سمفونی کاستن از عمر انسان
(گزارشي از شرايط كار كارگران در ايران)
ياشار سهندی (از ايران)
طبفه کارگر در ايران يکي از بي حقوق ترين بخش هاي
طبقه کارگر جهان است. استثمار خشن و عريان که در اين بخش از کره زمين جريان دارد
اين «سرزمين اهورايي» را به جهمني براي کارگران تبديل کرده است. استثمار وحشيانه
خود را در کارگاههاي کوچک به شديدترين شکل ممکن به نمايش مي گذارد. تقريبا هيچ شهري
در ايران نيست که در اطراف آن شهرک هاي صنعتي شکل نگرفته باشد. اين شهرک ها عموما
از کارگاههاي کوچک شکل گرفته است. تهران اکنون از شرق و غرب و جنوب تا هر جا
توانسته کش آمده است. و تمام جاده هاي اطراف آن از اصلي گرفته تا فرعي، تا چشم کار
می کند از اين گونه کارگاهها وجود دارد و حتي داخل شهر مملو از اين کارگاهها است که
از سه تا سی نفر در ين گونه کارگاهها دارند جان می کنند.
آنچه خواهيد خواند، گزارش گونه اي است از تجربه شخصي من در پي سال ها کار کردن در
داخل و اطراف تهران؛ من يک بار سعي کردم به آماري دقيقي در اين رابطه دست پيدا کنم؛
سادگي کردم، براي همين کفش و کلاه کردم و رفتم اداره آمار ايران. نگهبان وقتي از
نيت من باخبر شد گفت: «آقا جان برو! هنوز سر و کارت به اطلاعات نکشيده راهت را ه کج
کن برو! اين آمار محرمانه است.» البته چندان عجيب نيست که محرمانه باشد و يا در
اختيار از ما بهتران قرار گيرد. مردم عادي نبايد بفهمند چه سود سرشاري کسب مي شود،
بعد ممکن اتفاقاتي بيفتد که براي سرمايه داران خوبيت ندارد.
منظور از کارگاههاي کوچک در اين گزارش، کارگاههاي صنعتي است که به کارهاي مثل
تراشکاري، فرزکاري، قالب سازي، پرس کاري، تانکر سازي، و بونکرسازي، جوشکاري و...
مشغولند. شهر (تهران) پر از کارگاههايي از نوع ديگر است مثل خياطي ها، چاپخانه ها،
بسته بندي ها، نانوايي ها و کارگاههاي شيريني پزي، کارگاههاي ساختمان سازي،
ساندويچي فروشي ها، رستوران ها، نجاري ها، رنک کاري چوب و کارگاههاي صنعتي ديگر که
در يک چيز با اين گونه کارگاهها مشترک هستند و آن استثمار بي حد و حصري است که در
اين مکان ها جريان دارد.
محيط کارگاههای کوچک
اين گونه کارگاهها از يک مغازه پانزده متر ي داخل شهر تا يک سوله هزار متر ي در
بيرون شهر را شامل می شود. متراژ کارگاه بسته به سرمايه کارفرما و نوع کاري که در
آن انجام می شود، تعيين می شودد. اين محيط ها بشدت آلوده هستند. آلودگي هوا ،
آلودگي صوتي، مکان هاي بشدت کم نور و تاريک که هوا بسختي در آن جريان دارد. شدت اين
آلودگي ها هر چه کارگاه هها کوچکتر می شود به همان نسبت بيشتر می شود. اين کارگاهها
در زمستان چنان سرد است که سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می کند و در تابستان از
گرما نفس کارگران بند مي آيد. کارفرمايان تا آنجا که امکان دارد، هر گونه وسايل مثل
بخاري و يا کولر را از کارگران دريغ می کنند و اگر هم باشد چنان فرسوده هستند که به
زحمت توليد سرما يا گرما می کنند. در زمستان ها کارگران براي گرم نگه داشتن خودشان
و يا حداقل دست هايشان تا بتوانند اجسام فلزي که مثل يک تيکه يخ هستند در دست
بگيرند در داخل پيت هاي حلبي، چوب می سوزانند که دود حاصله، نفس کشيدن را بسيار
عذاب آور می سازد و حوزه ديد انسان را شديدا کاهش می دهد. دريغ از يک هواکش سالم که
اين دود را به بيرون هدايت کند. هواکش هاي موجود چنان پر و سر و صدا هستند که
ترجيحا تحمل دود بهتر از صداي موتور هواکش است. برخي کارهاست که به خاطر ابعادشان
در محيط کارگاه ها نمی شود انجام داد کارفرما کارگران را وادار می کنند در سياهي
زمستان و چله تابستان در محيط بيرون کارگاه کار کنند. و عالي جنابان بالاي سر
کارگران ايستادند و از اين که می بینند کارگران افت کاري دارند تعجب می کنند و وقتي
با اعتراض کارگران مواجه می شوند که نمي شود در اين هوا کار کرد، کارگران را به تن
پروري متهم می کنند.
در تابستان کارفرما خيلي همت کند يک تيکه يخ فراهم می کند (تازه اگر گير بياورد!)
با يک کلمن درب وداغان که سريع يخ در آن آب می شود. سواي اين در آن محيط داغ و آب
بسيار يخ چه بلايي بر سر کارگران مي آورد، گفتن ندارد. آرزوي خوبي نيست، ولي بايد
تجربه کرد تا اين شرايط را درک کرد. گرماي هوا در اوج تابستان در اين کارگاهها نفس
کشيدن را به يک عمل عذاب آور تبديل می سازد و وقتي کارگران به کارفرما يادآور می
شوند که بايد وسايل تهويه و خنک کننده فراهم باشد، بي درنگ جواب می دهند: «ما وقتي
جوان بوديم (کارفرمايان جوانتر می گویند: چند سال پيش از اين) ما در شرايطي کار می
کرديم که الان وضع شما نسبت به آن زمان شاهانه است.» و زماني هم که کوتاه مي آيند و
مثلا بخاري تهيه می کنند، از سه ماه زمستان دو ماه آن سوخت ندارد. کولر تهيه می
کنند، اما کانال کشي نمي کنند و همين جور صاف باد به يک نقطه می زند. و سال بعد اگر
همان کولر از کار بيفتد، ديگر افتاده! کارفرما پولش را بي خود و بي جهت دور نمي
ريزد!
فضاي اين گونه کارگاهها چنان تنگ و تاريک است که کارگري که روز اول در جايي مشغول
می شود، بعلت ناآشنايي به محيط جديد بايد خيلي مواظب باشد که يک جاي بدنش زخمي نشود.
دستگاهي مثل تراش ويا فرز بايد در مکاني باشد که اگر بر اثر حادثه اي قطعه کاري از
آن پرتاب شد به کسي نخورد، ولي بعلت تنگي جا اينها تنگ هم چيده شده اند که مثل
اسلحه اي مرگبار آماده شليک هستند. قطعات توليدي روي هم تلنبار شده، ضايعات توليد،
پليسه هاي حاصل از ماشين کاري، جرثقيل هاي ثقفي نامطمئن و ابزارهاي کار و... به
مانند يک تله در اين کارگاههاست که هر لحظه ممکن است حادثه بيافريند. بريده شدن دست
و شکسته شدن دست و پا به يک امر عادي تبديل شده که تمام کارفرمايان معتقدند اين
کارگران هستند که حواس پرتند! در همان حال درد و رنج کارفرما می گويد: «مگه کوري
تير آهن به اين بزرگي را نديدي!» يا «پاي تو اون زير چکار می کرد!»
سوله هايي که بزرگ ترند و قاعدتا بايد محيط بهتري باشند، همين مشکلات و شرايط را
براي كارگران دارند. يک رديف پنجره که نزديک سقف قرار دارند تا روشنايي داخل کارگاه
را تامين کنند، بعد از مدت کوتاهي لايه اي از جرم، دود و خاک آن را می گیرد که از
داخل هميشه فکر می کنی که بيرون هوا ابري است. ديوار اين سوله ها برخي از سيمان
سياه است و برخي آجري. در هر حال بعد از مدتي بعلت عدم تهويه مناسب چنان سياه می
شوند که نه سيمان پيداست نه آجر! ترکيب اين فضا با صداي کوبيده شدن چکش به فلزات،
صداي برش فلزات، تراشيدن فلرات ،صداي موتور دستگاهها و صداي مهيب پرس هاي غول پيکر،
سمفوني عجيبي می سازد، سمفوني كاستن از عمر انسان.
در اين گونه کارگاهها، عموما مکان خاصي براي استراحت و يا خوردن نهار وجود ندارد.
برخي از سوله ها استثنا هستند، اما در همان جا مکاني که به اين منظور در نظر گرفته
می شود که در بدترين نقطه کارگاه است و يا جاي پرتي است که فعلا استفاده نمی شود و
يا محل غذاخوري ديوار به ديوار مستراح ها است. در کارگاههاي که اين مکان هم نيست،
کارگران مجبورند تکه مقواي و يا موکت پاره و پوره اي که از کثافت حال آدم را بهم می
زند، در گوشه اي از کارگاه پهن کنند که کمتر آت و آشغال دارد و غذايشان را بخورند و
اگر وقتي باقي ماند، چند دقيقه اي دراز بکشند به اين نيت که به تن خسته شان را
استراحت می دهند. در اکثر کارگاهها زماني براي خوردن صبحانه و چاي وجود ندارد. و در
بيشتر کارگاهها که اين وقت وجود دارد، کارفرما شديدا دلخور و زخمي است! اگر يک
دقيقه بيشتر از زمان مقرر طول بكشد، بي آبرو بازي در می آورد و چنان داد و بيداد
راه می اندازد که چند تا کارگاه آن طرف هم می فهمند! براي همين کارگران در پاي
دستگاههايشان تکه ناني را گاز می زنند و چاي مي نوشند. البته «مي نوشند» کلمه بسيار
اشرافي است من نمي دانم با چه کلمه اي اين حالت را می شود بيان کرد.
دست شوي ها يا توالت ها يا مستراح يا به اصطلاح اداره بهداشت سرويس هاي بهداشتي،
مکاني است که تنها چيزي در آن پيدا نيست بهداشت است. سنگ هاي مستراح چنان جرم گرفته
که ترجيح می دهي به دل و روده ات فشار بيايد، اما تخليه صورت نگيرد! کاشي هاي ديوار
و سنگ ها يا موزاييک کف زير پوششي از جرم کثيف پنهان شده است. صابون عموما يک قالب
وجود دارد که همه از آن استفاده می کنند و جديدا مايع دستشويي تهيه می شود، آن هم
از کم کيفيت ترين نوع آن و يا آب قاطي می کنند که ديرتر تمام شود. اولين قلمي که در
اين گونه کارگاهها از هزينه ها کم می شود تا جلو ضرر و زيان کارفرما گرفته شود،
همين ها حذف می شود و يا براي تنبيه کارگران که چرا بهداشت را رعايت نمي کنند!؟ قطع
می شود. خوب اين هم راهي است تا کارگر قدر بهداشت را بفهمد! کارفرما انتظار دارد يک
قالب صابون سه روز دوام آورد و وقتي يک يا دو روزه تمام می شود به ايشان فشار مي
آيد و براي ياد آوري اين که بهداشت چيز خوبي است، براي چند روز صابون ناپديد می
شود!
دست هاي کارگران اين گونه کارگاهها عموما بر اثر کار آغشته به روغن است و يا بر اثر
تماس مداوم با فلزات، سياه و آلوده به زنگ زدگي فلزات است و براي زدودن اين آلودگي
ها، کارفرماها ارزان ترين راه را پيدا کرده اند و آن خاک اره است که البته بايد با
پودر مخلوط باشد (منظور از پودر، پودر لباس شويي است. يک وقت فکر نکنيد پودر مخصوص
اين کار وجود دارد)، که همين پودر هم بيشتر وقت ها نيست. در اثر شستشوي مداوم با
اين خاک اره که خودش آغشته به خاک است و هزار جور آلودگي دارد، پوست دست کارگران در
طولاني مدت به زبري يک اسکاچ ظرف شويي می شود. گفتن ندارد در زمستان ها شستشويي اين
گونه به اضافه آب سرد چه بلايي سر دستان مي آورد. از دوش و حمام خبري نيست. اگر در
جايي پيدا شود، بلا استفاده است؛ چرا که يا آب گرم وجود ندارد يا دوش آن خراب است
يا خود حمام به روزي افتاده که قابل استفاده نيست.
در برخي از کارگاهها کارگران شب را همان جا می خوابند كه يا بدليل اضافه کاري است
يا خانه اي در بيرون ندارند. مکان خوابيدن اکثر کارگاهها همان کف کارگاههاست، که با
موکتي پر از چرک فرش می شود و روي آن شب را به صبح می رسانند. اگر در کارگاهي
اتاقکي پيدا شود آن نيز با موکتي پاره و پوره بر کف آن پهن است. چند تا ميخ رخت
آويز لباس کارگران است. آينه اي شکسته تا چهره درهم شکسته شان را در آن ببينند،
تلويزيوني که هميشه پر از برفک است و گوشه اتاق وسايل شخصي کارگران تلنبار شده است.
در کارگاهي، صاحب کار محيط کارگاهها را به من نشان می داد. از سالن توليد شروع کرد
تا لانه سگ هايش. در اين ميان از جلو اتاقکي گذشتيم، در آن را باز کرد. گوشه اي از
آن با تيکه موکتي و گوشه اي ديگر آن با کارتن فرش شده بود و کارفرما گفت: «اين هم
سگ داني کارگران»! حقيقتش حتي سگ داني هم نبود، چون لانه سگ هايش را ضد عفوني کرد و
خود سگ ها را هم همان روز واکسن زد تا مريض نشوند.
در برخي کارگاهها براي رد قسم از در و ديوار تابلوهاي هشدار دهنده آويزان است: «اول
ايمني بعد کار»، «از عينک ايمني استفاده کنيد»، « ماسک بزنيد»، «از دستکش استفاده
کنيد»، « کفش کار بپوشيد» و... اما يا اين وسايل وجود ندارد (که در اکثر کارگاهها
وجود ندارد) يا از اجناس نامرغوبي است که بيشتر باعث صدمه زدن می شود و يا خود
کارگران ديگر ايمني شان برايشان مهم نيست چنان در تنگنا قرار گرفته اند که اين
رعايت اين چيزها كمي لوكس بنظر می رسد و ديگر برايشان اهميتي ندارد چه اتفاقي
بيفتد...
کارفرمایان، صاحبان كار
به جرات می توان ادعا کرد این دسته از کارفرمایان یکی از حریص ترین بخش های
بورژوازی می باشند. از آن دست آدم هایي که دیر آمده اند و زود می خواهند بروند. و
هیچ چیز مانع و جلودارشان نیست. از یک سو در رقابت با سرمایه داران بزرگ هستند و از
سوی دیگر رقابت بین خودشان، آنها را به موجودات بسیار خطرناکی تبدیل کرده است. به
خشن ترین راهها متوسل می شوند تا بتوانند خودشان را سر پا نگه دارند و سودشان را
بالا ببرند. کارفرمایان فرق نمی کند که پیشینه شان چی هست و یا چطور به این موقعیت
رسیده اند، هدف مشخص است: کسب سود. برای همین هیچ اختلافی نهایتا در برخوردشان با
کارگر ندارند. شیوهای که به کار می برند مشترک است، همه گویی در یک مکتب درس
خواندند که به واقع این چنین است.
روز اول استخدام، مثل برده داران قدیم کارگر را با نگاه ورانداز می کنند که مریض
احوال نباشد، بعدش هم شش دانگ حواسشان هست که کارگر چه جوری نگاه می کند، طرز حرف
زدنش چطور است. کارگر از نظر ایشان باید سرش پایین باشد، در صدایش التماس موج بزند،
باید در ماندگی از سخنان کارگر هویدا باشد. باید حس کند که کارگر به عنوان اسیر
دارد می آید، کارگر هر چقدر از سابقه خودش بگویید بی برو برگرد او آن را نصف در نظر
می گیرد. اولین سوال این است که چرا از جای قبلی ات آمدی بیرون؟ از نظر کارفرما
لابد یک ریگی به کفش داشته یا توقعاتش بالا بوده. آخرین حرفشان رو به کارگر این است:
سر موقع می آیی، سر موقع هم می روی، اضافه کار داشتیم باید بایستی، جمعه و تعطیلات
لازم بود باید بیایی، سر کار شوخی نمی کنی، تلفن نداریم، کسی با تو کار داشت فقط
موقع نهار، مرخصی خواستی روز قبلش می گویی. کار ضروری پیش آمد و نتوانستم بیام،
نداریم، وقتی اینجایی تمام حواس باید اینجا باشد. برخی هم اضافه می کنند: سفته هم
بیار، از کجا بدانیم وقتی رفتی چند تا ابزار با خودت نبردی!؟ کسی هم باشد که ضمانت
تو را بکند!
کارگران همه متهمند!
کارگران همه متهمند. متهم به از زیر کار در رفتن و تنبلی، مگر این که عکس آن
ثابت شود که هیچ وقت به این عالی جنابان ثابت نمی شود. تا آنجا که می شود از حق و
حقوق کارگر می زنند. شعارشان این است: «کارگر باید منظم باشد»، سر ساعتی که ایشان
تعیین می کنند بیایید و برود و سرش هم به کار خودش باشد. کارگری که به زعم ایشان
سرکش باشد، بدون درنگ اخراج است. اگر کارگری حادثه ببیند، کارگر مقصر است. برای
تمام روزهای که مصدوم است یک ریال هم نمی دهند، حواله می دهند به بیمه، تا به بیمه
ثابت نشود که واقعا مصدوم است یک ریال نمی دهد. تازه اگر ثابت شد تا آنجا که امکان
داشته باشد از سر وته آن می زنند. در کارگاهی کارگری بر اثر حادثه تصادف جفت پاهایش
فلج شد. کارفرما او را اخراج کرد. کارگر شکایت کرد تا از کار افتادگی بگیرد، اداره
کار گفت برگرد سر کار! مشکلی نداری!؟ کارفرما او را راه نداد. نه کارفرما نه اداره
کار هیچ کدام زیر بار نرفتند. یک کارگر در سال حق دارد سه روز بیمار شود! تا بتواند
از مرخصی استعلاجی استفاده کند. بیشتر از آن را آنقدر سر می دوانند تا خود کارگر از
رفت و آمد پشیمان شود، چون یا کارفرما مرخصی نمی دهد و غیبت رد می کند و یا مرخصی
خود کارگر در این میان تلف می شود.
از نظر کارفرما، حقوقی که به کارگر می دهد پول زور است! برای همین تا جا دارد ازسر
و ته آن می زند و حالا هم که به همه شان مزه داده که دو ماه و سه ماه و یک سال
بیشتر به کارگر پول ندهند. آنقدر بی شرم و حیا تشریف دارند که در مقابل درخواست
حقوق از جانب کارگر او را حواله به خدا می دهند. «برو توکل به خدا کن، پول نیست!»
اما فردای همان روز مدل ماشین شان را بهینه می کنند، یا خبر می رسد که سفر خارجه
هستند یا ویلای در شمال خریدند. تکیه کلام شان برای وادار کردن کارگران برای این که
بیشتر تن به استثمار دهند این است: سفره ای پهن است، همه مان دستمان تو همین سفره
است. تو اگر کار نکنی یا از کار بدزدی، سفره خالی می شود! راست می گویند!! سفره ای
پهن است، اما گوشت را ایشان به نیش می کشند و اگر دلشان رضا داد تکه استخوانی را
برای کارگر می گذارند. و ایشان برای این که سفره شان همیشه پر باشد تا آنجا که
بتوانند کارگر را تحقیر می کنند. در اکثر کارگاهها اگر حرف از حقوق نزنی، ایشان
اصلا غم به دلشان راه نمی دهند که باید حقوق کارگر را پرداخت، وقتی هم به ایشان یاد
آوری می کنی در جواب برمی گردند می گویند: پول را می خواهی چکار!!؟ وقتی هم که مثلا
قرار است حقوق را پرداخت کنند، از هر جای آن که امکان داشته باشد می زنند. همیشه
خدا تو محاسبات اضافه کاری اشتباه می کنند، البته منظوری ندارند! منتها من مانده
ايم چرا همیشه اشتباه شان این گونه است که زمان ساعت اضافه کار کارگر را کمتر
محاسبه می کنند. یک بار هم نشده برعکس آن اتفاق بیفتد. اگر شما صبح پنج دقیقه دیرتر
آمده باشی دقیقا آن را کسر می کنند به اضافه جریمه آن، اما اگر ربع ساعت بیشتر در
کارگاه مانده باشی در هیچ جا ثبت نمی شود. از لحظه ای که وارد کارگاه می شوی، جزو
زمان کار نیست، بلکه کارفرما وقتی دلش آرام می گیرد که کارگر را تو لباس کار ببیند
و مشغول به کار آن هم درست راس ساعت مقرر. البته اگر کارگر زودتر شروع کند عیب
ندارد، ولی حق ندارد یک دقیقه دیرتر شروع کند. مبادا کارگری ده دقیقه مانده به
پایان ساعت کار دست از کار بکشد و خودش را آماده رفتن کند، حتما این را خواهد شنید:
صبح که نیم ساعت دیر می آیی، عصر هم که نیم ساعت مانده دست می کشی، پس بفرمایید کی
کار می کنی؟ آخر ماه هم که می شه دوقورت نیمت باقی است.
وای از روزی که کاری خراب شده باشد یا به گفته ایشان کارگر در ساعت کار به بهانه ای
از «زیر کار در رفته» باشد، به خودشان اجازه می دهند هر لجنی را از دهانشان بیرون
بریزند. چنان جو عصبی راه می اندازند که گویی انسان مرتکب قتل مادر خود شده است:
مگه عقل نداری، این چه طرز کار کردن است. تو اون کاسه سرت مگر پهن است. عاشق شدی؟
چند وقتی است اصلا حواست اینجا نیست، نمی خواهی کار کنی، خوب بگو تا من یک فکری به
حال خودم بکنم. عوض این که شب ها تو رختخواب... یک کم هم به کار فکر کن... اگرصبح
دیر برسی، این چنین به استقبال انسان می آیند، اول یک نگاه معنی دار می اندازند و
می فرمایند: چیه با رختخواب تصادف کردی، دیشب زیر پتو چه خبر بود! فرض کنید دارید
چای کوفت می کنید، خارج از ساعت مقرر ایشان و سیگارت هم روشن است. مثل عجل معلق سر
می رسد: بد که نمی گذرد، نمی خواهی؟ یا در نظر بگیرید که صابون تمام شده: بابا همین
دیروز صابون گرفتم، تو دستشویی با صابون چه کار می کنید؟! یا فرض کنید در نظر ایشان
در روز به جای دو بار سه بار رفته باشی مستراح و زمان آن هم طولانی شده باشد،
خواهید شنید: خر خودتی! ما خودمان این درس ها را کهنه کردیم آنجا می نشینی که وقت
بگذرد مواظب باش ماتحت...، یا... بهتر است ادامه ندهم چون کلامی به کار می برند که
نمی شود بیان کرد. فحش و لیچار و دهن لقی جزو ذات کارشان است.
اضافه کاری وسیله ای است برای گروگان گیری کار کارگر و بعنوان وسیله تنبیه و تشویق
از آن سود می جویند. برای کنترل کار اضافه شبانه به مدد وسایل مدرن امروزی از خانه،
کارگر را کنترل می کنند یا فیلم برداری کرده و بعد کنترل می کنند. روزی یکی شان
تجربه خودش را همکارش انتقال می داد و تشویقش می کرد که یک کم هزینه کند و دوربین
مدار بسته در کارگاه بگذارد. او گفت: مادر...ها، ساعت خدا تومان پول اضافه کاری شان
می شود، اما ساعت سه نیمه شب می گیرند می خوابند! صبح صداشان زدم که چرا تولید کم
است، شروع کردند بهانه آوردند که دستگاه ال شد و بل شد. فیلم را نشان شان دادم، کپ
کردند، سه تایشان را بیرون کردند!
عاشق و شیفته کارگر ژاپنی هستند! یک چیزی شنیده اند که کارگر ژاپنی مثل ساعت کار می
کنند و یک دقیقه را هم حرام نمی کنند، برای همین هوا برشان می دارد که اینجا هم
ژاپن است! روزی صاحب کارم، مثل ساعت کار کردن ژاپنی ها را به میان کشید، گفتم: شما
فقط همینش را شنیدید آیا از سطح زندگی آنها هم چیزهایي شنیده اید؟ برگشت گفت: افکار
تو خراب است!! چند سال پیش از این در کارگاهی در شرق تهران کار می کردم، روزی با
همکارم گرم صحبت بودیم، صاحب کار ناغافل سر رسید. گفت: می دانید چرا ژاپنی ها
پیشرفت کردند؟ خود در جواب گفت: برای این که سرکار حرف نمی زنند و دل به کار می
دهند. گفتم: جناب مهندس، شما از جنبه هاي دیگر زندگی شان هم بگو. گفت: مثلا؟ گفتم:
مثلا حقوق شان چقدر است، ساعت کارشان، و کلا سطح زندگی شان. برگشت گفت: تو سر کار
حرف بزن!؟ یا همین چند وقت پیش، صاحب کارمان که شیفته استاندارد ایزو شده و به آن
قسمت از این استاندارد سازی استثمار کارگران چسبیده بود که ما باید یک روز هم
فرزندان کارگران به اضافه همسرانشان دعوت کنیم که جشن 5S بگیریم! ( پیشنهاد
استاندارد ایزو برای مرتب کردن و نظافت وسایل و تجهیزات کارگاه که پنج دستورالعمل
دارد که با حرف S شروع می شود) که دسته جمعی کارخانه را نظافت کنیم، مثل ژاپنی ها.
گفتم: مهندس، آنجا ژاپن است، اینجا تهران است جاده قدیم کرج! من دیگر ادامه ندادم،
اگر ادامه می دادم خیلی راحت می گفت برو دستت را بشور! این یعنی اخراج! و او برگشت
گفت: برو بابا تو هم که با همه چیز مخالفی!
در نزد ایشان، کارگر انسان نیست. او را موجود زائدی می دانند که بود و نبودش یکی
است، آدم های بیسواد و نادانی که « تا نباشد چوب تر/ فرمان نبرد گاو و خر»، این
تازه زبان شیرین شان است و کارگر در نظر ایشان یک مشت آدم زبان نفهمند تا آزادشان
بگذاری همه چیز را خراب می کنند. به گفته ایشان، انگشت را تو عسل کنی بگذاری دهن
کارگر، انگشت را گاز می گیرد. وجود خود را حیاتی می دانند و فکر می کنند اگر ایشان
نباشند و سرمایه شان را به کار نیندازند، چرخ کائنات از کار می افتد، باید ایشان
باشند تا کسی آن «چوب تر» را بالا ببرد برای همین با غرور و نخوت و بی رحمانه ترین
شکلی با کارگر جماعت برخورد می کنند. آنچه نوشتم شمه ای از برخوردهای این آدم ها
است. اما تنها شمه كوچكي از واقعيت است. حقیقتش، این آرزوی خوبی نیست، اما براي اين
كه واقعيت را بطور همه جانبه تري لمس كنيد، باید برایشان کار کنید تا درک کنید
اینها چه موجوداتي هستند.
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com