اوكتاويو پاز: شاعر عشق و مرگ
داوود عليزاده
برگرفته از: سايت سفيد www.3fid.com
اكتاويو پاز به سال 1914 در شهر مكزيكو پا به جهان گذاشت. چون كشور زادگاهش، مكزيك، اصل و نسبي دوگانه دارد، اجدادش اسپانيايي و سرخپوست بودهاند. پاز خود در مجموعه شعري به نام «هزار توي انزوا» نقش مكزيك را در تاريخ و اهميت اين اصل و نسب دوگانه را مورد بررسي قرار ميدهد. جنگ داخلي اسپانيا بر شخص و شعر او تأثيري شگرف داشت؛ درگيري اجتماعي او با مسافرت به اسپانيا در دوران اين جنگ آغاز شد و شعر او در همين ايام به پختگي رسيد. در شعري تلخ و در عين حال نويدبخش به نام «مرثيهاي براي دوستي جوان كه در جبهه كشته شد» ميگويد:
تو مردهاي، بازگشتي نيست، تو رفتهاي
صدايت خاموش شده، خونت بر خاك ريخته
تو مردهاي و من اين را از ياد نميبرم
هر خاكي گل دهد، تقديس خاطره توست
هر خوني جاري شود، نام تو را دارد
هر صدايي لبهاي ما را به بلوغ رساند
مرگ تو را متوقف ميكند، سكوت تو را
غم مسدود بي تو بودن را
پاز شاعر عشق است، چنان كه شاعر مرگ و انزوا نيز هست. شعرش عمق متافيزيكي دارد. توجهش بيشتر به تضاد ميان هستي بيزمان و هستي در زمان است. اين توجه در شعر بلند «سنگ آفتاب» كه همگان آن را شاهكار او شمردهاند، متجلي است.
قريحه غنايي فوقالعده و قدرت ساختمان سمفونيك او به تي. اس. اليوت ميماند. بيشتر عمر پاز، در مقام ديپلماتي مكزيكي، در پاريس گذشته است. در آن جا با نهضت سورئاليسم همگام شد و هنوز آندره برتون را سخت تحسين ميكند. به نظر او، چنان كه به نظر بسياري ديگر، سورئاليسم شيوهاي براي متحول كردن جامعه است. پناه بردن او به استعارههاي رويايي به دليل اين اعتقاد بود كه در سطح رويا سدهاي ميان انسانها برداشته ميشود. پاز مانند بورخس شعر را رويايي ميداند كه در خلال آن انسان «حد بينهايت» را لمس ميكند:
مرا ببر اي تنها!
مرا ببر ميان رؤياها
مرا ببر اي مادر!
يكسر بيدارم كن
وادارم كن تا رؤياهاي تو را ببينم
باز در مجموعه «فصل بي امان» كه در سال 1958 منتشر شد، تعدادي از اشعار بلند خود را كه همه تا حدي متافيزيكي بودند، گرد آورد. آخرين شعر اين مجموعه «سنگ آفتاب» با تصويرهايي كه از اساطير، تاريخ و خاطرات مشخصي تشكيل شدهاند، واقعيت را ميكاود. تعدادي مصرعهاي اين شعر با تقويم نجومي قوم مايا كه مبتني بر حركات ستاره زهره است، مطابقت دارد.
پاز در اين شعر ميكوشد خواب و بيداري را با هم آشتي دهد و عناصر دوگانهي فرهنگ مكزيك را. يعني گذشتهاي سرخپوستي كه پژوهشگران جديد با ميراث اروپايي تعريفي تازه از آن ميكنند:
زندگي و مرگ واژههايي متضاد نيستند
ما يك ساقه با دو شكوفه توأمانيم
آخرين شغل سياسي پاز سفارت مكزيك در هند بوده است. در آن جا فرصتي يافت تا هرچه بيشتر با جهانبيني و مذهب بودايي، كه از ديرباز مورد توجه او بود، آشنا شود. شعر بلند «باد از همه سو» كه در اين مجموعه آمده است، نمونههايي است از تأثيراتي كه او از شعر مشرق زمين پذيرفته است. آشنايي پاز يا شعر شرق، به ويژه شعر ژاپن، در شعر او فشردگي و ايجازي پديد آورده كه گاه يادآور هايكوهاي ژاپني است:
دستها سرد و سبك
زخمبندهاي سايه را
يكي يكي برميدارند
چشمانم را باز ميكنم
هنوز
زندهام
در مركز
زخمي پاك و نارس
اكتاويو پاز در سال 1988 ديده از جهان فروبست.
همچون درهاي زبان
***
ديشب با من به زبان آوردي:
ـ فردا
بايد نشانهاي انديشيد
دورنمايي ترسيم كرد
طرحي افكند
بر صفحهي مضاعف روز
كاغذ
فردا ميبايد
ديگر بار
واقعيت اين جهان را بازآفريد
***
چشمان خود را دير از هم گشودم
براي لحظهاي
احساس كردم آنچه را كه آزتكها احساس كردند
بر چكاد پرتگاه
بدان زمان كه بازگشت نامعلوم زمان را
از وراي رخنههاي افق
در كمين نشسته بودند
اما نه
بازگشته بود سال
خانه را به تمامي باز آكنده بود سال
و نگاه من آن را لمس ميكرد
زمان
بيآنكه از ما ياري طلبد
كنار هم نهاده بود
درست به همان گونه كه ديروز
خانهها را در خياباني خلوت
برف را بر فراز خانهها و
سكوت را بر فراز برفها
***
تو در من بودي
همچنان خفته
تو را بازآفريده بود روز
تو اما
هنوز نپذيرفته بودي
كه روز باز آفريند
هم از آن دست كه آفرينش وجود مرا نيز
تو در روز ديگري بودي
***
در كنار من بودي
تو را چون برف به چشم ديدم
كه ميان جمع خفته بودي
زمان
بي آنكه از ما ياري طلب كند
باز ميآفريند خانهها را، خيابانها را، درختان را
و زنان خفته را
زماني كه چشمانت را بازگشودي
ميان لحظهها و آفريدههايش
ديگر بار
گام از گام برخواهيم گرفت
و در جمع حاضران نيز
زمان را گواه خواهيم بود و هر آنچه را كه به هم درآميخته است
درهاي روز را ـ شايد بازگشاييم
و آن گاه
به قلمرو ناشناختهها
راه يابيم
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com