شعر
مهاجر فارسى: حال و آينده ى آن
اسماعيل نورى اعلا
برگرفته از: دفتر «شناخت»، شماره ى پنجم، بهار 1377
_ آيا پس از جابجايى بسيارى از شاعران ايرانى و جايگزينى آنان در سرزمين هاى
ديگر، شعر معاصر ايران در خارج از كشور دستخوش تغيير و دگرگشت شده است؟ آيا
مىتوان از پديده ى تازه اى به نام شعر مهاجرت با اطمينان سخن گفت؟ اگر چنين است
راستاها و ويژگى هاى شعر مهاجرت كدامند؟ رابطه ى اين پديده با كليت شعر معاصر
ايران را چگونه مىبينيد؟
تعريف شعر به عنوان يک وجه تفاوت
هر شعر مهاجری از لحاظ تئوريک و
معنوی نيز دستخوش تغييری عظيم میشود. يعنی، شعر از لحاظ تعريف نيز در جريان
مهاجرت دستخوش دگرگونی است و به همين دليل نيز هست که ناگزيرم در اين جا و پيش از
ادامهی بحث دربارهی شعر مهاجر، به برخی ملاحظات در مورد ماهيت شعر بپردازم تا
ديدگاهی که از آن بر منظرهی عمومی شعر، شعر فارسی، شعر مهاجر و شعر تبعيدی نگاه
میکنم بر خوانندهی اين سطور پوشيده نماند.
۱_ شعر در رابطه با زبان، يا شعر فارسی در ارتباط با زبان فارسی، به دو صورت قابل
تعريف و شناخت است: يکی آن که بگوييم «شعر هنری زبانی است» و يکی آن که معتقد
باشيم «شعر هنری است که در زبان بيان میشود». به اعتقاد من، اگر تاريخ شعر
فارسی را از منظر اين تفکيک تئوريک نگاه کنيم،
خواهيم ديد که تا آغاز دهه ى نخست 1340 همواره تسلط و توفق با تعريف نخست بوده
است و همين امر راه را بر تاخت و تاز سخنوران و زبان بازان و وزن آوران و
بحرپيمايان در عرصهی شعر فارسی گشوده است. تسلط عامل زبان آوری و موزون سازی
(که خود در مقولهی زبان آوری میگنجد يا زمينه ساز آن میشود) چنان بوده است
که، تا پيش از اين دهه، نه شاعران کلاسيک و نه شاعران نوآور ما هيچ کدام
نتوانستهاند، يا جرات نکردهاند، از آن عدول کنند. نتيجه چه بوده است؟ مولوی
شاعر اگر چه از اين قيود به جان آمده،
اما آن ها را رعايت کرده است؛ نيمای نوآور اگر چه با کل سنت شاعری زبان فارسی در
افتاده،
اما دل عدول از وزن را نداشته است؛ و آن گاه شاگردان او، مهدی اخوان ثالث و احمد
شاملو، هر يک به گونهای در خدمت همان تصور کلاسيک از مفهوم شعر (به عنوان
منزلگاه سخنوری و زبان آوری) قرار گرفتهاند _ هر دو با زبانهايی بسا فاخرتر از
زبان نيما يوشيج و هر يک به عنوان نمودی نو از تصوری کهن: اخوان مرزهای زبان
آوری و زبان بازی موزون را در حوزهی شعر نوی نيمايی به غايت کشانده و احمد
شاملو، که با جسارتی بزرگ از وزن و بحربازی مالوف تن زده، زبان آوری منثور را به
غايتی ديگر رهنمون شده است. بدينسان، و به نظر من، تنها در همان دهه است که، هم
در حوزهی زبان موزون و هم در قلمرو زبان منثور، شاعران به کارکردهای ساختاری
زبان توجه کرده و از اصل کهن «زبان آفرينی به خاطر زبان آفرينی» و استفاده از
تزئين کاریهای بيهوده ی زبانی عدول میکنند. در اين مورد نه تنها بايد به نقش
راهگشای فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و يدالله رويايی اشاره کرد،
بلکه بايد سهم مهم را از آن نسل جوانتر شاعران آن دهه، يعنی کسانی هم چون
محمدعلی سپانلو و احمدرضا احمدی و همهی آن شاعرانی که اکنون در حوزهی «شعر موج
نو» و «شعر حجم» رده بندی میشوند دانست. کار همهی اينها بر مبنای نگاهی تازه
به کارکرد زبان در شعر استوار بوده است. در کار آنان،
زبان به سوی حل شدن در کل شعر و رسيدن به شفافيت اثرگذار دکلاماسيون طبيعی (که
آرزوی نيما بود) حرکت کرده است. اما، متاسفانه، اوضاع اسفبار سياسی در دهه ى
پنجاه و آن گاه حدوث انقلابی واپس گرا در دهه ى شصت اين جريان را برای بيست
سالی متوقف ساخته است.
۲_ شايد بتوان پنجاه و يك سال اخير را دوران از سر گرفته شدن جريان بريدن از
تعريف سنتی شعر و رسيدن به تعريف امروزين آن (لااقل در حوزهی نقش زبان در ساختار
شعر) دانست. در اين مدت است که ما ديگر باره شاهد جان گرفتن بحثهای اساسی
دربارهی شعر و آيندهی شعر فارسی هستيم. پيش از آن، حتی اگر حکومت ملايان را
نتيجهی طبيعی فرگشتهای سياسی _ اجتماعی دو دههی قبل از انقلاب ندانيم، باز
نمیتوانيم منکر تمايل عمدهای که در دل جريانهای بيست سالهی قبل از انقلاب، و
سپس در طی جريان خود انقلاب، برای بازگشت به سنت و رسيدن به يک هويت مثلا «خودی
غربی نشده» وجود داشت بشويم. اين تمايل عمده موجب آن گشته است که جريان
«بازگشت» به صورتی فراگير عمل کند و، طبعا، تسلط ديگر بارهی نگرش سنتی به شعر
و به زبان، به عنوان عنصر اصلی شعر، را با خود به همراه آورد. اما حدوث انقلاب و
خروج بيش از يك و نيم ميليون ايرانی باسواد از ايران موجب آن گشته است که
جدايی بين دو نوع نگرش به ماهيت تئوريک شعر نيز بيشتر به خارج از ايران منتقل شده
و کمتر در داخل کشور رشد کند: فشار برای بازگشت به سنت در خارج از کشور کمتر وجود
داشته است و يا اگر وجود داشته نتوانسته است به دلايل بسيار به صورت امری اجتناب
ناپذير عمل کند. اين نکته به خصوص زمانی مشخصتر میشود که میبينيم شعر تبعيدی
از اين مشخصهی مهم عدول از سنت چندان به طور جدی برخوردار نيست و، به موازات
جريانات داخل کشور، دستخوش روند گستردهی «بازگشت» است و ميزان غزل/قصيدهای
که از جانب شاعران تبعيدی صادر میشود کمتر از توليدات داخل کشور نيست. باری، به
همهی اين دلايل است که میگويم شعر مهاجرت به طور طبيعی به تعريف غيرسنتی شعر
تمايل بيشتری دارد.
مشخصات شعر
مهاجر
حال، در پى گشت اين تصفيه و حسابرسی، میتوان به شرح مشخصات ويژهی شعر مهاجر
پرداخت. برای شروع کار بايد مبحث شعر مهاجر را در دو ساحت بررسی کرد: يکی هويت
نظری و عمومی شعر مهاجر و، ديگری، مشخصات خاص شعر فارسی مهاجر.
۱_ واضح است که هويت نظری شعر مهاجر را بايد در طبيعت مهاجر آن جستجو کرد. به
عبارت ديگر، شعری که از زادگاه خويش خارج شده و در معرض توفان مهاجرت قرار گرفته
است ابتدا، بنا بر قانون داروينی تنازع بقا و سپس بر اساس قوانين طبيعی توطن
(naturalization)، دستخوش تغيير میشود. بنابراين، بدون شناختن شرايط محيطی اين
شعر، شناخت تغييرات و آيندهی آن ممکن نيست. يعنی، تغيير و جدا شدن از شکلهای
زادگاهی صرفا مختص شعر فارسی و مهاجران فارسی زبان نيست. اين تغيير برای هر
شعری که به مهاجرت کشيده شود،
پيش میآيد و طبيعی است اگر ناگزير باشيم مهمترين حوزهی تغيير را در همان زبان
مورد استفادهی شاعر مهاجر جستجو کنيم. نکته در اين است که، بر خلاف شاعران بومی
و تبعيدی، شاعر مهاجر به خاطر وسوسه های زبان آوری نيست که دل به متغير شدن
زبان شعرش میسپارد،
بلکه، برعکس، تغييرات ناشی از مهاجرت به طور مستمر او را از حوزهی زبان بازی
خارج کرده و استفادهی طبيعی و کارکردی از زبان را بر او تحميل میکنند. در عين
حال، زندگی در محيط جديد از دو سو درونهی شعر مهاجر را تغيير میدهد. از يک سو
تجربه ها و تماشاهای زندگی تازه محتوای شعرش را متغير میسازند و، از سوی ديگر،
آشنايی با مباحث شعری زبانهای موطن جديد نگرش شاعر را به شعر خود دگرگون میکند.
يعنی، نتيجهی طبيعی روند تغيير، دور شدن شعر مهاجر از نمودهای شعر سرزمين
مهاجرفرست و نزديک شدن آن به حال و هوای شعر موطن جديد است. بدينسان، اگر بتوانيم
برای شعر نيز تعلقات ملی قائل باشيم، آن گاه اين شعر مهاجر، در سير تحولات خود و
مآلا، جزيی از ادبيات سرزمين مهاجرپذير محسوب میشود که وجه بيانی خود را در زبان
سرزمين مهاجرفرست میسازد. به همين دليل است که مثلا شعر استراليا شعر استرالياست
هر چند که به زبان انگليسی ساخته میشود و شعر انگليسی زبان امريکا نيز شعری
امريکايیست و نه شعری با مليت انگليسی.
۲_ شعر فارسی مهاجر نيز گريزی ندارد جز اين که از مسير اين تحول طبيعی بگذرد. به
همين دليل است که، به اعتقاد من، با گذشت زمان، شعر مهاجر فارسی اگر چه شعری
فارسی زبان باقی میماند،
اما ديگر نمیتوان از آن به عنوان شعری ايرانی نيز ياد کرد. شعر فارسی مهاجر، اگر
آيندهای داشته باشد (و اين امری است که در بخش ديگر اين مقاله به آن خواهم
پرداخت) شعری خواهد بود با ويژگیهايی جدا از مشخصات شعر آفريده شده در ايران؛
همان گونه که شعر تاجيکستان و افغانستان نيز دارای مشخصات ويژهی خويشند، در
حالی که هر دو به زبان فارسی ساخته میشوند. باری، عقيده دارم که اگر نگاه تئوريک
ما به اين شعر از توانايی و گستردگی کافی برخوردار باشد، گريزی جز پذيرش اين امر
نداريم که مشخصات شعر فارسی زبان را بايد، نه در تشابهات اين شعر با آفريده های
داخل کشور،
بلکه در تفاوتهای اين دو جستجو کرد. همان طور که قبلا اشاره کردم، در اين لحظه
از تاريخ مهاجرت ما، که گسترهای تقريبا بيست ساله را در بر میگيرد، آن چه بيش
از هر چيز بارز است به نوع برخورد شاعر با زبان مربوط میشود. اين که شعر مهاجر،
در اکثريت جلوه های خود، زبان موزون را کنار گذاشته و در ساحت شعر منثور نيز از
افراط کاریهای زبان آورانهی شاملويی پرهيز میکند،
خود نشانهی روند طبيعی گرايی شاعر در وجه زبانی کار خويش است. البته ممکن است
که کمرنگ شدن ترفندهای زبانی شعر کلاسيک، شعر نيمايی و شعر شاملويی را به
ناتوانیهای شاعران مهاجر در استفادهی سخنورانه از زبان نسبت داد. اين نوع داوری
بی پيشينه نيست. در همان دهه ى چهل نيز شاعران شعر موج نو و شعر حجم به
اين قصور متهم بودند که قدرت ادارهی زبان شعر خود را ندارند و گريزشان از شعر
کلاسيک و نيمايی و شاملويی بيشتر به علت ضعف آن هاست تا تصميم تئوريک شان به
بازنگری در ماهيت شعر. همين ايراد اکنون در خارج از کشور و از جانب شاعران تبعيدی
بر شاعران مهاجر گرفته میشود. اما تجربهی سی سال اخير نشان داده است که، اگر
لازم باشد، اين گونه توانايیها را با گذشت زمان و تمرينهای مداوم میتوان به
دست آورد. شاعران موج نو و شعر حجم اکنون از مرز پنجاه سالگی گذشته و سی سالی
فرصت داشتهاند تا به اين گونه تمرينها بپردازند. اما حاصل کار چه بوده است؟
ميزان بازگشت اين گونه شاعران به سنتهای شعری کلاسيک و نيمايی و شاملويی بسيار
اندک است و بيشترين آنان در راهی که آگاهانه پيش گرفته بودند،
باقی مانده و توانستهاند ميراثی از تجربه های خلاقه و جديد را برای نسل پانزده
سال اخير باقی بگذارند. به عبارت ديگر، اگر کسانی بخواهند همهی زير و بمهای
روند تغيير (به معنی دور شدن از تعريف سنتی رابطهی شعر با زبان، و نزديگشت به
تعريف جديد) را با متهم کردن شاعران مهاجر به بی سوادی و ناآگاهی حل و فصل کنند،
بی شک راهشان خطاست و، لاجرم، به نتايج اشتباه آميز نيز خواهند رسيد. شعر خارج از
کشور به طور طبيعی از پوستهی ساختگی زبان موزون و زبان آوریهای تزئينی خارج
شده و میرود تا به درک نوين و کارکرد مستقلی از نقش زبان در شعر برسد. هم چنين،
اين شعر، با دور شدن از وسوسه های دائم زبانی، به «جوهر منتشر شعر» که در ساحت
«تصويرسازی» تجلی میکند بيشتر نزديک میشود. شعر مهاجر، در مقايسه با شعر داخل
کشور و شعر تبعيدی، از زبانی نرمتر و بيانی تصويری تر برخوردار است و، با رهايی
از شر سنن و صنايع زبان آوری و سخنوری، فرصت آن را میيابد که خلاقيت شاعر را در
حوزه های اصيلی هم چون تصوير، اشاره و رجوع، و تجسم عاطفی تجربه ها بکشاند.
اينها که میگويم صرفا مشخصات کلی،
اما مسلط شعر مهاجرند و ای بسا مشخصات بارز ديگری هم وجود دارند که از چشم من به
دو ماندهاند.
آيندهی شعر
مهاجر
۱_ اين نکته طبيعی است که «اصلی شدن» يک زبان در سرزمينی جديد ضامن استدام و
آينده داری آن زبان در آن سرزمين است؛ چرا که همهی نهادها و سازمانهای رسمی و
غيررسمی، سنتی و غيرسنتی جامعهی جديد از اين زبان برای ارتباطات مفهومی خود
استفاده میکنند و آن را وسيلهی انتقال مواريث فرهنگی و اجتماعی خود قرار داده و
از آن به عنوان بستری برای رونق بخشيدن به نوآوریها مادی و معنوی استفاده
میکنند. در همين راستاست که بايد به تفاوتی اساسی مابين مثلا شعر زبان انگليسی
در خارج از انگليس، و شعر زبان فارسی در خارج از ايران توجه داشت _ تفاوتی که
چگونگی شعر مهاجر فارسی را در آينده تعيين میکند. اين تفاوت از آن جا ناشی
میشود که در طی چهار قرن گذشته زبان انگليسی با مهاجرانی همراه بوده است که در
سرزمينهای تازه به اکثريت رسيده و اين زبان را زبان اصلی مواطن جديد خود
ساختهاند. متاسفانه، در پايانهی قرن بيستم، چنين امکانی برای زبان فارسی وجود
ندارد و اين زبان، در همهی سرزمينهای مهاجرپذير، به عنوان زبان اقليت باقی
میماند. در چنين حالتی ديگر نمیتوان بلافاصله و بی چون و چرا، به آيندهی اين
زبان و، در نتيجه، آيندهی ادبيات و شعری که در قلمروی آن آفريده میشود، اميدوار
بود. تجربه نشان داده است که فرگشت قدرتمند يکی شدن و حل گشتن در وجوه مختلف
زندگی غالب در سرزمينها مهاجرپذير، مهاجران را، در طی چند نسل، از مشخصات ماهوی
و اصلی خويش محروم ساخته و آن ها را به حال و رنگ سرزمينهای نو درمیآورد. يعنی،
در برابر وجوه غالب فرهنگی نوين، ميراثی که مهاجران با خود دارند، در طی دو سه
نسل، رنگ میبازند و گم میشوند. سرزمين مهاجرپذير هم چون ديگی درهم جوش
همه چيز را در خود میگوارد و به رنگ خويش در میآورد. از اين منظر که بنگريم، در
بلندمدت نمیتوان برای شعر فارسی خارج از کشور آيندهای قائل بود. اين روند يکی
ساز و هم شکل کننده از فرزندان مهاجران،
مردمانی غيرمهاجر خواهد ساخت که ديگر نيازی به وابستگی با فرهنگ آباى خود ندارند.
ما از هم اکنون شاهد آن هستيم که فرزندان نسل نخست مهاجر ايرانی زبانهای محل
اقامت خود را به عنوان زبان اصلی خويش به کار میبرند و چه داعی دارد که فکر کنيم
برخی از نوادگان آنان، که دارای ذوق شاعری باشند، برای کار خلاقهی خويش،
زبان فارسی را انتخاب خواهند کرد؟
۲_ میدانم که پرسش بالا مزهای تلخ و منفی دارد. و، از آن جا که دوست ندارم فقط
به جنبه های منفی يک بحث بپردازم، همين جا اضافه میکنم که اگر ما به حفظ و
استدام حداقلهايی برای آيندهی شعر فارسی خارج کشور علاقمند باشيم،
آن گاه کارمان، به جای گمانه زنی در امر آيندهی شعر فارسی در خارج از کشور، به
شناخت موانع يادگيری و گسترش زبان فارسی در بين فرزندان مهاجران تبديل میشود.
اما، با اين دگرگشت موضوعی، ادامهی اين مقاله نيز به وسعت ميدان ديگری نيازمند
میشود. لاجرم و در اين جا، فقط با اشاره به يک نکتهی ديگر، حرفم را تمام کنم:
از خود میپرسم چه فرق است ميان مثلا فرزندان ترک زبانها و کرد زبانهای داخل
ايران که از مواطن خود به شهرهای فارسی زبان مهاجرت میکنند با فرزندان ما فارسی
زبانانی که به خارج کشور آمدهايم؟ چرا آنان میتوانند، به خصوص در غياب هر
گونه وسائل خواندن و نوشتن به ترکی و کردی، زبان بومی خويش را به فرزندانشان
بياموزند و ما نمیتوانيم؟ و يا، نه، شايد من اشتباه میکنم و آنان نيز در طی
يکی دو نسل کلا در محيط فارسی زبان حل میشوند و زبان بومی پدرانشان را به دست
فراموشی میسپارند. به هر حال، اگر بخواهيم سرنوشت اين اقليتها را به سرنوشت
اقليتهای خودمان در خارج کشور مقايسه کنيم، میتوانيم به اين نتيجهی تئوريک
برسيم که داشتن «ارتباط معنوی» با سرزمين مهاجرفرست لازمهی بقای استفاده از
زبان آن سرزمين است. و شايد يکی از دلايل منحل شدن کامل فرهنگ نسلهای مهاجر در
فرهنگ جوامع مهاجرپذير نيز همين قطع ارتباط نسلهای بعدی مهاجران با سرزمين
مهاجرفرست بوده است، حال آن که خانواه های ترک و کردی که مثلا به تهران مهاجرت
میکنند،
دچار چنين انقطاعی نمیشوند. اگر اين ملاحظه حتی تا حدودی درست باشد، شخص علاقمند
بلافاصله متوجه موانع برقراری ارتباط و موجبات چنين قطع رابطهای میشود و آن گاه
پرسشی نوين پيش روی ما مینشيند: اين رابطه را چگونه میتوان برقرار کرد؟ و آن
موانع کدامند؟
۳_ اين جاست که من به سرچشمه های نگاه ياس آميز خود به آيندهی زبان فارسی در
خارج کشور میرسم. مثلا کافی است در اين زمينه به مقاومت در برابر فکر سوار کردن
زبان فارسی بر شکل اصلاح شدهای از خط لاتين (که من آن را خط «پرسيک»
خواندهام) توجه کنيم. اين کار ساده که موجب میشود نسلهای آيندهی مهاجران
ايرانی لااقل بتوانند آن متون فارسی را که با خطی آشنا برای آن ها نوشته شده
بخوانند، از همه سو در معرض حمله قرار دارد. مخالفان از پی آمدهايی هم چون قطع
فرهنگی ناشی از تغيير خط سخن میگويند،
بی آن که متوجه شروع قاطع اين قطع فرهنگی درست به خاطر عوض نکردن خط باشند. سخنم
را چنين تمام کنم: با اين که از هم اکنون میبينيم که چيزی به نام شعر فارسی
مهاجر در حال شکل گرفتن است و در اين شکل گرفتن به ساحتهای هيجان انگيز جديدی
دست میيابد که میتوانند شعر فارسی را رونقی نوين بخشند اما، اين بالندگی به
وسيلهی عناصر مهمی که بی توجهی کنونی ما و قدرت بی رحم آينده نام دارند،
مورد تهديد قرار گرفته است. و، از آن جا که آيندهی شعر فارسی مهاجر در گروی
آيندهی زبان فارسی در خارج کشور است، میخواهم هشدار دهم که تک تک ما، چه
بخواهيم و چه نه، در شکل گرفتن يا نگرفتن اين آينده سهيم و مسئوليم. تفاوت انسان
با ديگر موجودات زنده در اين هم هست که اگر چه او نيز، مثل همهی آن ها، و در
مسير تاريخی تحولات طبيعی، گريزی از تابعيت از طبيعت ندارد اما، به مدد آگاهی
نسبت به قوانين اين تحولات، میتواند پايدار و برقرار و آفريننده باقی بماند. پس
ميزان آگاهی ما از قوانين اين تحول و حدود ارادهی ما برای دخالت در فرگشت آن،
کليد مرگ و زندگی شعر فارسی مهاجر است.
* * *
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com