شب
خسوف
نوول چاپ نشده ای از گابريل گارسيامارکز
نوشته:
گابريل گارسيامارکز
برگردان: آزيتا نيکنام
چند سالي است که گارسيا مارکز مشغول نوشتن خاطرات خود است، اولين جلد آن به نام
«زنده براي تعريف کردن» توسط انتشارات «سوي» در ماه نوامبر در پاريس منتشر خواهد
شد. در زمان
هاي فراغت، مجموعه اي از هشت قصه را نيز آماده مي
کند به نام «در ماه اوت
هم ديگر را خواهيم ديد» که هم مي
توان آنها را به شکل قصه هاي مستقل از هم خواند و هم
فصل هايي از يک کتاب به مثابه آغاز، ادامه و پايان يك رمان. «شب خسوف» سومين قصه از
اين مجموعه است.
* * *
گابريل گارسيامارکز در سال ١٩٢٧ در آتاکاتا در کلمبيا متولد شد. رمان « صد سال تنهائي » که شهرتي جهاني را برايش بهمراه آورد، بعنوان سرمدار مکتب «واقع گرائي جادوئي» شناخته مي شود. او معروف ترين نويسنده اسپانيولي زبان جهان است و کتاب هايش به کلاسيک هاي ادبيات معاصر تبديل شده اند. او در سال ١٩٨٢ جايزه نوبل ادبيات را به خود اختصاص داد.
* * *
براي آنا ماگدالنا باخ،
رازهاي ديگر اين هتلِ عجيب و غريب به سادگي اين يکي نبود. سيگارش را که روشن کرد،
دستگاه تنظيم نور و صدا به کار افتاد، آوايي آمرانه به سه زبان ياد آوري کرد که
سيگار کشيدن در اين اتاق ممنوع است؛ تنها اتاقي که در اين شب جشن گيرش آمده بود. به
ناچار از مسئول هتل کمک خواست؛ بعد فهميد با همان کارتي که در اتاق را باز کرده،
مي تواند چراغ و تلويزيون را روشن کند و کولر و دستگاه پخش موسيقي را به راه اندازد.
مامور هتل نشانش داد که چطور مي
تواند با دگمه هاي الکترونيکي نصب شده روي وانِ گرد،
تلاطم تحريک جنسي را در «جاکوزي» تنظيم کند.
از شدت کنجکاوي پيراهني را که زير آفتاب گورستان خيس عرق شده بود از تن در آورد، و
براي اين که آرايش موهايش بر هم نريزد، کلاه حمام به سر گذاشت و خود را به دست امواج
پر جنب و جوش کف ها داد، شماره تلفن خانه اش را در خارج با خوشحالي گرفت و براي
شوهرش فرياد زنان از حال حقيقي خود گفت:
«نمي دوني چقدر بهت احتياج دارم»،
و با چنان شور و
حالي او را تحريک کرد که شوهر از آن طرف سيم، خروش پرجوش هوس را در
وان حس کرد و گفت:
«آه، يادت باشه اين يکي رو به من بدهکاري.»
براي اين که مجبور نشود دوباره لباس به تن کند، فکر کرد مي
تواند از همان خلوتگاهش
سفارش غذا بدهد. ولي چون قيمت پذيرايي در اتاق گران تمام مي
شد، تصميم گرفت مثل
آدم هاي معمولي، شام را در کافه ترياي هتل بخورد. با اين
که پيراهن سياه ابريشمي
راسته اش براي مد روز زيادي بلند بود، ولي به آرايش موهايش مي آمد؛ پيراهن دکولته
به او حس نيمه لخت بودن مي
داد، در عوض گردنبند، گوشواره و انگشتراني که نگين زمرد
بدلي داشتند، روحيه اش را بالا مي
بردند و برق چشمانش را درخشان
تر مي کردند.
وقتي براي شام خوردن پايين آمد، ساعت هشت شب بود. سريع غذايش را خورد و چون از گريه
بچه ها و جيغ کرکننده موسيقي اعصابش خرد شده بود، تصميم گرفت به اتاقش برگردد و رمان
«روز سه گانه ها» را که از سه ماه پيش شروع کرده بود بخواند. آرامش راهرو هتل
سرحالش آورد. هنگام عبور از مقابل سالن رقص، متوجه زوج حرفه اي شد که والس امپراطور
را با ظرافت تمام مي
رقصيدند. چنان مجذوب رقص شان شده بود که همان
جا ايستاد تا آن دو
صحنه را براي مشتريان معمولي خالي کردند.
صداي گرم و مردانه اي پشت اش را نواخت و او را از رويا در آورد :
«برقصيم؟»
آن قدر به هم نزديک هم بودند که بوي ملايم تن مرد از وراي کرم بعد از اصلاح به مشامش
خورد. در اين لحظه از کنار شانه نگاهش کرد، نفس اش بريد و پريشان گفت:
«ببخشيد، لباسم براي رقص مناسب نيست.»
مرد بلافاصله جواب داد :
«خانم، شما لباس را مي
پوشيد، نه لباس شما را.»
از اين حرف، آنا شگفت زده شد و ناخودآگاه، دستي به سينه هاي سرحال، بازوان لخت و
باسن سفت اش کشيد تا مطمئن شود همان طوري است که بايد باشد. بعد دوباره از وراي
شانه نگاهش کرد ولي نه براي اين
که او را بشناسد، بلکه مرد را با چشماني که زيباتر
از آن را هرگز نخواهد ديد آشنا کند، با ناز گفت:
«خيلي لطف داريد، ديگر هيچ مردي از اين حرف
ها نمي زند.»
در اين لحظه مرد کنارش ايستاد و بدون گفتن کلمه اي دعوتش را براي رقص تکرار کرد.
آناي آزاد و
تنها در جزيره اش که گويي در حال سقوط به گودالي است، با تمام نيرو به
دستي که به طرفش دراز شده بود چنگ انداخت. آنها سه دور والس به شيوه قديمي رقصيدند.
آنا از همان اولين قدم
هاي رقص، از بي پروايي او در حرکات حدس زد که مرد مي
بايد يکي
از اين حرفه اي هايي باشد که از طرف هتل استخدام شده تا شب
هاي هتل را گرم کند. با
حفظ فاصله خود را به دست او سپرد تا در چرخش افسار گسيخته رقص هدايتش کند.
مرد در حالي
که چشم در چشم او دوخته بود گفت:
«شما پريوار مي
رقصيد.»
آنا مي دانست که اين حقيقت دارد، و اين را هم مي
دانست که براي کشاندن به رختخواب
همين تعريف
ها را از هر زن ديگري نيز مي
کند. وقتي نوبت به دومين والس رسيد، مرد خواست
آنا را در آغوش بگيرد، اما آنا نگذاشت نزديک
تر شود. پس در حالي
که بدن آنا را هم
چون
گلي بر سر انگشت مي
برد، سعي کرد استادانه برقصد. در ميانه والس سوم آنا احساس کرد
مدت هاست که او را مي
شناسد؛ تصورش را هم نمي
کرد مردي با شگردهاي کهنه شده، ظاهري به
اين زيبايي داشته باشد: پوستي روشن، چشماني آتشين در پس ابروان پرپشت، موي سياه
روغن زده که با فرقي صاف از وسط جدا شده و اسموکينگ ابريشمي کرم رنگ مخصوص مناطق
حاره که روي اندام باريکش خوب نشسته بود، همه تصوير مردي خوش پوش و خوش سليقه را
کامل مي کرد. همه چيز
مثل ادا و اطوارش ساختگي بود؛ با اين
همه به نظر مي
رسيد که چشمان
تب آلوده اش تشنه ترحم اند.
بعد از آخرين دور والس، بدون سوالي از آنا، او را به سمت ميزي در گوشه خلوتي برد.
ضرورتي هم نداشت که بپرسد: آنا پيشاپيش دنباله ماجرا را مي
دانست و از اين که مرد
سفارش شامپاني داده بود خوشحال شد. نور ملايم سالن فضا را دلپذير کرده بود و هر
ميزي خلوت خود را داشت.
آنا ماگدالنا حساب کرد که مرد همراه نبايد بيش از سي سال داشته باشد چون از رقص
«بولرو» به کلي بي اطلاع بود. خودش رقص را با ظرافت کامل اداره کرد تا حريف ضرب
آهنگ آن را ياد بگيرد. با اين حال، فاصله نگه مي
داشت تا نکند مرد خون داغ شده با
شامپاني را در رگ
هايش حس کند. اما عليرغم ميلش، مرد او را نخست با ملايمت و سپس با
همه زورِ بازو در آغوش گرفت؛ آنا روي ران
هايش همان چيزي را حس کرد که مرد مي
خواست
به نشانه ي قلمرو فرمانروايي اش به نمايش بگذارد. به ضربان خون در رگ
ها و تندتر شدن
نفس هايش لعنت فرستاد و موفق شد با دومين بطري شامپاني مخالفت کند. مرد متوجه شد و
او را به قدم زدن روي ساحل دعوت کرد. براي پوشاندن ناراحتي اش، آنا با شيطنتي
دلسوزانه گفت:
«مي دانيد من چند سالمه؟»
«فکر نمي کنم شما سني داشته باشيد»
«پس همان سني است که فکر مي
کنيد.»
هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که خسته از اين همه دروغ ، تصميم گرفت تن اش را در
برابر اين انتخاب محتوم بگذارد: يا حالا يا هيچ وقت. از جا بلند شد و گفت:
«متاسفم.»
مرد از جا پريد و پرسيد:
«چي شد؟»
«بايد بروم، شامپاني به من نمي
سازد.»
مرد برنامه هاي مناسب
تري پشنهاد کرد؛ غافل از اين
که وقتي زني تصميم به رفتن گرفت،
هيچ قدرت انساني يا الهي نمي
تواند مانع او شود. بالاخره کوتاه آمد و گفت:
«اجازه مي دهيد شما را برسانم؟»
«نه، مزاحم نمي
شوم. و براي اين شب فراموش نشدني متشکرم.»
آنا از همان لحظه ورود به آسانسور احساس ندامت داشت و از دست خودش سخت به خشم آمده
بود، ولي از اين
که بجا و مناسب عمل کرده راضي بود و اين امر او را تسلي مي داد.
وارد اتاقش شد، کفش هايش را از پا در آورد، خود را روي تخت انداخت و سيگاري روشن
کرد. در همين موقع زنگ در را شنيد و به هتلي که قوانين اش حتي به خلوت مشتريان
احترام نميگذارد لعنت فرستاد؛ اما اين قانون نبود که به در مي کوبيد، مرد بود.
در فضاي نيمه تاريک راهرو، مرد شبيه به آدم
هاي مومي موزه بود. آنا، بدون هيچ رو در
بايستي، همان
طور که دستگيره در را نگه داشته بود، خيره نگاهش کرد؛ ولي بالاخره
کوتاه آمد و به او راه داد. مرد طوري داخل شد که گويي خانه خودش است. گفت:
«چيزي به من تعارف نمي
کنيد؟»
«از خودتان پذيرايي کنيد، چون من به هيچ وجه نمي
دانم اين سفينه فضايي چطور عمل مي
کند.»
بر عکس، مرد که با همه چيز آشنا بود، با مهارت يک رهبر ارکستر، نور را کم کرد،
موزيک متن را به راه انداخت و از بار کوچک، دو گيلاس شامپاني پر کرد. آنا چنان وارد
بازي شد که گويي ديگر
خودش نيست، بلکه نقش آنا را بازي مي
کند.
به سلامتي هم مي
نوشيدند که تلفن زنگ زد. آنا دستپاچه گوشي را برداشت. مسئول امنيت
هتل دوستانه تذکر داد که بعد از دوازده شب هيچ مهماني حق ندارد در اتاقي بماند مگر
اين که اسمش در دفتر هتل ثبت شده باشد. آنا، شرمنده حرفش را قطع کرد و گفت:
«لازم نيست توضيح بدهيد، خواهش مي
کنم مرا ببخشيد.»
و در حالي که مثل لبو سرخ شده بود گوشي را گذاشت. مرد که گويي اخطار را شنيده است،
آن را با يک استدلال ساده توجيه کرد:
«اينها مورمون متعصب هستند.»
و بي معطلي، او رابراي تماشاي ماه گرفتگي به روي ساحل دعوت کرد. اين خبر براي آنا
تازگي داشت؛ و چون از بچگي هيجان زده ماه گرفتگي بود و
تازه تمام شب را هم به
مبارزه بين وسوسه و پرهيز گذرانده بود، اين بار ديگر هيچ بهانه جدي براي رد کردن
اين پيشنهاد نداشت. مرد گفت:
«راه گريزي نداريم. اين سرنوشت ماست.»
همين که صحبت از ماوراء طبيعت شد، باقيمانده وسواس
هاي آنا نيز از بين رفت.
آنگاه با کاميونت مرد براي تماشاي ماه گرفتگي به لنگرگاه پرت و دورافتاده اي رفتند
که نخلستاني آن
را در بر گرفته بود و هيچ اثري از مسافري ديده نمي
شد. در افق، سوسوي
چراغ هاي شهر به چشم مي
خورد و در آسماني که زلال بود، ماهي تنها و افسرده.
مرد ماشين را در پناه نخلها جا داد، جوراب
هايش را در آورد، کمربندش را باز
کرد و
صندلي ماشين را خواباند تا ولو شود. آنا کشف کرد که کاميونت فقط دو صندلي جلو دارد
و کافي است دکمه اي را فشار بدهي تا هر دو تبديل به تختخوابي شود. باقي شامل يک بار
کوچک، يک دستگاه پخش موسيقي با ساکسوفون «فوستو پاپتي» و يک جا براي توالت بود که
از بيده متحرکي که پشت پرده ي کپک زده اي قرار داشت، تشکيل شده بود. آنا همه چيز را
فهميد و گفت:
«خسوفي در کار نيست. چون ماه بايد قرص كامل باشد، در حالي
که امشب ربع رخ است،»
مرد همان طور مسلط گفت:
«پس کسوف در پيش است و حالا حالا ها وقت داريم.»
نيازي به مقدمه چيني ديگري نبود، هر دو مي
دانستند جريان از چه قرار است؛ و آنا
مي دانست که از اولين دور رقص، اين تنها چيز متفاوتي است که مرد مي
تواند به او تقديم
کند. شگفت زده بود که مرد با چه مهارت جادويي لباس
هاي او را مثل پوست پيازي لايه به
لايه و در حقيقت نخ به نخ، با نوک انگشت، از تن اش بيرون مي
آورد.
در اولين دور، آنا از درد بي
حال شده بود و احساس توهين وحشتناکي داشت، مثل مرغي که
دارند لنگ هايش را از وسط شقه مي
کنند. نفس اش تنگ شد، عرق سردي بدنش را خيس کرد، و
براي اين که کمتر از مرد جلوه نکند، از غريزه بدوي خود کمک گرفت و آن
گاه هر دو خود
را به دست لذت وصف ناپذير آن نيروي وحشي اي سپردند که با نرمش مهار شده بود.
مسئله آنا ماگدالنا نبود که مرد را بشناسد. حتي سعي هم نکرد بفهمد کيست. تنها سه
سال بعد از آن شب فراموش نشدني بود که طرح صورت خون آشام غمگين را در تلويزيون ديد
که به عنوان کلاهبردار و جاکش بيوه هاي تنها و
سرحال و قاتل احتمالي دو تن از آنها،
تحت تعقيب پليس کارائيب بود.
* * *
کليه حقوق براي نشريه
لوموند ديپلوماتيک محفوظ است
* * *
کانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com