پرندگانِ آبىِ خيس
گزينه اى از شعراى انسان دوست جهان

سيروس ماهان
cyrusmahan@yahoo.com

سه زار واله خو
آخرين عضو يک خانواده يازده فرزندى، سه زار، در روز شانزدهم مارس ١٨٩٢ در شهرک سانتياگو د چوکو واقع در بخش شمالى ناحيه مرکزى پرو به دنيا آمد. هر دو مادر بزرگ واله خو از مردم بومى چيمو و هر دو پدر بزرگ او کشيش هاى مسيحى اسپانيايى بودند. در خانواده واله خو، مذهب رکن اصلى زندگى بود.
واله خو در سال ١٩١٠ براى ادامه تحصيل در رشته فلسفه و ادبيات وارد دانشگاه تروخيلو شد اما پس از چندى به خاطر اين که هزينه تحصيل را نداشت، مجبور به ترک دانشگاه گرديد. بين سال هاى ١٩٠٨ تا ١٩١٣ واله خو براى به دست آوردن پول کافى براى هزينه تحصيل، بارها درس و مشق را رها و به کارهاى مختلف مشغول شد. از جمله مشاغلى که در اين دوران به دست آورد، يکى هم کار در قسمت حسابدارى يکى از مزارع نيشکر بود. در اينجا بود که واله خو با زندگى مشقت بار کارگران مزارع نيشکر از نزديک آشنا شد. در اينجا بود که ديد انبوهى از کارگران مزرعه غروب ها در حياط مربوط به شرکت جمع مى شوند تا صبح زود به مزرعه سرازير و تا غروبى ديگر به کارى طاقت فرسا بپردازند. آن طور که واله خو مى گويد، اين کارگران در ازاى کار شاقى که مى کردند، حقوق ارزانى معادل چند شاهى و يک ليوان برنج مى گرفتند. اين تجربيات بعدها در روند شکل گيرى انديشه هاى سياسى و ماده هاى شعرى او تاثيرى عمده داشت.
سرانجام در سال ١٩١٣ يکبار ديگر به دانشگاه تروخيلو وارد شد و در رشته حقوق و ادبيات نام نويسى کرد. در مدت تحصيل در اين دانشگاه سه زار مطالعات عميقى را در مورد دترمينيسم، ميتولوژى و تکامل آغاز کرد. در سال ١٩١٥ با درجه فوق ليسانس در رشته زبان اسپانيولى و در سال ١٩١٧ در رشته حقوق فارغ التحصيل شد. پس از اتمام درس، يک حادثه دردناک عشقى او را مجبور کرد تا سانتياگو د چوکو را ترک کرده و به ليما برود، تا در آنجا به مديريت يک مدرسه معروف در پايتخت گمارده شود. شب هاى سه زار در ليما در کافه هايى مى گذشت که شعرا و نويسندگان معروفى هم چون مانوئل گونزالس پرادا از روشنفکران مشهور پرويى در آن رفت و آمد مى کردند.
اولين کار واله خو اثرى است به نام لوس هرالدوس نگروس (هرالدس سياه). اين اثر چنان با استقبال توده اى مواجه شد که او را در مسيرى که انتخاب کرده بود، مصمم تر کرد.  در همين موقع به خاطر اين که حاضر نشده بود با دوست دخترش ازدواج کند از شغل خود در مدرسه برکنار شد.
در سال ١٩٢٠ پس از آن که شغل بعدى اش را که باز هم مديريت يک مدرسه بود، از دست داد و بعد از فوت مادرش به شهر زادگاه خود باز گشت. مقارن بازگشت به شهر، سانتياگو د چوکو نا آرام بود. در رابطه با همين ناآرامی ها او را به "روشنفکر خرابکار" ى متهم کردند که در شورش ها دست داشته است. شاعر را ١٠٥ روز زندان کردند. پس از آزادى دوباره به ليما رفت.
در سال١٩٢٢ کتابى منتشر کرد به نام ترليس. اين کتاب که در مخفى گاه نوشته شده، شعر آمريکاى لاتين را در قلب سنت شعر غرب مى نشاند. در اين زمان شرايط شاعر در ليما نيز چندان مناسب نبود و خطر دستگيرى بر سرش سايه افکنده بود. در همين زمان يکى از دوستانش به نام خوليو گالوز که در پاريس زندگى مى کرد، متقاعدش کرد که به آنجا برود. واله خو در ژوئن سال ١٩٢٣ پرو را ترک کرد، اما ديگر هرگز فرصت بازگشت به کشورش را نيافت. شاعر و دوستش خوليو در پاريس در گرسنگى دست و پا مى زدند و به سختى به زندگى خود ادامه مى دادند. دو سال بعد براى ادامه تحصيل با بورسيه اى که از طرف دولت اسپانيا گرفته بود، در دانشگاه مادريد نام نويسى کرد. اما چون براى ادامه تحصيل حضور در دانشگاه مادريد لازم نبود، او در پاريس ماند و در يک سازمان خبرى مشغول کار شد. اينجا در کافه هاى پاريس آنتونين آرتواد، پابلو پيکاسو و ژان کوکتو را ملاقات کرد.
در سال ١٩٢٧ باخبر شد که دولت پرو با يادآورى مشکل حقوقى سال هاى پيش رسما در پى دستگيرى اوست. شاعر کارش را در دفتر سازمان خبرى رها و ديگر حاضر نشد بورسيه دولت اسپانيا را نيز بپذيرد. براى بار ديگر در پاريس به گرسنگى افتاد.
از سال ١٩٢٨ به بعد است که بيش از پيش به مطالعه مارکسيسم مشغول شده و به عنوان يک کمونيست معتقد به فعاليت پرداخته است. در سپتامبر ١٩٢٨ براى اولين بار به شوروى سوسياليستى رفت و در آنجا از نزديک با پيشرفت هاى دولت شوراها آشنا شد. اين نخستين سفر از جمله سه مسافرتى است که شاعر به شوروى داشته است. پس از بازگشت از نخستين سفرش، در پاريس به همراه پرویی هاى ديگر، حزب سوسياليست پرو را بنا نهاد.
در ژانويه ١٩٢٩ زندگى مشترکش را با ژورژت فيليپارت که در اوان ورود به پاريس با او آشنا شده بود، آغاز کرد. در همين زمان پس از مطالعات بيشتر در علم مارکسيسم بر آن شد تا کمتر به شعر و بيشتر به مسائل تئوريک مارکسيستى پرداخته و کتابى در اين زمينه بنويسد. او در سال ١٩٣٠ نخستين درام زندگى اش را به تحرير در آورد. پليس فرانسه سرانجام در دسامبر اين سال شاعر را در يک ايستگاه راه آهن دستگير و او را از کشور اخراج کرد. شاعر به مادريد رفت و در آنجا در سال ١٩٣١ اولين و تنها رمانش، ال تنگاستانو، را نوشت. وقتى که سلطنت در اسپانيا فرو ريخت و جمهورى اعلام گشت، واله خو به حزب کمونيست اسپانيا پيوست.
در ژانويه ١٩٣٢ ژورژت به پاريس برگشت تا به وضع خانه رسيدگى کند، اما پليس تمام زندگى آنها را در هم ريخته و بسيارى از کتاب ها و مدارک آنها را دزديده بود. سال ١٩٣٣ سرانجام فرانسه او را به عنوان مهاجر به اين شرط پذيرفت که شاعر در هيچگونه فعاليت سياسى درگير نشود و او در فوريه با دست خالى به پاريس بازگشت. بين سالهاى ١٩٣٣ تا ١٩٣٦ خبر چندانى از شاعر در دست نيست. کسى نمى داند که اين شاعر مهاجر دربدر پرويى چه حال و روزى داشته و زندگى را چگونه مى گذرانده است. بسيارى از روشنفکرانى که او را مى شناختند احتمال مى دهند که اين دوران از تاريکترين دوره هاى زندگى اين شاعر بوده است.
در سال ١٩٣٤ واله خو و فيليپارت با هم ازدواج کردند. در همين دوران وضعيت مالی شان بشدت بد بوده است. در سال ١٩٣٦ سرانجام يک شغل معلمى در پاريس به دست آورد و وضعيت مالى اش جان تازه اى گرفت. اما حمله فاشيست ها به اسپانيا او را وارد مرحله تازه اى از زندگى سياسى و هنرى اش کرد. سال ١٩٣٧ در حالى که اسپانيا در جنگ داخلى مى سوخت، شاعر يک بار ديگر به آنجا رفت و در دومين کنگره انترناسيوناليستى نويسندگان جهان در دفاع از فرهنگ شرکت جست و در اين گردهمآيى به عنوان نماينده خلق پرو برگزيده شد. هنگام اقامتش در اسپانيا ديدارى از خط مقدم جبهه نيز داشت. در اينجا بود که با دو چشم خود صحنه هاى جنايات فاشيست ها را مشاهده کرد. وقتى به پاريس برگشت، متاثر از آن چه ديده بود، يک تراژدى در پانزده صحنه به نام لاپيدرا کانسادا نوشت. بعد در يک دوره کوتاه بين سپتامبر تا دسامبر، يک دفتر شعر به نام سره مون د لابربرى (جشن در بربريت) نوشت و آن را منتشر کرد.
در اوايل مارس ١٩٣٨ که اسپانيا در حال سقوط به دست فاشيست ها بود، حال جسمانى شاعر چندان خوب نبود و بسيارى از وقت خود را در بستر مى گذراند. در اواخر مارس درجه تب او شدت گرفته و ديگر نمى توانست از بستر بيمارى خارج شود. معالجات در پاريس اثرى نبخشيد. صبح روز ١٥ آوريل سرانجام فاشيست ها به مديترانه رسيدند. متعاقب با اين حمله، واله خو در بستر هذيان مى گفت: "من به اسپانيا مى روم! مى خواهم به اسپانيا بازگردم!" . جمعه بود آخرين روزى که شاعر دربدر پرويى از بالين برنخاست. جسدش را در جنوب پاريس که آرامگاه کمونيست هاست به خاک سپردند. اما در سال ١٩٦٠ ژورژت که در ليما زندگى می کرد، جسد شاعر را به مونتپارناس منقل کرد.


سنگ سياهى که بر سنگى سپيد نشسته است

من در پاريس خواهم مرد
روزى که باران پاريس را مى آرايد
روزى که مى توانم آنرا از پيش به خوبى به ياد بيارم
در پاريس خواهم مرد
شايد پنجشنبه روزى باشد
چراکه امروز نيز پنجشنبه اى از پائيز است.
روز پنجشنبه خواهم مرد
چرا که امروز
هم چنان که اينجا نشسته ام
و بر دستم تکيه کرده ام
و راه هاى طى نشده را به خاطر مى آورم،
پنجشنبه است.
راه هايى را که بايستى يکتنه بپيمايم.
سه زار واله خو مرده است.
کسانى بر او پنجه مى افکنند
اما او حتا مورچه اى را نيازرده است.
کسانى با چوب به جانش افتاده اند
و با طناب قصد گردنش را مى کنند.
اينها بينه هاى منند:
پنجشنبه، استخوان دستم، باران و راه هاى بسيار ...
به ياد برادرم ميگل
برادرم، امروز نشسته بر نيمکت سيمانى
در روبروى خانه
آنجا که با هم بازى مى کرديم.
به خاطر مى آوردم که در چنين ساعتى
گرم بازى قايم موشک بوديم
و مادر
که چقدر نگرانمان بود: "اما پسرانم...."
حالا من می روم قايم بشوم
هم چون همه بعدازظهرها
و به تو اعتماد دارم
مخفيگاهم را لُو نمى دهى.
من ميروم جايى در راهرو مخفى شوم، پشت بوته ها شايد.
بعد نوبت توست، تو مى روى قايم مى شوى
و من هرگز مخفيگاهت را رو نخواهم کرد.
به ياد مى آورم که چقدر می خنديديم
آنقدر که هم چون باران اشک مى ريختيم.
ميگل! تو مخفى شده بودى
يک شب ماه اوت بود، خيلى دير بود
اما به جاى اينکه خندان باشى
غصه داشتى برادرم.
آنشب نتوانستم پيدايت کنم
و هنوز که هنوز است
سايه اندوهى روحم را مى آزارد.
گوش کن برادرم! دير نکن
از خفيه گاهت بيرون بيا
ممکن است مادر نگران شود.

برگرفته از: سایت «ادبیات و فرهنگ» www.mani-poesie.de

 

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com