|
از عشق
چيزی با جهان
نمانده است.
جرقهای میزند
اندک
و شعلهای
در پی نيست.
از عشق
چيزی با جهان
نمانده است.
آن
جا
در کور سويی
از ستارهای
زير آسمانی دلتنگ
زنانی ايستادهاند
بر ايوانهای تنهايی
با دستانی پژمرده
-ادامهی زمستانی ابدی-
میبافند
و میبافند
پيراهن رنج ساليان دربدری را.
|