در سال­گرد برآمد فراگیر علیه دولت سرمایه­داری ایران

 

مراد عظیمی

 

در برآمد اعتراضات فراگیر سال گذشته، به بهانه­ی تقلب در انتخابات ریاست جمهوری، صف مستقل و  پرچم توامان خواست­های دموکراتیک و ضد سرمایه­داری طبقه­ی کارگر غایب بودند. اما، بیان این غیبت هرگز به این معنا نبود که طبقه­ی کارگر، حداقل بدون هویت طبقاتی، در اعتراضات ضد رژیم سرمایه­داری ایران شرکت نکرد؛ بلکه واقعیت این بود، که اکثریت غالب معترضین و مبارزان خیابانی را کارگران و فرزندان آن­ها تشکیل می­دادند. اما، این کارگران معترض چه جایگاهی در فرایند تولید اجتماعی داشتند؟ آیا اینان اکثرا کارگران صنعتی بودند، که بعد از پایان کار از کارخانه­ها روانه­ی شهرها، به ویژه تهران، شدند؟ اگر نه، پس این کارگران چه جایگاهی در فرایند تولید اجتماعی داشتند؟

 

تحول در فرایند تولید اجتماعی

در سه دهه­ی گذشته، یک تحول فراگیر در فرایند تولید اجتماعی در کُل جهان سرمایه­داری، از جمله سرمایه­داری ایران، رُخ داده است. با این دگرگونی، بخش خدمات، از حوزه­ای با درصد کارگران حداقل به نسبت فرشیم (بخش) صنعتی، به کارگران شاغل اکثریت تغییر کرده است. این یک واقعیت انکارناپذیراست. اما، این تحول در ترکیب درصد بین کارگران بخش خدمات و کارگران صنعتی، به هیچ عنوان پایه­های مادی مبارزه­ی طبقاتی کُل طبقه­ی کارگر علیه روابط سرمایه­داری را تضعیف نکرده است.   

بخش صنعتی، علی­رغم کاهش درصدش، کماکان تنها چشمه­ی تولید ارزش اضافی یا انباشت سرمایه است. اما، کاهش درصد بخش صنعتی در فرایند تولید اجتماعی، تولید کل ارزش اضافی یا انباشت سرمایه را پایین آورده است. با جا به جا شدن نسبت درصد بخش صنعت به بخش خدمات، اهمیت قانون بحران سرمایه­داری مارکس برجسته­تر شده است. مارکس قانون بحران سرمایه­داری را بر اساس تحلیل و داده­های فرایند تولید سرمایه­ی اجتماعی در  نیمه­ی دوم قرن نوزدهم استخراج کرد. در زمان مارکس، بخش خدمات جزء ناچیزی از فرایند تولید اجتماعی را تشکیل می­داد. ولی امروز ما با یک جهان سرمایه­داری روبرو هستیم، که بخش خدمات درصد اکثریت فرایند تولید اجتماعی را تشکیل می­دهد؛ و سرمایه­داری وارد دوران بحران ساختاری گردیده است.(۱) علی­رغم طول و عرض­اش، بخش خدمات منشاء تولید ارزش اضافی نیست؛ بلکه، هستی بخش خدمات به فرایند تولید اجتماعی متشکل از «تولید وسایل مصرف کارگران»، «تولید وسایل تولید» و «تولید وسایل تجملی طبقات دارا» بستگی دارد.  

بخش خدمات باید دریابد، که سرمایه­داری در عقلایی کردن فرایند تولید اجتماعی، تنها به بخش صنعت حمله نمی­کند. سرمایه با یورش به بخش صنعت، یا عقلایی کردن فرایند تولید صنعتی، فرایند تولید ارزش اضافی را پالایش می­دهد. مضاف بر این، سرمایه با  حمله به بخش خدمات و کاهش هزینه­ی تولید اجتماعی، غیر مستقیم بارآوری کار را افزایش داده و  حجم ارزش اضافی در فرایند انباشت سرمایه را بالا می­برد.

وجود قراردادهای موقت و حقوق یا دست­مزدهای به غایت پایین بسیاری از کارگران خدمات، هم­چون کارگران معلم، گواه روشنی از سیاست اقتصادی دولت سرمایه­داری ایران برای کاهش هر چه بیش­تر هزینه­ی این بخش از خدمات در فرایند تولید اجتماعی است. فراتر از این، چه در فرشیم کارگران معلم و یا در بُعد گسترده­تر بخش خدمات، سرمایه نمی­تواند بی پروا، افزون بر کاهش دست­مزدها، به بیکارسازی­های میلیونی دست یازد. در نمونه­ی فراملی، در تاریخ بیست و هفتم آوریل ۲۰۱۰، برابر با ششم فروردین  ۱۳۸۹، یکی از اقتصاددان سرمایه­داری انگلستان علیه بیکارسازی­های وسیع عنقریب در بخش خدمات هُشدار دادند. برابر با برآورد این اقتصاددان سرمایه­داری، احتمال  بیکار کردن نیم میلیون کارگر بخش خدمات، برای کاستن از کسری بودجه، شبح تکرار اعتصاب عمومی ۱۹۲۶ را در یک یا دو سال آینده زنده خواهد کرد.

اگر به لحاظ اقتصادی، بخش خدمات به گونه­ای بر دوش بخش صنعت هزینه دارد. ولی در عرصه­ی  مبارزه بین کار و سرمایه، بخش خدمات جایگاه خود را داراست. بخش خدمات نه تنها هزینه­ای بر مبارزه­ی بخش صنعت  نیست، بلکه بخش خدمات از ظرفیت مبارزه­ی ضد سرمایه­داری کلانی برخوردار است. این ظرفیت، بی هیچ ابهامی، ریشه در کارکرد روابط سرمایه­داری دارد. برای نمونه، می­توان اوضاع معیشت زندگی جزء دیگری از بخش خدمات، یعنی کارگران پرستار و مددکار بیمارستان­ها، را بر شمرد. هم­چون  کارگران معلم، کارگران بخش بهداشت و درمان نیز ستم تحمیل یک زندگی برده­وار و نابسامان را،  همانند کارگران صنعتی، با گوشت و پوست خود تجربه می­کنند.

هر دو بخش خدمات و صنعت، مراکز کلیدی ویژه­ای دارند. امروز، تقسیم کار اجتماعی در بُعد کلان، در هیات بخش خدمات و بخش صنعت، موجد آرایش نیروهای مبارزه­ی ضد سرمایه­داری متناسب با این دوره گردیده است. نه بخش صنعت و نه بخش خدمات نمی­توانند، با رعایت عقل سلیم، ظرفیت مبارزاتی یک­دیگر را نادیده بگیرند. همین یکی دو ماه پیش، کارگران شر کت­های هواپیمایی سه کشور اتحادیه­ی اروپا، یعنی «لوفت هانزا»، Lufthansa، آلمان، «بریتیش ایر»، British air، انگلستان و «آلیتالیا»، Alitalia، ایتالیا، تحت رهبری اتحادیه­ها یا سندیکاهای - ستون پنجم طبقه­ی سرمایه­دار در درون طبقات کارگر- جدا از یک­دیگر دست به اعتصاب نمایشی زدند. هر سه اعتصابات انفرادی شرکت­های هواپیمایی لوفت هانزای آلمان، بریتیش ایر انگلستان و آلیتالیای ایتالیا، شکست خوردند.(۲)

کارگران هواپیمایی سه کشور بالا، به مثابه کارگران بخش خدمات، و بنا بر جایگاه پُر اهمیت­شان در اقتصاد اروپا، قادر بودند با مبارزات متحد خود، نه تنها شبکه­ی حمل و نقل هوایی کُل اروپا - در اوج بحران سرمایه­داری جهان- را تعطیل کنند؛ بلکه، فراتر از اروپا، پروازهای خطوط هوایی قاره­های دیگر را نیز مختل نمایند.

کارگران بخش خدمات ایران، مشابه کارگران بخش خدمات کشورهای غربی، ظرفیت مبارزاتی کلانی دارند. در فرایند تولید سرمایه­داری ایران می­توان به ظرفیت مبارزاتی بالقوه­ی کارگران معلم، به مثابه جزئی از کارگران بخش خدمات تاکید کرد. البته، اگر کارگران معلم تکلیف خود را با نهاد نخبه­گرای رهبری سرمایه محور «شورای هماهنگی تشکل­های صنفی معلمان ایران» ­ برادر تنی اتحادیه­های سرمایه محورغربی- روشن کنند. اگر کارگران معلم، اهرم اقتصادی مشابه با کارگران صنایع نفت، گاز، برق و... را ندارند؟ ولی آن­ها بار فرهنگی و معنوی عظیم و توشه­ی ارتش کلان انسانی را  در انباره دارند. کارگران معلم با ۷۰۰ هزار نفر جمعیت و ۵۰۰ هزار نفر کادر اداری و چهارده میلیون و ۱۵۰هزار نفر دانش­آموز، بالقوه دریایی از نیروی اجتماعی را پشت سر دارند.(۳) کارگران معلم در مبارزه­ی ضد سرمایه­داری طبقه­ی کارگر، هم به لحاظ نیروی کمی و هم به واسطه­ی ظرفیت کیفی – مشعل­داران بالقوه­ی اشاعه­ی فرهنگ و دانش مبارزه­ی طبقاتی- می­توانند جایگاه پُر اهمیتی ایفا کنند. البته، در اختیار داشتن چنین وزنه و اهرم فشاری برای پیگیری خواست­ها و تحول اجتماعی، به فرشیم کارگران معلم محدود نمی­شود. اگر کارگران صنعتی با اعتصاب عمومی قادرند شریان اقتصادی دولت سرمایه­داری را قطع کنند، بخش خدمات بالقوه می­تواند با نافرمانی مدنی،  شیرازه­ی عمومی ساختار اداری و خدمات روابط سرمایه­داری را تعطیل کند.

تاریخا، اعتصاب و اعتصاب عمومی با کارگران صنعتی تداعی شده است. ولی، با گسترش بخش خدمات، کارگران این حوزه، از فرایند تولید از برادران بخش صنعتی یاد گرفتند، که آن­ها نیز می­توانند برای تحقق خواست­هاشان از ابزار اعتصاب استفاده کنند. اما، اعتصاب ابزار مبارزه­ی موسسات تولیدی جداگانه و یا بخشی از کارگران موسسات صنعتی بوده است. ولی، فراتر از این، در مقاطع تاریخی، کارگران صنعتی چه برای تحمیل مطالبات اقتصادی و یا تحول سیاسی اقدام به اعتصاب عمومی کرده­اند. اعتصاب عمومی کارگران صنعتی ایران، در برآمد ۱۳۵۷، رژیم شاه را سرنگون کرد. مشابه کارگران صنعتی، کارگران خدمات کشورهای سرمایه­داری نیز برای کسب مطالبات­شان از ابزار اعتصاب عمومی، تحت نام «نافرمانی مدنی»، سود جسته­اند. در سال ۱۹۹۰، «نافرمانی مدنی» در مخالفت با تحمیل مالیات مسکن سنگین­تر علیه کارگران، باعث گشت مارگارت تاچر، نخست وزیر انگلستان، برکنار شود.

در برآمد اعتراضات سال گذشته، بر خلاف ادعای بی پایه­ی رفرمیست­ها، جمعیت فراگیر معترضین از اقشار متوسط شامل نمی­شدند؛ بلکه، اکثریت شرکت کنندگان در اعتراضات را کارگران بخش خدمات،  کارگران بیکار و فرزندان کارگران، تشکیل می­دادند. اما، این معترضین فاقد افق طبقاتی، استقلال صف بندی و شعارهای دموکراتیک و ضد سرمایه­داری بودند. اصلاح طلبان تلاش کردند با سود جستن از تجربه­ی گذشته­شان، در سال ۱۳۵۷، از اعتراضات کارگران خدمات و جوانان برای رسیدن به اهدف­شان،    استفاده­ی ابزاری نمایند. مشابه راه­کارهای سال ۱۳۵۷، که با تحمیل ایده­ی «وحدت کلمه»، یا تمامیت خواهی ایدئولوژی مذهب شیعه، تکثر نظریات را سرکوب کردند؛  آن­ها با استفاده از شعار الله اکبر آسمانی، ولی پوچ، شعارهای زمینی  دموکراتیک را مانع شدند. امروز، جمعی از همان آدم­کشان دیروز، بیش­ترین توان مهندسی فکری را به کار بردند، تا دوباره از همان ابزار فکری جهنمی دیروز بهره گیرند. در خیابان­ها و پشت بام­ها، شعار الله اکبر آسمانی را سر دادند، تا اذهان معترضین را از دادن شعارهای زمینی، حق داشتن اشتغال انسانی، حق داشتن مسکن، حق دسترسی به بهداشت و درمان و آموزش رایگان، حق اعتصاب، بیان، نوشتن، تشکل، برابری زن و مرد و... گُم­راه کنند. آن­ها پارچه و بازوبند سبز اختراع کردند، تا بگویند سبز ما سبز علی است. پرچم علی، بیرق شیعه است. ما شیعه­ی واقعی هستیم، نه تمامیت خواهان. ولی مگر علی معتقد به سنگ­سار کردن انسان­ها نبود. مگر علی نمی­گفت، عقل زن نصف عقل مرد است. مگر علی نمی­گفت، اراده­ی خدایش فرض اطاعت انسان­هاست. پس علی چهارده قرن پیش را چه مناسبتی با مردم سالاری و حقوق دموکراتیک امروزی دارد، که معتقد است اراده و خواست و کُنش متقابل انسان­ها تنظیم کننده­ی روابط بین آن­هاست.

اصلاح طلبان هرگز خواهان شکستن دیوار دیکتاتوری ایدئولوژی مذهب شیعه و جاری شدن خواست­های دموکراتیک نبودند؛ بلکه، آن­ها امیدوار بودند با امکان عملی شدن اصلاحات روبنایی کم­رنگی- در چهارچوب قانون اساسی ایدئولوژی مذهب شیعه- به حاکمیت سرمایه­داری ایدئولوژی مذهب شیعه قوام بخشند. تحقق این هدف اصلاح طلبان، منوط به این بود که شرکت کنندگان فراگیر در اعتراضات، نقش سیاهی لشکر بخشی از حاکمیت را بازی کنند یا به سخن دیگر، از آن­ها استفاده­ی ابزاری شود.

اما، جریان اصلاح طلب نتوانست معترضین فراگیر را زیر شعار الله اکبر- دوره­ی جهل مفرط طبقه­ی کارگر در سال ۱۳۵۷- گرد آورد. علی­رغم نبود افق ضد سرمایه­داری، معترضین چهارچوب تعریف شده­ی اصلاح طلبان را شکستند. هراسان از احتمال رادیکال شدن جنبش اعتراضی، اصلاح طلبان شیپور عقب­نشینی را نواختند. آن­ها با آگاهی طبقاتی، علی­رغم این که اوباشان رژیم با بی رحمی به صف تظاهرکنندگان هجوم بردند، آن­ها را کتک زدند، زخمی کردند، کشتند و به جوانان تجاوز کردند؛ ولی، اصلاح طلبان بر آن نشدند فراتر از تکرار مکرر «ما در چهار چوب قانونی اعتراض می­کنیم»، قدمی پیش­تر بگذارند. آیا، معترضین بدیل سفاکی­های رژیم را داشتند؟ آری. پاسخ صحیح معترضین فراگیر، اعلام، تبلیغ و ترویج شعار«نافرمانی مدنی» بود. ولی دیدیم که سرکرده­های اصلاح طلبان نه کلمه­ای از اعتصاب و نه سخنی از «نافرمانی مدنی» نگفتند.

بی شک، اقدام به کُنش «نافرمانی مدنی» قادر بود، علی­رغم به میدان آمدن لشگر اشرار بسیجی و سپاه پاسداران سرمایه، حاکمیت استبداد سرمایه­داری را با چالش واقعی روبرو کند. چنین رویکردی ممکن بود زمینه­ساز رادیکالیسم جنبش اعتراضی از سطح آگاهی طبقات دارا به مرتبت دریافت آگاهی ضد طبقات دارا عروج کند. کارگران معلم، چه به لحاظ شرایط اقتصادی ناگوار، تجربه­ی مبارزاتی گذشته و وجود گونه­ای از بهم آمدن می­توانستند نقش ارزنده­ای در رادیکالیسم کارگران ایفا کنند. متاسفانه، با سلطه­ی رهبریت سرمایه محور و محافظه کار «شورای هماهنگی تشکل­های صنفی معلمین»، کارگران معلم در تله­ی سیاست­های سرمایه­داری گرفتار بودند. فراتر از معلمین، می­توان سلطه­ی جهان­بینی سرمایه­داری را در کُل پیکره­ی بخش خدمات مشاهده کرد.(۴)

بخش خدمات عموما، و فرشیم کارگران معلم خصوصا، زمینه­های بالقوه­ی فکری مناسب­تری به نسبت کارگران صنعتی برای فرارفتن از ایدئولوژی و سیاست­های طبقه­ی سرمایه­دار دارند. متاسفانه، سطح ادراک افق سیاسی و طبقاتی معترضین در برآمد اعتراضی سال گذشته، فراسوی افق سیاست­ها و ایدئولوژی طبقات سرمایه­دار گام نه نهاد. فرهنگ سیاسی این­ها نه بازتاب درک شرایط رابطه­ی کار و سرمایه یا استثمار کار مزدی طبقه­ی کارگر، بلکه جلوه­ی سلطه­ی افکار و نظریات طبقات دارا بود. این درست است که کارگران در مبارزه می­آموزند. ولی این حکم نافی این حقیقت نیست، که در بدو گام نهادن به هر عرصه­ی برآمدهای اجتماعی، ضروری است جزئی از فعالین کارگری بضاعت جهان بینی ضد سرمایه­داری را دارا باشند. و گرنه، دیدگاه­های سرمایه محور بر اندیشه­ی جنبش سنگینی خواهد کرد. هیچ دیوار چینی تداخل و نفوذ آرا و نظریات طبقات متخاصم اجتماعی را از هم­دیگر جدا نمی­کند. در تقابل کار و سرمایه، اگر کارگران به نظریات ضد سرمایه­داری مارکس مسلح نباشند، آن­ها آغشته به جهان بینی سرمایه­داری یا  بردگی مزدی خواهند بود.

در برآمد اعتراضات سال گذشته، کارگران خدمات و فرزندان کارگران، معترضین شجاع و رزمنده­ی خیابان­ها بودند. آری جنگیدن لازم  است، ولی کافی نیست. همین انقلاب شکست خورده­ی ۱۳۵۷ نشان داد، که در فقدان آگاهی طبقاتی، حاصل رزم و فداکاری و شجاعت کارگران، وثیقه­ی قوام گرفتن ساختار متزلزل روابط سرمایه­داری بحران زده­ی ایران گردید. خمینی با گفتن «خدا هم کارگر است»، عقل از سر کارگران ربود. آری، اگر کارگران با آگاهی عمومی - آگاهی طبقات دارا- وارد میدان مبارزه گردند، نیروی­شان به  هرز خواهد رفت؛ چرا که این آگاهی عمومی - آگاهی طبقات دارا- پرده­ی ساتری روی ماهیت مبارزه­ی طبقاتی خواهد کشید. و طبقه­ی کارگر و مبارزات­اش وجه­المصالحه­ی منافع این بخش یا آن بخش طبقات دارا خواهد شد؛ او را هم­چون مرغی هم در عزا خواهند کشت و هم در جشن.

چرا هنوز بعد از فاجعه­ی شکست انقلاب ۱۳۵۷، کارگران دخل و  خرج و صف مستقل خود را از طبقات دارا جدا نکرده­اند؟ ریشه­ی مشکلات از کجا نشئات می­گیرد؟

آقای بهشتی گفته بود، اگر نظریات آقای دکتر علی شریعتی و سازمان مجاهدین خلق نبودند، جریان مذهبی ما در بین مردم اقبال نمی­یافت- نقل به معنی. گرچه آقای بهشتی، حقیقتی را اعتراف می­کند. ولی او نصف حقیقت را می­گوید؛ چرا که بیان نیم دوم حقیقت برایش مصلحت نبود:

۱- دکتر علی شریعتی، وقتی در  فرانسه، در رشته­ی دکترا درس می­خواند، هم­چون دکتر سید محمد قطب – نظریه­پرداز جریان ایدئولوژی مذهبی سنی اخوان­المسلمین در مصر(۵)­ تحت تاثیر نوشته­ها و افکار دکتر «الکسیس کارل» (1873-1944 Alexis Carrel، گردید.(۶) الکسیس کارل، جراح هوادار خلوص و برتری نژاد سفید «Eugenics» بود.(۷) با به قدرت رسیدن بنیتو موسولینی فاشیست، او طرف­دار دیکتاتور ایتالیا شد؛ گرچه بنیتو موسولینی فاشیست و ایتالیایی­ها پوست­شان تیره بود، ولی الکسیس کارل تیرگی پوست دیکتاتور ایتالیا را، به خاطر دشمنی­اش با کمونیسم، بر او بخشید. اما، آن چه به ارتباط الکسیس کارل با نوشته­ی حاضر مربوط می­شود، نفوذ اندیشه­ی احیای ایدئولوژی مسیحیت الکسیس کارل در علی شریعتی و هم­زاد مصری­اش، سید محمد قطب، بوده است. اگر نظریات ایدئولوژی دین مسیحیت الکسیس کارل در فرانسه و اروپای سرمایه­داری و طبقات حاکم اقبالی نداشت و تخیلی بیش نمی­نمود، ولی آماج نظریات علی شریعتی برای کشیدن یک پوشش روزآمد روی چهره­ی زشت ایدئولوژی مذهب شیعه، در دهه­ی ۱۳۴۰،  نه طبقه­ی سرمایه­دار ایران، بلکه اقشار خرده سرمایه بود. علی شریعتی کتاب­ها درباره­ی ایدئولوژی شیعه­ی علوی و صفوی، فرق بین ایدئولوژی اسلام اموی و اسلام علوی و... نوشت؛ ولی او جامعه­ی تازه سرمایه­داری و کالا شدن عام «نیروی کار» کارگر را مسکوت گذاشت. برای این نظریه­پرداز خرده سرمایه­داری (مردمی)، میلیون­ها کارگر و انبوه کارگاه­ها و کارخانه­های نوساز از صحنه­ی دید محو می­شوند.

با رشد سرمایه­داری، افزون بر تبدیل کار زنده­ی کارگران به کار مرده در هیات موسسات تولیدی، راه­ها، ساختمان­ها و...، شاه دیکتاتور حسینه­ی ارشاد را نیز می­سازد. و علی شریعتی تریبون مجللی می­یابد، تا در آن جا به اصطلاح ایدئولوژی شیعه­ی متجددش را به مثابه پادزهر آرمان­خواهی  ضد سرمایه­داری طبقه­ی کارگر تبلیغ و ترویج کند. وقتی بهشتی به علی شریعتی اشاره می­کند، او راست می­گوید. ایدئولوژی مذهب شیعه­ی فیضه­ی قم، برای نسل جوان تحصیل کرده­ی آن روز ایران کشش نداشت. ولی ایدئولوژی مذهب شیعه­ی به اصطلاح روزآمد شده­ی علی شریعتی چرا.

۲- اصلاحات ارضی شاه، ساختار پیشا سرمایه­داری ارباب و رعیتی را برچید. میلیون­ها دهقان سلب مالکیت شده از وسایل تولید راهی شهرها شدند، تا تنها دارایی، یعنی نیروی کار،شان را به ثمن بخس به سرمایه­داران بفروشند. متناسب با رشد روابط تولید سرمایه­داری، ساختار اجتماعی، روبنایی و فرهنگی ایران دگرگون شدند. مردم شروع کردند به جای مسجد، برای تعطیلات به کنار دریا بروند. به عوض مرثیه خوانی و سفره­ی ابوالفضل و زینب، جشن­های خانوادگی و  تولد و... رونق گرفتند. برای خیلی­ها، آخوند نماد تحجر، قشری­گری و عقب­افتادگی گردید. سکه­ی آخوندها سنگ شد و سفره­شان خالی. به ویژه، دولت سرمایه­داری شاه، با مصادره­ی زمین­های وسیع اوقاف، نمک روی زخم آیت­الله­ها و آیت­الله­های عظما ریخت.

رشد سرمایه­داری، افزون بر ساختن صنایع بزرگ، سرمایه­های کوچک را تهدید می­کند. بنابراین، گذشته از قشر آخوندها، لایه­هایی از خرده بورژوایی با رشد سرمایه­داری و روبنایش، حاکمیت دیکتاتوری شاه، مخالف شدند. اگر کشورهای سرمایه­داری توسعه یافته با مشکل ذاتی فرایند تولید سرمایه­داری دست به گریبان بوده­اند، سرمایه­داری نوظهور ایران تحت رژیم دیکتاتوری سرمایه­داری شاه و پشتیبانان دول امپریالیستی­اش، به سرکردگی آمریکا، مشکلات دیگری از جمله به اصطلاح استقلال ملی را موجد شد. پیدایی سازمان مجاهدین خلق، با ملقمه­ای از ایدئولوژی «مذهب شیعه­ی شریعتی» و ایدئولوژی­های ملی­گرایانه و استقلال­طلبانه، به مثابه یکی از ابزارهای اعتراض سیاسی اقشار خرده سرمایه گردید. مجاهدین  هم آثار علی شریعتی، نوشته­ی جنگ­های پارتیزانی ژنران جیاپ، مائو تسه­تونک، چه گوارا و هم اثر الکسیس کارل را می­خواندند. حتا مجاهدین اولیه، آثار کمونیستی را مطالعه می­کردند.(۸) بالاخره، مجاهدین چشم به گذراندن آموزش­های نظامی در  اردوگاهای الفتح - جناح طبقات دارای فلسطین­ داشتند.

حسین روحانی، از رهبران اولیه­ی مجاهدین خلق، گفته بود: بعد از این که آقای مهندس مهدی بازرگان از زندان آزاد شدند(۹)، من به دیدنش رفتم. من نظر او را در خصوص تدارک فعالیت­مان علیه رژیم شاه پرسیدم. او مخالفت کرد. آری، آقای بازرگان به عنوان یکی از رهبران «نهضت آزادی»، بورژوا لیبرال با ایدئولوژی مذهب شیعه(۱۰)، چندین دهه تجربه­ی سیاسی موافق با روابط سرمایه­داری داشتند. نهضت آزادی یکی از جریانات درون جبهه­ی ملی - بورژوا لیبرال- به رهبری مصدق بوده است. اجرای اصلاحات ارضی و رشد سرمایه­داری، هرگز به این معنا نیست که پیش­تر جامعه­ی ایران خارج از روابط سرمایه­داری قرار داشته است؛ بلکه، از همان اوایل سلسله­ی قاجار، ایران در جهان سرمایه­داری ادغام شده بود. با این واقعیت، شیوه­های مبارزه­ی سیاسی مدنی متناظر با روابط تولید سرمایه­داری با افت و خیزهایی هم­چنان به حیات­اش ادامه داده بود. مهدی بازرگان و «نهضت آزادی» به درستی کُنش سیاسی را در صحنه­ی مبارزات اجتماعی به شیوه­ی مدنی و متناسب با روابط تولید سرمایه­داری می­دیدند. ایشان حق داشتند با بینش طبقه­ی سرمایه­دار، دست رد روی شانه­ی آقای حسین روحانی جوان بگذارند.

برعکس، خرده سرمایه­داری گرفتار در درون منگنه­ی بین طبقه­ی سرمایه­دار و طبقه­ی کارگر، روحیه­ی ماجراجویی داشت.(۱۱) در سرمایه­داری­های غرب، بنا بر توسعه­ی شیوه­های مبارزات سیاسی، جنبش­های خرده سرمایه­داری کم و بیش با مشی دموکراسی و تشکلات دموکراتیک تداعی می­شدند. در ایران دهه­ی ۱۳۴۰، غیر منتظره و به دلایل داخلی و بین­المللی، جنبش اجتماعی و شیوه­های مبارزات سیاسی طبقه­ی کارگر غایب شدند. جزئی از خرده سرمایه­داری میدان خالی برای پیاده کردن آن گونه از دخالت سیاسی فراهم دید، که هیچ غرابتی با جامعه­ی سرمایه­داری ایران نداشت. این گونه بود، که سازمان مجاهدین خلق - در حقیقت، مجاهدین لایه­هایی از خرده سرمایه­داری- با هدف اقتصادی دفاع از خرده سرمایه­ها و ملی کردن سرمایه­های بزرگ و ملقمه­ای از ایدئولوژی مذهب و استقلال ملی تشکیل گردید. روابط سرمایه­داری غالب و تقابل طبقه­ی کارگر با طبقه­ی سرمایه­دار، به عنوان مرکز ثقل تمام تحولات اجتماعی، نادیده گرفته شدند. طبیعی بود، که این جریان خرده سرمایه­داری در راستای دخالت اجتماعی­اش، به دنبال بسیج نیرو، به سراغ دانش­جویان و تحصیل کرده­ها برود. البته، گفتنی است که کادرهای رهبری مجاهدین یا دانش­جو و یا تحصیل کرده­های جوان بودند.

کُنش مجاهدین به موازات اندیشه­های متفکرشان، علی شریعتی، به اسلام شیعه­ی متحجر و آخوندهای قشری و عقب افتاده یک پوشش نو داد. بدین ترتیب، ایدئولوژی اسلام و شیعه­ای که در درون دانش­جویان و... تبلیغ و ترویج شدند، نه شیعه­ی قم، بلکه شیعه­ی مجاهدین و علی شریعتی بودند. این تعبیر از ایدئولوژی مذهب آن چنان وجهه­ای در بین روشن­فکران خرده بورژوا رخنه می­کند، که خسرو گُلسرخی خلقی یا مردمی، به اصطلاح چپ و سکولار، ادعا می­کند سوسیالیسم را از علی آموخته است! این تعبیر از ایدئولوژی شیعه و نوع مبارزه­ی سیاسی خرده سرمایه­داری با روبنای دیکتاتوری سرمایه­داری به رهبری شاه به شیعه­ی قم نیز اعتبار می­بخشد. تا این جا، بهشتی با اعتراف به نقش علی شریعتی و مجاهدین خلق  -در بزک  کردن چهره­ی خوف­ناک ایدئولوژی مذهب شیعه­ی قم- نصف حقیقت را بیان کرده­اند. اما، قصه­گو نیم دیگر داستان را بگوید.

۳- رژیم  سرمایه­داری شاه، یک مجموعه­ی اضداد بود. اصلاحات ارضی و صنعتی کردن ایران، توسط شاه، یک فرایند مترقی بود. ولی، این اقدامات شاه در سرزمینی و زمانی پیاده می­شدند، که نزدیک به سه ربع قرن پیش­تر، کمیته­ی کارگری، کارگران ایرانی قفقاز، در صف مقدم برای نجات انقلاب مشروطه یا بورژوا-­ دموکراتیک در تبریز جنگیده بود. شاه این اقدامات دوران­ساز را در کشوری پیاده می­کرد، که پدر دیکتاتورش نیم قرن جلوتر جنبش کارگری را خفه کرده بود. سخن کوتاه، این اصلاحات در کشوری اجرا می­شدند، که زمانی نه چندان دور، در سال ۱۳۲۹، رزم کارگران شرکت نفت، ملی شدن «شرکت نفت انگلیس و ایران» را به ارمغان آورده بود. شاه و حامیان امپریالیست­اش، آن گونه از رشد سرمایه­داری را در ایران معمول می­کردند، که قرار بود مبتنی بر کار ارزان و کارگر بی حقوق باشد. و روشن است، که کار ارزان با وجود آزادی­های دموکراتیک - در صدرش حق اعتصاب­-، تشکلات کارگری و... سر سازگاری نداشت و ندارد. بی  دلیل نبود، که چند سال پیش­تر از اصلاحات ارضی و فرایند شتاب­آور رشد سرمایه­داری، «سازمان اطلاعات و امنیت کشور، ساواک» تحت هدایت و آموزش موساد و سیا تشکیل گردید.

ولی، اصلاحات ارضی شاه با روبیدن روابط ارباب رعیتی، ضربه­ی مرگ­باری بر بنیاد دستگاه آخوندگری وارد کرد. آقای  بروجردی، سلف آقای خمینی، اقدام به اصلاحات ارضی محدودتر پیشین را خلاف ایدئولوژی شیعه، یا شرع، اعلام کرده بود! گرچه به موازات اصلاحات اقتصادی و اجتماعی شاه - نظیر دادن حق رای به زنان، قانون حمایت از خانواده، شرکت دختران در سپاه دانش و...- در عمل بنیادهای ایدئولوژی مذهب شیعه را سست کردند، ولی رژیم شاه هرگز اجازه­ی یک تسویه حساب مدنی کامل، یا مبارزه­ی ایدئولوژیک، هم عیار اصلاحات ارضی، با ایدئولوژی مذهب نکرد. نه تنها این، بلکه رژیم دیکتاتوری سرمایه­داری شاه شدیدترین اختناق و سانسور را علیه آرا و نظریات رهایی طبقه­ی کارگر و مطالبات دموکراتیک اعمال نمود. در آن زمان، اگر نویسنده­ای می­خواست چپ­روی کند، از ترس سانسور، در ارجاع به مارکس و انگلس از اصطلاح آموزگاران سوسیالیسم علمی استفاده می­کرد. اما، در آن سوی دیگر، برای قوام بخشیدن به ایدئولوژی مذهب شیعه، شاه دروغ شاخ­دار می­گفت: این که در جوانی، در حادثه­ی افتادن از روی اسب، ابوالفضل ظاهر شد و مرا بین زمین و هوا گرفت؛ ابوالفضل که دست نداشت. شاه، ضریح طلایی برای حسین ساخت و دور شهر گردانید؛ قرآن طلایی چاپ کرد. زنش، فرح، مرتب روسری سرش کرد و برای دیدن قبر آقا رضا به مشهد رفت. شاه، حسینه­ی ارشاد ساخت و... بالاخره و مهم­تر از هر چیزی، شاه منبر و مسجد را از آخوندها نگرفت؛ حداقل در این مورد دموکرات بود. ولی سخن گفتن از آرمان رهایی طبقه­ی کارگر را در گلو خفه کرد. اگر دستگاه آخوندگری را با سیاست عمل­گرایی یا پراگماتیسم پس زد، در ضدیت با کمونیسم و سوسیالیسم، ایدئولوژی مذهب را تبلیغ و ترویج کرد. آقای بهشتی با کینه­ی شتری در حق شاه بی انصافی می­کند. گویا با برآمد بحران سرمایه­داری در سال ۱۳۵۵، ناگهان در مساجد  باز شد و بالا رفتن از پله­های منبر آزاد گردید. حتا خیال چنین تفسیری از تاریخ معاصر ایران، مرغ پخته را به خنده وامی­دارد.

۴- اگر یک لایه از خرده سرمایه­داری، برای تحقق اهداف خرده سرمایه­داری به اجاق ایدئولوژی مذهب متوسل شد؛ لایه­ی هم­زادش ایدئولوژی سکولار را برگزید. اگر مجاهدین از سنت نهصت آزادی می­آمدند، خرده سرمایه­داری سکولار شاگرد مکتب حزب توده و برادر کبیرشان، ”شوروی سوسیالیستی“، بود. اگر مجاهدین نسخه­ی به اصطلاخ روزآمد ایدئولوژی مذهب شیعه را  گزیده بودند، خرده سرمایه­داری سکولار نسخه­ی مثله شده­ای از اندیشه­های مارکس را برای تحقق هدف­اش - پشتیبانی از سرمایه­های کوچک و دولتی کردن سرمایه­های بزرگ- چنگ زد. این دو هم­زاد خرده سرمایه­داری با ایدئولوژی­های سکولار و مذهبی، اما اهداف و شیوه­ی فعالیت سیاسی و نوع تشکیلاتی یک­سان و حتا اسامی سازمان سیاسی­شان نیز همگن بودند؛ یکی مجاهد خلق و دیگری فدایی خلق نامیده شدند. البته، ما گرایشات خرده سرمایه­داری حاشیه­ای دیگر را نادیده می­گیریم. اما، آن چه در مورد لایه­ی خرده سرمایه­داری سکولار نیاز به گفتن  دارد، این است که این­ها «اندیشه- عمل، یا پراکسیس مارکس، را مثله نکردند؛ بلکه، دستگاه فکری مثله  شده­ی آماده­ای را به ارث بردند.

 

بحران­های سرمایه­داری و چالش­های طبقاتی

اثر اقتصادی آدام اسمیث، «ثروت ملل» در سال ۱۷۷۶، انتشار یافت. آدام اسمیث می­گوید، گرچه بازار آزاد ظاهرا پُر آشوب و غیر قابل کنترل به نظر می­رسد، ولی در حقیقت دست غیب مکانیسم بازار آزاد را آن چنان هدایت می­کند، تا فرایند تولید یک اندازه­ی ضروری و متنوع کالا تولید کند. آدام اسمیث این باور را اشاعه می­دهد، که قوانین سرمایه­داری موافق قوانین طبیعت، یک رابطه­ی تولیدی ابدی و یک سیستم مبتنی بر عدالت و آزادی کامل است. این دوره، زمانی بود که سرمایه­داری هنوز بدون بروز مشکلاتی به رشدش ادامه می­داد. ولی از نیمه­ی اول قرن نوزدهم، سرمایه­داری با بحران­های ادواری روبرو می­شود. کاسه و کوزه­ی عدالت و آزادی، چه رسد به عدالت و آزادی کامل، می­شکند. بدین ترتیب، واقعیت کارکرد سرمایه­داری نشان می­دهد که علی­رغم اطمینان خاطر آدام اسمیث، «دست غیب» از اداره­ی موزون بازار ناتوان است. پس، نظام سرمایه­داری از جانب منتقدین اولیه، هم­چون «سن سیمون»، Saint Simon، «چارلز فوریه»، Charles Fourier، و «رابرت اوئن»، Robert Owen، - از سوسیالیست­های تخیلی- چالش می­شود. این­ها، نابرابری، فقر و فلاکت در یک سو، ثروت و تجمل عده­ای قلیل را در جامعه­ی سرمایه­داری مشاهده می­کنند؛ اما جواب­شان به دره­ی عظیم بین فقر و غنا، یک نسخه­ی  بشردوستانه می­شود، تا برون­رفت از این شرایط را کُنش یک طبقه­ی اجتماعی معین، یعنی طبقه­ی کارگر، دریافت کنند. ظهور «مانیفست کمونیسم» به این نارسایی نظری جواب می­دهد. بر خلاف این مصلحین اجتماعی، منشاء نابرابری و شکاف عظیم بین دارا و ندار در جامعه­ی سرمایه­داری نه فقدان درک و عدم حساسیت بشردوستی سرمایه­داران به هم نوع­شان، بلکه مولود روابط تولید سرمایه­داری تبیین می­شود. این دریافت نوین از جامعه­ی سرمایه­داری، پایه­های تئوری­اش را از مبارزات و قیام­های کارگران فراگیر یا استثمار شونده­ها استنتاج می­کند. این انسان­های فراگیر، نه توده­هایی بی هویت طبقاتی، بلکه طبقه­ای را تشکیل می­دهند، که حل تناقضات جامعه­ی سرمایه­داری به کُنش دسته جمعی و سازمان­یافته­ی آن­ها بستگی دارد. در اواخر دهه­ی ۱۸۶۰، دو روند اجتماعی متضاد پدیدار می­شوند. در اردوی کار، جنبش رادیکال کارگری، یا انترناسیونال اول نضج می­گیرد و انتشار جلد اول «سرمایه» - نقد اقتصاد سیاسی- مارکس، بنیاد تئوریک اقتصادی به آرمان سوسیالیسم و کمونیسم فراهم می­کند. با احساس خطر، اردوی سرمایه، برای مقابله با جهت­گیری سوسیالیستی مبارزات کارگران و هم­چنین نسبت به فروریختن داربست نظری اقتصاد سیاسی کلاسیک آدام اسمیت چاره­اندیشی می­کند:

 

«تئوری استفاده­ی اضافی از کالا و خدمات، مارجینال یوتیلیتی، Marginal Utility»، یا تئوری اقتصاد سیاسی کلاسیک نو

بروز بحران­های سرمایه­داری و تشدیدشان، نشان دادند که ادعای آدام اسمیث در توانایی «دست غیب» برای کنترل موثر بازار، انتظارات سرمایه را تامین نکرده است. مدافعان سرمایه بر آن شدند، که این وضع را به گونه­ای توضیح داده و بپذیرند که تئوری کلاسیک نیاز به ترمیم دارد. اما، نمایندگان فکری این نگرش از بیان علل پایه­ای بروز بحران­ها خودداری کردند. آن­ها ترجیح دادند توجه­شان را تنها به علایم بیماری بحران معطوف کنند. آن­ها دوباره برداشت­های پیشین از فرایند تولید سرمایه­داری را آن چنان تفسیر کردند، که به هیچ عنوان اقتصاد سیاسی کلاسیک مورد پرسش قرار نگیرد؛ و هم­چنان روابط تولید سرمایه­داری، یک شیوه­ی تولیدی موافق با قوانین طبیعی و ابدی محسوب شود.(۱۲)

در خدمت رویکرد بالا، اقتصاددانان شفاعت­گر سرمایه­داری، «آلفرد مارشال»، Alfred Marshall، و «استنلی جوانز»، Stanley Jevons، در انگلستان، و اقتصاددان دیگر در اطریش، سویس و...، انواع گوناگون تئوری­های مارجینال یوتیلیتی و نظریات دیگری چون مدل­های ریاضی را عرضه کردند. بالاخره، کشف اقتصادی جدید و با مزه­ای که بروز بحران­های سرمایه­داری را به فوران ذرات گازدار خورشید نسبت می­داد.(۱۳)

تئوری مارجینال یوتیلیتی، بحث می­کند سرمایه­دار، در پی کسب بیش­ترین سود، هزینه­های تولیدش را به حداقل کاهش می­دهد. کارگر در جست­وجوی حداکثر دست­مزد و مصرف کننده(۱۴) طالب بالاترین   استفاده از مصارف شخصی است. با این مفروضات، تئوری مارجینال ادعا می­کند که در یک شرایط معین (واهی) بین هر سه توازنی برقرار می­شود! اما، علی­رغم تئوری­های کلاسیک نو، تنها اتخاذ سیاست­های توسعه طلبی دول امپریالیستی اروپا، از دهه­ی ۱۸۷۰،  تکرار و تشدید بحران­های اقتصادی و تصادمات طبقاتی را فروکش کرد.

 

چالش سرمایه علیه عروج سوسیالیسم مارکسی

هدف ارائه­ی تئوری­هایی چند از «مارجینال یوتیلتی»، آرام کردن احساس خطر طبقات سرمایه­دار از رشد جنبش سوسیالیستی کارگری بود. این­ها فکر می­کردند با ارائه­ی نظریه­ی «استفاده­ی حداکثر»، به نقد سوسیالیستی مارکس از اقتصاد سیاسی سرمایه­داری پاسخ می­دهند. آلفرد مارشال، نظریه­پرداز مارجینال یوتیلیتی، در مابه­ازای سیاسی برای قرنطینه کردن موهومی سرمایه­داری علیه سوسیالیسم مارکس می­گوید: باید فرد ثروت­مند(۱۵) با دولت بیش­تر هم­کاری کند، تا درد و  رنج انسان­هایی را تسکین دهند که ناتوانی و بیماری آن­ها تقصیر خودشان نیست. اگر یک ثروت­مند یک شیلینگ - برابر با دوازده پنس- به  انسان دردمند بدهد، او از آن سود بیش­تری می­برد، تا چندین پوند در تولید هزینه کند... تحت چنین شرایطی از سرمایه­داری، از  مردم بهتر مراقبت شده، آن­ها به آموزش دسترسی خواهند کرد و زندگی برای همه خوش خواهد شد. با این هدف، حتا اگر به نفع مردم مالیات سنگین علیه ثروت­مندان وضع شود، سرمایه به کشور دیگری صادر نخواهد شد. ثروت­مندان خوشحال خواهند بود، که در چنین کشوری زندگی کنند. این سوسیالیسم واقعی است، که بنا بر اصل جوان­مردی – شوالیه­گری- بنا خواهد شد؛ و برای این که کشوری سرمایه از دست ندهد، هیچ کشوری نباید نرخ رشدش سریع­تر از کشور دیگر گردد. این گونه از سوسیالیسم، کمال فردیت و انعطاف­پذیری را بسط و گسترش خواهد داد. دیگر نیازی به بندهای آهنین مکانیکی، که مارکس برای پروژه­های بین­المللی نظریه­پردازی می­ کند، نخواهد بود...(۱۶)

آلفرد مارشال، تنها کسی نبود که کُنش متحد طبقات کارگر را نه وسیله­ای که ناگهان به کُنش انقلابی ارتقا یابد، می­دید؛ بلکه، او عمل کارگران را صرفا ابزاری برای بهبود تدریجی شرایط مادی و معنوی آن­ها  تعریف می­کرد.(۱۷) رخنه­ی گرایش رفرمیسم سرمایه­داری در درون جنبش رادیکال کارگری در اواخر دهه­ی ۱۸۶۰ و  اوایل دهه­ی ۱۸۷۰ پدیدار شد. مارکس در «نقد  برنامه­ی گوتا»(۱۸)، از این گرایش به شدت انتقاد کرد. ولی، دخالت انتقادی مارکس در احزاب سوسیال دموکراتیک کشورهای سرمایه­داری مسلط - که با جهت­گیری رفرمیستی در پارلمان­های کشورشان شرکت کردند- تاثیری نکرد. در این گرایش رفرمیستی، هم رگه­های «تئوری اقتصادی مارجینال یوتولیتی» و هم  تاثیر مستقیم آن، نه تنها در انگلستان - عمدتا از طریق فابین­ها(۱۹)-، بلکه در سراسر اروپا بیرون می­زد. گرایش رفرمیستی، هم­کاری با طبقه­ی سرمایه­دار را - چه پیش از و یا بعد از کمون پاریس­ زمزمه می­کرد. این نگرش رفرمیستی سرمایه­داری - سازش نه ستیز با طبقات کارگر- آن چنان برای سکان­داران سرمایه اهمیت داشت، که شخصیت مهمی هم­چون بیسمارک، صدراعظم آهنین آلمان، پنهانی با فردیناند لاسال زد و بند کرد(۲۰)، تا «دکتر سرخ»، کارل مارکس، را تطمیع کنند به آلمان برگردد؛ و در خدمت نیات امپریالیسم آلمان، طبقه­ی کارگر را به خط کند. با اطلاع از این توطئه، مارکس و انگلس بسیار ناراحت  شدند.(۲۱) بیسمارک در طرح امپریالیستی­اش، نقشی که برای طبقه­ی کارگر آلمان چیده بود، به موقع قانون ضد سوسیالیستی را لغو کرد. آلفرد مارشال، نظر دوستانه­تری به فردیناند لاسال داشت، تا به  مارکس. او لاسال را  به خاطر رد «قانون آهنین دست­مزدها»(۲۲) تمجید کرد و ناشیانه این قانون را به مارکس نسبت داد.(۲۳)

 

تشکیل حزب سوسیال دموکراتیک آلمان

در کنگره­ی گوتا، که در فاصله­ی بیست و دوم تا بیست و هفتم می سال ۱۸۷۵برگزار گردید، دو تشکل موجود: حزب «آیزناخرز»، Eisenachers، یا حزب کارگران سوسیال دموکراتیک - به رهبری «ویلهم لبکنخت»، Wilhelm Liebknecht، و «اگوست ببل»، August Bebel، در سال ۱۸۶۹، در شهر «آیزناخ»، Eisenach، تاسیس شده بود - و «سازمان کارگران عمومی آلمان»(۲۴)، دست­ساز فردیناد لاسال(۲۵)، با هم­دیگر متحد شدند و « حزب کارگران متحد آلمان»، یا حزل سوسیال دموکراتیک آلمان، را در سال ۱۸۷۵تشکیل دادند. مارکس انتقادش از اتحاد دو تشکل بالا را به ضمیمه­ی نامه­ای به «ویلهلم برک»، Wilhelm Brake، فرستاد. مارکس از او خواهش کرد، بعد از مطالعه­ی انتقاد او از «برنامه­ی گوتا»، آن را به «گیب»، Gieb، «اوئر»، Auer، اگوست ببل و لبکنخت، از رهبران «حزب کارگران سوسیال دموکراتیک»، ارسال کند. مارکس در نامه­اش به «برک» تاکید می­کند، که او رساله­ی بالا را برای جلوگیری از بروز هر گونه شبهه­ای بین دوستان در آینده نوشته است. مارکس به برک می­گوید، به محض  این که حزب تشکیل شد، انگلس و من بیانیه­ی کوتاهی به این مضمون که موضع ما کاملا از «برنامه­ی گوتا» جدا است، انتشار خواهیم داد... مارکس  می­گوید، این موضع­گیری کاملا ضروری است، چون که این شایعه رواج  دارد که ما پنهانی از این جا، یعنی لندن، حزب به اصطلاح «آیزناخرز» لبکنخت و ببل را رهبری می­کنیم.(۲۶) مارکس ادامه داده، می­نویسد: در نسخه­ی روسی کتاب باکونین، که اخیرا منتشر شده است، برای نمونه، هنوز باکونین مرا نه  تنها برای تمام برنامه­ها و... آن حزب، بلکه حتا برای هر قدمی که، از روز اول لبکنخت برای هم­کاری با حزب مردم(۲۷) برداشت، مسئول می­داند.

«حزب سوسیال دموکراتیک آلمان»، الگوی احزاب دیگر، از جمله «حزب سوسیال دموکراتیک روسیه»، از اول بر روی پایه­های انحرافی و سازش بنا شد. رساله­ی انتقادی مارکس از «برنامه­ی گوتا»، تا سال ۱۸۹۱ از انظار کارگران پنهان ماند. «حزب سوسیال دموکراتیک آلمان» اعلام ورود این کشور به جنگ جهانی اول را، در تاریخ چهاردهم اگوست ۱۹۱۸، تایید کرد. این موضع­گیری امپریالیستی «حزب سوسیال دموکراتیک» آلمان، آخرین پرده از نمایش­های سلسله انحرافات و سازش­کاری­های این حزب با بورژوازی آلمان بود. «ادوارد برنشتاین»، Edward Bernstein، وصی آثار انگلس صبر کرد، تا انگلس سرش را روی خاک بگذارد، تا او اثر تجدیدنظر طلبی­اش - پیش شرط­های سوسیالیسم و وظایف سوسیال دموکراسی­ در «اندیشه و عمل، یا پراکسیس» مارکس را در سال ۱۸۹۹منتشر کند.(۲۸)

 

حزب سوسیال دموکراتیک روسیه

روسیه اولین کشوری بود، که بیرون از آلمان سرمایه­ی مارکس را چاپ کرد. مارکس به سیاست­های روسیه علاقه­مندتر شد. او برای این که اطلاعات دست اول از روسیه کسب کند، زبان روسی یاد گرفت. وقتی مارکس در گذشت، یک صندوق به حجم یک مترمکعب مدارک و اطلاعات درباره­ی روسیه از خود به جای گذاشت. مارکس در مقدمه­ی تجدید چاپ روسی «بیانیه­ی کمونیست» می­نویسد:... ما مشاهده می­کنیم، که در جوار شتاب­آور توسعه­ی کلاه­برداری سرمایه­داری و مالکیت زمین در روسیه، بیش از نیمی از زمین در مالکیت مشترک دهقانان قرار دارند. اکنون این سئوال مطرح است: آیا «آبشخینا»، Abshichina، دهات کمونی یا اشتراکی... می­توانند مستتقیما به گونه­ی بالاتری از شیوه­ی مالکیت اشتراکی کمونیستی عبور کنند؟ یا برعکس، باید اول فرایند انحلال زمین را مشابه تاریخ تکاملی غرب طی کند. تنها جوابی که می­توان داد، این است که: اگر انقلاب روسیه پیش­درآمد انقلاب کارگری در غرب شود، در آن صورت این دو انقلاب یک دیگر را تکمیل خواهند کرد.(۲۹) برابر با این نقل قول از مارکس، بی شبهه، لنین استنتاج انقلاب سوسیالیستی غرب مکمل انقلاب دموکراتیک روسیه خواهد شد را از مارکس گرفته است؛ البته این هیچ ایرادی ندارد. هم­چنان که در بالا گفته شد، «احزاب سوسیال دموکراتیک» کشورهای اروپایی، و از جمله حزب سوسیال دموکراتیک روسیه، تحت تاثیر حزب سوسیال دموکراتیک آلمان تاسیس شدند.

لنین به جای گزینش شیوه­ی سازمان­یابی سبک مارکس - یک تشکل واحد کارگری-، در نمونه­ی انترناسیونال اول، به تقلید از حزب سوسیال دموکراتیک آلمان به تشکل دوپاره­ی طبقه­ی کارگر - تشکل حزبی جدا از بدنه­ی طبقه­ی کارگر- روی آورد. این گونه از نگرش سازمان­یابی کارگران، بنیاد تئوریک­اش را از حکم نادرست کارل کائوتسکی – نظریه­پرداز حزب سوسیال دموکراتیک آلمان- دریافت می­کرد. کارل کائوتسکی، با تجدید نظر در «کُنش اندیشه و عمل، یا پراکسیس مارکس از یک سو، و لاپوشانی کردن حقایق غیر قابل انکار فعالیت سیاسی اقتصادی طبقات کارگر در دوره­های پیش، این حکم نادرست را بیان کرد که طبقه­ی کارگر فراتر از تشکل سندیکایی، آگاهی سوسیالیستی کسب نمی­کند. از این رو، باید آگاهی سوسیالیستی از بیرون به درون طبقه­ی کارگر برده شود! این درک غلط، سوسیالیسم را به یک نظریه یا ایده تقلیل می­داد؛ نظریه­ای که محصول اندیشه­ی طبقات داراست! این سوسیالیسم هیچ قرابتی با سوسیالیسم مارکس ندارد. این حکم، که: طبقه­ی کارگر آگاهی سوسیالیستی دریافت نمی­کند، یک رویه­ی سکه و سازمان­یابی دو گانه­ی لنینی حزب سیاسی جدا از بدنه­ی طبقه­ی کارگر، رویه­ی دیگر این سکه بود. عده­ای از باورمندان لنین، اصلا صحت وجود حکم لنینی مبنی بر این که طبقه­ی کارگر فراتر از سندیکالیسم، آگاهی سوسیالیستی فرا نمی­گیرد را مشکوک می­دانند. افرادی دیگر اظهار می­کنند، لنین بعدها حکم بالا را پس گرفت. ولی اظهارات هر دو دیدگاه این اشکال را دارند، که لنین تا پایان زندگی­اش به تقسیم دوپاره­ی طبقه­ی کارگر وفادار ماند. بالاخره، به این واقعه­ی مهم نیز باید انگشت گذاشت، که انقلاب اکتبر نه محصول قیام و حمله­ی کارگران به کاخ زمستانی تزار، بلکه کُنشی بود که از بالا توسط رهبری حزب طراحی و به مورد اجرا گذاشته شد.(۳۰) این کُنش بازتاب همان دیدگاه تزریق سوسیالیسم از خارج به درون طبقه­ی کارگر، ناتوان فرض کردن طبقه­ی کارگر در فراتر رفتن از آگاهی سندیکالیستی، و عمل سیاسی از طرف حزب و نه کارگران فراگیر را تداعی می­کند.          

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، یک انقلاب سیاسی بود و نه انقلابی سوسیالیستی. سوسیالیسم مارکس معنای کنکرت دارد. در جامعه­ی سوسیالیستی، دولت و به تبع آن طبقات وجود ندارند؛ این جامعه­ی هم­یاری بر اصل از هر کس به اندازه­ی توانایی­اش و بر هر کس به اندازه­ی کارش تعریف می­شده است. البته این توضیح را باید افزود، که اکنون رشد نیروهای تولیدی، رعایت مرحله­ی فاز اول یا سوسیالیسم، را کهنه کرده است.  بنابراین، لباس انقلاب اکتبر هرگز برازنده­ی قد و قواره­ی تن انقلاب سوسیالیستی نبوده است. هواداران رنگارنگ «انقلاب سوسیالیستی» روسیه، باید روزی شهامت کرده و این تابو را بشکنند. برابر با حقایق تاریخی، در انقلاب فوریه­ی ۱۹۱۷، روسیه یک کشور عقب افتاده بود. فرایند رشد سرمایه­داری، از دهه­ی ۱۸۷۰، به دنبال  لغو سرواژ، تا آغاز جنگ جهانی اول، روسیه را به یک کشور سرمایه­داری غالب متحول نکرد. به سخن دیگر، نیروی کار در سطح عام کالا  نشده بود و هنوز اکثریت غالب جمعیت روسیه، یعنی دهقانان، وابسته به زمین بودند. تنها بخش­های کوچک­تری از روسیه، به ویژه مناطق پطروگراد، مسکو، و... توسعه یافته و کارگری یا پرولتری شده بودند. در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، دو نیروی جداگانه، یعنی کارگران فراگیر و حزب بلشویک، در سرنگونی تزاریسم به وحدت عمل رسیدند. اما، به مجرد تسخیر قدرت سیاسی، اهداف­شان از هم جدا شد و وحدت آن­ها گسست. حزب به جای استبداد تزاری، یک دولت مقتدر مرکزی را سامان داد. از منظر طبقه­ی کارگر، رژیم سیاسی جدید می­بایستی بر متن تداوم وجود نعمت آزادی­های دموکراتیک «انقلاب فوریه»، بیش­ترین شرایط ممکن برای دخالت و گسترش «کمیته­های کارگری» و «شوراهای کارگری» در اداره­ی اجتماعی و فرایند تولید را فراهم می­کرد. ولی، دولت جدید رویکردی دیگر داشت. «کمیته­های کارگری» را در اتحادیه­های تک پای صنفی یا اقتصادی ادغام کرد. این اقدام با درک لنین و حزب بلشویک، مبنی بر این که کارگران نهایتا آگاهی اتحادیه­ای کسب می کنند، صدق می­کرد. افزون بر این، مهار کردن حیطه­ی دخالت شوراهای کارگری، و سپس تهی کردن نقش شوراها در اداره­ی امور و فرایند تولید، باز منطبق بر همان درک بالا بود.(۳۱) در پی انقلاب سیاسی روسیه، انقلاب سوسیالیستی در اروپا رُخ نداد. حداقل، بلشویک­ها در پایان جنگ داخلی برای تصحیح خط سیاسی­شان، می­بایستی تضییقات اعمال شده علیه آزادی­های دموکراتیک دوران جنگ را لغو می­کردند. برابر با این رویکرد، نقش مستقیم  کارگران در بازسازی و اداره­ی فرایند تولید را به رسمیت می­شناختند. شاید شرایط جدید موجبات سقوط آن­ها را فراهم می­کرد و قدرت به دست بورژوازی می­افتاد. در چنین سناریویی، آن­ها شرافت­مندانه شکست را می­پذیرفتند. در آن صورت، جنبش­های اجتماعی طبقات کارگر جهان، سرنوشت دیگری را تجربه می­کردند. بورژوازی جهانی دیگر نمی­توانست فردا تابلوی سوسیالیسم استالینی را به عنوان سوسیالیسم مارکس بالا ببرد. دیگر، طبقات کارگر جهان هزینه­ی بس کلان سیاست­های سازش طبقاتی احزاب به اصطلاح کمونیستی نسخه­ی حزب کمونیست روسیه را نمی­پرداختند.(۳۲) با این درس­آموزی از گذشته، می­توان منصفانه گفت: طبقات کارگر جهان، میدان مبارزاتی دیگری را آزمون می­کردند. 

اما، حزب بلشویک به قدرت چسبید. واژه­های یک­شنبه­های کمونیستی و کمونیسم جنگی، نپ، نپمن، ابداع شدند. بلشویک­ها برای بازسازی اقتصاد ویران شده­ی روسیه، محدودیت­های اعمال شده بر مکانیسم بازار را کنار زدند. این سیاست رویکرد به اقتصاد بازار، «برنامه­ریزی نوین اقتصادی»، New Economic planning، و نوسرمایه­داران نپمن نامیده شدند. دولت هم­چنان صنایع بزرگ را در اختیار گرفت و خرده سرمایه­گذاری را تشویق کرد. سخن کوتاه، یک سرمایه­داری دولتی مختلط - یک بخش دولتی در کنار بخش خصوصی-، بعد از پایان جنگ داخلی پا گرفت.(۳۳) در بُعد سیاسی، تز جنبش­های ملی و استقلال طلبانه به مثابه جنبش­های دموکراتیک(۳۴) و سپس ارتقای این جنبش­ها به بخشی از انقلابات سوسیالیستی، تئوریزه شدند. بنابراین، پایه­های تز مسالمت­آمیز و سازش طبقاتی در این دوره گذاشته شد. ظهور گرایشی، که به نام استالینیسم معروف شد، نتیجه­ی منطقی و پافشاری بلشویک­ها برای بقای دولت اقتدارگرای­شان بود. این سماجت در چنگ داشتن قدرت هزینه­ها داشت؛ در صدرش پُشت­گرد به دموکراسی. دموکراسی جدا از سوسیالیسم و سوسیالیسم منفک از دموکراسی، بی معنی است. به هم آمدن و وحدت دموکراسی و سوسیالیسم، نه موجد یا سنتز تضادی نو، بلکه حل تناقضات روابط سرمایه­داریست. بنابراین، تمام کج­روی­ها و تقصیرات مقوله­ی سوسیالیسم روسی را به گردن استالین انداختن، نابخردانه است. استالین یک رفیق وفادار لنین بود. اگر برای بقای رژیم بلشویک­ها، به رهبری لنین، ضرورت ایجاب می­کند که دموکراسی را قیچی کرد، پس برای ساختمان سوسیالیسم نیز استالین حق دارد دموکراسی را به سلابه کشد. اگر در پایان جنگ داخلی، تروتسکی کمونیست بی پروا می­گوید: برای بازسازی اقتصاد ویران شده­­ی روسیه باید در درون کارخانه­ها، رژیم سربازخانه­ای یا میلیتاریسم را پیاده کرد؛ استالین، به همان درجه کمونیست، حق داشت تسمه از گُرده­ی کارگران بکشد. و کمونیست بیچاره­ی آموزش دیده در مکتب حزب توده در این سوی سیم­های خاردار رودخانه­ی ارس، مرز بین ایران و روسیه، حسرت کند که ای کاش می­توانست به آن سوی مرز رفته و پای در بهشت این دنیا بگذارد. این­ها کلمات رویایی نیستند. از کمونیست و شخصیتی هم­چون  سرهنگ سیامک توده­ای نقل می­کنند، که پیش از تیرباران شدن، وقتی آخوندی از او می­خواهد وصیت کند، چنین می­گوید: آقا آن بهشتی را که شما وعده می­دهید، ما می­خواهیم آن را روی زمین بسازیم؛ قطعا الگویش، شوروی آن زمان بود.

در دوره­ی پیشین، حزب سوسیال دموکراتیک آلمان چشمه­ی انحراف احزاب سوسیال دموکراتیک کشورهای دیگر گردید. این بار، انحرافات حزب سوسیال دموکراتیک و کمونیست روسیه، در ابعاد وحشت­ناکی، بر برنامه و سیاست­های احزاب کمونیستی و سرنوشت مبارزات طبقات کارگر جهان سنگینی کرد. همه جا، با تجدیدنظر در پراکسیس مارکس، سازش طبقاتی احزاب کمونیست با طبقات سرمایه­دار و خرده سرمایه تبلیغ شد. استقلال سیاسی و تشکیلاتی طبقات کارگر به زیر تیغ رفت. سوسیالیسم­های بورژوایی و خرده بورژوایی سر برون کردند. در رقابت امپریالیستی بین اردوگاه «سرمایه­داری بازار و سرمایه­داری مختلط غرب»، با اردوگاه «سرمایه­داری دولتی»، تز  راه  رشد غیر سرمایه­داری و مبارزه با امپریالیسم غارت­گر را تبلیغ و ترویج کردند. به این دلیل بود، که ضدیت ارتجاعی­ترین گرایشات اجتماعی با ایدئولوژی مذهب از یک سو، و مخالفت گرایشات سیاسی اقشار خرده سرمایه­داری با ایدئولوژی مذهب و سکولار علیه امپریالیسم غارت­گر آمریکا، همگن شدند. این روایت که خمینی را بردند در دهکده­ی لوشاتولیه زیر درخت سیب نشاندند و میکروفون­ها را جلوی دهانش گرفتند؛ روایتی به غایت نادرست است. خمینی می­بایستی آن چنان اعتبار سیاسی برای سرمایه­داری جهان می­داشت، تا او را به لوشاتولیه ببرند. و ایشان با مبارزه­ی ضد امپریالیسم غارت­گر و اجنبی، در امتحان کنکور پذیرفته شده بود. خمینی نوه­ی خلف پدر بزرگ­اش، شیخ فضل­الله نوری، بود که شعار ارتجاعی­اش «ما دین نبی خواهیم، مشروطه نمی­خواهیم»، انقلابیون دوران انقلاب مشروطه یا بورژوا- دموکراتیک را دل چرکین کرده بود. خمینی کرارا واژه­ی استعمار را تکرار کرد، الا استثمار را.    

شیعه­ی به اصطلاح پالایش یافته­ی علی شریعتی، مجاهدین و دیکتاتوری سرمایه­داری شاه یک مجموعه از شرایط مناسب برای رشد گرایش ایدئولوژی مذهب فراهم کرد. تجدیدنظرطلبی در اندیشه و کُنش، یا پراکسیس مارکس، و کُنش آن توسط حزب توده و خرده بورژوازی سکولار، مجموعه­ی دوم، زمینه­ی مساعد برای کنار زدن طبقه­ی کارگر و مبارزه­ی طبقاتی در اختیار خمینی و شرکا قرار داد. قابل درک است که بهشتی به خاطر دشمنی جهنمی ایدئولوژی مذهبی­اش با سوسیالیسم و کمونیسم، حرفی از سهم مهم حزب توده و چپ خرده سرمایه­داری در به قدرت رسیدن­شان نزند.      

نیم قرن پیش، ایران سرمایه­داری شد. این نیم قرن به دو دوره تقسیم می­شود. در مرحله­ی نخست، مجموعه­ی روندهای های داخلی و خارجی، و به ویژه عمل­کرد حزب توده، طبقه­ی کار و مبارزه­ی طبقاتی را به حاشیه راند. با بروز بحران اقتصادی و دگردیسی­اش به بحران سیاسی دیکتاتوری سرمایه­داری شاه، بخشی دیگر از طبقه­ی سرمایه­دار از قدرت طبقه­ی کارگر استفاده­ی ابزاری کرد. دیکتاتوری سکولار با دیکتاتوری ایدئولوژی مذهب، دست به دست شد.

مرحله­ی دوم: در این دوره، شعار ضد امپریالیستی و مکمل­اش عدل علی مرحله­ی اول، ارزش مصرف­شان پایان یافت. عدل علی، دموکراسی را نتابید و سیمای آسمانی و واقعی­اش را در سنگ­سار کردن انسان­ها، تیغ زدن لبان سرخ دختران و... به نمایش گذاشت. در بُعد اقتصادی، عدل علی ناتوانی­اش در تامین شغل و مسکن مناسب، بهداشت و آموزش رایگان و... برای شهروندان را با بی آبرویی آسمانی­اش آشکار کرد. وحدت کلمه، طلسم مرحله­ی اول، شکست. برای نجات عدل علی، یا ایدئولوژی مذهب شیعه­ی قم، در صف حاکمان ایدئولوژی مذهب تفرقه افتاد. اصلاح­گران از درون رژیم صدا بلند کردند. آن طرف، با فروپاشی شوروی سوسیالیستی دروغین، شیشه­ی طلسم «مبارزه با امپریالیسم جهان­خوار»، وحدت کلمه­ی گرایشات رنگین­کمان دوره­ی دیکتاتوری شاه، افتاد و شکست. اگر تا دیروز، بدیل حکومت دیکتاتوری شاه، جمهوری به اصطلاح دموکراتیک خلق، مردم، کعبه­ی آمال­شان بود؛ امروز، عده­ای از اپوزیسیون خارج از حاکمیت، به امید این که قدم به قدم درهای بهشت دموکراسی به روی آن­ها گشوده خواهد شد، به صف اصلاح­گران ایدئولوژی مذهب پیوسته­اند. اگر برای عده­ای، دیروز سرنگونی رژیم دیکتاتوری شاه، تائیدیه­ی رادیکالیسم خرده بورژوایی را صادر می­کرد؛ امروز همان تابلو با واژه­ی مترادف سرنگونی جمهوری اسلامی بلند شده است. ولی، کدام قدرت واقعی جامعه­ی سرمایه­داری ایران باید وثیقه­ی تحقق آرزو، آرمان و مقصود تخیلی این رفرمیست­ها گردد؟ طبقه­ی کارگر. ملاحظه می­کنیم، که در این مرحله­ی دوم نیز، هم هدف و هم وسیله­اش، یعنی استفاده­ی ابزاری از طبقه­ی کارگر، تغییر نکرده است. در مرحله­ی اول، نفی طبقه­ی کارگر در خدمت میدان­داری خرده سرمایه­داری. در مرحله­ی دوم، فریب دادن طبقه­ی کارگر و استفاده­ی ابزاری از او برای انکار مبارزه­ی ضد سرمایه­داری و لغو کار مزدی. اما، طبقه­ی کارگر چطور؟

الف: به لحاظ کمی یا کثرت، امروز طبقه­ی کارگر با خانواده­هاشان بیش از پنجاه میلیون نفر از جمعیت شصت و هفت میلیونی ایران را تشکیل می­دهند. طبقه­ی سرمایه دار با خانواده­هاشان و لایه­ی مرفه خرده سرمایه­داری با خانواده­هاشان، اقلیت ناچیزی از جمعیت باقی­مانده­ی بالا را شامل می­شوند. رفاه و آزادی، یا سرنوشت لایه­ی پایین خرده بورژوازی به سرنوشت و مبارزه­ی طبقه­ی کارگر برای رهایی از بردگی مزدی یا مبارزه­ی ضد سرمایه­داری گره می­خورد.

ب: از منظر کیفی یا مبارزه­ی طبقاتی، هنوز طبقه­ی کارگر طبقه­ای در خود است و  نه طبقه­ای برای خود. طبقه­ی کارگر از وجود یک پراکندگی مهیب در صف­اش، دو دستگی بین بخش خدمات و بخش صنعت، رنج می­برد. بسیاری از آحاد بخش خدمات خود را در صف اردوی کار نمی­بیند؛ شگفتا، گرچه در هستی اشتغال­شان مزدبگیرند. این­ها نه صاحب کارگاه و نه مصادره کنندگان ارزش اضافی کارگرانند؛ بلکه، در  تعلق خیالی به طبقه­ی متوسط یا خرده سرمایه­داری، کاخی رویایی برای خود ساخته­اند. این آحاد از کارگران خدماتی، در اندرون کاخ تخیلی «طبقه­ی متوسط»، حسرت دموکراسی را می­کشند. ولی اینان نمی­دانند، که دیر زمانی است هم بوارژوازی و هم خرده بورژوازی در گستره­ی جهان سرمایه­داری، پرچم  دموکراسی را زمین گذاشته­اند. در غرب، سرمایه نه با قهر عریان، بلکه به پشتوانه­ی موقعیت­ها و امتیازهای گذشته، با سازش­های طبقاتی، دموکراسی بورژوایی را از محتوا تهی کرده­اند. اما، در کشوری سرمایه­داری هم­چون ایران، مبتنی بر کار ارزان و کارگر بی حقوق، سرمایه در شخصیت انسانی­اش اصلا دموکراسی را  برنمی­تابد. و هر خواست دموکراتیک را با قهر جواب می­دهد. امروز بورژوازی در همه جا، از جمله سرمایه­داری ایران، از انقلاب - بی شبهه دوران انقلابات ضد سرمایه­داری و سوسیالیستی-  بیش­تر می­ترسد تا از ارتجاع. در برآمد اعتراضات سال گذشته، بسیجی­ها و پاسداران سرمایه زدند و کشتند و... بورژوازی لیبرال جنس سرمایه­داری ایران، در هیات موسوی و کروبی، رج سوگندشان را تکرار کردند: آن­ها از روند اعتراض در چهارچوب قانون اساسی ایدئولوژی مذهب شیعه پا فراتر نخواهند گذاشت. مرد حسابی کدام قانون، چه کشکی، چه پشمی. جواب قهر عریان جناح سرکوب­گر می­بایستی با راه­کار اعلام و پشتیبانی از نافرمانی مدنی پاسخ می­گرفت. اما، از موسوی و کروبی نمی­شد انتظار چنین زورآزمایی­ای با جناح سرکوب­گر را داشت. ولی، ابتکار چشم­داشت این راه­کار، با شعارهای دموکراتیک و ضد سرمایه­داری از کارگران خدمات و فرزندان کارگران، رزمندگان خیابانی، چرا.

سی­ام می 2010

 

* * *

 

پانویس­ها:

۱- بحران ساختاری سرمایه­داری جهان و دورنمای برآمد جنبش کارگری، مراد عظیمی، سایت«نگاه»؛

۲- کارگران مهمان­دار زن و مرد شرکت هواپیمایی انگلستان با نود و یک درصد به نفع اعتصاب رای دادند. وقتی آرا اعلام شد شور و اشتیاق و هلهله و دست زدن­ها فضای سالن را فرا گرفت. بدنه آماده­ی مبارزه بود، ولی رهبری نه؛

یکی از راه­کارهای سنتی سرمایه­داران و دول سرمایه­داری، در مقابله با اعتراض و اعتصاب کارگران، استفاده از راه­کار گروگان­گیری است. شرکت هواپیمایی «بریتیش ایر» تصمیم گرفت هزاران مهمان­دار هواپیما را بیکار کند؛ شرایط کار را سخت­تر نموده، دست­مزد و حق بازنشستگی آن­ها را کاهش دهد. در چهارچوب قوانین شدیدا محدود کننده­ی اعتصاب، مهمان­داران برای دفاع از سطح معیشت نزارشان دست به اعتصاب زدند. مدیریت «بریتیش ایر» از اسلحه­ی گروگان­گیری استفاده کرد. تعداد پنجاه نفر از فعالین کارگری را اخراج نمود و حق استفاده از بلیط تخفیفی هواپیما برای خانواده­های مهمان­داران را قطع کرد. این به اصطلاح پاداش شرکت به کارگران، در حقیقت جزئی از دست­مزد مهمان­داران بوده است و نه پاداش یا امتیازی فراتر از حداقل دست­مزد یک زندگی متعارف. اکنون، رهبری اتحادیه­ی یونایت - ستون پنجم طبقه­ی سرمایه­دار در درون طبقه­ی کارگر- پیوسته در مصاحبه­های مطبوعاتی تکرار می­کنند، که همه چیز حل شده است، مگر دو خواست حاشیه­ای بالا، یعنی برگشت پنجاه نفر کارگران مبارز و اعاده­ی به اصطلاح یارانه­ی مسافرت. رهبری اتحادیه پذیرفته است، که چندین هزار مهمان­دار بیکار شوند و شدت کار افزایش یابد. رهبری اتحادیه اعتراف می­کند، با پذیرش کاهش دست­مزد و حقوق بازنشستگی، برای شرکت هواپیمایی انگلستان مبلغ هشتاد میلیون پوند صرفه­جویی کرده است. حتا با فرض این که مدیریت شرکت از پافشاری روی دو خواست بالا، یا گروگان­گیری کوتاه بیاید، که بعید  است، هدفش در حمله به سطح معیشت کارگران تامین شده است؛

۳- سایت شورای هماهنگی تشکلات صنفی معلمان؛

۴- فی­المثل می­توان به هنرمندان، روزنامه­نگاران، خبرنگاران و فیلم­برداران، عکاسان و... - جزئی از پیکره­ی بخش خدمات- اشاره کرد. متاسفانه در اعتراضات سال گذشته، اینان جزئی از بدنه­ی فعال اصلاح­طلبان را تشکیل دادند! همه­ی این صاحبان حرف گوناگون، افراد حقوق بگیرند و زندگی و سرنوشت­شان با طبقه­ی کارگر تداعی می­شود و نه طبقه­ی سرمایه­دار؛

۵- سید محمد قطب با سوسیالیسم خلقی یا خرده سرمایه­داری مصر مخالفت کرد. سوسیالیسم خلقی رژیم جمال عبدالناصر، پادزهر جنبش طبقه­ی کارگر و کمونیسم گردید. سال­ها پیش از ظهور سوسیالیسم خرده  بورژوایی در مصر، کارگران کشاورزی، در سال ۱۹۴۷، نسخه­ی عربی مانیفست کمونیسم را در مزارع پنبه­کاری مطالعه می­کردند. عبدالناصر، مدعی ناسیونالیسم جهان عرب، سید محمد قطب مرتجع را اعدام کرد. آن موقع، دیکتاتور ایران، در کشمکش­های بین دو اردوگاه غرب و شرق، عبدالناصر را به خاطر اعدام سید محمد قطب محکوم کرد! سال­ها بعد، همین دیکتاتور، هم­زاد سید قطب، یعنی علی شریعتی، را کشت. بالاخره، وقتی جمال عبدالناصر در گذشت، با چرخش در سیاست مصر، دیکتاتور استبداد سرمایه­داری ایران اعلام عزاداری کرد؛  

۶- در اوایل سال­های چهل، طیف مذهبی شریعتی، کتابی از الکسیس کارل را به فارسی ترجمه کرد؛

۷- جنگ بنیادگرایان، طارق علی، انتشارات «ورسو»، Verso، لندن و نیویورک، صفحه­ی ۲۷۴؛

۸- گستردگی منابع ادبی مجاهدین از ایدئولوژی مذهب تا کمونیسم، گواه التقاط ایدئولوژی­های مذهب و سکولار مجاهدین بود، که بعدها به انشعاب فاجعه­آمیز آن­ها منجر گردید؛

۹- بعد از واقعه­ی ارتجاعی دوازدهم خرداد سال ۱۳۴۲؛

۱۰- گذشته از علی شریعتی و مجاهدین خلق - نسل جوان نهضت آزادی-، نهضت آزادی، به مثابه یک گرایش بورژوا لیبرال با ایدئولوژی مذهبی در بزک کردن چهره­ی مخوف ایدئولوژی مذهب شیعه، منفعل نبود. آقای دکتر سحابی، از رهبران نهضت آزادی، در اثرشان بحث می­کردند که قرآن به تئوری تکامل داروین اشارت دارد. آقای مهندس مهدی بازرگان در نوشته­اش، «راه طی شده»، دانش ریاضی را مستمسک قرار می­دهد تا ثابت کند آب کر پاک است؛ و محمد بی­ گُدار نگفته بود. ولی این سئوال ساده مطرح است، که چرا محمد عاجز شد تا آب تلخ دریا را با روش «جداسازی نمک آب دریا»، Desalination، تصفیه و به کمبود آب پاسخ دهد؟

۱۱- با رشد غول­آسای روابط سرمایه­داری، تجزیه­ی طبقاتی به اندازه­ای گسترش یافته است، که اکثریت غالب جمعیت هر کشور و منجله ایران را طبقه­ی کارگر تشکیل می­دهد. لایه­ی خرده بورژوایی پایین به نسبت طبقه­ی کارگر یک اقلیت ناچیز را در بر می­گیرد. وقتی از مردم، به مثابه یک واژه­ی انتزاع، و غیر طبقاتی، گفت­وگو می­شود، در حقیقت همین لایه­ی پایین خرده بورژوازی است. لایه­ی بالای خرده سرمایه­داری، منافع­اش تناتنگ به بقای روابط سرمایه­داری و طبقه­ی بورژوازی پیوند شده است. برعکس، سرنوشت لایه­ی پایین خورده بورژازی به اهداف طبقه­ی کارگر پیوند شده است. باید هوشیارانه به محوریت طبقه­ی کارگر رجوع کرد. برجسته کردن واژه­ی مردم، اسم رمز لایه­ی پایینی خرده بورژوایی، تا حدی که طبقه­ی کارگر را کم­رنگ و حتا به محاق فراموشی بسپارد، تقلاهای فعالین خرده بورژازی و جان سختی بقایای ادبیات انحرافی گذشته را نشان می­دهد. ابراهیم علیزاده، دبیر اول کومه­له یا حزب کمونیست ایران، به سنت مائوئیست­های سابق ایران که متناسب با هر وضع معین خود را اتحادیه­ی کمونیست­ها و سربداران می­نامیدند، در بیانیه­اش برای اعتصاب علیه جنایات دولت سرمایه­داری ایران، به خاطر اعدام پنچ نفر، تعداد سیزده بار کلمه­ی مردم را به کار برده است؛ اما، حتا یک بار  به کارگران و طبقه­ی کارگر کردستان، گورکنان روابط بردگی مزدی، اشاره نمی­کنند. از منظر این جریان ناسیونالیست چپ کرد، همه­ی جماعت کردستان یا خرده سرمایه­دارند و یا سرمایه­دار. بالاخره، معلوم نیست این مردم، یا همان طبقات خرده سرمایه و سرمایه­دار، ارزش اضافی کدام طبقه را مصادره می­کنند؛  

۱۲- «فراسوی سرمایه»، متن انگلیسی، فصل سه، بخش اول، صفحه­ی ۸۱، «استوان مزاروش»، Istvan Meszaros، انتشارات «مرلین پرس»، Merlin Press؛

۱۳- اخیرا، یک نفر آخوند نماز جمعه، گویا آقای صدیقی، علل تکرار بروز زلزله را به بی عفتی زیاد زنان نسبت داده بود! گفته­ی این آخوند سر و صدای زیادی بین رفرمیست­های ایرانی و رسانه­های گروهی کشورهای سرمایه­داری غرب به راه انداخت. در آمریکا، عده­ای از زنان طبقات دارا داوطلب شدند برای اثبات نادرستی چرندیات آخوند ایرانی، لخت به خیابان بیایند. حتا مجله­ی دست راستی «اکونومیست» لندن هم از قافله عقب نماند. باید به این هواداران کلاش سرمایه­داری نوع به اصطلاح سکولار گفت، چه فرقی بین اظهار تاثیرات فوران­های ذرات خورشیدی جناب اقتصاددان سرمایه­داری بالا و آخوند روحانی هست. هر دو ایدئولوگ­های حقه­باز سرمایه­داریند. ممکن است ایراد گرفته شود، که آقای «استنلی جوانز» در نیمه­ی دوم قرن نوزدهم بلاهت­اش را نشان داده بود. ولی آخوند صدیقی اکنون چنین خزعبلاتی را به زبان می­آورد. ولی اجازه دهید به نمونه­ی همین امروز حقه بازی سرمایه­ی سکولار اشاره کنم. مگر آقای بوش نگفتند، خدا به او الهام کرده که به عراق حمله کند! هم­زمان با چرندیات آخوند ایرانی، به هنگام بروز مشکل پخش شدن خاکستر آتشفشان ایسلند، تعداد زیادی از مسافران هواپیما سرگردان شده و متحمل هزینه گردیدند. برای فرار از پرداخت خسارت به مسافران، شرکت­های بیمه ادعا کردند، واقعه­ی خاکستر «کار خدا»، Act of god، بوده است و ادعای بازپرداخت هزینه­ی مسافران  سرگردان مشمول مقررات بیمه نمی­شود؛

۱۴- واژه­ی مصرف کننده، یک شگرد کثیف اقتصاددانان سرمایه­داری است. مصرف کننده، همان کارگر است.  وقتی کارگر راه­آهن اعتصاب می­کند، دولت و رسانه­های گروهی فریاد می­زنند، مصرف کننده قربانی اعتصاب شد؛ او نتوانست مسافرت برود و...؛

۱۵- خواننده ملاحظه می­کند، که آقای مارشال، نظریه­پرداز اقتصاد بورژوایی، حتا واژگان طبقاتی را تحریف می­کند؛ وقتی او ثروت­مند و انسان را به جای سرمایه­دار و کارگر به کار می­برد؛

۱۶- «امکانات اجتماعی اقتصاد جوان­مردی یا شوالیه گری»، از آلفرد مارشال، سخن­رانی در یادبود آلفرد مارشال، صفحات۳۴۱-۳۴۲؛

۱۷- همان­جا، صفحه­ی ۲۲۹؛

۱۸- «نقد  برنامه­ی گوتا»، مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد ۲۴؛  

۱۹- رساله­ی «دو روح سوسیالیسم» از «هال درپر»، Hall Draper، ترجمه­ی مراد عظیمی، دفتر بیست و یکم «نگاه»؛

۲۰- فردیناند لاسال، در حین یک دوئل، در سال ۱۸۶۴، کشته شد. خواننده ملاحظه خواهد کرد، که رفرمیسم آلمان از چه زمانی به عبث برای مارکس، دکتر سرخ، تله می­انداخته است. لاسال همیشه خود را یکی از شاگردان مارکس می­دانست. مارکس در نامه­اش به «لودلو»، Ludlow، به تاریخ دهم آوریل  ۱۸۶۹(رجوع کنید به گزیده­ای از نامه­های مارکس و انگلس از «کاپیتال»، چاپ اول به زبانی آلمانی، برلین، سال ۱۹۵۴، ترجمه­ی انگلیسی از «اندرو درامند»، Andrew Drummond، صفحه­ی ۱۵۴، انتشارات «نیو پارک»، New Park، لندن، سال ۱۹۸۳) در اشاره به گوشه­ای از دزدی ادبی لاسال از او، به لودلو می­نویسد: شما در نشریه­ی دوهفتگی­تان نوشته­اید لاسال اصول مرا در آلمان ترویج می­کرده است؛ بعد ادامه داده، می­گویید: من هم اصول لاسال را در انگلستان ترویج می­کنم. در جلد اول، که برای شما فرستادم، شما در توضیح شماره­ی یک از صفحه­ی هشت پیش­گفتار به وضوح می­بینید، که لاسال تقریبا به طور کامل کلمه به کلمه در «تئوری عمومی توسعه» از نوشته­های من استفاده کرده است. اما، من هیچ نیازی به نوشته­های او نداشتم. («کاپیتال»، جلد اول، چاپ مسکو ۱۹۶۱، اف ال پی اچ، صفحه­ی ۷، چاپ پنگوئن، صفحات۹۰- ۸۹)؛ 

-۲۱ «قدرت ایدئولوژی»، استوان مزارش، انتشارات «هاروستر ویتشیف»،Harvester Wheatsheaf، لندن ۱۹۸۹و چاپ دانش­گاه نیویورک، ۱۹۸۹، صفحات۳۸۰ – ۲۸۸؛

۲۲- برای نخستین بار، قانون به اصطلاح آهنین دست­مزدها از طرف «توماس مالتوس»، Thomas Malthus، اقتصاددان بورژوایی، مطرح و سپس توسط فردیناند لاسال فرموله شد. برابر با این به اصطلاح قانون، دست­مزدها گرایش به سوی حداقل دارند. با این باور، فردیناند لاسال با کاربرد اعتصاب برای افزایش دست­مزدها مخالفت کرد؛

۲۳- «فراسوی سرمایه»، استوان مزارش، انتشارات مرلین، لندن، صفحه­ی ۸۴؛

۲۴- حزب مردم یا خلق آلمان، در  سال ۱۸۶۵، عمدتا از دموکرات های خرده بورژوا از ایالات جنوبی آلمان و بخشی از دموکرات­های بورژوا تشکیل شد. «برنامه­ی گوتا»، چاپ پکن، انتشارات زبان­های خارجی، صفحه­ی ۸۲؛

۲۵- در «نقد برنامه­ی گوتا»، مارکس، برای اولین بار، نگرش­اش را نسبت به کل خط لاسال، از فعالیت، راه­کارها، ترویج و اصول اقتصادی او را با شفافیت و صلابت کلام تشریح می­ کند. مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد ۲۴؛   

۲۶- این پایبندی به اصول و پرنسیپ مارکس در روش سازمان­یابی، چقدر با شیوه­های رهبری پشت پرده و توطئه گرانه­ی شخصیت­ها و جریانات اجتماعی پیش از و بعد ازاو تفاوت دارد؛   

۲۷- «مانیفست کمونیسم»، مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد ۶؛  

۲۸- ادوارد برنشتاین، از فعالان جنبش سوسیالیستی آلمان، در لندن و در تبعید زندگی می­کرد. او از افراد بسیار نزدیک به انگلس بود. ادوارد برنشتاین در لندن تحت تاثیر مکتب رفرمیسم امپریالیستی جامعه­ی فابین­ها واقع شد. در سال ۱۹۰۰، پایه­های حزب سوسیال دموکراتیک انگلستان، یا حزب کارگر، با تشکیل گروه نمایندگان پارلمان - با حمایت اتحادیه­ها و آرای کارگران­- شکل گرفت. گوهر برنامه­ی حزب کارگر بر نظریات رفرمیسم امپریالیستی انجمن فابین­ها قرار گرفت. اولین رهبر حزب سوسیال دموکرات، حزب کارگر انگلستان، «کیر هاردی»، Keir Hardie، یک واعظ مکلای شاخه­ی مذهبی «متدیست»، Methodist، بود. در سال ۱۹۵۰، دبیرکُل حزب سوسیال دموکرات، یا حزب کارگر انگلستان، افاضه کلام کردند: سوسیالیسم در انگلستان بیش­تر از مذهب متدیسم متاثر بوده تا از مارکس. در خصوص فابین­ها رجوع کنید به چشمه­ی بالا، دو روح سوسیالیسم از «هال درپر»؛  

۲۹- «مانیفست کمونیسم»، مجموعه آثار مارکس  و انگلس، جلد ۶؛

۳۰- «تاریخ انقلاب شوروی»، لئون تروتسکی، «چاپ پلوتو»، Pluto Press، لندن، ۱۹۹۷؛

۳۱- در روسیه، ادغام «کمیته­های کارگری» دراتحادیه­های صنفی یا اقتصادی تک­پا، و از محتوا خالی شدن «نقش شوراهای کارگری»-، به شیوه­ی دیپلوماتیک عملی شدند. در مورد شوراهای طبقه­ی کارگر ایران، آقای ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهور دولت سرمایه­داری ایران، رُک و پوست کنده به کارگران گفت: شورا پورا مالیده جانم، سرت را بیانداز پایین و کار کن؛

۳۲- با به قدرت رسیدن فاشیست­ها تحت رهبری هیتلر، رضاشاه به سمت آلمان گرایش کرد. او از سیاست  «هواداری از انگلستان، انگلوفیل» به « طرف­داری از آلمان، جرمنفیل» چرخید. عظمت طلبی فارس، بزرگ­نمایی شد. برای نمونه، سرگرد منوچهری شهرت­اش را به آریانا تغییر داد. نام­برده، در زمان محمد رضا شاه، ارتشبد شد. تا رُخ­داد جنگ جهانی دوم، به موازات گسترش روابط اقتصادی ایران و آلمان، ایدئولوژی فاشیسم در ایران رشد کرد. حمله­ی ناجوان­مردانه­ی متفقین به ایران، علی­رغم اعلام بی طرفی این کشور در جنگ جهانی دوم، بدون هیچ اخطار و اعلان جنگ پیشین و کشاندن فقر و فلاکت اروپا به ایران، صرفا تضمین امنیت خط آهن سراسری ایران نبود؛ بلکه، متفقین با این یورش، هدف­شان مقابله با نفوذ فاشیسم در ایران بود. تشکیل حزب توده، یا مردم یا خلق، با رنگ و لعاب چپ، در برگیرنده­ی کارگران، خرده بورژازی و بورژازی، با توافق هر سه کشور روسیه، آمریکا و انگلستان، سازمان دادن یک حزب ضد فاشیست بود...؛  

۳۳- لنین در کنگره­ی یازدهم حزب کمونیست روسیه، در سال ۱۹۲۲، می­گوید: من فکر می­کنم مطبوعات و حزب ما عموما راجع به مقوله­ی سرمایه­داری دولتی از روشن­فکری به لیبرالیسم می­غلطند. این که سرمایه­داری دولتی چیست، ما به سبک اسلولاستیک اوراق کتاب­ها را ورق می­زنیم. ولی، شما نمی­توانید در این کتاب­های قدیم چیزی را که ما درباره­اش بحث می­کنیم، پیدا کنید. این کتاب­ها درباره­ی سرمایه­داری­های دولتی نظام سرمایه­داری نوشته­اند. حتا یک کتاب راجع به  سرمایه­داری تحت کمونیست­ها نوشته نشده است. حتا این موضوع به فکر مارکس نیز خطور نکرد، که مطلبی در این مورد بنویسد... ملاحظه می­کنید، لنین تفاوت سرمایه­داری دولتی با سرمایه­داری­های پیشین را در وجه روبنایی یا حکومتی می­بیند و نه در بود و نبود شیوه­ی کار مزدی و کالا بودن نیروی کار کارگر. نکته­ی مهم دیگر این که، لنین از وجود سرمایه­داری دولتی در حاکمیت کمونیست­ها گفت­وگو می­کند و نه دولت طبقه­ی کارگر. «آخرین نبرد لنین»، ۱۹۲۳-۱۹۲۲، مجموعه­ی سخن­رانی­ها و نوشته­ها، صفحه­ی ۳۹، انتشارات «پثفایندر»، Pathfinder، سال ۱۹۹۵، نیویورک، لندن، منتریال و سیدنی؛

۳۴- رضا خان کودتاگر، نه در دوره­ی استالین، بلکه در زمان رهبریت لنین به مثابه نماینده­ی بورژوازی ملی به رسمیت شناخته شد. کسی که می­رفت بلایی بزرگ بر سر دموکراسی، جنبش کارگری و کمونیست­های ایران بیاورد. در دیوار به دیوار ایران و روسیه، در زمان لنین بود که آتاتورک، نماینده­ی به اصطلاح بورژوازی ملی، با تفنگ­های روسی کمونیست­ها را تیرباران کرد. و در زمان لنین بود، که تز بورژوازی ملی و سازش طبقاتی در چین می­رفت تا چیانکای چیک، نماینده­ی بورژوازی ملی، کمونیست­ها را در شانگ­های به درون دیگ­های بخار لکوموتیوها بیاندازد؛

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com