايران را تشکيل میدهد، هنوز از سرگيجهی تزريق آمپول توهمات «کارمندی و طبقهی متوسط» به هوش نيامده است. بخش خدمات درک نمیکند که آنها در جامعهی طبقاتی، مشکل از دو طبقهی اصلی، «طبقهی کارگر، طبقهی سرمايهدار» و اقشار بينابينی خرده سرمايه نفس میکشند. و زير آسمان روابط سرمايهداری، آنها بخش اکثريت طبقهی کارگر ايران را تشکيل داده، و همانند کارگران بخش صنعتی جزیی از نيروی کار فرايند توليد اجتماعی را تشکيل میدهند. اگر بخش خدمات ستم، بهرهکشی، فقر و فلاکت، بيکاری، بی افقی و... سرمايه را تجربه میکند، راهی غيراز پيوستن به کارگران بخش صنعتی ندارد؟ برای بخش خدمات، عدم درک تعلق طبقاتی گران تمام شده و هنوز بايد تاوان بيشتر و بيشتر ندانم کاریهايشان را بپردازند. بخش خدمات بايد به سادگی اين واقعيت را بپذيرد که در تمام کشورهای صنعتی موضوع و جايگاه بخش خدمات، به مثابه جزیی از طبقهی کارگر حل شده است. در اين کشورها، بخش خدمات از کارگران ادارات تا معلمين و پرستاران و... در اتحاديههای کارگری متشکلند و نه در اتحاديهی سرمايهداران. بالاخره، اين نکته را نيز اضافه کنم: فرايند توليد سرمايهداری دو سبد از توليدات مصرفی را توليد میکند. يکم: توليد وسائل مصرفی لوکس برای طبقهی سرمايهدار. دوم: توليد وسائل مصرفی برای طبقهی کارگر. داشتن اتومبيل(۷)، منزل با وسائل و تجهيزات مناسب، از فرش گرفته تا مبل، يخچال، تلويزيون پلاسما، کامپيوتر،غذا گرمکن ماکرو ويو، اجاق گاز، ميز و صندلی و تخت خواب، حمام گرم، توالت بهداشتی و...؛ همچنين هفتهای يک روز در بيرون غذا خوردن و مسافرت تابستاتی به کنار دريا رفتن، حق هر شهروند ايرانی است. برای يک کارگر خدماتی يا صنعتی داشتن امکانات بالا نه يک استثنا، بلکه بايد يک قاعده باشد. جامعهی سرمايهداری ايران همهی سبد مصرفی بالا را نه برای طبقهی سرمايهدار، بلکه برای مصارف طبقهی کارگر مشکل از بخش خدمات و صنعتی توليد میکند. دسترسی به اين امکانات زندگی، هيچ کارگری را از طبقهی کارگر به طبقهی متوسط يا خرده سرمايهدار بالاتر نمیکشد. اما، اين که طبقهی سرمايهدار مزدی يا حقوقی معادل اين نيازها را به کارگران میدهد يا نمیدهد، نه مشکل عدم رشد نيروهای مولده در ايران، بلکه مسالهی اساسی به سمبهی پر زور طبقهی کارگر يا طبقهی سرمايه دار بستگی دارد. اگر يک کارگر صنعتی يا خدماتی امکانات بالا را داشته باشد، بايد اين باور را نيز برای خود پرورش دهد که چنين امکاناتی حق او و حق تمام کارگران است- نه اين که بخت يارش بوده است.
بخش کارگران صنعتی
جزء ديگر وجود عدم وحدت يا دوپارهگی در پيکرهی طبقهی کارگر متوجه کارگران صنعتی است. اين رهنمود خوبی است که اگر فردی به تو نزديک نمیشود، شما تلاش کنيد به او نزديک شويد. تاکنون، بخش صنعتی پرچمدار و تجلی مبارزهی طبقهی کارگر عليه بردگی مزدی، منادی «کارگران جهان متحد شويد»، بوده است. امروز، کارگران بخش صنعتی به پشتوانهی غنی وحدت خواهی گذشتهشان بايد دست وحدت طلبی را به سوی کارگران بخش خدمات دراز کرده و بر روی گرداب تفرقه پل وحدت بسازند؟ کارگران بخش صنعتی نبايد پيکرهی واحد طبقهی کارگر را فقط در بدنهی خود جستجو کنند. گرچه، عليرغم آب رفتنشان به نسبت افزايش درصد کارگران بخش خدمات، هنوز کارگران بخش صنعتی شريانهای اقتصادی فرايند توليد ايران را در چنگ دارند؛ ولی، بخش خدمات نيز از چنين اهرمهای گرهی بی بضاعت نيست. در اين جا به دو نمونه اشاره میکنم:
يکم، امروز رانندگان حمل و نقل، به مثابه جزیی از بخش خدمات، در همهی کشورها و از جمله ايران، يکی از شريانهای اصلی فرايند توليد اجتماعی را در اختيار دارند. بی اغراق، اعتصاب سراسری و يک هفتهای رانندگان اين توانایی را دارد که کل فرايند اقتصادی را فلج کند.
دوم، کارگران معلم يک ارتش عظيم بخش خدمات را تشکيل میدهند. فراتر ازاين، ارتش دهها برابر توانایی چندیشان محصلان را، به مانند يک نيروی، بالقوه، در کنار خود دارند و اکثريت غالب اين محصلين به خانوادهها ی کارگری تعلق دارند. فرض بهم آمدن کارگران معلم و تبليغ، ترويج و اشاعهی خواستهای سياسی طبقاتیشان در درون دانشآموزان و از طريق آنان انتقالشان به درون خانوادههای کارگری جمهوری اسلامی سرمايه را با چالش جدی روبرو خواهد کرد.
آيا، وحدت کارگران بخش خدمات و صنعتی ممکن است؟ آری. آسان است؟ با واقع گرایی میگويم نه خير، کار میبرد. مگر خود بخش صنعتی متحد و خالی از پاره پارگی است؟
مراکز ثقل تشکل و سازمان يابی طبقهی کارگر
تاکنون، سازمانيابی و وحدت طبقات کارگر جهان، در بهم آمدن و سازمان يافتن کارگران شاغل در محل کار تعريف میشده است. اين که فرايند توليد پايهی مادی هستی سرمايه را رقم میزند و ميدان اصلی کشمش طبقاتی بين کار و سرمايه فرايند توليد است، در اين حقيقت شکی نيست. ولی ميدان مبارزه را به درون فرايند توليد محدود کردن، آگاهانه يا ناآگانه اين تصور نادرست را به کارگر القا میکند که گويا کارگر از عرصهی ناخشنود کار و مکيده شدن شيرهی جانش در فرايند توليد به ساحت آرامش خارج از موسسهی توليدی پای میگذارد. آن جا مشکلات است و اين جا فارغ از مشقات. او درون کارگاه، کارخانه و موسسه مطالباتی دارد و برای آنها میرزمد. گويا اين که او در همان پای درب خروجی موسسهی توليدی کوله بار سنگين سختیها، بی حقوقیها و مطالباتش را زمين گذاشته، مشتی به سينهاش کوبيده، نفسی راحت میکشد، و سپس در دنيای آزاد و بری از هر مشکل و مطالبهای قدم میگذارد. آيا چنين تصويری وصف واقعيت زندگی برون از فرايند توليد کارگر است؟ جواب، نه خير. کارگر، در خارج از موسسهی توليدی نيز بايد برای کسب دو مجموعه خواستها و مطالبات «اقتصادی - طبقاتی» و «دموکراتيک» مبارزه کند:
يکم، مطابق مصوبهی شورای عالی کار در سال ۱۳٨٨، خط فقر برای دستمزد يا حقوق ماهانه برابر با هشتصد و پنجاه هزار تومان و حداقل دستمزد ماهانه معادل دویست و هفتاد هزار تومان تعيين گرديده است. با رعايت ارقام بالا، عموما دستمزد يا حقوق کارگران نه تنها زير خط فقر، بلکه بدتر از آن به پائينتر از حداقل دستمزد سقوط میکنند. سرمايهدار دستمزد کارگر را نه با احتساب هزينهی غذای گرم، بلکه معادل مواد غذایی اوليه- خام يا نه پخته- تعيين میکند. با گرانی سرسامآور کالاهای مصرفی و دستمزدهای وحشتناک پائين، کارگر مجرد يا متاهل نمیتواند غذای گرم در رستوران خورده و از زحمت تهيه، پخت غذا و نظافت خلاص شود. با اين دستمزدها يا حقوق فقيرانه، بسياری از کارگران يا همسرانشان برای خريد مواد اوليهی خوراکی ارزان، و البته با کيفيت بد، بايد مغازهها و فروشگاهها را بگردند. سپس، کارگر زن يا مرد و يا همسر کارگر مرد، مجانا با صرف نيرو و هزينه کردن آب و برق و گاز غذا را بپزد. به سادگی میتوان دريافت که مشکلات گوناگون کارگر در درون موسسهی توليدی بازتابش را در خارج از فرايند توليد، در مشکلات زيست و بازسازی نيروی کارش، منعکس میکند. آن جا در فرايند توليد، جسم و جان کارگر افسرده و داغان میشود. اين جا خارج از عرصهی توليد مشکلات کارگر و خانوادهاش گوژ بالای گوژ میشوند. کارگر مجرد، در خارج از فرايند توليد، با مشکلات و هزينههای کمرشکن تهيهی مسکن، کرايهی خانه، مواد غذایی، لباس و پوشاک، هزينهی برق و سوخت، دوا و درمان، کمک به پدر و مادر، قوم و خويش و... گرفتار میشود. اما، برای کارگر متاهل اين مشکلات چندين برابر میگردد. گذشته از وسعت مشکلات درون منزل، محلات کارگری خالی از مشکلات نيستند. بالاخره، به تمام اين مشکلات گوناگون محلات کارگری، بايد فقدان حقوق دموکراتيک را نيز اضافه کرد. بنابراين، نبرد درون کارخانه در ادامهاش برای تامين يک آشيانهی انسانی در خارج از کارخانه، به درون خانهها و محلات کارگری کشيده میشود. کارگر يا خانوادهی کارگری، جدا از کارگران و معضلات آنها، در خانهای منزوی گرفتار مشکلات شخصی نيستند. آنها در محلات کارگری زندگی میکنند و مشکلات آنها معضلات محلات کارگری و غلبه بر آنها، وظيفهی کارگران محلات است.
سازمان يابی محلات کارگری
از منظر کارگر، کارگاه، موسسه و کارخانه، همانند يک انداموارهی زنده است که سوخت و ساز درونیاش را داراست. اين اندامواره همچون ارگان انسان ممکن است دچار افسردگی، اختلال يا فلج گرديده و يا سرزنده و پويا باشد. کارگاه، موسسه و کارخانه بستر مبارزهی کارگران برای کسب مطالبات دموکراتيک، اقتصادی و طبقاتی است. در فرايند مبارزات گوناگون درون موسسات توليدی، کارگران متشکل شده، آگاهی طبقاتی کسب میکنند؛ و در سطحی متعالی تشکل و آگاهی آنها میتواند در برآمدهای انقلابی به ظهور شوراهای(٨) کارگری، به مثابه ارگانهای ادارهی فرايند توليد و توزيع جامعه، رهنمون شود. ولی کارگاه، موسسه و کارخانه، با تمام خصلتهايش تنها انداموارهی طبقهی کارگر نيست. چرا که اگر نيمی از زندگی کارگر در فرايند توليد بهم آمده، چگونه میشود که، نيمهی دوم زندگیاش در محلات کارگری از خصلت يک انداموارهی زنده تهی باشد؟ آری، محلات کارگری نيز همچون فرايند توليد انداموارههای زنده ای را تشکيل میدهند. واژهی «محله» معادل کلمهی «کمون» Commune (9) لاتين يا «کميونيتی»Community زبان انگليسی را افاده میکند. محله، مشابه کمون، خصلت همبستگی، همدردی و همياری و حميت در بين اهالی محله را به ذهن متبادر میکند. مشکلات خانوادهها و برون رفت از آنها مسایل محله است. همانند انداموارههای درون موسسات توليدی، محلات کارگری میتوانند بستر بهم آمدن، بسيج اعتراض و کمپين، و در سطحی والا، به شکوفا شدن شوراهای محلات در برآمدهای انقلابی متحول شوند. شوراهای محلات، مکمل و عکس برگردان شوراهای موسسات توليدیاند. هر محلهی کارگری صرفا به کانون کنشهای اهالی کارگر آن محله محدود نمیشود. کارگران محلات، در ظرفيت دوست، خانواده، فاميل نسبی يا سببی با کارگران محلات ديگر، در محدودهی شهری يا شهرهای ديگر با همديگر تماس گرفته و از همديگر ديدن میکنند. محلات کارگری، همچون «شريان ارتباطاتی» در پهنهی ايران، اين توانایی بالقوه را دارند که کارگران را بهم پيوند داده و ناقل مبارزات، رويدادها و اتفاقات آنها شوند. محلات کارگری قادرند به عنوان محملی برای ابزار ارتباطات جمعی کارا، نقش مهمی در شکستن ديوار سانسور رويدادها، اتفاقات، مبارزات کارگری ايفا کنند.
عرصهی فرا موسسات توليدی و محلات کارگری
در کنار موسسات توليدی و محلات کارگری، دو کانون اصلی مبارزه و سازمانيابی طبقهی کارگر، شايسته است به گسترهی جامعه، ملاعام، اشاره کرد. دو انداموارهی طبقهی کارگر در موسسات توليدی و محلات کارگری بلافصل به همديگر نمیپيوندند. گرچه جامعه، يا ملاعام، در برگيرندهی کل کنشهای طبقات اجتماعی است؛ ولی در معنای خاص، گسترهی ارضی، بين موسسات توليدی و محلات کارگری، پلی است بين اين دو. عرصهی اجتماع، ملاعام، محل کنش، تداخل، تعارض و ارائهی راه حلهای طبقاتی است. بستر عمومی جامعه، يا ملاعام، هم محملی برای گسترش و کسب همبستگی با مبارزات درون موسسات توليدی و محلات کارگری است، و هم عرصهی خواستهای گوناگون دموکراتيک و اجتماعی است. طبقهی کارگر به مثابه مبارز پيگير خواستهای دموکراتيک و مسایل متنوع ديگر اجتماعی، نظير مبارزه برای حفظ محيط زيست و...، در صف مستقل برای تحقق همهی اين مطالبات مبارزه میکند.
نارسایی های سنت سازمان يابی تاکنونی طبقهی کارگر
تجربهی انترناسيونال اول در سازمانيابی يکپارچهی کارگران شاغل يک نوآوری بوده است. متاسفانه، جنبشهای کارگری بعدی، نه تنها کمبود يک بُعدی تجربهی انترناسيونال اول را در ناديده گرفتن تشکلات محلات کارگری جبران نکردند، بلکه يک چرخش پسگرای دوشقه کردن سازمانيابی کارگران شاغل را به جنبش کارگری تحميل کردند. برابر با اين نگرش، در کنار يک تشکل نخبهگرا، سازمان سياسی انقلابيون حرفهای، فعاليت بدنهی کارگری -بيرون از حوزهی خدمات منازل کارگری- را به گردآمدن در اتحاديههای کارگری حول خواستهای اقتصادی تقليل دادند. در حزب بلشويک به رهبری لنين، اين گونه از راهکار سازمانيابی دوشقهای طبقهی کارگر به اوج کمالش رسيد. سپس، اين شيوهی سازمانيابی، به عنوان يک سنت و شيوهی بلامنازع سازمانيابی طبقهی کارگر تثبيت گرديد. اين ديدگاه سازمانيابی دوگانهی کارگران، يعنی تشکل سياسی انقلابيون حرفهای از يک طرف و بهم آمدن کارگران فراگير حول مبارزهی اقتصادی، گوهرش را از رخداد انقلاب کبير فرانسه اخذ کرد(10).
متاسفانه و هزار افسوس، با سلطهی نگرش دو تشکيلاتی در حوزهی درون کارخانهها، تاکنون نيرو و ظرفيت مبارزاتی ساکنان محلات کارگری، و در راس آنها زنان کارگر خانگی، ناديده گرفته شده است. زنان از بدو پيدايش روابط سرمايهداری، جزیی از پيکرهی طبقهی کارگر را هم در فرايند توليد و هم به عنوان کارگران خدمات در «حوزهی خدمات منزل» تشکيل دادهاند. زنان طبقهی کارگر، در معنای عام، يعنی زنان کارگر شاغل و زنان حوزهی خدمات منزل، هم در اعتراضات و مبارزات کارگری و هم در برآمدهای اجتماعی به عنوان نيمی از طبقهی کارگر شرکت کرده و شجاعانه جنگيدهاند.
تاريخ گذشتهی طبقهی کارگر، بيان سرگذشت کارگران نرين، و نه مادگين-نرين، بوده است. آن جا که مبحث زنان کارگر -تنها در حوزهی فرايند توليد- مطرح شده، فراتر از حاشيه، جايگاهی برابر با مردان کارگر را اشغال نکرده است. مطالبات جنبش کارگری چارتيستها، از جمله حق رای، و ادامهاش در دههی شصت قرن نوزده، مردمحور بوده است. حق رای برای مردان کارگرمطالبه میشد، ولی نه برای زنان و مردان کارگر. در انگلستان، مبارزهی طولانی زنان طبقات دارا برای کسب حقوق زنان - در حقيقت زنان دارا-، از جمله حق رای در سال ۱٩۲٨ميوه داد.
جمع بندی
۱ـ بنا به واقعيت ضد کارگری و ضد مردم سالاری يا ضد دموکراتيک حاکميت ايدئولوژی اسلامی سرمايه، طبقهی کارگر بايستی در راستای رهاییاش از يوغ بردگی مزدی، همزمان در هر دو صف مطالبات دموکراتيک- اجتماعی و ضد سرمايهداری مبارزه کند. طبقهی کارگر بايد راهکار اپوزيسيون طبقهی سرمايهدار را در کاناليزه کردن جنبش اجتماعی به خواستهای محدود دموکراتيک افشا کند. اين صحيح است که طبقهی کارگر، بيش از هر طبقهای، از جاری شدن دموکراسی سود میبرد. ولی، اين نيز نادرست خواهد بود که طبقهی کارگر افقش را به دموکراسی و اهداف اپوزيسيون سرمايهداری محدود کرده و به قلب سرمايه حمله نکند. لغو روابط سرمايهداری اساس، پايه و قطبنمای جنبش طبقهی کارگر را تشکيل میدهد. برای اپوزيسيون سرمايهداری کسب درجهای از دموکراسی هدف غایی مینمايد. در مقابل، برای طبقهی کارگر، دموکراسی يک ابزار در خدمت مبارزهی ضد سرمايهداری است. ولی مبارزه برای تحقق هر وجهی از اين آلت و ابزار تاجایی موجه خواهد بود که هنوز توازن نيرو برای سرنگونی سرمايه تامين نشده است. از اين رو، رشد و تکامل مبارزهی ضد سرمايهداری، دموکراسی را نه با فرمان، بلکه با عمل، پراتيک و کنش طبقهی کارگر پياده خواهد کرد.
۲ـ طبقهی کارگر از دو بخش کارگران خدمات و کارگران صنعتی تشکيل شده است.
۱ـ۲ حوزهی خدمات به دوبخش فرعی کارگران شاغل در موسسات خدماتی بيرون از منازل کارگری، و زنان، خواهران و مادران کارگر خدماتی در منازل کارگران تقسيم میشود.
۲ـ۲ بخش کارگران خدمات شاغل، از نقطه نظر تعلق طبقاتی به طبقهی کارگر، ديدگاهی پس افتاده دارند. در کشورهای صنعتی، کارگران خدماتی- اداری، دفتری، معلمان، بهيارن، پرستاران و...- جزیی از طبقهی کارگر را میسازند و در اتحاديههای کارگری متشکل شدهاند. با اين وصف، معلوم نيست که آيا کارگران بخش خدمات ايران از اين واقعيت انکارناپذير تعلق بخش خدمات به طبقهی کارگر مطلع نيستند؟ يا اين که سموم افکار طبقهی سرمايهدار ايران در کارگران بخش خدمات آن چنان نشت کرده که توان تعقل و منطق را در آنها فلج کرده است.
۳ـ۲ بر پايهی استدلال بالا، مقولهی «کارگران زن خدمات در منازل کارگری»، و استنتاجات طبقاتی برگرفته از اين برای کارگران خدمات محلی از اعراب(۱۱) ندارد.
۳ـ سازمانيابی طبقهی کارگر. اساس سازمانيابی طبقهی کارگر از تقابل و ضديت کار و سرمايه نشات میگيرد.
۱ـ۳ طبقهی کارگر در دو حوزهی فرايند توليد صنعتی و خدماتی کار میکند.
۲ـ۳ بخش کارگران خدمات از دو بخش فرعی تشکيل شده است. يکم، کارگران شاغل در خدمات موسسات توليدی. دوم، زنان (همسر، مادر و خواهر کارگر مرد) در خدمات منازل کارگری.
۳ـ۳ کارگران در کارگاهها، کارخانهها و موسسات توليدی صنعتی و خدماتی کار کرده و در محلات کارگری زندگی میکنند. به سخن ديگر مکان شرایط کار و شرایط زيست کارگران از همديگر جدايند. ولی اين جدایی و تفاوت در دو شرایط کار و زيست، فقط به همين بُعد مکانی محدود گرديده، و همچنان وحدت بُعد «مبارزاتی و تشکليابی» در هر دو عرصه حفظ میشود. از نظر ما ظرف مطلوب سازمانيابی «وحدت مبارزاتی و تشکليابی» در دو مکان کار و زيست کارگران، تشکل ضد سرمايهداری يکپارچه و سراسری کارگران است.
۴ـ۳ کارگران در موسسات توليدی صنعتی و خدماتی- بيرون از و درون منازل کارگری- کار کرده و در محلات کارگری زندگی میکنند. هم شرایط کار کارگران و هم محلات زيست کارگران، هر دو همچون انداموارههای زنده ای محسوب میشوند. اين ديدگاه نادرستی است که تشکل کارگران را تنها در بُعد موسسات توليدی و خدماتی میبيند. چنين نگرشی ناآگاهانه محلات کارگری را يک هستی مکانيکی، تهی از کنش مشاهده میکند تا يک اندامواره و ارگان زنده. در تقابل با اين ديدگاه نادرست، محلات کارگری بی هيچ شک و شبهای انداموارههای زندهاند. بنابراين، کارگران بايد در هر دو مکان شرایط کار و شرایط زيست يا محلات متشکل شوند. و سخن آخر، در برآمد اجتماعی و انقلاب کارگری، هم شرایط کار و هم زيست، يا محلات کارگری، زمينه ساز عروج شوراهای کارگريند.
۴ـ کارکرد سرمايهداری ايران مبتنی بر کار ارزان، همراه با شرایط استثتمار وحشيانه، حقوق دموکراتيک را بر طبقهی کارگر ايران تحميل کرده است. گذشته از طبقهی کارگر، هم چنين لايهی پائين خرده سرمايهداری از فقدان دموکراسی يا مردم سالاری رنج میبرد. بنابراين، مبارزهی طبقهی کارگر برای کسب دموکراسی، خواستی فراطبقاتی است. اما، برخلاف معترضين دموکرات يا مردم سالار درون طبقات سرمايهدار، اين تنها طبقهی کارگر است که بايد در همان آن برای مطالبات اقتصادی و لغو بردگی مزدی بجنگد. از خرداد ۱۳٨٨تا به امروز، عرصهی اجتماع بستر کنش اعتراضات مردم فراگير بوده است. ولی اين مردم معترض انسانهای فراطبقاتی نبوده و نيستند. اکثريت غالب شرکت کنندگان اين اعتراضات را کارگران و جوانان خانوادههای کارگری تشکيل میدهند. معترضين شرکت کننده از طبقات دارا اقليت نازلی بيش نبودهاند.
گرچه اعتراضات، مبارزات و حماسه آفرينی برآمد نوين، رنگ سياسی داشته است؛ ولی اين اعتراضات مطلقا يک جنبش سياسی صرف و تهی از پايهی اقتصادی نبوده است، بلکه بحران جمهوری اسلامی سرمايه، بحرانی اقتصادی و سياسی است. ريشههای اين بحران دوگانه در کارکرد سرمايهداری ايران بر اساس کار ارزان قرار دارد. استبداد ايدئولوژی مذهب، يا فقدان حقوق دموکراتيک ، تامين تداوم شرایط کار ارزان، يا زمينهی مادی بيرون کشيدن بيشترين ارزش اضافی از طبقهی کارگر ايران را فراهم کرده است.
جزیی از طبقهی سرمايه دار، با انتقاد از ناهنجاریهای اقتصادی، خواهان اصلاحات سياسی در چهارچوب قانون اساسی ضد کارگری و ضد دموکراتيک يا ضد مردم سالاری شد. از همان آغاز همايشهای اعتراضی، اصلاح طلبان بر آن شدند که اهداف تنگشان را بر جنبش ديکته کرده و بر امواج جنبش اعتراضی سوار شوند. ولی، عمق خشم و نفرت مردم فراگير عميق تر از آن بود که در چنبرهی خواست «اصلاحات در درون اسلام» اسير گردد. از اين رو، دو گرايش متضاد، مطالبات در محدوده و يا فرارفتن از حاکميت ايدئولوژی مذهب، در درون جنبش اعتراضی بروز کرد. آقای ميرحسين موسوی- نخست وزير دوران شکنجه و اعدام دههی شصت- برای پيگيری اصلاحات، به جای مردم به آخوندهای قم روی آورد. سپس، در ادامهی بده بستانهای پشت درهای بسته رهبران «اصلاح طلب اسلامی» خود را از هر گونه اتهام فراخوان خروش فراگير روز عاشورا بری کردند. بالاخره، امروز آقای کروبی میگويند که او هنوز معتقد است در انتخابات تقلب شده، ولی چون آقای خامنهای رياست جمهوری آقای احمدی نژاد را تاييد کرده، او نيز رئيس جمهور را قبول دارد. او همچنين تائيد کرد که موضع آقای ميرحسين موسوی نيز چنين است.
يک قرن و نيم پيشتر، در انقلاب مارچ ۱٨۴٨ آلمان، در پی سازش و خيانت بورژوازی آلمان با ارتجاع فئودالی، مارکس گفت: از اين پس به موازات مبارزهی طبقهی کارگر عليه سرمايه، وظيفهی به سرانجام رساندن دموکراسی نيز روی دوش طبقهی کارگر نهاده شد. بورژوازی ليبرال از انقلاب بيشتر میترسد تا از ارتجاع. هنوز، اين تحليل مارکس از موقع بورژوازی ليبرال نسبت به جنبش از پائين صحتش را حفظ کرده است. اخطارهای جناح تماميتگرا عليه شعارهای ساختار شکن - کلمهی رمز به جای شعار سرنگون طلبی حاکميت ايدئولوژی اسلامی-، در درون اصلاح طلبان گوش شنوا يافت. و فرايند گسست بدنه از افق اصلاح طلبان به سرانجام رسيد. با اين سازش، دفتر گرايش اپوزيسيون اصلاح طلب سرمايهداری بسته شد. جنبش چی؟ ولی سرنوشت جنبش فرق میکند. چرا که با سازش«اصلاح طلبان سرمايهداری»، پايههای مادی جنبش، يعنی بحران سياسی-اقتصادی محو نمیشود. شايد، سير تحرک جنبش کند و يا شتابوار گردد. ولی آن چه بنيادی است، بايد محتوای خواستها متحول گردند. بايد از سطح شعارهای انتزاعی ضد حاکميت به مطالبات دموکراتيک شفاف و جهت گيری ضد سرمايهداری روشن عروج کرد.
هر تحول اجتماعی در ايران سرمايهداری به کنش و واکنش طبقهی کارگر عظيم پنجاه ميليونی بستگی دارد. و مساله محوری اين است که آيا در تحولات اجتماعی آينده، طبقهی کارگر لشگر سياه طبقهی سرمايهدار خواهد شد و يا اين غول از کوزه بيرون شده و سرمايهداری را با تمام کثافاتش جارو خواهد کرد.
هشتم بهمن 1388 برابر با بیست و هشتم ژانویه 2010
* * *
توضيحات:
۱ـ دموکراسی جمهوری رم و شهرهای خودمختار يونان بسيار محدود بودند. برای مثال در جمهوریهای شهرهای مستقل يونان فقط مردان دارا حق انتخاب کردن و انتخاب شدن داشتند. زنان، بردهها و خارجیهای مقيم اين جمهوری ها حق رای نداشتند.
۲ـ خوانندهی علاقمند میتواند متن کامل هر دو اعلاميه را در سايتهای مربوطه مطالعه نمايد.
۳ـ سايت کلمه.
۴ـ جنبش زنان برای جمع آوری يک ميليون امضا يک جنبش اصلاح طلب سرمايهداری است. اين جنبش خواهان لغو نابرابری بخشی از حقوق دموکراتيک زنان است، ولی مشغلهاش مسایل يک زن کارگر نيست.
۵ـ در اين جا تفاوتهای سرمايهداری خصوصی، سرمايهداری دولتی مختلط و سرمايهداریهای دولتی و تاثير هر کدام از اين اشکال سرمايهداری روی تشکل احزاب سرمايهداری مورد توجه نوشتهی بالا نيست.
۶ـ در همين بحران سرمايهداری، عميقتر و گستردهتر از بحران سرمايهداری ۱٩۲٩، نه پارلمانها، کابينههای دولتی، بلکه مديران کل چند بانک عظيم در اين کشور و آن کشور نظرات و راهکارهايشان را به دولتهای سرمايهداری ديکته کردند.
۷ـ با رعايت اين حقيقت که توليد سرمايهداری هم محيط زيست را تهديد کرده و هم ديوانهوار منابع طبيعی را از بين میبرد، اتومبيل وسيلهی ترانسپورت مناسبی نيست. طبقهی کارگر خواهان گسترش وسائل نقليهی عمومی، با مصرف مواد سوخت غير فسيلی، است.
٨ـ ظهور شوراهای کارگری در فرايند انقلاب شکست خوردهی ايران، نمونهای از برپایی شوراهای کارگری محل کار بود.
٩ـ بقايای کمونی يا جوامع اشتراکی تا همين دوران معاصر در ايران وجود داشته است. شيوهی توليد و زندگی عشاير قشقایی و... به کوچهای ييلاق و قشقلاق بستگی داشت. واضح است که در نبود زمينهای عمومی يا اشتراکی چنين شيوهای نابود میشود. و میدانيم که اصلاحات ارضی و اقدامات بعدی، با از بين بردن مالکيت اشتراکی در مناطق عشيرهای، به زندگی عشايری پايان داد. همچنين در ارتباط بين خصلت محله در ايران و کمون يا کاميونيتی در اروپا بايد تاکيد کرد که در اولی روحيه و حميت محلی برجستگی دارد. در صورتی که کمون يا کاميونيتی غرب، گذشته از روحيهی همبستگی - کم يا بيش- دارای امکانات رفاهی معينی است.
۱٠ـ همچنان که میدانيم اين نظريهی نادرست لنين که کارگران تنها به آگاهی اتحاديهگری رسيده و بايد سوسياليسم را از خارج به درون طبقهی کارگر آورد - سوسياليسم را به يک نظريه تقليل میدهد- از کارل کائوتسکی کسب کرد. در آلمان، کارل لگين رهبر دست راستی اتحاديهها موفق شد که در نيمهی دوم دههی ۱٨٩٠، فعاليت اتحاديههای کارگری را از فعاليت دوگانهی سوسياليستی و اقتصادی، به دومی محدود کند. اما، به نظر میرسد که لنين سرمشقش را برای به رسميت شناختن يک تشکل انقلابيون حرفهای و يک تشکل اتحاديهگری از بدنهی طبقهی کارگر را از انقلاب کبير فرانسه گرفت. درانقلاب کبير فرانسه، دو سامان تشکيلاتی، از بدنهی کارگران و پيشهوران، زحمتکشان و فقرا، به نام سن کلوتها و تشکل دوم از طبقات دارا معروف به ژاکوبنها تشکيل شدند. به علل امتياز طبقاتی، ژاکوبنها بر روی سن کلوتها نفوذ و اتوريتهی سياسی و ايدئولوژيک کسب کردند. ولی دو تشکل همچنان از همديگر جدا ماندند. وقتی، در دو تاکتيک سوسيال دموکراسی، لنين میگويد بلشويکها ژاکوبنهایی در درون طبقهی کارگرند، دليلی بر رجوع او به ژاکوبنهای فرانسه است. ژاکوبنهای لنينی در درون بدنهی طبقهی کارگر، جدایی تشکلشان را حفظ کردند.
۱۱ـ موقعيت اجتماعی زنان خانگی موضوعی فراتر از انتقاد به ديدگاه نادرست کارگران خدماتی است. جدا از صنعت فرشبافی که وسيعا کارگران و بچهها را در منازل استثمار میکند، زنان کارگر محلات بی هيچ حقوق کارگری و با نازلترين سطح دستمزدها در بدترين شرایط بخشی از فرايند توليد اجتماعی را تشکيل میدهند.
* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:
Delicious
Facebook
Twitter
دنباله
Google
Yahoo
بالاترین
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com
![]()