نقدی بر تاریخ دین داری و فلسفهى دولت در ایران
(ادامهى بخش اول)
محمد به اين شيوه يک توجيه دينى براى شکستن سنن اعراب يافت. او بر اين نکته تأکيد مىکرد که حفظ سنتها بسيار ضرورى است، اما گناه مشرکان که مسلمانان را مجبور به مهاجرت از مکه کردهاند، به مراتب بزرگتر است. راهزنى بعدى در ماه آينده، يعنى رمضان برنامه ريزى شد. يک کاروان قريشى تحت سرپرستى ابوسفيان بنحرب از طايفهى بنىاميه از فلسطين به سوى مکه راهى بود. ٧٠ تن از تجار کالاهاى خود را به قيمت ٥٠٠٠٠ درهم همراهى مىکردند. محمد فرمان راهزنى اين کاروان را صادر کرد و براى تهييج مسلمانان آيهى ٦٥ سورهى الانفال (٨) را آورد.
"اى رسول، مؤمنان را به جنگ ترغيب کن، اگر بيست نفر از شما صبور و پايدار باشيد بر دويست نفر از دشمنان پيروز خواهيد شد و اگر صد نفر بوديد با هزار نفر از کافران برابرى توانيد کرد و پيروزى بدست خواهيد آورد زيرا آنها گروهى بى دانشند (و شما با دين و دانشيد لذا توانا و غالب بر آنهاييد) ".
سپس ٣٠٠ تن از مسلمانان تحت فرمان محمد عازم راهزنى شدند. پس از کسب اين خبر ابوسفيان سوارى را به سوى مکه راهى کرد که جهت حفاظت از کاروان کمک نظامى به همراه بياورد. او در همان حين مسير کاروان را به سوى کرانهى درياى سرخ عوض کرد. ٩٥٠ تن از اهالى مکه براى کمک به سوى کاروان شتافتند. آنها در بدر در برابر قواى مسلمانان قرار گرفتند. در اين جنگ ٥٠ تا ٧٠ تن از اهالى مکه به قتل رسيدند و ٧٠ تن از آنها به اسارت مسلمانان در آمدند. دو تن از سران قريش و مخالفان جدى محمد به نامهاى ابوجهل و عتبة بنربيع از جمله مقتولان مکى بودند. اين جنگ براى مسلمانان حاصل بسيارى داشت زيرا در حالى که فقط ١٥ تن تلفات دادند، ١٥٠ شتر، ١٠ اسب و تسليحات فراوانى را به غنيمت گرفتند. در ميان اسيران دو تن به نامهاى نصر بنحارث و عقبة بنابىمعيط حضور داشتند که محمد را در مکه به تمسخر گرفته بودند. پيامبر بلافاصله فرمان قتل آن دو را صادر کرد. در رابطه با تقسيم غنائم نزاعى ميان مسلمانان آغاز شد که محمد آنرا به وسيلهى سورهى الانفال (٨) منتفى کرد. در آيهى ٧ اين سوره آمده است.
"(اى رسول ما) بياد آر زمانى را که خدا شما را وعدهى پيروزى به يکى از دو طايفه (قافلهى قريش يا کاروان شام) داد و شما مايل بوديد آن طايفه که شوکت و سلاحى به همراه ندارد (بى رنج جهاد) اموالشان نصيب شما شود و خدا مىخواست صدق سخنان حق را ثابت گرداند و ريشهى کافران را از بين بر کند".
در آيههاى ٤١ تا ٤٥ و ١٧ همين سوره توفيق جنگ بدر به صورت تفسير يک روزنامهى تبليغاتى به کلى به حساب اﷲ گذاشته مىشود.
"بياد آريد زمانى را که سپاه شما در وادى نزديک دشمن و آنها به مکانى دورتر (شهر مدينه) واقع شدند (که موفقيت و اتفاق خوشى خدا نصيب شما کرد) و اگر اين کارزار به وعده و قرار شما با دشمن مقرر مىشد در وعدهگاه (چنين موافق و دلخواه شما نمىبود) از خوف و انديشه در جنگ اختلاف مىکرديد ليکن براى آنکه حکم ازلى و قضاى حتمى را که خدا مقرر فرمود اجرا سازد (يعنى خدا در جنگ بدر به مدد فرشتگان مؤمنان کم را بر کافران بسيار غلبه داد که حقانيت قرآن و رسولش را آشکار سازد) تا هر که هلاک شدنى است هلاک شود و آنکه لايق زندگى است زنده بماند که همانا خداوند شنوا و دانا است و يادآر اى رسول ما آنگاه که دشمنانت را در چشم تو (و اصحابت) اندک نشان داديم (تا قوى دل باشيد و اگر سپاه دشمن را به چشم شما بسيار نشان داده بوديم، کاملاً هراسان و بد دل شده در امر رفتن به جنگ) جدل و مخالفت مىکرديد، ليکن خدا (شما را از آسيب دشمن) به سلامت داشت که او دانا و متصرف انديشههاى درونى دلهاى خلق است و ياد آور زمانى که خدا دشمنان را هنگامىکه مقابل شديد در چشم شما نمودار کرد (تا قوى دل شده از آنها نينديشيد و شما را در چشم دشمن کم بنمود تا تجهيز کامل و تهيه مهمات جنگ نکنند) تا خداوند آنرا که در قضاى حتمى خود مقدر کرده (يعنى غلبهى اسلام) اجرا فرماييد (تا بدانيد کار به دست خدا است) که بسوى او باز گشت امور، اى کسانىکه ايمان آوردهايد هر گاه با قومى از دشمن مقابل شديد، پايدارى کنيد و خدا را پيوسته ياد آريد، باشد که پيروز و فاتح شويد".
" (اى مؤمنان) نه شما بلکه خدا کافران را کشت، (اى رسول) چون تو تير افکندى نه تو بلکه خدا افکند و (شکست کافران را خدا براى اين خواست) و بيازمايد مؤمنان را به پيشآمد خوشى که خداوند شنوا (دعاى خلق) و دانا (به مصالح اُمور) عالم است".
اﷲ بايد در جنگ حضور و مداخلهى فعال داشت زيرا محمد مىخواست که خمس غنائم را به عنوان پيامبر اﷲ در اختيار بگيرد. او از طريق قرآن شيوهى تقسيم غنائم را پيروى از وحى الهى مىخواند و به عمل خويش مشروعيت مىداد. تقسيم غنائم اغلب منجر به نزاع و تفرقه ميان مسلمانان مىشد که حتا نتيجهى جنگ را نيز معين مىکرد. در تقسيم غنائم سوارکاران بر پياده نظام الويت داشتند و سه برابر از سهم آنها را دريافت مىکردند.
محمد از جنگ بدر سرفراز به مدينه بازگشت. او اسيران جنگى را در برابر پول آزاد ساخت و فرمان قتل اسماء بنتمروان و ابوافک را صادر کرد. آنها دو تن از شاعران مدينه بودند که پيامبر اسلام را در اشعارشان به باد تمسخر مىگرفتند. با افزايش قدرت محمد و شأن دولت اسلامى، ديگر او نمىخواست از مجازات کسانى که به پيامبر اﷲ توهين مىکردند، چشم پوشى کند. امير بنعدى و سليم بنامير که در جنگ بدر شرکت نداشتند، در انتظار فرصت مناسبى بودند که ارادت خود را به محمد ثابت کنند. در همان شب اين دو قاتل سرهاى بريدهى آن دو را به محمد تقديم کردند و به نام اﷲ تقدير شدند (٥٨).
در مکه شکست جنگ بدر و قتل سران قريشى منجر به تغيير اوضاع سياسى شد. ابوسفيان از طايفهى بنىاميه پس از اين که کاروان مذکور را از طريق کرانهى درياى سرخ به مکه هدايت کرد، در صدر عشيرهى قريش قرار گرفت. او سه ماه بعد براى انتقام خون مقتولان بدر در صدر قوايى از مکيان قريشى به سوى مدينه تاخت. مهاجمان نخلستان حوالى مدينه را به آتش کشيدند و پس از قتل دو تن به مکه بازگشتند. در همين ايام مسلمانان از موقعيت مناسب جغرافياى مدينه به درستى استفاده مىکردند. تجارت مکيان با بينالنهرين و شام مختل بود زيرا قواى اسلامى راه را براى کاروانهاى قريشى مسدود مىکرد. سپس تجار قريشى کاروانى را تدارک ديدند که در خفا راهى دمشق شد. محمد پس از دريافت اين خبر زيد بنحارثه (پسر خواندهى محمد) را مأمور راهزنى اين کاروان کرد. فقط در اين سرقت ١٠٠٠٠٠ درهم نصيب مسلمانان شد و محمد خمس آنرا به خود اختصاص داد (٥٩).
به وسيلهى راهزنى مسلمانان از يک سو، وضعيت مادى خود را بهبود مىدادند و از سوى ديگر، تضادهايى را که به اجبار در يک جامعهى طبقاتى بروز مىکنند، به مکه منتقل مىکردند. بديهى است که تجار مکه نمىتوانستند با وضعيت موجود خو بگيرند. از اين رو ابوسفيان قوايى را مشتمل از ٣٠٠٠ سوار براى تهاجم به مدينه گرد آورد. همراه اين قوا ١٥ تن از زنان قريشى براى تهييج مهاجمان راهى مدينه شدند. در صدر آنها همسر ابوسفيان، هند، قرار داشت که خواهان انتقام خون پدرش عتبة بنربيع و مابقى اقوامش بود که در جنگ بدر به هلاکت رسيده بودند. سپاه مکيان پس از ده روز به مدينه رسيد و در کشتزارهاى مسلمانان خيمه زد. پس از گذشت مدتى از محاصرهى مدينه سپاه مشرکان با مسلمان بسيج شده در کوهستان اُحُد تلاقى کرد. در اين جنگ محمد مجروح شد و عموى او حمزه به قتل رسيد. فقط از خود گذشتگى چند تن از مسلمانان بود که جان پيامبر نجات يافت. آنها شب را در کوههاى اُحُد به سر بردند و پس از بازگشت قواى ابوسفيان به مکه، به مدينه آمدند. محمد و هميارنش در اين شب ناظر اعمال موحش سپاه مکيان بودند. پس از اينکه مسلمانان مجروح به قتل رسيدند، زنان قريشى از گوش و بينى مقتولان براى خود گردنبند ساختند و بر اجساد آنها رقصيدند. هند نعشهى حمزه را مصلح کرد و قلب او را به دندان کشيد (٦٠).
سپاه قريشى پس از پيروزى در جنگ اُحُد قادر بود که مدينه را فتح کند، محمد را به قتل برساند و مسلمانان را به بازار بردهفروشى روانه کند. ليکن بتپرستان قريشى بر خلاف محمد فاقد يک ايدئولوژى منسجم براى تشکيل دولت مرکزى بودند و از اين رو، پس از پيروزى در جنگ عازم مکه شدند. در واقع انگيزهى سپاه مکيان فقط گرفتن انتقام خون مقتولان در جنگ بدر و گوشمالى مسلمانان جهت راهزنى و نقض قوانين تدوين نشدهى اعراب بود.موقعيت محمد پس از شکست در جنگ اُحُد بسيار سخت شد زيرا او پيروزى در جنگ بدر را نتيجهى پشتيبانى اﷲ از مسلمانان قلمداد کرده بود و آنرا با افتخار مصداق رسالت خويش بيان مىکرد. در اوضاع موجود منتقدان او از يهوديان، مسيحيان و مشرکان گرفته تا اشخاص جاهطلب دلايلى را براى تمسخر و سرزنش او داشتند. در صدر مخالفان پيامبر عبداﷲ بناُبى قرار داشت که از ضعف محمد براى افزايش نفوذ سياسى خود استفاده مىکرد. او درخواست تشکيل مجمعى از ريش سفيدان مدينه را داشت که تصميمهاى سياسى را تحت نظر اين شورا قرار دهد. انگيزهى ابناُبى محدود کردن اختيارات محمد بود. اما او با پيشنهاد خود توفيقى نداشت. يکى از سر سختترين مخالفان او پسرش، يکى از مجروحان جنگ اُحُد بود. پسر ابناُبى حتا به فکر قتل پدرش افتاد، در حالى که محمد اين عمل را بنا بر مصلحت نمىدانست زيرا طوايف يهودى مدينه از هواداران واقعى او محسوب مىشدند. محمد اما حاضر نبود که مسئوليت شکست جنگ اُحُد را به عهده بگيرد، لذا اين ناکامى را به حساب امتحان الهى جهت سنجش ايمان مسلمانان گذاشت. در سورهى آلعمران (٣) آيهى ١٤٠ آمده است.
"اگر به شما (در جنگ اُحُد) آسيبى رسيد به دشمنان شما نيز (در بدر) شکست و آسيب سخت رسيد، چنانکه آنها مقاومت کردند شما نيز بايد مقاومت کنيد، اين روزگار را با اختلاف احوال (گاهى شکست و مغلوبيت و گاهى فتح) ميان خلايق مىگردانيم که مقام اهل ايمان را به امتحان معلوم شود تا از شما مؤمنان آنرا که ثابت در دين است (...) گواه ديگران کند."...
محمد در برابر پرسش مسلمانان قرار داشت که چرا اﷲ رحمان، رحيم و مقتدر آنها را در برابر مشرکان يارى نکرده است. منتقدان نه تنها با پرسشهاى خويش منجر به ترديد مسلمانان در رسالت محمد مىشدند، بلکه مجروحان را به خاطر شرکت در جنگ اُحُد سرزنش مىکردند. در آيههاى ١٦٥ تا ١٦٩ همين سوره در ارتباط با جنگ اُحُد آمده است.
"آيا هرگاه به شما مصيبتى رسد (در جنگ اُحُد) در صورتىکه در برابر آن آسيب به دشمنان رسيد (در جنگ بدر) باز از روى تعجب گوييد چرا به ما که اهل ايمانيم رنج رسد، بگو اى پيغمبر اين مصيبت را از دست خود کشيديد که نا فرمانى کرديد نه آنکه خدا قادر بر نصرت شما نبود که خداى متعال بر هر چيز توانا است، آنچه در روز اُحُد هنگام مقابله دو صف کارزار به شما رسيد به قضاى خدا و مشيت نافذ او بود تا آنکه بيازمايد اهل ايمان را، تا معلوم شود حال آنان که ثابت قدم در ايمانند و تا نيز معلوم شود، حال آنهايى که در دين نفاق و دو دلى کردند و چون گفته شد به آنها بيايند در راه خدا جهاد و يا دفاع کنيد، عذر آوردند که اگر ما به فنون جنگى دانا بوديم به پيروى از شما مىجنگيديم با آنکه دعوى مسلمانى مىکنند به کفر نزديکترند تا به ايمان، به زبان چيزى اظهار کنند که در دل خلاف آن پنهان داشتهاند و خدا بر آن چه پنهان مىدارند آگاهتر از خود آنها است، آن کسانى که در جنگ با سپاه اسلام همراهى نکرده، گفتند اگر خويشان و برادران ما نيز سخن ما را شنيده به جنگ اُحُد نرفته بودند، کشته نمىشدند، اى پيغمبر به چنين مردم بگو منافق، بگو پس شما که براى حفظ حيات ديگران چاره توانيد کرد مرگ را از جان خود دور کنيد اگر راست مىگوييد، پنداريد که شهيدان راه خدا مردند بلکه زنده به حيات ابدى شدند و در نزد پروردگارشان متنعم خواهند بود".
کسانى که نفاق در وحدت مسلمانان ايجاد مىکردند، در واقع سرکردگى محمد را به عنوان پيامبر اسلام مورد پرسش قرار مىدادند. در صدر منافقان مدينه عبداﷲ بناُبى قرار داشت که با طوايف يهود هم پيمان بود. با وجودىکه محمد اغلب قوانين يهوديان را پذيرفت و يا به احترام رعايت مىکرد، اما فقط يک يهودى به نام عبداﷲ بنسالم به اسلام ايمان آورد (٦١). آيهى ١٩٩ سورهى آلعمران (٣) در بارهى او آمده است.
"برخى از اهل کتاب کسانى هستند که به خدا و کتاب آسمانى شما و هم کتاب آسمانى خودشان ايمان آوردند در حالتى که مطيع فرمان خدا بوده آيات خدا را به بهاى اندک نفروشند، آن طايفهى اهل کتاب را نزد خدا پاداش نيکو است (که هر نيک و بد را جزاى مسلم است) و البته خدا حساب مردم را سريع و آسان خواهد کرد".
با وجودى که محمد راه را براى ايمان يهوديان و مسيحيان به اسلام گشوده بود، آنها سرکردگى او را به عنوان پيامبر اﷲ نمىپذيرفتند. بخصوص استقلال دينى يهوديان همواره موجب خطر براى دولت جوان اسلامى مىشد زيرا وحدت ساکنان مدينه را دشوار مىکرد و مانعى براى تحقق يک سياست راسخ مرکزى مىساخت. حتا تأکيد محمد در رسالتش به عنوان پيامبر اولوالعزم که در رديف ابراهيم، موسى و عيسى به بعثت رسيده است، توفيقى نزد طوايف يهودى و مسيحى براى ايمان به اسلام نداشت. براى نمونه در سورهى البقره (٢) آيهى ٤١ مجادلهى پيامبر با قوم بنىاسرائيل در مدينه درج شده است.
"... به قرآنى که فرستاديم ايمان آريد که تورات شما را تصديق مىکند و اول کافر به آن نباشيد و آيات مرا به بهاى اندک مفروشيد و از قهر من بپرهيزيد".
در حالى که محمد از براى جلب مؤمنان يهودى و مسيحى، نقش تاريخى اديان يکتاپرست را برجسته مىکرد، اما به مسيحيان هشدار مىداد که زياده روى نکنند و عيسى را پسر خدا نخوانند. در سورهى النساء (٤) آيهى ١٧١ آمده است.
"اى اهل کتاب (اى علماى نصارى) در دين خود اندازه نگهداريد و در بارهى خدا جز به راستى سخن نگوييد، در حق مسيح، عيسى بنمريم جز اين نشايد گفت که او رسول خداست و کلمهى الهى در وحى از عالم الوهيت است که به مريم فرستاد، پس به خدا و همهى فرستادگانش ايمان آريد و به تثليث قائل نشويد (اب و ابن و روحالقدس را خدا نخوانيد) از اين گفتار شرک باز ايستيد، بهتر است که جز خداى يکتا خدايى نيست، خدا منزهتر از آنکه او را فرزندى باشد ...".
مؤمنان يهودى دعوت محمد براى ايمان به دين اسلام را رد مىکردند زيرا قوم بنىاسرائيل را برگزيدهى خداوند مىخواندند و در نتيجه، بنا بر اصول تورات، پيامبر نوين بايد از قوم آنها مبعوث مىشد. فراتر از يهوديان، مسيحيان از محمد درخواست معجزهاى مانند عيسى داشتند که به دين اسلام ايمان آورند. در سورهى البقره (٢) آيههاى ١٣٩ تا ١٤٠ به اعتراض اقوام يهودى و مسيحى پاسخ داده مىشود.
"اى پيغمبر به اهل کتاب بگو که شما را با ما در موضوع خدا چه جاى بحث و جدال است، در صورتىکه او پروردگار ما و شماست و ما مسئول کار خود و شما مسئول کردار خويش هستيد، چيزى که هست ماييم تنها ملتى که خدا را به يکتايى شناخته و او را از روى خلوص مىپرستيم، يا اگر شما اهل کتاب در موضوع انبيا با مسلمين به جدل بر خاسته گوييد که ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان او بر آيين يهوديت يا نصرانيت بودند، خدا مرا فرمايد که پاسخ ده که شما بهتر مىدانيد يا خدا؟ و کيست ستمکارتر از آنکه شهادت خدا را دربارهى انبيا کتمان کند و يا گواهى خدا را به رسالت محمد (ص) در کتب آسمانى مخفى دارد (تا نبوت او را انکار کند) و خدا از آنچه مىکنيد، غافل نيست".
انکار محمد به عنوان پيامبر اﷲ براى او بسيار ناخوشايند بود، اما در وضعيت سياسى موجود براى او چارهاى نماند به جز اينکه مصلحتگرايى پيشه کند و به واقعيت تن دهد. در آيهى ٢٥٦ همين سوره آمده است.
"کار دين به اجبار نيست، راه هدايت و ضلالت بر همه کس روشن گرديد، پس هر که از راه کفر و سرکشى بر گردد و به راه ايمان و پرستش خدا گرايد به رشتهى محکم و استوارى چنگ زده است که هرگز نخواهد گسست و خداوند به هر چه خلق گويند شنوا و دانا است".
همانگونه که رودى پارت به درستى در تفسير اين آيه مىگويد، جملهى "کار دين به اجبار نيست"، نه به معنى نفى خشونت براى تحميل دين به انسان، بلکه نتيجهى نااميدى پيامبر از براى ارشاد مؤمنان يهودى و مسيحى بوده است (٦٢).
با وجود اديان يکتاپرست در مدينه، قدرت دولت اسلامى و سرکردگى محمد مورد پرسش قرار داشت. از اين رو، همانگونه که ماکسيم رودينسون و رودى پارت به درستى توضيح مىدهند، محمد براى تثبيت دولت اسلامى نيازمند به يک برش ايدئولوژيک با اديان يهودى و مسيحى بود. بنابراين محمد از طريق قرآن براى ابراهيم يک داستان نوين ساخت و به اين ترتيب، ابراهيم را نخستين مسلمان خواند که با کمک فرزندش اسماعيل خانهى کعبه را براى پرستش خداى يکتا بنا کرده است. در سورهى البقره (٢) آيههاى ١٢٧ تا ١٢٨ اين داستان بيان مىشود.
"... وقتى که ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانهى کعبه را بر افراشتند و عرض کردند پروردگارا اين خدمت را از ما قبول فرما، تويى که دعاى خلق را اجابت کنى و به اسرار همه دانايى، ابراهيم و اسماعيل عرض کردند، پروردگارا نخست ما را تسليم فرمان خود گردان و فرزندان ما را هم به تسليم در رضاى خود بدار و راه پرستش و اطاعت را به ما بنما (و وظيفهى بندگى را بر ما سهل و آسان گير) که تنها تويى بخشنده و مهربان".
نزد يهوديان ابراهيم پدر بزرگ يعقوب و يعقوب پدر دوازده عشيرهى بنىاسرائيل است و بنابراين جد بزرگ موسى محسوب مىشود. ليکن محمد به وسيلهى اين داستان، ابراهيم را يک حنيف ناميد که در جستجوى اﷲ خانهى کعبه را با همکارى فرزندش اسماعيل بنا کرده و به عنوان اولين مؤمن به اسلام گرويده است. به اين ترتيب، ديگر اين محمد از طوايف مشرک اعراب نبود که بايد به اديان يکتاپرست ايمان مىآورد، بلکه اين يهوديان و مسيحيان بودند که از دين واقعى ابراهيم (اسلام) انحراف داشتند. محمد يهوديان را متهم مىکرد که عيسى را به قتل رساندند زيرا در بعثت او نيز ترديد کردند (٦٣).
داستان سازى براى ابراهيم به عنوان نخستين مسلمان و بانى کعبه جهت تدوين يک ايدئولوژى نوين دولتى بسيار کارساز بود زيرا از يک سو، دين اسلام را به عنوان دين حقانى در تداوم اديان توحيدى مستقر مىساخت و يهوديان و مسيحيان را متهم به تحريف منابع دينى خويش و انحراف از دين راستين ابراهيم مىکرد. در سورهى آلعمران (٣) آيههاى ٦٤ تا ٦٨ آمده است.
"اى اهل کتاب چرا در آيين ابراهيم با هم مجادله کنيد، در صورتى که تورات و انجيل شما بعد از او نازل شده، آيا تعقل نمىکنيد؛ گيرم در آنچه مىدانيد شما را مجادله روا باشد، چرا در آنچه عالم نيستيد باز جدل و گفتگو به ميان آريد و خدا همه چيز را مىداند و شما نمىدانيد (بايد از کتاب و پيغمبر او بياموزيد) ابراهيم به آيين يهود و نصارى نبود وليکن بدين حنيف توحيد و اسلام بود و هرگز از آنان که به خدا شرک آرند نبود، نزديکترين مردم به ابراهيم کسانى هستند که از او پيروى کنند و اين پيامبر و امت اوست که اهل ايمانند و خدا دوستدار مؤمنان است".
از سوى ديگر، برنامهى راسخ دولت اسلامى را براى شکست مشرکان، فتح مکه و استقرار دوبارهى يکتاپرستى در خانهى کعبه ابراز مىداشت. ليکن انشعاب از اديان يکتاپرست بايد به وسيلهى وحى الهى نيز مشروعيت مىيافت. در سورهى البقره (٢) آيهى ١٤٤ آمده است.
"ما توجه تو را به آسمان در انتظار وحى و تغيير قبله بنگريم و البته روى تو را به قبلهاى که خشنودت سازد بگردانيم، پس روى کن به سوى مسجدالحرام و شما مسلمانان نيز در هر کجا باشيد گاه نماز روى بدان جانب کنيد و گروه اهل کتاب بخوبى مىدانند که اين تغيير قبله به حق و راستى از جانب خداست و خدا از کردار آنها (که مطيع و نيکو کارند يا منافق و زشت رفتارند) غافل نيست".
با وجودى که پيامبر اسلام بنا بر آيهى فوق مصلحتگرايى را چون گذشته پيشه داشت و نماز به سوى خانهى کعبه را گاهى مجاز کرده بود، ليکن مسلمانان تغيير قبله را بدون چون و چرا نمىپذيرفتند. براى آنها معقول نبود که چگونه مىتوان به سوى مکانى نماز گذاشت که در آن مقدسات بتپرستان نگاهدارى مىشوند. در سورهى البقره (٢) آيهى ١٤٣ تغيير قبله به عنوان انگيزهى آزمايش اعتقاد مؤمنان توجيه مىشود.
" .. اى پيغمبر ما قبلهاى که بر آن بودى تغيير نداديم مگر به اينکه بيازماييم و جدا سازيم گروهى را که از پيغمبر خدا پيروى کنند، از آنان که به مخالفت او بر خيزند و اين تغيير قبله بسى بزرگ نمود مگر در نظر هدايت يافتگان به خدا و خداوند اجر پايدارى شما را در راه ايمان ضايع نگرداند ...".
اتهام انحراف از دين راستين ابراهيم و تغيير قبله به سوى خانهى کعبه براى يهودان و مسيحيان يک اعلام خطر محسوب مىشد و اعتراض آنها را به دنبال داشت. محمد در پاسخ به معترضان مىگفت که خداوند مالک شرق و غرب است و هر گونه که حکمت الهى ايجاب کند در ملک خود تصرف مىکند. گاهى بيتالحرام و گاهى بيتالمقدس را قبله قرار مىدهد. در سورهى البقره (٢) آيهى ١٤٢ آمده است.
"مردم بى خرد خواهند گفت که چه موجب آن شد تا مسلمانان از قبلهاى که بر آن بودند (بيتالمقدس) روى به کعبه آورند، بگو اى پيغمبر که خداى را است مشرق و مغرب و هر که را خواهد به راه راست هدايت مىکند".
پس از تشديد نزاع يهوديان مدينه با مسلمانان برخى از سران طوايف بنىاسرائيل با قريشيان مکه تماس گرفتند و اهالى مکه را براى جنگ با مسلمانان تهييج کردند. در صدر سران يهود کعب بنالاشرف از طايفهى بنىالنضير قرار داشت که در برخى از اشعارش محمد را نيز به باد تمسخر گرفته بود (٦٤).
اقدام سران طوايف يهود براى پيامبر انگيزهاى شد که با آنها اتمام حجت کند و به وسيلهى قرآن پشتوانهى سرکوب و قتل آنان را مهيا سازد. از اين رو، يک سلسله از آيههاى قرآن آمدند که يهوديان را با زشتترين القاب به باد ناسزا گرفتند. از جمله مىتوان از سورهى البقره (٢) آيههاى ٦٥، ٨٥ و ٩٦، سورهى المائده (٥) آيههاى ١٣ و ٦٠، سورهى الاعراف (٧) آيههاى ١٦٨ و ١٧٦ نام برد. براى نمونه در سورهى الجمعه (٦٢) آيهى ٥ در مورد قوم بنىاسرائيل آمده است.
"وصف حال آنانکه تحمل (علم) تورات کرده خلاف آن عمل نموده، در مثل به حمارى ماند که بار کتابها بر پشت کشد (و از آن يا هيچ نفهمد و يا بهره نبرد) ...".
پس از اتمام حجت با قوم بنىاسرائيل محمد نخست تدارک قتل يهوديانى را ديد که براى ايجاد دولت اسلامى در مدينه خطرناک بودند. کعب بنالاشرف و وزير بنالرضيم از سرشناسترين مخالفان پيامبر اسلام به شمار مىرفتند (٦٥). پس از قتل ابوافک و اسماء بنتمروان دسترسى به کعب بنالاشرف بسيار دشوار بود زيرا او به هر کسى اعتماد نمىکرد. پس از اينکه ابنرافى مأمور قتل او شد، محمد او را جهت جلب اعتماد کعب مجاز کرد که به دين اسلام و پيامبر اﷲ دشنام دهد. سياست تزوير حاصل مطلوبى براى محمد داشت. ابنرافى نقش مسلمان منتقدى را بازى کرد که به فکر قتل پيامبر افتاده و در جستجوى حمايت است. او پس از جلب اعتماد کعب و به بهانهى يک ملاقات مخفى سر او را بريد و براى محمد هديه آورد (٦٦).
اولين طايفهى يهود که قربانى خشونت دولت اسلامى شد، بنىالقينقاع، يکى از ضعيفترين طوايف مسکون مدينه بود. اغلب اعضاى اين طايفه تاجر و پيشهور بودند و از اين رو، از فنون نظامى اطلاعى نداشتند. دليل سرکوب آنها يک نزاع محلى ميان يهوديان و مسلمانان مدينه بود. گويى که در اوايل آوريل سال ٦٢٤ يک زرگر يهود عفت زن مسلمانى را جريهدار کرد. پس از اينکه يک مرد مسلمان او را به قتل رساند، يهوديان به او هجوم آوردند و قصاصش کردند. پيامبر پس از دريافت اين خبر فرمان محاصرهى محلهى طايفهى بنىالقينقاع را صادر کرد. يهوديان پس از چهارده روز مقاومت تسليم قواى مسلمانان شدند. در حالى که محمد خواهان کشتار يهوديان بود، عبداﷲ بناُبى در برابر او مقاومت کرد. سرانجام محمد تصميم به اخراج يهوديان از مدينه گرفت. آنها مجاز بودند که اموال منقولشان را با خود ببرند. سپس تمامى مستقلات و مزارع يهوديان ميا&