ادبيات زنانه يا زنانگى ادبيات

 

ليلا صادقى
www.shortstory.persianblog.com
 

ادبيات زنانه مقوله اى است كه امروزه بحث هاى داغى را پيش كشيده است؛ كه اين گونه زنانگى، ناگزير مردانگى در ادبيات را هم مطرح مىكند كه به ناچار بايد به ادبياتى دو جنسيتى قائل شويم. اما مسئله اين جاست كه اين گونه بررسى بيشتر از ديدگاه جامعه شناسى ادبيات است و به هويت و ريشه پديدارشناختى ادبيات مربوط نمىشود.

در واقع، ادبيات فمينيستى، ادبياتى است كه بر اساس چگونگى موقعيت زنان در جامعه مطرح مىشود. موقعيتى كه پيش از اين توسط مردان تعريف مىشد و اينك زنان با مطرح كردن مشكلات، تبعيض ها، احساسات و موقعيت هاى نابرابر خود نسبت به مردان كلام به اعتراض گشوده اند. در واقع اين نوع ادبيات در ابتدا به بررسى جا به جايى قدرت و عدم تمركز آن مىپردازد. موضوع اين نوع ادبيات، زنانى هستند كه نسبت به مردان به لحاظ جايگاه اجتماعى خواه نا خواه در مرتبه پايين ترى قرار مىگيرند و با بررسى روانشناسانه گاهى از ديد خودشان نيز در مرتبه برابر قرار ندارند و اين نوع ادبيات سعى در آگاه كردن و بيدار كردن ناخودآگاه زنان نسبت به حقوق از دست رفته و جايگاه ضايع شده خودشان دارد و در مرتبه دوم، سعى در نقد جامعه مردسالارى دارد كه از بن و پايه سنت هاى جامعه را همين نگاه مرد سالارانه ساخته است، به طورى كه مادرانى كه خود نيز زن هستند، در رفتار بين دختران و پسران خود به گونه اى هستند كه مردهاى سنتى و قدرت طلب ديگرى را به جامعه امروزى تحويل مىدهند. به واقع اين گونه ادبيات زنانه، تلاش مىكند كه در جامعه يك قطبى مردانه، جنس زنانه را نيز مطرح كند و در مرتبه سوم، پس از ايجاد برابرى و حقوق برابر و انسانى براى هر دو جنس، به اشتراك و همراهى زنان و مردان مىپردازد كه عملاً اين مرحله جزو ايده آل هاى نقد فمينيستى است كه بدان رسيدن مستلزم پشت سر گذاشتن دو مرحله نخست است. گاهى نيز، اين اعتراض مركزگريز مايل است كه قدرت را براى مدتى در اختيار جامعه زنانه قرار دهد، تا مردان نيز بتوانند با هم زاد پندارى، تاريخى كه بر زنان گذشته و رنج هاى آنان را درك كنند. مردانى كه از دست دادن قدرت را بزرگ ترين معضل اجتماعى مىدانند و در ريشه هاى وجودى خود، به هر گونه مبارزه اى تن مىدهند تا اين ميراث تاريخى نزاع قدرت را در چنگ داشته باشند. به واقع مىتوان ادبيات فمينيستى را از لحاظ موضوعى زير مجموعه «ادبيات اعتراض» قرار داد، همان گونه كه ادبيات سياهان، اقليت، و غيره.

اما در زنانگى ادبيات، آن چه كه به صورت مستقيم مربوط به هويت ادبيات و ناگزير زبان مىشود، بحثى پديدارشناختى است كه در علم زبان شناسى قابل پيگيرى مىباشد. با كنكاشى در زبان هاى زنده دنيا، با زبان هايى مواجه مىشويم كه كماكان جنسيت در آنها نقش اساسى دارد. در زبان اوستايى و سانسكريت، واحدهاى زبانى داراى اين قطب هاى جنسى بوده اند كه در گذار تاريخ، زبان فارسى درى به مرحله فراجنسيتى (مرتبه سومى كه ايده آل فمنيست ها نيز هست) رسيده و مرز مذكر و مؤنث و نقش آن در زبان حذف شده است. در زبان هاى هم ريشه هند و اروپايى، فرانسه و آلمانى و زبان هاى اسلاوى و هم چنين زبان عربى از ريشه زبان هاى سامى از حيث جنسيت شناسى زبان قابل بررسى مىباشند:

واژه ادبيات در زبان فرانسه la lettre و در آلمانى literatur (به معنى منابع و آن چه نگارش يافته است اعم از ادبيات) و نيز Dichtung مىگويند كه به معنى ادبيات (در ريشه يعنى با خيال زيستن) مىباشد كه هر دو مؤنث هستند. واژه «زبان» در فرانسه la langue و در آلمانى sprache كه speak انگليسى از ريشه آن است، و در عربى واژه «لغة» نيز مؤنث هستند. در زبان هاى اسلاوى زبان به دو قسم تقسيم مىشود: زبان ذهنى و زبان گفتارى، كه در فرانسه و لاتين Parole (مؤنث) زبان گفتارى است به معنى گفتار و بيان و زبان ذهنى lingua در لاتين مذكر است. در زبان روسى yazik (از ياد فارسى مىآيد) زبان ذهنى است به معنى يادآورى ذهنيات كه مذكر است و rech زبان گفتار (شفاهى) كه مؤنث است و از آن ريشه در زبان چكى yad را داريم.

اين هويت زنانه كه در زبان هاى جنسيت گرا مشهود مىباشد، مىتواند ناشى از عواملى طبيعى باشد، از جمله بارورى فطرى كه مشخص ترين خصيصه تأنيث مىباشد. ادبيات و زبان، هر دو خارج از بخش معنايى قابل تكثير مىباشند و هم چنين، در حوزه معنايى، خودزايى آن باعث ديگرزايى مىشود. به اين معنى كه زبان وقتى از حوزه قراردادها فراتر مىرود، به خود جوشى و زايش درونى راه پيدا مىكند، چرا كه همان طور كه مىدانيم، زبان مجموعه اى از قراردادهاست كه بشر براى ابراز معنى رفته رفته آن را ايجاد كرده است؛ ولى پس از مدتى اين روند دچار موانعى شده است كه زايش و خودزايى (تكثير) در آن كم رنگ شده است و چنان كه برخى از طرفداران سنت مىگويند: بايد فلان كلمه را كه داشته ايم به جاى فلان كلمه قرار داد و غيره. در واقع در ذات زبان زايا بايد از قراردادهاى كهن عبور كرد و به مرزهاى جديدى براى ابراز معنى دست يافت. بدين منظور، تقسيم زبان به دو قسمت ذهنى و گفتارى كه هنوز ردپاى آن را با ريشه شناسى مىتوان يافت، در برخى زبان هاى جنيست گرا مشهود مىباشد. در واقع، زبان مؤنث و مذكر نيز در همين جا شكل مىگيرد و مرزى را براى خود ايجاد مىكند كه گاهى نيز قابل تفكيك نيست. زبان مؤنث، زبان فراروى ها و بارورى و پويايى است و زبان مذكر، زبان بوده ها و قراردادها و قالب هاست.

روزگارى كه تكلم وجود نداشته است، احتمالاً بشر در حركات دسته جمعى براى برقرارى ارتباط، اصواتى را به كار مىبرده كه اين اصوات رفته رفته معانى گسترده ترى را از طريق گذشت تاريخ، تركيب و تحول به خود اختصاص داده است كه اين همان حركت از خود زايى به ديگر زايى است. اصواتى كه معانى ساده اى را بيان مىكرده اند، به صورت فى البداهه از ذهن بشر زاده مىشده اند و با تركيب با ديگر اصوات و يا تحول تاريخى خود، معانى ديگرى را مىآفريدند و هم چنين اين اصوات تكثير شدند و به مرز كلمات و جملات رسيدند تا اين كه اكنون زايش بيرونى زبان جاى خود را به درون زايى داده است؛ بدين معنا كه ديگر كسى براي بيان مفهومى جديد، آوايى از خود نمىسازد، كه اين مرزهاى محدود كننده زبان موجب مىشود بستر زايش عوض شود و در عوض يك واژه با تغيير هويت كاربردى خود، از درون تغيير مىكند و به واژه ديگرى تبديل مىشود، و يا واژگانى كه از زبان هاى ديگر به وام گرفته مىشوند و با معنى و كاربردى كاملاً متفاوت عرصه زبانى خود را گسترش مىدهند، مانند لولو خرخره (le loap)، چالش: به دام انداختن (chalenge): مبارزه طلبى، و كلمه مزخرف كه در اصل به معنى به زيور آراسته است. لازم به ذكر است كه آن چه به عنوان زايش بيرونى زبان گفته مىشود، ايده آلى است كه از زبان مؤنث در نظر است، ولى به دليل محدوديت قراردادهاى زبانى، اين تأنيث ويژگى خود را در درون زبان نشان مىدهد. يعنى ممكن است كلمه اى مانند «شبمانيچسكو» به عنوان كلمه اى جديد براى ناميدن محصولى جديد وضع نشود، اما با فرضيه درون زايى زبان كه با توجه به فراروى از دستور زبان شكل مىگيرد، زبان در خود متبلور و متكثر مىشود.

در هم نشينى معنايى كه به حوزه معنايى زبان مربوط مىشود، هر كلمه سواى از معناى خود با در كنار كلمه اى ديگر قرار گرفتن، معنايى ديگر بر آن اضافه مىشود و در واقع تكثير معنايى ايجاد مىشود.

در بخش ادبيات، حركت از خود زايى به ديگر زايى (فراشد معنايى) به شكلى جهان شمول ترى رخ داده است. چنان كه، حركت از بازنمايى واقعيت به سمت واقعيت ادبى رخ مىدهد. كم كم امكانات زايشى ادبيات در لايه هاى مختلف ساختارى به كار رفته است. چنان كه در زواياى ديد، فضاسازى ها، انواع شخصيت پردازى و نوعى «شخصيت سازى زبانى در ادبيات. چنان كه در هر دوره، بارورى يكى از عناصر ادبى مورد توجه قرار گرفته و در هر گونه، توان زايشى انواع ادبى نمودار شده است. پردازش و توصيف بيش از حد شخصيت ها و بارورى و فراشد معنايى زاويه ديد يا فضاسازى و يا روايت. واژه ذهن در زبان فرانسه spirt مذكر است و در آلمانى subject خنثى و در عربى مذكر است. چنان كه مىتوان گفت كه از تركيب زبان گفتارى (مؤنث) و زبان ذهنى يا ذهن (مذكر) ادبيات ايجاد مىشود. ادبيات فرزند ذهن و زبان است. ذهن انعكاس دانسته هاى خيالى و يا استعداد دريافت انسان از عالم خارج به وسيله زبان است.

حال، مىتوان به سه گونه ادبيات قائل شد:
الف. ادبيات زبانى: زبان موضوع است.
ب. ادبيات روايى (موضوعى): زبان وسيله بيان است.
ج. ادبيات زبانى ـ روايى: زبان موضوع نيست، و زبان مانند زنان جنس دوم به حساب مىآيد.

ادبيات زبانى همان زنانگى ادبيات است كه در آن از امكانات بالقوه زبان زايا استفاده مىشود، چه نويسنده ممكن است مردى باشد كه از لحاظ جامعه شناختى در طبقه ادبيات مردسالارانه قرار بگيرد، ولى از نگاه هويت زنانه ادبيات و زنانگى ادبيات، با ذهن پوينده خود به روح زنانه و امكانات بارور شده ادبى دست يابد و ديگر زايى را در متن و درون زايى را در زبان ايجاد كند. با توجه به اين كه زايش جزء لاينفك زبان است، و زبان عنصر اصلى تشكيل دهنده ادبيات، جريان معكوس حركت از زبان به داستان، جريان رو به رشد ادبيات مىباشد. در گذشته داستان ها از دل طبيعت به ذهن بشر خطر كرده و زبان، قالب بيان آن داستان ها شده است. و بعدها اين روند طبيعى حركت از طبيعت داستانى به زبان تا مدت ها از محيط طبيعت و فضاى اجتماع الگو بردارى شده است. اكنون، اين جريان معكوس از زبان به داستان حركت مىكند. زبان در اختيار بشر است و داستان در دل آن نهفته است، بشر با بيان زبانى، داستان ها را آشكار مىكند. هر چه داستان زبانى تر، زنانه تر. به عنوان مثال، در جريان يك متن ادبى، كلمه پيش پا افتاده اى مانند در، يا پنجره مطرح مىشود و از لحاظ زبانى تمام آواهايى كه در يا پنجره را تداعى مىكنند و يا تمام كلمات هم نشين كلمه در يا پنجره را در داستان مطرح مىكنيم و سپس بر اساس همين چند نقطه كليدى، موضوع داستانى ايجاد مىشود كه در روايت زيرين آن مسائل اجتماعى و فردى نيز مطرح مىشود، اما كلمه ها هستند كه داستان را رهبرى مىكنند و به نقطه پايان يا رهايى مىرسانند، چنان كه معنى و موضوع نيز در روايت داستان را به پايان مىبرد.
 

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com