سئوالات

 

نكات و سئوالات عمده مربوط به سخنرانى «موقعيت ماركسيسم در پايان قرن بيستم»

-1 به نظر شما براى فهم موقعيت ماركسيسم در پايان قرن اخير به چه مولفه ها و مسائلى بايد بدوا توجه كنيم؟

-2 از نظر شما ماركسيسم يك نهضت فكرى است، يك جنبش‏ اجتماعى است يا چيز ديگرى است؟

-3 جريانات مختلفى خود را به ماركسيسم منتسب مى‌كنند و هر كدام معتقد است كه از ديگرى به نظرات ماركس‏ نزديك­تر است، به نظر شما وجود چنين تنوعى در طيف معتقدين به ماركس‏ از چه ناشى مى­شود؟ آيا شما به معيار آبژكتيوى براى تفكيك آنها از يك ديگر و نشان دادن دورى و نزديكى آنها به نظرات ماركس‏ قائل هستيد؟

-4 گرايشات عمده مدعى ماركسيسم طى قرن اخير كدام­ها بودند و چرا به نظر شما ديگر بسيارى از اين گرايشات اكنون مطرح نيستند؟

-5 منتقدين ماركسيسم می­گويند كه نظريات ماركس‏ مربوط به يك قرن گذشته هستند، جهان معاصر تغيير كرده است و بايد يا در اين نظريات بازبينى كرد يا بخشى از آنها كنار گذاشت؟ شما در اين باره چه فكر مى‌كنيد؟ بطور مشخص‏ به باور شما اين انتقادات متوجه كدام مبانى نظرى ماركس‏ می­شوند؟

-6 آیا به نظر شما ماركسيسم احتياج به بازبينى يا تكوين خود دارد؟ چرا؟ در كدام زمينه؟

-7 تجربه هفتاد سال اخير شوروى و فروپاشى بعدى آن به سوسياليسم مورد نظر ماركس‏ و ماركسيسم بى ربط بود. با اين وجود به نظر شما آيا اين تجربه تاريخى درسى براى ماركسيسم امروز دارد؟

-8 در مقايسه با اوايل اين قرن حضور ماركسيسم در بين جنبش­هاى كارگرى كشورهاى پيشرفته سرمايه‌دارى ضعيف است؟ چرا نهضتى كه شفاف و صريح از منافع كارگر و تحول نظام سرمايه‌دارى صحبت مى‌كند، اكنون در اين موقعيت قرار دارد؟

-9 به باور شما تبديل ماركسيسم به يك نهضت قوى در جنبش‏ كارگرى به چه ملزوماتى احتياج دارد؟ آيا بايد منتظر يك موقعيت تاريخى خاص‏ باشيم يا چيز ديگرى به باور شما تعيين كننده است؟

-10 ...

 

نكات و سئوالات عمده سخنرانى‌: «جايگاه انسان در جهان بينى ماركس«

 -1 به نظر شما بررسى آثار و نوشتجات اوليه ماركس‏ كه عمدتا بصورت دستنوشته‌هاى ناتمام و منتشر نشده وجود دارد به چه نحو در فهم ما از مبانى اساسى ماركسيسم خدمت مى‌كند؟ چرا اساسا نقطه شروع خود را نبايد آثار نهايى و منتشر شده ماركس‏ قرار دهيم؟

-2 پس‏ از انتشار نوشتجات اوليه ماركس‏ بخشى از ماركسيست­ها و همين طور منتقدين ماركس‏ صحبت از تمايز اين متون و آثار نهايى و منتشر شده او كردند. ماركس‏ جوان و پير، ماركس‏ فيلسوف و ماركس‏ اقتصاددان، ماركس‏ اومانيست و ماركس‏ جبرگرا، و اين گونه دوگانه كردن ماركس‏ به يك روال نسبتا مرسوم تبديل شد. بنظر شما آيا اين تقسيم بندى در سير تفكرات ماركس‏ اساسا صحت دارد و در صورت توافق تا چه حد با اين گونه تقسيم بندى‌ها هم نظر هستيد؟

-3 در بررسى انتقادى به كمونيسم روسى و ساير نحل‌هاى رايج كمونيسم بورژوائى در اين قرن، بخشى از متفكرين و روشنفكران همين جريانات رجعت به فلسفه و بازخوانى مبانى فلسفى ماركس‏ را شرط فهم بهتر آثار او معرفى كردند. نظر شما درباره اين گونه رجعت فلسفى به ماركس‏ چيست؟

-4 ماركس‏ در عين تقدير از سهم فلسفى هگل به سير تكامل انديشه در قرن نوزدهم، به او و به پيروان بعدى و منتقد هگل، موسوم به هگليان جوان، هم انتقادات اساسى دارد؟ به نظر شما اساس‏ اين انتقاد متوجه چيست؟ چرا بطور ويژه فلسفه سياسى هگل مورد نقد ماركس‏ است؟ چگونه از اين نقد، ماركس‏ به درك بهتر جايگاه مذهب، دولت، دمكراسى، مالكيت خصوصى، پرولتاريا و كمونيسم ميرسد؟ چگونه ماركس‏ محدود نگرى تاريخى «سوسياليست­هاى حقيقى» را روشن مى‌كند و چرا اين نقدها در تدوين مبانى جهان بينى ماركس‏ نقش‏ اساسى داشتند؟

-5 گذار ماركس‏ از نقد سياسى فلسفه هگل به نقد اقتصادى سياسى معاصر او چگونه است؟ بطور اساسى نقد اوليه ماركس‏ به اين اقتصاد سياسى در چيست؟ كدام مقولات اساسى اقتصاد سياسى مورد توجه ماركس‏ هستند و چگونه اينها به تعميق درك ماركس‏ از اقتصادى سرمايه‌دارى منجر ميشود؟ كدام نظرات ماركس‏ در اين دوره بعدا از جانب او تكميل می­شوند؟

-6 مكاتب عمده سوسياليسم فرانسه كه مورد توجه ماركس‏ و انتقاد بعدى او قرار می­گیرند كدام هستند؟ جذابيت اين مكاتب براى ماركس‏ از چه ناشى می­شد؟ به نظر شما در نقد ماركس‏ به سوسياليست­هاى تخيلى، پيروان سن سيمون و پرودنيسم چه نكات تمايز و اشتراك وجود دارد؟ اين نقدها چگونه در تدقيق بعدى نظرات ماركس‏ درباره سوسياليسم و كسب قدرت سياسى توسط كارگران براى سوسياليسم تاثير گذاشت؟

-7 آيا به نظر شما در جهان معاصر مكاتب، جريانات و جنبش­هاى فكرى يا اجتماعى كماكان وجود دارد كه در وجوه  اساسى از نظراتى برخوردار باشند كه با آنچه ماركس‏ در ايده‌آليسم آلمانى، اقتصاد سياسى انگليس‏ و سوسياليسم فرانسه دوره خود مورد نقد قراد داده بود، تشابه داشته باشد؟

 

نكات و سئوالات عمده مربوط به سخنرانى: «نظريه تاريخ ماركس«

 -1 اساس‏ تئورى تاريخ ماركس‏ را دو عامل عمده تشكيل می­دهد: نيروهاى مولده و روابط توليدى (در ايدئولوژى آلمانى تحت عنوان مراوده اجتماعى از آن ياد شده). به نظر شما تاثير اين دو عامل بر يك ديگر به چه نحو است و تا چه اندازه بدفهمى تاثير متقابل آنها بر يك ديگر می­تواند زمينه ساز ادراكات دترمنيستى (جبرگرايانه) و ولونتاريستى از تئورى تاريخ ماركس‏ باشند. مبارزه طبقاتى بعنوان عامل محركه تاريخ در كجاى اين تضادمندى نيروهاى مولده و مناسبات توليدى قرار مى‌گيرد؟

-2 چرا تكامل تاريخ بشر در اثر تناقض‏ بين دو عامل فوق و حل اين تناقض‏ صورت گرفته است؟ آيا فاكتورهاى ديگرى هم می­توانند دخيل باشند؟ چرا اين تناقض‏ در وهله اول بوجود آمده و چرا امكان حل كامل آن در جامعه كمونيستى موجود است؟

-3 ماركس‏ در ايدئولوژى آلمانى از كمونيسم بعنوان ماترياليسم پراتيك اسم مى‌برد، پراتيك در اين رابطه به چه معناست و تا چه اندازه اين مفهوم از ماترياليسم در تئورى تاريخ ماركس‏ نقش‏ دارد؟ چگونه چنين بينشى ماركس‏ را از آمپريسيست‌ها و ايده‌آليست­ها متمايز مى‌كند.

4- ماركس‏ می­گويد انسان­ها تاريخ خود را مى‌سازند، اما نه در شرايطى كه خود ترجيح می­دهند، بلكه در شرايطى كه از گذشته به آنها رسيده است. آيا می­توان از اين گفته چنين برداشت كرد كه تاريخ انسان از پيش‏ تعيين شده و غيرقابل تغيير است؟ اگر موافق نيستيد چرا؟

5-  در مقابل هگليان جوان (بويژه تز شش و ده ماركس‏ درباره فوئرباخ) ماركس‏ صحبت از موجوديت اجتماعى بعنوان اساس‏ شعور اجتماعى انسان مى‌كند. آيا به اين ترتيب فرديت و بطريق اولى شعور فردى براى ماركس‏ موضوعيتى ندارد؟

6-  اگر به گفته ماركس‏ شعور فردى ناشى از موجوديت اجتماعى مى‌شود، چرا در آن صورت ما شاهديم كه كارگرانى كه موجوديت اجتماعى آنها با موجوديت اجتماعى بورژوازى تماما متفاوت است در باورهاى خود، در شعور خود، با آنها اشتراك نظر دارند؟ اين تناقض‏ بين موجوديت اجتماعى كارگر و شعور متفاوت با اين موجوديت اجتماعى را تئورى تاريخ ماركس‏ چطور توضيح می­دهد؟

7-  ماركس‏ صحبت از وجود يك تقسيم كار در طبقه بورژوا می­كند. اين تقسيم كار چيست و چرا می­تواند به كشمكش‏ درونى اين طبقه منجر شود. آيا شما می­توانيد از تاريخ معاصر (ايران) مثال مشخصى بزنيد؟

8- ماركس‏ از كمونيسم بعنوان يك واقعيت داده شده و موجود صحبت مى‌كند. منظور او از چنين واقعيت داده شده‌اى چيست؟ در جهان معاصر خصوصيات اين واقعيت را چگونه می­توان تشخيص‏ داد؟

9-  تحقق كمونيسم براى ماركس‏ متضمن چه شرايطى است؟ چرا؟

10- از نظر ماركس‏ انقلاب فقط از اين رو ضرورى نيست كه طبقه حاكمه به روش‏ ديگرى از قدرت كناره نمى‌گيرد. دليل ديگر او براى انقلاب كارگران چيست؟ چرا؟

11-  ماركس‏ مى‌گويد رابطه بين سياست، فرهنگ و توليد در هر جامعه يك امر مشخص‏ است كه صرفا با مشاهده آمپريستى قابل توضيح است؟ آيا اين گفته به توضيحات ديگر ماركس‏ درباره جهانشمول بودن قوانين تكامل جامعه معاصر تناقضى ندارد؟

12- اگر كه با اظهار نظر آمده در نه موافق هستيد، در آن صورت چند مورد زير را كه در ظاهر متناقض‏ هستند توضيح دهيد:

-1  يكى از اركان مهم جامعه بورژوائى در كشورهاى غربى، از جمله آلمان و اسكانديناوى، وجود جريان قوى سوسيال دمكراسى در جنبش‏ كارگرى است كه عليرغم تضاد ذاتى كارگران با سرمايه‌دارى آنها را براى ساليان دراز به صلح اجتماعى و قبول مشروعيت اين نظام راضى كرده است؟ اگر با اين مشاهده موافق هستيد، چگونه فكر مى‌كنيد تئورى تاريخ ماركس‏ آن را توضيح می­دهد.

-2  رژيم جمهورى اسلامى در عين حال يك نظام مذهبى است كه در بسيارى جهات با حكومت‌هاى دوره قرون وسطى شباهت دارد. چگونه می­تواند در كشورى سرمايه‌دارى يك رژيم سياسى با چنين عقب ‌ماندگى تاريخى موجود باشد؟ آيا چنين تناقضى بخودى خود عامل از هم فروپاشى رژيم جمهورى اسلامى خواهد شد؟

-3  چگونه در جامعه كم توسعه‌اى مانند كردستان عراق، كمونيسم كه از نظر تاريخى در متن كشورهاى صنعتى غرب شكل گرفته است توانسته به يك جريان سياسى مطرح تبديل شود؟ آيا اين بيان يك تناقض‏ تاريخى است يا براى اين هم تئورى تاريخ ماركس‏ می­تواند توضيح دهد؟

13- تئورى تاريخ ماركس‏ طى صد سال اخير مورد انتقادهاى زيادى قرار گرفته است. با توجه به آشنايى شما، اساس‏ اين انتقادات چه هستند و چه توضيحات ديگرى در مقابل آنها مطرح شده است؟ بطور مشخص‏ به قائل شدن تضادمندى نيروهاى مولده و مناسبات توليدى بعنوان عامل تحول تاريخ چه انتقادى وارد است و به مقابل مقوله طبقه و آگاهى طبقاتى چه ايرادى گرفته می­شود.

14-لنين در اثر معروف خود، «چه بايد كرد» صحبت از اين مى‌كند كه آگاهى سوسياليستى از بيرون به طبقه كارگر آورده مى‌شود. اين موضوع همان زمان از طرف بسيارى از سوسياليست­هاى معاصر لنين و در كنگره دوم سوسيال دمكرات روسيه مورد انتقاد قرار گرفت. بنظر شما منظور لنين دقيقا چيست و آيا اين منظور با بحث ماركس‏ درباره آگاهى اجتماعى هم خوانى دارد؟ به علاوه به نظر شما چگونه چنين موضوعى به ضرورت تشكيل حزب كمونيست كارگران مربوط مى­شود؟

 

نكات و سئوالات عمده سخنرانى: «نظريه كارى ارزش«

 -1 از اين كه گفته می­شود «ارزش‏ نه يك رابطه فنى بلكه يك رابطه اجتماعى بين انسان­ها است كه تحت سرمايه‌دارى ظاهر مادى خاصى به خود می­گيرد»، شما چه استنباطى مى‌كنيد؟

-2 هر كالا از ارزش‏ مبادله و مصرف برخوردار است. هر چند ارزش‏ مصرف يك كالا يك امر داده شده و ويژه است، اما يك كالا می­تواند ارزش‏هاى مبادلاتى متفاوت داشته باشد. چرا ارزش‏ مبادلاتى كالا خود ويژه نيست؟

-3 پيشرفت بزرگ علمى ماركس‏ در مقايسه با اقتصاددانان ما قبل از خود كشف تمايز كار مشخص‏ از كار مجرد است؟ اهميت اين كشف در چيست و به چه نحو با قائل شدن به اين تمايز ماركس‏ تئورى كارى ارزش‏ را جلو مى‌برد؟

-4 ماركس‏ كاپيتال را با بررسى كالا بعنوان يك پديده بسيار كنكرت اقتصاد سرمايه‌دارى شروع مى‌كند، اما در تمام طول جلد اول توضيح او متوجه ارزش‏ و نه قيمت كالاست، حال آن كه خود در همان جلد يادآور می­شود كه ارزش‏ و قيمت كالا می­توانند متفاوت باشند. چرا ماركس‏ عليرغم شروع از يك پديده مشخص‏ بحث خود را با ارزش‏ بعنوان يك مقوله تجريدى ادامه می­دهد؟

-5 گفته می­شود، فهم تئورى كارى ارزش‏ (labour theory of value) ماركس‏ در درك مبناى استثمار سرمايه‌دارى اساسى است؟ چرا؟

-6 ماركس‏ به اقتصاددانان ما قبل خود انتقاد مى‌كند كه اهميت ارزش‏ مصرف كالا را بعنوان يك پديده مهم اقتصادى در تحليل سرمايه‌دارى متوجه نشده‌اند و صرفا تحليل خود را به ارزش‏ مبادلاتى محدود مى‌كنند. اگر با اين انتقاد موافق هستيد، چرا فكر مى‌كنيد ارزش‏ مصرف از اهميتى برخوردار است كه ماركس‏ به آن اشاره دارد؟ بطور مشخص‏ دو نمونه از اين اهميت را يادآور شويد.

-7 «ارزش‏ بيانگر تقسيم كار توليدكنندگان مستقلى است كه ماهيت اجتماعى توليدشان در تبادل كالاهاى آنها با يك ديگر روشن می­شود.» توضيح شما درباره اين گفته چيست؟

-8 ماركس‏ در فصل اول «كاپيتال» از سه ويژگى شكل معادل ارزش‏ صحبت مى‌كند. اينها چه هستند و چگونه اساس‏ تئورى ارزش‏ ماركس‏ را روشن مى‌كنند.

-9 ماركس‏ صحبت از فتشيسم كالا مى‌كند، اين فتشيسم چيست و چرا می­توان آن را ادامه بحث ماركس‏ درباره از خودبيگانه شدن كارگر از پروسه كار در شيوه توليد سرمايه‌دارى دانست؟

-10 چرا تئورى ارزش‏ ماركس‏ در عين حال تئورى پول ماركس‏ هم محسوب می­شود. به چه نحو تئورى پول ماركس‏ با تئورى اقتصاددانان قبلى متفاوت است و اهميت اين تفاوت در چيست؟

-11 تئورى ارزش‏ اضافه ماركس‏ به چه نحو از تئورى كارى ارزش‏ ماركس‏ استنتاج می­شود و چرا فهم آن در توزيع پروسه انباشت سرمايه حياتى است؟

-12 ماركس‏ صحبت از كار مولد و غيرمولد مى‌كند، تئورى ارزش‏ اضافه ماركس‏ به چه نحو در تفكيك اين دو نوع كار اهميت پيدا مى‌كند و ارزش‏ اجتماعى چنين تمايزى در چيست؟

-13 چه انتقاداتى نسبت به تئورى كارى ارزش‏ ماركس‏ مطرح شده است؟ تا چه اندازه اين انتقادات وارد هستند و بر چه كمبودها يا ناروشنى‌هايى انگشت می­گذارند؟ اهميت اجتماعى اين انتقادات چيست؟

-14 آيا قانون ارزش‏ يك قانون محدود به اقتصاد سرمايه‌دارى است يا حداقل براى مراحلى از سوسياليسم هم صدق مى‌كند؟ محدوديت تاريخى قانون ارزش‏ چيست و الغاى آن منوط به وجود چه شرايطى است و به چه معنا خواهد بود؟

 

نكات و سئوالات عمده سخنرانى: «تئورى سرمايه ماركس«

 -1 در كتاب سرمايه‌، ماركس‏ واژه‌هاى مختلفى را در مورد سرمايه بكار مى‌برد. او صحبت از «سرمايه بطور كلى» در مقابل «سرمايه متعدد» مى كند، و يا از «سرمايه منفرد» در مقابل «سرمايه عمومى» اسم مى‌برد. اين واژه‌هاى مختلف چه اهميت تحليلى در تئورى سرمايه ماركس‏ دارند و به چه نحو انسجام نظرى او را حفظ مى‌كنند؟

-2 ماركس‏ در جلد اول «كاپيتال» صحبت از سرمايه متغير و ثابت مى‌كند. حال آن كه در آثار اقتصاددانان ماقبل او صحبت فقط از سرمايه استوار و جارى است. در عين حال ماركس‏ در جلد دوم «كاپيتال»، آنجا كه مبحث گردش‏ سرمايه را بررسى مى‌كند، تقسيم بندى سرمايه به استوار و جارى را بكار مى­برد. چرا اين تفاوت بين دو جلد «كاپيتال» وجود دارد و اهميت اين تفكيك در هر يك از اين دو جلد چيست؟

-3 تفاوت اساسى بين ارزش‏ اضافه نسبى و مطلق چيست و اشكال ارزش‏ افزائى سرمايه مطابق با توليد هر يك از اين دو نوع ارزش‏ اضافه به چه نحو با يك ديگر متفاوت است.

-4 بالا رفتن بارآورى كار و تحول تكنولوژيك به چه نحو تاكنون خود را در تحول سازمان اجتماعى كار تحت مناسبات سرمايه نشان داده است؟ انقلاب انفورماتيك دهه هفتاد چه نقشى در اين مورد داشته است؟ گسترش‏ بخش‏ موسوم به خدمات تا چه اندازه تابعى از تحولات تكنيكى سرمايه است؟

-5 جايگاه تعاون در توليد سرمايه‌دارى چيست و آيا تحولات بعدى سرمايه‌دارى و پديد آمدن رقابت، تعاون را تحت الشعاع قرار داده است؟

-6 قوانين عام انباشت سرمايه چه هستند؟ به چه نحو اين قوانين تعيين دستمزد كارگر، درجه بيكارى و نحوه رشد بيشتر سرمايه را رقم مى‌زنند؟ آيا می­توانيد از سرمايه‌دارى معاصر نمونه‌هايى براى هر كدام از اين قوانين بياوريد؟

-7 پروسه گردش‏ سرمايه چه جايگاه تحليلى در توضيح بازتوليد عمومى سرمايه دارد؟

-8 سرعت گردش‏ سرمايه چه نقشى در بازتوليد سرمايه دارد و به چه عواملى بستگى دارد؟

-9 ماركس‏ صحبت از بازتوليد ساده و گسترده در جلد دوم «كاپيتال» مى‌كند. تفاوت ماهوى اين دو چيست و به چه نحو قانون ارزش‏ ماركس‏ اجازه مى‌دهد كه براساس‏ هر يك از اين دو الگوى بازتوليد سرمايه‌دارى، وجود تعادل در اين نظام را حتى بدون وجود رقابت بين سرمايه‌داران توضيح داد؟

10- برخى از نظريه پردازان ماركسيستى در اين قرن توليد تسليحات و يا بسط گسترده بخش‏ خدمات را عاملى در خروج سرمايه‌دارى از تناقضات ناشى از بازتوليد گسترده خود توضيح داده‌اند. اين ادعاها تا چه حد درست است، سير واقعى اقتصاد سرمايه‌دارى تا چه اندازه اين گونه توضيحات را تائيد مى‌كند و عواقب سياسى هر كدام از اين نظريات چه می­تواند باشد؟

-11 برخى اقتصاد سرمايه‌دارى در ايران جمهورى اسلامى را نه يك اقتصاد سرمايه‌دارى عادى كه در آن توليدى صورت می­گيرد، بلكه اقتصادى می­دانند كه صرفا بر محور خريد و فروش‏، دلالى ارز و بازار سياه می­چرخد. اگر چنين توضيحاتى صحت داشته باشند در آن صورت تا چه اندازه با نظريه عمومى ماركس‏ درباره توليد و بازتوليد گسترده سرمايه‌دارى همخوانى دارند.

 

نكات و سئوالات عمده سخنرانى: «بازتوليد عمومى سرمايه‌دارى«

 -1 ماركس‏ در جلد سوم «كاپيتال» مقوله قيمت را توضيح می­دهد. معرفى اين مقوله در جلد سوم و مطرح نشدن آن در جلد اول «كاپيتال» از طرف بسيارى از منتقدين ماركس‏ يك تناقض‏ اساسى در تئورى ارزش‏ او محسوب شده است. اساس‏ اين ادعا چيست؟ چرا اين دو سطح از تحليل در «كاپيتال» وجود دارد و با قائل شدن به اين تمايز چگونه ماركس‏ به تئورى ارزش‏ خود وفادار مى‌ماند.

-2 مكانيسم تعيين قيمت به چه نحو در توضيح نرخ سود متوسط براى سرمايه‌هاى متعدد كاربرد دارد؟

-3 چرا گرايش‏ نزولى نرخ سود صرفا يك گرايش‏ و نه يك امر قطعى است؟ چه شرايطى براى متخقق شدن اين گرايش‏ لازم است.

-4 چرا سرمايه اعتبارى، تجارى، رباحى و بانكى كه بطور مستقيم در توليد ارزش‏ اضافه شركت دارند از يك نرخ عمومى سود برخوردارند؟ آيا اين با نظريه عمومى ماركس‏ درباره سرمايه ناهمخوانى ندارد؟

5- اساس‏ تئورى بحران ماركس‏ چيست و چرا او بين علت و امكان وقوع بحران اقتصادى سرمايه‌دارى فرق قائل است؟

6- چرا بحران‌هاى ادوارى سرمايه‌دارى كه در گذشته به تناوب هر ده سال يك بار رخ مى­دادند، اكنون به دوره­هاى طولانى رونق و ركود تبديل شده‌اند؟

-7 اهميت ايجاد و بسط شركت‌هاى سهامى عام چيست؟ چرا ماركس‏ از آنها بعنوان نشانه اجتماعى شدن سرمايه و لذا غيرضرورى شدن سرمايه‌دار حرف مى‌زند؟

-8 چرا سرمايه مالى در جهان امروز از چنين نقش‏ مهمى برخوردار است و به چه نحو اين سرمايه بر عملكرد عمومى سرمايه‌دارى جهانى تاثير دارد؟

-9 ماركس‏ از رازآلودگى سرمايه‌دارى حرف مى‌زند. منظور او چيست و چگونه چنين رازآلودگى از ديد كارگر پنهان مى‌ماند؟

 

نكاتى پيرامون سخنرانى: «جامعه آينده«

 -1 به نظر شما خصوصيات اساسى «جامعه آينده»، سوسياليسم يا كمونيسم، چه بايد باشد، چرا؟ چه زمينه‌هاى عينى براى تحقق اين خصوصيات فى الحال در جامعه سرمايه‌دارى وجود دارد؟

-2 چه نكاتى مبانى اساسى اقتصاد سوسياليستى را بايد تشكيل دهند و به چه نحو اين مبانى به انتقادات زير پاسخ می­دهند:

-1 اقتصاد سوسياليسم با محورى كردن نيازهاى جامعه از امكان پاسخ دادن به نيازهاى متنوع و مستقل افراد عاجز است؛

-2 برنامه ريزى سوسياليستى اساسا غير ممكن است زيرا هميشه كالاهايى وجود دارند كه ميزان تقاضا براى آنها بيش‏ از عرضه است و لذا تنها با معمول شدن نوعى سيستم قيمت گذارى و نه برنامه ريزى از پيش‏ می­توان توازن بين عرضه و تقاضا بوجود آورد؛

-3 برنامه‌ريزى سوسياليستى اساسا به ايجاد دولت متمركز و بوركراسى منجر خواهد شد. وضعيت شوروى نه يك استثاء بلكه قاعده عمومى براى هر جامعه‌اى است كه می­خواهد به اين شيوه متوسل شود؛

-4 حالت ايده‌آل سوسياليسم يك اتوپى است. سوسياليسم ممكن آن است كه در روسيه متحقق شد و در برنامه گوتا ماركس‏ از آن نام مى‌برد. سوسياليسمى كه در آن كماكان قانون ارزش‏ و «حقوق بورژواژى» معمول است.

-3 سنتا، ماركسيست‌ها از دو فاز سوسياليسم و كمونيسم براى جامعه آينده صحبت مى‌كردند. آيا فكر مى‌كنيد كه هنوز چنين تفكيكى لازم است. بعنوان مثال آيا در كشورى مانند سوئد می­توان يك دفعه جامعه كمونيستى ساخت. در ايران چه؟

-4 طى سال­هاى اخير مبحث سوسياليسم بازار بسيار رايج شده است. اين را هم در سطح بين‌المللى و هم در بين جريانات چپ ايرانى می­توان به روشنى ديد. به نظر شما علت اين حد توجه به مسئله چيست؟

-5 سوسياليسم اساسا با سازمان آگاهانه توليد و بازار با آنارشى توليد تداعى می­شود. با اين وجود اصطلاح سوسياليسم بازار و باور به اين كه سوسياليسم را ميتوان از طريق بازار بهتر از برنامه متحقق كرد مطرح می­شود. چرا تلفيق اين دو امر متفاوت به يك نوع آورى تئوريك تبديل شده است؟

-6 بعضى ها معتقدند كه مقبوليت سوسياليسم بازار ناشى از اين است كه در تئورى ماركسيسم و نوشته‌هاى ماركس‏ اساسا نقد جدى به اين مقوله نشده است و لذا در اين دهه چپ از نظر تئوريك كاملا غافلگير شده است. آيا به نظر شما اين چنين است؟ چرا؟

-7 مدافعين سوسياليسم بازار، مكانيسم بازار را مكانيسم موثرى براى كسب اطلاعات درباره نحوه تخصيص‏ و توزيع منابع و ثروت جامعه ميدانند. نظر شما چيست؟ چه اشكالات اساسى در اين ادعا مى‌بينيد؟

-8 اقتصاد سوسياليستى هيچ روش‏ مناسبى براى محاسبه اقتصادى ندارد و لذا به هر حال مجبور است به روش‏ مرسوم در اقتصاد بازار متوسل شود. اين يعنى تعيين قيمت و معمول كردن خريد و فروش‏ همه شرايط كار، منجمله نيروى كار، و برسميت شناختن مقوله سود، اجاره و بهره و درجه‌اى از مالكيت خصوصى. نظر شما در اين باره چيست؟

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com