ادبيات به مثابه شر

 

 

کوشيار پارسی

  Koushyar_parsi@yahoo.com

 

خاويه ماريا۱، نويسنده ی اسپانيايی چندی پيش در روزنامه ی اسپانيايی ال پاى۲ نوشته ای با عنوان "نقد نقد بد" چاپ کرده است که در آن پاره ای نکات اخلاقی را به ناقدان ادبی يادآور مىشود. جالب ترين نکته اين است: "نقد بايد صريح باشد." جالب از اين نظر که لابد در فضای ادبی اسپانيا نياز بوده است تا اين گفته شود.

اما بيرون از اسپانيا هم گله و ترديد وجود دارد. "کجا هستند ناقدانی که خود کار را مورد نقد قرار مىدهند و آن را امکانی برای جلب رضايت خواننده يا نويسنده نمىدانند؟" روزنامه نگارانه شدن نقد ادبى به معنای روزمره گی شدن، سطحی نگر بودن ناقد، اکنون هم مشكل خواننده است هم مشكل نويسنده. جان آپدايک جايی نوشته است که نوشتن نقد ادبی حالا به انجام وظيفه ی اداری تبديل شده است.

نگاه کنيد به قضاوت های متفاوت درباره ی يک کتاب. فاصله  و تفاوت نظرها گاهی از زمين تا آسمان است. نقد، قضاوتی بی پايه دارد و تنها سبب خنده است. تا بخواهی چيزی بگويى، سليقه را پيش مىکشند. نخوانده ملا هم مگر مىشود بود؟ به صرف خواننده بودن که نمىتوان صاحب نظر هم بود و آن را به عنوان نقد ادبی جا زد.

درست است اين ادعا؟ نقد ادبی کارش را به درستی انجام نمىدهد؟

جايزه های ادبی و تجارتی شدن آن مىتواند يکی از دلايل پس رفت باشد. کافی است نگاهی بکنيم به ليست کتاب های پر فروش دهه ی گذشته. و بعد، از تاثير آن بر ادبيات يا کار نويسندگان نتيجه بگيريم. آسان گير شدن خواننده، گرايش نويسندگان به شيوه های کهنه و تجربه شده، نوشتن به شيوه ی خود زندگى نامه و فروش بيش تر اين نوع کارها، به يمن ستايش ناقدان روزنامه و مجله ها از چنين کارهايى. اديب شده است ادبيات چى.

در کتاب مقدس آمده است: "به زمانی که تخيل نباشد، خلق وحشی مىشود." يا شاعرانه تر و امروزی تر اگر بگوييم: "ادبيات، به زمانی که کسی جدی اش نگيرد؛ ابتدايی مىشود." [اين را شاعری در گفت و گويی گفته است و من در دفتر يادداشتم نتوانستم نامش را بخوانم.] نقد ادبی اکنون نيازمند بازنگرى جدی برای تعيين حد و مرز معيارهای ارزش گذاری است. از پلکان بايد بالا رفت. چرا؟ زيرا، در غير اين صورت، ناقد ادبی نفس نفس زنان از پس قافله ای راه خواهد افتاد که ناشر به راه انداخته است. ناقد، راه نما و محک زننده است. واقعيت اين است که او نگهبان و تعيين کننده ی معيار است. حالا نه تنها نسبت به گذشته، کتاب های بی ارزش بيش تری منتشر مىشوند، بلکه اين کتاب های از هر نظر غيرادبی جای بيش تری بين خوانندگان باز مىکنند و موفقيت کم نظيری هم دارند. نقش تعيين کننده ی ناقد اکنون بيش از هر زمان ديگری است.

معيار بی نظر ارزش گذاری وجود هم دارد؟ اگر به موفقيت کارهای نسل نوی نويسندگان نگاه کنيم، مىشود گفت بله، اما هم زمان به فراموشی سپردن يا ناديده گرفتن کارهای خوب ديگر وادارمان مىکند نظرمان را عوض کنيم. سليقه ها متفاوت اند، اما در مورد بعضی از نکات مشترک در ديدگاه های گوناگون جای ترديد نيست. يکی از ايرادهای نسل گذشته به نسل نوی ناقدان ادبی اين است که اينان فاقد ديدگاه ادبی اند. برگ های روزنامه و مجله ها را پر مىکنند، اما کار درست و حسابی ارايه نمىدهند. از گفتمان و پژوهش دورند. از من بپرسيد کدام ناقد ادبى امروز را مىتوانم به عنوان نمونه ی خوب نام ببرم. نمىشناسم. نديده ام. برنخورده ام. ده سال پيش با نوشتار [گفتمان]ِ ادبی تاثيرگذاری آشنا شدم که خيلی از آموخته های امروزی م را دگرگون کرد. نوشته ی سال ۱۹۵۷ ۳ از فيلسوف و نويسنده ی فرانسوی ژرژ باتاى۴. تاثيرگذار، زيرا پس از شوك واردشده از بازشناسى بسياری نکات، معيارهای او برای ارزش گذاری را هنوز زنده تر و جان دار مىبينم. مهم تر از اين: در اين فضای آسان گير ادبيات سرگرم کننده، به نقد سخت گيرانه ی باتای بسيار نيازمنديم. ديدگاه فلسفى ادبى باتای در اين نوشتار نکات بسياری را در مورد چندين نويسنده روشن مىکند. از اميلی برونته تا ژان ژنه. اما پرسش اصلی و ناگفته ی باتای اين است: موجوديت ادبيات چيست؟ پاسخ اين است: ادبيات شر است.

باتاى، پس از عمری خواندن و نوشتن، در درآمد نوشتارش مىنويسد: "هميشه خواسته ام بدانم سودمندى ادبيات در چيست؟ ادبيات يا چيزی اساسی هست يا نيست." از زاويه ی جهان کار، ادبيات به واقع "هيچ" است، چيزی به تمامی بی فايده. اما هم زمان در همين جهان کار، ادبيات چيزی به تمامی ضروری است. نه به خاطر اقتصاد، بلکه به مثابه ی جايی برای آرزوهای نهفته و از دست رفته. در جهان سکولار امروز، ادبيات جانشين دين است: مىگذارد تا "قربانى"، "قداست" و "سلطنت گم شده ی جوانى" به زندگی ادامه دهند.

باتای (۱۹۶۲- ۱۸۹۷) را "فيلسوف شر" ناميده اند. مهم ترين نکته ی او در مورد جامعه ی انسانی و معيار و ارزش های از دست رفته، نقش اساسی است که او به "شر" مىدهد. باتای به اين نتيجه رسيده بود که با شر هيچ گاه نمىتوان تسويه حساب کرد. بايد در هنر و در ادبيات جايی يافته شود که در آن برای ممنوع و مجاز، هيچ مزاحمتی از سوی هيچ جامعه، تمدن يا مکانی ايجاد نشود. با سکوت در مورد شر انکارش مىکنيم و شر، بدون زبان مىماند. به همين خاطر برای باتای ادبيات: بازشناختن شر به يارى دادن صدايی به آن است. به اين دليل، ادبيات زبان شر است. به نظر باتاى: "ادبيات به شر زبان مىبخشد، به نوع نافذی از شر و اين شر برای ما _ به نظر من _  ارزش اقتدار را دارد."

اقتدار، زير تاثير موعظه های اخلاقی قرار نمىگيرد. مقتدر کسی است که به همه ی ممنوعه ها پشت مىکند و خود را از همه چيزی که در جهان خير، جهان کار،  پذيرفته است؛ جدا مىکند. زيرا ادبيات از جهان مقتدری سخن مىگويد که با جهان کار هيچ ارتباطی ندارد، پس خود شر است. "ادبيات بايد زمانی اعتراف کند که گناه کار است."

اما اين حرف ها در سال ۲۰۰۲ به چه دردمان مىخورد؟ مقاومت باتای در برابر اخلاق شهروندى کاتوليک در زمان خودش بود. حالا واقعيت آيا بسی بدتر از آن شر بيهوده ی آن زمان نيست؟ باتای در زمانه ی خودش ظهور فاشيسم را به مثابه شر مىديد. با ترعه زدن به شر از طريق ادبيات، آرزوهای نهفته ی انسان ِ زير فشار را بيش از دشمن موجود مىتوان التيام داد. شايد حالا باتای از درون گورش بگويد که خواندن ادبيات _ که صداى شر است _ بايد جاى مجازات زندان را بگيرد. مهم ترين گفته ی فلسفی درباره ی ادبيات در آن نوشتار اين است: "ادبيات ارتباط است". باتای مىگويد که ارتباط به وفاداری نياز دارد. "نکته ی اخلاقى سخت گيرانه ای در اين ديدگاه نهفته است، زيرا نويسنده و خواننده در آشنايی شان با شر با هم توطئه مىکنند." ميان نويسنده و خواننده هم دستی وجود دارد. شراکت در جرم. نويسنده چيزی را روايت مىکند که خواننده انتظار دارد تا روايت شود. مىتوان آن را توافق ناميد، گيرم توافق بر سر چيز  وحشتناکی نباشد. خواننده و نويسنده چيزی را مىدانند که بهتر است در جهان بيرون شان راز بماند، اما آن ها چيزی را که نمىخواهند ناگفته بگذارند همانا حقيقت اصلی است. تفاوت ميان نويسنده و خواننده تنها در اين است که نويسنده بايد آن چيز ِ وحشتناک را بيان کند و خواننده تاييد.

باتای در نوشتارش، آن جا که درباره ی ژان ژنه مىنويسد، ادبيات را چنين بيان مىکند: "ادبيات از دست نويسنده ی مقتدر برمىآيد و بی توجه به محدويت های خواننده، رو سوی انسان مقتدر دارد." نويسنده در ادبيات به خاطر کارش از خود مىگذرد. و به خاطر خواندن، به خواننده بی اعتنا مىماند. آفريده ی ادبی کار پرقدرتی است که لحظه يا لحظه هايی را مىگذارد تا وجود داشته باشند و اين ارتباط است که از درون کار، و هم زمان از راه خواندن ظهور مىکند. آفرينش ادبی نمىتواند کار پرقدرت نباشد. کار ادبی از نويسنده مىخواهد که از جسم ناتوانش فرازتر برود و به اقتدار برسد. يعنی که: نويسنده در کارش بايد آن چيزی را بجويد که هيچ ملاحظه ای را با محدوديت ها و ضعف هاش برنمىتابد.

نويسنده مجاز است تا همين انتظار را از خواننده اش هم داشته باشد. برای همين روی به يک فرد، يک خواننده نمىنويسد، رو به انسان مىنويسد "که هيچ گاه از انسان بودن خسته نمىشود و نمىگذارد به زير سلطه گرفته شود و هميشه بر ابزارهايی که انسان را هدف دارند، چيره خواهد شد." آفرينش ادبيات پشت کردن به درخدمت بودن است. سازش در کار نيست، هيچ سازشى. آفرينش ادبيات: حرف زدن به زبان مقتدر است که از بخش مقتدر انسان برمىآيد و رو سوی انسان مقتدر دارد.

باتای مىنويسد آن جا که اشک هست، حرف از "ارتباط قوى" در ميان است. و اين زمانی است که ادبيات شوک بدهد، جنبه شوک دهنده داشته باشد. به نظر باتاى، ادبيات بايد "شوک" بدهد، زيرا لحظه ی شوک دادن، لحظه ی به هوش آوردن است. منظور ايجاد ارتباط با هوش ديگری است. هسته ی اصلى عامل ارتباط باتای اين است که زمانی مىتوان از ادبيات سخن گفت که از متاثرشدن، از شوکه شدن سخن به ميان باشد. آن گاه است که از ارتباط با هوش ديگری مىتوان سخن گفت. ارتباط قوى، گونه ای لحظه ی رازآميز است، هوشمند شدن از هوش ديگری که در آن از بازتاب چشم پوشی مىشود و از چيزی اساسی تر و قطعی تر سخن به ميان مىآيد. اين ارتباط ممتاز شرايط اقتدار است: لحظه های احساس، شور، جشن، درام، عشق، جدايى، مرگ. مىخواهيم از آن بگريزيم، اما رابطه ای جدايی ناپذير با آن داريم که کم تر از گريز مصنوعی دردناک است. در نثر يا نوشته ی داستان واره،  مىشود از حقيقت های کوچک گفت، اما در ادبيات (واقعى)، از رابطه ی شاعرانه يا رابطه ی قوی سخن به ميان است.

اشک آيا حوزه ای تعيين کننده را شکل مىدهد؟ اين کتاب های بسيار پرفروش درباره ی زندگی های سخت و افسردگی های چاره ناپذير آيا ادبيات قوى امروزند؟ ايزابل آلنده و ماريانه فردريکسن هم اکنون، يک باره جزيی از همان خواسته ی باتای به حساب مىآيند؟ معلوم است که نه. اگر باتای از "نوشتن با خون دل" مىگويد، از غمگين شدن خواننده بر اثر خواندن و بازشناسى درد نمىگويد. منظور او شور وصف ناپذير  بيرون از تجربه ی زندگى خود است. برخورد احساسى شکل گرفته از جادوى تخيل ديگرى. خواننده آن چيزی را نمىخواند که خود احساس مىکند و نويسنده به گونه ی خوبی به واژه آورده است. نه، نويسنده او را وادار مىکند تا چيزی را احساس کند که با آن بيگانه است، اما به نيروى نوشته به گونه ی مستقيمی تجربه ى خود او مىشود.

برای همين جداسازی باتای ميان نوشته ی داستان واره و ادبيات واقعی هنوز هم بر جای خود باقی است. او از ادبيات، ويران سازی را انتظار دارد. بسياری از خوانندگان، داستان آرام بخش را بر داستان ويران ساز ترجيح مىدهند. ادبيات آسان گير بر چيزهای عادى، آشنا و قابل شناسايی تکيه دارد و تجربه ی فردی را فراز تجربه ی جهانی مىگيرد، معمول را فراز ويران سازی غيرمعمول، و از همه نظر آسان گير است به جای دگرگون کردن. گرايش به دگرگونی گام ضروری برای پای گذاشتن به جهان ديگر است که بيرون از امکان تخيل و تجربه ى حسى خودت وجود دارد. چيز عادى،  تنها تو را به تاييد مىکشاند، ناآرامی به عکس غنی ات مىکند.

آن کس که مىخواهد ديدگاه باتای را به کار گيرد، به هيچ روی وادار نمىشود تا از انديشه ى او يا شيوه ى نگارش او تقليد کند. هر کوششی در اين زمينه شکست خواهد خورد. گرچه مىتوان پذيرفت که بعضی مفاهيم به گونه ی ابزارِ تجزيه و تحليل به خوبی قابل به کارگيری اند و مىتوان از آن به گونه ی معيارى برای گفتن از نوشته هاى ديگران سود جست. بخش زيادی از ديدگاه هاى ادبى او نمونه های بسيار با ارزشی اند که نقد ادبى امروز از آن محروم است. نمىخواهم ادعا کنم که همه ی حرف های باتای را بايد دربست پذيرفت. به عکس، با بازخوانى نوشته هاش به مواردی برمىخورم که هيچ به درد امروز نمىخورند. ناقد در نوشتن نقد رمان يا مجموعه داستان، بايد که از نوشته های ديگر نويسنده هم ياری بگيرد. چه بهتر اگر هم بتواند همان رمان را با کتاب های ديگر که همان موضوع را دارند، مقايسه کند. استفاده از حرف های نويسنده در گفت و گو؟ چرا نه. اما استفاده از آگهی های زندگی نامه اى؟ باتای بيش تر درباره ی نويسندگان درگذشته مىنوشت، اما از ديد من، استفاده از زندگى فرد نويسنده کاری غيرضروری است. کاری که اکنون در بيش تر نقدها مىشود ديد و خواند. بيهوده نيست که نويسنده شکل خاصی را برای بازتاب دادن داستان تجربه شده در زندگى خود به کار مىگيرد. کسی که داستان را به زندگى خود نويسنده ربط مىدهد، از ظرفيت ادبی کار در مىگذرد و ادبيات را تا شکلی از روزنامه نگارى داستان واره ی انسانی تخفيف مىدهد.

پلکان را بايد سر جايش برگرداند و بالا رفت. نامش را بگذاريد استفاده از ديدگاه باتای در نقد ادبى. و چيزی از آن مىماند؟ از ديد من نه. اکنون زمانه ی ظرافت و زيبايی است. اسم اش را بگذار سليقه، بگو سوبژه گرايى، بگو "کار واقعى". چيزی که در نوشته ی باتای وجود دارد و به ما بخشيده مىشود، قابليت بيان کردن ديدگاه های غريزی است.

* * *

(اين برگردان خلاصه شده ی يک سخن رانی به زبان هلندی در نشست  "نويسنده ی بی آينده" [درباره ی نقد ادبى] در بهار 2002 است. اين نوشته پيش از اين در دفتر ششم "شهرزاد" ويژه ى هنر و ادبيات، تابستان 1382، چاپ فرانکفورت آلمان درج شده بود.

* * *

1. Javier Marías

2. El País

3. La littérature et le mal (1957)

4. Georges Bataille

* * *

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com