من يک کارگرآمريکايی

 

نوشته: براون داگلاس
برگردان: ز.مهابان
 

در انباری در ممفيس کار مىکنم. اکثر مردم نمىدانند که ممفيس مرکز پخش ايالات متحده است. مشاغل حمل کالاها (که بايد آن ها را در ميان سکوهای بزرگ و پيچ در پيچ چوبی و از ميان رديف های انبوه جعبه ها پيدا کرد) شامل عدل بندی و بسته بندی اجناس و بار زدن روی کشتی برای سراسر جهان است. با هر کس که صحبت کنی، بالاخره يک يا چند بار گذارش به مرکز کشتيرانی "فد اکس" که شعبه جهانی آن در اين محل قرار دارد و يا به انبارهای آن جا افتاده است.

کالاهايی که ما با آن سر و کار داريم، پوشاک گلف محصول (نايک) است. همگی بين ده، دوازده ساعت در ميان جعبه هايی که از نقاط مختلف دنيا، از ويتنام يا سری لانکا آمده و يا روی آن ها نوشته شده (ساخت تايلند) راه مىرويم و به يک صفحه روی (scanning gun ) چشم مىدوزيم که به ما مىگويد از کجا مىتوانيم لباس را پيدا کرده و چند تا بايد بر داريم. اين تقريبا يک کار فردی است. اگر رفاقت همکاران نبود، شغل بسيار طاقت فرسايی به حساب مىآمد.

محل کار بين المللی

در انبار محل کار من، کارگران عمدتا سياه و لاتينو و اکثرا زير سی سال هستند. بر خلاف بيشتر مردم، من به شغل خود به صورت يک کار چندمليتی و تجربه ای جهانی مىنگرم. چيزهای زيادی در مورد اين که اين آدم ها از کجا و چطور آمده اند تا در امريکای جنوبی پيراهن های گلف نايک را بسته بندی کنند، ياد مىگيرم. در شهری که هنوز بشدت در انزواست، کار محلی مىشود که شما در بين همه نوع آدمی باشيد، با آنها زندگی يا خريد کنيد و تمام مدت بدون اين که آن ها را بشناسيد، با آن ها باشيد.

از زمانی که وارد آن جا مىشويد تا زمانی که آن جا را ترک مىکنيد ،توليد به صورت يک بازی است. بايد هر چه بيشتر و سريعتر که مىتوانيد جنس رابرداشته و بسته بندی کنيد، وگرنه سر کارگر فکر مىکند که به خوبی کار نمىکنيد. بعد از ساعت های اول، حتی با تجربه ترين کارگران دچار پا درد شديد مىشوند، ولی نشستن که هيچ اگر حرکت شما کمی آهسته تر شود، دردسر شروع شده و از همان جا اخراج مىشويد. يکی از همکارهای جوان من مىگفت: "آن ها فقط دنبال اين هستند که فراموش کنيد کی هستيد و از کجا آمده ايد." و همه چيز بجز فشار بی وقفه اجناس را فراموش کنيد.

اخراج مهاجرين

به سه تا از همکارهايم گفته شد که به خاطر شرايط مهاجرت خود بسر کار بر نگردند. آن ها سه تن از پرکارترين و با صفاترين کارگران بودند، تاکنون آزار دهنده ترين چيز، ديدن هم قطاران در انبار بوده است. يک نفر به من گفت که کم کم، لاتينوها به خاطر مراحل بازرسی اداره استخدام از کارگاه ناپديد مىشوند، و اين که چگونه يک کارفرما بايد کارکنان خود را "بدون مسئله" نگهدارد.

تمام اين جريان مرا به فكر فرو برد که چطور سرمايه داری مردم را مجبور به ترک زندگی و کشور خود برای پيدا کردن کار کرده است، اما وقتی آن ها به اين جا مىرسند مرتبا از محل کارشان به بهانه غير قانونی بودن رانده مىشوند. اين يک تناقض است که چگونه سرمايه داری با وجود نياز به نيروی کار انسانى، با هر قدمی که بر مىدارد، ثابت می کند که همه جا مسيری غير انسانی را دنبال مىکند.

مورد ديگری که هر وقت با همقطاران خود هستم فکر مرا مشغول مىکند، نظرات دست چپی افراد در مورد سياست های طبقه کارگر است. بعضی آن قدر تند مىروند که مىگويند در آمريکا ديگر طبقه کارگر وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد توسط سيستم خريده شده و از دنبال کردن "رويای آمريکايی" رفاه و ثروت کاملا راضی است، بنايراين ارزش شنيده شدن ندارد. فکر مىکنم تنها وقتی مىتوانيد چنين عقيده ای داشته باشيد که يا هيچ وقت شغلی نداشته ايد و يا جزو طبقه کارگر نباشيد، وگرنه اين عقيده درست نيست.

کارگران از سرمايه داری راضی نيستند، زيرا آنها را مجبور مىکنند شش يا هفت روز هفته روزی ده ساعت کار کنند. و آنها فقط به خاطر طلب ثبات برای خود و خانواده شان معامله شده اند. تا زمانی که سرمايه داری وجود دارد، حتی در اين جا که ثروتمندترين کشور جهان است، افرادی هم خواهند بود که بدون اين که کنترلی روی کالا داشته باشند، توليد مىکنند، بسته بندی مىکنند، با کشتی ها بارگيری مىکنند، از لحظه ای که آن را توليد مىکنند تا زمانی که آن را از فروشگاه مىخرند. اين روند تا زمانی که سرمايه داری سرنگون شود و ما جامعه ای انسانی بر اساس چيزی بيش از انگيزه سود جويی غير انسانی بسازيم، ادامه خواهد داشت.

برگرفته از: سايت روشنگری، www.roshangari.com


 

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com