گشتی در دنیای ‌شعر محمد مختاری: شاعر واژه های نجات

مهدی مرعشی

جنگ همه چیزمان را به یغما برده بود، اما پدر باز می خواست همان کتابخانه قدیمش را راه بیاندازد. در میان کتاب هایی که بعد و در طول سالیان آوارگی جمع می کرد، یکی هم کتاب ادبیات سال چهارم فرهنگ و ادب بود، تالیف محمد حقوقی. از حقوقی یاد گرفتم که در شعر می شود دنبال چیزهایی گشت که لنگه اش را در فقط در شعر می توان یافت و بعدها هم که کتاب های نقد را خواندم، باز هم نگاهم به شعر همان بود که بود و همان بود که هست .

این ها را نوشتم تا مثلن مقدمه ای باشد برای این که از محمد مختاری بگویم که اگر شعرهاش را می خوانم و می پسندم از این زاویه است و حالا ششمین سالگرد قتل اوست. مجازات قاتلانش را دیری است تا به خدای مهربان، خدای سخن گفتن و خدای پچپچه واگذاشته ایم؛ همان خدایی که به قول گلشیری در در مراسم خاکسپاری پیکر خونین شاعر، " همیشه باقی است" و حالا در ششمین سالگرد نبودن شاعر می بینم که هر چه طناب گرد بیاوری باز هم شعر مختاری زنده است و نفس می کشد. شعری سرشار از پرسش و متعلق به شاعری از نسل عبور در تاریکی:
شاید که ما
نسل عبور در تاریکی بوده ایم
و جای پاهامان را نیز به خود مبتلا کرده ایم.
«صبح، ساعت پنج - وزن دنیا – 1369»

درست است که نباید شعر و به طور کلی هنر بیانیه سیاسی باشد، اما این سخن بدان معنا نیست که هنرمند را از تفکر به دنیای خود بازداریم. چه کسی _ به جز قاتلان مختاری و پوینده _ می تواند چنین تفکری داشته باشد و این است که شعر مختاری اگر چه بیانیه سیاسی نیست، اما سرشار از تفکر در باب دنیا و زندگی است و باز هم اگر چه شعرش سرشار از نگاه موشکافانه به دنیاست، اما به جای صدور مانیفست و بیانیه، می گذراندت از دنیا تا بازگردی و ببینی:
می ایستد زن
و ظلمتی به گردش چرخ می زند.
- چقدر تعارف می کنید!
مردی نگاه می کند و سایه نور اخم می کند به سویش:
نه این هوا ، هوای دیشب نیست.

مختاری به جای صدور هر گونه بیانیه به شعر فکر کرده و مگر همو نبود که علیه تقلیل زبان به ابزار نظارت بر انسان و اشیا مبارزه می کرد. با این همه شعر مختاری یک جستجوست:
چشم هایمان را می مالیم
- نامم چه بود؟
این جا کجاست؟
جستجو ، آرایش درونی

یا در "دوازده تابلو" از تمام خط ها می گذریم. شاید به این دلیل که تنها در شعراست که چنین گذاری ممکن است و شاعر تا لزوم گذر را حس نکرده باشد، هرگز چنین خطر نمی کند تا دست به سوی ماه جاری برد و خون سرانگشتان کودک وجودش را حس کند:
خط عبور نور در هراس
خط عبور نور در تسلیم
خطی که شهر را در بیداری می آراید
خطی که خواب را می آراید در بوی گل های سرخ
«تابلوی هفتم»

مختاری روی شعر خود کار کرده. آن طور که خودش نوشته با تربیت درون، درون، خطاب می کند و او می نویسد و نمی تواند ننویسد. از سیاوش مختاری در "کارنامه" خوانده ام که در روزگار زندان هم می سروده. می سروده و حفظ می کرده تا بیرون که آمد بر روی کاغذ بیاوردشان و بگذاردشان به یادگار برای ما تا مثلن در شعر بلند و عجیب ایرانی، "منظومه ایرانی"در شش فصل، از شب اردویسور و رویای ناهید به روز اروند برسیم و در هامون، جنون، رودابه فرو رویم؛ تا از هزاره های البرز بگذریم و به آب های همیشه زلال کلمه تن بسپاریم و چه جغرافیایی است این منظومه:
غبار جای گام های تند
نشسته است
و گام ها که باد را مهار کرده بودند
مساحت کویری حیات را اندازه می گیرند
«هامون»

و چقدر رویای ترک خورده دارد این هزاره های البرز: "و ایزدان هنوز هم قربانی می خواهند ..."و بر آب های همیشه:
- آغاز شد
سالی بلند
سالی که سروهای جوان
برفهای خونین را
از شانه های خویش تکاندند.

شورش به سوی شادی
در ارتفاع بهمنی ماه و برف
و شاعران
با یک هزار و سیصدوپنجاه و هفت سرو
خود را به رودخانه سپردند
«بر آب های همیشه»

شما بگویید که این رودخانه به کدامین دریا سرازیر گشته است. اگرچه در این شعر، مختاری از همان نمادهای همیشگی استفاده کرده است، همین سوالی که در ذهن جرقه می خورد کافی است تا از حالت یک شعر معمولی به در آید و ما مدام در ذهن از دنبال امتداد همان رودخانه باشیم که شاعر به دنبالش می گشت، چرا که:
خویش من است آب و گل سرخ
خویش من است سرو و آزادی.
«بر آب های همیشه »

اما جستجو، عین خطر است انگار:
دستی به دور گردن خود می لغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار می خواسته است له کند
له کرده است؟
«جستجو _ آرایش درونی»

نمی خواهم به قول براهنی تفسیر طناب و مرگ کنم از این شعر و ظلمی دوباره بر شاعر روا دارم، چرا که قتل شاعر سخن دیگری است و سخن گفتن از شعر، حکایتی دیگر، هر چند تا هر واژه اشارتی باشد به طناب هایی که سیب گلو را له می کند و وامی داردمان تا بگوییم: بله آقای مختاری! له کرده است، اما شعرتان را نه.
اما این همه جستجو اگر به خاطر عشق نباشد و آرامش، به چه کار می آید. این است که می شود در تغنی های مختاری غوطه خورد و "هجرانی"اش را به صدای بلند که نه، به نجوا در گوش معشوق,ممنوع پچپچه کرد:
گیسو دورش بپیچم و
دورم بپیچد
افشان شود ترنم در سلول ها و خاک ذره ذره تنم را به
گوش هاش بچسباند.
«هجرانی»

در شعر مختاری عاشقان نه این که نباشند، هستند، اما کمتر آفتابی می شوند. راستی کجایند این عاشقان تا از سپیدی بگویند:
واژه ها بر می گیرند
چشم بند از چشم...
«واژه و برف»

و کجایند که زیستن در انتظارشان است:
هوای گام هایم را دارد این خیابان
که سال تازه در امتدادش
به راه افتاده است.
«جشن تولد»

و این هم به گمانم سوال دیگری است: عاشقان کجایند که این روزها کمتر آفتابی می شوند؟
مختاری نگران است و این نگرانی در شعرش موج می زند، اما گویی یافتن راهی برای رفع این نگرانی ممکن نیست به روزگاری که شاعران شهر را می کشند و جز "برهان قاطع"، پاسخ دیگری در چنته شان نیست.

یک بار دیگر "جشن تولد" را می خوانم و می گویم نه. دریغ نکرده ایم از او زیستن را. دست کم تا صوت و سکوت در آغوش هم هستند، درک حضورش هم هست تا در گامی دیگر، به هیات دریایش درآید و ماه زیبایی پریشانش را در جزر و مد یال هاش رها کند.
باز هم می شود از مختاری نوشت. هم از او و هم از شعرهاش اما نه از سر نقد (که لازم است و نباید به صرف دردناکی قتل مختاری و عمق این فاجعه رنگ تمجید,صرف بگیرد) که به هوای بازخوانی کتاب هایی که تا زنده بود ندیدشان و حالا که شش سال از قتل شاعر می گذرد و حالا که چند روز دیگر هم باید به یاد بیاوریم که شش سال هم از قتل پوینده گذشته، می خواهم به احترام نام شان سکوت کنم و در ذهن بسپارم که او شاعر واژه هایی بود که می توانند دنیا را از گند بیداد نجات دهند.

برگرفته از: سایت «قابیل» www.ghabil.com

 

کانون پژوهشی «نگاه»، www.negah1.com