اى
عجب دلتان بنَگرفت و نَشد جانتان ملول
زين هواهاىِ عفن زين آبهاىِ ناگوار!
نظربازى و عافيت!
سالها پيش ابوالقاسم حالت در غزلى فکاهى در هفته نامهى "توفيق" به استفادهى قضا
قورتکى ايرانىها از تلفن بند کرده و آخرالامر به اين نتيجه رسيده بود که: "مبتذل
زود شود هر
چه به ايران آيد!"
بر سفرهى "هنرهايى که نزدِ ايرانيان است و بس"- "نقد" نيز از نيش و ناخنک اين
ابتذال بىنصيب نماندهاست. نقد- در حقيقت، از حقيقت نقد، قبض روح گشته؛ يا چون
نِشترى براى سوراخ کردن دملهاى چرکين غرضورزى و سرازير کردن چرک آبههاى سختگيرى
و تعصب شخصى تيز گشته و يا (البته بيشتر) چون پردهاى براى پوشيدن صد عيب نهان بر
سر دکان نسيه برى و نان قرض دهى آويزان شدهاست.
در غرب که ديرگاه و دور و درازى است که بند نافاش را، از سنت و مذهب و عادت
بريدهاند- نقد، از قعر چاه موش دوانى و مداحى، بر آمده و به اوج ِ ماهِ رندى و
نازکى و نظربازى رسيدهاست. منتقد- موجود مبارک نظرى است که مايه و محتوا و ملاط
کار خودرا خوب مىشناسد و لذا نه چون سگ نازىآباد وقت و بىوقت، پاچه هر رهگذرى را
گاز مىگيرد و نه چون مداح و مطرب و مليجک دربارى، دَم -به - دَم قربان صدقهى
ذاتِ اقدسِ مرد آواز و بانوى هنر و شهسوار غزل و ميرزابهنويسِ مطبوعات مىرود.
کار منتقد صاف کردن دوغ از دوشاب و غربال کردن سره از ناسره و سوا کردن خزف از صدف
و مرواريد از خرمهره است.
لاجرم، در چنين سرزمينهايى، فيلم سازش فلينى است و روزنامه نگارش آندره فونتن و
قصه نويساش داکترو- و در ديار ما، فيلمسازش عباس خان کيارستمى که در فوايد
سانسور! نسخه مىپيچد و روزنامهنگارش (البته از نوع دگرانديش و جامعهى مدنى
دوستاش)، چاقوکش و ششلول بندى مانند جناب جلالت ماب حميدرضا جلائىپور و
نمايشنامه نويساش حضرت اکبر رادى که چند سال پيش در يک درگيرى با (اگر حافظهام
قد بدهد) فرج سرکوهى در آدينه، کارى کرد که حسن سه کله و اصغر سبيل، لنگ انداختند.
اين بوالعجب حال و پريشان عالم، به دنبال مهاجرت ايرانىها به خارج در يکى دو دههى
گذشته دل بههم زنتر و چندشآورتر شدهاست. على القاعده انتظار مىرود که اگر نه
حشر و نشر بَل- تامل و تماشا و تانى در احوالِ مردمانِ با فرهنگتر٭- آدمى زاد را
پُرتر و پخته تر و پالودهتر کند، بدبختانه مدعيان هنر و انديشه- و انديشه و هنرِ
مدعى را مهوّعتر و مبتذلتر کردهاست.
در بضاعت ناچيز اين طايفه، همين بس، که از پس اين همه سال که يک سره به سينه زدن در
روضهى حضرت نياخاک و زنجموره کشيدن در غم مرادبرقى و پستان به تنور چسباندن در
حسرت کافه نادرى گذشته، هنوز که هنوز است تلويزيونى مردم "شبکه آفتاب" است و
نشريهى خواندنىِشان آن مجله و روزنامهاى که مطالب آدينه و دنياى سخن و اخيرا
سلام و توس را کِش مىرود و به حرفهى به دزد و به فروشى سر مىکند. شنيدنى اين که
اين طايفه در اين جا دستاش به هر منبع و ماخذى باز بوده و هول و هراس گزمه و گرز
نداشته و ايران نشينها براى چاپ حروف چهارده يا هيجده، منتظر فتواى خامنهاى و
ارشادِ خاتمى بودهاند.
اين "زاغه"هاى فکرى و "زورآباد"هاى قلمى در حاشيه لوس آنجلس و نيويورک و لندن و
تورنتو در فقدان انديشهى انتقادى و انتقاد انديشهمند و به يارى تير و تختهى
دلقکى و لودهگى و با سيخ و سه پايهى چرب زبانى و چاپلوسى- و چفت و بندِ نانِ
قرضى و هندوانهى بغلى- و با تاسى از سياست سر بشکند در کلاه و دست بشکند در
آستين، بالا رفتهاند.
بر اين بساطى که هميشه دل مىبرده است! در سالهاى اخير، "پيرايه"اى نيز افزون
گشته و آن هم تصويب قانون کاپيتولاسيون هنرى-ادبى و اعطاى مصونيت
ديپلوماتيک-آرتيستيک! به جامعهى "قلمى-ادبى-هنرى" است. افراد، سازمانها و
احزاب از نقد و افشاگرى اين جامعه محروم و ممنوعاند. اعضاء اين جامعه در دفاع و
دلاّلى و دلبرى از سالوسان و سلاخان و نابکاران و ناکسان و گورکنان و کفن فروشان و
حمالان پوچى- گشاده دست و آزادند، اما اغيار در پردهدرى از پتيارهگى و پلشتى،
مطرودند و مطعون.
اگر در سکون و سکوت دهههاى سى و چهل خورشيدى- شازدههاى ادبى و خانهاى هنرى
مىتوانستند با اداها و اطوارهاى آن چنانى خود را روشن انديش و روشنگر جابهزنند،
تلاطمهاى اجتماعى و تکانهاى سياسى دو دههى اخير بساط اين بالماسکههاى باسمهاى
را به هم ريخت و آنان را با فتاوى "علماى اعلام" به کشف حجابِ سياسى ناگزير کرد.
ديگر سياوش کسرايى بايد شب کلاه ستايش چِهگوارا، را در خورجيناش نهان مىکرد و به
مشاطهگرى خمينى مىپرداخت. اخوان ثالث بايد با "مزدشت"! وداع مىکرد و به مداحّى
خامنهاى رديف و قافيه، جور مىکرد. محمود دولت آبادى و هوشنگ گلشيرى بايد افسار
خود را به دُم خاتمى گره مىزدند. فريدون تنکابنى و به آذين و آريان پور و... بايد
با تلگراف براى بهبودى "امام" دعا مىکردند. اين طايفه مىبايد با اوراد و ادعيهى
"ما نويسندهايم"!، "ما شاعريم"! و "ما نوازندهايم"! به دفعِ اجنّهى آزادى و
شياطين رهايى مىآمدند.
برج موريانهاى اينان مىبايد به دستان پُر پينهى آنان که هنر را براى تعالى تبار
انسان مىخواهند گشوده شود. بايد بنيادى آن چنان رندانه بنا شود که منافقان خرقهى
عاشقى و قباى آدمى بگذارند و عباى عبوديت و دستار دودوزهگى برگيرند. بايد "سِحر"
خيال پهلو زدن با "معجزه" را از کف بگذارد.
بارى، در جويبار حقيرى که نه به گودالى بل که به مردابى اين چنين مىريزد،
مرواريدى صيد نخواهدشد. روزى که درهاى بازار هزارهى سوم ميلادى را به روىمان
بگشايند با اين تهى دستى و "نقد" پشيزى که به کف داريم باز هم نفس نفس زنان و خسته،
در دستِ راست مان با زنبيلى از سيد محمدعلى جمالزاده، اصغر بهارى و هوشنگ وزيرى
و... در دست چپِمان با سبدى از ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و بهمن رجبى و خسرو
گلسرخى بر سفرهى هنر و انديشهى جهانيان خواهيم نشست و ترسمت پر نياورى دستار.
در حلقهى اصحاب نظر که ضرورت نقد را در تغذيه و تندرستى و طراوت انديشه و ادب
دريافتهاند، چهار تن مقام ممتاز و متمايزى را به کف آوردهاند: رضا براهنى و نجف
دريابندرى و محمدرضا شفيعى کدکنى و ابوالحسن نجفى.
رضا براهنى، با بهکارگيرى نثر فنى و ترو تازه در نقد شعر و رمان معاصر دوست دارانِ
اين دو عرصه را رهين دانش خود کردهاست. چه حيف که گاه و بىگاه حرفهاىاش رنگ
تعلق و تعلق رنگ مىپذيرد و خرده حسابهاىاش را در کنار نقد، تصفيه مىکند.
نجف دريا بندرى با قلم شيريناش که به هنر طنز و طنز هنرى آميخته است در ارئهى
شگردهاى ترجمه و انتخاب معادلهاى زيبا براى واژههاى غربى، سهم بزرگى در نقد
ترجمههاى شتابزده و مترجمان شلم شوربايى دارد. چند سال پيش در مصاحبهاى با
ماهنامهى آدينه، با جسارت و تهور به نقدِ هدايت و چوبک و آل احمد و بهرام صادقى
پرداخت و چون شيخ صنعان فکر "بدنامى" نکرد. حقيقتا که در جمع اهل قلم ايران که به
دخيل بستن به ضريح "عتبات عاليات" مقيد و معتاد و مومناند، نشان داد که زهرهى شير
و جان دلير دارد.
در نقد اشعار کلاسيک ايران، محمدرضا شفيعى کدکنى، ذوق و ذائقهاى بىمانند دارد. در
واقع نقد کدکنى از آثار کلاسيک ايران، خود به آثارى کلاسيک بدل شدهاند. وسعت
اطلاعات، احاطهى وى به زبانهاى غربى و عربى، باز نمودن نازکىها و ظرايف آثار
مورد بررسى و قريحهى فطرىاش در لغتسازى و معادل آفرينى براى واژه هاى غير فارسى،
حکايت ازسخن شناسىى او مىکند. انتشار دو کتاب "ادوار شعر فارسى" و "موسيقى شعر"
تسلط او را در شناخت شعر معاصر و شناخت مسلط وى را در هنر بروز مىدهد. شاگرد وى
محمد تقى پورنامداريان با انتشار کتاب خويش که در نقد اشعار احمد شاملو است، نشان
داد که "زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست".
آن کس که به نوشتهها و ترجمههاى سالهاى پس از انقلاب نظرکند، به راحتى مىتواند
به اين شبهه دچار شود که تعدادى ژاپنى يا آمريکايى که تازه فارسى ياد گرفتهاند،
آنها را نوشته و يابه يارى فرهنگهاى ژاپنى به فارسى يا انگليسى به فارسى آنها
را ترجمه کردهاند. هيچ کس نمىتواند احتمال بدهد که چطور زبانى که مردم به اين
راحتى در تاکسى، در صف اتوبوس، در ادارهها و... با آن حرف مىزنند، به اين روز
افتادهاست. اين موضوع بىترديد خود محل تحقيق يک مطلب جامع است، اما آن کس که
مىخواهد از دست اين بىسوادىها و کژ ذوقىها و بىهنرىها کلّهى خود را به ديوار
بزند، فعاليتهاى قلمى زنده ياد ابوالحسن نجفى در غربال کردن اين زبالههاى تنبل
الذهنى و تفالههاى لاابالىگرى، را چون کاغذ زر خواهد برد. زبان شناسى، و احاطهى
تمام و کمال به زبانهاى فرانسوى و انگليسى و فارسى، جامهاى است که بر قامت آثار
ابوالحسن نجفى دوختهاند و هر کس بخواهد در اين کوى قدم به نَهد، بى دلالت او نبايد
که قدم در اين راه بگذارد.
به هر تقدير، تقدم تهور و تهور تقدم در اين عرصهها با اين بزرگواران است و مايهى
دلگرمى من در نوشتن اين نقد.
آن چه را که در دست داريد چند سال پيش، زمانى که مهدى اخوان زنده بود نوشته و به
اميد چاپ به نشريههاى متعددى ارسال شد. هر کدام به بهانهاى و فى الواقع بنا به
آنچه تا به حال آمده است، تن به انتشار آن ندادند. تنها دست اندرکاران فصل نامهى
ادبى کبود عزم چاپ آن کردند که آن ها هم به غضبِ بى پولى دچار شدند و کبود به محاق
تعطيل رفت.
در خرابات طريقت هر کجا کرديم سير
عافيت را با نظربازى فراق افتادهبود
سرانجام، تشويق دوستم - سياوش مدرسى، مرا دلير کرد که اين نوشته را خود به چاپ
برسانم.
مىتوانم از هم اکنون قشقرق و جار و جنجالهايى را که به پا خواهد شد حدس بزنم، اما
چهکنم که سرمان واقعا درد مىکند، دستمال را به اين دليل خواستهام! بديهى است
آنچه که بر طريق صواب بشنوم، "جدل با سخن حق نکنيم" اما از گرد و خاک داش آکلهاى
هنرى و پهلوان اکبرهاى ادبى و کاکا رستمهاى قلمى چه باک که:
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
شيوهى رندى و مستى نرود از پيشم
٭ آرزو مىکنم که اين توضيح زائد باشد که "بافرهنگتر" در ميدان بحثِ "نقد" را در
مطمح نظر دارم.
مزدک فرهت
* * *
مهدى اخوان ثالث: هياهوى بسيار براى هيچ براى پوچ!
بيفشان زلف و صوفى را به پا بازى و رقص آور
که از هر رقعهى دلقاش هزاران بت بيفشانى
حافظ
مهدى اخوان- در جايى خود را "شکسته دل مردى خسته و هراسان يکى از مردم توس خراسان،
ناشادى ملول از هست و نيست، سوم برادران سوشيانت، مهدى اخوان ثالث، بيم ناکِ نيم
نوميدى به ميم اميد مشهور، چاوشى خوان قوافل حسرت و خشم و نفرين و نفرت، راوى
قصههاى از ياد رفته و آرزوهاى بر باد رفته" مىخواند و در جايى ديگر پس از مقاديرى
مزهپرانىهاى چندشآور که در نوشتههاى او به وفور يافت مىشود مىگويد: «حضار
محترم! من فقط يک دهاتى زمزمه کننده هستم، نه يک روشنفکر و نه يک سوسياليست. يک
زمزمه کننده که غالبا تودماغى هم زمزمه مىکند و يحتمل براى خودش هم زمزمه
مىکند...».
اگر سروکار ما فى الواقع با چنين موجودى بود، مىتوانستيم او را رهاکنيم تا با
ديگر برادران سوشيانت هر چه دلاش مىخواهد به دنبال قوافل حسرت و خشم و... چاوشى
بخواند يا چون يک تاريکانديش و ضد سوسياليست براى خودش تودماغى زمزمه کند. اما
فاجعه از آن جا آغاز مىشود که همين موجودى که اين چنين خود را به موش مردهگى
مىزند و مىکوشد که با کشکول چاووش خوانى و سيماى دل شکسته و معصوميت دهاتىاش دل
سنگ را به حال خودش کباب کند، در فرصتهاى ديگرى در هيات پيامبران و پير مغان ظاهر
مىشود و از فلسفه و سياست و تاريخ و هنر و اقتصاد سخن مىراند و فاتحانه ندا
مىدهد که «بهر حال راه انديشه و امل روشن است. و اما اين که اجرا و عمل چگونه بايد
باشد به عهدهى مردان کار و کارزار است، اينک اين انديشه و امل تا بيايد روزگار و
نوبت اجرا و عمل...»! و اگر داستان به همين جا خاتمه مىيافت مىتوانستيم از
فاجعهى اسفبار مردى که به بيمارى جنون و ماليخوليا مبتلا گشته است بگوييم و
بگذريم. اما زمانى که "سوم برادران سوشيانت"! غضبناک يونيفورم ناسيوناليستىاش را
به تن مىکند و بر روى ملل ديگر شمشير مىکشد، زنان را به سخيفترين اوصاف متصف
مىسازد و سرانجام به کيفکش و ليفکشِ مخوفترين حکومت تاريخِ ايران بدل مىگردد و
از دَم نامردمى و انسان ستيزى خود در تنور جنگ مىدمد، مىبايد به او پرداخت. خاصه
که با همه اينها سيروس طاهباز دربارهاش مىنويسد: "خوش داشتم بپندارم اصل و
نسباش به ابوسعيد ابوالخير مىرسيد، صاحب کرامات نبود، اما حالاتاش را داشت"! يا
براى رفتن به خانهى اخوان- حسن پستا بر خود مىبالد که: "تنها من بودم که هر وقت
مىخواستم مىتوانستم بى اذن دخول به آن حريم قدسى قدم بگذارم."!!! و همين حسن پستا
از قول اسماعيل خوئى نقل مىکند که: "من به راستى افتخار مىکنم که در عصرى زندگى
مىکنم که اخوان ثالث در آن عصر زندگى مىکند."!
اگر عمدتا به خاطر گيج سرى روشنفکران ايرانى که مىکوشيدند جبههى متحد خود را بر
عليه شاه به هر قيمتى حفظ کنند و بعضا به دليل ديکتاتورى رژيم سلطنتى، نويسندهگان
کهنهپرست و "روشنفکران" مهوّعى چون جلال آل احمد و على شريعتى پاسخى بر ترهات خود
نيافتند و توانستند سموم فکرى خود را در جامعهى ما اشاعه دهند و مردم ما براى دفع
آن سموم تاوانى بس گران پرداختند، مىبايد به اخوان پرداخت تا "کرامات" ضد بشرىاش
را درک کرد، به "حريم قدسى"اش سرکشيد تا همدست برادر آهنگران را بيشتر شناخت و به
لکهى ننگى که او بر دامان عصر خود بود خيره شد تا تاوانهاى ديگرى نپردازيم.
... مهدى اخوان يک دهاتى است که با همهى عقدهها و عقب ماندهگىها، تعصّبات و
تاريک انديشىها و خرافات و خرفتىهاى يک دهاتى به شهر(تهران) مىآيد. از روى اکراه
پوستيناش را به در مىآورد و لباس شهرى به تن مىکند، اما از آنجا که همواره با
خاطرات گنگ روستائىاش زندگى مىکند، هر جا که فرصتى پيدا کند مقاديرى فحش و
بدوبيراه نثار تهران و تهرانىها مىکند. در مقدمهاى بر قطعهىِ "روى جادهى
نمناک" که براى صادق هدايت سروده است، مىنويسد: «گرامى خوبى که ننگ وجود تهران را
بر صفحهى اين ملک، هزارهاى و قرنى چند يکبار، پيدا شدن چنين نازنين فرزندى در
دامناش مگر بشويد و کفاره دهد». و نيز بر مقدمهاى بر مثنوى "باس ببشقين"! که
عنوان آن به قصد تمسخر لهجهى تهرانى انتخاب شده است، در توضيح کلمات اين مثنوى
مىنويسد: «... خلاصه شايد براى شما عنوان اين تکه مثنوى کوتاه و اصلا تمام آن کمى
عجيب بنمايد ولى خب، چون گفتهام و حقيقتى و خواهشى را در بردارد؛ ديگه باس ببشقين!
تهرون خراب شده مارو اين جور خرابکرد، اگه نه ما تو ولايتِ مون خراسون بچهى فصيح
سر براهى بوديم».
اخوان مانند هر دهاتى که وقتى به شهر مىرسد دست و پاىاش را گم مىکند، در محاورات
و مکالمات تازه هاج و واج مىماند و همهى رابطهها و رفتارها برايش کج و معوج
مىنمايد و براى گريز از اين دلهرهها و سرگردانىها و تشويشها زادگاه خود را مرکز
عالم مىانگارد- چرا که در آن جاست که اين همه "اعوجاج" و "عجائب" و "غرائب" نظم و
نسق مىيابد، خراسان را نه تنها مرکز عالم که زادگاه همهى معارف بشرى قلمداد
مىکند و آنگاه از آن منظر (خراسان) به جهان نظر مىاندازد و دربارهى همه چيز حکم
صادر مىکند- «خيلى ببخشيد خانمها و آقايان محترم، من خراسانى هستم، فارسى زبان
مادرى من است، قبالهى روحى من است. ما به نان از اول همان را مىگوئيم که بعد هم
مىگوئيم. اول نمىگوئيم <چورک> به <ايشان> اول <اوشون> و <اشن> و نيز <بفرمائيد>
را از همان اول مثل بعدها مىگوئيم نه <فرمين> و <ببخشيد> را <بِبَشقين> و هم چنين
و چنين».
از نظر اخوان، اهالى شيراز و يزد و اصفهان و تهران و... فارسى حرف نمىزنند، چرا که
لهجههاى آنها به آن چه که او مىفهمد شبيه نيست و چيزى را که اخوان اندر نيابد
چرا بايد اندر گفت!. وى با محک زبان خراسانى به سراغ شعر و شاعرى هم مىرود و پس از
نام بردن از بابا طاهر، خيام، منوچهرى دامغانى، مولانا، حافظ، ناصر خسرو، عطار، سيف
فرغانى، و فردوسى مىگويد «پس از اينها که گفتم در زبان خراسان (يعنى همين زبان
ملى ما که فارسى، درى و فارسى درى هم ناميده شدهاست) ديگر پس از اينها دعوى شعر و
شاعرى داشتن، غالبا دور از پرهيز و پروا و يحتمل آزرم مىنمايد». و بعد مىافزايد
«در السنهى فرنگ و مستفرنگ و احوال فرنگى و مستفرنگى و ترکى و اردو و غيره ممکن
است هر قيل و قال و ادا و اطوارى را شعر بپندارند و بنامند. باشد به ما چه». از اين
رو به عقيدهى اين روستايى محجور، اشعار ترکها، اردوها، فرانسوىها، آمريکائىها
و... همه در زمره «قيل و قال و ادا و اطوار» مىباشند و گذشته از آن روشن نيست که
چرا اخوان خود واعظ غير متعظ مىشود و پس از منوچهرى دامغانى و ناصر خسرو و سيف
فرغانى و... پرهيز و پروا و آزرم را به کنارى مىگذارد و به سراغ شعر و شاعرى
مىرود؟
... منتقدان ادبى ايران غالبا دو خصيصهى بارز براى زبان شعرى اخوان قائل شدهاند:
نخست؛ استفاده از واژههاى مرسوم در متون ادبى بسيار قديم ايران که به زعم همان
منتقدان به زبان اخوان يک ويژگى "باستانى" بخشيدهاست و دوم؛ استفاده از شگرد
"روايت" در سرودن اشعارش.
اخوان خود دليل استفاده از اين "زبان باستانى" را ضمن اشاره به واژهها و اصطلاحاتى
از قبيلِ "آئينهى جامهنما"، "ابروى زرين"، "عشوههاى لاجوردى"، "عشق گفتن"،
"حبا"، "خوش باشد"، "پارچه پينه"، "ريسمان دادن"، "اسب مگسى"، و "الف به خاک يا بر
زمين کشيدن" که در آثار صائب تبريزى، مخلص کاشى، ظهورى و... بکار رفتهاست چنين ذکر
مىکند که لغات زبان روزمره بسيار متغير، فرّار و گوناگون و متفاوت است و لذا در
فرهنگها هم نمىتوان معانى آنها را پيدا کرد. اخوان فراموش مىکند يا بهتر بگوئيم
از درک اين نکته عاجز است که آن چه شعر و شاعرى را جاودانه مىسازد، نه تنها ثبات و
خلوص و پاکيزگى واژهها، بل که انديشهاى است که لغات و واژهها ناقل و راوى آن
مىگردند. در ديوان حافظ به بسيارى واژهها برمىخوريم که از زبان روزمره، اخذ
شدهاند اما انديشههاى متعالى حافظ از "متغير بودن" و "فرّار بودن" آنها جلوگيرى
مىکند و آن لغات و اصطلاحات را به يمن انديشه انسانى و ستيزهگر خود جاودانه
مىسازد. تنها کسى که ادراک و استنباطاش از اصطلاحات و واژهها تا قعر ادراک
غيرشاعرانه و غيرهنرى اخوان سقوط کرده است، مىتواند احتمال بدهد که شعر فروغ
فرخزاد بنا به استفاده از زبان روزمره به محاق فراموشى سپرده شود.
دو خصيصهى "باستانى" و "روايت" که گويا صبغهى شعرى اخوان را نمايان مىسازد، نه
از سر اختيار و گزينش هوشمندانه که ناشى از تحجر فکرى وى مىباشد. اخوان، شاعرى که
در غبار عادت زندگى مىکند و لجوجانه از فرهنگ و انديشههاى نو تبرى مىجويد گزيرى
ندارد جز اين که حتى در ايام نوجوانى، هم چون پيرمردان فرتوت با زبانى که از آباء و
اجداد خود آموختهاست از گذشته روايت کند. او چنان به سماجت خود را در کومههاى
نمور و نمناک و گرد و خاک گرفتهى تاريخ محبوس کردهاست که اگر شعرهايى را که در
قالب نيمائى سردوه به قالب کهن برگردانيم، نمىدانيم که آيا اين اشعار در سال ١٣٤٢
در تهران سروده شده است يا در قرن سوم هجرى در سرخس، در سال ١٣٣٨ در خراسان گفته
شدهاست يا در ٥٠٦ هجرى در مَهَنه. شعرهاى چند سال آخر زندگى او که با اساليب و
قوالب شعرى کهن سروده شدهاند، حتى بسيار کهنهتر از اشعار منوچهرى دامغانى و سيف
فرغانى مىباشند.
در همين جا بايد اين نکته را خاطر نشان ساخت که در قيد روزمرّهگى نبودن و خود را
به يک "زمان" و "مکان" معين پاى بند نکردن، بىترديد از خصايص هر توليد هنرى واز
جمله شعر است. پارهاى از غزلهاى حافظ چنان به زمان ما نزديک هستند انگار که کسى
هفته پيش آنها را در آلمان و يا کانادا سرودهاست و انسان ساليان آينده تا آن جا
که چشم کار مىکند مىتواند با شعر شاملو مانوس و دمخور باشد، اما اين "بى زمانى"
در آثار اخوان از عطف عنان او به سرشت و سيما و ساحت آدمى نيست. عارضهى "بى زمانى"
در اشعار اخوان از کهنهگى ايدهها و پوسيدهگى انديشههاى او حادث گشته است، چرا
که اخوان پيام زمانهى خود را درنيافته و لاجرم افکار و باورهاى خود را با ميخ
طويلهى "زبان باستانى" و تيرک "روايت" در عهد عتيق به زمين تحجر و سنتها
کوبيدهاست.
... براى اخوان، شاعر آدمى نيست که (مثل همه مردم) در تلاش معاش به اين در و آن در
مىزند، با صاحبخانه سرشاخ مىشود، مهمانى مىرود، دلاش براى بچهاش که از مدرسه
به خانه نرسيده شور مىزند، بدهکار مىشود، سينما مىرود، حرف مفت مىشنود و...
و... ولى با ذوق فطرى و ذائقهى هنرى و زور پشتکار و ضرب سماجت از نقش پراکنده ورق
ساده مىکند، درد مشترک آدمى را فرياد مىکند و به کشف و شهودى دست مىيابد که از
هر زبان که مىشنوى نامکرّر است. شاعر براى او موجودى است که در "خانقاه" و "صومعه"
و "دير" بَست مىنشيند و مىکوشد که خود را از "وساوس شيطانى" و "هواجس نفسانى"
تزکيه کند و لامحاله شعر براى وى محصول اعتراض و پرخاشگرى شاعر به مسخ انسانيت و
انسان مسخ شده در جامعه نيست. بگذاريد از زبان خود او، نگاه و نظرهايش را به شعر و
شاعرى بازگو کنيم.
در مصاحبهاى با خانم پوران صارمى بعد از مقاديرى سخن بارهگى و توضيحات کودکانه و
ضمن اين که اهل مصاحبه را خواهنده و سائل! لقب مىدهد، سرانجام مدعى مىشود که «شعر
محصول بى تابى آدم است در لحظاتى که شعور نبوت بر او پرتو انداخته. حاصل بىتابى در
لحظاتى که آدم در هالهاى از شعور نبوت قرار گرفته» در لوازم شاعرى با خامىى ِکه
خاص خود اوست مىگويد: «بايد همه عمر، هستى، هوش، همت، همهى خان و مان و خلاصه
تمامت بود و نبود وجودرا داد، بايد خود را وقف کرد، فروخت، بايد تارک الدنيا و
راهب و شمن اين صَنم شد و ...». و بعد ادامه مىدهد: «چون شاعر بى هيچ شک و شبهه
طبعا و بالفطره بايد به نوعى ديوانه باشد و زندگى غير معمول داشته باشد». نگاهى به
دفاتر متعدد شعر اخوان نشان مىدهد که با اين آخرين معيارى که پيش کشيده شد، او
حقيقتا شاعر موفقى بوده است! راستى را که جاى اخوان در کنار مهدى حميدى بر چنگک شعر
شاملو خالى است. و همين موجود "تارک الدنيا" و "راهب" و... که صفحاتى بعد در
ادامهى همان مصاحبه مبالغ هنگفت ديگرى بر عليهى "من" و "منيّت" روضه مىخواند،
درباره زبان و کلام خود مىگويد: «چون ذوق و پسند من چنين است چُنانها گفتهام که
پسنديدهام نه آن طورها که مرسوم و متداول است و عموم مىگويند و مىپسندند، همه
گويند، ولى گفتن سعدى دگراست». (خود بزرگ بينى در اصل و تاکيد از من است). در
موخرهى از "اين اوستا" پس از مسخره کردن اشعار ديگران و همه را به يک چوب راندن،
يادآورى مىکند که پس از آن که ايشان از خراسان به "مسافرخانهى تهران" مىرسد و از
پشت البرز سَرَک مىکشد در شعر «چيزى که در خور توجه - چه در لفظ چه معنى و چه زبان
و بيان - و حتى يک لحظه توجه و دقت باشد» پيدا نمىکند و بعدها وقتىکه «از
تاريکىهاى خاموش آوائى مىشنوم، گوش دادم، صداى خودم بود، آواى من رفته بود و صدا
شدهبود و حالا داشت برمىگشت.»! و همين حضرت "صوفى وش" که رداى پير مغان بر تن
مىکند و بر عليه "من" و "منيت" سالکان طريقت را زنهار و هشدار مىدهد در شعرى که
براى "امام رضا" سروده است ايلدرم بلدرم کنان ندا در مىدهد که:
«من آن ام که از شعر من اختران
به پَر نقش ابداع و صنعت زنند
چنان شعر گويم که از لطف آن
خط نسخ بر ذکر جنت زنند»!!
... به جز يکى دو قطعه شعر نسبتا خوب و تکوتوکى بندهاى زيبا در خلال پارهاى از
آثارش (که البته مىتوان در آثار افراد پرگو و پرچانه فىالمثل اشعار ميرزا حبيب
قاآنى هم چيزکهاى دلنشينى پيدا کرد)، اشعار اخوان در زمرهى بى روحترين، بى
رمقترين، و کسالت آورترين شعرهاى معاصر مىباشد- چرا که او فاقد هر گونه ادراک،
شناخت، و احساس هنرمندانه و شاعرانه است. پارهاى از اشعار اخوان به درد آن
مىخورند که رانندگان تاکسى در کنار جملاتى از قبيلِ "بيمه ابوالفضل" و
"منمشتعلعشقعليمچکنم" به خط خوش بنويسند و بچسبانند از جمله "در کلبه ى من رونق اگر
نيست صفا هست" يا "شب قدرى نصيبام شد ولى قدرش ندانستم" و برخى ديگر از دستِ "گنجى
اگر به هيچ کسى داد قحبهاى نشنيدهام که باز پس از هيچ کَس گرفت" و "از آسمان و
ابر و آدمها و سگها خيرى نديدم، ميوهاى شيرين نچيدم"، به کار آن مىآيند که بر
ديوار حمامهاى عمومى در کنار "هر که دارد امانتى موجود..." قاب شوند.
کُهنگى مضامين، سستى تشابيه و زمخت بودن تصاوير از ويژگى هاى بارز آثار اخوان
مىباشند. تشبيهات و ترکيباتى از قبيلِ "در شب رسواى بى ساحل"، "هم چو روح عرصهى
شطرنج"، "مثل نقطهى مرکز جنجال"، "لحظهى ژرف نجيبِ دلکش بغرنج"، "اين آبهاى اهلى
وحشت"، "جويى که لاى و لجنهاى آن راستين بود"، "اين دَغَل، اين بَد بَرا دَندَر»
و... در سراسر اشعار او به چشم مىخورد. در برخى از اشعار خود مانند "گفت و گو"
ديگر هر تلاش ابتدائى براى آفرينش زيبائى را به کنارى مىگذارد و عملا به صَرف
افعال مشغول مىشود:
«آرى حکايتى است: شهرى چنين که گفتى، الحق که آيتى است اما من خواب ديدهام- تو
خواب ديدهاى- او خواب ديدهاست- ما خواب ديد ... بَس است»!!!! در گروهى ديگر از
اشعارش، اخوان تن به لاقيدى و لاابالىگرى مىسپارد و نثرى منحط و ملالت آور را به
جاى شعر به خورد خواننده مىدهد. براى نمونه در قطعهى "بيمار":
«بيمارم، مادر جان،- مىدانم، مىبينى؛ مىدانى؛ مىترسى، مىلرزى،- از کارم،
رفتارم، مادر جان»!
و يا در شعر "پيامى از آن سوى پايان"
«زيراک اين جا اقيانوسى است که هر بَدستى از سواحلاش
مصبِ رودهاى بى زمان بودن است
و ز پس آرامش خُفتار و خلوت نيستى»
و باز در همين شعر:
«باد شما را آن نان و حلواها
باد شما را خوانها، خرماها»!
يا در "آواز چگور":
«چون قدم مبعوثى براى رنج و اسارت، اين وديعه هاى خلقت را همراه مىبردند»
و يا در "آن لحظه":
«نمىدانم چرا، شايد براى اين که اين دنيا کشنده است
دَد است- دَرنده است- بَد است- زننده است، و بيش از همه اسباب خنده است»!
و يا در منظومهى "خوان هشتم" که کلمات بدون هيچ گونه رابطهى هنرى و احساس
شاعرانهاى مانند واژههاى يک "جدول کلمات متقاطع" پشت سرهم رديف مىشوند و در
منظومهى "قصهى شهر سنگستان" که نه با شعر که با اعلاميه مواجه مىشويد:
«و او مانند سردار دليرى نعره زد بر شهر:
دليران من! اى شيران! زنان! مردان! جوانان! کودکان! پيران»!
در برخى ديگر از اشعارش، اخوان مانند پيرمردان پرگوى کمحافظه، خزعبلات بى سروته
خود را مُدام تکرار مىکند، مانند بندهاى زير از قطعهى "برف":
«چند گامى بازگشتم، برف مىباريد
باز مىگشتم، برف مىباريد- جاى پاها تازه بود- اما، برف مىباريد، باز مىگشتم،
برف مىباريد. جاى پاها ديده مىشد- ليک برف مىباريد- باز مىگشتم - برف
مىباريد- جاى پاها- باز هم گوئى ديده مىشد، ليک برف مىباريد- باز مىگشتم-
برفمىباريد- ب