جنبش لغو کار مزدی: هم استراتژی، هم تاکتیک

ناصر پایدار

تأثیرپذیری عمیق از اقتصاد سیاسی بورژوازی در تبیین شیوه تولید سرمایه داری و آویختن نابحق این تبیین به آموزشهای مارکس! در میان محافل و جریانات چپ بین المللی قدمتی بسیار طولانی و وسعتی کاملاً جهان شمول دارد. تشریح مناسبات کاپیتالیستی با راهبردها و آموزه های اقتصاد سیاسی سرمایه، به نوبه خود سنگ بنای انواع روایتهای بورژوائی از سوسیالیسم، جنبش سوسیالیستی و مبارزه طبقاتی را در درون جنبش کارگری و در حیات اجتماعی طبقه کارگر بر زمین کاشته است.
فشار این روایتها و دیدگاهها که هر کدام ظرفی برای ابراز حیات، تاخت و تاز و اعمال نفوذ گرایشات و جنبشهای غیر کارگری در درون جنبش کارگری بوده است، امکان نفس کشیدن را از خیزشهای رادیکال ضد سرمایه داری طبقه کارگر در دنیا به شدت سلب کرده است. کافی است که در گوشه ای از این جهان جمعیتی از کارگران آهنگ سازمانیابی مبارزه طبقاتی علیه بردگی مزدی سر دهند، تا شاهد محاصره برق آسای آنها، از سوی کل طیف چپ سوسیال بورژوا باشیم. نفرت و خصومت و کارشکنی چپ میراث دار جنبشهای خلقی و ناسیونالیستی نسبت به هر تحرک ضد کار مزدی و برای لغو کار مزدی در طبقه کارگر به حدی است که در غالب موارد نقش یک مانع بسیار جدی را بر سر هر گونه تقابل آگاهانه و سازمانیافته کارگران علیه اساس استثمار و موجودیت نظام سرمایه داری ایفاء می نماید. جنبش ضد سرمایه داری توده های کارگر در سطح بین المللی از این فشار رنج می کشد، به گونه ای که هر گام جلو رفتن و هر درجه قوام آن به توضیح دقیق تر و شفاف تر مسائل عدیده این جنبش نیازمند است. مقاله حاضر نیز کوششی در راستای پاسخ به همین نیازهاست.

کار مزدی و تولید سرمایه داری
کار مزدوری یا رابطه خرید و فروش نیروی کار شالوده و پایه مادی موجودیت نظام سرمایه داری است. هر نوع تشریح و آناتومی سرمایه داری در غیاب توجه به نقش خصلت نما و کارپایه این رابطه اجتماعی بطور قطع یک تحلیل کور کاپیتالیستی، غیرکارگری و غیرمارکسی خواهد بود. تاریخ تاخت و تاز و تسلط راهبردهای متنوع بورژوائی و سوسیال بورژوائی در جنبش کارگری جهانی، همه جا با قلم کشیدن بر این مؤلفه ماهوی شیوه تولید و نظام سرمایه داری و جایگزین سازی آن با یکی از عوامل و مؤلفه های تبعی اقتصادیات کاپیتالیستی عجین و همساز بوده است.
کار مزدی بر خلاف آنچه که فضل فروشان فاضل نمای قدیم و جدید «چپ» می پندارند نه یک مؤلفه تبعی شیوه تولید سرمایه داری بلکه سنگ بنای موجودیت و دروازه ورود تاریخ به هستی اقتصادی و اجتماعی و تاریخی این نظام است. رابطه خرید و فروش نیروی کار یک رابطه منفرد و گسیخته انجام کار توسط یکی و پرداخت اجرت توسط دیگری نیست!! بلکه یک رابطه اجتماعی است. رابطه ای که از یکسوی موجد و مظهر و منشأ نظام سرمایه داری و از سوی دیگر خصلت نمای کل روابط، مناسبات و تمامی تار و پود جامعه کاپیتالیستی می باشد.
رابطه کار مزدی رابطه تولید اضافه ارزش است. رابطه ای است که در یکسوی آن کارگر نه در مکان انسانی خود، بلکه در هیأت یک کالا به نام نیروی کار، نه با آزادی و حق و حقوق و منزلت و موقعیت و نقش آدمی، بلکه با سقوط کامل از تمامی این اختیارات، حقوق و امتیازات و مشخصات به صورت یک کالا در مقابل کالای دیگری که محصول کار و تبلور و تراکم کار اضافی او و همزنجیران اوست قرار می گیرد. در درون این رابطه است که کار اضافی کارگر به سرمایه تبدیل می شود و سرمایه به مثابه مظهر و معرف و تبلور تمامیت این رابطه اجتماعی یا این شیوه تولید، بر کل هستی انسانی و اجتماعی کارگر و کل طبقه او مسلط می گردد.
مارکس نخستین حلقه حیات شیوه تولید سرمایه داری یا لحظه زایش و ظهور این شیوه تولید از درون فرایند بسط و توسعه اقتصاد کالائی را زیر نام فاز انباشت بدوی سرمایه اینچنین توضیح می دهد:
«پول و کالا نه از ابتدا سرمایه هستند و نه وسائل تولید و معیشت. لذا می بایستی به صورت سرمایه در آیند، ولی خود این تبدیل فقط تحت شرائط معینی امکان پذیر است. آن شرائط را می توان به قرار زیرین خلاصه نمود: دارندگان دو نوع کالای بسیار مختلف می بایست در مقابل یکدیگر قرار داشته و با هم تماس بگیرند. یعنی از یکسوی دارندگان پول و وسائل تولید و معیشت که به منظور بارور ساختن مبلغ ارزش دار خود، نیروی کار متعلق به غیر را خریدارند و از سوی دیگر کارگرانی آزاد که فروشنده نیروی کار خویش و لذا فروشنده کارند. کارگران آزاد به این دو مفهوم است که نه خود مانند بردگان و سرفها و غیره مستقیماً جزئی از وسائل تولید باشند و نه آنکه مانند دهقانان مستقل و امثال آنان وسائل تولیدی برای خود داشته باشند، یا به عبارت دیگر تا سرحد امکان از هر چه رنگ تعلق می پذیرد آزاد و از آن حیث بی قید و مجرد باشند.»(کاپیتال، جلد اول، ترجمه اسکندری ص 648)
در اینجا مارکس از پدیده انباشت بدوی سرمایه یا در واقع همان آستانه دخول اقتصاد کالائی و فرایند تکامل مادی تاریخ به شیوه تولید سرمایه داری سخن می گوید. کالا شدن نیروی کار و ظهور رابطه خرید و فرو ش نیروی کار یا رابطه تولید اضافه ارزش در نگاه او شاخص اساسی ظهور این مناسبات تولیدی و اجتماعی است.
مارکس از انسان آغاز می کند. « اولین پیش فرض تمام تاریخ انسانی، طبعاً وجود افراد زنده انسانی است» او بر کار به عنوان فصل ممیز انسان از حیوان تأکید می ورزد.
«انسانها را می توان بنا به شعور، مذهب و یا هر چیز دیگری که مایل باشید، از حیوانات متمایز ساخت، خود آنها، به مجرد اینکه شروع به تولید وسائل معیشت خود می کنند، تمایز خود را از حیوان آغاز می نمایند و این گامی است که توسط سازمان بدنی آنها مشروط می شود. با تولید وسائل معیشت، انسان ها به طور غیرمستقیم زندگی مادی خویش را تولید می کنند»(ایدئولوژی آلمانی)
مارکس ابتدا پروسه کار را مستقل از هر شکل مشخص اجتماعی مورد کندوکاو قرار می دهد. کار را بعنوان پروسه ای مابین انسان و طبیعت می بیند، عوامل پروسه کار، مشتمل بر فعالیت طبق هدف، محمول کار و وسیله کار را تشریح می نماید. پروسه کار را از لحاظ محصول یا هدف تحقق آن به دقت کاوش می کند و به دنبال کالبد شکافی ژرف و علمی همه این وجوه مختلف متعین روند کار، سرانجام شکل طبیعی و حالت ساده این پروسه را اینگونه جمع بندی می کند.
«پروسه کار آنچنانکه ما در حالت ساده و مجردش تحلیل نمودیم و عبارت از فعالیت با هدف انسان به منظور تولید ارزشهای مصرف و آماده ساختن طبیعت برای احتیاجات انسانی است. شرط عمومی مبادله مواد بین انسان و طبیعت و شرط ابدی زندگی بشری است و به همین سبب مستقل از هر شکل حیات انسانی و کلیه اشکال اجتماعی آن است. یا به عبارت بهتر بین کلیه اشکال اجتماعی زندگی انسان مشترک است. پس ضرورتی نبود که ما در این بحث مناسبات بین کارگر را با کارگران دیگر مورد مطالعه قرار دهیم. انسان و کارش از یک طرف و موادش از سوی دیگر ما را کفایت می کرد. همچنانکه از مزه گندم نمی توان حدس زد که چه کسی آن را کاشته است، از چنین پروسه کاری نیز نمی توان دریافت که در چه شرائطی انجام شده است. آیا زیر تازیانه بیرحم نگهبان بردگان جریان یافته است، یا زیر چشم نگران سرمایه دار؟ آیا " سین سینیاتوس " آن را در گاوبندی خود به وجود آورده است یا خود کار ان وحشیی است که به ضرب سنگ، شکاری را از پای در می آورد؟»(کاپیتال، جلد اول، ترجمه اسکندری، ص 244 )
مارکس با انجام همه این تحلیل ها و آناتومی ها است که از حالت مجرد پروسه کار، به روند ارزش افزائی کار، گذر می نماید. او کالا را به عنوان سلول حیات و شکل ابتدائی کل ثروت جوامعی که در آنها تولید سرمایه داری حکمفرماست زیر ذره بین تحلیل قرار می دهد. به دنبال توضیح ارزش مصرف و ارزش مبادله و سپس کالبدشکافی ارزش یا ارزش مبادله یا همان کار اجتماعاً لازم نهفته در کالا است که نظر خویش را پیرامون روند کار در تولید کالائی به شرح زیر فرموله می نماید.
«نظر به اینکه کالا خود وحدت ارزش مصرف و ارزش است، ناگزیر پروسه تولید نیز باید وحدت روند کار و روند تشکیل ارزش باشد»(همان منبع ص 246)
گام بعدی کالبدشکافی مارکس از روند کار، بررسی علمی یا جامع الاطراف ترین و ژرف ترین نوع کندوکاو، پیرامون پویه تحول تولید کالائی به شیوه تولید سرمایه داری، یا به بیان دیگر تحول « روند ارزش آفرینی کار» به « روند ارزش افزائی» آن است.
«روند تولید به مثابه وحدت پروسه کار و پروسه ارزش آفرینی عبارت از روند تولید کالا است. روند مزبور به مثابه وحدت پروسه کار و پروسه ارزش افزائی عبارت از روند تولید سرمایه داری است.»(همان جا ص 257)
کالا شدن نیروی کار و ظهور کار مزدی به مثابه رابطه تولید اضافه ارزش، به مثابه یک شیوه تولید و به مثابه یک رابطه اجتماعی که روند کار را به وحدت میان پروسه تولید و پروسه ارزش افزائی توسعه می بخشد، به طور دقیق همان « پرتو اثیری » خودویژه ای است که مارکس شالوده تحلیل خود از هستی تاریخی سرمایه داری را بر روی آن متمرکز می سازد. در اینجاست که نیروی کار کارگر به صورت کالا فروخته می شود اما چنین وانمود می گردد که گویا او کار خود را فروخته است. در اینجا است که کل روابط وحشتناک نابرابر میان انسانها به صورت رابطه برابر میان کالای سرمایه و کالای نیروی کار خودنمائی می کند. در اینجاست که کار اضافی کارگر یا ارزش اضافی تولید شده توسط او به سرمایه و بازهم سرمایه و به کل نیروی قاهر بختک وار مسلط بر هستی بشر تبدیل می گردد.[1]

جامعه سرمایه داری و جنبش کارگری
با توسعه رابطه کار مزدی به شیوه تولید مسلط جامعه، کلیه فراساختارها و مناسبات اجتماعی مالکیت، دولت، قانون، فرهنگ، ارزشهای اجتماعی و اخلاقی و کل آنچه که به نام جامعه مدنی خوانده می شود، همه و همه پروسه استحاله و انطباق خود با مبانی بازتولید رابطه خرید و فروش نیروی کار را از سر می گذرانند. جامعه سرمایه داری در همه شؤن اقتصادی، حقوقی، مدنی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خود جامعه ای مبین منویات ارزش افزائی سرمایه و آثار و عوارض مبارزه طبقاتی گریزناپذیر میان سرمایه و توده های عظیم فروشنده نیروی کار است. در اینجا تمامی آنچه که برای سرمایه حق است برای کارگران ناحق است. هر چه برای طبقه سرمایه دار آزادی است، برای فروشندگان نیروی کار عین اسارت و ضد آزادی است. هر چه که برای سرمایه و سرمایه دار قدرت است برای طبقه کارگر استیصال و انفصال از امکان اعمال قدرت است. هر چه به طبقه سرمایه دار عزت می دهد به طبقه کارگر ذلت و فروماندگی تحمیل می نماید. هر دخالتگری سرمایه طرد کارگر از امکان دخالتگری در سرنوشت خویش است. در یک کلام، آنچه در این جا و در درون این جامعه، رابطه میان انسانها را تعریف می کند به همان اندازه که به نفع یک طبقه است به طور دقیق علیه طبقه دیگری است. ممکن است گفته شود که نفس دانشهای بشری، دستاوردهای تکنیکی و رفاهی این علوم یا بخش قابل توجهی از اصلاحات سیاسی، حقوقی، مدنی و اجتماعی از مواردی هستند که به رغم تمایزات عظیم دائره شمول آنها در مورد طبقات متخاصم و به رغم اینکه در راستای مقتضیات خودگستری سرمایه تحقق می یابند اما برای طبقه کارگر نیز کم و بیش مفید می باشند. این نوع نگاه، نه رؤیت رادیکال پدیده ها که تصویر باژگونه آنهاست. بشریت در پرتو انکشاف کاپیتالیستی تاریخ به بسیاری چیزها، دست یافته است اما هر گام از این تحولات نیز با جهانی توحش و بشرستیزی همراهی شده است. تمدن زائی تاریخی سرمایه اساساً مشحون از سیاه ترین پرده های سبعیت علیه بخش عظیم بشریت بوده است. یک ویژگی مهم نحوه تنطیم متن مانیفست کمونیست، دقت شگرف مارکس در بیان همامیزی ارگانیک گرایشات تمدن زای سرمایه داری با بنمایه بشریت ستیز این شیوه تولید است. تبیین مارکس از نقش بریتانیا در هندوستان نیز که در سالهای اخیر با نقد پست مدرنیست های سابقاً پروروس یا دارای پیشینه های دیگر مواجه شده است! درست همین همامیختگی ارگانیک آن تمدن پوئی با توحش سرشتی و اندرونی سرمایه را در نظر دارد.
گفتیم که جامعه سرمایه داری در تار و پود حیات اقتصادی و اجتماعی خود و در همه آنچه که مربوط به مراودات انسانهاست، یک تعارض و آشتی ناپذیری ریشه ای طبقاتی میان سرمایه و توده های وسیع فروشنده نیروی کار را با خود حمل می کند. بحث اصلی این است که کل این ستیز و تخاصم در یکجا، در ژرفای رابطه کار مزدی ریشه دارد، از آنجا نشأت می گیرد و توسط آن بازتولید می گردد. در آن جا است که خلع ید کامل کارگر از کل حق و حقوق انسانی پایه گذاری و تسجیل می شود. در درون این رابطه است که هستی مدنی و اجتماعی و کل محدوده ابراز حیات انسانی کارگر مورد شمول یک تعریف مشخص حقوقی فرارسته از مقتضیات بازتولید سرمایه قرار می گیرد. آزادی او آزادی فروش نیروی کار به صورت یک کالا اعلام می شود. آزاد بودن وی با سلب هر نوع آزادی برای هر نوع اظهار نظر در پروسه کار یا سرنوشت محصول کارش مشروط می گردد. حق هر نوع دخالت در چه تولید کند و چه تولید نکند از وی گرفته می شود. مصرف نیروی کاری که فروخته است و چگونگی پیشبرد پروسه این مصرف یکجا در زمره حقوق مطلق سرمایه قرار می گیرد. در اینجاست که او هر نوع آزادی و اختیار و حق دخالت و هر آنچه که نشان اعتبار و حرمت انسانی اوست را از دست می نهد و به یک برده محکوم مزدی مجبور به فروش کالای نیروی کارش به این یا آن سرمایه دار یا کلاً سرمایه تنزل می کند. جامعه سرمایه داری جامعه فرا رسته از این رابطه و اصول و احکام و منویات این رابطه یا جامعه ای مستحیل و منحل در تار و پود ملزومات بقا و بازتولید کار مزدی است. مدنیت در اینجا مدنیت بازتولید جاویدان کارگر، به عنوان برده مزدی مخلوع از قدرت، مدنیت زیست کارگر با شرط پای بندی به حرمت قانون ارزش و رابطه تولید اضافه ارزش است، مدنیتی که هر نوع تعلق خاطر کارگر به آن، حلق آویز نمودن خویش به کلاف دار رابطه تولید اضافه ارزش است. آزادی در این جا در بهترین حالت تعیین شرط و شروط آزادی انسانها بر پایه مقررات نظم تولیدی و ارزش افزائی سرمایه است. حق رأی حق تسلیم و اطاعت به قوانین بازتولید سرمایه است. برابری مفهوم تسری یافته برابری دروغین بهای نیروی کار با ارزش واقعی کار است.
آناتومی مارکسی و کارگری سرمایه داری در بطن هر رابطه حقوقی، هر نهاد سیاسی، هر قرارداد و قانون اجتماعی یا هر ارزش و ملاک فرهنگی و کلاً در هر نوع نگاه این جامعه به انسان تمامی تعفن و توحش و تحجر و بشرستیزی رابطه کار مزدی را می بیند و درست بر همین اساس در نقد خود به این نظام و در طرح هر اعتراض به هر گوشه ای از واقعیتهای جاری آن نگاهی اساساً رادیکال، انقلابی و تغییرگرا دارد. در این منظر هر رنگ زرد هر کودک نشانه ای از عمق استثمارگری سرمایه، هر نوع حقارت زن تبخاله شرارت سرشتی سرمایه، هر شکم گرسنه جنایت طبیعی پویه ارزش افزائی سرمایه، هر قطره خون هر آدم بی گناه، گواه خونریری و ددمنشی نظام سرمایه داری، هر شکلی از بیحقوقی و محرومیت تبلور حق ستیزی ذاتی رابطه کار مزدی، هر نوع تحقیر تبخیر ارزش گذاری سرمایه و تباهی هر انسان جلوه ای از فساد اندرونی شیوه تولید سرمایه داری است.
مبارزه طبقاتی در این منظر متضمن وحدت هر اعتراض کارگر به هر نوع بیحقوقی و هر ستمکشی با اعتراض او به بنیاد مادی این بیحقوقی و ستمکشی است. تحقق این وحدت موضوع کار مستمر فعالین و آگاهان این جنبش است. جنبش کارگری در غیاب این وحدت، جنبشی محصور در دائره تعهد به بردگی مزدی و در حال بازتولید اساس ماندگاری خویش در سیطره نظم تولیدی سرمایه و رابطه کار مزدوری است. کارگر در اعتراض به سطح نازل دستمزدش باید به طور همزمان ریشه های واقعی معضل روز خود را نیز کنکاش کند و در شرائطی که قادر به انجام این کار نمی باشد، وظیفه مقدم کارگر آگاه بغل دستی اوست که این ریشه را در پیش روی او از عمق خاک تیره سرمایه بیرون کشد و به وی بنمایاند. مبارزه طبقه کارگر مبارزه با سرمایه داری است. این مبارزه طبیعتاً پروسه ای از شروع و بالندگی و بلوغ و افت و خیز و شکست و پیروزی و همه حالات خاص خود را داراست. مسأله بسیار جدی واساسی این است که کلیه این حالات و دگرسانی ها و تغییر چهره ها و فراز و فرودها باید در هستی اجتماعی خود، تعینات زنده سرمایه ستیزی و جلوه های عینی جدال طبقاتی با سرمایه باشد.
طبقه کارگر ممکن است به دو نوع جنبش متمایز، متعارض، مختلف الجهت و متفاوت در محتوا و هدف و ماهیت روی آورد و تا کنون هم روی آورده است. اما این دو جنبش تجسم دو رویکرد در بنیاد متضاد و متعارض به سرمایه داری و موقعیت این طبقه در نظام بردگی مزدی است. این دو جنبش به دو تبیین عمیقاً متضاد از شیوه تولید سرمایه داری و کل موجودیت این نظام اتکاء دارد. دو افق سراسر متفاوت و متعارض برای طبقه کارگر در رابطه با جامعه کاپیتالیستی پیش روی خود می بیند. این دو جنبش بر پایه این دو تحلیل اساساً متضاد و دو رویکرد ماهیتاً مختلف، در کلیه فراز و فرودها و جلوه های حیات و تعینات خود از هم جدا و نسبت به هم بیگانه اند. پیداست که که هر دو جنبش با همه تمایزات اساسی که دارند، به هر حال به طور مشترک از توده های فروشنده نیروی کار تشکیل می شوند. در هر دو جا کارگران با سرمایه جدال و کشمکش دارند. در هر دو جنبش، مطالبات و انتظارات و مسائل معیشتی و حق و حقوق اجتماعی و امکانات رفاهی توده های کارگر موضوع مشاجره و جدالند. با همه اینها این دو جنبش اساساً از جنس هم نیستند و رابطه میان آنها مطلقاً رشد و تکامل یکی و سپس تبدیل به دیگری نیست. این دو جنبش هر دو، نیرو و توش و توان توده های کارگر را ساز و برگ موجودیت و بقا و ستیز خود می سازد اما یکی فریاد اعتراض کارگر علیه اساس هستی سرمایه و دیگری تبلور استغاثه و ناله وی برای کسب مجوز زنده ماندن در دوزخ سیاه سرمایه است. یکی جلوه هستی آگاه و معترض طبقاتی او، اما دیگری نشان انجماد و مسخ شدن او در باتلاق توهم آفرینی های سرمایه است.
مبارزه ضد سرمایه داری طبقه کارگر لزوماً همیشه و در همه حال یک مبارزه سازمانیافته دارای افق روشن، منسجم، متحد با جهتگیری شفاف و هدف یابی دقیق کمونیستی و ضد کار مزدی و برای محو کار مزدی نیست. به بیان دیگر جنبش کارگری می تواند ضد سرمایه داری باشد و در همان حال به لحاظ انسجام، آگاهی و افق یا سازمان یافتگی، کمبودهای زیادی را هم با خود حمل کند. آنچه اساسی و خصلت نماست این است که در هر گام از بالندگی خود، به میزان توان، امکان واقتضای شرائط، با این کاستی ها و نقاط ضف دست و پنجه نرم می کند و در راستای رفع آنها به پیش می تازد. عکس این قضیه در مورد جنبش فاقد بار ضد کار مزدی، در مورد اتحادیه گرائی و کل سوسیالیسم بورژوائی مصداق دارد. در این جا حتی عالی ترین شکل بسط و تکامل و انکشاف نه فقط هیچ بعد سرمایه ستیزی به مبارزه روز کارگران نمی بخشد که هر گام تکامل این مبارزات فقط یک گام در انفصال از ضد سرمایه داری بودن آن است.

سوسیالیسم بورژوائی، نوع نگاه به سرمایه داری و جنبش کارگری
پیش تر گفتیم که تحلیل مناسبات سرمایه داری از طریق مراجعه به این یا آن گرایش تبعی یا این وآن مؤلفه مربوط به پروسه سامان پذیری سرمایه و لاجرم فرار از متمرکز نمودن پایه های تحلیل بر روی رابطه کار مزدی یا رابطه خرید و فروش نیروی کار، نقطه اشتراک و ائتلاف کلیه جریانات رفرمیستی و کل طیف گسترده سوسیالیسم بورژواپی است.
در گذشته دور تاریخی «پرودن» عاجز از فهم واقعی رابطه کار مزدی بر این باور بود که گویا منشأ اضافه ارزش در تفاوت میان بهای تمام شده کالاها با قیمت فروش آنها نهفته است!!! او از رابطه خرید و فروش نیروی کار، از اسرار واقعی رابطه تولید اضافه ارزش و به نحو اولی، از نقش این رابطه به عنوان شالوده حیات و نیروی پمپاژ مراودات حقوقی، مدنی، سیاسی و اجتماعی جامعه سرمایه داری، تصوری باژگونه و غیرواقعی داشت. سوسیالیسم پرودن نیز درست بر همین پایه، سوای تساوی طلبی خلقی و شکلی از سازماندهی و برنامه ریزی تولید کاپیتالیستی هیچ چیز دیگر نمی توانست باشد. نگاه پرودن به سرمایه داری و سوسیالیسم نگاهی از هر لحاظ همامیز بود. مارکس در این باره می گوید:
«این نظریه پوچ دائر بر اینکه قیمت تمام شده کالا مبنای حقیقی ارزش آن است، ولی اضافه ارزش از فروش کالا به بالاتر از ارزشش سرچشمه می گیرد و لذا هر گاه قیمت فروش کالاها برابر با قیمت تمام شده انها باشد، یعنی مساوی با قیمت وسائل تولید صرف شده به اضافه دستمزد گردد، آنگاه کالاها بنا بر ارزش خود فروخته می شوند، نظریه ای است که از جانب پرودون، با شارلاتانی عادی عالم نمایانه اش، به مثابه راز تازه کشف شده سوسیالیسم، با بوق و کرنا اعلام می گردد. در واقع این تحویل ارزش کالاها، به قیمت تمام شده آن، پایه اساسی « بانک خلقی» « پرودون» را تشکیل می دهد. ما سابقاً بیان نموده ایم که اجزاء مختلفه ارزش محصول می توانند متناسباً در اجزاء خود محصول نمود یابند.....»(کاپیتال، جلد سوم، ترجمه اسکندری، ص 39)
نفوذ روایت سرمایه داری و سوسیالیسم پرودون در جنبش کارگری زمان او بدون شک فاجعه ای برای طبقه کارگراروپا بود و آثار شوم و مخرب آن را، در سیر حوادث کمون پاریس و نقش بارز طرفداران پرودن در این شکست می توان به دقت رؤیت کرد.
«برنشتاین» نیز در طرح «سوسیالیسم تکاملی»!! خود مقدم بر هر چیز تلاش مبتذل برای رد نظریه ارزش اضافی مارکس را سرمایه کار خود ساخت. او هم ندا انداخت که سرچشمه سود منحصر به کار اضافی کارگر نیست، بلکه عواملی مانند میزان تقاضا، درجه سودمندی کالا، پیچیدگی و مهارت نیروی کار و تکنولوژی و ماشین آلات مدرن هر کدام به سهم خود در کاهش و افزایش پدیده موسوم به ارزش اضافه ایفای نقش می کنند. برنشتاین با چشم پوشیدن بر واقعیت رابطه کار مزدی و فروماندگی عمیق از مشاهده این رابطه به عنوان مرکز واقعی کل فعل و انفعالات، مراودات و مناسبات جاری درون جامعه کاپیتالیستی، سوای سقوط کامل در باتلاق قبول یک سوسیالیسم اتوپیک اخلاقی هیچ راه دیگری نداشت. در اینجا نیز میان رویکرد سیاسی به نفی مبارزه طبقاتی و افتادن در دام آرمان گرائی موهوم تساوی طلبانه بورژوائی در یکسو و تحلیل سرمایه داری در غیاب رجوع به رابطه کار مزدی، یک ارتباط بسیار ارگانیک و تنگاتنگ وجود داشت.
آناتومی سرمایه داری و روایت سوسیالیسم با نگاه اقتصاد سیاسی بورژوازی، پس از عروج مؤثر و نسبتاً گسترده آموزش های مارکسی مبارزه طبقاتی، بالاجبار ساز و برگ ها و آرایش های متفاوتی در قیاس با دوره پیشین به خود گرفت. توضیح واضحات است که سوسیال دموکراسی و سران بین الملل دوم نمی توانستند با همان منطق پرودون و برنشتاین و مانند آنها درک خویش از سرمایه داری، مبارزه طبقاتی پرولتاریا، سوسیالیسم و جنبش سوسیالیستی را تبیین یا فرموله نمایند. کالبدشکافی مارکسی شیوه تولید سرمایه داری، نقد مارکس بر اقتصاد سیاسی بورژوازی و تأثیرپذیری قابل توجه جنبش کارگری روز اروپا از این آموزه ها، فضای مجادلات میان کمونیسم طبقه کارگر و نگاه بورژوائی کمونیسم را، در همه جهات به سطح جدیدی از تقابل و آرایش قوا فرا رانده بود. رفرمیسم آشتی طلبِ مهیای تسلیم در مقابل بردگی مزدی در درون جنبش کارگری نمی توانست نقد مارکسی اقتصاد سیاسی سرمایه داری را ندیده انگارد و لاجرم در مسیر تلاش برای متفاعد ساختن توده های کارگر دنیا به سازش با رابطه کار مزدی راهی نداشت جز اینکه بر گفتگوی مربوط به این رابطه و موضوعیت آن، بعنوان سنگ بنای کلیه اشکال استثمار و ستمکشی و محرومیت و جنایات و بشرستیزی موجود جهان پل بزند. سوسیال دموکراسی به این کاردست زد. با تردستی تمام و با اغتنام فرصت از شرائط خاص تاریخی، معضل سرمایه داری را نه در شالوده واقعی آن، نه در وجود کار مزدی، که در چند و چون شکل مالکیت سرمایه ها، دولتی و خصوصی بودن این مالکیت، آنارشی تولید در درون آن و در بی توجهی این نظام، به برنامه ریزی متمرکز کار و تولید اجتماعی اعلام کرد. سوسیالیسم سوسیال دموکراسی نیز طبیعتاً راه چاره ای نداشت، جز اینکه درهیأت یک آلترناتیو، برای مالکیت انفرادی سرمایه ها یا آنارشی تولید جامعه سرمایه داری، به صورت شکل دیگری از مالکیت و برنامه ریزی کار و تولید کاپیتالیستی چهره بنماید. نوعی از سوسیالیسم که با مالکیت دولتی بخشهائی از سرمایه اجتماعی و پارلمانتاریسم قابل تحقق بود.
«وقتی به این مرحله از تولید بزرگ رسیدیم، دو نوع مالکیت بیشتر امکان پذیر نیست. یکی مالکیت خصوصی فرد بر ابزار تولید است که با کار مشترک مورد استفاده قرار می گیرد. این به معنی نظام سرمایه داری موجود و فلاکت و استثمارش برای کارگران و فراوانی خفه کننده اش برای سرمایه دار است. دوم مالکیت مشترک کارگران بر ابزار تولید که به معنی نظام کئوپراتیو تولید و نابودی استثمار کارگران است. در این نظام کارگران خود اربابان تولید خویشند و خود مازادی را تصاحب می کنند که تحت نظام فعلی، سرمایه دار آنها را از آن محروم ساخته است. جایگزینی مالکیت همگانی به جای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید این است آنچه تکامل اقتصادی با نیروی فزاینده به ما تحمیل می کند»(کائوتسکی، مبارزه طبقاتی، ترجمه ح. ریاحی، ص 87، تأکید از ماست )
شکل مالکیت و رقابت جاری میان سرمایه های مختلف هر کدام مؤلفه ای از مؤلفه ها و شاخص های تبعی شیوه تولید سرمایه داری هستند. آزادی و انحصار رقابت و هر تغییر و تبدیلی در آن، یا خصوصی و دولتی بودن سرمایه در بالاترین حالت، نوع تغییر در برنامه ریزی کاپیتالیستی کار و تولید را منعکس می کنند اما تحت هیچ شرائطی و به هیچوجه هیچ خدشه ای به اساس موجودیت بردگی مزدی و رابطه خرید و فروش نیروی کار وارد نمی سازند. نوع نگاه سوسیال دموکراسی به شیوه تولید و جامعه سرمایه داری با چشم پوشی کامل از نقش رابطه کار مزدی، جنبش کارگری را به گورستانی ره برد که قیامت مجدد از اعماق گورهایش نیازمند رستخیز عظیم جنبش کارگری جهانی است.
سوسیال دموکراسی روس میراث فکر و نگاه و تلقی و افق پردازی سوسیال دموکراسی درون جنبش کارگری اروپا را ازهمان آغاز بر بستر عروج، قوام یابی، توسعه و رویکرد جنبش کارگری این کشور سرریز ساخت. برنامه سال 1902 حزب سوسیال دموکرات روسیه به ایجاد جامعه ای با رفع مالکیت خصوصی و آراسته به تولید برنامه ریزی شده متمرکز چشم می دوخت. بلشویسم در فاصله این سال تا قیام اکتبر از همین منظر و بر پایه همین تبیین با جنبش کارگری روس باب گفتگو گشود. سازمانیابی و تحزب و راه و رسم انقلاب و اهداف تاریخی این جنبش را با همین دید دنبال کرد. در پی پیروزی اکتبر در تقسیم بندی لنین از اقتصاد روز روسیه، آنجا که مالکیت دولت روز، بر سرمایه ها مستقر گردید نام اقتصاد سوسیالیستی بر آن اطلاق شد. سوسیالیسم فقط برداشتن گامی از انحصار سرمایه داری زیر نظارت و کنترل دولت به سمت جلو یا در واقع تحت مالکیت مستقیم دولت، برآورد گردید.
«... سوسیالیسم چیزی نیست جز گام بلاواسطه ای که از انحصار سرمایه داری دولتی به پیش برداشته می شود...»(لنین، در باره مالیات جنسی)
در اینجا نیز نقد اقتصاد سیاسی طبقه کارگر بر اقتصاد سیاسی سرمایه داری چراغ راه پیکار توده های گارگر و خون جاری شریان حیات پراتیک جنبش کارگری نشد. در اینجا نیز حتی در روزهای انقلاب اکتبر، جامعه روسیه نه یک جامعه واقعاً سرمایه داری، نه جامعه ای مبتنی بر بنیان کار مزدوری که جامعه « دهقانانان خرده پا» به حساب آ