جنبش کارگرى و سنديکاى وابسته
تاريخچه و تجربيات جنبش کارگرى در ايران (١٣٢٠ تا ١٣٢٧)
فرشيد فريدونى
ايران با وجود ٨ سال
جنگ و ٢٣ سال مانع
تراشى و
ندانمکارى اسلاميون براى طراحى و اعمال سياست توسعهى اقتصادى بعد از اسرائيل
صنعتىترين کشور خاورميانه است. با وجودى که جنبش کارگرى در نظام سرمايهدارى
پديدهاى حلولى است، با وجودىکه تعداد کارگران ايران به بيش از شش ميليون نفر
تخمين زده مىشوند، جنبش کارگرى در ايران نهادينه نشده است. براى شناخت جنبشهاى
اجتماعى گرامشى آنها را به کونيونکتورل و ارگانيک تقسيم مىکند.(١)
جنبشهاى کونيونکتورل وابسته به زمان و مکان بخصوصى هستند و سازمان طبقاتى جامعه را
نه مورد نقد قرار مىدهند و نه آنرا نفى مىکنند و در نتيجه جذب سازمان اجتماعى
مىشوندـ اين گونه جنبشها در آموزشگاه علوم سياسى پاريس تحت نام "جنبشهاى نوين
اجتماعى" بررسى مىشوند که جنبشهاى فمينيستى، دانشجويى، محيط زيستى، صلح طلبى و
آزادى جنسى در اروپاى غربى و آمريکا را در بر مىگيرند. اين جنبشها در دههى ٦٠ و
٧٠ قرن گذشته به اوج خود رسيدند. دليل پيدايش آنها اعمال سياست اقتصادى کينزى توسط
دولت رفاه بود که با افزايش حجم پول و با در نظر گرفتن تورم به صورت فعال در
برنامهريزى اقتصادى شرکت مىکرد، موجب اشتغال همگانى مىشد، با پشتيبانى از
توليدات ملى عامل تثبيت درازمدت تراز مثبت توانى (مجموع تراز تجارى و تراز مالى)
بود و به اين ترتيب در مقابل توليدات انبوه مصرف انبوه را نيز سازمان مىداد و
شرايط شکوفايى اقتصادى دراز مدت را مهيا مىکرد. نتيجهى تحقق سياست اقتصادى کينزى
دوران عصر طلايى سرمايهدراى بعد از پايان جنگ جهانى دوم بود. به اين صورت نه تنها
بحران سرمايهدارى به تعويق افتاد بلکه بخش انقلابى جنبش کارگرى در کشورهاى
نامبرده از نظر سياسى حاشيهاى شد (٢)ـ با ايجاد توافق طبقاتى براى تداوم
سرمايهدارى "جنبشهاى نوين اجتماعى" به صحنهى سياسى راه يافتند. اين جنبشها با
دو شاخص از جنبشهاى مرتجع، مخرب و متعرض جامعه چون ملى، مذهبى و نوفاشيستى مجزا
مىشوند. آنها از نظر تاريخى در سنت جنبش کارگرى و مروج ايدئولوژى روشنگرى هستند.
با اين دو شاخص مفهوم مىشود که "جنبشهاى نوين اجتماعى" خوى رهايى بخش و پيشرو
دارند.(٣)
جنبشهاى ارگانيک در مقابل وابسته به زمان و مکان بخصوصى نيستند بلکه پديدههايى
حلولىاند يعنى با سازمان طبقاتى جامعه در تضاد هستند. جنبش کارگرى در نظم
سرمايهدارى خوى ارگانيک داردـ مارکس به گونهاى مستدل و مستند تضاد کار و سرمايه
يعنى نيروهاى مولده با شرايط توليدى را نقد مىکند. در حالىکه توليدات ماهيت
اجتماعى دارند، سازمان و کنترل توليدات، شيوهى توزيع و تصاحب حاصل فعاليت نيروهاى
مولده و مالکيت بر ابزار توليدى فرم خصوصى کسب کردهاند. اين روابط مسبب ايجاد
طبقات متضاد و متخاصم در نظم سرمايهدارى مىشوندـاما رابطهى متضاد نيروهاى مولده
با شرايط توليدى نه يک وضعيت بلکه يک روند است. يعنى نظام سرمايهدارى به خاطر جبر
رقابت در بازار براى تداوم خود مىبايد رابطهى متضاد نيروهاى مولده و شرايط
توليدى را پيا پى تنظيم و دوباره سازمان دهدـ محرک اين تحولات روند نزولى نرخ سود
است. يعنى صاحبان سرمايه بايد با استفاده از تکنولوژى جديد بارآورى کار را افزايش
دهند تا براى تثبيت خود در بازار موفق به کسب سود سرمايهى فراتر از ميانگين نرخ
سود شوندـ افزايش سود سرمايه به وسيلهى تکنولوژى جديد يا افزايش سرمايهى ثابت
منجر به ايجاد ارزش اضافى نسبى، افزايش درجهى استثمار و افزايش بارآورى نيروهاى
مولده مىشود.(٤)
اين تحولات سبب تشديد شدت کار و جنبش کارگرى براى سازماندهى نوين شرايط توليدى
مىشوندـ به عبارت ديگر افزايش بارآورى نيروهاى مولده زمانى منجر به عدم تناسب
آنها با شرايط کلى توليدى خواهد شد و به اين ترتيب سازمان جديد شرايط توليدى براى
تداوم نظام سرمايهدارى ضرورى مىشود. اين پروژه در آموزشگاه علوم سياسى پاريس تحت
عنوان "هماهنگ کردن نيروهاى مولده و شرايط توليدى" طرح مىشود که بررسى تحولات در
رابطه با شيوهى سازمان بازار کار، درجهى مهارت کارگران، شيوهى رقابت کارگران در
بازار کار، شيوهى پرداخت کارمزد مستقيم (کارمزد ماهيانه) و غير مستقيم (بيمهى
بازنشستگى و درمانى)، تغيير مدت کار (ساعات کار در روز، مرخصى و شروع دوران
بازنشستگى)، شيوهى باز توليد نيروى کار (کارخانگى بدون کارمزد) و مصرف همگانى به
صورت امکانات دولتى را در بر مىگيرد. به بيان ديگر سازماندهى نوين سرمايهدارى
براى تضمين تداوم انباشت به دليل بحران ذاتى اقتصاد بازار هنرى براى خود است.(٥)
اما درک اين نوشته از بحران نه يک درک خشک ماترياليستى بلکه درکى اجتماعى از آن
است. بحران زمانى معنى واقعى مىيابد که توسط فعالان اجتماعى درک شود. نشانهى درک
بحران تجمع افراد و تشکيل نهاد است، زيرا به وسيلهى نهاد انگيزه و هدف فردى مبدل
به مطالبات و اهداف اجتماعى مىشوند و به اين شيوه مورد توجه و ملاحظهى جامعه قرار
مىگيرند. زيرا به وسيلهى نهاد افراد مبدل به يک قشر يا طبقهى اجتماعى با مطالبات
صنفى - طبقاتى مىشوند. زيرا با تشکيل نهاد فعالان اجتماعى از انزواى فردى بيرون
مىآيند و در نهاد به کسب بزرگى تشکيلاتى قائل مىشوند. به بيان مفهومتر فقط با
تشکيل نهاد نيازهاى اقتصادى و مسائل فردى تبديل به مطالبات اجتماعى مىشوند و فقط
با اين شيوه اهداف فردى موفق به کسب پاسخ اجتماعى خواهند شد (٦)ـ
تشکيل نهاد و نهادينه شدن مکمل همديگر اما متفاوت از يکديگر هستندـ نهادينه شدن
محدود به شناخت اجتماعى يا قانونمندى يک نهاد نمىشود بلکه و بخصوص در رابطه با
جنبش ارگانيک کارگرى يک سرى تحولات اخلاقى، فرهنگى و اجتماعى را نيز در بر داردـ
نشانهى اين تحولات همانگونه که گرامشى به گونهاى مستدل طرح مىکند تغيير درک
روزمره به درک سالم است. او شاخصهاى درک روزمره را در سه نکته خلاصه مىکند. اول
زبان روزمره است که چون يک ارکست سنفونى اجراء مىشود و شناخت از پديدههاى بخصوص
با واژههاى بخصوص را در بر دارد. دوم توافق و تفاهم اجتماعى براى استفاده از اين
واژهها در شرايط بخصوص است. سوم توافق و تفاهم اجتماعى در دين، خرافات، عقايد،
ديدگاهها و کليهى روابط پذيرفته شده است که خود را به صورت دينى خلقى يا
فولکلوريک نمايان مىکنند (٧)ـدرک سالم ضرورت نهادينه شدن جنبش کارگرى است و پيش
فرضهاى ايجاد آن سازماندهى يک پروژهى روشنگرى مىباشد که نه تنها توافق و تفاهم
اجتماعى را براى استفاده از واژههاى سنتى، خرافى و دينى تخريب مىکند بلکه توافق و
تفاهمى نوين براى استفاده از واژههاى لائيک و دنيوى سازمان مىدهد و به اين ترتيب
منجر به شناخت فرد از وضعيت اجتماعى - طبقاتى خود مىشود. تأکيد اين نوشته روى
مسئلهى زبان به اين دليل است که رابطهى "جهان درونى" انسان توسط زبان با "جهان
بيرونى" بر قرار مىشود. زيرا انسان توسط زبان وضعيت اجتماعى خود را مفهوم مىکندـ
زيرا افراد اخلاق، فرهنگ و اهداف خود را به وسيلهى زبان به ديگران معرفى مىکنند.
در نتيجه استفاده از واژههاى لائيک و دنيوى پيش فرضى اجتناب ناپذير براى استقلال
فرهنگى، اجتماعى و اخلاقى طبقهى کارگر از طبقهى حاکم است و فقط به اين صورت
مىتوان فرهنگى متقابل براى نهادينه شدن جنبش کارگرى سازمان داد. به عبارت ديگر
تغيير درک روزمره به درک سالم پشتوانهاى ضرورى است که کارگران از "طبقهاى فى
نفسه" مبدل به "طبقهاى براى خود" شوندـ
مشکل اساسى جنبش کارگرى ايران نيز مشخصاً همين است. اگر جنبش کارگرى هنوز نهادينه
نشده است، اگر اعضاى حزباﷲ موفق شدهاند که شوراهاى کارگرى را تبديل به شوراهاى
اسلامى کنند، اگر کارگران بعد از تعويق يک سالهى کارمزد دست به اعتصاب مىزنند و
بعداً توسط اسلاميون خانهى کارگر با سلام و صلوات به سر کار فرستاده مىشوند، اگر
جنبش کارگرى در مقابل جمهورى اسلامى هنوز فرمى سياسى کسب نکرده است و در وضعيتى
تدافعى به سر مىبرد به اين دليل است که بخش بزرگى از کارگران در ايران هنوز از نظر
اخلاقى، اجتماعى و فرهنگى زير پوشش جريانهاى مذهبى هستند.
البته سازماندهى ضرورى پروژهى روشنگرى و ايجاد درک سالم به عنوان پشتوانهاى براى
نهادينه شدن جنبش کارگرى عواملى نيستند که اين نوشته در اوايل قرن ٢١ مستدل به
تحليلهاى گرامشى نمايندگى مىکندـ پيشکسوتان جنبش کارگرى در ايران نيز در تجربيات
روزمرهى خود با اسلاميون عملاً به ضرورت آن پى برده بودندـ بلشويکها نهاد
سوسياليستى "همت" را براى کارگران مسلمان ايرانى در بادکوبه سازمان دادندـ موجوديت
"همت" در ١٥ شعبان، روز تولد امام دوازدهم شيعيان اعلام شد. اما در اوايل قرن ٢٠
ضرورت روشنگرى در مقابل اسلاميون براى فعالين چپ پى در پى روشنتر مىشد. به کوشش
"همت" و با همکارى بلشويکها در آذربايجان و گيلان يک سرى مطبوعات به روشنگرى
پرداختند. نقد شريعت، برخورد به جايگاه اجتماعى زنان در اسلام و نقد ديدگاه ارتجاعى
شيوخ اسلامى منجر به تکفير نويسندگان روزنامهى ملانصرالدين شد.(٨)
سازمان پروژهى روشنگرى متأثر از ميرزا فتحعلى آخوندزاده و حمايت بلشويکى از آن
مستدل به تحليل لنين از انقلاب جهانى در دوران قبل از جنگ (١٩١٤) بود که سه نمونه
را متمايز مىکردـ
١ - انقلابهاى بلافاصلهى سوسياليستى از طرف کشورهاى پيشرفتهى سرمايهدارى
در اروپاى غربى و ايلات متحدهى آمريکا،
٢ - انقلاب بورژوا - دمکراتيک در روسيه، که به شکرانهى موجوديت پرولتارياى نسبتاً
قوى و متمرکز و به کمک پرولتارياى پيروزمند اروپا مىتواند بدون وقفه به انقلاب
سوسياليستى دست يابد،
٣ - انقلابها در کشورهاى شرقى، که به يک مرحلهى طولانى سرمايهدارى نيازمند
هستند، زيرا پرولتاريا در اين بخش از جهان موجود نيست (٩)ـتحليل لنين اما با سير
وقايع سياسى - انقلابى مغاير بود. در حالىکه بلشويکى ساختار تزاريسم در روسيه را
با انقلاب اکتبر در سال ١٩١٧ در هم کوبيد جنبش کارگرى - سوسياليستى در اروپاى غربى
به اوج خود رسيد. تنوع در رشد نيروهاى مولده و تفاوت تجربى - مبارزاتى پرولتاريا
از يک سو و اوج مبارزات طبقاتى در اروپاى غربى و بخصوص آلمان بعد از وقوع انقلاب
اکتبر از سوى ديگر تشکيل يک حزب جهانى را با سازمانى شبه نظامى ضرورى مىکرد که
منضبط و منسجم انقلاب جهانى را متحقق کند. سازماندهى انترناسيونال کمونيستى
(کمينترن يا انترناسيونال سوم) در مارس ١٩١٩ نتيجهى بررسى نوين لنين در اين دوره
بود که شرايط را براى انقلاب جهانى - پرولترى مهيا مىديد(١٠)ـ کمينترن شامل احزاب
کمونيستى کشورهاى متفاوت بود و به شيوهى يک حزب جهانى توسط کميتهى اجرايى رهبرى
مىشدـ توافق اعضاى کمينترن بر برنامهريزى و تحقق انقلاب جهانى بود که منافع مشترک
کارگران جهان را در بر مىگرفت (١١)ـ
انقلابهاى سوسياليستى اما در اروپاى غربى در سالهاى ١٩١٩ و ١٩٢٠ با شکست مواجه
شدندـ ديپلماسى شوروى براى تضعيف نفوذ کشورهاى امپرياليستى در خاور و خلاصى کشور
جوان سوسياليستى شوروى از تعرضهاى نظامى آنها مبلغ "وحدت کليهى نيروهاى ضد
امپرياليست" در کشورهاى مستعمره و نيمه مستعمره شد. سياست خارجى شوروى نيز در اين
دوران شکل گرفت و منجر به انحراف پروژهى روشنگرى در ايران شدـ لنين جنبشهاى ملى
در جهان سرمايهدارى را جنبشهاى بورژوا - دمکراتيک قلمداد کرد و دو نوع
ناسيوناليسم را از هم تفکيک داد:
١) ناسيوناليسم ملت ستمگر، که شامل بورژوازى امپرياليستى کشورهاى باخترى مىشد و
از رشد روز افزون پرولتاريا در هراس بودـ
٢) ناسيوناليسم ملت ستمديده، که شامل بورژوازى کشورهاى وابسته مىشد و در کنار
مردم عليه امپرياليسم مبارزه مىکردـ
لنين تشريح مىکند که اکثريت مردم کشورهاى خاور دهقان هستند و در عقب افتادگى
اقتصادى و فرهنگى به سر مىبرندـ او استقلال کامل از امپرياليسم را ضرورت رشد
اقتصادى و اجتماعى مىداند و مدعى مىشود که حتا اگر بخشى از بورژوازى ملى به
مبارزات ضد امپرياليستى پشت کنند اين مبارزه با شرکت ميليونها تن از کارگران،
دهقانان و پيشهوران ادامه خواهد يافت (١٢)ـلنين نخستين بار در دومين کنگرهى
کمينترن (ژوئيه تا آگوست ١٩٢٠) تز "وحدت کليهى نيروهاى ضد امپرياليست" را مطرح
کردـ سراتى نمايندهى سوسياليستهاى ايتاليا آنرا به نقد کشيد زيرا او تحقق اين
سياست را اخلال در مبانى انترناسيوناليسم مىدانست. برخى از کمونيستهاى کشورهاى
خاور نيز با اين طرح مخالفت کردندـ نمايندهى هند شخصيتى به نام م - ن روى فقط
خواهان حمايت از احزاب کمونيست شدـ او معتقد بود که سرمايهداران مىتوانند تمامى
اضافه ارزش کشورهاى مستعمره را به کارگران کشورهاى باختر واگذار کنند و آنها را
از اهداف انترناسيوناليسم منحرف سازندـ او از تحليل خود نتيجه گرفت که آيندهى
کمونيسم جهانى به پيروزى کمونيستهاى خاور وابسته است (١٣)ـ نمايندگان
سوسياليستهاى ايران و ترکيه نيز به تز لنين انتقاد داشتند و انقلاب را به مبارزهى
ضد امپرياليستى ترجيه مىدادندـ سلطانزاده که تحليلش در حزب کمونيست ايران تصويب
شده بود تحقق مشروطه را انقلابى بورژوا دمکراتيک مىدانست و با در نظر داشتن
تجربيات انقلاب اکتبر چشمانداز يک انقلاب سوسياليستى را در ايران داشت. رهبر حزب
کمونيست ترکيه مصطفى صبحى بود که رياست کميسيونى را براى ترويج مبانى
انترناسيوناليسم در خاور به عهده داشت. انتقاد سوسياليستهاى خاور مستدل به تجربيات
روزمرهى آنها با بورژوازى ملى بود که بنا به ماهيت خود وابسته و متحد امپرياليسم
و دشمن جنبشهاى آزادى بخش محسوب مىشدـ آنها جنبش انقلابى را نه تنها عليه
امپرياليسم بلکه عليه بورژوازى نيز سازمان مىدادند.(١٤)
لنين اما با کپى کردن و انتقال مکانيکى تجربيات انقلاب اکتبر به کشورهاى ديگر
مخالف بود زيرا همانگونه که در مقالهى "راديکاليسم چپ، بيمارى کودکى کمونيسم"
مستدل کرده بود، با وجودىکه جنبش کارگرى در هر جا با ماهيتى يکتا بر بورژوازى
پيروز مىشود اما شيوهى مبارزهى طبقاتى وابسته به ويژهگىهاى اقتصادى، ترکيب
سياسى و فرهنگى از يک سو و شرايط تاريخى - ملى - مستعمراتى هر کشور از سوى ديگر است
(١٥)ـ طرح استراتژيک لنين طبق بررسى کلودين بر دو فرض پايهگذارى شده بود:
١) تضاد بين اهداف اساسى جنبش بورژوا - دمکراتيک - ناسيوناليستى (يعنى استقلال ملى
و امکان رشد مستقل اقتصاد سرمايهدارى) و منافع کشورهاى امپرياليستى آنقدر هست که
بتواند بر دودلى بورژوازى ملى پيروز شود و امکان اتحاد او را با پرولتارياى
انقلابى غرب و دولت شوروى فراهم آوردـ
٢) طبقهى کارگر در کشورهاى مستعمره از نظر کمى، اقتصادى و ايدئولوژيک آنقدر ضعيف
است که نمىتواند دراز مدت رهبرى جنبش رهايى بخش ملى را به عهده گيرد.(١٦)
کنگرهى دوم کمينترن در پايان مباحث به توافق رسيد و بين بورژوازى رفرميستى و
بورژوازى انقلابى تفاوت قائل شدـ از اين به بعد حمايت از جنبشهاى انقلابى - ملى در
برنامهى کمينترن قرار گرفت. به گفتهى لنين تحليل کمينترن وابسته به بافت اقتصادى
- کشاورزى کشورهاى خاور بودکه فقدان طبقهى کارگر را براى سازمان حزب و اعمال
تاکتيک کمونيستى ضرورى مىدانست. لنين پشتيبانى از جنبشهاى انقلابى - ملى را با
ضرورت تحقق دمکراسى بورژوايى در کشورهاى خاور توجيح مىکند.(١٧)
چندى بعد از پايان کنگرهى دوم کمينترن "اجلاس خلقهاى خاور" در باکو (سپتامبر
١٩٢٠) براى تحکيم "جبههى متحدهى ضد امپرياليستى" سازماندهى شد. دعوتنامهى اين
اجلاس انگلستان را با واژههاى ملى - مذهبى مورد حمله قرار داده بود. زيدانف،
سخنگوى حزب کمونيست شوروى انگلستان را در سخنرانى خود تحديد به جهاد کرد اگر شوروى
را بلافاصله به رسميت نشناسد.(١٨)
تحت چنين شرايطى ديگر نه انقلاب جهانى و نه حمايت از کمونيستهاى کشورهاى خاور در
دستور کار کمينترن بود. شوروى بعد از انعقاد قرارداد بازرگانى با فرانسه و انگليس
پيرامون قفقاز، ترکستان، ايران و افغانستان نيز با مقامات انگليسى به توافق رسيد.
شوروى تعهد کرد که تبليغات کمونيستى و ضد انگليسى را در ايران و افغانستان متوقف
کند و تماميت ارضى اين دو کشور را به رسميت شناسد. انگلستان در مقابل متعهد شد که
عوامل ضد انقلاب در قفقاز و ترکستان را تقويت نکند و از آسياى مرکزى عقب نشينى کندـ
اول آوريل ١٩٢١ براى تخليهى خاک ايران از قشون شوروى و انگلستان در نظر گرفته
شد.(١٩)
بعد از توافق شوروى و انگلستان پيرامون تماميت ارضى ايران در تاريخ ٢٦ فوريه ١٩٢١
قرارداد شوروى و ايران نيز منعقد شدـ شوروى تماميت ارضى ايران را به رسميت شناخت و
از مداخله در امور داخلى ايران صرف نظر کردـ پنج روز قبل از انعقاد اين قرارداد
"کميتهى آهنين" با پشتيبانى انگلستان و به سر کردگى سيد ضياءالدين طباطبايى و رضا
خان و با همکارى ٣٠٠٠ سرباز قزاق کابينهى سپهدار را سرنگون کردـ در ماه اکتبر
سردار سپه براى سرکوب جمهورى شوروى گيلان و تحکيم تماميت ارضى ايران راهى شمال شدـ
مسئول نظامى سفارت شوروى کلانتارف براى ميانجىگرى بين قشون متخاصم همراه ارتش
بودـ سفير شوروى تئودور روتشتاين مبارزهى انقلابى را مضر اعلام کرد و خواهان
تسليم بى چون و چراى انقلابيون به ارتش ايران شدـ با وجود نزاعهاى درونى و فقدان
حمايت نظامى - سياسى شوروى اعضاى حزب کمونيست ايران به دفاع از جمهورى شوروى گيلان
پرداختند و مغلوب شدند.(٢٠)
کنگرهى سوم کمينترن (ژوئن تا ژوئيه ١٩٢١) ضرورت "وحدت کليهى نيروهاى ضد
امپرياليست" را تأکيد کرد و از بحث پيرامون مسائل مستعمرات، قتل و سرکوب
کمونيستهاى ترکيه و ايران عملاً جلوگيرى کرد (٢١)ـ در کنگرهى چهارم (نوامبر تا
دسامبر ١٩٢٢) تز "وحدت کليهى نيروهاى ضد امپرياليست" از نو تأييد شد و کميسيونى
طرح "راه رشد غير سرمايهدارى" را به بحث گذاشت. اين طرح که در کنگرهى دوم نيز
مورد بحث بود، زير نظر لنين مشخصتر شده و تجربيات کمونيستهاى کشورهاى مستعمره و
نيمه مستعمره را با بورژوازى نيز در نظر داشت. اين طرح بين بورژوازى کمپرادور
(مالکين و سرمايه داران بزرگ و وابسته به امپرياليسم) و بورژوازى ملى تفاوت
مىگذاشت. طبق بررسى اين کميسيون تحقق "راه رشد غير سرمايهدارى" وابسته به همکارى
تودههاى زحمتکش، شرکت فعال و عمدهى کمونيستها و مساعدت کشور سوسياليستى شوروى
بودـ نتيجهى سياسى اين طرح مبارزات ضد امپرياليستى با همکارى بورژوازى ملى و
جناحهاى سنتى - مذهبى براى ايجاد يک نظام سياسى - خلقى به رهبرى نيروهاى انقلابى
- تودهاى بودـ حمايت سياسى از رضا خان و کمال آتاتورک به عنوان نمايندگان بورژوازى
ملى نيز با اين تئورى مستدل مىشد.(٢٢)
کنگرهى پنجم (ژوئن تا ژوئيه ١٩٢٤) و کنگرهى ششم کمينترن (اوت تا سپتامبر ١٩٢٨) با
سر در گمى يا با راديکاليسم غير منطقى قابل توضيح هستند. در کنگرهى هفتم کمينترن
(ژوئيه تا اوت ١٩٣٥) بنا به ضرورتهاى سياسى روز طرح ايجاد "وسيعترين جبههى
متحدهى ضد امپرياليستى در خاور" و تشکيل "جبههى متحدهى ضد فاشيستى در باختر"
تصويب شد. سخنران اصلى اين اجلاس گئورگى ديمتروف بود که خواهان همکارى کمونيستها
با ناسيوناليستها براى مبارزه با فاشيسم شد. کميتهى اجرايى کمينترن در آستانهى
برگزارى کنگرهى هفتم در مقالهى مهمى آرمانهايى را چون "سازمان حکومت شورايى" و
"مصادرهى بدون غرامت املاک" را نامناسب ناميد و خواهان انحلال احزاب کمونيست در
خاور شد (٢٣)ـ "ديگر نادرستتر از اين نمىشود که تصور کنيم که چنانچه کمونيستها
با سازمانهاى رفورميست ملى به توافق موقت برسند يا با احزاب انقلابى ملى تشکيل
بلوک مستحکمترى بدهند تا عليه امپرياليسم بجنگند و در عين حال بخواهند استقلال
تشکيلاتى و سياسى خود را حفظ کنند (که اين شرط اصلى نيل به چنين توافقهايى است)،
پرولتاريا سرکردگى خود را از دست خواهد داد، چيزى که هنوز آنرا بدست نياورده
است."(٢٤)
جالب توجه است که بعد از ائتلاف شوروى، انگلستان و آمريکا عليه آلمان، ايتاليا و
ژاپن نه تنها مبارزهى ضد امپرياليستى خاتمه يافت بلکه کمينترن خود را منحل کردـ به
مناسبت اول ماه مه ١٩٤٣ کمينترن اعلام کرد:
"امروز زحمتکشان و کليه خلقهاى همه کشورها فقط يک دشمن مشترک دارند و آن فاشيسم
است. امروز فقط يک مسئله است که بايد حل شود و آن نابودى هيتلريسم است."(٢٥)
ديپلماسى شوروى از يک سو مبلغ تشکيل جبههى خلقى (بدون توجه به وابستگىهاى حزبى و
مذهبى) بر عليه هيتلريسم بود و از سوى ديگر سعى به متقاعد نمودن متفقين داشت که
احزاب کمونيستى ديگر در سطح جهانى فعال نخواهند بود و در حوزهى ملى خود عمل خواهند
کرد. به اين ترتيب نه تنها چشم انداز انقلاب جهانى از ديدگاه ديپلماسى شوروى براى
هميشه مدفون شد بلکه کوچکترين نقدى بر سرمايهدارى به عنوان عامل اصلى سياست
امپرياليستى و جنگ براى جهان گشايى صورت نگرفت.(٢٦)
انحلال کمينترن با يک سرى توجيهها چون تفاوت بين پروژههاى توسعهى کشورهاى
گوناگون، تفاوت سازمان اجتماعى آنها، تفاوت سطح رشد اقتصادى - فرهنگى آنها، تفاوت
در ميزان آگاهى و فرم بخصوص سازمان کارگرى آنها و ناپختگى کادرهاى احزاب کمونيست
اين کشورها اعلام شدـ بديهى است که اينگونه عوامل موانعى براى تحقق سياستى
جهانشمول ايجاد مىکردندـ اما چگونه مىتوان قبول کرد که اين موانع براى
تئوريسينهاى کمينترن جديد بوده باشندـ انگيزهى واقعى انحلال کمينترن در پايان
همين اطلاعيه قيد شده است.
"ترديدى نيست که تصميم به انحلال انترناسيونال کمونيستى وحدت ملل متحد را که عليه
هيتلريسم مىرزمند تقويت خواهد کرد (...) تصميم کمينترن همچنين متحد ساختن و بسيج
کردن تودههاى مردم هر کشور را در مبارزه عليه هيتلريسم تسهيل مىکند." (٢٧)ـ
اتخاذ سياستهاى ضد و نقيض کمينترن فقط در راستاى حفظ منافع امنيتى شوروى مفهوم
هستندـ ديپلماسى شوروى از احزاب کمونيستى براى تحقق سياست خارجى خود استفاده مىکرد
و اگر هم ضرورى بود آنها را قربانى ائتلافهاى سياسى خود با کشورهاى امپرياليستى
مىنمود.
با انحلال کمينترن به عنوان حزبى جهانى پشتيبانى از مبارزهى انقلابى پرولتارياى
غرب و ملتهاى ستمديدهى مستعمرات و نيمه مستعمرات عملاً از دستور کار خارج شد. اما
اين تصميم به اين منظور نبود که حزب کمونيست شوروى از ديکته کردن خطى واحد براى
سياست "احزاب برادر" چشمپوشى خواهد کردـ بعد از انحلال کمينترن دفتر سياسى حزب
کمونيست شوروى نقش کميتهى اجرايى انترناسيونال کمونيستى را براى تحکيم منافع
امنيتى - اقتصادى شوروى علناً به عهده گرفت (٢٨)ـمورد توجه اين نوشته نه تحليل
سياست خارجى شوروى بلکه وابستگى نهادهاى کارگرى (شوراى متحدهى مرکزى) به اين
سياست از يک سو و بررسى ميراث تئوريک کمينترن و اثر آن بر فرهنگ سياسى چپها و درک
روزمرهى فعالين جنبش کارگرى - سوسياليستى در ايران از سوى ديگر است. اين کوله بار
ايدئولوژيک و پارادايم سياسى - تحليلى آن حتا توسط مخالفين چپ حزب توده نيز يدک
کشيده مىشد و مىشودـ زيرا تمامى خوراک فکرى فعالين چپ در ايران به وسيلهى اين
حزب مهيا شده است.
مکتوبات حزب توده و بخصوص کتاب واژههاى سياسى و اجتماعى امير نيک آئين سندهاى
ميراث ايدئولوژيک کمينترن هستند که بررسى سه اصل اساسى آن براى پاسخ به پرسش اين
نوشته ضرورى است. انترناسيوناليسم، مبارزهى ضد امپرياليستى و راه رشد غير
سرمايهدارى.
١) مارکس، انگلس و
گرامشى انترناسيوناليسم پرولترى را همبستگى جهانى کارگران مىدانستند.ـ واژهنامهى
نيک آئين اما بعد از تشريح تاريخى انترناسيوناليسم پرولترى نتيجه مىگيرد که پيدايش
نخستين حکومت "سوسياليستى" مفهوم سياسى آن را نيز به سه مورد تغيير داده است.
"١- پشتيبانى جنبش جهانى کارگرى از نخستين حکومت پرولترى و دفاع و حمايت از اين
دولت سوسياليستى؛ ٢- کمک و پشتيبانى حکومت شوروى و زحمتکشان شوروى نسبت به جنبش
جهانى کارگرى؛ ٣- تعميم انترناسيوناليسم در مناسبات با ملل ستمديده و جنبش آزاديبخش
ملى."
اين واژهنامه بين "ناسيوناليسم کوته نظرانه" و "واقعى" تفاوت قائل مىشود و تأکيد
مىکند که انترناسيوناليسم با ميهن پرستى هيچگونه مغايرتى نداردـ
"انترناسيوناليسم پرولترى با منافع ملى مطابقت دارد، زيرا که پيکار واقعى به خاطر
منافع ميهنى و آزادى و استقلال، جز از راه مبارزهى مشترک عليه امپرياليسم و همکارى
برادرانه با همهى کشورهاى سوسياليستى و همهى خلقهائى که در اين پيکار مىکنند
امکان پذير نيست. از اينجهت است که مىگوئيم ميهن پرستى واقعى جنبهى
انترناسيوناليستى دارد و انترناسيوناليسم عميقاً ميهن پرستانه است."(٢٩)
٢) مبارزهى ضد
امپرياليستى بايد با همکارى بورژوازى ملى و نيروهاى مذهبى سازماندهى شودـ بديهى
است که در يک مبارزهى جبههاى هيچگاه کسى به تضعيف هم پيمان خود رو نمىآوردـ در
واژهنامهى نيک آئين تمام عبارتهاى سياسى با واژههاى ملى - مذهبى توضيح داده
مىشوندـ براى نمونه واژهى بايکوت با تحريم توصيف مىشود. تحريم اما استنتاجى از
واژهى حرام است و آن چيزى که حرام يا حلال باشد نه توسط حزب کمونيست بلکه توسط
مجتهدين شيعه تعيين مىشودـ واژهى ملت با خلق توصيف مىشود. خلق اما نتيجهى خلقت
و خلقت وظيفهى خالق يعنى خداوند است. خلق شامل جمعى از فاعلين اجتماعى نمىشود که
با تصميمگيرى دنيوى يعنى مردمسالارى شيوهى زندگى خود را معين مىکنند زيرا مخلوق
زير پوشش بى چون و چراى فرهنگى - اخلاقى دين قرار دارد و مکلف به تحکيم شريعت و
اطاعت از نمايندگان دين در دنيا است. واژهى تأييد سياسى و مقبوليت با مشروعيت
توصيف مىشود. اين واژه از شريعت استنتاج شده و معنى آن نه مردمسالارى بلکه
دينسالارى است. جالب توجه مىباشد که در اين واژهنامه هيچگونه کلمهاى چون لائيک
که معنى جدايى دين از دولت را برساند و يا سکولار که به معنى دنيوى شدن باشد يافت
نمىشود.(٣٠)
اين بار سنگين ايدئولوژيک خود را نيز در مواضع سياسى - اجتماعى حزب توده نمايان
مىکند. براى نمونه در روزنامهى رهبر تأکيد مىشود:
"اکثر افراد حزب ما مسلمان و مسلمانزاده هستند و نسبت به شريعت محمدى علاقه و حرمت
خاصى دارند و هرگز راهى را که منافى با اين دين باشد نمىپيمايند و مرامى را که با
آن تضاد داشته باشد نمىپذيرند."(٣١)
هيئت اجراعيهى حزب توده در "اعلاميه به رفقاى حزبى" خاطر نشان مىکند:
"حزب توده