اعتقاد در شعر الیوت(1)
کريستيان اشميت
مترجم: محمدسعيد حنايی کاشانی
گزارههايی را که در شعر میخوانيم چقدر لازم است جدی باور کنيم و شاعر به آنچه
مینويسد بهطور مشخص چقدر بايد اعتقاد داشته باشد. آيا ارتباطی ماهوی ميان اعتقاد
و التذاذ از هنر وجود دارد؟ برای حل چنين مسائلی آن نوع شعر فلسفی يا آموزشی که
قصدش در وهلهی نخست آموزش و تعليم است هيچ مطلب مفيدی عرضه نمیکند؛ از سوی ديگر،
در اشعار تاريخی و روايی و توصيفی که بهوضوح کامل کردن واقعگرايی و حقيقتگويی
هدف است نيز چنين کاری صورت نمیگيرد. شاعر صادق در اين موارد به آنچه میگويد
اعتقاد دارد و از خواننده به طرق به رسميت شناختهای میخواهد اين اعتقاد را بپذيرد
و تصويب کند. همچنين حق داريم به اشعاری بیاعتنا باشيم که به هر معنای معمولی که
از اعتقاد انتظار برود آشکارا مبالغهآميزند. اين امر ما را با اشعاری تنها
میگذارد که گزارههای گوناگون و بهظاهر عقلی را در خود میگنجانند، اما کدام را
در تأثيرگذاری هنری میتوان عمدتاً هدف انگاشت. در اينجا کانون مستقيم علاقهمان
توجه به آن شعر فلسفی است که مستقيماً به آموزش دادن نمیپردازد و مسئلهی عمدهمان
دانستن اين نکته است که چه موقع و چگونه اعتقاد در شعر فلسفی وارد میشود.
آرایِ اليوت
اليوت بهکرّات از اين دسته پرسشها در باب اعتقاد بحث میکند و به ما میگويد که نه
شاعر و نه خواننده ملزم نيستند که به نحو عادی به انديشههايی معتقد باشند که در
شعر گنجانده شدهاند يا بهطور کم يا بيش مضمر شعر بر اين انديشهها مبتنی است. به
احتمال نزديک به يقين تحوّل معنوی خود اليوت تا اندازهای علت آرائش را روشن میکند.
او در دورهای که به نگرش لاادری معتقد بود به خواندن کتاب دانته پرداخت و پی برد
که انديشههای دانته، خداشناسی و فلسفهی قرون وسطايی او، اگر ملزم به داشتن اعتقاد
کامل به آنها باشد، مانع از لذت بردن از اين اشعار خواهد بود. او نمیتوانست بهطور
کامل به اين انديشهها اعتقاد داشته باشد، اما با اين وصف به عظمت شعر اذعان داشت،
شايد به کمک سانتايانا و پاوند. و لذا او نه فقط حکم کرد که اعتقاد واقعی غيرضروری
بود بلکه حتی لزومی نداشت که دانته خودش به اين چيزها اعتقادی داشته باشد. نظريهی
اعتقاد در شعر که بدين سان خاطر نشان شد شايد با اليوت تکوين نيافته باشد. اما او
محتملاً آن را ملايم طبع خود يافت
- و نيز مفيد، بهمنزلهی حصاری در گرداگرد شعر
خودش، تا قادر شود خودش را در آثارش پنهان کند.
در مجموع به نظر میآيد که در نظرورزیهای اوليهی اليوت دربارهی اعتقاد و معنا
تمايلی پيوسته شکاک و تحليلی وجود داشته باشد. بعدها، هنگامی که بر سر مسئلهی
اعتقاد در شعر با ا. ا. ريچاردز وارد بحث شد، آراءِ اوليهاش را تا اندازهای اصلاح
کرد، اما اين آراء از بنياد تغيير نکردند.
طبيعی است که افکار اليوت در خصوص اين مسئله مقارن با ايامی داشت متمرکز میشد که
او میخواست به عضويت اجتماع کليسای انگليس درآيد. در «ملاحظهای در باب شعر و
اعتقاد» منتشر در The Enemy برای ژانويهی ١۹٢۷، نويسندهی ملاحظه به بحث از طبيعت
اعتقاد میپردازد و پی میبرد که اعتقاد در سراسر تاريخ «در استحالهی مداوم بوده»
است. اين امر را هم تاريخ شعر اثبات میکند و هم تاريخ اعتقادات دينی مسيحی، چون او
پيشتر در شعاير دورهی ابتدايی مسيحيت اثبات آن را يافته بود. اعتقاد برای دانته و
کِرَشاو [Crashaw، احتمالاً ريچارد کِرَشاو، ١۶۴۹–١۶١٣؟، شاعر انگليسی و از پيروان
مکتب مابعدطبيعی مقصود است. اما پدرش، ويليام (١۶٢۴–١۵۷٢)، نيز شاعر و از روحانيون
مذهب پيوريتن بود.] و کريستينا روزتی [Rosetti، ١۸۹۴–١۸٣٠، خواهر شاعر انگليسی
دانته گابريل روزتی] شامل چيزهايی متفاوت بود؛ با اين وصف، اعتقاد برای اليوت شامل
چيز ديگری نيز هست، در نزد او حتی «شک و بیيقينی صرفاً صورت ديگری از اعتقاد است».
و او بر آن است که مسيحيت «احتمالاً به اصلاح خودش ادامه میدهد». ديدگاه نويسندهی
اين ملاحظه بيشتر روانشناختی است تا مبتنی بر اعتقادات جزمی دينی (در واقع، او در
تميز ميان اعتقاد بهمنزلهی عقيدهای شخصی و اعتقاد بهمنزلهی اصول جزمی دينی
ناموفق است)، و از اين ديدگاه طبيعی است که مطالب مربوط به اعتقاد در حالتی سيال
تصور شود که فرديت و فضای تاريخی آن را موجب میشود. اين نحو نگريستن به اعتقاد آن
را نوعی تأويل پيوسته مکرر از اصول اعتقادی با توجه به روح عصر میسازد. و لذا
میتوانيم نتيجه بگيريم که شاعر برای انجام دادن چنين وظيفهای در کار تأويل
بهويژه مناسب است، زيرا اين کاری است که مقدار زيادی شهود و تخيل همدلانه میطلبد.
و لذا، شايد، اليوت بيشتر با آنچه بهتلويح میفهماند تا با آنچه در واقع میگويد،
طبيعت روانشناختی اعتقاد را بسيار تنگاتنگتر از آنکه معمول است با طبيعت تخيل
شاعرانه مربوط میکند.[١]
اين سخن، البته، تنها بدان معناست که اعتقاد کمتر از آنکه معمول است ثابت و ايستا
تصور شود و تخيل شاعرانه به روشی برای نظرورزی در مابعدالطبيعه تبديل نشود. اين
گونه نظرورزی، چنانکه ديدهايم، نبايد هيچ کاری با کار شاعر داشته باشد: «شاعری که
ارباب مابعدالطبيعه نيز هست ... ديوی خواهد بود». همچنين لزومی ندارد که شاعر در
واقع به انديشههايی معتقد باشد که از آنها استفاده میکند. شعر دانته يقيناً مشتمل
بر فلسفه است؛ اما اليوت مدعی است که اعتقاد دانته در مقام انسان با اعتقادش در
مقام شاعر يکی نيست، زيرا «اعتقاد خصوصی او در شعر شدن چيزی متفاوت میشود».[٢]
شکسپير شاعر ديگری است که فلسفهاش را نبايد بسيار تحتاللفظی تلقی کرد. در مقالهی
«شکسپير و فلسفهی رواقی سنکا» نويسنده اين سخن را به عنوان «عقيدهی غيرجدی خودش»
ذکر میکند «که شکسپير شايد در زندگی خصوصی آرائی بسيار متفاوت با آنچه از آثار
بسيار مختلف و منتشرشدهاش بيرون میکشيم داشته است؛ در نوشتههای او هيچ نشانهای
به يافتن طريقی وجود ندارد که او در آخرين انتخاب بدان طريق رأی میداده است يا در
انتخاب بعدی رأی میداد و موضع او دربارهی تنقيح کتاب دعا نيز بر ما کاملاً پوشيده
است». اليوت اضافه میکند، «من اذعان میکنم که تجربهی خودم، در مقام شاعری کوچک،
شايد نگرشم را تعصبآلود کرده است و اذعان میکنم که عادت دارم معانی جهانشمول از
اثرم استنباط کنند و بدين کار نيز هيچگاه بدگمان نبودهام ...». در همين مقاله،
موارد [جان] دان [Donne، شاعر و متأله انگليسی، ١۶٣١–١۵۷٢] و [جورج] چپمن [Chapman،
شاعر و نمايشنامهنويس انگليسی، ١۶۴٣–١۵۶٠] مشابه با موارد دانته و شکسپير يافت
میشوند. نويسندهی مقاله، در اشعار جان دان فقط «کشکول بزرگی از فضل و دانش
نامنسجم» میبيند «که شاعر صرفاً به دليل تأثيرات شعری فراهم آورده است». و پروفسور
شول [Schoell] نشان داده بود چپمن «فقراتی بلند از آثار نويسندگانی مانند فيچينو [Marsilio
Ficino، ١۴۹۹–١۴٣٣، فيلسوف ايتاليايی] را بر میدارد و آنها را در اشعارش کاملاً
بیارتباط با زمينهشان درج میکند».[٣]
سخن کوتاه، اليوت شک دارد که «آيا اعتقاد به معنای خاص کلمه در کار شاعر بزرگی، در
مقام شاعر، وارد میشود يا نه. بدين معنا که آيا دانته، در مقام شاعر، به
جهانشناسی توماسی يا نظريهی نفس اعتقاد ندارد يا بیاعتقاد است: او صرفاً از آن
استفاده کرد، يا اتصالی ميان انگيزههای عاطفی آغازينش و يک نظريه صورت گرفت، به
قصد شعر گفتن».[۴] در حقيقت، چنانکه ديدهايم، اليوت اين امر را عيب میشمارد که
اعتقاد شخصی در شعر بسيار آشکار باشد، «بهطور نمونه، در خصوص گوته، اغلب بهطور
بسيار شديدی احساس میکنم "اين است آنچه گوتهی انسان معتقد بوده"، به جای آنکه به
جهانی قدم گذارم که گوته آفريده است».[۵]
با اين همه، باز چنانکه ديدهايم، ارتباطی ضروری ميان شعر و اعتقاد وجود دارد. به
سخن اليوت:
مجبوريم معتقد باشيم که ميان اين دو رابطهی خاصی وجود دارد و شاعر «از آنچه
میگويد مقصودی دارد». بهطور نمونه، اگر میدانيم که De Rerum Natura [ دربارهی
طبيعت اشياء] تمرينی به زبان لاتينی است که دانته بعد از تکميل کمدی الهی به قصد
تجديد قوا تصنيف کرده بود و ذيل نام لوکرسيوس شخصی منتشر کرده بود، مطمئن هستم که
توانايیمان برای لذت بردن از شعر نيز کاهش خواهد يافت. گفتهی آقای ريچاردز
(Science and Poetry, p. 76n) مبنی بر آنکه نويسندهای «جدايی کاملی ميان شعرش و
همهی اعتقادات» قائل شده است،[۶] برای من نامفهوم است.
(جملهی آخر اشاره است به عقيدهی ريچاردز دربارهی دشت سترون يا زندگی بیحاصل به
قلم اليوت.)
«رابطهی خاص ميان شعر و اعتقاد، در تحليل، ذيل چند عنوان قرار میگيرد. نخستين
عنوان استفادهی شاعرانه از انديشههای فلسفی بهمنزلهی نوعی بازی است. از نظر
اليوت نکتهی مورد بحث در اينجا اين است که جان دان چگونه از دانش پرفراز و فرودش
استفاده کرد.[۷] بازی عبارت است از ساختن نوعی الگو از انديشهها و بدين منظور
بديهی است که انديشههای به وام گرفته شده (و عواطف) به قصد شاعر و نيز قصد خود او
احتمالاً خدمت میکنند. و از آنجا که همهچيز در بازی عرضه میشود، پرسش اخلاص و
صداقت مطرح نمیشود.
در مرتبهی دوم، مسئلهی ترجمهی عاطفی فلسفهی شاعر مطرح است و اين، بهطوری که در
مورد لوکرسيوس يا دانته ديديم، اتصالی ميان فلسفه و «احساسات طبيعی او» به نظر
میآيد.[۸] اليوت بر اين تصور است که اشعاری که در آنها چنين اتصالی صورت گرفته است
«بدين منظور فراهم نشدهاند تا خوانندگان را به تصويبی فکری ترغيب کنند، بلکه بدين
منظور فراهم شده بودند تا معادلی عاطفی برای انديشهها حمل کنند. در واقع، آنچه
لوکرسيوس و دانته به شما میآموزند، آن چيزی است که او احساس میکند شبيه به داشتن
اعتقادات معينی است؛ آنچه ويرژيل به شما میآموزد [در Georgics، شعری آموزشی
دربارهی کشاورزی]، احساس کردن خودت در درون زندگی با زمين است».[۹]
سومين رابطهی ممکن و مشروع ميان شعر و اعتقاد رابطهی شرح شاعرانهی فلسفهای است
که از قبل موجود است و مضاف بر اين بهطور کلی مقبول است، به صورتی که به هيچ ارائه
يا توجيه عقلی محتاج نيست. در اين خصوص صرفاً اعتقاد شاعر در مقام اعتقاد يا آداب و
رسوم عصری که در آن زندگی میکند نيست که مورد بهرهبرداری شاعرانه است. «وقتی
شاعری بهطور موفقيتآميز فلسفهای را بيان کرده است پی میبريم که آن فلسفهای است
که پيش از اين نيز وجود داشته است و فلسفهای به ابداع خود او نيست».[١٠] اليوت
انديشههای دانته دربارهی اختيار و ترتيب هفت گناه کبيره را به عنوان چيزهايی ذکر
میکند که دانته شايد صرفاً از آکويناس به عاريه گرفته است، بیآنکه شخصاً مسئوليتی
برای آنها به گردن بگيرد و نظريهی نفس در اشعار دانته نيز از دربارهی نفس ارسطو
گرفته میشود.[١١] او اذعان میکند که «"حقيقیترين" فلسفه بهترين دستمايه برای
بزرگترين شاعر است»،[١٢] اما دانته و لوکرسيوس را در استفاده از «فلسفههای مردان
ديگر بهطور سرخوشانه» موجه میشمارد، بیآنکه دردسر بسياری برای اثبات آنها به
خودشان بدهند».[١٣]
در واقع، «نظريهی فلسفيی که به شعر وارد شده است تحکيم شده است، زيرا صدق يا بطلان
آن به يک معنا بیاهميت میشود و حقيقت آن به معنای ديگری به اثبات در میآيد».[١۴]
اين روايت اليوت است از اينکه «زيبايی حقيقت است، زيبايی حقيقت». معنايی که او در
نظر دارد اين است که شعر میتواند اثبات کند حقيقت يک فلسفه در وهلهی نخست حقيقتی
زيباشناختی است. او میگويد که فرد مسيحی تصور نمیکند که دانته دارد مسيحيت را
اثبات میکند. «آنچه او در دانته يا لوکرسيوس میيابد تصديق زيباشناختی است: توجيه
نسبی اين ديدها به زندگی به وسيلهی اين هنری است آنها به وجود میآورند ... آنچه
شعر دربارهی هر فلسفهای اثبات میکند صرفاً امکان آن برای زيسته شدن است
- زيرا
زندگی هم شامل فلسفه است و هم شامل هنر». تصديقی بسيار محدود است که شعر به
انديشههايی میبخشد که بهطور موفقيتآميزی تجسم میدهد، اگر سخن نويسنده را بدين
معنا بفهميم که فلسفه در هنر صرفاً اثبات میکند که از فلسفه در هنر میتوان
استفاده کرد. اما او، بیشک، اين را نيز مراد میکند که هنر با آزمودن و شرح يک
فلسفه در عالم خيال ما را قادر میسازد که استلزامات عملی آن فلسفه را بهطور
کاملتری تشخيص دهيم. به گفتهی او، شعر «اين قول جازم نيست که چيزی حقيقی است، بلکه
ساختن آن حقيقت بهطور کاملاً واقعيتر برای ماست».[١۵]
انگيزههای شاعر برای استفاده از انديشههای فلسفی هرچه باشد، اليوت، در عين به
رسميت شناختن طيف گستردهای از پاسخها به شعر، ما را از افراطها برحذر میدارد.
اشتباه است تصور کنيم «که صرفاً ارزش انديشههای بيانشده در يک شعر است که به شعر
ارزش میبخشد؛ يا اينکه صادق بودن ديد [شاعر] به زندگی است
- که ما معمولاً موافقت
آن با ديد خودمان را مقصود داريم
- که اهميت دارد». و همچنين اشتباه است تصور کنيم
«که انديشهها و اعتقادات شاعر اصلاً اهميتی ندارد و اين اعتقادات بيشتر شبيه به
نوعی عنصر اضافی است که شاعر بدان محتاج است تا دستمايهی حقيقیاش را سر وشکل دهد
و اين عنصر اضافی در طی زمان از شعر پاک میشود». او به اين نتيجهگيری میرسد که
در سخن شاعر خوب نوعی ابهام وجود دارد. به گفتهی او، «در لحظاتی احساس میکنم که
زبانش صرفاً ابزار کاملی است برای آنچه او بايد بگويد؛ در لحظات ديگر احساس میکنم
که او صرفاً از اعتقاداتش به خاطر آن زيبايی لفظيی استفاده میکند، حتی بهرهبرداری
میکند، که در آن می تواند آنها را بيان کند. او به نظر میآيد که هم در درون
اعتقادات و علايقش و هم در بيرون از آنها باشد. در جايی که اين شک دربارهی نگرش
شاعر امکان بروز ندارد، آدم وسوسه میشود به شعر ظنين شود».[١۶]
يک شعر، بهطوری که اليوت تصديق میکند، برای خواننده چيزی متفاوت است با آنچه آن
شعر برای شاعر است. اين امر نيز نگزير است، گرچه آدم حق دارد تلاش کند تفاوت ميان
تجارب شاعر و تجارب خواننده را تا حد ممکن کوچک سازد. از حيث نظری موجه است که
خواننده در صورتی که قادر باشد عواطف و افکار مؤلف و حالت تنشی را که او در آن حالت
شعر را آفريده دوباره کسب کند بيشترين لذت را از شعر میبرد. اما اليوت بر اين تصور
نيست که نوشتن شعر فینفسه لذتبخش است و بهوضوح بعيد است تصور کنيم که کسب
دوبارهی دردهای زايمان شاعر برای خواننده مطلوب خواهد بود. او کاملاً خشنود است به
اينکه اجازه دهد خواننده به شيوهی خودش از شعر لذت ببرد، مشروط بر آنکه درکش بسيار
يکطرفه نباشد.
اليوت بهطور کلی نسبت به هر «تأويل و تفسير»ی شکاک است، گرچه آن را امری
اجتنابناپذير میشمارد، چون غريزهای بيقرار ما را بر آن میدارد.[١۷] همين طور
نيز هست، آدم حقاً پی میبرد که شاعر دربارهی بسياری چيزهايی که در سرودن شعر پيش
میآيد همانقدر کم اطلاع است که هرکس ديگری و «آنچه قطعهای شعر معنا میدهد همان
قدر برای ديگران معنا دارد که برای مؤلف».[١۸] بنابراين خواننده برای يافتن
اعتقادات خودش در آنچه میخواند و رنگ ديد خودش از زندگی را بر آن زدن ميدان معينی
دارد. اما در بسياری موارد او به انديشهها يا اعتقاداتی بر میخورد که سرسختانه
صريحاند و اينها را او يا بايد بپذيرد، يا وانمود به پذيرفتن کند، يا رد کند. و
اين امر ما را به گرهگاه مسئلهی تصويب شعری خواننده میرساند.
به ادعای نويسنده در مقالهاش دربارهی دانته، «تفاوتی وجود دارد ميان اعتقاد فلسفی
و تصويب شاعرانه».[١۹] و در يادداشت به قسمت دوم اين مقاله، او موضعش را بدين گونه
توضيح میدهد:
اگر «ادبيات» وجود دارد، اگر «شعر» وجود دارد، پس بايد داشتن درک ادبی يا شعری کامل
بدون سهيم شدن در اعتقادات شاعر امکان داشته باشد. اين امر تا جايی است که نظر من
در مقالهی حاضر ...
اگر منکر اين نظريهايد که درک شعری کامل بدون اعتقاد به آنچه شاعر معتقد است ممکن
است، منکر وجود «شعر» و نيز «نقد» هستيد؛ و اگر شما اين انکار را تا نتيجهاش دنبال
کنيد، مجبور خواهيد شد اذعان کنيد که اشعار بسيار اندکی وجود دارد که شما میتوانيد
درک کنيد و درک شما از آن کار فلسفه يا علم کلامتان يا چيزی ديگر خواهد شد. از سوی
ديگر، اگر من نظريهام را به افراط برسانم، خودم را تا اندازهی بسياری با دشواری
رو به رو خواهم ديد. من از ابهام کلمهی «فهم» کاملاً آگاهم. به يک معنا، مقصود
فهميدن بدون اعتقاد داشتن است، زيرا اگر شما ديدی به زندگی (مثلاً) را بدون اعتقاد
داشتن به آن نمیتوانيد بفهميد، کلمهی «فهم» از هر معنايی عاری میشود و عمل
انتخاب ميان يک ديد و ديد ديگر به امری هوسبازانه تبديل می شود. اما اگر شما خودتان
به داشتن ديد معينی به زندگی متقاعد شديد، پس به نحو مقاومتناپذير و به ناگزير
اعتقاد داريد که اگر کسی ديگر به «فهم» آن بهطور کامل میرسد، فهمش بايد به اعتقاد
منتهی شود. ممکن است، و گاهی لازم است، مدلل شود که فهميدن کامل بايد خودش را با
اعتقاد کامل يگانه کند. بدين ترتيب معلوم میشود که مقداری از معنای اين کلمهی
کوتاه کامل، اگر اصلاً معنا داشته باشد، حفظ میشود.
بحث کلی
ا.ا. ريچاردز در تصور اينکه اعتقاد به معنای دقيق لزومی به موافقت با انديشههای يا
فلسفهی به کار گرفته شده بهوسيلهی شاعر ندارد با اليوت همداستان است. اما
ريچاردز در انکار معنای عقلی شعر از اليوت قدمی فراتر میرود و اين امر اليوت را بر
آن میدارد که او را متهم کند که از شاعران میخواهد در خلأ به آفرينندگی دست
يازند.[٢۷] آنچه ريچاردز ادعا میکند به اجمال اين است: «هرگز آنچه شعر میگويد
نيست که اهميت دارد، بلکه آنچه شعر هست اهميت دارد. شاعر در مقام دانشمند قلم به
دست نمیگيرد». شعر مولود نظامی پيچيده از علايق در ذهن است و به نوبهی خود در
نظامی پيچيده از علايق در ذهن نيز کار میکند و ارزش آن تا اندازهای مربوط به آن
چيزی است که ذهن را «به سوی تعادلی وسيعتر» میراند. اکنون ذهن انسان نمیتواند
تعادل و نظم بيابد مگر اينکه به چيزی اعتقاد بياورد. ما میتوانيم به گزارههای
حقيقی اعتقاد بياوريم، و اينها از نظر ريچاردز گزارههای علمی است، و يا به
گزارههای باطل اعتقاد بياوريم، و اينها را او «گزارههای کاذب» مینامد.
گزارههای حقيقی روی هم رفته بيشتر به کار ما میآيند تا گزارههای باطل. با اين
وصف، عواطف و نگرشهايمان را با گزارههای حقيقی تنها مرتب نمیکنيم و، عجالتاً،
نمیتوانيم بکنيم ... اين يکی از خطرهای بزرگ و تازهای است که به تمدن تحميل شده
است. گزارههای کاذب بیشمار — دربارهی خدا، دربارهی عالم، دربارهی فطرت انسان،
روابط ذهن با ذهن، دربارهی نفس، مقام و عاقبتش — گزارههای کاذبی که در تشکل ذهن
محورهای اساسیاند، و برای مصلحتش حياتی، ناگهان باور کردنشان ناممکن شده است، در
حالی که قرنها بود که مورد اعتقاد بودند.
تنها دانش علمی اکنون میتواند به اعتقاد به چيزی مانند معنای قديم فرمان دهد، اما
اين دانش برای تشکل عالی ذهن کافی نيست. «برای حمايت از زندگيهايمان — حمايتی که
اکنون عمدتاً عاطفی میشناسيم» نمیتوان به آن اعتماد کرد. بنابراين، تنها چاره «رها
کردن گزارههای کاذبمان از آن نوع اعتقاد است که متناسب با گزارههای تحقيقپذير
است». ما بايد ميان وجوه مختلف اعتقاد تمايز قائل شويم، اگر میخواهيم از حيث
اخلاقی باقی بمانيم.[٢۸] بنابراين ريچاردز ميان «اعتقاد فکری» [“intellectual
belief”] و «اعتقاد عاطفی» [“emotional belief”] تمايز قائل میشود.
در انسان بدوی ... هر انديشهای که دريچهای آماده به عاطف باز میکند يا به
سلسلهای از عمل منطبق با آداب و رسوم اشاره میکند بهسرعت به اعتقاد تبديل میشود
... اين پذيرش، اين استفاده از انديشه
- به وسيلهی علايق و اميال و احساسات و
نگرشها و تمايلاتمان به عمل و آنچه عمل نمیکنيم
- اعتقاد عاطفی است. تا آنجا که
اين انديشه برای آنان مفيد است به اعتقاد تبديل میشود و معنای تعلق خاطر و طرفداری
و عقيدهی راسخ، و اين را ما احساس میکنيم و به اينها نام اعتقاد میدهيم، نتيجهی
اين دلالت ضمنی انديشه در فعاليتهايمان است.
«اعتقاد عاطفی از طريق هيچگونه روابط منطقی ميان انديشهاش و ديگر انديشهها توجيه
نمی شود. يگانه توجيه آن موفقيت آن در ارضای نيازهايمان است». اعتقاد عاطفی ممکن
است با گزارههای کاذب سازگار باشد
- و در واقع سازگار میشود، اگر فقط میخواهيم
آن را به رسميت بشناسيم
- و لذا ما را قادر میسازد از اين گونه گزارهها منتفع
شويم بیآنکه با دانشمان از حقيقت علمی به تخاصم برسيم. اما اعتقاد عاطفی بايد از
تزاحم با نظام فکری بازداشته شود. و شعر تمهيد خارقالعاده موفقيتآميزی است برای
جلوگيری از پيش آمدن اين تزاحمها»، چون شعر ما را به چيزی بيشتر از تعليق
خودخواستهی عدم اعتقاد، به تعبير کالريج، جذب میکند: مسئلهی اعتقاد يا عدم
اعتقاد، به معنای فکری، وقتی خوب میخوانيم هرگز پيش نمیآيد».[٢۹] و «سنت شعر حافظ
اسطورههای مافوق علمی است».[٣٠] و اين امر لازمهی سلامت ذهنیمان است.
در حالی که ريچاردز ميان اعتقاد فکری و اعتقاد عاطفی تمايز قائل میشود، اليوت
اعتقاد فکری در شعر را ردّ نمیکند، بلکه به جای آن ميان آنچه شايد بتوانيم اعتقاد
واقعی و اعتقاد مسلم پنداشته يا موقتی بناميم تمايز قائل میشود. او تلقی ريچاردز
از جدايی حس سليم [sensibility] و عقل را رد میکند و اعتقاد را به دو نوع تقسيم
میکند که هر دو نوع غيرطبيعی و غيرتاريخی است. اعتقاد فقط امری مربوط به دو
مقولهی متمايز نيست، بلکه امری است دارای مدارج نامتناهی از شک تا تصويب. و
بیارتباط با پيدايش علم در عصر جديد، [اعتقاد] «... از ابتدای تمدن در استحالهی
مداوم بوده است» و در آينده نيز به تغيير ادامه میدهد. تمايزهای مورد نظر ريچاردز
برای اعتقاد داشتن کمکی به کسی نمیکند، چون «به اعتقاد به هرچيزی اطلاق میشود و
نوعی نبوغ در آن نهفته است». زيرا اعتقاد، بهطوری که من مراد اليوت را میفهمم،
چيزی است که به همهی فعاليتهای زندگی در زمانی معيّن مربوط میشود، از جمله هم علم
و هم شعر.[٣١]
تمايز ميان اعتقاد فکری و عاطفی يقيناً تا حدّی مصنوعی به نظر میآيد.[٣٢] جنبش
بالفعل اعتقاد همواره کار عواطف است، و حتی ريچاردز نيز بدان واقف است و آن وقتی
است که اعتقاد را به «معنای تعلق خاطر و طرفداری و عقيدهی راسخ، و اين را ما احساس
میکنيم» تعريف میکند. آنچه او «اعتقاد فکری» مینامد واقعاً اعتقادی عاطفی است که
ادراک انسجام و کمال و هماهنگی در انديشهها را موجب میشود. اين ادراک به ادراک
زيبايی در هنر مربوط میشود؛ در يک مورد عقل در وهلهی نخست ابزاری است در نظم و
ترتيب دادن به ماده برای فاهمهمان و حال آنکه در مورد ديگر حواس نيز دست اندر کار
است. «اعتقاد فکری» يا «اعتقاد علمی»، در واپسين تحليل، دربارهی آن چيزی بيش از هر
نوع ديگر اعتقاد يقين ندارد و يقين، نيز، امری است مربوط به عواطف. صحيح است که
دستمايهی اعتقاد علمی متعلق به نظامی بسته از تفکر، مثلاً، متمايز با دستمايهی
اعتقاد دينی است. اما کل نظام تفکر، زيرا همه میدانيم، شايد در مورد علم همان
اندازه اساطيری باشد که در مورد دين، يا، به عکس، در مورد دين به همان اندازه
مطلقاً معتبر که در مورد علم.
اعتقاد بايد کم يا بيش بر اساس همان خطوطی تصور شود که ف. ه. برادلی تفکر را تصور
میکند. تفکر واقعی از نظر برادلی «متفاوت با تفکر منطقی [discursive] و عقلی [rational]»
است. تفکر واقعی اسناد نمیدهد، به ورای روابط محض دست میيابد و به چيزی غير از
حقيقت میرسد. «در تجربهی کاملتری جذب می شود» که احساس و اراده را نيز شامل
میشود.[٣٣] به همين نحو، اعتقاد را نيز میبايد متفاوت با تصويب عقلی ملاحظه کنيم؛
اعتقاد شامل تفکر و احساس و اراده در تجربهی عاطفی برتری میشود که به چيزی غير از
حقيقت میرسد.
اليوت گاهی به تصوری از اعتقاد شبيه به تصوری که میکوشم تعريف کنم نزديک میشود.
بدين طريق که در موسيقی شعر عاطفهی خواننده را معيار معنا داشتن [significance]
شعر [برای ما] میشمارد: «اگر شعری ما را به حرکت درمیآورد، برای ما، چيز معناداری
داشته است، شايد چيز مهمی؛ اگر به حرکت درنمیآييم، پس، در مقام شعر،
بیمعناست».[٣۴] او در اينجا تقريباً میگويد که فهم متکی به عاطفه است. اگر گفته
بود که اعتقاد متکی به عاطفه است، احتمالاً نيّتش نيز تأمين میشد. او، در مقالهاش
«ملاحظهای در باب شعر و اعتقاد»، چنانکه ديدهايم، معتقد است که اعتقاد در مقام
پديداری روانشناختی با زمان و با افراد تغيير میکند و اين حاکی از آن است که
اعتقاد در مقام پديداری روانشناختی با زمان و با افراد تغيير میکند و اين حاکی از
آن است که اعتقاد امری است مربوط به فهم همدلانه و نه امری مربوط به برهانپذيری
عقلی محض. او حتی در مفهوم اعتقاد طيفی وسيعتر از نگرشهايی را می گنجاند که من
آماده هستم انجام دهم و شک و بیيقينی را نيز صورتی از اعتقاد میشمارد، دقيقاً
بدان سان که معدوم [non-existent the] را پديدارشناسان صورتی از واقعيت میشمارند.
اکنون میتوانيم به ريچاردز باز گرديم که، در Mencius on the Mind، به ما میگويد
که بايد اين عادت را کسب کنيم که «هر تفکری — حتی بهظاهر خودمختارترين — را قصدی [purposive]
بشماريم؛ و انتظار صورتی از تفکر را مستقل از قصد نداشته باشيم».[٣۵] اکنون اين سخن
ما را به رشته تفکری متفاوت با آنکه تمايز ميان اعتقاد عقلی و عاطفی اقامه کرد راه
میبرد. ما را به اين انديشه میکشاند که همهی گزارهها به يک اندازه به همين نوع
اعتقاد متوسل میشوند (و اين، حکم کردهايم، عاطفی است) اما به طرقی بسيار متفاوت،
يا، با استفاده از يک مفهوم ديگر در نزد ريچاردز، در الحان بسيار متفاوت. «لحن» [“tone”]،
در نزد ريچاردز، يکی از طرقی است که معنای شعر بدان طريق انتقال داده میشود و شامل
تمهيدات و سررشتههای بسيار متفاوتی است که به وسيلهی آن مؤلف نگرشش را به موضوعش
و به خوانندگانش آشکار میکند. لحن را بهوضوح میتوان به تغييرات نامتناهی تقسيم
کرد، و اين را ذهن بهدرستی میتواند ثبت کند، اما اين را زبان فقط بهطور تقريبی
میتواند وصف کند. و همين امر به آن چيزی اطلاق میشود که ريچاردز قصد، يا نيّت،
مینامد و اين نقشه و هدف کلی شاعر است در هنگامی که شعری مینويسد و اصل تشکلبخش
ديگر انواع معناست (حس، احساس و لحن).
متناظر با طيف «لحن» طيفی از اعتقاد وجود دارد. اکتساب عادت ذهن به ملاحظهی هر
تفکری بهمنزلهی امری قصدی به معنای اصلاح اعتقادمان بهطور نامشخص و در انطباق با
گونهای از تفکر است که بدان برمیخوريم. يا دقيقاً، از آنجا که اعتقاد اساساً در
همهی موارد امر واحدی است، به معنای اصلاح کردن دستگاه ذهنی است که به وسيلهی آن
اعتقاد به عمل در میآيد، برای کم يا بيش پايدار ساختن اعتقاد، کم يا بيش موقتی، کم
يا بيش نوبتی، و تنظيم نيروی آن در همهی درجات از اعتقاد کامل تا اعتقاد شديد.
دستگاه ذهنی که به وسيلهی آن اين کار انجام میشود در وهلهی نخست حکم است، و اين
ممکن است يا توانايی انتزاعی برای تشخيص کمال (هوش) باشد يا توانايی انضمامیتر
برای يافتن خرسندی (حواس). البته شاعر در شعر تا اندازهای برای ما حکم کرده است،
چون به وسيلهی لحنش نشان میدهد و از ما میخواهد حکمش را بپذيريم. اين کار را ما
بهطور کلی انجام میدهيم و اين يکی از ل