يك دسته گل

 

چشمى به مرگ،

چشمى به زندگى

از ديرباز، اما،

هيچ كس

عريان نديده خويش را

در آينه ى قرابت هيچ كس

و در منتهاى برودست و بيداد

خشمى ز مهر نمانده

به بالاى هيچ خشت.

چشمى به چشم مرگ،

چشمى به چشم زندگى،

مرگى ز درد        از قلم فتادن انسان.

نفرين به رودخانه اى

كه آرام و بى خيال از حوالى زندان شهر مىگذرد!

چشمى به چشم مرگ،

چشمى به چشم زيستن

    _ مرغى نشسته

    بر نوك برهنه ى تقدير،

قلبى بلور صبح را

در عبور شبانه ى كابوس مىطپد،

چشمى درون باغچه مىگريد،

يك قطره نور

بر سياهى شب پنجه مىكشد،

يك دسته گل

ز دور بر آب است;

و سال نو

آبستن چهار فصل:

        فصلى براى عبور

        فصلى براى حضور

        فصلى براي عشق

        فصلى براى مرگ.

چشمى به چشم زيستن:

فصلى براى مهربانى مطلق

و فصلى براى اشتباه _ گناه

    _ يك دسته گل

    ز دور بر آب است.

سيروس بينا، سپتامبر 2002، لس آنجلس _ آمريكا

* * *

گيرم كه شرقى ام، گيرم كه غربى ام

 

«گيرم كه شرقى ام

و نادل گران و نابرابر و نوميد

چون بغض ترقه

مىتركم در فضاى درد

و با برج شيشه

مىشكنم خويش را تمام

در تخم چشم دشمنم;

اما گمان مدار كه نادانم:

من با شكست محض

طعم دهان خويش را

در مذاق زمان

تازه مىكنم;

من در ميان آينه هاى تقارن تاريخ،

تصوير درد را

براى تو تكثير مىكنم

    _ گيرم كه اهل عشق،

    گيرم كه شرقى ام.»

* * *

«گيرم كه غربى ام

و در آفتاب مشعشع تبسم و تبليغ

از فوايد صلح و صداقت و تفاهم و ترغيب

فرياد مىزنم،

ليكن در اختفاى شب

_ در استتار كامل وجدانم _

باران مرگ بار آهن و پولاد

بر مغز استخوان خفتگان زمين

مىپراكنم،

و تا روز داد

تصوير پايدار خشم و تنفر و بيداد

بر ياد كودكان بى زبان زمان

نقش مىزنم;

اما گمان مدار كه نادانم:

در لحظه هاى فراقت بين تهاجم و تخريب

من از رسالت بى تفاوت خود

رنج مىبرم.

من از وقاحت تمدن خود

شرم مىكنم.

    _ گيرم كه اهل عمل،

    گيرم كه غربى ام.»

* * *

پژواك مرگ خاك و شكوفه و باران

پيچيده در فضاى بيمناك و نابرابر كشتار

و ما را نه عصمتى ست

در خور انسان

در اين بهار سرد و ستم بار سوگوار

بى هيچ حس رغبتى به عشق و رعايت انسان1

و بى هيچ فرصتى براى اداى فريضه ى وحشت.

زنهار از قرار خون

كه مىرود اين سان

از جدار غرور شكسته ى انسان!

كو مرهمى

به زخم كهن سال ساكنان عهد عواطف شرقى؟

و كو عابرى

_ به قصد عبادت _

بر عبرت مداين2 و افسوس تيسفون

    _ وقتى كه عقل بمب   

    افزون تر است

    از فراست پرتاب؟!

* * *

در منظر گرفته ى گل دسته ى غروب

مىخواند اين موذن محزون:

    _ «با كجى آورده هاشان زشت3       

    با كجى آورده هاشان شوم3،

    اين بدانديشان

    رغبتى دارند آيا

    تا كه بنشينند و راه چاره اى

    در ارتباط علت و معلول

    بگزينند؟»

و شرق شب زده

با انزجار مىپرسد:

_ با كجى آورده هاشان زشت3،

    با كجى آورده هاشان شوم3،

    اين خطاكاران

    فرصتى دارند آيا

    تا نماز وحشتى در پيش پيش ناگهان مرگ

    بگذارند؟»

و جماعت غم زده

از قد قامت بلند وجود

به سجود!

+ + +

«گيرم كه شرقى ام،

گيرم كه غربى ام;

در شرق كدام گناه نخستين

و در غرب كدام شقاوت ديرين

من بايد اين چنين

از ابتداى ناگزير و ناخجسته ى تاريخ بنگرم؟!

و از شرق بى نصيب كدام عشق و

از غرب ناصديق كدام «رعايت انسان»1

و براى كه

تصوير درد را

تكثير مىكنم؟

و براى چه ...؟

        _ گيرم كه شرقى ام،

        گيرم كه غربى ام!»

سيروس بينا، بهار 2003، مينه سوتا _ آمريكا

1_ ا. بامداد، «چلچلى».

2_ خاقانى، قصيده ى: «هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان _ ايوان مداين را آيينه ى عبرت دان.»

3_ نيما يوشيج، بيتى از «مرغ آمين»

* * *

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com