جنبش‏ سنديكايى اسپانيا و كميسيون‌هاى كارگرى

يادداشت‌هاى زندان - جنبش‏ سنديكايى اسپانيا و كميسيون‌هاى كارگرى

 

كاماچو

مترجم: هدايت مهربان

 

پيش‏ درآمد: انتشار”نوشته‌هاى زندان” به زبان Ebro، به مقدمه‌ى كوتاهى در مورد چگونگى و علت اين “سخنرانى‌ها” نياز دارد. در مارس‏ ۱۹۶۷ زندانيان سياسى زندان كارابانچل Carabanchel، با‌اين‌كه گرايشات گوناگونى داشتند، از من خواستند كه نظرات خود را نسبت به جنبش‏ سنديكايى كارگرى به طور عام، و”كميسيون‌هاى كارگرى” به طور خاص‏ تشريح كنم. در آن شرايط به انجام اين كار فكر مى‌كردم، چرا كه كاملاً روشن بود كه كمك به آموزش‏ مبارزان يك جنبش‏ سنديكايى‌_كارگرى جديد كه در نتيجه فعاليت مبارزاتى روزانه، از نظر تئوريك كمبودهايى جدى داشتند، ضرورتى مبرم دارد. هر سخنرانى با يك بحث و گفتگو توأم بود. از اين گذشته، در تمام زندان‌هايى كه من بودم‌ (‌سوريا Soria، ‌‌سگوى Segovie و كارابانچل) در سمينارها شركت مى‌كردم و فرصت آن‌را يافتم كه صدها بار در باره جنبش‏ سنديكايى‌_كارگرى و اصول آن و نيز در باره “‌كميسيون‌هاى كارگرى” صحبت كنم. آن‌هايى كه گذرشان به اين زندان‌ها افتاده است، خود گواه آن بوده‌اند. ضرورتى ندارد تاكيد كنم كه همه كسانى‌كه در اين گفتگوها يا محفل‌هاى مطالعاتى شركت داشته‌اند، هر يك به‌ نحوى در روشن كردن يا تعميق اين مفاهيم سهمى ادا كرده‌اند. عده زيادى از من خواسته‌اند كه سخنرانى‌هاى مربوط به “تاريخ جنبش‏ كارگرى اسپانيا” را (من فقط بخشى از آن‌، يعنى حدود دويست صفحه را نوشته‌ و از ۱۹۷۲ در پى انتشار آن بوده‌ام) منتشر كنم. ليكن كارلوس‏ سائانز سانتاماريا Carlos Saenz Santamaria، كه متن را تايپ كرده بود، از چنين عنوانى ناراضى بود و اين فكر را در من به وجود آورد كه عنوان “نوشته‌هاى زندان” را براى آن انتخاب كنم. در دو سال اخير، خوآن ماركوس‏ مونيز زاپيكو، معروف به “خوآنين” _ رفيقى از محاكمات ۱۰۰۱ _ سخنرانى ديگرى كرده است كه دنباله اين بحث را تشكيل مى‌دهد و مى‌بايد منتشر شود.

اگر اين نوشته كوتاه، بتواند مفيد واقع شود، بخشى از آن‌را در واقع بايد مديون كسانى دانست كه نامشان را ذكر كردم.

مادريد، ۱۳ دسامبر ۱۹۷۵

 

 

مقدمه: سنديكاليسم طبقه كارگر و جنبش‏ سنديكايى كارگران

هدف اصلى اين نوشته كوتاه، تعريف خطوط عمده هدايت‌گر و اصول بنيادى جنبش‏ سنديكايى كارگرى است. ليكن سخن از جنبش‏ سنديكايى‌اى است كه در تاريخى مشخص‏ و در پراتيك اجتماعى معينى جاى دارد. همچنين لازم است كه به ريشه‌هاى آن در تاريخ جنبش‏ كارگرى ما اشاره شود. از‌اين‌رو، براى اين‌كه در چهارچوب موضوع مورد بحث سخن گوييم، بايد به سرعت از كنار حوادث تاريخى كه آن‌ها همه در كتاب‌هاى متعدد مورد بررسى قرار گرفته است، به طور گذرا رد شده و بنا را بر ايجاز نهيم. به همين دليل، از‌اين‌كه پاره‌اى از موضوعات به تفصيل مورد بحث قرار نگرفته و يا فاقد وضوح و روشنى لازم است، پوزش‏ مى‌خواهيم. باشد كه تك‌تك افراد بنا به ابتكار خود، تكلمه‌هاى مقتضى را برآن بيافزايند.

در تعريف يك طبقه اجتماعى، بايد دو عنصر اساسى، يعنى نقش‏ و جايگاه آن‌را در توليد و روابط توليدى در نظر گرفت. هر طبقه اجتماعى، از مجموعه‌اى از انسان‌هايى تشكيل شده است كه نقش‏ مشابهى را در توليد ايفاء مى‌كنند و در رابطه با ديگر انسان‌ها، در شرايط واحدى قرار دارند. اين تعريف ناظر بر نحوه تفكر سياسى، ايدئولوژيك يا مذهبى انسان‌ها نيست و آگاهى يا عدم آگاهى آنان را در تعلق به اين يا آن طبقه اجتماعى در بر‌نمى‌گيرد. بديهى است كه عناصر سياسى، ايدئولوژيك يا مذهبى، اهميت بسيار زيادى دارند، ولى اصولاً اين عناصر، نمى‌توانند طبيعت طبقات را كه جامعه به آن‌ها تقسيم گرديده است، تغيير دهند. اين به آن معنا نيست كه مى‌توان به آن‌ها كم بها داد، و همان‌گونه كه بعداً خواهيم ديد و با توجه به اهميتى كه دارند، بايد به عقايد سياسى، ايدئولوژيك يا مذهبى متفاوت موجود در بطن جنبش‏ كارگرى احترام گذاشت.

از نقطه نظر طبقاتى، اساساً كسى را مى‌توان كارگر ناميد كه به دليل محروم بودن از وسيله توليدى نسبتاً مهم، ناگزير مى‌شود كه نيروى كار خود را _‌چه يدى و چه فكرى‌_ در‌مقابل دست‌مزد، به سرمايه‌دار بفروشد. از‌اين‌رو، بين دو طبقه اصلى جامعه، يعنى صاحبان وسايل توليد و مزدبگيران، يك ستيز و مبارزه دايمى جريان داشته و تضادها تا آن‌جا‌كه منافع آنان با هم در تعارض‏ قرار مى‌گيرند، غير قابل آشتى هستند. به عبارت دقيق‌تر، مى‌خواهيم در اين‌جا اصولى را تعريف كنيم كه در تاريخ جنبش‏ كارگرى كشور ما، به مثابه اصول بنيادى سازمان‌دهى، وحدت و دفاع از منافع طبقه كارگر و بخش‏ عظيم جامعه در برابر منافع طبقه سرمايه دار، استنتاج شده است.

اساس‏ قدرت طبقه كارگر در نقش‏ تعيين كننده‌اى است كه در توليد ايفاء مى‌كند، مبارزه طبقه كارگر وقتى مى‌تواند موثر واقع شود كه بتواند اكثريت بزرگى از كارگران را وارد ميدان كند نه فقط اقليت كوچكى كه خود را فعال‌ترين، آگاه‌ترين و رزمنده‌ترين كارگران تلقى مى‌كنند. اين عمل توده‌اى با توجه به اين‌كه مزدبگيران در مجموع، توسط سرمايه‌داران استثمار مى‌شوند، على‌رغم اعتقادات مختلف توده‌هاى كارگر امكان‌پذير است، زيرا كارگران وحدت منافع دارند و اتحاد آنان براى دفاع از خواسته‌هاى طبقاتى‌شان، هم ممكن و هم ضرورى است.

جنبش‏ كارگرى فقط در جنبش‏ سنديكايى خلاصه نمى‌شود، بلكه احزاب كارگرى، انجمن‌هاى هم‌يارى، و حتى مجامع ورزشى كارگران را نيز در‌بر‌مى‌گيرد. ليكن در اين‌جا ما اساساً از جنبش‏ سنديكايى كارگران سخن خواهيم گفت. به‌ همين ترتيب، جنبش‏ سنديكايى را از سنديكاليسم متمايز خواهيم ساخت. سنديكاليسم مستلزم درك معينى از جامعه و دولت است. سنديكاليسم در تحليل نهايى عبارت از يك تئورى سياسى منسجمى است كه با وجود اتكاء بر سنديكاها و نقشى كه در طول تاريخ ايفا مى‌كند، مفهوم بسيار محدود و تنگ‌نظرانه‌اى از جنبش‏ سنديكايى كارگرى‌‌_‌كه اساساً توده‌اى، وحدت‌گرا، طبقاتى، دموكراتيك و مستقل است‌_ ارايه مى‌دهد. ما ريشه‌ها و اصول بنيادى جنبش‏ سنديكايى را مورد بررسى قرار خواهيم داد.

 

ريشه‌هاى جنبش‏ سنديكايى كارگرى

پيشينه‌هاى تاريخى جنبش‏ كارگرى

جنبش‏ سنديكايى كارگرى در كشور ما نيز به همان شيوه‌اى كه در تمامى اروپا پا به عرصه گذاشته بود، با يك خصلت اساساً دفاعى و به منظور كسب بهبود شرايط زندگى طبقه كارگر زاده شد و در ابتدا اساساً به مسايل دست‌مزد، شرايط كار محدود كردن شرايط شرم‌آور كار زنان مى‌پرداخت و سپس‏ در گام بعدى خواستار پايان دادن به شرايط شرم‌آور كار زنان و كودكان شد. ليكن جنبش‏ كارگرى در كشور ما، به دليل ويژه‌گى‌هاى “غير نمونه وار” توسعه سرمايه‌دارى در اسپانيا، در مقايسه با اروپا، با تأخير پا به عرصه گذارد و خطوط خاص‏ خود را داشت.

از مبارزات كارگران در دوره قبل از قرن نوزدهم، مى‌توان به مثابه پيشينه‌هاى تاريخى مبارزات كارگرى نام برد. در اين دوره، مبارزات توده‌اى وسعت زيادى داشت كه به عنوان نمونه‌هاى برجسته مى‌توان از شورش‏هاى كارگاه‌هاى كوردوئه، انجمن‌هاى نيكوكارى گاليسى، كمون‌هاى كاستيل و يا دروگران كاتالانى ياد كرد. تقريباً در تمامى اين موارد كارگران كارگاه‌ها نقش‏ اسلاف پرولتارياى آينده را بر عهده داشتند. با اين وجود آنان به اندازه كافى داراى آگاهى لازم براى عمل مستقل به مثابه يك طبقه و يك نيروى سازمان‌يافته نبودند و در مجموع‌ آن‌ها در حد يك عنصر فرعى طبقات ديگر و يا لايه‌هاى جامعه فئودالى ظاهر مى‌شدند.

پيدايش‏ صنعت در اسپانيا، و فرآيند پديدار شدن طبقه كارگر صنعتى و نقش‏ پراتيك اجتماعى دولت بود كه ضرورت يك جنبش‏ كارگرى طبقاتى سازمان‌يافته و با هدف‌هاى خود‌ويژه را در دستور كار قرار داد.

در شيوه توليد فئودالى، صنعت‌گران يا شاگردان اصناف، مانند تمامى افراد جامعه فئودالى، نسبت به قوانينى كه بيانگر علمى “توسعه جامعه” است آگاهى ندارند. در جامعه فئودالى، سخن از اين “ضرورت تاريخى” كه آفرينندگان تئورى علمى جنبش‏ كارگرى، يعنى ماركس‏ و انگلس‏، بعداً از آن سخن راندند، در ميان نبود.

در آغاز قرن نوزدهم، وضعيت اجتماعى و اقتصادى اسپانيا در مقايسه با ديگر كشورهاى اروپا، عقب ماندگى زيادى را نشان مى‌داد. پاره‌اى از مسايلى كه قدمت آن به قرون وسطى برمى‌گشت، هنوز كاملاً حل نشده بود. مشكلاتى كه از قرون وسطى باقى مانده بودند همراه با مسايل نوين مدت‌ها به حيات خود ادامه دادند. ما در تاريخ تكامل خود، انقلاب بورژوايى از نوع فرانسه را براى پايان دادن به موانع قرون وسطايى، از سر نگذرانده‌ايم. برعكس‏ تفتيش‏ عقايد و استبداد سياسى بر تاريخ ما حاكم بوده است. هر چند كه در ديگر كشورهاى اروپايى، فرآيند شكل‌گيرى جامعه سرمايه‌دارى، عميقاً رو به توسعه بود، اقتصاد اسپانياى دهه‌هاى سوم و چهارم قرن نوزدهم، به طور كلى، مجموعه مختصاتى داشت كه مى‌توان آن را اقتصاد عقب مانده تعريف كرد، و در آن هنوز مكانيسم‌هاى واقعى فرآيند غصب و تراكم ويژه صنعتى شدن سرمايه‌دارى، نمايان نبود. در‌مجموع، قبل از قرن نوزدهم، صنعت خيلى محدودى وجود داشت، هر چند كه دولت به دلايل نظامى، چند كارگاه ذوب فلز تأسيس‏ كرده بود و تعدادى كارخانه اسلحه سازى و مهمات در نقاط مختلف كشور وجود داشت ولى در‌نخستين دهه‌هاى قرن بيستم بود كه مواردى مهم از توسعه صنعتى پديدار گرديد، كه عمدتاً در مراكز اقمارى شمال و كاتالانى، تمركز يافته بود.

بر پايه نخستين صنايع مدرن بود كه شرايط بنيادى يعنى تمركز و همگونى، به تدريج فراهم گرديد و در طى يك فرآيند پيچيده و بطئى، تولد جنبش‏ كارگرى سازمان‌يافته را، امكان‌پذير ساخت.

 

ظهور اشكال اوليه تشكل‌هاى كارگرى

اشكال سازمانى جنبش‏ كارگرى، سه مرحله بنيادى از توسعه را طى كرده است؛ نخستين شكل آن، انجمن‌هاى هم‌يارى يا مونته‌پيوس‏، دوم كميسيون‌هاى طبقه كارگر و سوم انجمن‌هاى مقاومت و سنديكاهاى طبقاتى بود. در اين تشكل‌ها، كارگران به خاطر همان هدف‌هايى متشكل مى‌شدند كه در ديگر كشورها نيز موجب تشكل‌ كارگران مى‌شود. اين تشكل‌ها از تمايلات خودانگيخته و از فورى‌ترين منافع آنان دفاع مى‌كند و ناظر بر لغو يا دست كم كاهش‏ رقابت در بين كسانى است كه در مقابل كارفرمايان، مالك چيزى جز نيروى كار خود نيستند. به عبارتى ديگر، هدف فورى آنان، خواسته‌هايى روزمره، و عليه سوء استفاده‌هاى كارفرمايان بود، و مى‌توان آن‌ را چنين خلاصه كرد؛ افزايش‏ دستمزدها، محدود كردن روزكار، سالم سازى محل كار و غيره.

جوتكلار، در اين زمينه چنين خاطر نشان مى‌سازد: “شكل ظهور دست‌يابى به آگاهى كارگرى در اسپانيا، تفاوتى اساسى با اكثر كشورهاى اروپايى ندارد. ليكن از نظر عوامل پايه‌اى در تمايزات ساختارى، واجد تفاوت‌هايى است؛ در سرتاسر اسپانيا، فرآيند تحول صنعتى در مقايسه با ديگر كشورهاى غرب، شتاب و عمق كم‌ترى داشت، و چندان بنيادى(راديكال) نبود. اسپانيا پديده‌هايى مثل تمركز شهرى، تغيير واقعيت‌هاى فرهنگى، اشكال آموزشى، اطلاعاتى، افكار عمومى و غيره را هرگز تجربه نكرد. اين پديده‌ها در اسپانيا بر خلاف ديگر كشورهاى غربى از چندان اهميتى برخوردار نبود. آن‌ها در طول يك قرن، انقلاب صنعتى را متحقق ساخته و راه را براى اشكال بزرگ سرمايه‌دارى هموار كرده بودند. گويى تمايزات و دشوارى‌هاى حاكم بر اسپانيا، همان‌گونه كه بر تكوين غير نمونه‌وار و‌متمايز بورژواهاى اسپانيا اثر گذاشت، مى‌بايست تأثير قابل ملاحظه‌اى نيز بر تعريف كامل و‌متمايز جنبش‏ كارگرى ملى بر‌جا‌مى‌نهاد”.

در‌كنار اين بورژوازى صنعتى در حال تولد ضعيف و ترسو كه عطش‏ تحصيل سود و به دست آوردن جايگاه‌هاى محكم زمين‌داران بزرگ را كه بر‌نهادهاى استبدادى، سياسى و مذهبى مسلط بودند، طبقه كارگر شهر و روستا، كه در شرايط غير انسانى به سر‌مى‌برد، به مخالفت برمى‌خاست. نسبت به جمعيت فعال در سال ۱۸۶۴ داده‌هاى گويايى در اختيار داريم؛ از مجموع ۳۴۰۰۰۰۰ كارگر، ۲۶۰۰۰۰ كارگران معدن، ۱۵۰۰۰۰ كارگران صنعت، ۶۰۰۰۰۰ پيشه‌ور و ۲۳۹۰۰۰۰ كشاورز‌_‌دهقانان فقير و كارگران ارضى بودند. رقم اندك كارگران صنعتى و نقش‏ مسلط واقعيت‌هاى ارضى را بايد از ويژه‌گى‌هاى جنبش‏ كارگرى اسپانيا به حساب آورد. در سال ۱۸۴۰ در بدترين شرايط، طبقه كارگر نخستين گام‌هاى خود را برمى‌دارد و نخستين مجامع كمك متقابل يا مونته‌پيوس‏ را به وجود مى‌آورد.

 

کمیسيون‌هاى كارگرى

مرحله‌اى كه ما از آن به عنوان دومين مرحله جنبش‏ كارگرى سازمان‌يافته يعنى”‌كميسيون‌هاى طبقه كارگر” نام برديم، در اواسط قرن نوزدهم جاى مى‌گيرد. تصادفى نيست كه سال ۱۸۵۰ سال تعيين كننده‌اى در شكل‌گيرى جامعه سرمايه‌دارى اسپانيا به شمار مى‌رود و مى‌توان از ورود وسيع سرمايه‌هاى خارجى به عنوان يكى از عوامل نام برد. در اواسط قرن، تبديل مونته‌پيوس‏ها به انجمن‌هاى مقاومت و سنديكاهاى طبقه، برجستگى و وضوح پيدا مى‌كند، و ما به مرحله سوم پاى گذاشتيم. در فاصله زمانى معينى “‌كميسيون‌هاى طبقه كارگر” به ويژه در كاتالانى كه در آن‌جا كميسيون‌ها غيرقانونى هستند ولى تحمل مى‌شوند، كارگران را بسيج كرده و در داخل و خارج در چهار‌چوب قانونى، به مبارزه مى‌پرداختند. اين كميسيون‌ها نماينده بخش‏هاى مختلف كارگران كاتالان بودند اين كميسيون‌ها توانستند ۳۰۰۰۰ امضاء جمع كرده و آن‌را به مادريد يعنى اسپارتروس‏ Sparteros بردند و به اين طريق نخستين اعتصاب عمومى در بارسلون در سال ۱۸۵۵ به تصويب رسيد. شعارهاى “تجمع يا مرگ!” و “زنده باد تجمع آزاد!” كه به پلاكاردهاى آنان نقش‏ بسته بود يا در تظاهرات بر زبان رانده مى‌شد، هدف‌هاى طبقه كارگر را در اين دوره به روشنى منعكس‏ مى‌كرد. بديهى است كه در اين‌جا ما نه فقط با نمود درجه بالاترى از آگاهى طبقه كارگر، بلكه با درجه عالى‌ترى از تشكل نيز مواجه مى‌باشيم. همان‌گونه كه مارتى‌بند و ويسن‌ويوس‏ خاطر‌نشان ساخته‌اند، عاملى كه نخستين اعتصاب عمومى كاتالانى و هم‌چنين اسپانيا را ميسر ساخت عبارت بود از: واقعيت سازمان‌گرى كميسيون‌ها كه در پايان دوره‌اى از بلوغ‌ و دست‌يابى به حق شهروندى در تاريخ معاصر به دست آمده بود را به نمايش‏ مى‌گذاشت. بنا به نوشته جولتگار در گذشته كميسيونى از كارگران نخ‌كار وجود داشت كه دستور تحريم حرفه‌هاى اتوماتيك را داد، در بين رهبران اين كميسيون به چهره‌اى نظير خوزه بارسلو برمى‌خوريم. او تيرباران شد و بهاى تعهد خود به طبقه خويش‏ را با جان خود پرداخت.

واقعيت اين كميسيون‌ها امرى بسيار روشن است. ويسن ويوس‏ آن‌را چنين تحليل مى‌كند: “‌از‌آن‌جايى‌كه مجمع‌ها توسط حكومت ممنوع شده بود، پس‏ نمايندگان، مظهر چه چيزى بودند؟ در مورد حرفه‌هاى اتوماتيك، آن‌ها نماينده طبقه كارگر نخ‌كار بودند اما در طى اعتصاب عمومى سال ۱۹۵۵ هنگام تشكيل “‌كميسيون‌هاى طبقه كارگر” بديهى است كه آن‌ها نماينده بخش‏هاى مختلف كارگران كاتالان بودند. هر چند كه جاى تجربه‌هاى به‌ حد كافى متعدد و مشخص‏ خالى است”. جولتگار باز مى‌نويسد: “نشانه‌هايى در دست است كه به موازات اين وقايع ايجاد جنبش‏هاى مشابهى را در‌ديگر مراكز صنعتى اسپانيا نشان مى‌دهد” بى آن‌كه مرتكب اشتباه شده باشيم، مى‌توانيم بگوييم كه اعتصابات اين دوره و ارگان رهبرى آن يعنى”‌كميسيون‌هاى طبقات كارگر” حلقه اصلى براى گذار از مرحله كمك متقابل به سنديكاى طبقه را تشكيل مى‌دهد. در نتيجه اين كميسيون‌ها نقش‏ مهمى در چهار‌چوب شرايط تاريخى معين در فرآيند تشكل طبقه كارگر اسپانيا ايفا مى‌كنند. و با عزيمت از اشكال تركيبى و كم‌ و بيش‏ دوگانه‌اى از‌كمك متقابل مآل‌انديشانه، و‌كئوپراتيسم، كميسيون‌ها را به تدريج بر آن مى‌دارد كه بر نيروى خود، و ‌ضرورت وحدت، هم‌بستگى در دفاع از منافع خود به‌عنوان طبقه استثمار شده آگاهى يابند، در‌حالى‌كه در ديگر كشورها، گذار مستقيماً از طريق كمك متقابل به سنديكاها انجام مى‌گيرد. فرآيند دست‌يابى به آگاهى، بنا به دلايلى كه در بالا گفته شد توسعه ضعيف صنعت و فرهنگ، اهميت پيشه‌ورى و دهقانان، تعداد اندك پرولتارياى صنعتى و ضعف تمركز آنان در اسپانيا با آن‌چه كه در ديگر كشورها به‌‌وقوع پيوسته بود، تمايز پيدا مى‌كند و حلقه واسطى بنام “‌كميسيون‌هاى طبقه كارگر” را به وجود مى‌آورد. اين كميسيون‌ها و ‌اعتصاب عمومى بارسلون در سال ۱۸۵۵ راه را براى شركت فعال طبقه كارگر در‌مبارزات طبقاتى را مى‌گشايد، كه به پيروزى سنديكاهاى كارگرى به‌عنوان شكل سازمانى جنبش‏ كارگرى منجر مى‌شود. “‌كميسيون‌هاى طبقه كارگر” به علت شرايط تاريخى مشخص‏ كه از نظر ملى و بين‌المللى با وضعيت كنونى تفاوت بسيارى داشت هدف‌هاى محدودى را در پيش‏ روى خود گذاشته بود. كميسيون‌هاى كارگرى سال‌هاى ۵۰ با وجود ضعف عددى و ايدئولوژيك پرولتاريا، خواسته‌هاى خود را روى تحصيل آزادى تجمع كارگرى، دست‌مزدها و روزهاى كار كه بتواند به كارگران امكان زنده ماندن را بدهد، متمركز مى‌ساخت. از‌اين‌رو اشتباه خواهد بود اگر بخواهيم اين شكل ماقبل سنديكايى”‌كميسيون‌هاى طبقه كارگر” را با كميسيون‌هاى كارگرى امروز يكى بدانيم. بعداً، ما جنبه‌هاى خودويژه و‌اصلى كميسيون‌هاى كارگرى و تفاوت آن‌ها را با كميسيون‌هاى قرن نوزدهم، مورد بررسى قرار خواهيم داد.

 

نخستين كنگره كارگرى

نخستين كنگره كارگرى بعد از يك مرحله سازندگى و مشاجرات عديده در ژوئن سال ۱۸۷۰ برگزار شد. اين كنگره اساس‏ فدراسيون منطقه‌اى اسپانيايى (F.R.E.) يا به عبارتى بين‌الملل اسپانيايى را تشكيل ‌داد. توسعه صنعتى‌_‌على‌رغم تأخير پنجاه ساله در‌مقايسه با فرانسه يا انگلستان‌_‌تولد و رشد‌مراكز اصلى پرولترى را در‌پى داشت. فرآيند درونى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى، عامل تعيين كننده‌اى در‌ايجاد فدراسيون منطقه‌اى اسپانيايى بود. تشكيل فدراسيون منطقه‌اى اسپانيا كه در بين‌الملل اول، به مجمع بين‌الملل كارگران (A.I.T.) پيوست، گامى تعيين كننده و تاريخى در‌تكامل سازمان‌دهى طبقه كارگر بود. تاثير عوامل خارجى و اثرات تماس‏ نمايندگان بين‌الملل با جنبش‏ كارگرى جوان اسپانيا و روابط باكونين در سال ۱۸۶۶ با هواداران سازمان مخفى‌اش‏ در‌اسپانيا را (كه هنوز به بين‌الملل اول نپيوسته بود) نبايد انكار كرد. اما آن‌چه كه بايد گفته شود‌_‌ما‌بعداً به اين نكته مى‌پردازيم‌_‌اين است‌كه جنبش‏ كارگرى اسپانيا، على‌رغم عوامل خارجى، مثل آمدن فانلى و سپس‏ لافارگ، اساساً بر‌پايه ديناميسم درونى خود تكامل پيدا كرد.

 

اهميت آزادى سياسى

تغييراتى كه در هنگام انقلاب سال ۱۸۶۸ به وقوع پيوست مرحله‌اى سرشار از فعاليت طبقات اجتماعى‌_‌به ويژه طبقه كارگر‌_ و نيروهاى سياسى را به دنبال داشت. هر چند كه بعد از شش‏ سال مبارزه مداوم، ساخت‌هاى كهن همچنان به حيات خود ادامه داد، هر چند كه بورژوازى از انقلاب خود صرف‌نظر كرده و با طبقات حاكم، اشرافيت و زمين‌داران هم‌عهد گرديد، شركت فزاينده‌_‌و در پاره‌اى موارد، تعيين كننده‌_كارگران در تدارك و راه انداختن انقلاب سپتامبر سال ۱۸۶۸ به آنان امكان داد كه حق موجوديت قانونى تشكل خود را به دست آورند.‌اين پيروزى، پايه تكامل بعدى جنبش‏ كارگرى بود. آن‌چه را كه جوتگلار “فرآيند ج وى”، تونيون دولارا “شكوفايى” و آبادوسانتيلان “التهاب” ناميده‌اند، يعنى آن‌چه كه بعد از بركنارى ايزابل دوم به وقوع پيوست، به عبارت ديگر جزء مستقيم سلطه برخى از آزادى‌هاى سياسى نبود، كه تحكيم نيروهاى طبقه كارگر و به ويژه ارتقاء درجه تشكل آن‌را امكان‌پذير ساخت. همين آزادى‌هاى سياسى، و از آن‌جمله آزادى تجمع كه در ماده ۱۷ قانون اساسى جديد سال ۱۸۶۹ بيان گرديده بود، سكوى پرتابى را تشكيل مى‌داد كه به گسترش‏ خارق‌العاده جنبش‏ كارگرى و نخستين كنگره كارگرى منجر گرديد. بجاست خاطر‌نشان سازيم كه برخى از گروه‌هاى روشن‌فكرى با محافل و روزنامه‌هاى خود، از تشكل مترقى جنبش‏ كارگرى حمايت به‌عمل آوردند. ليكن پايه اصلى‌اى‌كه رسيدن به سطح بالايى از تشكل طبقه كارگر را در طى اين دوره ممكن نمود، فرآيند طولانى و گاه خونين مبارزات در حوزه قانونى و به ويژه فراقانونى كارگران بعد از دوره كمك‌هاى متقابل و در گذار به كميسيون‌ها و تا تشكيل فدراسيون گوسارت بود.

 

انشعاب در جنبش‏ كارگرى اسپانيا

نخستين كنگره كارگرى از اهميت فوق‌العاده‌اى برخوردار بود. اصول تشكيلاتى كه در اين كنگره به تصويب رسيد، تقريباً چندين دهه، بدون تغيير اساسى همچنان به قوت خود باقى ماندند. معهذا براى اينكه از‌موضوع مورد مطالعه دور نيفتيم، خود را به بررسى يكى از پرمجادله‌ترين مسايل در كنگره محدود خواهيم ساخت و به دنبال آن، يكى از علل بنيادى تقسيم جنبش‏ كارگرى را نشان خواهيم داد. كنگره، بحث شديدى در مورد موضعى كه فدراسيون منطقه‌اى اسپانيا بايد در رابطه با سياست اتخاذ نمايد، به عمل آورد. به‌گفته آبادو سانتيلان، قطعنامه‌اى‌كه ارايه و به تصويب رسيد ترجمه كلمه به كلمه همان چيزى بود كه كنگره طرف‌داران باكونين در شودوفون چندى پيش‏ تصويب كرده بودند. اين قطعنامه طبق مصوبات “اتحاد” باكونينى پرهيز سياسى را توصيه مى‌كرد و در آن، هرگونه عمل سياسى كه هدف فورى و مستقيم آن پيروزى آرمان كارگران بر سرمايه نباشد، شديداً نفى شده بود. در آن آمده بود: “دولت بايد ناپديد شود” و اضافه شده بود: “‌كنگره به همه بخش‏هاى‌مجمع بين‌المللى كارگران توصيه مى‌كند كه از هرگونه كاماچو همكارى كه هدفش‏ تحول اجتماعى از طريق اصلاحات سياسى ملى است، اجتناب ورزد و از آن‌ها دعوت مى‌كرد كه همه فعاليت خود را در جهت تشكيل فدراسيون‌هاى شغلى، يعنى تنها ضامن موفقيت انقلاب اجتماعى به كار اندازند”. در قطعنامه ديگرى در باره عضويت در مجمع بين‌المللى كارگران گفته شده بود: “‌كنگره منطقه‌اى كارگران ضمن سلام و تهنيت صميمانه به كنگره عمومى، به عنوان نماينده همه بخش‏هاى كارگرى جهان با كليه مقررات‌ و مصوبات عمومى و تصميمات كنگره جهانى مجمع بين‌الملل كارگران توافق دارد و عضويت خود را در آن اعلام مى‌دارد”.

درجه آشفتگى و‌تناقض‏ وقتى روشن مى‌شود كه در نظر گيريم دومين كنگره مجمع بين‌المللى كارگران بيانيه‌اى را پذيرفت كه در آن قيد شده بود: ۱_‌آزادى اجتماعى كارگران، از آزادى سياسى آنان جدايى‌ناپذير است، ۲_ استقرار آزادى‌هاى سياسى، اقدامى است كه ضرورت مطلق دارد. چگونه ممكن بود كه هم مقررات و تصميمات مجمع بين‌المللى كارگران را پذيرفت و هم به قطعنامه كنگره هوادارن باكونين در شودوفن صحه گذاشت كه عزيمت‌گاهش‏ پيش‏ فرض‏هاى متضاد بود؟ ما با جوتگلار هم‌عقيده‌ هستيم كه مى‌گويد: “شكل ظهور جنبش‏ توده‌اى فدراليسم در روند تعين و تعريف جنبش‏ كارگرى اسپانيا، اهميت بزرگى دارد. مشاهده مى‌كنيم كه در جريان يك روند متغير، تمامى مراحل با اعتماد اوليه به عمل انقلابى طى مى‌شود و يك جنبش‏ سياسى (جمهورى‌خواهى فدرال كه اين جنبش‏ از اعقاب آن‌است) چنان در جهت مخالف گردش‏ مى‌كند كه اكثريت آن از هرگونه سياست و سياست‌مدار‌گريزان است و با اين زمينه‌ى سياسى، يك سمت‌گيرى آنارشيستى و كاملاً مبارزه جويانه را انتخاب مى‌كند”. زيگزاگ زدن‌ها و سياست‌گريزى اكثريت فدراسيون منطقه‌اى اسپانيايى كه با تصميمات نخستين كنگره كارگرى بارسلون در تعارض‏ بود، نه به دليل ترديدها و خيانت‌هاى بورژوازى قابل توجيه و نه از نقطه نظر طبقاتى صحيح است. تضادهاى فوق، همان‌گونه كه بعداً خواهيم ديد، بعد ‌از كنگره مجمع بين‌الملل كارگران در لاهه شدت پيدا كرده و زمينه انشعاب فدراسيون منطقه‌اى اسپانيايى را از آن فراهم مى‌ساخت. فدراسيون منطقه‌اى اسپانيايى گرايش‏ آشكارى به انزواجويى از نيروهاى سياسى و اجتماعى مدافع انقلاب دموكراتيك بورژوايى و آن‌هم دقيقاً در لحظه‌اى كه ارتجاع اسپانيا از كمون پاريس‏ به وحشت افتاده بود و خود را براى روى آوردن به اقدامات خشن و بى‌رحمانه سركوب آماده مى‌كرد، از خود نشان داد. پراكندگى نيروها، كه مى‌توانست بلوكى قادر به تأمين پايه‌هاى دموكراتيك ايجاد نمايد، دو سال قبل از جمهورى اول كاملاً آشكار بود. ايجاد يك جنبش‏ كارگرى مستقل بر پايه مواضع ايدئولوژيك طبقاتى و دست شستن از دنباله‌روى يا پذيرش‏ رهبرى بورژوازى ليبرال كاملاً درست بود. روى برتافتن از هرگونه اتحاد و هرگونه فعاليت مشترك با اين نيروها، آن‌هم در شرايطى كه نه از نظر ايدئولوژيك و نه از نظر تشكيلاتى چندان قوى نبودند و ارتجاع نيروهاى نيمه فئودالى ضد دموكراتيك و ضد كارگرى، فشار بسيار زيادى اعمال مى‌نمود، كارى نابجا و غلط بود. طبقه كارگر مى‌بايست از مواضع طبقاتى خود حركت كند، نقش‏ رهبرى خود را ايفاء كند، ليكن نمى‌توانست از يك افراط به تفريطى ديگر روى آورد و از موضع جمهورى‌خواهان فدرال به سياست‌گريزى كامل گذر كند. حوادث بعدى، شكست اين سياست‌گريزى را در لحظه استقرار جمهورى اول، يعنى در هنگامى كه ارتجاع پراكنده بود يا مى‌خواست مواضع خود را مستحكم كند، در هنگامى كه بورژوازى فقط از نظر تئوريك قدرت را در دست داشت و فاقد پايگاه اجتماعى بود، و كارگران، كه هسته مسئول آن با حمايت اكثريت فعال، از باكونين هوادارى مى‌نمود، در شرايطى قرار نداشتند كه نقش‏ خود را به مثابه يك طبقه در انقلاب كه در سال ۱۸۶۸ آغاز گرديده بود، ايفاء نمايند، نشان داد و با جمهورى اول به نقطه اوج خود رسيد. در كشور انقلاب دموكراتيك با شكست مواجه شد؛ از يك‌‌سو به اين دليل كه بورژوازى اسپانيا از هدايت انقلاب تا دست‌يابى به نتايج نهايى خود در هراس‏ بود و به اين دليل پايگاه‌هاى قدرت مادى و اهرم‌هاى اصلى فرماندهى نيروهاى رژيم سابق را دست نخورده باقى‌گذاشت، و از سوى ديگر، رهبران طبقه كارگر اهميت اين طبقه را در لحظه‌اى كه مى‌توانست يك نقش‏ تاريخى ايفاء نموده و رهايى خود را به دست آورد، درك نكردند. جمهورى‌خواهان در سال ۱&