خوانش شعر «هنوز در فکر آن کلاغم»، اثر احمد شاملو

محمد آزرم

شعر شاملو پرسشى است كه هم چنان از شعر امروز پاسخ هاى جديدترى طلب مى كند. تجربه هاى شعرى شاملو عكس آن چه گاهى گفته مى شود، بى استفاده و از كار افتاده نشده، بيشتر به خاطر تكرار بى دليل در شعر مقلدان شاملو، نخوانده باقى مانده. بايد در «شكل» شعرهاى مهم شاملو جست و جويى لذت بخش و امكان آفرين را آغاز كرد. امكانات زبانى شعرهاى مهم شاملو فقط آن چيزهايى نيست كه در تاييد حرف ها و عقايد ابراز شده او نوشته شده؛ تكذيب آن چيزهايى هم نيست كه خستگى از سلطه زبانى شعر شاملو در برخى ها به وجود آورده.
«شكل» شعرهاى شاملو مى تواند مولد بازى هاى زبانى كاملا تازه اى باشد كه هرگز نيت مولف آن ها، رسيدن به اين بازى هاى زبانى و شكل گرفتن آن ها نبوده و اين امر را مى توان از خلال گفت و گوها و نوشته ها و نظرات شاملو پيرامون شعر هم دريافت. تنها راه چنين جست و جويى، «خوانش» شعرهاى شاملوست كه شعر«هنوز در فكر آن كلاغم» را براى شروع چنين بازى زبانى اى در نظر گرفته ايم:
هنوز/ در فكر آن كلاغم در دره هاى يوش/ با قيچى سياهش/ بر زردى برشته گندم زار/ با خش خشى مضاعف/ از آسمان كاغذى مات/ قوسى بريد كج،/ و رو به كوه نزديك/ با غارغار خشك گلويش/ چيزى گفت/ كه كوه ها/ بى حوصله/ در زل آفتاب/ تا ديرگاهى آن را/ با حيرت/ در كله هاى سنگى شان/ تكرار مى كردند.
گاهى سئوال مى كنم از خود كه/ يك كلاغ/ با آن حضور قاطع بى تخفيف/ وقتى/ صلات ظهر/ با رنگ سوگوار مصرش/ بر زردى برشته گندم زار بال مى كشد/ تا از فراز چند سپيدار بگذرد،/ با آن خروش و خشم/ چه دارد بگويد/ با كوه هاى پير/ كاين عابدان خسته خوابالود/ در نيمروز تابستانى/ تا ديرگاهى آن را با هم/ تكرار كنند؟
شعر «شاملو» شعر فكرها و حرف ها و تصويرهاى زبانى جهت داده شده است. شعر در روايت خود دارد به جاى خواننده هم فكر مى كند و اجازه نمى دهد كه خواننده از راه فكر خودش به حس يا احساسى كه در شعر با صفت ها و قيدها و عبارت هاى كلامى مثبت و منفى تلقى شده شكل گرفته است، برسد. شعرى كه مدام سعى مى كند اجازه تصميم گرفتن را از خواننده احتمالى بگيرد. راوى شعر «شاملو» معمولا روشنفكرى است كه نمى خواهد قضاوت آن چه را بيان مى كند، هرگز به خواننده احتمالى شعر بسپارد.
بيانى كه صرفا زاويه ديد او را نشان مى دهد و اگر از زاويه اى ديگر به آن نگاه كنيم، با امرى تحريف شده مواجه مى شويم. البته همين نخواستن، امرى است كه خود مورد قضاوت خواننده احتمالى قرار مى گيرد. خواننده اى كه در برابر كلام جهت داده شده استراتژى خوانش خود را مى تواند طورى اختيار كند كه گاهى جهت مثبت و منفى عبارت هاى كلامى تغيير كند و گاهى اصلا خنثى شود و با اين خنثى سازى بار مفاهيم در شعر، شعر را به آن جا كه مى خواهد برساند.
اگر چه در خوانش شعر خواستن هميشه هم ارز توانستن نيست. خواننده اى كه از ظهور نيما يوشيج تا به امروز، هر از گاهى با غربالى در دست در سخنان اين شاعر و آن منتقد ظاهر مى شود و معمولا حقانيت امرى يا شعرى را ثابت مى كند كه خود آن شعر يا درباره شعر، توان توجيه خود را ندارد. ظاهرا از ياد برده اند كه وقتى از آينده و خواننده اى كه با خود همراه خواهد آورد، حرف مى زنند، فورا و به طور خودكار، قطعيت و حقانيت آن چه را كه در پى اثبات آن برآمده اند، به تاخيرى دايمى انداخته اند.
اتفاقى كه طى چند سال اخير افتاده و به روش هاى مختلف ادامه دارد، به ما ياد داده است كه هيچ تسلطى بر شعر هميشگى نيست و هيچ طرد و سكوت و نخواندنى كه پيرامون يك شعر يا گونه اى از شعر پديد آيد، همواره ادامه نخواهد يافت. چون همين خواننده احتمالى و متكثر، به هر حال روند موجود در شعر و حواشى شعر را تغيير خواهد داد. مثل همين حالا.
شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» از منظر آن چه به اشاره نوشته شد، شعر جالب و مهمى ا ست. يكى از آن شعرهاى شاملو است كه حرف و حديث هاى بسيارى پيرامون آن شكل گرفته و حتى خود شاملو را به هر دليلى به توضيح براى تصحيح آن چه درباره آن بيان شده، واداشته. خوانش اين شعر در شرايط فعلى و از چشم اندازى كه به كلى مغاير با خواست مولفانه شاملو باشد، يادآورى بازى زبانى جالبى است كه در وضعيت امروز شعر بروز كرده و فعلا ادامه دارد و بخشى از بازيگران آن را باور نمى كنند. پس به اين بازى زبانى ادامه مى دهيم:
مشيت علايى در خوانشى كه سال ۷۳ در شماره يازده نشريه «تكاپو» از اين شعر ارايه داد، قيچى سياه را تصويرى استعارى براى حركت بال هاى كلاغ، گندم زار و دره را القا كننده فضايى كه با نيما و شعر و زادگاهش مناسبت دارد و آسمان كاغذى مات را استعاره از قلمرو ادبياتى كه نيما در آن پا گذاشت دانست. علايى در آن خوانش از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» عبارت قوسى بريد كج را استعاره از بداعت نيما در شعر و كوه ها و كله هاى سنگى شان را استعاره از مدافعان شعر كهن خواند.
در اين خوانش، تبديل عبارت غارغار خشك در بخش اول شعر به خشم و خروش در بخش دوم براى كلاغ و تبديل عبارت بى حوصله و با حيرت براى كوه ها به عابدان خسته خواب آلود نشانه انفعال كوه ها در برابر پرواز كلاغ و فريادى كه سرداده است، تلقى شده. هم چنين، سياهى با تداعى بالاتر از سياهى رنگى نيست، نشانه اى مثبت عنوان گرديده و در مجموع كل فضاى اين شعر تاملى فلسفى در برترى بدعت به سنت معرفى شده. همين جا متن پيش روى شما از شما براى خواندن دوباره اين مقاله در تكاپوى آن سال ها (البته در صورت امكان)دعوت مى كند.
ع. پاشايى در فصلى از كتاب «انگشت و ماه» و هم چنين در كتاب «از زخم قلب» به خوانش همين شعر پرداخته. در «تكاپو» شماره دو، خرداد ۷۲ نيز همان فصل از كتاب «انگشت و ماه» چاپ شده است. بنا بر خوانش ع. پاشايى سراسر شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» داراى فضايى كافكايى است كه هيچ انسان يا موجود زنده اى در آن حضور ندارد. صفاتى كه به كلاغ نسبت داده شده تماماً داراى بار منفى اند و طبق خوانش او فضايى وحشت انگيز و دلهره آور را ترسيم مى كنند كه در بخش دوم شعر با وارد شدن صفات انسانى و يا به نظر ع. پاشايى، غيرانسانى براى كلاغ و كوه ها اين امر تشديد مى شود.
با مقايسه اين دو خوانش در مى يابيد كه در خوانش علايى به قيد زمانى موجود در متن شعر بى توجهى شده. هم چنين توجيهى كه درباره «سوگوار» به عنوان يكى از صفات منسوب به كلاغ، ذكر شده، قوى نيست. در عوض در اين خوانش به مكان موجود در متن شعر تاكيد بسيارى شده به طورى كه تمام خوانش را براساس تاكيد روى «دره هاى يوش» پيش برده است. در خوانش ع. پاشايى اما به مكان متنى «دره هاى يوش» بسيار كم توجهى شده و روى ساير عبارت ها به ويژه صفات منسوب به كلاغ و كوه ها و موقعيت زمانى موجود در متن شعر توجه خاصى شده.
متن پيش روى شما هر دو خوانش را امكان پذير اما دچار شيفتگى نسبت به شعر يا به شخص شاملو مى داند، كه اين دومى امروزه براى وضعيت موجود شعر پسنديده نيست. در خوانش علايى بايد علت حضور قيد زمانى شعر جدى تر گرفته مى شد و اگر طبق همين خوانش اين حضور توجيه خاصى ندارد، بايد مورد پرسش قرار مى گرفت؛ البته از خود اين خوانش شعر. در خوانش ع. پاشايى نيز كه عكس آن چه مدام تاكيد مى كند كه خواندن هر شعرى بر داده هاى آن استوار است، نه بر داده هاى خيال پردازى هاى ما، لحن مقاله و استراتژى نوشتن بيشتر بر دومى استوار شده است. ع. پاشايى به نسبت بين صفات منسوب به كلاغ و موقعيت زمانى موجود در متن شعر اشاره دقيقى كرده است اما در تمام مقاله احساس شخصى خود را چنان پررنگ كرده كه اين امر مهم كمتر به چشم مى آيد.
خود شاملو در توضيحى كه درباره اين شعر نوشته، عنوان مى كند: اين شعر تنها به سبب اضافه «دره هاى يوش» در ذهن پاره اى منتقدان اين توهم ساده انگارانه را ايجاد كرد كه سرودى است در ستايش نيما! يادداشت را براى زدودن اين برداشت نادرست مى نويسم. شعر از اين اشتغال ذهنى قديمى آب خورده است كه «بديل ظلم هرگز عدالت نخواهد بود». خطر در آن است كه غارغار خشك و بى معنى كلاغان تنها در «كله هاى سنگى» تكرار مى شود! متاسفانه شارحان به عناصر كاملا همگون اين شعر توجهى نكردند. عناصر مشخصى چون «صلات ظهر» و «رنگ سوگوار مصر» كه از صفات كلاغ است، و مخاطبانى كه «كوه هاى پير» و «عابدان خسته خواب آلود» هستند و «كله هاى سنگى» دارند چه گونه مى تواند حضور مثبت نيما را تداعى كند؟[«تكاپو»، شماره ۴ ص۷۹]
از نوشته شاملو چند نكته روشن مى شود: شاملو به اين شعر از جايگاه يك خواننده كه مى تواند نظر و ديدگاه خود را بيان كند، اما در پى تحميل نظر خود به خواننده احتمالى و متكثر نباشد، عمل نكرده، بلكه بر اين باور بوده كه چون مولف اين شعر است آن چه كه او از مفهوم و فضاى شكل گرفته در شعر مى خواسته، در شعر هم اتفاق افتاده و هر خوانش ديگرى چيزى در حد توهم ساده انگارانه تلقى مى گردد. بديهى است متن پيش روى شما نظر شاملو درباره شعر خودش را هم فقط يك خوانش از همين شعر تلقى مى كند و نه بيشتر. پس مى توان از نوشته شاملو اين طور پرسيد: كه اگر عبارت «دره هاى يوش» نقشى در اين شعر بازى نمى كند، پس چرا اصلا وارد بازى اين شعر شده است؟
مى دانيم كه هر كلمه، عبارت و اسمى مى تواند نقش معبرى براى ورود يك متن به متن هاى ديگر را ايفا كند. پس صرف حضور عبارت «دره هاى يوش» خواه ناخواه، تداعى كننده نيما يوشيج، شعر او و آنچه به هر نسبت درباره او مى دانيم، خواهد شد. از سويى اين نكته را هم مى دانيم كه هر عبارتى كه حضورى بى دليل در شعر داشته باشد و نتواند بر روند اجراى شعر تاثيرى بگذارد، از متن شعر حذف شده تلقى مى شود، حتى اگر با اصرار شاعر بر يك خاطره بيرونى نوشته شده باشد. پس به باور متن پيش روى شما، اين عبارت بايد بتواند به شكل گرفتن يك «يوش زبانى» كه لزوما نبايد مابه ازاى بيرونى داشته باشد، كمك كند. حالا ببينيم مى توان از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» خوانشى ارائه كرد كه به بيهودگى حضور هيچ عبارتى از اين شعر منجر نشود.
دو سطر اول شعر بيانگر زمان حال روايى است و بلافاصله روايت زمان گذشته در ادامه بند اول آغاز مى شود. پس دو سطر اول بيانگر اين نكته است كه آن چه در ادامه بند اول شعر نوشته شده، فكر راوى است. فكرى كه لزوما منطبق بر يك اتفاق بيرونى نيست؛ چون فكر است تحريف شده و جهت دار است. پس با توصيف دقيق و عينى البته اگر امكان پذير باشد، مواجه نيستيم. شايد صفاتى كه از سطر دوم تا انتهاى بند اول شعر نوشته شده، و چشم انداز و چگونگى نگاه راوى را به دره هاى يوش و كلاغى در آن مكان نشان مى دهد، پيش و بيش از اين كه منسوب به كلاغ يا كو ه ها باشند، به خود راوى و شرايط و ذهنيت او برگردند.
مكانى كه در سطر دوم شعر از آن نام برده مى شود، از همان ابتداى شعر يك مكان ذهنى ا ست.«دره هاى يوش» در اين شعر مكانى در ذهن راوى ا ست و چنان با حس و حال درونى او آميخته كه مى توان گفت، تمام صفت ها و قيدها و عبارت هاى استعارى جايى بيرون از ذهن راوى شعر و ذهنيت او ندارند. از طرفى اين كلمات و عبارت ها لزوما براى خواننده احتمالى و متكثر بار منفى ندارند و حتى مى توان آن ها را با دو خوانش متضاد از اين شعر خنثى كرد. از طرف ديگر در خوانش اين شعر هرگز نمى توانيم حضور انسان را، حضور انسانى راوى شعر را نديده بگيريم.
يك كلاغ فكر شده در يك يوش فكر شده و در ذهن راوى در حال حركت و فرياد است و با اين اعمال دارد «سئوال» مى سازد. سئوالى كه انعكاسى از آن پياپى تكرار مى شود و شايد در اين تكرار شدن هر بار تحريف هم مى شود. بند دوم شعر سئوال راوى از فكرى است كه خودش ساخته و جوابى كه شايد لابه لاى صفت ها و قيدها خودش را پنهان كرده است. فرياد كلاغ در اين شعر سئوالى است كه مدام تكرار مى شود آن هم در يك قيد زمانى مشخص. نه آن كه بى جواب باشد، بلكه با توجه به عبارت «چه دارد بگويد» بر تهى بودن و چيزى نداشتن اين فرياد از نظر راوى تاكيد مى شود.
شايد اين شعر بيان كننده اين امر باشد كه در مكانى كه ساخته و پرداخته ذهن انسانى راوى است، مثل دره هاى يوش در اين شعر، ممكن است امرى غير انسانى و به همين جهت بيهوده مثل صداى كلاغ در يك زمان خاص گردش و انعكاس داشته باشد و انسان تنها ناظر اين وضع باشد. چرا كه در موقعيت راوى ايستاده و به جاى حضور فعال در روايت خود صرفا به دادن صفات انسانى به آن چه در ذهن خود پديد آورده اكتفا مى كند.
در يك خوانش ديگر از اين شعر مى توان گفت: نام اين شعر يا عبارتى كه در جاى نام نشسته، يعنى «هنوز در فكر آن كلاغم» اشاره به يك «كلاغ» در بيرون از موقعيت خود دارد. پس كلاغى كه در بند اول شعر ظاهر مى شود، فكر آن كلاغ بيرونى و در نتيجه تحريف آن است. خود اين عبارت داراى ايهام هم هست: يعنى، من هنوز درون فكر آن كلاغ هستم. پس تناقضى زبانى هم در اين شعر شكل مى گيرد كه البته از خواست مولفانه شاعر حتما بيرون است اما از امكان خوانده شدن مسلماً بيرون نيست.
بنابراين خود اين شعر و راوى و آن چه روايت مى شود همه و همه درون فكر يك كلاغ قرار دارند. پس اين كلاغ انسانيت يافته و مى توان در شعر هم از آن انتظار رفتارهاى انسانى داشت. نوعى مسخ شدگى البته نه از نوع كافكايى، حضور هم زمان دو گونه در هم و در عين حال جدا از هم. يكى در درون ديگرى. تفكرى انسانى در ذهن يك كلاغ يا برعكس. راوى اى كه در فكر يك كلاغ قرار گرفته و دارد موقعيتى را روايت مى كند، حتى اگر اين موقعيت از يك ايهام زبانى شكل گرفته باشد، مى تواند هم زمان وجودى انسان/ كلاغ داشته باشد و در عين اين كه اعمال و رفتار كلاغ را روايت مى كند، در اين روايت نگاهى انسانى و تحريف كننده مثل نسبت دادن صفت ها و قيدها در اين شعر را هم دارا باشد.
در اين صورت، يك تناقض شخصيتى در اين شعر شكل گرفته كه در سطحى ديگر مى تواند نوعى جنگيدن با خود و كشمكش با ديگر وجوه شخصيتى خود راوى هم تلقى شود. اين شعر دارد به خودش فكر مى كند، خودى كه هم كلاغ است هم انسان. خودى كه موقعيت خودش را هم فراموش كرده و از خودش هم به عنوان اول شخص حرف مى زند و هم سوم شخص. مى كوشد اين دوگانگى را قيچى كند. دوگانگى اى كه در زبان اتفاق افتاده. به اين ترتيب سيستم استعاره در اين شعر از كار مى افتد و نيازى نيست كه صرفا با توسل به نسبت دادن صفات انسانى به كلاغ يا حتى كوه ها از آن ها استعاره اى براى انسان هايى با همين اوصاف بسازيم.
كوه ها در اين شعر چيزى جز فرياد كلاغ/ انسان را انعكاس نمى دهند، پس شايد اين صفت ها و قيدهايى كه در شعر منسوب به كوه ها مى بينيم، بخشى از انعكاس همين فرياد باشد. نام شعر به دليل ايهامى كه دارد اين امكان را پديد مى آورد كه در روايت اين شعر انسان/ كلاغ شكل بگيرد كه با چيزى كه خودش روايت مى كند هميشه در تعارض باشد. زبان بدون اين كه يك نيت قبلى در كار باشد باعث شده روايت اين شعر هم زمان در فكر يك انسان و يك كلاغ جريان داشته باشد، چيزى كه بيرون از زبان امكان وقوع آن امرى غيرممكن است. يك بار ديگر به خلاصه نظر «شاملو» و خوانش او از همين شعر توجه كنيد: شعر از اين اشتغال ذهنى قديمى آب خورده است كه «بديل ظلم هرگز عدالت نخواهد بود».
شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» به دو بخش تقسيم شده، به دو بخش نامساوى هم از نظر تعداد سطرها و هم افزايش صفت ها براى جهت دادن به روايت، اما خوانش متن پيش روى شما نشان مى دهد كه روايت از درون دوگانه شده و حتى اگر بخواهيم قائل به حضور مفهوم «ظلم» با نشانه كلاغ و غياب «عدالت» با نشانه انسان، در افق هاى معنايى اين شعر باشيم، با شكل گرفتن انسان/ كلاغ يا كلاغ/ انسان در يك اتفاق زبانى از اين تقابل گذر كرده ايم.
اين كه شعرى با خوانش هاى مختلف معناهاى گوناگونى به خود مى گيرد كه برخى از آن ها مطابق خواست و نيت شاعر آن شعر نبوده اند، نشانه نقص شعر يا ناتوانى شاعر در انتقال آن چه مى خواسته نيست، نشانه قدرت «زبان» و گستردگى افق هاى معنايى حاضر در آن است. شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» همان طور كه اشاره شد در خوانش هاى گوناگون از آن، بسته به استراتژى خواننده، افق هاى معنايى مختلفى را نشان مى دهد تا جايى كه بعضى از اين خوانش ها عملا يك ديگر را نقض مى كنند.
اما اين كه شعرى به خواننده احتمالى و متكثر چنين امكانى بدهد، مى تواند دليلى بر توانايى آن به حساب آيد. هر خوانشى از جمله آن چه در متن پيش روى شما عنوان شد، به هر حال دچار تناقض هايى خواهد بود، مثل خود اين شعر كه خواه ناخواه در درون موقعيت زبانى خود تناقض را حمل مى كند تا در هر خواندنى وضعى متفاوت به خود بگيرد. خوانش استعارى اين شعر با تكيه بر كلمه «يوش» و نقب زدن به نيما و شعر و موقعيت شكل گرفتن شعرش خلاصه نمى شود.
با اين كه شاملو مخالف چنين خوانشى از اين شعر بوده اما حتى مى توان اين شعر را استعاره اى از موقعيت شعر «شاملويى» هم در نظر گرفت و از عبارت هاى به كار رفته در اين شعر تلقى بار منفى نداشت. شعر شاملو مدت ها بر شعر فارسى امروز سيطره داشته به نحوى كه بسيارى از شعرهاى چاپ شده در دهه پنجاه به شدت زير سلطه شعر و زبان شعرى شاملو بوده اند حضور قاطع و بى تخفيف شعر شاملو در اين دوره امرى انكار شدنى نيست. بسيارى از اين شعرها و نه همه آن ها بدون اين كه توجهى به فرم شعر هاى شاملو در دهه پنجاه خورشيدى داشته باشند، صرفا سعى مى كردند زبان شعرى شاملو را تكرار كنند. به تعبيرى حضور شعر شاملو در فكر آن شعرها ادامه داشت بدون اين كه دليلى در آن شعرها داشته باشد.
مى شود گفت، انعكاس صداى شعر شاملو بودند كه در هر واگشتى چيزى از آن تحريف شده بود. از سويى حركت شعرى شاملو نسبت به شعر نيما مى تواند با عبارت «قوسى بريد كج» هماهنگ شود: حركت نيما در شعر فارسى، حركتى در امتداد گذشته و شعر كلاسيك فارسى محسوب نمى شود، پس تعبير «قوسى» كه به شكلى انحراف از معيارهاى گذشته شعر را، هم تداعى مى كند مى تواند گوياى اين امر باشد. حركت شاملو نسبت به اين حركت قوسى (يا انحرافى با مفهوم مثبت) يك حركت «كج» به حساب مى آيد.
شعر شاملو، موقعيت پيشنهادى نيما براى شعر بودن را به سمت و سوى ديگرى كشاند. زمان اشاره شده در بند دوم شعر يعنى «صلات ظهر» و «نيمروز تابستانى» مى تواند استعاره از اوج انرژى شعر شاملويى و مدت سيطره آن بر شعر فارسى باشد. عبارت «رنگ سوگوار مصر» را با مفهوم مثبت مى شود به لحن و زبان بسيارى از شعرهاى شاملو نسبت داد، لحن و زبانى كه به دليل رويگردانى از نظام عروضى، نسبت به شعرهاى نيمايى هم از ضرب و ريتم كندترى برخوردار است.
در يك خوانش استعارى و از اين چشم انداز مى توان حركت از«گندم زار» تا فراز چند «سپيدار» را به جاى حركت از شعر نيمايى به شعر سپيد شاملويى تلقى كرد.«كله هاى سنگى» و كوه هايى كه صرفا انعكاس صداى كلاغ را باعث مى شوند هم همان طور كه اشاره شد مى تواند به مقلدان شعر شاملو برگردد.
متن پيش روى شما با نشان دادن چشم اندازهاى مختلف خواندن براى يك شعر، مى كوشد اين تصور را كه يك شعر تنها به يك صورت و آن هم موافق با خواست مولفانه متن شعر و يا عجيب تر از آن مطابق نيت و خواستى كه شاعر به هر مناسبتى ذكر كرده، بايد خوانده شود، رد كند. خوانش شعر همواره برآيندى از امكانات زبانى متن و دانايى ها و استراتژى خواندن مخاطب احتمالى و متكثر شعر خواهد بود. پس خود اين خوانش ها را هم مى توانيد در خوانشى ديگر مورد ارزيابى و انتقاد قرار دهيد. هر خواندنى يك بازى زبانى ا ست و بازى هاى زبانى همواره در جريان اند.
 

منبع: روزنامه ی «شرق»

 

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com