بغض

می خواهم
به شانهء تو باز آیم
با کوله بار سنگین تجربه های میانسالی‌ام.

می خواهم شانه‌ای باشی
شانه‌ای باشی
آن شانه‌ای باشی
که بر آن
بغض سالیانم بترکد
و مرغان دریاییٍ گریه هایم
هق هقٍ ترس و تردید را
در آوازی بخوانند

می خواهم
چتری باشی
چتری باشی
بر اندام برهنهء اندوهم
و مرا
در آرامشی هزارساله
پنهان کنی.

می خواهم
به شانهء تو باز آیم
با کوله بار سنگین تجربه های میانسالی ام.


می خواهم
آسمانی باشی
آسمانی باشی
آسمانی باشی
گسترده و فراخ
که ستارهء کوچکٍ تنهایی‌ام
در وسعت آبیٍ آن
بشکفد.

می خواهم
یاری باشی
یاری باشی
آن یاری باشی
که مرا بشنوی
و از تلخیٍ کلامم
به لبخندی در گذری.

می خواهم
به شانهء تو باز آیم
با کوله بار سنگین تجربه های میانسالی‌ام.

می خواهم
کسی باشی
کسی باشی
آن کسی باشی
که اعتماد مرا
در نگاهی
به من باز میگرداند.

می خواهم
امیدی باشی
امیدی باشی
آن امیدی باشی
که روزم
ادامهء کابوسٍ شبان دلتنگم نباشد

می خواهم
شانه‌ای باشی
شانه‌ای باشی
آن شانه‌ای باشی
که بر آن
بغض سالیانم بترکد
و مرغانٍ دریاییٍ گریه هایم
هق هقٍ شبان ترس و تردید را
در آوازی بخوانند

می خواهم
به شانهء تو باز آیم
به کوله بار سنگین تجربه های میانسالی ام.

هفدهم مای ۱۹۸۸، استکلهم

از کتاب «از عشق چیزی با جهان نمانده است.»
 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com