سرشت اجتماعی هنر و سرنوشت تاریخی آن
ناصر زرافشان
بحث سرشت اجتماعي هنر و در نتيجه تحولات تاريخي فرهنگ هنري به تبع تحولات جامعه
انساني، و متقابلاً جايگاه و نقش هنر در تحول جامعه و دل نگراني هاي آن نسبت به
سرنوشت و آينده انسان، بحث تازهاي نيست. اما اکنون که در سايه يکه تازي
سرمايهي مالي بين المللي و ايدئولوژي نوليبرال، برخي نظريه ها و مفاهيم که روزگاري
فقط وسيله وقت گذارني برخي روشن فکران جامعه گريز و برج عاج نشين بود، دوباره با
نام هاي تازه در پوشش هاي جديد جان گرفته اند، مرور اين بحث ضرورت و اهميت تازه اي
يافته است.
اين بحث از سوي انديشمندان گوناگوني مطرح شده، اما نقطهي عزيمت نظري من در اين
نوشتار، زيبايي شناسي هگل است. هگل مفهوم تکامل هنر جهاني را در آغاز قرن نوزدهم طي
گفتاري در دانشگاه برلين براي دانشجويان خود مطرح ساخته است. و کوزمنکو _منتقد
برجسته شوروي_ اين ديدگاه را طي تفسيري در آخرين فصل کتاب جامعه گراي و فرهنگ نقل
کرده است. به دليل جامعيت تفسير کوزمنکو، من در اينجا تنها کوشيده ام چکيده اي از
اين تفسير را به فارسي ارائه کنم.
يکي از مفاهيم اساسي زيباشناسي هگل، «وضعيت جهان» است. معناي اين اصطلاح «نوع
موجوديت روحي و ذهني»، شکل هستي روحي و اخلاقي جامعه است که در رابطه اي که با
آرمان زيباشناختي دارد، در نظر گرفته شود. به اصطلاح جاري زمان ما، بايد گفت که اين
مفهوم دربرگيرنده اطلاعات «عيني_ذهني» پيچيده اي راجع به جايگاه انسان در نظام
مناسبات اجتماعي، درک و دريافت او از جهان، و شرايط ضروري براي فعاليت حياتي فرد و
ويژگي هاي خاص و انحصاري آگاهي اجتماعي و در يک کلام راجع به «واقعيت روحي و
رواني»اي است که بر زمينه آن و در فضاي آن، يک کار هنري خلق مي شود.
هگل بر اين باور بود که مطلوب ترين فضا براي آفرينش هنري، «وضعيت حماسي و پهلواني
جهان» است. به عقيده او دقيقاً بر اين زمينه است که در زمان مناسب، آن هنر اصيل و
«آرماني» پديد مي آيد که بايد معيارها را معين و مقرر سازد و خود چون الگويي براي
داوري دربارهي سرشت هنر خلاق عمل کند و اين، نقطه عزيمتي است که با حرکت از آن،
بايد هنر معاصر را هم ارزيابي کرد.
به باور هگل، اساسي ترين وجه مشخصه و نخستين جزء سازنده عصر پهلواني و حماسي،
وحدت عميق و هماهنگي کامل انسان با جهان است. اين هماهنگي در سطح طبيعت _يعني محيط
طبيعي زندگي_ آغاز مي شود. فرد حماسي و پهلوان که از بطن طبيعت پديد آمده، اکنون
ديگر از طبيعت متمايز شده و به فراسوي فقر اوليه علايق حقير روحي صعود کرده و به
وراي آن اعتلاء يافته است، اما هنوز با پيوندهاي بيشماري به محيط پيراموني خويش
وابسته است و در اينجا به بعد بايد خود را از محيط طبيعي پيراموني بکند و رها
سازد. در عين حال حتي در همين مرحله هم محيط «دست ساخته»اي که نيازهاي او را
مرتفع مي سازد نيز تا حد قابل توجهي محصول فعاليت خود او است. سرانجام از همه
مهم تر در اين «وضعيت جهان» اين است که در عرصه «روابط روحي و اخلاقي عام»،
قهرمان کامل و آرماني مانند چيزي تابع و ثانوي در برابر جهاني که تاکنون ساخته شده
و وجود دارد، به زمينه زندگي عقب نشيني نمي کند. اينان يا «در عصري که هنوز
هيچ گونه قانوني وجود ندارد، يا خود به اخلاق از آنها سرچشمه مي گيرد و به
عنوان محصول کار فردي آنان موجوديت مي يابد که از خود آنان تفکيک ناپذير است». در
چنين عصري همه جا نخستين شادي حاصل از کشفيات تازه، تارگي و بداعت مالکيت و تسخير
لذت طلوع مي کند. همه چيز آشنا و خودي است، انسان در همه چيز قدرت بازوان خويش،
مهارت دستان خويش، تيزي فکر و هوش خود و محصول شجاعت و جسارت خويش را در برابر خود
مي يابد.
اين نکته اهميت اساسي دارد که «خودبسندگي فرد»، شکل «خودبسندگي بلاواسطه» را به خود
مي گيرد که به ياري آن «استحکام و تماميت خودبسنده شخصيت حماسي و پهلواني» جريان
رويدادها را خود تعيين مي کند و «مسئوليت کامل نتايج اقدامات خود را هم خود به عهده
مي گيرد». اين گونه پهلوانان حماسي مسئوليت آنچه جريان دارد را به دوش ديگران
نمي اندازند. «آنان مسئوليت همه فعاليت ها را به عهده مي گيرند» و به صورت
«رهبران همه واقعيتي که در آن زندگي مي کنند» درمي آيند. هگل مي نويسد آن «قانون
جهاني و عامي که مي توانيم در اينجا ارائه کنيم» اين است که انسان بايد در جهاني
که او را احاطه کرده خود را بومي و خودي بيابد، و فرديت بايد به صورت انطباق يافته
و بنابراين آزاد بروز کند، به گونه اي که اين دو جنبه، يعني تماميت «ذهني» و دروني
شخصيت و حالات و فعاليت آن از يک سو، و جنبه «عيني» موجوديت خارجي او از سوي
ديگر، نسبت به هم مستقل و با هم ناجور نباشند و از هم جدا نشوند، بلکه با يک ديگر
هماهنگي داشته و نسبت به هم تعلق متقابل از خود بروز دهند».
اگرچه هماهنگي انسان با محيط و خودبسندگي بلاواسطه فرد براي پديد آمدن «وضعيت
حماسي و پهلواني جهان» از شرايط اساسي است، اما اين شرايط به تنهايي کافي نيست. به
عقيده هگل، عصر پهلواني از نوعي «شور و اشتياق اساسي» جدائي ناپدير است. اين،
هدفي است که در لحظهي معيني در پيش زمينه پديدار ميشود و همه مهمترين مسائل يک
گروه يا يک خلق معين را مانند کانوني در خود متمرکز ميسازد. اين هدف، ژرفترين
تارهاي وجود هر فرد را مرتعش ميسازد، در روح هر انسان خانه ميکند، اما با اين حال
منجر به منافع خودخواهانه يا خودانديشانه خصوصي نميشود، بلکه نيازها، آمال و
آرزوهاي متعالي آن گروه يا تمامي بشريت را بيان ميکند. دستياني به اين هدف
فوقالعاده دشوار است، بي نهايت دشوار اما با همهي اين اوصاف سرانجام هدفي واقعي
و در نهايت دست يافتني است. تحقق آن زمان ميبرد، گاه زماني دراز ميگيرد تا به دست
آيد، اما هميشه وجود دارد، هيچ گاه خارج از چشم انداز يا يک هدف تجريدي و غيرمحسوس
نيست. اين هدف پلي است به سوي آينده، راه پيشرفت پيوسته را به سوي آينده ميگشايد،
اما در لحظهاي معين همه توجه ها را به سوي خود جلب ميکند و با روشني
خيره کنندهاي در برابر انسان قد برميافرازد.
در هنر نيز به همين کيفيت، به عقيده هگل يک ويژگي اجتناب ناپذير شخصيت حماسي و
پهلواني «يک شور و اشتياق اساسي و في نفسه است، شوري که خود موجب و زاينده خويش
است و از يک روح کامل، سرشار و بخشنده» نشأت ميگيرد. مثلا گوته هنگامي به موفقيت
ميرسد که به عنوان زمينه و فضاي کار خود «در برابر ما مصالح عظيم انقلاب و سرزمين
پدري خويش را ميگشايد و موضوعي بهخودي خود محدود و کم اهميت را به گسترده ترين و
پراهميت ترين رويدادهاي جهاني پيوند ميزند و بر آنها مبتني ميسازد». اما اين اصل
در آفرينش شخصيت و شکل دهي به آن، به کامل ترين شکل در مراحل ابتدائيتر رشد و
تکامل هنر، يعني در حماسههاي يونان باستان و کارهاي شکسپير، به کار گرفته شدهاست.
هگل اگرچه بسيار شيفته اين هنر کلاسيک است که پيدايش خود را مديون «وضعيت حماسي و
پهلواني جهان» ميباشد، اما به اين نتيجه گيري مي رسد که اين مرحله، يک مرحله
سپري شده و بازگشت ناپذير در تاريخ فرهنگ هنري جهان است. به گمان او در سده
نوزدهم جاي دوران حماسي و پهلواني را به گونهاي بازگشت ناپذير يک وضعيت ديگر که
وضعيتي بي روح و مبتذل است، گرفت. اين وضعيت با روابط اجتماعي و اخلاقياي که
قوانين کشوري و نيروي حاکميت آنها را مقرر و اجراي آنها را تضمين ميکند، با
تقسيم همه جانبه کار و با پيدايش روابط بغرنج و چند جانبه ميان انسان و جامعه
مشخص ميشود. يک چنين سازمان و شکلي از زندگي _از ديدگاه هگل_ منطقي و از بسياري
جهات عادي و حتي سودمند است، اما متأسفانه نه براي هنر که مفاهيم آرماني آن يک سره
با واقعيت زمخت زندگي بيگانه است.
در اين وضعيت عادي و مبتذل جهان، جاي «استحکام و تماميت خودبسنده شخصيت حماسي و
پهلواني» را شخصيت ديگري گرفته است. به سخن ديگر «شخصيت حماسي و قهرماني که
خودپسنده و مستقل، مستحکم و برخوردار از تماميت است» جاي خود را به گونهي ديگري از
شخصيت _يعني به فرد خصوصي_ داده است «که به دليل تماميت خودش فعال نيست»، فردي است
که موضوع تاريخ است نه واضع آن. اين فرد، تماماً «به تأثيرات خارجي، قوانين،
نهادهاي دولتي و کشوري و مناسبات مدني وابسته است» و «خواه در اين عوامل قانون
(دروني) خود را بيايد يا چيزي را که از خارج بر او تحميل شده است، در هر حال بايد
در برابر آنها سر تعظيم فرود آورد». از هر زاويهاي که بر اين فرد محبوس شرايط
خارجي نظر کنيم، او فاقد منظره «حيات و آزادي خودبسنده و کاملي است که شالوده
مفهوم زيبايي است».
هگل آن ترفندهاي زيرکانهاي را که هنر به ياري آنها ميکوشيد از اين ابتذال
ضدآرماني زندگي دوري جسته و با دشواريهايي که با آنها روبرو بود مقابله کند، با
دقت دنبال ميکند. براي مدت زماني هنر به سوي تصاوير پادشاهان، سرداران بزرگ و ديگر
«فرمانروايان مردم» برميگشت، زيرا که اينان داراي خودبسندگي بلاواسطه و داراي اين
توانايي تصور ميشدند که مهر فرديت خويش را بر جريان رويدادهاي جهاني بکوبند. با
انتقال عرصهي کار «به اعصار اسطورهاي و حماسي و به طور کلي به روزگاران کهنتر»
که در تخيل خواننده و بيننده هنوز به عنوان عرصه فعاليت حياتي آزادانه افراد
باقي مانده بود، تا حدودي ميدان براي بيان آرماني در هنر فراهم گرديد. اما همه
اين کوششها هم، مانند تلاشهاي واحد عقب دار يک لشگر شکست خورده که ديگر در تعيين
فرجام جنگ اثري ندارد، براي فرهنگ هنري «براي بازپس گرفتن خودبسندگي از دست رفته
تصاوير شاعرانه در محدوده شرايط زمان حاضر» آشکارا محکوم به شکست بود. حداکثر
براي هنر اين باقي ميماند که نشان دهد چگونه يک پهلوان حماسي جوان که رؤياي «ايجاد
رخنهاي در نظم مستقر امور و دگرگوني و بهسازي جهان را در سر پرورانده بود»، سرانجام
پس از بدمستيهاي اوليه به پختگي ميرسد، جايگاه خويش و جايگاه آرزوها و عقايدش را
با اين شرايط و قوانين جامعه، و با عقلانيتي که اين قوانين _با توجه به ارتباط
متقابل اشياء و امور جهان_ بيانگر آن هستند، هماهنگ ميسازد، و ديدگاهي متناسب با
آنها به دست ميآورد. گزينهي ممکن ديگر _يعني ترک مبارزه و عقب نشيني فرد به
عرصه آزادي ذهني روح_ هم مانند حالت نخست است و با آن هم ديگر نميتوان به هدف
رسيد. در مفهوم زيباشناختي کلام «نه اين تجريد خودبسندگي صوري محض، و نه مبارزه
بي ثمر عليه موانع غلبه ناپذير، هيچ يک داراي زيبايي اصيل و کمال راستين نيستند.»
هگل بر اساس اين ملاحظات، به شيوه منطقي خاص خود، اين پرسش را براي دانشجويانش
مطرح ميساخت: آيا بهطور کلي اگر آثاري نتوانند تماميت فردي را، خودبسندگي زنده
انسان را بر ما عيان سازند، چنين کارهايي را ميتوان در مفهوم کامل کلمه آثار هنري
ناميد يا نه؟ آيا ما حق داريم آنچه را که نميتواند از حدود يک موجوديت معمولي و
مبتذل که خالي از هر گونه آرمان است فراتر رود، در همين حد هنر بناميم؟ و پاسخ خود
او اين بود که: «اگر ما آن مفهومي از يک کار هنري را در چشم انداز خود داريم که به
معناي اخص، در مفهوم آرماني هنر ناميده ميشود... کارهاي مرحله فعلي زمان ما را
بايد فاقد چنين وضعي دانست».
به اين ترتيب به عقيده هگل، هنر معاصر او به بنبست رسده و در چنگال تضاد لاينحلي
گرفتار بود. هنر به حکم سرشت ذاتي خود نميتواند از بازتاباندن آرمان زيباشناختي
خودداري کند، آرمان «آزادياي که مبناي مفهوم زيبايي است». اما اين آرمان به روشني
غيرقابل دسترسي است، زيرا به گونهاي جدايي ناپذير به «وضعيت حماسي و پهلواني جهان»
وابسته است که وضعيتي است سپري شده و برگشت ناپذير. در نتيجه هنر نيز محکوم به فناء
است، هنر نيز مرحلهاي سپري شده را در تاريخ بشر تشکيل ميدهد. در اين جهاني که
خردگرايي بر همه چيز آن مستولي است،* در جهان وابستگي کامل و همه جانبه انسان،
فلسفه است که از اين پس معضل «آزادي رواني» انسان را از هنر تحويل ميگيرد تا در
ادامه راه، خود آن را به دوش کشد.
مرور مباني نظري اين نوشتار _زيباييشناسي هگل_ تا حدي طولاني شد. اما اين درسها
براي ادامه بحث ضروري است و خوراک بسيار براي انديشيدن به ما ميدهد.
مدلول مفاهيم هگلي وضعيت حماسي و پهلواني يا ابتذالي جهان هنگامي که در متن اجتماعي
و تاريخيشان مد نظر قرار گيرند چيست؟ بر توالي و گذار هر يک از اين دو وضعيت به
ديگري چه قوانيني حکومت ميکند؟ پيش بيني هگل، درباره سرنوشت و آينده هنر،
اگرچه در ظاهر کاملاً موجه به نظر ميرسد، نادرست از آب درآمد. اين واقعيت را چگونه
بايد توضيح داد؟
در همان سال 1845 که کار انتشار نخستين چاپ زيبايي شناسي هگل به پايان ميرسد،
مارکس و انگلس جوان با شور و اشتياق سرگرم کار بر روي کتاب
«ايدئولوژي آلماني» بودند.
اين کتاب نخستين کوشش آنان براي به دست دادن تفسيري جامع از جنبههاي اساسي درک و
دريافت نوين آنان از ساختار جهان بود، و اين امر تصادفي نيست که در اين کار مشترک
اين دو، پا به پاي رشد و تکامل هماهنگ و همه جانبه روش ديالکتيکي هگل، شاهد يک
جدال دروني حاد با مفاهيم اجتماعي و تاريخي او نيز هستيم.
نويسندگان «ايدئولوژي آلماني» نميتوانستند از احساس همدلي نسبت به نقد زيباشناختي که
هگل از مناسبات اجتماعي موجود به عمل ميآورد، يعني مناسبات بورژوايي که کمابيش با
ميراث فئوداليسم در هم آميخته و پيچيدهتر شده بود، خودداري کنند. به علاوه آنان تا
حد قابل توجهي اصل هگلي تفاوت فاحش ميان آرمان و واقعيت، ميان تواناييهاي خلاقه
خارقالعادهي انسان و امکان تحقق عملي آنها را تکرار و آن را بر يک شالوده
ماترياليستي نوين رشد و تکامل بخشيدند. اما، در حالي که هگل نسبت به ديالکتيک خود
وفادار نمانده بود و به رشد و تکامل فراتر جامعه فرمان «ايست!» ميداد، در حالي که
بنا به دستگاه فلسفي او جهان بايستي الي الابد درون مرزهاي ساختار اجتماعي
«پيشرفتهي مدني» (يعني بورژوايي) باقي بماند، آن دو بالعکس در اين اثر خود و تا
همين زمان هم يک گام تئوريک قطعي به پيش، به فراسوي مرزهاي «وضعيت ابتذالي موجود
جهان» برداشته بودند. آنان اين واقعيت را افشاء کردند که تاريخ جامعه بشري يک
روند پيوسته و مداوم رو به جلو است که نيروي محرکهي آن پيشرفت توقف ناپذير نيروهاي
مولد است که هيچ گونه حد و مرز نهايي ندارد.
نويسندگان «ايدئولوژي آلماني» خصلت تاريخي خود همين مفهوم وضعيت زندگي را به عنوان
موانعي که از رشد و تکامل آزادانهي فرد جلوگيري ميکنند مورد توجه قرار دادند.
انسان ناخشنودي خود را از زمان حال، به حساب گذشته ميگذرد و گذشته را به خاطر عقيم
ساختن امروزش نکوهش ميکند و فکر ميکند که هميشه شرايطي يکسان، يعني شرايط فعلي
وجود داشته است. اما واقعيت چنين نيست. در مرحلهي معيني «شرايط که افراد تحت آن
شرايط با يا يکديگر مراوده برقرار ميسازند... شرايطي است که وابسته و مربوط به
فرديت آنان برخاسته خود آنان است، يعني شرايط است که بهطور ذاتي از فرديت آنان
برخاسته است و به هيچروي به عوامل خارج از آنها مربوط نيست... و به اين ترتيب
شرايط خودفعالگي آنان است و با همين خودفعالگي ايجاد شدهاست». از اين رو ميان
شرايط فعاليت افراد با سطح رشد و تکامل آنان، يک نقطه يا لحظهي سازگاري و نتاسب
وجود دارد. يک جانبهگي و محدوديت اين شرايط تنها در جريان زمان آشکار ميشود و
تنها «براي افراد بعدي قابل درک و دريافت است.»
مارکس ضمن يادداشتي در حاشيهي دست نوشتهي خود اضافه کرده است: «خود اين ايجاد
شکل مراوده». و در نتيجه مسئلهي مرحلهاي در آن رشد و تکامل شکلبندي اجتماعي و
اقتصادي مطرح است که در آن مرحله تمامي نظام روابط اجتماعي، در جريان شکلگيري است،
و محصول يک آفرينش اجتماعي فعال است، محصول فعاليت فشردهي اجتماعي است. براي آن
بخشي از جامعه که با تحول هماهنگ است و به عنوان فرديت پيشاهنگ تاريخ، به درون
جريان خود فعالگي تاريخي کشيده شده است و در روند خلاقيت شخصي تاريخي شرکت دارد،
شرايط و روابطي که در حال پديد آمدن است، چون روابط و شرايط ذاتي خود آنان ظاهر
ميشود اين شرايط و روابط با فرديت خلاق و شخصيت فرد آفريننده تناسب دارد و ميدان
کافي براي خود عيانسازي خلاق و رشد تکامل او تأمين و فراهم سازد.
در همين حال شکلبنديهاي اجتماعي و اقتصادي که تاکنون وجود داشتهاند، اکنون به
شکل مقاومتناپذيري در حال ورود به مرحلهي دوم و نهايي خويش هستند. اين مرحله با
«استخواني شدن» و تحجر روابط اجتماعي، و تبديل آنها به مانعي در راه رشد و تکامل
فراتر اين روابط مشخص ميشود و بهطور طبيعي رفتهرفته معلوم ميشود که اين براي
فرد «غيرارگانيک» هستند و از «خارج» بر او تحميل شدهاند. نويسندگان ايدئولوژي
آلماني يادآور ميشوند که: «اين جمود فعاليت اجتماعي، اين تحجر و تثبيت آنچه ما
خود ايجاد کردهايم و آنگاه در قالب يک نيروي عيني فراتر از خودمان، که به تدريج
از کنترل ما خارج ميشود، انتظارات و توقعاتمان را نقش بر آب ميسازد و محاسبات ما
را باطل ميکند، تا اين زمان يکي از عوامل عمده در تکامل تاريخ بوده است.»
بينانگذاران بينش نو اين توانايي را داشتند که به ياري نيروي خارقالعادهي تجريد
علمي خويش از ميان مجموعهي درهم تنيدهي پديدههاي تاريخي که به شکلي باور نکردني
بغرنج و پيچيدهاند، «نبض» فعاليتهاي خلاقهي اجتماعي را «بگيرند» و آن توالي و
رابطهي ميان شکلبنديهاي اجتماعي و اقتصادي که اين شکلبنديهاي گوناگون را با
يکديگر مربوط ميسازد، آن سرنخ قرمزي را که پيوستگي و توالي آنها را نشان ميدهد
کشف کنند، شکلبنديهايي که هر يک از آنها به معناي گامي به پيش در رشد وتکامل
نيروهاي مولد، و از اينرو در رشد نيروهاي خلاق فردي است «که هريک با يک نوع
پيشرفتهتر خودفعالگي افراد... تناسب دارد». و بر حسب مرحلهاي که يک «ارگانيسم»
اجتماعي معين، در تکامل خود در حال عبور از آن است، انسان يا خود را «يک انسان
خلاق» احساس ميکند، يا «يک انسان مخلوق شرايط»، او يا يک شخصيت کامل چندبعدي است،
يا يک فرد عرضي و خارج از ماهيت که « به نوالهي ناگزير تقدير، گردن خم ميکند» و
با تهماندهي ارزشها، نيازمنديهاو منافعي که سرنوشتش نصيب او کرده، ميسازد.
ايدئولوژي آلماني ميگويد: «تفاوت ميان فرد همچون يک شخص، و فرد عرضي و خارج از
ماهيت، يک تفاوت تعقلي، يک تفکيک مفهومي و قراردادي نيست، بلکه يک واقعيت تاريخي
است.»
انديشمندان ياد شده، ديالکتيک تاريخي تشکيل و تبلور شخصيت را صرفاً از نظرگاه رشد و
تکامل هر شکلبندي اجتماعي و اقتصادي مدنطر قرار نميدهند. در نظر آنان تمامي تاريخ
چونان مارپيچي است که راه صعبالعبور و پرتضاد، اما مترقيانه و رو به جلوي تاريخ و
تکامل انسان را مشخص ميسازد. بخش پاييني اين مارپيچ معبر «کمال و تماميت اوليه»
انسان است که با واقعيت تبييت ميشود که او «هنوز روابط و مناسبات خود را بالتمام
نپرورانده»، هنوز خود را از محيط مادي و روحي که خود ايجاد کرده است جدا و رها
نساخته. مرحلهي دوم، گرايش به سوي «خود ويران سازي کامل» فرد، به عنوان نتيجهي
اجتنابناپذير روابط اجتماعي سرمايهداري و تقسيم کار سرمايهداري است. سرمايهداري
به جاي وابستگي شخصي، «پيوندهايي مادي» را به وجود آورد که به معناي «همانندگردي به
جاي اشتراک يا هماهنگي واقعي» است، به معناي بيگانه شدن فرد از خويشتن و از ديگران
است. ايدئولوژي آلماني ميگويد «در عصر حاضر، تسلط شرايط عيني و مادي بر فرد، و
سرکوب شدن فرديت بر سبيل حدوث و به وسيلهي عوامل عرضي، حادترين و عامترين شکل خود
را پيداکرده است و به اين ترتيب در برابر فرد حاضر اين عصر، يک وظيفهي بسيار مشخص
را قرار داده است _اينکه رشد و تکامل ساختار و روابط اجتماعي را تابع ارادهي
خويش سازد. «اين وظيفه که شرايط روزگار حاضر آن را مقرر ساخته است، با وظيفهي
سازماندهي و استقرار يک جامعهي مردم سالار انطباق دارد». «آزادي فرديت که بر رشد و
تکامل عام و همهجانبهي فرد مبتني باشد، سومين مرحلهي اين مارپيچ است.»
اينجا جاي آن نيست که تمامي نظام مفاهيم علمي که انديشمندان ياد شده را به ضرورت
انقلاب رسانيد مورد بحث قرار دهيم. من تنها ميخواهم تأکيد کنم که درست از همان
آغاز، جنبهي اخلاقي آموزش آنان دربارهي مردمسالاري، «انسانگرايي واقعي» را ارائه
ميکرد که بيش از هر چيز ديگر نگران سرنوشت و آيندهي شخصيت انسان بود و راه
شکوفايي آن را نه در آرزوهاي بلندنظرانه، بلکه در دگرگونسازي عملي و انقلابي
شرايطي ميديد که به انسان شکل ميبخشند. مارکس در يکي از نوشتههاي خود در همان
سال ١٨٤٤ مينويسد «مردمسالاري استيفاي واقعي ذات انساني از سوي انسان، و براي
انسان» است مردمسالاري «بازگشت کامل انسان به خويش به عنوان يک موجود اجتماعي
(يعني انساني) است، بازگشتي آگاهانه که با حفظ تمامي ثروت مکتسبه از رشد و تکامل
پيشين عملي ميشود. و اين مردم سالاري... برابر با انسانگرايي است...»
نويسندگان ايدئولوژي آلماني يادآور ميشوند که «وابستگي عام و همهجانبه، اين شکل
طبيعي و اوليهي همکاري تاريخي و همگاني افراد در مقياس تاريخ جهان، از طريق انقلاب
مردم سالارانه به کنترل وجداني و تسلط آگاهانه بر آن نيروهايي تبديل خواهد شد که از
فعاليت متقابل افراد ناشي شده و پديد آمده، اما تاکنون مانند نيروهاي کاملاً بيگانه
بر آنها تحميل شده و به آنها حکومت کردهاند». عاليترين هدف انقلاب
مردمسالارانه «ناممکن ساختن همهي آنچه که مستقل از افراد انسان وجود دارد، و
رسيدن به خودفعالگي کامل _و نه ديگر محدود_ شخص است که مستلزم از آن خود ساختن
تمامي نيروهاي مولد، و رشد و تکامل تمام تواناييهاي انسان ميباشد که از آن ناشي
ميشوند». اين تنها جامعهاي است که در آن «رشد و تکامل جبلي و راستين و آزادانهي
فرد ديگر يک لفظ تو خالي نخواهد بود...»
راهحل تئوريک جهانبيني نو براي «معماي تاريخ» در ميانهي سدهي نوزدهم، در
عينحال راهحل «معماي هنر» هم بود که هگل آن را کشف اما تصور کرده بود از لحاظ
تاريخي دورهي آن سپري شده است.
با اثبات اينکه «وضعيت ابتذالي جهان» به هيچ روي ابدي نيست و با زوال سرمايهداري
عرصه بيکرانهاي از فعاليت و آفرينش اجتماعي در برابر بشريت گشوده خواهد شد، بينش
نو پيشگويي هگل را در زمينهي سرنوشت هنر باطل ساخت و ديدگاه خوشبينانهي ديگري را
براي تکامل هنر، بر يک شالودهي استوار علمي پديد آورد.
اکنون که ديديم مسئلهي هنر به چه طريقي در قلههاي نطري زيباييشناسي و اجتماعي
طرح و حل شد، طبيعي است که توجه خود را بهروش عملي خود هنر معطوف سازيم.
زلزلهنگار حساس و دقيق هنر چگونه در برابر دگرگوني اجتنابناپذير شرايط زندگي و
فعاليت فرد _که به همان اندازهي زير و زبر شدههاي ژئولوژيک، مقاومتناپذير است_
واکنش نشان داده است؟ چگونه «فرد خصوصي» _ يعني انسان مرحلهي نوين تکامل جامعهي
بورژوايي_ ظهور خود را در هنر نشان داد؟
قهرمان تراژديها و نمايشنامههاي تاريخي شکسپير محصول اوضاع و احوال زمينهي
همگاني و بزرگ زندگي بودند، يعني آنان با خود شالودهي نظم موجود جهاني سر و کار
داشتند. رويدادها به نوبهي خود به شخصيت و منش افراد بستگي داشت و با هدفهاي عملي
زندگي _که آزادانه انتخاب شده بود_ ايجاب و تعيين ميشد. به اين ترتيب مثلاً
تراژدي شاهلير فقط و بهطور ساده توصيفي از دسيسهچينيهاي درباري يا دارم يک پدر
فريبخورده نيست، بلکه بهطور عامتر تراژدي يک انسانگرايي ستمديده و لگدمال شده
است، برخوردي است ميان نيروهاي نيکي و بدي.
اما آغاز سدهي هفدهم با ظهور دو ديوانهي بزرگ مشخص ميشد _هملت و دون کيشوت_ که
از مرزهاي شخصيتهاي سنتي حماسه و پهلواني فراتر رفتند و پيشگامان قهرمان و
برخوردهاي دوران نوين بودند. هملت و دونکيشوت هر دو خود را در برابر جهان واحدي
مييابند، جهاني که طبق قوانين خاص خودش تکامل مييابد و جدا از ارادههاي اين دو،
و به رغم ارادههاي آنان موجوديت و ادامه دارد.
تنها تفاوت ميان اين دو، در اين است که چگونه هر يک از اين دو در برابر اين جهان
واکنش نشان ميدهد. آنچه تراژيکمدي دونکيشوت را پديد ميآورد، اين است که او
«توجه نداشت که دنيا عوض شده است»، و چنان احساس و عمل ميکرد که گويي منش پهلواني
و حماسي گدشته هنوز هم بر جريان رويدادها حاکم باقي مانده است. تماميت شخصيت و منش،
در اين حالت، جز به قيمت «کيشوتيسم» _يعني زندگي کردن قهرمان در دنيايي از توهمات
و پندارهاي واهي_ حفط نميشود. تراژدي هملت، تراژدي شقاق شخصيت است، تراژدي قهرماني
است که اين توانايي را از دست داده است که به نداي وظيفه بهطور خودبهخود و بدون
انديشيدن، پاسخ گويد، و به عکس کيفر درک هشيارانه و نجيبانهي اين حقيقت تلخ است که
جهان به خودي خود وجود و ادامه دارد و موافق قوانين خاص خود تکامل مييابد، و انسان
بايد تلاشهاي خود را متناسب با امکانات عملي خويش سامان دهد. هملت، دونکيشوت است
که بهناگاه عدم موازنهي ميان نيروهاي نيکي و بدي، و عدم تکافوي يأسآور بخت و
امکانات خويش را براي نبرد با اين بدي کشف کرده است. در پايان رمان، همانگونه که
ميدانيم، چشمان دونکيشوت باز ميشود و او در خود، اين شجاعت را مييابد که
بيهودگي تلاشهاي قهرمانانهي خويش را دريابد، اما هملت برخلاف دونکيشوت سرانجام
شمشير ميکشد و به معرکهاي بياميد ميتازد که از پيش آن را باخته است.
بياييد چند صفحهي ديگر در تاريخ شخصيت انسان و فرهنگ جلوتر برويم و نظري به پايان
سدهي هجدهم بيندازيم. در سال ١٨٧١ شيللر جوان _فرزند عصر طوفان و محرک دروني در
آلمان_ و يکي از معاصرين انقلاب فرانسه درامي به نام راهزنان منتشر کرد. شيللر در
اين رمان، آگاهانه پاي خود را جاي پاي سروانتس و شکسپير ميگذارد و با پيروي از
آنان ميخواهد «يک انسان کامل و رو راست با زندگي» بيافريند. ولي آيا در رسيدن به
اين هدف تا چه اندازه موفق ميشود؟
کارل مور نميخواهد «مانند مورچهاي کار کند». نيز اين هياهوي بسيار مردم بر سرهيچ
راکه چون موش با يافتن ذره غذاي خردي جار و جنجال ميکنند، نميخواهد. او از اين
اندوهگين است که ميبيند مردم، طبيعت سالم خود را با قراردادهاي بيروح و کسالتبار
به بند ميکشند، و با شور و اشتياق قرن هجدهم راکه در حال سپري شدن است محکوم
ميکند. «تف، تف بر اين قرن بيخاصيت و اخته خواجگان حرمسرايي که جز نشخوار
شاهکارهاي اعصار کهن کار ديگري از آن ساخته نيست، جز خوار و بياعتبار کردن
قهرمانان حماسي عهد باستان در تفسيرها و تحليلها، و ضايع کردن چهرههاي آنان در
تراژديها!» اما کارل خودش چه بايد بکند؟ آيا من بايد بدنم را در کرستها بفشارم و
ارادهام را با قوانين به چهارميخ بکشم؟ قانون آن را که ميتوانسته چون عقابي بلند
پرواز کند، به کرمي بدل کرده است که به زمين ميخزد. قانون هرگز انسان بزرگي بوجود
نياورده است. اين فقط آزادي است که ميتواند غولها بپرورد و موجب خيزشهاي بزرگ و
شورانگيز گردد. کارل، بهعنوان تنها راه خروج از اين بنبست تصميم ميگيرد اين
پيشنهاد را &