زوبین های پروست
ساموئل بکت
مترجم: رضا خاکیانی
معادله پروستى به هيچ وجه ساده نيست. مجهول اين
معادله همواره نامعلوم است و مدام از زرادخانه مقادير سلاح هاى تازهاى برمىگزيند.
قدرت ويژه اش از اثرى دوگانه برخوردار است: هر يك از زوبين هاى پروست مىتواند
زوبين تلف(1) باشد. ما ديرتر اين دوگانگى را در تعداد "چشم انداز"هاى پروست جزء
به جزء بررسى خواهيم كرد. اما براى دست زدن به اين تجزيه و تحليل به جاست كه آن گاه
شمارى درونى را، آن چنان كه پروست عرضه كرده، بپذيريم. بنابراين پيش از هر چيز، اين
غول دو سر عقوبت و عافيت، يعنى زمان را خواهيم سنجيد.
در كتاب خانه پرنسس گرمانت (مادام وردورن سابق) است كه طرح اوليه ساختمانىكه راوى
مىخواهد بنا كند به ذهنش راه مىيابد. نوع مصالح ساختمان را بعدها در جريان ميهمانى
انتخاب مىكند. كتاب در ذهنش شكل مىگيرد. او پى مىبرد كه نارسايى قراردادهاى ادبى،
هنرمند را ناگزير مىكند كه به سازش هاى بسيار تن در دهد، و او به عنوان نويسنده
نمىتواند زنجيره علت و معلول را به ميل خود بگسلد. براى مثال، با
بزرگ نمايى
كاريكاتوروار خصايص و خطوط ويژه، تصوير روشن خواست فرد درهم
مىريزد (از شكل مىافتد
و ضايع مىشود). توليد انبوه ماسك محافظ براى موضوعاتى كه او در آنها مىكاود، هر
چند كه اين كاوش با پنهانىترين نگاه باشد، ناممكن است. پس به ناچار خط
كش و پرگار
مقدس هندسه ادبى را مىپذيرد، اما از اين بيشتر تسليم نمىشود. او قوانين فضا را
نفى مىكند. نمىخواهد كه عظمت و وقار انسان را با مقياس هاى جسمانى اندازه بگيرد؛
ترجيح مىدهد كه مقياس گذر ساليان را به كار گيرد.او اين ديدگاه را در آخرين جمله
كتابش چنين بيان مىكند: "از همين رو، اگر آن چنان نيرويى برايم باقى مىماند تا
اثرم را به پايان برسانم، پيش از هر چيز به توصيف انسان ها مىپرداختم (هر چند كه
اين توصيف آنها را موجوداتى غول آسا جلوه دهد)، چنان انسان هايى كه جايى بس گسترده
را در كنار جايى بس تنگ كه در فضا برايشان باقى مانده اشغال كرده باشند؛ جايى
گسترده و بى كرانه را در زمان - چرا كه آنان، هم چون غول هايى غوطه ور در اقيانوس
ساليان، با هم به اعصارى بسيار دور از هم دست يافته اند، به اعصارى كه در ميانشان
اين همه روزها جاى گرفته است."(2)
آفريدگان پروست قربانيان اين سرنوشت اند، قربانيان موقعيت چيرهاى كه زمان نامدارد؛
قربانيانى هم چون برخى از ارگانيسم هاى پست كه تنها به دو بعد آگاهى دارند و ناگهان
راز بلندا را درمىيابند و قربانى آن مىشوند - قربانى و زندانى آن. ما را نه
از ساعت ها گزيرى است و نه از روزها. و از فردا نه بيشتر از ديروز. ما را از ديروز
گزيرى نيست، چرا كه ديروز تغيير شكل مان داده، مگر اين كه ما تغيير شكلش داده باشيم.
آنگاه كه اين دگرگونى رخ داده باشد، جلوه لحظه دگرگونى چندان اهميتى ندارد. ديروز
مرزى نيست كه از آن گذشته باشيم، سنگ پارهاى است در راه كوره هاى قديمى و فرسوده ساليان
كه به طرز چاره ناپذيرى جزيى از ما مىشود و ما آن را، سنگين و آزارنده، درخويش مىبريم.
تنها اين نيست كه ديروز اندكى بيشتر فرسوده مان كرده باشد؛ ما چيز ديگرى مىشويم،
ديگر همان نيستيم كه پيش از مصيبت ديروز بوديم. ديروز روز مصيبت است، هر چند كه
اتفاق مصيبت بارى نيفتاده باشد. اين كه امور بر وفق مراد بوده يا نبوده باشد، هيچ
واقعيت و معنايى ندارد. شادىها و دردهاى بى واسطه جسم و روح زايدند. ديروز، هر چه
بوده، از همه لحاظ با تنها جهان داراى واقعيت و معنا درآميخته است، با جهان شخصى
ناخودآگاه مان كه درك آن از جهان از ديروز به اين سو تعادل خودرا از دست داده است.
بدين سان ما خود را در همان وضعيت تانتال مىيابيم، با اين تفاوت ناچيز كه ما اسير
وسوسه هاى خود هستيم و انگيزه هميشگىمان براى وقوف به واقعيت شايد اشكال متنوع بيشترى
را عرضه مىكند. خواست هاى ديروزمان، كه براى من ديروزمان ارزش داشت، ديگر براى من
امروزمان ارزشى ندارد. آن چه مايه يأس است عدم چيزى است كه آن را ارضاشدگى مىناميم.
ارضاشدگى چيست؟ ارضاشدگى همسانى فرد و موضوع خواست است. اما فرد در راه مرده است -
و بىشك بارها. حتى در موردى كه بر اثر يكى از آن معجزه هاى نادر هم زمانى، كه در پى
آن تقويم امور به موازات تقويم احساسات ورق مىخورد، خواست ارضا شود و فرد به آرزوى
خود (به معنى دقيق بيمارگونه آن) دست يابد، آن گاه كه تطابق اين دو بسيار كامل است،
لحظه ارضاشدگى چنان لحظه خواست را فسخ مىكند و جاى آن را مىگيرد كه گويى رويدادى اجتناب ناپذير
بوده است، و از آن جا كه هر تلاش فكرى آگاهانه براى ساختن واقعيت ازآن چه نامريى و
تصورناپذير است بيهوده از آب درمىآيد، نمىتوانيم از شادى خود لذت ببريم، چرا كه با
اندوهمان قابل سنجش نيست. پروست اين نكته را تا حد تهوع تكرار مىكند كه حافظه
ارادى به عنوان ابزار يادآورى هيچ ارزشى ندارد. تصويرى كه اين حافظه ارائه مىدهد
همان قدر با واقعيت بيگانه است كه افسانه آفريده خيال، يا
كاريكاتور پرداخته دريافت مستقيم. تنها يك تأثير واقعى و يك شيوه يادآورى بى نقص
وجود دارد، و ما از اعمال كمترين دخالتى در اين يا آن ديگرى عاجزيم.]
اما بازى شوم زمان محدود به تأثيرى نيست كه بر فرد مىگذارد. تأثيرى كه بر ما گذاشته
شده دگرگونى بى وقفه شخصيت را در پى دارد. واقعيت پايدار اين تأثير، اگر چنين واقعيتى
وجود داشته باشد، مىتواند به عنوان نظريه اى مربوط به گذشته قابل درك باشد. هستى
جايگاه فرآيند ناگسسته تغيير ظرف است، يعنى ريختن آب آينده كه راكد، بىرنگ و تك فام
است از ظرفى به ظرفى ديگر كه محتواى آب گذشته است، آبى متلاطم كه از همهمه ساعات
سپرى شده رنگ پذيرفته است. به طور كلى، آب نخستين آرام، بى شكل و بى طعم است و به
گونه اى مبهم از وراى خواست مه آلود و تسليم وار مابه زيستن و بر اثر خوش بينى وخيم
و درمان ناپذير ما به حدس تشخيص داده مىشود. و چنين مىنمايد كه از تلخى تقدير به
دور است (چيزى كه در بيرون كمين ما را مىكشد، چيزى كه در درون ما نيست). با اين همه،
گاه آينده همان كارى را با ما مىكند كه گذشته كرده است. كافى است كه با يك تاريخ،
با تعيين يك زمان، سطح بى موج آب آينده متلاطم شود: آن گاه روزهاى باقى مانده تا
وقوع خطر يا تحقق وعده عينيت مىيابند. براى مثال، سوان با حالتى تسليم آميز و اندوه بار
به ماه هاى تابستان مىانديشد كه مىبايد دور از اودت بگذراند. روزى اودت به او مىگويد:
"فورشويل (نخست معشوقش بود و پس از مرگ سوان همسرش شد) در عيد خمسين به سفر جالبى مىرود.
به مصر مىرود." معنى اين حرف براى سوان چنين است: "من در عيد خمسين با فورشويل به مصر
مىروم"(3) آب زمان آينده منجمد مىشود و سوان بى نوا مىبايد با واقعيت آتىاودت و
فورشويل در مصر رو به رو شود. رنجى كه او از آن مىبرد، از تلخى اكنون دردناكتر است.
ميل راوى به ديدن نمايش فدر با اعلام اين خبر كه "درها را ساعت دو مىبندند" شدت بيشترى
مىيابد تا با اين چند كلمه اى كه برگوت مىگويد: "رنگ پريدگى زاهدانه" و "افسانه
خورشيد"(4). لاقيدى راوى، هنگامى كه بايد در پايان روز دربلبك از آلبرتين جدا شود،
بر اثر يادآورى بى اهميتى كه آلبرتين به عمه اش يا به دوستى مىكند: "پس تا فردا،
ساعت هشت و نيم"، به اضطرابى بيش از حد آزارنده بدل مىشود.
اين توافق ضمنى كه مىتوان
زمام آينده را در دست داشت فرو مىپاشد. تا وقتى كه زمان و مكان رويدادى كه قرار
است رخ دهد دقيقا تعيين نشده، آن رويداد هم چنان نامشخص مىماند و نمىتوان پىآمدهاى
آن را تشخيص داد. تا هنگامى كه آلبرتين با او بود احتمال از دست دادنش چندان مضطربش
نمىكرد، زيرا مانند احتمال مرگ مبهم و انتزاعى بود. تصويرى كه هر كس براى خود از
مرگ دارد، هر چه باشد، يك چيز قطعى است: اين تصور هيچ ارزش و مهفومى ندارد؛ مرگ با
ما براى روز معينى قرار ملاقات نگذاشته است.
تا اين جا فرد متغير را نسبت به موضوع آرمانى نامتغير و تباهى ناپذير بررسى كرده ايم.
درك مشترك ما تنها بر پديده هاى مشترك استوار است. اين كه موضوع مفروضى از هر گونه
تحرك ذاتى مستثنا باشد، تغييرى در اين واقعيت ايجاد نمىكند كه اين موضوع با فردى
كه فاقد چنين مصونيتى است پيوند تنگاتنگى دارد. مشاهده گر تحرك خاص خود را به موضوع
مشاهده تزريق مىكند. بگذريم از اين كه در روابط انسانى ما با موضوعى سر و كار داريم
كه تحركش صرفا زاده عمل فرد نيست، بلكه به خود آن موضوع تعلق دارد: دو ديناميسم
مجزا و خود آشكار، بى هيچ نظام هم زمانى درميان آنها. بنابراين، موضوع هر چه باشد،
بنا به تعريف، عطش ما براى تصاحب آن فرونشانده نمىشود. در قلمرو هنر، هم چنان كه
در قلمرو زندگى، نمىتوانيم هر آن چه را كه در زمان تحقق مىيابد (هر آن چه را كه
زمان پديد مىآورد)، جز در توالىهاى زمانى، آنهم به صورت سلسله اى از ضمايم جزيى،
تصاحب كنيم - كه هيچ گاه در همان لحظه كامل نيست. تراژدى رابطه مارسل - آلبرتين از
همان نوع تراژدى روابط انسانى است:شكست آن از پيش رقم خورده است. تحليل من از اين
فاجعه بنيادى، جنبه بسيار انتزاعى يا بسيار خودسرانه چنين توصيفى از بدبينى پروست را
مشخص خواهد كرد، زيرا هر غده اى نيشتر و مرهمى خاص خود مىطلبد. حافظه و عادت جزو
غده سرطانى زمان هستند. آنها حتى بر ساده ترين حوادث كتاب پروست فرمان مىرانند، و
ما براى اين كه بتوانيم شيوه كاربرد آنها را جزء به جزء تجزيه و تحليل كنيم، مىبايد
كه ساز و كار آنها را بشناسيم. آنها ستون هاى معبدى هستند كه در ستايش خرد معمار
برافراشته شده اند، خردى از آن همه خردمندان، از براهما گرفته تا لئوپاردى، خردى كه
نه در پى ارضاى خواست و تمنا، بلكه در صدد ابطال آن است:
فريب هاى عاشقانه چنان كارى مىكنند
كه گذشته از اميد، تمنا نيز در ما خاموش مىشود(5).
* * *
يادداشت ها:
1. در زمان محاصره تروا، تِلِف (Telephe)، پسر هراكلس، به دست آخيلئوس آشيل زخمى شد.
چنين پيش گويى شده بود كه او با همان چيزى كه زخمى شد درمان خواهد شد. پس با اندكى
از زنگ آهن زوبينآخيلئوس زخم را درمان كردند.
2. زمان بازيافته، ج 4، ص 625.
3. طرف خانه سوان، ج 1، ص 35.
4. در سايه دوشيزگان شكوفا، ج 1، ص 436.
5. از جاكومو لئوپاردى (1798-1837)، شاعر ايتاليايى.
سمرقند، فصل نامه ی فرهنگی، ادبی، هنری، شماره ی دوم
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com