کارگران و پناهندگان
 

مراد عظيمی

 

تاکنون، به دلائل اجتماعی، چندين ميليون نفر ايران را ترک کرده و عمدتاً به کشورهای اروپا، استراليا و آمريکای شمالی رفته اند. اکثريت غالب اين انسان ها را پناهندگان تشکيل می دهند. مهاجرين اقليتی اند، که به اعتبار صدور سرمايه يا تخصص شغلی حق مهاجرت اخذ کرده اند.
از اين انبوه پناهندگان و مهاجرين، درصد ناچيزی سرمايه دار و خورده سرمايه دار، و اکثريت عظيم آنان را کارگران تشکيل می دهند. کارگران خارج کشور، به دو گروه تقسيم می شوند:

1- کارگران شاغل (Employee ) زن و مرد(1). غالب اين ها در بخش خدمات شاغلند. اما، خود اين بخش خدمات، به دو جزء فرعی تقسيم می شود:
1-1 کارگران شاغل در فروشگاه ها، اغذيه فروشی ها، رستوران ها، بنگاه های حمل و نقل و... در اين شغل ها جنبه فعاليت فيزيکی يا بدنی به نسبت فکری چيرگی دارد.
2-1 کارگران شاغل در موسسات آموزشی- به معنای عام-، بهداشت و درمان، ادارات، بنگاه های دولتی و خصوصی. اين ها کارگرانی اند، که فعاليت شان عمدتاً نه کار يدی يا دستی، بلکه ترکيبی از کار با کامپيوتر، دستگاه های الکتريکی، الکترونيکی، نوشتاری وگفتاری است(2).
در کشورهای غربی، برای نمونه، در کشور متحده سلطنتی (بريتانيا) کارگران شاغل در هر دو بخش از صنايع و خدمات در تشکلات اتحاديه ای کارگری گوناگون، مانند اتحاديه يونيسن، اتحاديه کارگران حمل و نقل(3)، اتحاديه آميکس، اتحاديه کارگران اداری(PCS or Public and Commercial Services)، اتحاديه آموزگاران، اتحاديه های بهداشت و درمان، اتحاديه پست، اتحاديه "کارگران راه آهن و ملوانان" و... متشکل شده اند. تمام اين اتحاديه ها، به مثابه اتحاديه های کارگری، زير چتر عالی ترين ارگان رهبری اتحاديه های کارگری، يعنی کنگره اتحاديه های کارگری (TUC or Trades Union Congress) گرد آمده اند. در مقابل کارگران، صاحبان سرمايه و مديران در کنفدراسيون (CBI or Confederation of British Industry) خود سازمان يافته اند.

2- کارگران بيکار خارج کشور. کارگران بيکار به چهار گروه فرعی تقسيم می شوند:
1-2 کارگران بازنشسته زن و مرد. از سال 2002، در کشور متحده سلطنتی کارگران بيکار، از سن شصت سال به بالا، وارد جرگه بازنشستگی شده، و حق باز نشستگی دريافت می کنند. اين حق بازنشستگی، به نسبت کارگران بيکار زير شصت سال، وجه اش بيشتر است.
2-2 کارگران بيکار مريض. کارگران مريض، بسته به شدت ناخوشی، امکان دارد افزون بر حق بيکاری، هم چنين حقوق ناخوشی اضافی و با درجات گوناگون در يافت کنند.
3-2 کارگران زن خانه دار پناهنده. زنان بچه دار تنها و يا دارای همسر. جوامع غربی اين زنان را زير نام متدوال «زنان خانه دار» قرار می دهد- نه زنان شاغل در کارگاه منزل و يا زنان بيکار. از نظر هواداران برابری حقوق زنان با مردان، زنان خانه دار، به مانند کارگران بخش خدمات محسوب می شوند. با اين درک، زنان خانه دار، در عمل، کارگران خانگی بی دستمزد يا بردگان درون کارگاه منزل به شمار می آيند. هواداران برابری حقوق زنان با مردان خواهان به رسميت شناسی اين حق از طرف جامعه اند. اما، آن چه اکنون، منباب مثل، در کشور متحده سلطنتی به زنان خانه دار پرداخت می شود، حق بيکاری، به اضافه حق نگهداری از بچه به زنان تنها و پرداخت حق بيکاری و نگهداری از بچه به زنان متاهل است. روشن است که اين حق از دستمزد ميانگين يک کارگر شاغل ،بيرون از منزل، پائين تر است.
4-2 پناهندگان کارگر بيکار زن ومرد. اين زنان و مردان، بخش قابل ملاحظه ای از کارگران پناهنده را شامل می شوند. اين کارگران بيکار، پيش از ورود به کشورهای غربی و درخواست پناهندگی، يا دارای شغل و يا بيکار بوده اند.

3- محصلين و دانشجويان پناهنده.
1-3 محصلين. طبيعی است که موقعيت طبقاتی محصلين تابعی است از وضعيت پدر و مادر آن ها. از اين رو، با فرض اين که، والدين محصل، کارگر پناهنده باشد، او نيز فرزند يک خانواده کارگری است.
2-3 دانشجويان. موقعيت دانشجويان خانواده های کارگری مشابه با وضعيت محصلين خانواده های کارگری است. اما، بعد از فارغ التحصيلی، امکان دارد که نوع استخدام دانشجويان، در موقعيت طبقاتی شان تاثير به گذارد يا نه. در مورد اخير، اين نکته نيز گفتنی است که فرزند يک خانواده کارگری، عليرغم هر موقعيت اجتماعی اش، ممکن است اين آگاهی را کسب کند که، مادر- پدر و هم طبقه ای هايشان نه تنها توليد کنندگان مستقيم تمام توليدات اجتماعی اند. بلکه، هم چنين، آن ها توليد کنندگان ارزش اضافه ی فرآورده های توليدی اند، که سرمايه داران تصاحب يا به چنگ می آوردند. کم نيستند فرزندان تحصيل کرده خانواده های کارگری، که به طبقه کارگری خانواده هايشان افتخار کرده و يا به آن پشت کرده اند.(مايکل منسفيلد وکيل مدافع مشهور و آقای نورمن تبت از رهبران اسبق حزب محافظه، در کشور متحده سلطنتی يا بريتانيا، نمونه ای از اولی و دومی اند).
با رعايت صورت بالا، ملاحظه می شود که شمار کارگران پناهنده شاغل و بيکار در خارج از کشور رقمی ميليونی است. برای خيلی ها، مشکل ديدن اين رقم ميليونی کارگران پناهنده زن و مرد ايرانی مانند معضل «از فراوانی درخت جنگل را نه ديدن» باشد.

کارگران پناهنده ايرانی و حقوق پناهندگی
مارکس می گويد، انسان ها پيش از و مقدم بر هر فعاليت ديگر - دنبال سياست، دانش، هنر، مذهب و... رفتن - دو نقش تاريخی دارند: نقش تاريخی اول. آن ها بايد برای زنده ماندن توليد کنند تا به خورند و سرپناهی فراهم کنند تا در آن جا به خوابند. نقش دوم تاريخی. برای بقای نسل خود توليد مثل کنند(دو حقيقت ساده، که برای هزاران سال زير آوار رمز و خرافه مدفون شده بودند).
شايد بسياری از کارگران پناهنده ايرانی، در اين دنيای حاکميت افسار گسيخته سرمايه داری، اين گفته مارکس را نه شنيده باشند، ولی آن چه را که مارکس کشف کرد، در عمل، آن ها آن را انجام می دهند.
با فرض اين که پناهجو هر موقعيت اجتماعی و يا هر تصور ذهنی از موقع طبقاتی خود در ايران داشته، عموماً در هيات يک پناهجوی کارگر ايرانی تلاش کرده که در کشوری پناهنده شود که، علاوه بر پذيرش کارگر پناهجو، حق استفاده از حقوق رفاه عمومی را برای پناهجو و پناهنده قائل باشند. اهم اين کشور ها عبارت اند از کشورهای اسکانديناوی، آلمان، هلند، بلژيک، کانادا، استراليا، کشور متحده سلطتنی و فرانسه. برای نمونه، در کشور متحده سلطنتی، اين حقوق رفاه عمومی، که پناهنده ها نيز از آن ها بهره مندند، به اختصار عبارتند از:
1- حق بيکاری.
2- فرزند و حق نگهداری از فرزند.
3- داشتن مسکن و دريافت وسائل منزل- برای پناهندگان مريض و يا دارای فرزند کوچک. انجام مجانی تعميرات منزل و نصب تجهيرات و وسائل منزل و...
4- در يافت کرايه مسکن و معافيت از پرداخت ماليات مسکن- از طرف کارگر بيکار.
5- استفاده رايگان از بهداشت و درمان برای بيماران جسمی و روحی. ارائه تسهيلات و خدمات، مانند تسهيلات مخصوص حمام، تختخواب، توالت وغيره. تخصيص مددکار برای مراقبت از بيماران ومعلولين و انجام کارهای منزل.
6- ناخوشی گوناگون، به نسبت شدت بيماری و حق نگهداری از ناخوش.
7- استفاده رايگان معلولين از ترانسپورت شهری. تامين صندلی چرخ دار و اتومبيل ويژه برای معلولين. پرداخت هزينه آمد و شد و امتياز پارک ماشين به معلولين.
8- تحصيل و تغذيه رايگان فرزندان خانواده های بيکار در مدارس. آموزش دوره های تحصيلی و شغلی رايگان در کالج ها و کمک هزينه تحصيلی برای دوره های دانشگاهی
9- استفاده از خدمات تحصيلی، آموزش حرفه ای و مشاوره را يگان برای بيکاران.
10- ...
اين حقوق و امکانات رفاهی برشمرده در کشور متحده سلطنتی، در کليت، آن مجموعه ای نيستند که پيش از هجوم تاچر، رهبر دولت دست راستی محافظه کار، به دولت رفاه، در جامعه جاری بودند. تاچر در راستای هجوم به دستاوردهای کارگران، در سال 1987، قوانين اشتغال جامعه اروپا را امضاء نه کرد. مقايسه شرائط کار، زندگی و بازنشستگی و... هر کارگر استخدامی- چه بومی يا کارگر پناهنده و مهاجر، از يک طرف و کارگران بيکار، از طرف ديگر- در کشور متحده سلطنتی با کشورهای اسکانديناوی، آلمان و...، اين تفاوت ها را آشکار می کند. اما اين تفاوت ها بين کشور متحده سلطنتی و بسياری از کشورهای ديگر اروپائی، نه يک پديده ايستا بلکه، تابعی از قدرت سازمان يابی و مبارزه جوئی کارگران از يک طرف و شرائط کارکرد سرمايه، از طرف ديگر است. فردا، امکان دارد که، در اين کشور و يا آن کشور غربی، اين يا آن جزء از حقوق رفاه عمومی قلم گرفته شود(4).

ابعاد هزينه های مالی امکانات رفاه عمومی
برای نمونه، در کشور متحده سلطنتی:
1- بودجه بهداشت ملی(National Health Service ). اين بودجه ای نزديک به يک صد ميليارد پوند است.
2- حق فرزند. اين يک حق همگانی است. به اين معنا که دريافت آن بستگی به درآمد يا کار فرد نه دارد. اين حق تا سن 18 سالگی به فرزندان خانواده ها پرداخت می شود. بودجه سالانه حق بچه رقمی در حدود 20 ميليارد پوند در سال است. بودجه سالانه وزارت کار و بازنشستگی بيش از 70 ميليارد پوند در سال است.
3- بودجه سالانه پرداخت حق مسکن، حق ماليات مسکن، خدمات تهيه و تعمير تجهيزات مسکن، نظير سيستم حرارت مرکزی يا سوفاژ، درب، پنجره و غيره. از بودجه شورای محلات هزينه می شود. هزينه اين بخش از خدمات يک بودجه کلان ميليارد پوندی است.

نگرش به منشاء پيدايش و منبع تامين حقوق و امکانات رفاه عمومی
1- طرز تلقی ها. جريانات سياسی هوادار کارگری با واژه دولت رفاه آشنا هستند. اما اين آشنائی با دولت رفاه و ارائه خدمات بر شمرده در بالا، عموماً بسيار سطحی است. اما، اگر موضوع حقوق بالا را از منظر پناهنده ها نگاه کنيم، با نگرش های بی تفاوت، توهين آميز و جاهلانه بر خورد می کنيم. عده ای، به همين دليل ساده که از اين امکانات استفاده می کنند، می دانند که اين امکانات را دولت می دهد. چرا و از چه زمانی، دولت اين امکانات را شروع کرده، نمی دانند. نيازی هم نه دارند، که بدانند.
عده ای حق بيکاری را پول تو جيبی می دانند! اين درکی بچگانه است. از طرف ديگر، چنين دريافتی غم انگيز است. به اين دليل که، اين افراد از جامعه ای می آيند که، در آن جا، طبقه کارگر نه توانسته مهر حد اقل حقوق اجتماعی را بر پيشانی جامعه به کوبد. خيلی ها اداره تامين اجتماعی يا اداره کار و بازنشستگی را گدا خانه می نامند. اگر، از بدو ورود اين خانم ها و آقايان- بی توجه به حقوق اجتماعی گسترده ديگر- بدون مصاحبه و...، هر هفته پستچی با احترام، پاکت حق بيکاری را در درب خانه شان تقديم می کرد، گدا خانه نمی شد. طنز پوز عالی، جيب خالی، وصف حال اين پناهجويان و پناهنده های «اشراف ايرانی» است. کلمه گدا، تنها موقعيت نه داری فرد را افاده نه می کند. بلکه، اين يک کلمه انگ (Stigma) است. چرا که، گذشته از نه داری، بار منفی دارد. در جامعه ی طبقاتی، طبقه استعمار گر، طبقه استعمار شده را دوگانه استعمار می کند. از نظر نياز های جسمی محروم واز نظر روانی و روحی تحقير می کند. در سيستم کاست هندوستان، پائين ترين و محروم ترين طبقه نجس شمرده شده، و احسان دهنده، پول احسان را در دست محروم می اندازد، تا مبادا دستش با دست محروم تماس يافته و نجس شود. در جوامع کهنه و يا معاصر، که احسان، نذری و صدقه را نيک، ثواب و حسسنه دانسته اند، يا حقه باز و فريب کار بوده اند و يا از تامين نياز های انسان ها قاصر. در هريک از دو حالت، آن ها محکومند. ما در اجتماع زندگی می کنيم و نه هم چون گله های ددان در بيشه و بيابان. انسان ها بنا به ماهيت اجتماعی شان، به اجتماع سهمی اداء کرده و از آن سهمی بهره می گيرند. کسی که از او سلب مالکيت شده، ابزار توليدش را از دست داده، وظيفه جامعه است که يا به او کار دهد. اگر شغلی، مهارتی نه دارد، آموزشش دهد، تا شرائط کار کسب کند. و تا زمانی که جامعه نه تواند به او کار دهد، بايد زندگی اش را تامين کند. جمهوری روم و سپس امپراطوری روم اولين دولت رفاه را بنياد کردند. در اين جا، با کار و رنج مجانی برده ها، از يک طرف، و با ورود غلات از متصرفات به رم، از طرف ديگر، کشاورزی روم از بين رفت. بدين ترتيب، از دهگانان سلب مالکيت شد و پرلتاريای روم زاده شد. اين ها شهروندان آزاد، در مقابل بردگان بودند. ولی صاحب ملک و دارائی هم نه بودند. جمهوری رم و سپس امپراطوری روم، برای تخفيف تضاد طبقاتی و مقابله با جنگ داخلی، اين شهروندان آزاد، اما نه دار (نه گدا) را از نظر جسمی و روانی تغذيه کرد. هم نان و آب شان داد. و هم در ميدان تفريحی کلسيم (Coliseum) اسباب تفريح شان را فراهم کرد. اگر مارکس نوشت، پرلتاريای روم از قبل کار مجانی بردگان می خوردند، سئوال اين است که پرولتر، يا کارگر پناهنده بيکار ايرانی از قبل چه کسی می خورد؟ از کيسه رضا پهلوی، سلطنت طلبان و سرمايه داران ايرانی خارج از کشور، از کيسه سرمايه داران کشورهای غرب و يا از بخشی از حاصل کار طبقه کارگر شاغل و کارگران ايرانی شاغل اين کشورها؟
ما، نه در زمان رضا شاه، که از يک قزاق آس و پاس به يک کلان فئودال- بورژوا تبديل شد، خدمات رفاه عمومی داشتيم؛ و نه در زمان محمد رضاشاه، که خود، خانواده اش، دربار و اطرافيانش کلان سرمايه دار بودند. و بالاخره، اکنون نيز، در حکومت جمهوری ايدئولوژی اسلامی، خدمات رايگان رفاهی نه داريم. (در کنار گفته شود که فقط بهداشت رايگان و حق بازنشتسگی، در سطح بسيار پائينی در هر سه حکومت بوده.)

کارگران ايران و جنبش برای حق بيکاری و حق داشتن مسکن
اولين حرکت کارگران ايران برای خواست حق بيکاری، يا حق کار کردن، در فردای انقلاب، و در زمان نخست وزيری بازرگان رخ داد. دولت بازرگان زير فشار جنبش حق بيکاری کارگران، حاضر شد به شماری از کارگران بيکارشده حق بيکاری دهد. اما، زود، حکومت ايدئولوژی مذهبی سرمايه داری، با استقاده از ضعف جنبش کارگری، انحرافات عميق جريانات سياسی، به اصطلاح طرفدار طبقه کارگر، و به ويژه نفوذ ايدئولوژی مذهب در درون طبقه کارگر، اين دستاورد را، تحت اين بهانه که پول بيکاری پول حرامی است، از چنگ کارگران در آورد. بدين ترتيب اولين جرقه خواست کارگری، يا کار يا حق بيکاری شکست خورد.
در انقلاب ايران، توده های کارگر، به عمل انقلابی دومی نيز دست زدند. آن ها، در راستای حل مشکل مسکن، ساختمان ها و اماکن سرمايه داران را مصادره کردند. اما، پاسداران سرمايه، کارگران را، به زور اسلحه، از اين اماکن بيرون کردند. در همين زمان، يک واقعه ديگرمصادره اماکن سرمايه داران اتفاق افتاد. سران و مقامات رژيم ايدئولوژی اسلامی خانه های زيبا و شيک سرمايه داران حکومت شاه را در شمال تهران به تصرف خود در آوردند. اما، اين دفعه، پاسداران، نه برای هجوم و بيرون کردن آن ها، بلکه برای نگهبانی از اين آقايان و منازل زيبا و ويلائی، کشيک ايستادند.
به باور من، عدم پيروزی کارگران در کسب اين دو حق، کليد سردرگمی کارگر پناهنده ايرانی با پديده های حق بيکاری، حق مسکن و ديگر حقوق رفاه عمومی است.  اگر حق داشتن کار يا حق بيکاری و حق مسکن در ايران تثبيت می گرديد، کارگر پناهجو، در همان ايران، با اين دستاوردها آشنا می شد. ديگر برخورد او با پديده امکانات رفاهی در کشورهای غربی، نه يک چيستان بود، و نه خود را گدا می دانست. او زود می گفت، ما هم، مشابه برادران هم طبقه ای مان در کشورهای غرب، حق بيکاری و حق مسکن داريم.

طبقه کارگر غرب و دولت رفاه
پيش از اين که بخش هائی از طبقه کارگر اروپا به درک رهائی از بردگی کارمزدی به رسند؛ آن ها برای جلوگيری از تنزل دستمزد و يا بهبود آن از يک طرف، و کاهش ساعات کار، از طرف ديگر، مبارزه می کردند. اولی موضوع گشايش معاش زندگی و دومی کسب زمان فراغت و کاهش از سرعت فرسودگی و پيری زودرس بود. در اوائل دهه 1830، خواست هشت ساعت کار در روز از طرف کارگران نساجی در کشور متحده سلطنتی يا انگلستان، تجلی ادامه مبارزات بالا بود. در نيمه دهه قرن نوزدهم، در کنار دو خواست دستمزد و کاهش ساعات کار، از طرف جنبش اتحاديه گری، جنبش اجتماعی گری يا سوسياليسم ظهور کرد. اين دومی سرمايه داری را نقد کرده و نشان می داد، در حالی که کاهش ساعات کار و افزايش دستمزد مهم، ولی کافی نه بودند. سوسياليسم اعلام می کرد که تنها راه رهائی طبقه کارگر از بردگی مزدی، متحول کردن رابطه توليد سرمايه داری، يعنی سازمان دادن توليد اجتماعی برای تامين نياز های توليد کنندگان کل جامعه است. از اين رو، احزاب کارگری با آرمان يا هدف سوسياليستی تشکيل شدند.
کشورهای سرمايه داری، يکی پس از ديگری، و در فواصل زمانی گوناگون، برای کند کردن فرايند مبارزه طبقاتی و مهار احزاب سوسياليستی، يا به سخن ديگر، برای بقاء سرمايه داری، مجبور به پياده کردن اصلاحات به نفع کارگران شدند. اين اصلاحات، يا آن چه به دولت رفاه معروف شد، شمه هائی از خواست های جنبش سوسياليستی، نظير بهداشت و درمان و آموزش رايگان و... را در برگرفتند. گذشته از اين، دولت های سرمايه داری، بخش هائی از صنايع را، تحت عنوان سوسياليستی کردن فرايند توليد، دولتی کردند. اين دولت ها، قوانينی در جهت بهبود شرائط کار و زيست کارگران به تصويب رساندند و... برای نمونه، می توان به چند مورد اشاره کرد. در آلمان، با رشد سوسياليسم در درون اتحاديه های کارگری و گسترش حزب سوسيال دموکراسی آلمان، در اوائل 1880، قانون خدمات اجتماعی به تصويب رسيد. در سال 1933، روزولت رئيس جمهور وقت آمريکا، در پی آمد سقوط بازار ارز و دهان باز کردن بحرلن عظيم اقتصادی، دولت رفاه تحت نام ّ قرار داد نو‛ (New deal) با طبقه کارگر آمريکا را اعلام کرد. بالاخره، در پايان جنگ جهانی دوم، در سال 1945، سخن گويان دور انديش سرمايه داری کشور متحده سلطنتی اعتراف کردند که، اگر ما اصلاحاتی به نفع کارگران انجام نه دهيم، آن ها، آن را با انقلاب از ما خواهند گرفت. و اين چنين بود که دولت رفاه تحت نخست وزيری اتلی از حزب کارگر آغاز، و با دولت محافظه کار بعدی، تحت نخست وزيری چرچيل، اين دشمن کينه توز طبقه کارگر، ادامه يافت.

کارگران پناهنده و موضوع تشکلات
1- 1- سلطنت طلبان. اين ها يک گرايش سرمايه داری اند. رضا پهلوی، خانواده اش و افراد بالای اين گرايش سرمايه دارند. اما، شمار معينی از کارگران پناهنده، مستقيم يا غير مستقيم هوادار سلطنت اند. اين کارگران يا شاغلند و يا بيکار. از اين رو، عموماً، زندگی و معيشت اين ها از امکانات رفاهی کشور مقيم شان تامين می شود. سلطنت طلبان تلاش دارند که در عرصه خارج کشور، کارگران پناهنده را به لشکر سياهی اهداف سرمايه داری خود تبديل کنند. پر واضح است که، بين اهداف سلطنت طلبان سرمايه دار و خواست های طبقاتی کارگر پناهنده دره ی عظيمی وجود دارد. حرف دل رضا پهلوی و سرمايه داران سلطنت طلب اين است که به جای آخوند های نعلين، عمامه و عبائی، پوشندگان لباس سموکينگ و پاپيون دار سوار لموزين ها شده و در خانه های شيک و مجلل خوش گذرانی کنند. سهم اين کارگران پناهنده هوادار چه خواهد شد؟ يا بيکاری يا کار بی تامين، با شرائط نا مطلوب. در تبليغات سلطنت طلبان، آگاهانه جای خواست های اقتصادی، نظير صورت يا ليست حقوق و امکانات رفاهی برشمرده در بالا غايب است. کارگر پناهنده طرفدار سلطنت، تجلی بيگانگی اش با خواست های اقتصادی است. عجبا، او از اين امکانات، و به لطف مبارزات و دستاوردهای هم طبقاتی اش در اين کشور و آن کشور غرب استفاده می کند. ولی در برخورد به رضا پهلوی و سلطنت طلبان، نه تنها اعلام نه می کند، اين ها حد اقل خواست های او از سرمايه داران است. بلکه با به زمين گذاشتن اين حقوق، لخت در کام گرگ فرو می رود. اين عجيب نيست که، سلطنت طلبان کلمه «هم وطن» را به شعار همبستگی جريان خود تبديل کرده اند. کلمه «هم وطن» با انتزاع کردن موقعيت طبقاتی افراد، و به سخن ديگر، با سرپوش گذاشتن روی خواست های اقتصادی و تضاد طبقاتی، کارگر پناهنده را با رضا پهلوی و سرمايه دار خارج کشور، هم طراز می کند. هر دو هم وطن می شوند. اما شرائط زندگی اين کجا و آن کجا.
سلطنت طلبان و دموکراسی. دموکراسی دو وجه دارد. دموکراسی سياسی ودموکراسی اقتصادی. آن چه از طرف سرمايه داری جهانی به نام دموکراسی ناميده می شود، در حقيقت دموکراسی سرمايه داران است. گوهر کارکرد اين دموکراسی تضمين حاکميت طبقه سرمايه دار به زيان طبقه کارگر و يا سروری يک اقليت قليل عليه اکثريت غالب است. دموکراسی بورژوازی، به طور کامل طبقه کارگر و مزد به گيران را از دموکراسی اقتصادی، ياحق دخالت در اداره فرايند توليد محروم کرده و خواست های سياسی را تنزل می دهد.
نفس پادشاهی يا سلطنت مغاير با دموکراسی است. اين ديکتاتورهای ديروزی و مدعی دموکراسی امروز، با ادعای داشتن هويت ملی- مذهبی آشکارا دم خروس را نشان می دهند(5). سلطنت طلبان، گذشته از هر چيزی، يک عيب بزرگ دارند. اين ها نه تنها قرص طرفدار آمريکا هستند، بلکه شاخه ايرانی حزب جمهوری خواه مذهبی بنيادگرای اين کشور را تشکيل داده اند. کارگر پناهنده بايد به داند با چه کسانی رو به روست. کارگر پناهنده سلطنت طلب خارج کشور بايد اين را نيز به داند که، بيش از 40 ميليون کارگر آمريکائی بيمه درمانی نه دارند. اين حق کارگر آمريکائی ست که، بعد از چهل، پنجاه سال کار، در دوران بازنشستگی دغدغه مريض شدن را نه داشته باشد. چون که، اگر مريض شود، بايد با فروش منزل هزينه معالجه اش را به پردازد. اين، يعنی در غروب عمرش بی خانه گردد. در آمريکا بيکاری هست. در آمريکا، بسياری از خانواده های کارگران بيکار - به جای حق بيکاری- غذا دريافت می کنند. در آمريکای رضا پهلوی ، شرائط کار به نسبت کشورهای غربی سخت تر است. برای اين که، سرمايه داری آمريکا دارای کم ترين حقوق حمايت شغلی ( deregulation ) و يا راحت ترين مقررات اخراج کارگر را در بين کشورهای غربی دارد. شگفت آور نيست که حدود  ده درصد از سرمايه داران آمريکا نود درصد از سرمايه ملی را در تصاحب دارند. کارگر پناهنده سلطنت طلب بايد به داند که سلطنت طلبان در کجا آموزش می بينند. بالاخره، کارگر پناهنده طرفدار سلطنت بايد به داند، اگر آمريکا و جمهوری ايدئولوژی اسلامی قادر نيستند، يک زندگی انسانی را برای طبقه کارگر کشورشان تامين کنند، نه به دليل رشد ناکافی اقتصادی بلکه به خاطر کارکرد حکومت اين دو کشور است.

2- کارگران پناهنده و گرايشات چپ
اين گرايشات خارج کشور، در هيات افراد، محافل، جمع ها و تشکلات، به گونه ای از آرمان سوسياليسم و جنبش کارگری دفاع می کنند. عموماً عناصر اين گرايشات در اشکال جمعی وتشکيلاتی فاقد هويت عينی طبقاتی اند. اينان انسان هائی دوستدار طبقه کارگرند. وقتی مارکس، در مانيفست کمونيست از کمونيست ها و تشکلات کمونيستی سخن می گويد، کارگر بودن آن ها فرض است. اما، بالاخره، معلوم نيست که آيا اعضاء اين محافل، جمع ها و تشکلات، ترکيبی از کارگران شاغل و بيکارند؟ يا اعضاء، اين ها را افراد طبقات ديگر تشکيل می دهند؟ اين شگفت آور نيست که، وجود يک يا چند کارگر پناهنده شاغل- گذشته در ايران- و يا بر قراری ارتباط با يک يا چند کارگر در داخل کشور را حجت تشکل کارگری شان به دانند. از اين رو، بخش عمده ی اعضاء اين جمع ها و تشکلات فاقد هويت طبقاتی اند. اين ها، انسان هائی اند که پايشان روی زمين طبقاتی نيست. بدين ترتيب، ما باز با همان تعبير «به خاطر درخت جنگل را نه ديدن» رو به رو می شويم. اين ها نه قادرند بيشه کارگری تشکل خود را به بينند، و نه جنگل ميليونی کارگران پناهنده شاغل و بيکار خارج از کشور را.
به نظر می رسد که درک نادرست از مقوله کارگر اساس اين بدفهمی و سردرگمی است. از ديد اين ها، عموماً کارگر شاغل، يعنی کارگر شاغل بخش توليدی يا صنعتی درون ايران. خوب روشن است که، تعداد بسيار اندکی از کارگران اين بخش از توليدی، در کشورهای پناهنده پذير، پناهنده شده اند. گذشته از اين، تنها شمار کمی از اين کارگران خارج کشور، بنا به فعاليت گذشته شان در ايران، در اين يا آن تشکل فعالند. اين گونه نگرش، صرفاً به تشکلات و جمع ها محدود نه می شود. بلکه چنين مشکلی در بين کارگران توليدی يا صنعتی خارج کشور نيز وجود دارد. اين ها، خود را به اعتبار شغل گذشته شان در ايران کارگر می دانند، تا بنا به موقعيت عينی شان در خارج از کشور- کارگر شاغل اند يا کارگر بيکار يا خورده سرمايه دار؟
اين محدودنگری نسبت به موقعيت عينی کارگر و طبقه کارگر، چه از طرف تشکلات و چه از سوی کارگران شاغل ديروز و کارگران پناهنده امروز، ناديده گرفتن دو دهه تغيير و تحولات در فرايند توليد سرمايه داری است. سخن به هيچ وجه کاستن از موقعيت صنايع توليدی، و به ويژه صنايع بزرگ وکليدی نيست. تاريخاً، بورژوازی برای ماندگاری شيوه توليد سرمايه داری، با متحول کردن تکنولوژی، تقسيم کار را دگرگون می کند. امروز، برای نمونه، اعتصاب اپراتورهای کنترل هوائی - به مانند کارگران بخش خدمات- قادر است بخش هوانوردی هر کشور غربی را کاملاً مختل کند. و يا دست از کارکشيدن رانندگان کاميون و تريلی- باز به مانند کارگران بخش خدمات- در چند روز کل حرکت جامعه ای مانند کشورمتحده سلطنتی را متوقف کند. به اين دليل که، برای کاستن از هزينه انبارداری، سرمايه داری در برنامه ريزی جديد، خط توليد را به خط توزيع کننده، يا فروشنده پيوند داده. به نتيجه، اين بارآوری کار، بالقوه آسيب پذيری از نوع پاشنه آشيل را آفريده.
وجه بسيار مهم ديگر تحولات دو دهه اخير، امواج پناهندگی و مهاجرت ميليونی انسان ها، به ويژه کارگران به سوی کشور های غربی است.
امروز، وجود ميليونی کارگران پناهنده خارج کشور، تمام گرايشات کارگری خارج کشور را به يک چالش عظيم فرا می خواند. هر بهانه، مستمسکی برای ناديده گرفتن و دور زدن از اين انبوه کارگران پناهنده ميليونی، تنها نشانه ناتوانی رو به رو شدن با اين واقعيت خارج کشور است.

3- کارگران پناهنده
1-3 تقريباً قريب به تمام کارگران پناهنده، زنان و مردانی اند، که از سنت کارگری نمی آيند. اين ها انسان هائی با تعلقات خانوادگی، فاميلی، مذهبی، فرهنگی اند، مگر تعلق طبقاتی. کم نيستند پناهندگان کارگر، که اطلاق کارگر را برای خود توهين به دانند. اين ها، در دنيای واقعی، موقعيت کارگری دارند. ولی در ذهن شان، خود را به اقشار خورده سرمايه نسبت می دهند. از نظر اين ها، کارگر يعنی آدم بيچاره و بدبخت. اين دقيقاً آن تصويری است که، سوسياليست های تخيلی انسان دوست از طبقه کارگر داشتند. اين سوسياليست های با فرهنگ و فرهيخته می خواستند اين بيچاره ها را به کمک عقل و شعورشان نجات دهند. اما، پناهندگان کارگر بايد به دانند که، روزگاری اشرافيت فئودالی يا زمين دار، اسلاف همين طبقه سرمايه دار را مورد توهين و تحقير قرار می دادند. مارکس، برخلاف نگرش بدبخت و بيچاره دانستن طبقه کارگر، اين طبقه را عامل و نيروی دگرگون کننده روابط سرمايه داری ديد. امروز نيز امکان يک زندگی انسانی و بقاء جهان به نيروی آگاه و متحول کننده طبقه عظيم کارگر جهانی بستگی دارد.
2-3 کارگران پناهنده، به گونه ای خصلت مشابه نسل اول کارگران، در عروج روابط سرمايه داری، را بروز می دهند. کارگران نسل اول، گو اين که از زمين کنده شده و به جرگه کارگران قديمی تر پيوسته بودند، ولی هنوز خاطرات دهگانی از ذهن شان زدوده نه شده بود. اينان نياز به زمان داشتند تا درک کنند که شرائط بردگی مزدوری، نه صباحی گذرا، بلکه دير پا خواهد بود. آيا هنوز کارگران پناهنده زن و مرد، بر اين باورند که موقعيت طبقاتی ديگری خواهند داشت؟ شايد عده ای، و قطعاً نه همه.

تبصره: من به موقعيت گرايشات جمهوری خواهان در خارج کشور نه پرداختم. چرا که، اساس نقد به سلطنت طلبان