ميرزاده عشقى: « شاعر آزادی»


محمد علی سپانلو

ميرزاده عشقی گرچه هم پای لحظات ثبت شدنی زيادی در تاريخ كشور ماست، لحظه هايی مثل دوره ای كه مشروطه خواهان در تهران در پارك اتابك روبروی هم قرار گرفتند و در آن روز ستارخان و ديگر مجاهدان به قوه قهريه خلع سلاح شدند، كوچ دولت موقت مقاومت ملی به عثمانی و …، ولی همواره شاعر چشم اندازی را می ديده كه در قاب پنجره اش می گنجيده. تشنگي سودمند ميرزاده عشقی كه بايد با آگاهی و مطالعه هدف مند و گسترده به موقع سيراب می شد، در شتاب عمل گرايى و ژورناليسمی كه به شدت تحت تاثير فضای سياسی آن دوران قرار گرفته بود به نتيجه ای كه انتظار می رفت، نرسيد.

اين جوان خوش فكر و حساس كه بدی و زشتی مناسبات اجتماعی و عقب ماندگی جامعه استبداد زده اش او را بسيار بر می آشفت و به عكس العمل وا می داشت، بس زود درگير بحران جامعه خود شد. بدون آن كه كاملا بستر عمل را در ذهنش آماده كرده باشد. شايد يكی از عوامل اين پيشرسی شتاب زده، معاشرت او با كسانی باشد كه در مبارزه و كّم و كيف آن از او بسی جلو تر بودند و عشقی آهنگ گام های خود را با آنها تنظيم می كرد، بدون آن كه فرصت كافی براي ارزيابی خود داشته باشد. شاهد اين كه او در دوران تبعيد دولت مقاومت ملی در عثمانی، با بسياری از روشنفكران و مبارزان مشروطه معاشرت داشته است.

بجاترين نبرد قلمی عشقی به نام احقاق حق نسلی است كه كهن سالان زمامدار به بازيش نمی گيرند. او به فراست دريافته كه اين وضع، سرنوشت مسلم تمام جوامعی است كه انقلاب در آن منجر به استقرار نهادهای ايستا و غيردموكراتيك شود. او به ذخيره روحی نسل خود مؤمن، مطمئن و مغرور است. اعتماد به نفس و آمادگی نسل خود را برای اجرای رسالتش كه انگيزه وجودی آن، يعنی زاده شدن برای انقلاب، اعلام می كند و سپس با شامه تيز و نتيجه گيری از مشاهداتش به امری می پردازد كه پديده تمام انقلاب های نيمه تمام يا ناكام است. سبك عشقی فاجعه آميز و لحن او نسبت به خائنان به مردم و انقلاب مشروطه بسی پرخاش گر و جدلی است:

«… وقتى انقلاب كنندگان ملاحظه كردند كه هيچ يك از تاسيسات آنها موافق آنچه قبلا در نظر گرفته بودند نشد، بی شبهه مايوس گرديده، گمان خواهند داشت كه اگر انقلاب نمی گرديد بهتر بود … وقتی صاحب اين عقيده شدند، مرتجعند و مرتجع شاخ و دم ندارد.»

مگو كه غنچه چرا چاك چاك و دل خون است
كه اين حكايتی از زخم قلب مجنون است
نمونه دل آزادگان بود، گل سرخ
چو اين كليشه اوراق سرخ در خون است
زبان عشقی، شاگرد انقلاب، است اين
زبان سرخ، زبان نيست، پرچم خون است

روز بيست و هفتم تيرماه 1303 شمسی، ميرزاده عشقی آخرين شماره روزنامه «قرن بيستم» را منتشر كرد. اين تك شماره كه پس از يك سال و اند تعطيلی روزنامه در آمد، به نظر اول جرقه اى بود كه زود خاموش شد. اما در حقيقت به خاطر مقالات و منظومات تند و سوزنده می توان گفت كه اين جرقه نه «منتشر»، بلكه «منفجر» شده بود.
... اكنون سه چهار ماهی می شد كه دار و دسته سردار سپه طرح جمهوری را كنار گذاشته بودند و جرايد جبهه او از لزوم تغيير قانون اساسی دم می زدند و مقدمات دگرگونی سلطنت را فراهم می آوردند، ولی عشقى با تجاهل آشكاری، دوباره موضوع جمهوری را علم كرده بود تا با يادآوری شكست سردار سپه هرچه بيشتر او و پيروانش را تحقير كند و اين گناهی بود كه آن نظامی متفرعن هرگز نمی بخشيد. جسارت عشقی در آن شرايط بيحد و مرز بود و خشم ديكتاتوری فرمان به مرگ او داد. آن هم به شيوه ای بسيار بزدلانه: ترور! عشقی اما پيش از اين روزگار، و در بهترين زمان ها مرگش را برگزيده بود.

در مراسمی كه بعد از ترورش توسط مزدوران ديكتاتوری برای تشييع پيكرش برگزار گرديد و به صورت يك تظاهرات سياسی در آمد، ده ها هزار تن از مردم تهران شركت كردند. فضل الله تابش حيات عشقی را در يك رباعی، يك تمثيل رمانتيك خلاصه كرده است:

بر تارك ساقه، تاج احمر شد و ريخت
بازيچه ی دست باد صرصر شد و ريخت
افسانه ی عمر بين كه در يك دم صبح
سر برزد و لاله گشت و پرپر شد و ريخت

 

* * *

اقتباس از كتاب «چهار شاعر آزادی»، به قلم محمد علی سپانلو

* * *

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com