پرسش و گفت ‌و گو


محمد مختارى

 

درست هفت سال پيش در چنين روزهايى انجمن نويسندگان ايرانى در کانادا ميزبان محمد مختارى بود که براى شرکت در کنگره بزرگداشت احمد شاملو، همراه با جواد مجابى، اسماعيل نورى علاء، سعيد يوسف و ميرزا آقا عسکرى (مانى) به کانادا سفر کرده بود و مجموعه سخنرانى‌هاى تور فرهنگى خود به اروپا و امريکاى شمالى را در اختيار «نشر افرا» گذاشت، که در همان روزها در کتابى با عنوان «برگ گفت و شنيد» منتشر شد.

درست سه سال بعد، در آذر ماه ۷۷ در خيابان ربوده شد تا به دست عمال حکومت فقها خفه شود و نه «برگ»‌ى از او بماند، نه امکان «گفت و شنيد». حکومتها خواهند رفت، و به قول فروغ، تنها صداست که مى‌ماند.

در چهارمين سالگرد اوج و افشاى قتلهاى زنجيره‌اى که او و محمد جعفر پوينده را نيز از فرهنگ ما ربود، مقدمه آن کتاب (به قلم خود او) و برگى از آن دفتر را باز مى‌خوانيم:

* * *


وقتى چند موسسه‌ى فرهنگى ايرانى، سفر به کانادا امريکا، اروپا را براى شعرخوانى و سخنرانى به من پيشنهاد کردند، فکر کردم حرف و سخنم را به مشکل «گفت و شنيد» اختصاص دهم. مشکلى که يک وجهش از فراق بين دو نيمه‌ى درونى و بيرونى فرهنگمان نتيجه مى‌شود؛ اما وجه ديگرش را بايد در عارضه‌ى ديرينه‌اى جست که فرهنگ ما قرن‌ها بدان مبتلا بوده است.

حافظ گفته است:

چنان کرشمه‌ى ساقى دلم ز دست ببرد

که با کس دگرم نيست برگ گفت و شنيد

براى او که گرفتار يار خويش بوده است شايد «گفت و شنيد» با «ديگرى» ناميسر و دشوار بوده است. اما آنچه ما را در تاريخ و جامعه و فرهنگ و ادبيات‌مان چنان مشغول مى‌داشته است که از تجربه‌ى گفت و شنيد با ديگرى باز بمانيم چه بوده است؟ چرا گفت‌وگو در جامعه و فرهنگ ما «نهادى» نشده است؟ و در مقابل چگونه تک‌گوئى و خطاب و خطابه و يک سويه حرف زدن از بالا، و حرف شنوى در پايين، مشخصه‌ى عام شده است، و ادبيات معاصرمان را نيز متأثر کرده‌است.

براى درک اين معنا نيازمند «بازخوانى» فرهنگ و بازنگرى ذهن و زبان تاريخى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، ادبى و به طور کلى فرهنگى خويشتنيم.

من همين معنا را در چند موضوع مستقل اما به هم پيوسته پى گرفته‌ام، و نام مجموعه‌ى سخنرانى‌ها را هم گذاشته‌ام برگ گفت و شنيد. تا هم در حد بضاعت خود دست خالى به ديدار نيمه‌ى بيرونى فرهنگمان نيامده باشم، و هم با طرح بحث و تبادل نظر به سهم خود در بازشناخت فرهنگمان سهيم شوم.

اين مباحث در سفر به شهرهاى تورنتو، ونکوور، سياتل، لس‌آنجلس، دالاس، اورلاندو، ميامى، واشنگتن، نيويورک، ميشيگان، شيکاگو، مونتريال و باز تورنتو، با دوستان و مخاطبانى که در کانون‌ها و انجمن‌هاى فرهنگى گرد مى‌آمده‌اند در ميان گذاشته شده است. بعضى از آنها را هم همراه با دو سه مطلب ديگر در همين زمينه با عزيزان مقيم چند کشور اروپايى در ميان خواهم گذاشت.

در تورنتو به پيشنهاد نشر افرا اين سلسله سخنرانى‌ها به چاپ سپرده شد، و اکنون به همان صورت تقريرى خود در اختيار خوانندگان گرامى قرار مى‌گيرد.

در آغاز قرار بود پرسش‌ها و پاسخ‌ها و توضيح‌ها و اظهارنظرهاى مخاطبان نيز در پى هر موضوع چاپ شود. اما متاسفانه اين آرزو برآورده نشد. زيرا توقف کوتاه من در هر شهر و عدم دسترسى به نوشته‌ى بحث‌هاى ضبط شده در نوارها اين مجال را از من و ناشر گرفت. ضمن اينکه بايد تشکر کنم. از دو سه کانون فرهنگى که با قبول زحمت، پرسش‌هاى مربوط به جلسات خود را برايم فرستادند.

با تشکر از مسئولان نشر افرا به‌خاطر انتشار کتاب، بايد سپاسگزار دوستان و انجمن‌ها و کانون هايى باشم که اين سفر و ديدار را برايم امکانپذير کردند، و دعوت و اقدام آنان عامل فراهم آمدن مباحث اين کتاب نيز بود. با تشکر مجدد از تمام عزيزانى که زحمات بسيار سفرم بر دوش‌شان بوده است. اين برگ گفت و شنيد را به‌‌آنان اهدا مى‌کنم.


 محمدمختارى _ تورنتو _ چهاردهم دسامبر ۱۹۹۵ بيست‌وسوم آذر ۱۳۷۴



* * *



وقتى «متن ۱۳۴» منتشر شد، هجوم تبليغاتى گسترده‌اى عليه آن و امضاکنندگان و گردآورندگان امضاى آن آغاز شد. يکى از اتهاماتى که برخى از مطبوعات به نويسندگان مى‌زدند اين بود که اينان خواهان بى‌بندوبارى اخلاقى و آزادى جنسى اند. (فعلاً بحث من در باره متن و آن اتهامات نيست. بلکه به مسأله‌اى بنيادى‌تر مى‌خواهم بپردازم.)

بحث من در اين باره است که چرا در جامعه ما حرفى زده مى‌شود اما کسى نمى‌پرسد چرا چنين حرفى زده شد؟ علت طرح اين اظهار نظرها و نحوه پذيرش آن‌ها، و طبيعى و بديهى انگاشتن آن‌ها از جانب مخاطب، مساله بسيار مهمى است که بايد بررسى شود. يعنى درک علت اين گونه برخورد از خود برخورد و اتهام گاهى مهم‌تر است.

براستى آن فضاى اجتماعى_فرهنگى که چنين اظهاراتى، يا هر گونه اظهار نظر ديگرى را مى‌شنود، اما در بند پاسخ به آن‌ها نيست يا براى پاسخ به آن‌ها چاره‌اى فرهنگى نينديشيده است چگونه است؟ چرا مخاطبِ اين القائات هيچ پرسشى ندارد؟ در حالى که با هر حکم و اظهار نظرى از اين قبيل ده‌ها پرسش مى‌تواند مطرح شود؟ مثلاً هيچ‌کس نمى‌پرسد چرا آزادى از نظر اين نويسندگان به اين معناست؟

پرسش‌هاى فردى و جسته و گريخته البته هميشه وجود داشته است. اما در وجه عمومى و کلى فرهنگ ما، انگار مخاطب همان چيزى را که مى‌شنود مى‌پذيرد. چون و چرايى در کار نيست. کسى به چرائى احکام صادر شده و انگ‌هاى زده شده و قطعيت اظهار نظرها فکر نمى‌کند.

در چنين وضعى بسيار طبيعى بود که هيچ کس از خود ما نپرسيد، خوب نظر خودتان چيست؟ به نظر من مشکل را نبايد فقط در حد سانسور نگه داشت. چيزى ريشه‌دارتر از تصميم‌هاى سانسورى هم در جامعه و فرهنگ ما هست که اتفاقاً يکى از عوامل مهم در حفظ و گسترش سانسور هم هست. مسأله اين است که ما و فرهنگ ما مبتلا به عارضه «نپرسيدن»‌ايم. در تاريخ فرهنگى ديرينه ما بهترين راه براى حفظ مناسبات مسلط اين دانسته شده است که «پرسش» به يک رفتار نهادى تبديل نشود. پيداست که اين عارضه هم برآمد مناسبات مسلط بوده است، و هم مؤثر در بقاى مناسبات مسلط. کسى نبايد به پرسيدن عادت مى‌کرده است. پس روان‌شناسى اجتماعى ما اهل پرسش نشده است. تاريخ استبدادى ۲۵۰۰ ساله پرسيدن را بر نمى‌تافته است.

پرسيدن ريشه تفکر انتقادى است. ريشه دانستن، خِرَد است. و پرسيدن کاربرد آزادانه خِرَد است. زمانى کانت گفته بود: «جرأت کن بدانى». جرأت داشته باش که خِرَد خود را به کار گيرى. يعنى پرسيدن ترکيب آزادى و خِرَد است و تبلور خِرَد در آزادى است. اين شعار عصر مدرن است. براى استقرار اين رفتار چيزهايى لازم است که ما نداشته‌ايم. فرهنگى لازم است که ما نداشته‌ايم. ما اين گرايش و برداشت را نداشته‌ايم که آزادى يعنى از خِرَد خود در همه چيز آشکارا استفاده کردن.

«پرسش» در اين مفهوم اجتماعى و فرهنگى، خاصيت و کارکرد عصر و جامعه مدرن است. در نتيجه در تقابل است با دنياى بسته و صرفاً حرف‌شنو سنت.( در پرانتز ياد آورى مى‌کنم که در همين جامعه امريکا هم عادت عمومى به پرسش را در حال کمرنگ شدن مى‌بينم. اينجا هم کارهايى از نوعى ديگر شده است تا ساخت فرهنگى پرسش که دستاورد فرهنگ خرد و آزادى بوده است، زير نفوذ عوامل خنثى کننده قرار گيرد؛ و مردم بيشتر اهل پذيرش و عادت و بى‌تفاوتى شوند تا اهل پرسش. البته اين بحثى ديگر است، و ارتباطى به فرهنگ ما که به آن ساخت دست نيافته‌است ندارد. در نتيجه بايد جداگانه مورد بررسى قرار گيرد.)

براى عادت کردن به پرسش، ابتدا بايد به خودِ «حقِ» پرسش عادت کرد. يعنى اول بايد دريافت که هر کسى «حق» دارد بپرسد. و اساساً هر کسى «حق» حضور و نظر و انتخاب و رأى و پرسش و تعيين سرنوشت دارد. احساس «حق» امرى است که متأسفانه در جامعه کهنسال ما تحقق نيافته است. فرهنگ ما فرهنگ احساس حقوق اجتماعى و فردى نبوده است. ما بيشتر و اساساً احساس «تکليف» مى‌کرده‌ايم. ما هميشه وظيفه خود دانسته‌ايم که کارى را انجام دهيم يا کارى را انجام ندهيم. بايدها و نبايدها را حق انتخاب ما تعيين نمى‌کرده است. (در اين باره به همين اشاره بسنده مى‌کنم. و ارجاع مى‌دهم به مقاله «فرهنگ حذف، سياست سانسور» که چند ماه پيش در مجله آدينه شماره ۹۷ چاپ شد). فقط اشاره مى‌کنم که تقابل احساس «حق» و احساس «تکليف» از آنجاست که در تعيين سرنوشت خويش دخيل باشيم يا نباشيم.

پرسش، اساس شک در همه چيز است. ضمن اين که حاصل شک در همه چيز هم هست. عادت به پرسش سبب مى‌شود که به هيچ بهانه‌اى از نقد فردى و اجتماعى خود جدا و دور نشويم. يا به هيچ بهانه‌اى از آن پرهيز نکنيم. اما فرهنگ گذشته ما بهانه‌هاى بسيار داشته است براى دور ماندن از بسيارى پرسش‌ها. بسيارى از پرسش‌ها براى ما حکم «تابو» داشته است. حکم گذشتن از خط قرمز را داشته است. در ابعاد مختلف فلسفى، سياسى، اجتماعى، اعتقادى، ادبى و غيره حق پرسش را پيشاپيش از خود سلب کرده بوده‌ايم. به همين سبب هم نوعى «چرائيت بى‌چرا» به رفتار نهادى ما بدل شده است. حتى حافظ ما که پر از چراست، از آن نظر که مورد بحث من است بى‌چراست. به همين سبب هم بين ترديد و ايقان مانده است. يک حوزه کلى بنيادى در او بى‌چرا مانده است. بى‌چرايى در جامعه ما به نوعى تقدير اجتماعى تعبير شده است، که در هر حال واقعيت داشته است. و پذيرفته هم شده است که چنان باشد. بدين سبب هم فرهنگ ما باب «نقد» خود را در خود نگشوده است. حتى در دوران اخير، ما به دلايل و بهانه‌هاى گوناگون از نقد خود سر باز مى‌زده‌ايم، و پرهيز مى‌کرده‌ايم و پرهيز مى‌کنيم. مثلاً بسيارى از گروه‌هاى سياسى عملاً باب انتقاد از خود را مسدود مى‌کرده‌اند، بدين بهانه که مبادا مخالفان سوء استفاده کنند. بسيارى از هواداران و دوستداران يک شاعر و نويسنده، انتقاد از او را عملاً مجاز نمى‌دانسته‌اند و نمى‌دانند. به همين سبب هم ما به «تجليل انتقادى» از بزرگان‌مان عادت نکرده‌ايم. فکر مى‌کرده‌ايم اگر اختلاف نظرى را در باره کسى يا اثرى مطرح کنيم، از شأن و اهميت او کاسته‌ايم. چون نقد متن را با نقد شخص اشتباه يا يکى گرفته‌ايم. و اگر در بر همين پاشنه بگردد همچنان در گرو رفتارهاى نهادى شده سنتى خود خواهيم ماند. و آن حد بلوغ فرهنگى را که به سبب تحمل اين همه درد و بدبختى و آوارگى و گرفتارى و رنج و مشقت تاريخى استحقاق‌اش را داريم پيدا نخواهيم کرد.

پرسش در تمام ابعاد حيات، نشانِ گذر از دوران کودکى ذهن است. حد بلوغ اجازه مى‌دهد که خود را بهتر و عميق‌تر باز شناسيم.

از اينرو امروز درک ابعاد ناشناخته هستى اجتماعى و فرهنگى ما در گرو نهادى شدن پرسش است. با عريان شدن ذات‌مان در انقلاب، اصل فرهنگ و هستى‌مان مورد پرسش قرار گرفته است. چه بوديم که چنين شديم. بازانديشى به ارزش‌ها و مفروضات در گرو پرسش است. پيدا کردن انديشه سياسى امروز در گرو پرسش و تفکر انتقادى است. عادت‌شکنى و آشنايى‌زدايى در ادبيات امروز در گرو پيدا کردن ساخت پرسش و تأمل مقتضى است. پيدا کردن هر گونه راه حلى در گرو گفت‌وشنيدى است که حاصل پرهيز نکردن از پرسش است.

نياز جامعه ما به نقد همه جانبه فرهنگى، نخستين مسأله مبرم ماست. و همين امر است که خوشايند سنت نيست. سنت به يک اعتبار، مجموعه رفتارها و گفتارها و پندارهاى نهادى شده است. حرف‌شنوى و نپرسيدن يکى از وجوه پا برجاى سنت است.

ما به قدر کافى در اين يک صد ساله، بويژه در اين دو سه دهه، از خودمان تعريف کرده‌ايم. جا دارد که اکنون به جنبه ديگرى از خود هم بپردازيم. جنبه‌اى که به خوبى آن را نديده‌ايم يا نخواسته‌ايم ببينيم. جنبه‌اى که تا کنون آن را مثل امروز نتوانسته‌ايم بخوانيم و باز خوانيم. ضمناً آنقدرها هم بايد بالغ شده باشيم که از روبرو شدن با واقعيت‌هاى تلخ و بازدارنده وجودمان نهراسيم. ما خير وجود و فرهنگ‌مان را تا کنون مطرح کرده‌ايم، اما اگر به شر وجود و فرهنگ‌مان نپردازيم، قادر به اعتلا نخواهيم بود.

اجداد ما و بزرگان ما به گونه‌اى زيسته‌اند. دستاوردهايى هم داشته‌اند. فرهنگ‌شان محدوديت‌ها و مقدوراتى داشته است. اما امروز ما نه مى‌توانيم مثل آن‌ها زندگى کنيم، و نه توقع بيجا داريم که چرا آن‌ها مثل امروز ما نزيسته‌اند. پس اگر به نقد فرهنگ‌مان مى‌پردازيم به سبب سلطه‌اى است که گذشته بر اکنون‌مان دارد. اين سلطه را هنوز در ادبيات امروز هم از بابت‌هايى مى‌توان دريافت. در شعر پيرو نيما هم برخى از عادت‌ها و گرايش‌هاى زبانى نهادى شده‌اش را مى‌توان بازشناخت. (از جمله ر. ک. به انسان در شعر معاصر).

ميشل فوکو در تحقيقات‌اش نتيجه گرفته است که نقد اين نيست که بگوييم وضع به طورى که هست درست نيست. بلکه نقد اين است که تذکر دهيم شيوه‌ها و کارهايى که مورد قبول ماست، بر چه چيزهايى پى‌ريزى شده که بى‌چون و چرا مسلم گرفته مى‌شود. بر شالوده چه طرز فکرهاى مأنوس و نسنجيده‌اى بنا شده که هيچ کس در آن‌ها شک و شبهه نمى‌کند.

نقد فرهنگ درست در اين معنا مفهوم مى‌شود که پايه مفروضات مورد پرسش قرار گيرد. فوکو ادامه مى‌دهد که فکر به چشم نمى‌آيد و پنهان است، ولى آنچه باعث رفتار روزانه ما مى‌شود، چيزى جز فکر نيست حتى در احمقانه‌ترين رسوم و ابلهانه‌ترين نهادها و بى‌سروصداترين عادات هم هميشه فکر وجود دارد. پس انتقاد به معناى اين است که همان فکر را از سوراخ بيرون بکشيم، و سعى کنيم تغيير بدهيم. انتقاد به معناى اين است که چشمان‌مان را باز کنيم و ببينيم که آنچه امروز پذيرفته است چون بديهى و مسلم گرفته مى‌شود، ديگر پذيرفته نخواهد بود چون ديگر بديهى و مسلم پنداشته نخواهد شد. انتقاد يعنى کارى کنيم که حرکاتى که امروز ساده و آسان انجام مى‌گيرد، ديگر به آسانى انجام نگيرد. از اين رو تمام ارزش‌ها، وجوه رفتارى، تعارض‌ها، تناقض‌ها، اصطکاک‌هاى فرهنگ و بويژه زبان ادبيات امروز را بايد در معرض ديد و نقد و قضاوت قرار داد.

در اين اوضاع و احوال، انتقاد (و انتقاد تند ريشه‌اى) از نظر هر گونه تغييرى ضرورت مطلق دارد. تغييرى که از حدود همان طرز فکر قبلى تجاوز نکند، تغييرى که فقط به منزله شيوه‌اى براى سازگار کردن بيشتر همان افکار هميشگى با واقعيت موجود باشد، چيزى جز تغيير سطحى نيست. تغيير عميق فقط در جوّ آزاد ممکن است صورت پذيرد، جوّى که انتقاد دائمى نيروى محرکه مدام آن باشد.

محيط فرهنگى گرفتار عادت‌هاى ديرينه و بازدارنده، پاسخ‌هاى از پيش انديشيده و مطلق، احکام صادر‌شده و پذيرفته در هر زمينه اجتماعى، سياسى، اقتصادى، ادبى، روان‌شناختى و غيره، به قول انسس برگر «احتياج به شستشو و نظافت و بهداشت فرهنگى دارد». چگونه ممکن است زبان در چنين فرهنگى به سانسور، کتمان، دروغ، ريا، محافظه‌کارى، مصلحت‌انديشى، فرصت‌طلبى و پيروى و پذيرش آلوده نشود؟ بسيارى از جملات قصار را در فرهنگ کهن‌مان مى‌توان از اين بابت بازخوانى و بازنگرى کرد. مثلأ " دروغ مصلحت‌آميز به که راست فتنه‌انگيز". اين آيا بنياد سانسور نيست؟ کافى است هرکسى مصلحت را به گونه‌اى تعبير کند تا ابعاد سانسور گسترش يابد. زبان در چنين محيطى قطعاً از ساخت‌هاى سانسورى مبرا نمى‌ماند و اين يعنى پيشاپيش امر خلاقيت را محدود کردن. زبانِ عادت کرده به جواب، تمهيدات جواب را بيشتر و قوى‌تر از تمهيدات پرسش به تجربه در مى‌آورد.

به نظر من ادبيات معاصر، به ويژه شعر، به رغم پيروى از گرايش نيمايى، در جهاتى نمايان‌گر تأثيراتى عميق و ساختى از اين زبان است. ما در فرهنگ عامه‌مان، مى‌گوييم دروغ دهن آدم را کج مى‌کند. در فضاى مبتلا به دروغ کج‌تابى‌هاى ذهنى و زبانى افزايش مى‌يابد. زبان عادت کرده به سانسور و خود‌سانسورى تنها زبان پرهيز از زور و فشار نيست. بلکه زبان فاصله‌گيرى از حقيقت هم هست. يعنى زبان ريا و دروغ هم هست. فرهنگى که پرسش را نپذيرفته، فقط نويسندگانش را، آن هم به هنگام نوشتن دچار خودسانسورى نمى‌کند. بلکه همه را از همان ابتداى وجوددچار سانسور مى‌کند. يک خودسخودسانسورى غيرارادى و ناآگاهانه که خود بخود بخش قابل توجهى از توانايى‌هاى زبان را از گويندگانش سلب مى‌کند. يا خود بخود ساخت‌هاى نحوى و تصويرى و صوتى زبان را متأثر از خودسانسورى غيرارادى مى‌کند. نتيجه‌اش هم نوعى زبان پوشيده مى‌شود که از سمبوليسم نيمايى يک کليشه باب روز مى‌سازد.

پس طغيان پرسش، لازمه رهايى از اين کج‌تابى‌هاى ذهنى و زبانى است. طغيان‌هاى گذشته ما، گاه طغيان نفى يکى و پذيرش ديگرى بوده است. به همين سبب چه بسا که به رغم پيدا کردن شکل‌هاى نو در موردى، گرفتار محتواهاى کهنه در بسيارى موارد ديگر مى‌مانده‌ايم. در همين ادبيات معاصر، حرکت نيمايى را هم در بسيارى موارد با زاويه‌اى سنتى پيموده‌ايم. تا جايى که بعضى از بزرگان ما بدايع و بدعت‌هاى نيمايى را هم با سنت توضيح داده و توجيه کرده‌اند.

يکى از تجليات اين سنت زبانى را بايد در عادت به تک‌گويى، نقص و ضعف و کمبود گفت‌وگو بازيافت. جامعه ما جامعه سخنرانى و گوش به حرفى بوده است. عده‌اى اندک حرف مى‌زده‌اند و عده‌اى بسيار حرف‌شنوى داشته‌اند. پدرسالارى، مردسالارى، خدايگان‌سالارى و پيشکسوت‌سالارى و کلاً آنچه من ذيل عنوان «شبان-رمگى» به تفصيل از آن صحبت کرده‌ام، سبب شده است که جامعه نتواند «مکالمه» را در خود، نهادى کند. حتى عشق نيز که ناب‌ترين برگ گفت‌وشنيد است، از اين يک‌سويه گرايى بر کنار نمانده است .

اين‌ تک‌گويى و سخنرانى و يک‌طرفه حرف‌زدن، در ساخت‌هاى خطابى شعر همين چند دهه اخيرمان نيز مشهود است چه رسد به قصايد گذشته. به رغم اين که حرکت شعر نيمايى از همان اول «افسانه» هم زبان گفت‌وشنيد را به کار مى‌گيرد. ضمن اين که ادبيات‌مان از مشروطه به طور قابل توجهى شروع به گفتگو مى‌کند. سنت تک‌گويى به نظر من در نقص ديالوگ‌هاى برخى از داستان‌هاى معاصر هم مشخص است. به ويژه در آن‌ها که ساختى مبنى بر داناى کل مطلق دارند. داستان ما هنوز هم مشکل ديالوگ دارد. غرض اين نيست که مطلقاً با عدم توفيق روبروييم. بلکه منظور من اين است که در بسيارى از رمان‌ها از بابتى با چنين مشکلى مواجه بوده‌ايم. وگرنه در يکصد سال اخير، سلوک مدام نويسندگان ما با سبک و سياق گفت‌وگو در رمان‌هاى جهانى کمک مؤثرى بوده است به فاصله‌گيرى از خصلت ديرينه فرهنگى‌مان. ضمن اين که برخى از نويسندگان ما بويژه در سلوک دموکراتيک‌شان توانسته‌اند تا حدود زيادى گرايش هاى مدرنيته را درونى خود کنند. اما وقتى يک عارضه از گوشه و کنار آثار مختلف داستانى سر بر مى‌آورد، جا دارد که مورد بررسى دقيق قرار گيرد. بويژه که گاه درست از جاهايى سر بر مى آورد که اصلاً انتظارش را نداشته‌ايم. برخى از شخصيت‌هاى آفريده در داستان‌ها، با زبانى مشابه يا واحد صحبت مى‌کنند که ايجاب خودشان نيست. و البته غالباً هم به زبان راوى و نويسنده صحبت مى‌کنند. تداخل شخصيت راوى در غالب شخصيت‌ها به يک اعتبار زاده همين عارضه فرهنگى است. ما در تشخيص صدا و زبان ديگران دچار اشکاليم. چون درست دل‌ نداده‌ايم به صداى آنان. درست گوش نداده‌ايم به زبان ديگرى و صداى ديگرى. عادت نکرده‌ايم به شنيدن صداى ديگرى. همان طور که گاه اصلاً حضور ديگرى را درک نکرده‌ايم. حقى و شأنى براى ديگرى قائل نبوده‌ايم.

رمان، حماسه نيست که از يک زبان متشخص واحد در کليت حماسه پيروى کند. بخصوص که زبان حماسه زبان پدرسالارى، خطابى و يک‌سويه است. زبان حماسه زبان پيش‌مدرن است. اما از آن جا که جامعه پيش‌مدرن ما از مختصات زبان حماسى فراغت نيافته است، در بسيارى از موارد قادر نبوده‌ايم از عهده گفت‌وگو و انعکاس صداى يک شخصيت به‌تمامى برآييم.‌رمان يک «ژانر» ادبى گشوده است. اين گشودگى به گفته «باختين» به معناى ديالوگ است. اما نه تنها ديالوگ شخصيت‌ها، بلکه همچنين ديالوگ خود انواع (ژانرها)، ديالوگ زبان‌ها، ديالوگ زمان‌هاى تاريخى. ديالوگ امکانات منتشر نشده.

تجربه اندک و اخير ما در گفت‌وگو، هنوز نتوانسته است رمانى در ديالوگ پديد آورد. بعضى رمان‌هايمان اصلاً ديالوگ ندارند. برخى ديگر نقص و نارسايى در ديالوگ دارند. و حتى برخى از رمان‌هاى مشهور ما هنوز به لهجه حماسى تلهج مى‌کنند. چنين زبانى در شعر حماسى دهه پنجاه ما نيز خود را نمايان کرده است. همچنان که در زبان شکست دهه سى و چهل نيز متجلى بوده است. من در بحث از ساخت تأمل و ساخت خطاب نشان خواهم داد که چگونه فاصله‌گيرى از اين تک‌گويى‌ها به سمت گفت‌وشنيد و تأمل دارد صورت مى‌گيرد اما اکنون بايد بگويم که فرهنگ بى‌ چرا از آن جا پيدا شده است که:

۱_ هميشه «بالايى‌ها» (يا کسانى که خود را از هر بابتى يا در هر موقعيتى جزء «بالايى‌ها» مى‌پنداشته‌اند) خواه در اخلاق و سياست، خواه در حوزه عقايد، و خواه در رفتارهاى اجتماعى، و خواه در حوزه ادبى حتى، حق انحصارى حقيقت را براى خود قائل بوده‌اند. پس هر کس حامل حقيقت مطلق است، در بند ساخت استبدادى ذهن خويش است. حق طرح حقيقت را هم فقط براى خودش قائل است. اين همه ادبيات پند و اندرز از کجاست؟ چرا هر کسى دستى در نظم زبان پيدا کرده شروع کرده به نصيحت‌نامه نوشتن؟

۲_ چنين کسانى خواه ناخواه و دانسته يا ندانسته طالب پيروى ديگران از خويش‌اند. چون همه حق با آنهاست. بايد همه را به آن حق رهبرى کنند. و ديگران چون حامل حق نيستند مگر به واسطه آن‌ها، پس بايد سکوت کنند، و پيروى و پذيرش داشته باشند.

۳_ بدين ترتيب جامعه تبعيت‌طلب مى‌شود. چون همگان که نمى‌شود در رهبرى، اربابى، شبانى، سخنرانى قرار داشته باشند. بخش عظيم جامعه به وحدت پيروانه و حرف‌شنوى مى‌گرايد. همه از يک حرف و يک مبنا بايد پيروى کنند. تکليف‌شان پيروى است.

۴_ عدم درک اختلاف با اين مسأله که اصلاً نبايد اختلاف وجود داشته باشد ملازمه دارد. يک متحدالشکلى يک يونيفرم و يکنواختى و همسانى عمومى در ذهن و زبان و رفتار به جاى تنوع و کثرت مى‌نشيند. همگان به «تکليف بديهى تبعيت» قائل و قانع‌اند يا بايد باشند. هميشه مفروضات دسته اول پذيرفته است. قابل شنيدن و اجراست. اگر گاه اختلافى هم صحه گذاشته مى‌شود يا پذيرفته مى‌شود به شرطى است که زير چتر وحدت و همشکلى باشد.

۵_ وقتى ذهن همه حق را در خود انگاشت پس با ديگرى با خطاب و عتاب صحبت مى‌کند. يعنى چون حق خود مى‌داند که ديگرى از او تبعيت کند، پس هميشه از بالا و با تحکم به ديگرى خطاب مى‌کند. چون حق است شمشير به دست مى‌گيرد تا باطل را قلع و قمع کند.

۶_ رابطه پيرو و رهبر، حاکم و محکوم، گوينده و شنونده، خطاب و تبعيت، يک رابطه يک سويه است. پس هر گاه کسى از در پرسش در آيد، از در تخلف در آمده است. چون راه ديگرى براى طرح وجود خود ندارد، طرد هم مى‌شود، دشمن و مخالف نيز به حساب مى‌آيد، پس ناگزير به سمت «ستيز» رانده مى شود. در نتيجه جامعه‌اى که پرسش و گفت‌وگو را نهادى نمى‌کند، هيچگاه اپوزيسيون در معنايى که در‌‌‌دموکراسى يا در مدرنيته وجود دارد، نخواهد داشت.

طرح نظر مخالف در يک جامعه دموکراتيک و قائل به گفت‌وشنيد، يک روال طبيعى است. نه شجاعت مى‌خواهد، نه جسارت و تهور و قهرمانى. هر کس حرفش را مى‌زند. ديگرى هم مى‌شنود و اگر پاسخى داشت مى‌دهد.

اما جامعه‌اى که اجازه گفت‌وشنيد به خود نداده باشد، امکان وجود تشکل صنفى و اپوزيسيون براى خود فراهم نکند، آزادى مطبوعات را که آزادى پايه است قبول نداشته باشد، حزب و گروه و سازمان سياسى و غيره نداشته باشد، فکر تخرب نکرده باشد، تنها يک حالت را تجربه مى‌کند و بس. يعنى حالت ستيز را. حالت ستيز، خواه در ياغى‌گرى‌هاى فردى و خواه در شورش‌هاى جمعى، خواه در فعاليت‌هاى سياسى، و خواه در تخريب‌هاى ادبى، از ساخت استبدادى ذهن نتيجه مى‌شود. و طبعاً به ساخت استبدادى زبان مى‌انجامد. اين متأسفانه يک پى‌آمد و سرنوشت ناگزير است.

منتها گاه در يک جامعه امکان ستيز هست، گاه نيست: وقتى هست کار به برخوردهاى خصمانه فردى و اجتماعى مى‌کشد. به بند و شهادت و ترور و شورش و شکنجه و دعوا و مرافعه و زد و خورد و . . . مى‌انجامد. وقتى هم امکان نيست اختناق و ترس و سکوت و محافظه‌کارى و تسليم و تمکين و فرصت‌طلبى و اُخت شدن با فاجعه و هزار درد بى‌درمان ديگر فرا مى‌رسد. ادبيات ما تا انقلاب به تمامى گوياى چنين وجوه غالبى در دهه‌هاى مختلف است. از کودتاى سال ۳۲ تا دهه چهل شعر شکست مسلط است. از اواخر دهه چهل تا انقلاب ۵۷ شعر حماسى. (من از وجوه مسلط حرف مى‌زنم که از وجه مسلط فرهنگى خبر مى‌دهد. نه از جريان‌هاى انفرادى که البته در همه دوران‌ها و در همه جوامع هست.)

شعر اخوان تبلور نهايى آن شکست بود و شعر شاملو تجسم غايى اين حماسه. حرمت‌گزارى به هر گونه طغيان و سرکشى، احترام به شخصيت‌هاى شورشى و ياغى در بخشى از ادبيات معاصر ما زاده چنين موقعيتى است. همين که کسى سر برداشته، به هر دليل و با هر ذهنيتى، با هر گرايش و به هر روشى، قابل ستايش بوده است. کسانى‌که مى‌ستيزند و به استقبال مرگ محتوم مى‌روند، نخبگانى‌اند زاده محيطى که حرف زدن آزادانه، پرسيدن، گفت وشنيد در باره کل وجود هستى اجتماعى ، در آن ممنوع است يا تجربه عمومى نبوده است. چون بحث اساسى در باره ستيز را در سخنرانى مربوط به شعر شاملو آورده‌ام. اين جا به همين اشاره مختصر بسنده مى‌کنم.

پيداست که زبان اين واقعيت هم ساخت و سنخ ستيز پيدا مى‌کند. ساخت ادبيات‌اش ساخت ستيز مى‌شود. زبان همان خواصى را پيدا مى‌کند که از ستيز انتظار مى‌رود. مثلاً زبان کلى‌نگر مى‌شود. داراى ساختى خشن، مفاخره‌جو و فاخر و پرطمطراق مى‌شود. با ترکيبات فخيم و بافتى شبيه کلمات قصار، مؤکد و تابع همان افق سياه و سفيد. اين ساخت از آبشخور فرهنگى استبداد سيراب مى‌شود. حاصل چنين زبانى خواه ناخواه محدود ماندن در حوزه‌اى از تجربه‌هاى بشرى است. حال آن که ساخت گفت‌وشنيد ساختى منعطف است. در جاى خود نرم و در جاى خود سخت است. صدا و نحو و تصوير اين زبان طبعاً متأثر از رابطه متنوع گفت‌وشنيد است. مشخصات تأمل چيزى براى طرف مقابل هم مى‌گذارد. تا گوينده و شنونده با هم زبان را تکميل کنند. حال آن که در ساخت ستيز همه چيز بايد با صراحتى در خور (هر چند به يارى نمادها و اشاره‌ها و ايماها و. . .) و يا به صورت نهايى گفته شود.

آميختگى زبان شعر معاصر به اين گونه ساخت‌هاى متضاد نشان آن است که فرهنگ مسلط ستيز و فرهنگ گفت‌وگو، که در حال جوانه زدن است، سنت سخنرانى و جواب و گرايش به گفت‌وگو و پرسش، نمود بارزى از بحران ارزش‌ها و آميختگى ارزش‌ها در جامعه ماست.

چنين وضعى از يک‌سو نوعى از ارزش‌ها و مفروضات و گفتارهاى مسلط را بيان مى‌کند که از ديرباز به صورت نهادى مانده است. و از سوى ديگر ارزشهايى‌ را مى‌نماياند که بايد جايگزين شود. شايستگى انسان‌ها در پذيرش ارزش‌ها نيست، بلکه در درک آگاهانه و آزادانه ارزش‌هاست. جامعه شايسته انسانى، جامعه‌اى است که توانسته باشد امکان نقد تمام «مفروضات» را براى همگان فراهم آورد. «مفروضات» را جزء شناخت و معرفت انسان‌ها به حساب آورد، و نه صرفاً جزء معتقدات و باورهاى آنان.

اين همه آميخته بودن معتقدات و باورها در جامعه ما با خرافه و قطعيت‌هاى آسان و نهايى، و عدم جسارت بسيارى از اهل انديشه در تفکيک ميان آن‌ها، از همين جا ناشى مى‌شود. تسلط سنت براى تفکر انتقادى و پرسش مجا&