شاعر (احمد شاملو) از زندگى مى‌گويد


١- آقا، من يک شاعرم، بى ذره‌يى ادعا. يک چيزهايى مى‌دانم که نوبر هيچ بهارى نيست، و در عوض بسيار چيزها است که نمى‌دانم. براى خودم خلقياتى دارم. درست مثل باقى مردم. مثل بسيارى ديگر زير بار زور و «بايد» و «نبايد» و اين جور حرف‌ها نمى‌روم، دست احدالناسى را نمى‌بوسم، جلو تنابنده‌يى زانو نمى‌زنم، و از تنها چيزى که وحشت دارم اين است که روزى از خودم عقم بنشيند و بدين جهت از اين که مبادا آزارم به کسى برسد دست و دلم مى‌لرزد. طبعا اين‌ها «صفات شخصى» خوبى است که البته در خيلى‌ها هست، ولى کوچک‌ترين ربطى به درستى يا نادرستى استنتاجات و عقايد شخصى ندارد. کسانى مرا به عنوان يک شاعر جدى متعهد پذيرفته‌اند. خب، ممنون! - کسانى هم مرده‌ى مرا به زنده‌ام ترجيح مى دهند، که قطعا علتى دارد.

٢- مى‌توانم بگويم آثار من، خود شرح حال کاملى است. من به اين حقيقت معتقدم که شعر برداشت‌هايى از زندگى نيست، بلکه يک سره خود زندگى است. خواننده‌ى يک شعر صادقانه، روراست با برشى از زنده‌گى شاعر و بخشى از افکار و معتقدات او مواجه مى‌شود.

٣- پاييز خشم‌آلود در آخرين شعله‌هاى بى نور و حرارت آذر سوخته خاکستر شده بود، تازه تازه زمستان با اشک‌هاى ريز و تند ابر پاره‌هاى دى ماه پيدا مى‌شد، و من و بدبختى با هم به جهان مى‌آمديم! پاييز در پنجه‌هاى خشک و لاغر و يخ زده آخرين دقايق آذر ماه خفه مى‌شد و نارنج‌هاى زرد مى‌رسيد؛ و جنگل‌هاى انبوه در توده‌اى متراکم مه گم مى‌شد؛ و من به دنيا مى‌آمدم... (مونتاژ بى مزه‌ى تهران در دل جنگل‌هاى مازندران به قلم آقاى ميم! «ا. ش»)
من به دنيا آمدم... براى تولد من جشنى گرفته نشد؛ غير از همان چراغ نفتى کوچک هميشه‌گى چراغى روشن نکردند؛ صداى دف و تارى به هوا نرفت؛ آواز مطربى به گوش‌ها نرسيد؛ و غير از زنان همسايه کسى دعوت نشد...
زنان همسايه با اشک مادر شستشويم دادند و جسم سرد و لاغرم را با آه‌هاى هم او گرمى بخشيدند، در قنداقه‌يى که از يک پيراهن قديمى و کهنه مادرم تهيه شده بود پيچيده شدم؛ ميان گهواره‌ى مستعملى که صداى خشک چوب‌هاى ترکيده‌اش لالايى خسته‌کننده‌يى مى‌گفت، قرار گرفتم؛ و چشم‌هاى کبود و پر ترسم بسته شد... من به خواب رفتم. و آسمان مى‌غريد، و توفان پنجه به در مى‌کشيد، و باد در سيم‌ها غوغا مى‌کرد... (اين‌ها انشاى آقاى م است که خواسته حرف‌هاى مرا دراماتيزه کند! «ا. ش»)

٤- مى‌دانيد؟ من در خيابان صفى عليشاه متولد شده‌ام. در يک خانه قديمى که اندرونى و بيرونى داشت، و از سه طرف زيربنا بود با هيجده و نوزده نفر سرنشين. اين خيابان شباهتى به خيابان زنده‌گى داشت... شلوغ و درهم.
حوادث اين خيابان نيز چون حوادث زندگى بود. اما شباهتى به تعريف و تعبير من نبرده بود. از هفت هشت ساله‌گى اين موضوع را بو کشيدم.
بعد که وارد اجتماع شدم اين «صفى عليشاه» همه جا حضور داشت و من، اين شاملوى قرن چهاردهم هجرى، که بازمانده‌يى از شاملوهاى عهد محمود افغان بود، حس مى‌کردم که همه خيابان‌هاى جامعه، خيابان صفى عليشاه است... وقتى فکر مى‌کنم کودکى و جوانى من مصروف تحمل چيزهاى محقر و مبتذل شده است، عقم مى‌گيرد. کودکى براى من يک کابوس بود. نوجوانى نيز مثل يک کابوس گذشت. جوانى را صرف «تعبير» اين کابوس کردم، ولى هيچ گاه تعبيرى قانع کننده براى آن نيافتم. مثل معبرى که رسم‌الخط تعبير را نمى‌داند... اين خصوصيت همه‌ى بچه‌هاست.٥- موضوع ديگرى که به طور قطع زمينه ساز اصلى روحيات من شد و در زنده‌گيم اثر تعيين کننده‌اى داشت، پنج سالى پيش از آن اتفاق افتاده بود: حضور ناخواسته‌ى اتفاقى من در مراسم رسمى شلاق خوردن يک سرباز در خاش، با پرچم و طبل و شيپور و خبردار و باقى قضايا. باغى بود در خاش به اسم «باغ دولتى» که گماشته‌ى پدرم عصرها من و خواهرهايم را در آن گردش مى‌داد. سربازخانه ته اين باغ بود که ديوار و حصارى نداشت و ميدان مراسم صبح گاهى و شام گاهى در فاصله باغ و خوابگاه‌ها قرار گرفته بود. شش سالم بود، اما سنگينى شقاوتى که در آن لحظه نتوانسته بودم معنيش را درک کنم تا امروز روى دلم مانده است. در آن لحظه بى اختيار فرياد زنان و گريان به آغوش گماشته پريده بودم. بيش از شصت سال پيش و، پندارى همين ديروز بود! گماشته که ديد گريستن و فرياد کشيدن من تمامى ندارد، مرا به خانه برگرداند، اما منظره‌ى سرباز که بر نيمکتى دمر شده يکى مثل خودش رو گردنش نشسته يکى مثل خودش رو قوزک پاهاش، و يکى مثل خودش با آن شلاق دراز چرمى بى رحمانه مى‌کوبيدش، از جلو چشمم دور نمى‌شد. منظره‌ى آن دهان که با هر ضربه باز مى‌شد، کج و کوله مى‌شد، اما سر و صداى شيپورها و طبل‌ها نمى‌گذاشت صدايى ازش شنيده شود از جلو چشمم دور نمى‌شد. گويا تا هنگامى که خوابم ببرد، با هيچ تمهيدى نتوانسته بودند از گريه کردن و فرياد زدن بازم دارند تا سرانجام پدرم از راه رسيده و با دو کشيده که از او خورده‌ام حيرت زده ساکت شده‌ام و بلافاصله خوابم برده و بعد هم ماجرا را يک سره فراموش کرده‌ام.چهار پنج سال بعد در مشهد، که بيمارى کودک آزارى ناظم دبستان‌مان مرا از زندگى سير کرده بود دوباره آن ماجرا به يادم آمد و اين دفعه با چه سماجتى... منتها اين بار «خودم» را بر آن نيمکت يافتم. اولين بار که داستان هابيل و قابيل را شنيدم فکر کردم خودم در خاش شاهد عينى ماجرا بوده‌ام. گاهى مفهوم نفرت در قالب آن برايم معنى شده است، گاهى احساس بيگناهى. و بيش‌تر، از طريق آن به درک عميق چيزى دست پيدا کردم که نام دردانگيزش وهن است، محصول احمقانه تعصب...
وقتى در سال ٣٣ صبح از بلندگوى زندان خبر اعدام مرتضى کيوان (انسان والايى که با نخستين گروه افسران خيانت ديده‌ى سازمان نظامى اعدام شد. خود وى نظامى نبود.) را شنيدم، بى درنگ آن خاطره برايم تداعى شد و عصر که روزنامه رسيد و عکس او را طناب پيچ شده به چوبه‌ى دار حال فرياد زدن ديدم، دهان آن سرباز جلو چشمم آمد که به قابيل‌هاى خود اعتراض مى‌کرد. فرقى نداشت. آن نه تاى ديگر هم مرتضا بودند. ماهان کوشيارهايى (قهرمان گنبد فيروزه‌يى از هفت پيکر نظامى گنجه‌يى.) که غول را خضر پنداشته بودند. آن‌ها روى همان تخت شلاق وهن و شقاوت مرده بودند... يک اتفاق روزمره که من در شش ساله‌گى برحسب تصادف با آن برخورد کرده‌ام، به تمامى شد زيرساخت فکرى و ذهنى و نقطه‌ى حرکت من.

٦- هشت سالم بود، تابستان مادرم ما را برداشت برد نيشابور، ديدن خاله‌ام. حياط بزرگى داشتند با باغچه‌هايى به شکل تپه که بر آن‌ها اطلسى کاشته بودند. نخستين تجربه‌ى من از گل. اطلسى‌ها در تمام طول روز به خواب مى‌رفتند، پژمرده وار، شل و ول و آويزان. عطرى نداشتند و از تماشاى آن‌ها در آن وضع دل آدم مى‌گرفت. غروب که سايه‌ى ديوار تمام سطح حياط را مى‌پوشاند، سربازى که گماشته‌ى شوهرخاله‌ام بود با پاى برهنه و پاچه هاى شلوار بالازده آبپاش به دست ميان حوض و باغچه‌ها مى‌رفت و مى‌آمد و تپه‌هاى کوچک رنگارنگ را به تفضيل تمام آب مى‌داد. گرماى کويرى که از حياط مى‌پريد، کنار باغچه فرش مى‌انداختند. شام را آن جا مى‌خورديم و شب را آن جا مى‌خوابيديم. آن وقت آسمان پر ستاره‌ى کويرى بود و عطر مستى بخش اطلسى‌ها که تمام شب، رشته رشته، مى‌آمد. تار به تار و نخ به نخ.
وسط‌هاى روز، هنگامى که آفتاب عمودتاب سايه‌يى در حياط باقى نمى‌گذاشت، سر و کله‌ى شوهرخاله پيدا مى‌شد. عبوس و گوشت تلخ. و ناهار را که مى‌خورديم ما را با خودش مى‌برد به حوض خانه که وادار به خوابيدن‌مان کند و خودش بنشيند به دود کردن ترياک.
اين حوض خانه به راستى تماشايى بود. آن ضلعش که به حياط نگاه مى‌کرد به جاى پنجره طاق نماهايى داشت که با کاشى شطرنجى بالا آورده بودند. جلو آفتاب را مى‌گرفت و حوض خانه را به نور مهتابى روشن مى‌کرد. حوض دراز وسط هم که به عرض يک متر و عمق يک وجب در طول زير زمين قرار گرفته بود، آسترى از کاشى آبى داشت و فواره‌ى کوچکى در ميان آن بود که دو باريکه‌ى آب از آن بيرون مى‌جهيد، گاهى خاموش و گاهى با صداى مردد.
طرف مقابل نورگيرهاى مشبک، سرتاسر، از سکويى تشکيل مى‌شد که بر آن چهار حجره‌ى کوچک بود، طاق طاقى، با عمق حدود يک متر، و در ميان‌شان حجره‌ى بزرگ‌ترى بود به عنوان شاه‌نشين، که شوهرخاله در آن به کار خود مشغول مى‌شد و هر يک از ما و کودکان خود را براى خواب به يکى از آن حجره‌ها مى‌فرستاد.نوارهاى متشکل از سه رديف کاشى شش گوشه سراسر ديوارهاى پرخم و پيچ فراز سکو را در داخل و خارج اين حجره‌هاى کم عمق مى‌پيمود. از اين سو به آن سو. نمى‌دانم کاشى سفيد بود با نقش آبى، يا آبى بود با نقش سفيد. اما نقش واحدى که در تمام اين کاشى‌ها مکرر شده بود، تصوير مردى بود که من آن را «امير ارسلان» مى‌پنداشتم، شاهزاده‌يى با خود و زره و زانوبند و کمان و کمر، که زانو بر زمين زده بود و با چشم‌هاى غم زده‌اش مى‌خواست چيزى بگويد، من در بحر او مى‌رفتم و چندان در او تجسس مى‌کردم که خوابم مى‌برد...
خاطره‌ى آن حوض خانه را يک سره از ياد برده بودم تا سال ٥٥ که در اوج اختناق تصميم به جلاى وطن گرفتم، اميدى به بازگشت نداشتم و از همان لحظه‌ى تصميم، همه فشار غربت بر شانه‌هايم افتاد... چند شب پيش از حرکت، ناگهان خاطره‌ى آن حوض خانه پس از چهل و چهار سال در ذهنم نقش بست. فضاى فيروزه‌يى آن بر سراسر زمان و مکان گسترش يافت و يک لحظه چنين به نظرم آمد که آن چه به دنبال خود باقى مى‌گذارم، آبى است. وطنى که ترک مى‌گويم، آبى است و ترانه‌ى آبى از اين تصور زاده شد.

٧- بله کودکى بدى داشتم. اصلا نمى‌خواهم به خاطر بياورم. کودکى من پر از پريشانى و انتظار بود. انتظار براى همه چيز... و بد. از آن بدتر دوره‌هاى نخستين سال‌هاى جوانى من است. روزگارى که هر ساعتش يک عمر مى‌گذشت. من گير کرده بودم. در لانه‌ى مورچه‌ها. تلاشى که براى رهايى خويش انجام دادم، سخت و عبث و دردناک و طولانى بود، من فقط همين چند سال را زنده‌ام. اين پنج شش ساله‌ى اخير، تازه فرصتى براى نفس کشيدن پيدا کرده‌ام...
همه‌ى بزرگ‌ها آرزو دارند که باز به بچه‌گى رجعت کنند... فکرش را بکنيد که تحمل شکنجه‌ى دوم چقدر از شکنجه‌ى اول سخت‌تر و دشوارتر است. وقتى به دوران کودکى و جوانى خود فکر مى‌کنم، نتيجه‌يى که به دست مى‌آورم هميشه يکى است: من حاضر به بازگشت نيستم.

٨- من کودکى سخت بى نشاطى را گذراندم و جوانى بى رحمانه تنهايى. کسى را نداشتم که راه و چاهى نشانم بدهد و در نتيجه سال‌هايم بيهوده تلف شد. از ده ساله‌گى مى‌نوشتم، ولى موقعى که اولين شعر «خودم» را نوشتم (سال ١٣٢٩) بيست و پنج ساله بودم. پانزده سال تمام از دستم رفته بود... رو کلمه‌ى «خودم» تکيه کردم. چون کشف «خود» براى من کم و بيش از اين سال شروع مى‌شود و تا ١٣٣٦ (سال چاپ هواى تازه) هشت سال به تجربه‌ى سخت کوشانه مى‌گذرد. يا بهتر بگويم رياضت کشانه. تجربه‌يى که در نهايت امر هم، مجبور بودم خودم تنها به شکست يا توفيقش راى بدهم... محيط خانوادگى‌ همه چيز مى‌توانست از من بسازد جز يک شاعر. محيط مدرسه، تا دبستان بود جهنم بود و تا دبيرستان بود يک گمراه کننده... قضاوت خودم اين است که شعر در من التيام يافتن زخم موسيقى است. من مى‌بايست يک آهنگ ساز بشوم که فقر مادى و فرهنگى خانواده غيرممکنش کرد. موضوع را در شرح حال گونه‌يى نوشته‌ام...

٩- در مشهد زنده‌گى مى‌کرديم و من کلاس چهارم دبستان بودم، زنده‌گى ما زنده‌گى بسيار وحشتناکى بود به دليل کار و کاراکتر پدرم. او (در محيط کارش) آدمى بسيار عصبى و غيرمتحمل بود، هيچ چيز را تحمل نمى‌کرد، خصوصيت نظامى داشت، شغل اصليش هم همان بود، شغلش و تربيتش و درسى که خوانده بود با آن نهاد غيرمتحمل خودش دست به دست هم داده بود و موجود عجيب و غريبى ساخته بود که دو روز در يک جا نمى‌ماند و دوام نمى‌آورد. به تهران و شهرهاى بزرگ هم راهش نمى‌دادند، در نتيجه تا آن‌جايى که من يادم مى‌آيد و تا وقتى که بازنشسته شد، همه‌اش در نقاط بد آب و هوا مثل خاش و سيستان و زابل و چاه بهار و ايرانشهر و جاهاى عجيب و غريبى که شايد اسمش را هم نشنيده باشيد، جاهايى مثل مگس، سرباز و خاکستر در جنوب ايران پرتابش مى‌کردند.

١٠- ... در همسايه‌گى خانه ما يک خانواده متمول ارمنى مى‌نشست که دو دختر رسيده داشت و هر دو مشق پيانو مى‌کردند. چيزهايى مى‌نواختند که چون نقش سنگ در ذهن نآماده‌ى من ماند و بعدها دانستم اتودهاى شوپن بوده است.
احساس عجيبى که از اين تمرين‌ها و به خصوص از صداى پيانو‌(که سال‌هاى بعد، روزى که اين مطالب را با نيما در ميان نهاده بودم در تاييد حرف من گفت «پيانو صداى مادرانه همه جهان را منعکس مى‌کند») در من به وجود آمد، مرا يک سره هوايى موسيقى، ديوانه موسيقى، کرد.براى اين که بهتر بشنوم از خرابه‌ى‌ پشت خانه‌مان که انبار سوخت نانوايى مجاور بود، راهى به پشت بام خانه پيدا کردم و ديگر از آن به بعد کارم در آمد! دزدکى به پشت بام مى‌خزيدم، پشت هره دراز مى‌کشيدم و ساعت‌ها و ساعت‌ها به ريزش رگبارى اين موسيقى که چيزى يک سره ناشناس و بيگانه بود، تسليم‌ مى‌شدم. يک بار همان جا خوابم برده بود و دنيا را به دنبالم گشته بودند. کتکى که من از اين بابت خوردم، هم چون رنج شهادت اصيل بود و موسيقى را در جان من به تختى بلندتر برنشاند. چيزى که در راه آن مى‌توان (و بايد) رنج برد، تا وصل آن قدرت مسيحايى‌اش را بهتر اعمال کند. معشوقى که در آن فنا بايد شد. (شنيدن آن قطعات موسيقى، آن چنان آتشى در من روشن کرد که سال‌هاى سال اصلا زندگى من به کلى زير و رو شد). (شاملو، پيرنيا، همان) موسيقى تمام وجودم را تسخير مى‌کرد. و چون نمى‌دانستم موسيقى چيست، در من حالتى به وجود مى‌آورد شبيه نخستين احساس‌هاى ناشناخته بلوغ. ملغمه‌ى لذت و درد، مرگ و ميلاد، و خدا مى‌داند چه چيز... و اين شوق ديوانه وار موسيقى تا چند سال پيش هم چنان در من بود... موسيقى، شوق و حسرت من شده بود، بى آن که دست کم بدانم که مى‌تواند شوق و حسرت آدمى باشد. پس شوق و حسرتم نيز نبود، ياس مطلق من بود: ياس دخترى که مى‌بايست پسر به دنيا آمده باشد و دختر از کار درآمده! و بى گمان امروز هم، در من، شعر، عقده سرکوفته موسيقى است... بارى از حسرت و ناتوانى و ياس بر دلم بود. ياس از «وصل موسيقى» و من بعد از آن ديگر هرگز رو نيامدم. ديگر هيچ وقت بچه‌ى درس‌خوانى نشدم. و درستش را گفته باشم: سوختم!لنگ لنگان، با حداقل نمره‌اى که مى‌شد گرفت از کلاسى به کلاسى مى‌رفتم بى اين که هيچ چيز بياموزم. چون مى‌دانستم که بايد حسرت موسيقى را با خود به جهنم ببرم، ديگر دست و دلم به کارى نمى‌رفت: حالا که من نتوانسته‌ام پيانو داشته باشم و نمى‌توانم آن باشم که دلم فرياد مى‌کشد، پس ديگر ولش کن! دنيا و فردا برايم «تمام» نشده بود، اصلا وجود نداشت. من معمولا مى‌رفتم توى سوخت دان نانوايى که پشت خانه‌مان بود، راهى پيدا مى‌کردم و روى پشت بام مى‌رفتم.

١١- حتا اين که آدم کجا زنده‌گى مى‌کند و همسايه‌اش کى باشد ممکن است راه اصلى زندگى‌اش را تعيين کند، شعر در من واقعا عقده‌ى موسيقى بود، درست همان طورى که نقش قالى عقده‌ى موسيقى و رقص است. به اين شکل سر ريز کرد و جوشيد و خود را نشان داد.


٭ ٭ ٭


- پس در واقع شنيدن صداى پيانوى آن دو دختر ارمنى بود که از يک بچه‌ى نظامى خشن، شاعرى پر احساس ساخت؟

من بچه‌ نظامى نبودم، خشن نبودم.

- چطور ممکن است، بالاخره روحيه‌ى يک نظامى در بچه‌هايش اثر مى‌گذارد.

نه اين طور نيست، وگرنه بتهون هم بايد ژاندارم مى‌شد.  پدرم را تقريبا نمى‌ديدم، ولى شايد تنها موجودى بود که من هم چنان دوستش دارم و غم نداشتنش را مى‌خورم. براى خودش آدم عجيب و غريبى بود... از مادرم چيز زيادى ندارم بگويم (جز اين که) ما را خوب سرپرستى مى‌کرد، يا بهتر بگويم خوب به دندان مى‌کشيد و از اين کوره ده به آن کوره‌ ده مى‌برد. به هر حال يک طورى بزرگ‌مان کرد. او همه‌ى زنده‌گى‌اش را فداى ما کرد. اين سپاس را بايد از او داشته باشيم. اگر زنده‌گى‌مان ارزشى داشته باشد. او از وقتى که بچه دار شد، شوهر را فراموش کرد و خود را فداى ما کرد، به قول خودش پنج سال پنج سال پدر ما را نمى‌ديد، به همين دليل هر وقت مى‌ديد بعد از ٩ ماه يک خواهر براى ما مى‌زاييد.

- بالاخره آن دخترهاى ارمنى مسير زندگى شما را عوض کردند و شما را به راهى که حالا يک شاعر بزرگ شديد انداختند، نه؟ منظورتان همين بود؟

واقعا عوض کردند، چون من بچه‌ى بسيار درس خوانى بودم، بعد از اين که ما از مشهد به بم که آن زمان پرت و دور افتاده بود رفتيم، من به کلى چيزهايى را گم کرده بودم بدون اين که واقعا بفهمم چى را گم کرده‌ام، همين موسيقى را که شايد تا سال ٣٥ يا ٣٦ من هنوز کوشا بودم که پيانويى دست و پا کنم و دنبال موسيقى بروم. البته دو سالى موسيقى خواندم، ولى نشد ديگر، زنده‌گى نگذاشت که دنبالش بروم.

- من (پيرنيا) که به سراپاى آيدا و آنوش (خواهر آيدا) اين دو زن ارمنى خيره شده بودم، زير لب گفتم: مثل اين که بالاخره گشتيد و شبيه آن دو را پيدا کرديد و يکى از آن‌ها همسرتان شد.

مثل اين که ندارد، دقيقا و تحقيقا من گشتم، جستجو کردم و آن را پيدا کردم. آشنايى با آيدا که در زنده‌گى من خيلى زياد موثر بود. باز معلول يک اتفاق بود. ما همسايه بوديم، اين هم معلول يک اتفاق بود، خيلى عجيب و غريب بود آمدن و همسايه شدن اين خانواده با ما... (شاملو، پيرنيا، همان)

٭ ٭ ٭

١٢- سال پنجم را در زاهدان با بى ميلى بيمارگونه‌يى به آخر رساندم. همه‌اش را در خواب. نصفه سالى در طبس و نصفه سالى در مشهد به بلاتکليفى گذرانديم و سرانجام، آخر سال، دوباره به زاهدان برگشتيم و کلاس ششم را با معدلى حدود ده در آن جا تمام کردم. مدرسه برايم زندان بود.
در اين يک سال اخير، حادثه‌يى پيش آمد که زخم موسيقى مرا کم و بيش شفا داد تا جا براى زخم تازه‌يى باز شود: پدر بزرگ مادريم - ميرزا شريف خان عراقى - مرد باسواد کتاب خوانى بود (مرد به تمام معنى روشنفکرى بود. با آن که در آن سال‌ها کسى جرات نمى‌کرد در استکان بزرگ چاى بخورد - چون مى‌گفتند کمونيست است - او روسى را به خوبى حرف مى‌زد و بيش‌تر کتاب‌هايش به زبان روسى بود و مقدار زيادى هم کتاب ايرانى داشت. مدير ايرانى شيلات بود) پيرمرد براى خاطر مادرم از شغل مهمى که داشت دست کشيد و پيش ما آمد که دختر دربدرش را سرپرستى کند. مردى بود به تمام معنا آراسته، با تربيت اشرافى روسى قديم، که در محيط ديپلماتيک دوره‌ى تزار ساخته شده بود. کتاب‌هايش به رگ جانش بسته بود. چند صندوق کتاب داشت و من شروع کردم به خواندن کتاب‌هايش. دقيقا دوازده سالم بود و درست يادم است اولين چيزى که خواندم قصه کوتاهى بود از هانرى بوردو به نام مطرب و به ترجمه‌ى پرويز ناتل خانلرى در نشريه‌ى کوچکى به اسم «افسانه» که مرتبا براى پدربزرگ مى‌آمد. اين قصه‌ى کوتاه رمانتيک سه چهار صفحه‌يى که فقط به خاطر کوتاهيش براى خواندن انتخاب شده بود، آتش مطالعه را در من روشن کرد و جانشين اندوه مايوسانه‌ى موسيقى شد.١٣- من از نه و ده سالگى مى‌نوشتم. داستانش را برايتان خواهم گفت. مى‌نوشتم، اما پدر و مادر نه فقط تشويقم نمى‌کردند و حتا نوشته‌هايم را نمى‌خواندند، تو سرم هم مى‌زدند که عوض اين مزخرفات بنشين درست را بخوان. منتها چون شوقش در جانم بود، نمى‌توانستم از نوشتن خوددارى کنم. با اين که تا کلاس سوم بچه‌ى تيز و باهوشى بودم، ناگهان خنگ شدم. به جاى درس و مشق و حل مساله‌ى حساب و پاکنويس ديکته، يا رو پشت بام به پيانوى دخترهاى همسايه گوش مى‌دادم و يا تو زيرزمين چيز مى‌نوشتم. به قول جناب سرهنگ ابوى: «هر چه کرديم آدم نشدى». کارگرى تو خانه داشتيم به اسم غضنفر که خواندن و نوشتن بلد بود و به دلايلى نمى‌خواست سر به تن من باشد، نوشته هاى مرا زير سنگ هم که قايم مى‌کردم پيدا مى‌کرد مى‌آورد مى‌داد دست ناظم دبستان‌مان و مى‌گفت به جاى درس خواندن اين ياوه ها را مى‌نويسد، مادرش استدعا دارد تنبيهش بفرماييد. که البته روح مادرم هم خبر نداشت. مقام نظامت هم، از خدا خواسته، ترکه‌ى انارش را از پاشير آب انبار مى‌آورد مرا مى‌خواباند تا مى‌خوردم مى‌زد. خدا بيامرز عاشق فلک کردن بچه‌ها بود، چقدر مرا فلک کرده باشد خوب است؟
با وجود اين تا چهارده ساله‌گى اتفاقات زيادى افتاده بود. اگر سال‌ها را با هم قاتى نکرده باشم. انگار يازده‌ سالم بود که ادبيات، با خواندن ترجمه‌ى‌ يک قصه‌ى کوتاه، همه‌ى شوق و شور مرا به خودش اختصاص داد و حالا تو چهارده ‌ساله‌گى بهترين نويسنده‌ى نه فقط کلاس دوم که شايد همه‌ى دبيرستان‌مان بودم، چون که انشاهايم سرصف براى شاگردان خوانده مى‌شد. تشويق احمقانه‌يى که باعث شد خيال کنم نويسنده‌ى نابغه‌يى هستم. تصور خطرناکى که حسينقلى مستعان بى اين که خودش بداند پس از مدتى از آن نجاتم داد. سال ١٣١٩ در تهران.مستعان هفته نامه‌يى داشت به اسم بى مسماى راهنماى زندگى. گمان مى‌کنم دو سالى منتشرش کرد تا عباس مسعودى توانست تخته‌اش کند. از شماره‌ى دوم و سوم مجله بود که به افتخار هم کارى خودم نائلش فرمودم و هر روز پاى پياده خودم را از دروازه‌ى شميران به دفتر مجله در چهار راه حسن آباد رساندم و نوشته‌هايم را با غرور تمام گذاشتم روميزش، که البته تا شماره آخر يک سطرش را هم چاپ نکرد که نکرد. اما اطلاعات فرهنگى که جاى آن را گرفت با خاصه خرجى تمام همان‌ها را با تزيينات چشم گير تو صفحه‌ى ادبيش به چاپ رساند. هر هفته يکيش را. چيزى که برخلاف تصور، برايم هيچ شکوهى نداشت. چيزهايى که اين مجله با آن همه آلنگ و دولنگ و زلم زيمبو چاپ مى‌کرد، همان چيزهايى بود که مستعان پاره مى‌کرد و مى‌ريخت تو سبد کاغذ باطله زير ميزش، مگر نه؟ ديگر اين قدرها که بى شعور نبودم. در واقع مجله‌ى اطلاعات هفتگى باعث شد «من» تا سال ١٣٢٩ قدم از قدم برندارم.
نکته‌ى مهم اين بود که من براى پيشرفت در کارم نياز به مطالعه و خودآموزى داشتم و احدالناسى نبود که اين را به من گوشزد کند. خيال مى‌کردم همان از کيسه خوردن کافى است. حتا آشنايى و حضور در محضر نيما هم آن قدر که مجالست با فريدون رهنما کارساز افتاد، خيرى براى من نداشت. ناسپاسى نمى‌کنم. من از نيما بسيار چيزها آموختم و توانستم يکى از شاگردان خوبش بشوم و درس‌هايش را بياموزم. اما من تا در کنار نيما بودم، فقط تقليد او را مى‌کردم و تنها با شناختن فريدون بود که همه چيز از بيخ و بن تغيير کرد. پيش از هر چيز چنان افقى به روى من گشوده شد که توانستم جاى واقعى خودم را انتخاب کنم و خودم را در موقعيت بشناسم. چيزى که تا شناسايى نشود هر کوششى را عقيم مى‌گذارد. و ديگر اين که دانستم ما به نحو غم انگيزى از تاريخ عقبيم! و ديگر آن که دانستم ما به چه وضع فلاکت بارى از تجربه هاى دنيا بى خبر مانده‌ايم و براى رسيدن به سطح جهانى چه مجاهده‌يى بايد بکنيم.١٤-... سال‌١٣٢٠ من جوانکى در حدود پانزده سال و نيمه بودم. جوانکى که در سکوت خفقان آميز دوره‌ى رضاخان و در محيطى کاملا بيگانه با آن چه در ذهن من بود، در خانه‌ى يک افسر ارتش، افسرى که به خاطر کله شقى‌هايش هميشه ماموريت‌هاى پرت و دور از مرکز به او مى‌دادند، خاش و چابهار و سرحد افغانستان و امثال اين‌ها، دو ماه آن جا، سه ماه فلان جهنم دره. ما هم چون بچه‌هاى آن خانواده بوديم، دربدر، جورى که من هرگز يک دوست واقعى نتوانستم براى خودم داشته باشم. يعنى تا آن موقع که شخصيت آدم در حال شکل‌گيرى است، نه بده بستانى، نه تربيت مشخصى، فقط خفقان و سکوت. همين. آن هم تو جاهايى که اگر فرياد هم مى‌زدى فقط براى خودت فرياد زده بودى، مثل خاش و زاهدان. موقعى که رضاخان را بردند، من بچه‌يى بودم زير ١٦ سال. بدون هيچ درک و شعورى. فقط يک چيز توى ذهن من فرو رفته بود که روس و انگليس مانع پرواز کردن اين ملت بدبخت هستند و وقتى که آلمان با روس و انگليس در حال جنگ است و ما تبليغات اين‌ها را مى‌شنويم، يک بچه ١٥-١٦ ساله که هيچ نوع سابقه‌ى تفکر سياسى - اجتماعى ندارد فکر مى‌کنى چه حادثه‌يى برايش اتفاق مى‌افتد؟ اين حادثه که اگر آن نياز به باليدن و شوريدن و گردن کشيدن در ذاتش باشد، مى‌گويد من طرفدار آلمانم چون دارد دشمن مرا مى‌کوبد. من با اين ذهنيت و با اين ساده‌گى وارد يک جريان ضد متفقين شدم که کارم به زندان کشيد و توى زندان بسيار چيزها ياد گرفتم و بسيار آدم‌ها ديدم. مثلا مهم‌ترين‌شان على هيات بود، سرلشگر آق اولى بودند. اين‌هايى که خيلى عنوان داشتند و کارمند و کارچاق کن‌ دولت‌ها بودند. من همه‌ى اين آدم‌ها را که سى و دو سه نفر بودند و روس‌ها ما را برده بودند در رشت حبس کرده بودند، از نزديک ديدم... تجربه‌ى بسيار جالبى بود.١٥- من در «بازداشت سياسى» متفقين بودم، و اين با وضع يک «زندانى جنگى» فرق دارد. کشورمان هم در سال‌هاى سياه جنگ دوم دچار لطمات جنبى و طيفى جنگ بود نه زير آوار مستقيم آن. با وجود همه‌ى اين‌ها، وضع اسفناک من در آن شرايط سخت قابل بررسى است؛ چرا که به تمام معنى پيازى شده بودم قاتى مرکبات، موجودى بودم به اصطلاح معروف «بيرون باغ». پسر بچه‌يى را در نظر بگيريد که پانزده‌سال اول عمرش را در خانواده‌يى نظامى، در خفقان سياسى و سکون تربيتى و رکود فکرى دوره‌ى رضاخانى طى کرده و آن وقت ناگهان در نهايت گيجى، بى هيچ درک و شناختى، در بحران‌هاى اجتماعى سياسى سال‌هاى ٢٠ در ميان دريايى از علامت سئوال از خواب پريده و با شورى شعله ور و بينشى در حد صفر مطلق، با تفنگ حسن موسايى که نه گلوله دارد نه ماشه، يالانچى پهلوان گروهى ابله‌تر از خود شده است که با شعار «دشمن - دشمن ما دوست ما است» نآگاهانه - گر چه از سر صدق - مى‌کوشند مثلا با ايجاد اشکال در امور پشت جبهه‌ى متفقين آب به آسياب دار و دسته‌ اوباش هيتلر بريزند!
البته آن گرفتارى، از اين لحاظ که بعدها «کم‌تر» فريب بخورم و هر ياوه‌يى را شعارى رهايى بخش به حساب نياورم براى من درس آموزنده‌يى بود؛...

٭ ٭ ٭

- در چه سالى بود؟

در سال ١٣٢٢ به نظرم و ٢٣... و من ديدم اين آدم‌ها را که نام و آوازه‌ى‌شان مثل صداى طبل تو کله مى‌پيچيد، چقدر حقيرند. سر يک تکه نان که اين از توى بشقاب آن برمى‌داشت، دعواشان مى‌شد. خب، خود اين برخورد براى من يک دانشگاه بود، که اين آدم‌هاى سياسى و ژنرال‌ها و سرلشکرها و مدير‌کل‌ها و آدم‌هايى در پايه‌ى وزرات، چه آدم‌هاى واقعا بى معنى و بى شخصيت و خالى و پوچى هستند. اين خودش درس کوچکى نبود. بعد هم حوادث ديگر. منتها خوشبختانه من توانستم از هر حادثه‌يى درس بگيرم، نه اين که با آن جريان خود را نابود کنم. مثلا برخورد من با حزب توده. من بعد از ٢٨ مرداد به طور رسمى وارد حزب توده شدم، ولى اين ورود به حزب توده دو ماه نپاييد براى اين‌که من بلافاصله دستگير شدم و بلافاصله تو زندان برخوردم به اين واقعيت که حزب چه آشغال دانى عجيب و غريبى است. که من به مسئول بند يک زندان شماره‌ى يک قصر گفتم حتا استعفاى رسمى هم نمى‌دهم. براى اين که اگر استعفانامه بنويسم، خودم را کثيف کرده‌ام. همين طورى ول‌تان مى‌کنم. و اين جورى از آن حزب آمدم بيرون. دو ماه شايد در مجموع به طور رسمى عضو حزب بودم و طبعا دوره‌ى‌ آزمايشى. به هر حال من سعى کردم از جريان‌ها درس بگيرم، حالا ديگر تا چه حد موفق شده‌ام نمى‌دانم.

- شما بعد از شهريور‌١٣٢٠ شروع کرديد به فعاليت‌هاى ادبى و انگار در سال ١٣٢٣ بود که اولين مجموعه‌تان را داديد؟

نه، سال ٢٦ بود.

- در باره اولين کارهايتان چه احساسى داريد؟ از اولين کار، منظورم پس از شناخت نيما و تاثيرپذيرى از اوست.

آن اول کار نبود. درست روز اول سال ١٣٢٥ بود، ما در تهران بوديم و با پدرم مى‌رفتي