بخشی از یک مصاحبه با احمد شاملو
مصاحبه کننده: ماریا پرسون، سوئد
- آقای شاملو، همهی جوانهایی که من ملاقاتشان کردم، از شما به عنوان بزرگترين شاعر ايران تجليل کردند. محبوبيت شما به خصوص در ميان نسل جوان، برایتان چه اهميتی دارد؟ به نظر شما، چه فرقی بين دنيای ذهنی جوانان امروز و دورهی جوانی خودتان هست؟
- کلماتی هست که ظاهرا از هر سو نگاه کنيم زيباست: همچون کلماتی که شما در اين سئوال به کار برديد. کلماتی چون بزرگترين شاعر، تجليل شدن، محبوبیت، و جز اينها... اما يک بار ديگر سر برگردانيد و اين بار از منظری که ما ايستادهايم به اينها نگاه کنيد: پروار بودن آهو را از چشم خود آن حيوان هم ببينيد و مفهوم زيبایی پر و بال يا آواز مرغ خوشخوان را از ديد پرندهای هم که صياد، هر سحر با دام و قفسهايش در دشت يا کشتزار پيرامون ده به جستوجويش میرود بسنجيد... ما در شرايطی هستيم که گاه گاه اين کلمات تنها با مفاهيم دردناکی چون قربانی شدن و در خون خويش غوطهزدن مترادف است. اين جا جلاد زندان فرياد میزند: کجاست آن شاعر تيرهبخت که در سياهچال هم به ستايش آزادی شعرمیسرايد؟ و آن گاه لبان شاعر را به جوالدوز و نخقند میدوزد و چون از اين کار طرفی برنمیبندد، در سلول مجرد زندان با تزريق سرنگ پُر از هوا برای هميشه خاموشاش میکند. نام بردن از اين شاعر (فرخی) چه سودی در بر دارد، حال آن که امثال او در خاطرهی ما فراوان است؟ ـ پنجاه سال پيش از اين، نيما که استاد و پير ما بود، گفت: «آن که در هنر دست به کاری تازه میزند، میبايد مقامی چون مقام شهادت را بپذيرد!» منظور او از بيان اين نکته، چيزی جز اين نبود که اگر شاعر طرحی تازه که تا آن زمان هنوز سابقهی اجتماعی چندانی نداشت در نيفکند و شعر را که تا آن زمان بيشترغمنامهی فردی عاشقانه بود همچون سلاحی در مبارزه برای بهروزی انسان به دست نگيرد، ارزش وجودی خود و شعر را انکار کرده است. در مراتب تربيت اجتماعی ما، سخن گفتن از خود را «منم» زدن ناميدهاند که چيزی از آن نفرتانگيزتر نيست. اما من آن چه را که شما بلافاصله در آغاز صحبتمان به ميان آورديد، «تعميد خون» مینامم، يعنی نصيبهی گرانبهایی که هيچ چيز همارز آن نيست. اين همان تعميد خون است که در روزگاران گذشته جان خود را گرو عقدش میکردهاند. بيش از چند دهه، به ويژه در اين دو دههی اخير، تلاش آشکاری صورت گرفت که آثار ما، تعدادی از شاعران و نويسندگان، به چاپ نرسد و نسل جوانی که مخاطب ماست، از بخش امروزين فرهنگی که مخاطبان خود را به خصوص در ميان ايشان میجويد، يکسره جدا بماند. حدود شانزده سال مجموعههای شعر من در کشورم مطلقا اجازهی انتشار نيافت، که هنوز هم تعدادی از آنها ناياب است. (البته از يک جایی به بعد، يکی دو مجله که هر از چند ماهی يک شماره منتشر میشد، برای شعر من اجازهی نشر يافت که هنوز هم نتوانستهام از منطق اين کار سر در بياورم، هر چند که يکی از اين دو مجله متهم میشد که مخالف انقلاب است!) در عوض، مطبوعات رسمی و نيمرسمی و نشريات وابسته به گروههای فشار (که غالب افرادشان يکسره فاقد سواد خواندن و نوشتناند) با چاپ کيفرخواستهای بیدليل و مدرک، پيرامون ما عدهای از نويسندگان فضایی چنان آکنده از رعب و وحشت ايجاد کرده بودند که مبارزه با عوارض دلهرهای که به جان کس و کار ما انداخته بود، به ناچار بخش مهمی از وقت و فرصت فعاليت ما را مصروف خود میکرد؛ چرا که به هر حال، آثار زهر بهتانها را نمیتوان نديده گرفت و اين همه در حالی بود که ما برای دفاع از خود نيز فضایی نمیيافتيم. به قول سعدی (۱۲۹۳- ۱۲۱۳) سنگها را بسته بودند و سگها را گشوده! (سعدی شاعر قرن سيزدهم ميلادیست. میبينيد که انگار تو مملکت ما هميشه در بر يک پاشنه چرخيده!) اما، درنهايت، بايد بگويم گناه از ما بود که نسل جوانمان را چنان که هست نشناخته بوديم! درست هنگامی که ياوهگويان میپنداشتند ما را به جایی روانه کردهاند که ديگر برایمان راه نجاتی نمانده و به خصوص نام ما يکسره از ذهن جوانان بيست و بيست و پنج سالهی انقلابی زدوده شده، از نمايشگاه بينالمللی کتاب سال ۱۹۹۳ خبر آمد که تمامی نسخ مجموعههای شعر من که پس از سالها اجبار به سکوت اجازهی نشر پيدا کرده و ناگهان بی خبر در تيراژهای ده هزار جلدی به نمايشگاه عرضه شده بود، ظرف سه روز به فروش رفته است! و اين بدان معنی بود که ما در امر ارزيابی نسل جوان کشورمان سخت به خطا رفته بوديم. و اين بدان معنی بود که احتمالا درگيریهای فکری و خستگی و شايد بی حوصلگی، ما را گرفتار ضعف قضاوت و نوميدی کرده بود. و اين بدان معنی بود که از ميان کجانديشیها و ستيزهجوییهای اهرمنانه، نسلی سر بر آورده که ياس و خستگی نمیشناسد و به آسانی از پای طلب نمینشيند! آن گاه جوانان نسخههای کپی شدهای از آثار ما شاعران غضبگير شده را نشانمان دادند که از فرط دست به دست شدن به راستی ديگر قابل استفاده نبود. سئوال ديگرتان، تفاوت ميان دورهی جوانی ما و دورهی جوانی نسل معاصر بود.
جوانی ما سراسر با دغدغهی آزادی گذشت. امروز هم نسل جوان ما با همين دغدغه میزيید و آن را در هر جا که مجال پيدا کند، به زبان میآورد. اما اين نسل پوياتر و پربارتر است. سالهای جوانی ما در رويای مبارزه به سر آمد، اما اين نسل راست در ميدان مبارزه به جهان آمده. تفاوت در اين است. چنانکه پيش از اين گفتم: در مراتب تربيتی ما چيزی نفرتانگيزتر از به خود پرداختن و از خود سخن گفتن نيست و شرم بر من باد که گرفتار چنين موردی شدهام و علیرغم آگاهی از زشتی اين کار بسيار از خود سخن گفتم. بزرگان ما گفتهاند: جريمهی از خود گفتن، خاموشی گزيدن است. پس به من اجازه بدهيد سخن را به همين جا پايان بدهم، به خصوص که سئوالهای ديگرتان سياسیست و از آن جا که من به عنوان سخنگوی همقلمانم انتخاب نشدهام، به خود اجازه نمیدهم بی مشورت با دوستان به اين قلمرو پا بگذارم .
منبع: «وازنا»، مجلهی الکترونیکی شعر،
* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:
Delicious
Facebook
Twitter
دنباله
Google
Yahoo
بالاترین
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com
![]()