درك «عضلانى» از مفهوم طبقه ی كارگر!
 

آرش‏ کمانگر

اين روزها از جنبش‏ كارگرى زياد سخن گفته مى‌شود، اما متاسفانه معدود افراد و جرياناتى هستند كه در رابطه با فاعل وعامل اين جنبش‏ يعنى طبقه كارگر و مفهوم واقعى آن و نيز اثرات تحولات عظيم اقتصادى برآن، تعمق كنند. تو گويى كه اين جنبش‏، تعريف و ساختار طبقه كارگر را هم چون بسيارى از اصول و مفاهيمى كه ابدى و مقدس‏ مى‌شمرد، بديهى و غيرقابل بحث مى‌پندارد و حاضر نيست حتى به اندازه يك دهم كار و تعمقى را كه انديشه ورزان وفادار به طبقه كارگر در عرصه بين المللى صورت داده‌اند را در مقياس‏ ايران طرح و دنبال نماید .
پرسش‏ اساسى اين است كه آيا كارگر به مزدبگيرانى اطلاق مى‌شود كه كار "يدى" (جسمى) مى‌كنند؟ و يا مضاف بر آن شامل كسى كه كار " فكرى " مى‌كند نيز مى‌شود؟ يعنى همه كسانى كه فاقد مالكيت بر ابزارهاى توليد، خدمات و... هستند و مطلقا از طريق فروش‏ نيروى كار يدى و يا فكرى خود امرار معاش‏ مى‌كنند و از طريق توليد ارزش‏ اضافى (ريشه استثمار كارگر و منبع سود سرمايه داران) به انباشت سرمايه در نظام كاپيتاليستى "يارى" مى‌رسانند، جزو كثيرالعده‌ترين طبقه عصر يعنى طبقه كارگر محسوب مى‌شوند.
همه ما به خاطر داريم كه تا همين یکی دو دهه پیش، نيروهاى سياسى كشورمان وقتى مى‌خواستند پوسترى به مناسبت اول ماه مه منتشر كنند و يا طرحى از جنبش‏ كارگرى در نشريه خود ترسيم نمايند، معمولا تصورى از كارگر ارائه مى‌دادند كه بيشتر شبيه هركول در افسانه‌هاى يونان باستان بود تا يك كارگر عادى. تصوير آنها از كارگر، تصوير يك كارگر انقلاب تكنولوژيك سوم كه به طور جسمى و يا فكرى، اقتصاد را پيش‏ مى‌برد نبود. تصوير آنها از كارگر بيشتر نماد "چلنگرى" بود كه در دوران ماقبل سرمايه دارى و اوان پيدايش‏ آن بر سندان پتك مى‌كوبيد.
اين كپيه استالينى از مفهوم طبقه كارگر، پرولتاريا را بدل به يك قشر كوچك مى‌نمود كه هم چون قهرمانان افسانه‌اى وظيفه رهايى كل بشريت را داشت. حال آن كه تبيين پايه گذاران سوسياليسم علمى (حتى در صد و پنجاه سال پيش‏) از اساس‏ با درك عقب مانده و عضلانى شيفتگان گفتمان استالينى از تعريف " كارگر" تفاوت دارد.
براى نمونه در همان زمان از كارل ماركس‏ سوال مى‌كنند كه "خواننده" را مى‌توان كارگر دانست؟ و او پاسخ مى‌دهد كه خواننده، اگر فقط براى عشق دل خود بخواند نه، اما اگر در يك كاباره بخواند يعنى در ازاى عرضه هنر خود از مالك كاباره دستمزد دريافت كند مى‌توان او را يك كارگر پنداشت.
اين اظهار نظر صريح زمانى مطرح گرديد كه هنوز سرمايه دارى به ابعاد و پيشرفت كنونى دست نيازيده بود، والا با وقوع انقلاب تكنولوژيك سوم در دهه‌هاى پايانى قرن بيستم و تعميق آن در قرن كنونى، يعنى انقلابى كه با اتوماتيزاسيون كامل پروسه توليد، روبوتى شدن كارها، كامپيوتريزه شدن امور اقتصادى و اجتماعى، دگرگونى عظيم در سيستم ارتباطات و اطلاع رسانى، اينترنت و غيره مشخص‏ می شوند ، مى‌توان با قاطعيت بيشترى از كارگر بودن مزدبگيران فكرى سخن گفت. و به راستى اگر قرار باشد در اين "دهكده جهانى"، پرولتاريا صرفا به كارگران كارخانجات و رشته‌هايى خطاب شود كه هنوز نيروى بازو، عرق جبين، يقه چرك و دست پينه بسته، ويژگى‌هاى آنها محسوب مى‌شوند، چگونه مى‌توان اين بخش‏ از نيروى كار را كه دايما به مدد رشد علم و تكنولوژى در حال كوچك شدن هستند، كماكان كثيرالعده‌ترين طبقه جهانى ارزيابى كنيم و حكومت منبعث از اراده طبقاتى آنها را، نه حكومت اقليت بلكه حكومت اكثريت بپنداريم؟! براى اجتناب از چنين قرائت محدود كننده‌اى، لازم است حول چند نكته كليدى توافق كنيم:
1 - كارگر مزدبگير صرفا به كارگر يدى خلاصه نشود و كار فكرى را نيز هم چون كار جسمى، داراى قابليت توليد ارزش‏ اضافى و تصاحب آن توسط صاحبان سرمايه بدانيم.
2 - طبقه كارگر به همان شيوه‌اى كه بنيان گذاران سوسياليم علمى تعريف كرده اند، تبيين شوند. يعنى همه آنها كه بخاطر جبر اقتصادى، نيروى كار خود را مى‌فروشند و استثمار مى‌گردند. بنابراين تنها آن مديران و ماموران عاليرتبه‌اى كه درآمدهايى بالا دارند كه به آنها اجازه مى‌دهد به اندازه كافى، سرمايه انباشت كنند تا از سود آن بهره برند، مستثنى شوند.
3 - پرولتاريا به كارگران مولد محدود نشود بلكه شامل همه مزدبگيران غير توليدى نيز گردد كه تحت شرايط بند دو قرار مى‌گيرند.
4 - از طبقه كارگر مزدى، تعريفى عينى، نه ذهنى ارايه شود، يعنى موجوديت آن را منوط به سطح آگاهى‌اش‏ ندانند.

* * *

پارامتر اول، روى اين حقيقت پافشارى مى‌كند كه مزدبگيرانى كه به حاى استفاده از نيروى بازو از مهارت‌هاى فكرى خود بهره مى‌جويند و يا حجم كار فيزيكى آنان نسبت به حجم بكار گيرى نيروى دماغى آنها ناچيز است نظير: معلمين، تكنسين‌ها، پرستاران، كارمندان، پزشكان فاقد مطب، مهندسين حقوق بگير فاقد موسسه و غيره نيز جزو طبقه كارگر محسوب مى‌شوند. ماركس‏ هم در جلد اول "كاپيتال" و هم در اثر اقتصادى ديگر خود به نام "تئورى‌هايى درباره ارزش‏ اضافى" اين اعتقاد را بازتاب مى‌دهد. فردريك انگلس‏ نيز در زير نويس‏ چاپ انگليسى جزوه "مانيفست" عدم مالكيت ابزار توليد و امرار معاش‏ صرف از طريق فروش‏ نيروى كار را مبناى تعريف كارگر مى‌داند.
پارامتر دوم سعى دارد بر اين نكته بكوبد كه در تعريف طبقه نبايد به معيارهاى ساختگى نظير: ضرورت كار فيزيكى، داشتن دستان پينه بسته، نوع شغل، كيسه پول و يا نقشى كه در سازمان اجتماعى كار دارند متوسل شد. در اين رابطه بايد گفت كه اين فقط قرائت استالينى- مائويى نبوده و نيست كه به تعاريف من درآوردى فوق الذكر متوسل مى‌شود، بلكه لنين نيز عليرغم اين كه در برخى آثار خود بخش هايى از مزدبگيران فكرى (نظير مهندسين، تكنسين‌ها و كارمندان دفترى كارخانجات) را جزو طبقه كارگر (با عنوان "كارگر يقه سفيد") ارزيابى نمود، ولى در يكى ديگر از جزوات خود به نام "ابتكار عظيم" براى تعريف طبقه و از جمله كارگران، سه شرط قايل شده: اول: رابطه‌اى كه فرد با ابزار توليد و چگونگى مالكيت آن دارد، دوم: نقشى كه فرد در سازمان اجتماعى كار ايفا مى‌كند و سوم: سهمى كه شخص‏ از درآمد جامعه به خود اختصاص‏ مى‌دهد. بعدها جنبش‏ چپ با تفسير افراطى اين تزها، مدال توليد "خرده بورژوازى جديد" را به سينه زد و براى نمونه معلمين را كه فاقد سرمايه هستند و صرفا از طريق حقوق ناچيز خود امرار معاش‏ مى‌كنند، با تكيه بر كار فكرى آنها و اين كه مثل كارگر صنعتى، كشاورزى و ساختمانى "عرق" نمى‌ريزند، بدليل "نقشى كه در سازمان اجتماعى كار" دارند و لابد به خاطر لباس‏ اتوكشيده‌اى كه دارند( الان باید بگویم داشنتد) خرده بورژوا ناميدند. دامنه اين تفسير "عضلانى" تا بدان جا پيش‏ رفت كه پاره‌اى حتى بخشى از لايه‌هاى اجتماعى فاقد شغل (نظير دانشجويان و دانش‏ آموزان) را تحت كاتاگورى "خرده بورژوازى جديد" ارزيابى نمودند!!
و اما پارامتر سوم در دستگاه تحليلى پيروان درك "غيرعضلانى" از طبقه كارگر كه خصوصا اكنون در دوره جولان كامپيوترها و رشد سرسام آور بخش‏ خدمات از اهميت به سزايى برخوردار است، اشاره به اين نكته است كه پرولتاريا صرفا شامل كارگران مولد نيست، بلكه شامل مزدبگيران بخش‏ خدمات غيرتوليدى و ادارى نيز مى‌شود. خصوصا كه در دهه‌هاى اخير به نحوه گسترده‌اى بر وزن اين بخش‏ از اقتصاد افزوده شده است.
براى نمونه طبق آمار سازمان ملل حتى در سال 1989 از كل نيروى كار آمريكا بیست مليون در بخش‏ توليدى و در عوض‏ حدود شصت و پنج ميليون نفر د ربخش‏ خدمات فعاليت داشتند. در آلمان طى فاصله سى سال يعنى از 1950 تا 1980 سهم نيروى كار در بخش‏هاى مختلف اقتصاد بدين شرح بوده‌اند: كشاورزى از بیست و دو درصد به پنج درصد _صنعت در حد ثابت چهل و پنج درصد باقى ماند_ بازرگانى و حمل و نقل از شانزده به هجده درصد و بخش‏ خدمات از هفده درصد به سی و دو ردصد افزايش‏ يافت. چنان كه مى‌بينيد در شرايط سقوط نيروى كار در كشاورزى و ثبات سهم آن در صنعت، سهم نيروى كار شاغل در خدمات به حدود دو برابر افزايش‏ يافته است. اکنون این میزان در هزاره سوم به مراتب بیشتر شده است.
همين تحول در اكثر كشورهاى جهان نيز رخ داده است. براى نمونه از جمعيت هفتاد ميليونی ايران، تنها كمتر از يك ميليون نفر در بخش‏ معادن و صنايع (كارگاه‌هاى ده نفر به بالا) اشتغال دارند، تازه نيمى از اين كارخانجات نيز به دليل بحران اقتصادى كشور، در حال ورشكستگى كامل هستند و اگر قرار باشد طبقه كارگر به همين قشر كوچك تنزل داده شود، معلوم نيست امر "انقلاب اجتماعى پرولتاریا" را چه نيرويى عمدتا سازمان خواهد داد.
و بالاخره پارامتر چهارم در صدد اثبات اين نكته است كه از طبقه كارگر مى‌بايست تعريفى عينى ارايه شود و نه ذهنى، اين بدان معناست كه موجوديت و هويت ان را منوط به سطح آگاهى‌اش‏ نكنيم. مزد بگير صرف نظر از اين كه خود را كارگر بداند يا نداند و يا نسبت به مناسبات سرمايه دارى موضع انتقادى داشته باشد يا نه، كارگر محسوب مى‌شود. چون تعريف طبقه را از مولفه‌هاى اقتصادى استنتاج مى‌كنند. بنابراين جنسيت، مليت، ذهنيت و درجه آگاهى سياسى تاثيرى بر چگونگى تعريف طبقه كارگر ندارند.
بنابراين تنها از طريق فاصله گيرى از "ماهیچه سالاری" است كه مى‌توان كماكان اين حقيقت را به اثبات رساند كه طبقه كارگر كثيرالعده‌ترين طبقه اجتماعى و انقلاب و حكومت منبعث از آن بيانگر اراده اكثريت عظيم اما محرومى است كه در مصاف با بهره كشى و سود پرستى نظام سرمايه، چيزى جز زنجيره‌هاى خود را ندارند كه از دست دهند.
 

* * *

منابع:
1 - ماركس‏، بحران كنونى و آينده طبقه كارگر، ارنست مند ل
2 - طبقه كارگر ، پيران آزاد، نشریه راه کارگر
3 - انقلاب تكنولوژيك سوم و تحول در مفهوم طبقه كارگر، آرش کمانگر، نشریه راه کارگر
4 - كاپيتال، جلد يك و تئورى‌هايى درباره ارزش‏ اضافى، كارل ماركس
5 - تحليل طبقاتى، تاريخ و رهايى، اريك الين رايت
6 - طبقات و تحليل طبقاتى، گوگ ليلمو كارچيدى
7 - نقدى بر كتاب "ماركس‏ پس‏ از ماركسيزم نوشته بیژن رضایی"، مرتضى محيط
 

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com