داستان معاصر فارسي و هستي زنانه


امير حسن چهل تن



آيا طرح مقوله زن و مرد در ادبيات كلاسيك ايران صاحب پيشينه اي ست؟ آيا به بهانه نشانه هاي ناچيزي كه از طرح اين مقوله در ادبيات داستاني معاصر وجود دارد، مي توان به رديابي آن در گذشته‌اي پرداخت كه طرح مسئله جنسيت در آن همواره ممنوع بوده است؟

تصوير دوگانه و دوپاره از زن هم چنان در اين خصوص مسلط ترين قالب فكري جامعه ماست. رمان «بوف كور» نه طراح اين دوگانگي است و نه كاشف آن. اعتبار اين رمان يكي هم به اين خاطر است كه براي نخستين بار اين خصوصيت بارز فكري در قالبي هنري بارور و عرضه مي شود.

هنوز نمونه هاي آشكاري از آگاهي درباره مقوله زن و مرد در آثار ادبي معاصر به چشم نمي خورد. نخستين نشانه ها را پاره اي از شعرهاي فروغ در اختيار مي گذارد. او از سكوي همين خودآگاهي غريزي به سمت شكستن تابوي جنسيت پرواز مي كند. بعد از او شهرنوش پارسي پور است كه در مجموعه آثارش، نشانه هاي ژرف تري از اين آگاهي را به نمايش مي گذارد. اما موضع او در اين خصوص در قاب زباني بدون جنسيت باقي مي ماند. در غيبت اين خودآگاهي، اختيار ديدگاه صلح آميز زن - مادر در نوشته هاي ساير نويسندگان زن جز به گسترش حيطه هستي مردانه نينجاميده است. همين جا اضافه كنم طرح مساله در آثار برخي از نويسندگان مرد نظير هدايت و بيضايي - و در هر يك به دليلي - قابل تامل و بررسي است.

طرح مسئله جنسيت در جامعه ما مثل مفاهيم جديد ديگري كه به ناگهان به آن وارد شده، محل سوء تفاهمات و مناقشاتي جدي بوده است. هنوز در متداول ترين تقسيم بندي هاي رسمي، زنان را قشري از جامعه مي پندارند كه مثلا در كنار دانشجويان، كارگران و روشنفكران قرار مي گيرند. چنين نگاهي به اين معناست كه حيطه هاي رسمي زندگي، مردانه و در اختيار مردهاست ودر عين حال نشان دهنده تصور عقب مانده اي است كه در قبال ايده جنسيت در ذهن جامعه وجود دارد و روشن است كه تا درك اين نگاه فاصله اي بعيد وجود دارد كه زن را نه تيپي اجتماعي به حساب مي آورد و نه حتا نيمي از جمعيت جهان. بر اساس اين نگاه، زن بودن تجربه اي است كه فارغ از تعاريف آناتوميك يا فيزيولوژيك مي توان به آن رسيد و يا حتي از آن برگذشت؛ لذا زن بودن حالت است، حس است و اصلا نوعي از بودن است (نه فروتر و نه فراتر از بودن هاي ديگر). چنين ديدگاهي اتفاقا با آن بينش سنتي نقاط مشتركي دارد. بينش سنتي نيز براي زن بودن وجهي شخصيتي قائل است؛ مرد نبودن صفتي ست شايسته آنها كه از سر ضعف و زبوني دست به رفتارهاي غير اخلاقي مي زنند.

اغلب افسانه هاي بازمانده در مجموعه فرهنگ بشري به موقعيتي اشاره مي كند كه خلقت زن نوعي ناهنجاري يا نقصان مواد و ابزار كار بوده است. اين نگاه و اين فرهنگ اگرچه هستي زنانه را متمايز و متفاوت مي بيند، اما نوع تحريف شده، محدود و حتي ممنوع آن را تعريف مي كند و از اين منظر، زن بودن مسئله اي فرهنگي است. اين فرهنگ الگوهاي تربيتي خاصي را رواج مي دهد و لاجرم پريدن از ارتفاع، بالا رفتن از ديوار و جنباندن چيزي به نام غيرت مردانه به تبليغ وضعيتي منجر شده است كه زن بودن انفعال محض، مخفي گاهي براي طراحي همه توطئه هاي انساني و لذا خطايي در خلقت تصور مي شود. پس بعيد نيست كه فمينيسم دست كم در اشكال افراطي آن علت وجودي خود را نه در لزوم تجلي هستي زنانه، بلكه در واكنش در برابر تسلط هستي مردانه جستجو كند و يا در واقع در برابر نوع نگاه و نوع فرهنگي قرار گيرد كه در برابر قدرت زايشي زنان اين تنها تفاوت و بزرگ ترين قدرت ايشان به سختي احساس حقارت مي كند.

نگاه از بطن و از درون همين دو هستي است كه نوع مواجهه ما را با جهان توضيح مي دهد. هر نگاهي كه به نفي يكي از اين دو هستي منجر شود، درك خود را از هستي مشترك انساني به سختي تقليل مي دهد. هيچ انساني كامل نيست مگر آن كه قلمرو اين دو هستي را در خود كشف كند. اوست كه قادر است از وضعيتي دروني شده با خود و با جهان رو به رو شود و از همين جاست كه نگاه زنانه به زندگي و از طريق آن در ادبيات معنا پيدا مي كند.

خودآگاهي به هستي زنانه به ناگزير به هجو باورهاي رايج كليشه اي منجر مي شود كه مرد را از نظر روحي قوي تر، در بحران ها مقاوم تر، از لحاظ پافشاري بر خواسته هاي خود با ثبات تر، در ابراز اراده و پشتكار مصمم تر و در عرصه هاي بزرگ لايق تر مي داند؛ و در عين حال، هجو تعارفاتي كه از يك سو زن را تا عرش اعلا بالا مي برد و از سوي ديگر تا حد ابزاري براي توليد مثل تقليل مي دهد.

بخشي از جنبش زنان با دركي غير شفاف از ساحت هستي زنانه و به دنبال سرخوردگي از تجلي تصوير كامل زن در آثار نويسندگان مرد، عموما خواستار آن است كه زنان خود به ارائه اين تصوير اقدام كنند. اين سوء تفاهم در موارد بسيار نتيجه اي جز اين نداشته است كه زنان درباره زنان بنويسند. اما مشخصه ادبياتي كه مي خواهد بيطرف بماند و صداي كسي باشد كه كمتر اجازه سخن گفتن به او داده اند، فارغ از آن كه خالق آن مرد باشد يا زن، نفي زبان تحكم آميز و تهاجمي مردانه و ارائه تصويري از قدرت زنان در جهان خشن، مذكر و بي رحم است.

جامعه مذكر همواه با صداي مستقل زنان مخالفت كرده است و تصوري خدشه ناپذير، عمومي و در اين اواخر غير رسمي همواره بر اين نكته تاكيد كرده است كه رهايي اين صدا اساس توالد و خانواده و لذا اركان جامعه را مورد تهديد قرار خواهد داد. ديدگاه هاي صلح آميز از جماعت زنان، متوقع نوعي فداكاري است و حتا پاسداري از بنيان جوامع بشري را در قالب تعارفاتي عجيب، توهم زا و گاه بچه گانه بر عهده زنان مي داند. راستش هيچ انساني موظف يا مجبور به فداكاري نيست و انسان هاي بسيار كمي مايلند داوطلبانه به آن تن در دهند. لذا، واكنش زنان در برابر آن كه بخواهند به بهانه پاسداري از بنيان جامعه بشري او را در حاشيه قرار دهند، طبيعي و شايد حتا لازم باشد.

وظيفه ادبياتي كه از درون يا بر بستر هستي زنانه شكل مي گيرد، اين نيست كه بر جنسيت و يا ايده‌ زن و مرد تاكيد داشته باشد. اين ادبيات بيشتر به ترويج و گسترش فرمي ويژه، زباني خاص و بر بستر آن اخلاقي متفاوت از آن چه از درون مناسبات مرد محور بيرون آمده است، مي پردازد. اين زبان خاص لزوما زبان ويژه زنان نيست. زباني است كه به بهترين نحو روحياتي را منعكس كند، احساساتي را بروز دهد و حالاتي را متجلي كند كه در چهارچوب ارزش هاي كهنه، اسير و دربند مانده‌اند.

نويسندگاني كه از درون هستي مردانه داستان سرايي مي كنند، جدا از آن كه زن باشند يا مرد، در بهترين حالت بر مظلوميت مضاعف زن انگشت مي گذارند و بي توجه به ساز و كار «زبان» و «اخلاق» نتيجه خلاقيت خود را تا حد پيامي دلسوزانه براي رهايي زنان تقليل مي دهند و لذا آن چه تا بحال بوده است، بيشتر يك تصوير است؛ آن هم تصويري از نيم رخ و مي بينيد چه فاصله عظيمي وجود دارد تا آن كه عاقبت زنان در داستان ها زندگي كنند و از درون هستي خود با ما سخن بگويند.

تا مسئله «اخلاق» در ادبيات و يا بخصوص در داستان حل نشود، تولد ادبياتي كه نه درباره زنان يا توسط زنان بلكه ادبياتي كه از درون هستي زنانه با مخاطبان خود سخن بگويد، به تعويق خواهد افتاد و براي تحول چنين شرايطي تقريبا هيچ چاره اي نيست جز آن كه بار ديگر تعريف تازه اي از «اخلاق» ارائه و تبيين شود.

* * *

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com