نقدی بر تاریخ دین داری و فلسفهى دولت در ایران
(ادامهى بخش اول)
محمد به اين شيوه يک توجيه دينى براى شکستن سنن اعراب يافت. او بر اين نکته تأکيد مىکرد که حفظ سنتها بسيار ضرورى است، اما گناه مشرکان که مسلمانان را مجبور به مهاجرت از مکه کردهاند، به مراتب بزرگتر است. راهزنى بعدى در ماه آينده، يعنى رمضان برنامه ريزى شد. يک کاروان قريشى تحت سرپرستى ابوسفيان بنحرب از طايفهى بنىاميه از فلسطين به سوى مکه راهى بود. ٧٠ تن از تجار کالاهاى خود را به قيمت ٥٠٠٠٠ درهم همراهى مىکردند. محمد فرمان راهزنى اين کاروان را صادر کرد و براى تهييج مسلمانان آيهى ٦٥ سورهى الانفال (٨) را آورد.
"اى رسول، مؤمنان را به جنگ ترغيب کن، اگر بيست نفر از شما صبور و پايدار باشيد بر دويست نفر از دشمنان پيروز خواهيد شد و اگر صد نفر بوديد با هزار نفر از کافران برابرى توانيد کرد و پيروزى بدست خواهيد آورد زيرا آنها گروهى بى دانشند (و شما با دين و دانشيد لذا توانا و غالب بر آنهاييد) ".
سپس ٣٠٠ تن از مسلمانان تحت فرمان محمد عازم راهزنى شدند. پس از کسب اين خبر ابوسفيان سوارى را به سوى مکه راهى کرد که جهت حفاظت از کاروان کمک نظامى به همراه بياورد. او در همان حين مسير کاروان را به سوى کرانهى درياى سرخ عوض کرد. ٩٥٠ تن از اهالى مکه براى کمک به سوى کاروان شتافتند. آنها در بدر در برابر قواى مسلمانان قرار گرفتند. در اين جنگ ٥٠ تا ٧٠ تن از اهالى مکه به قتل رسيدند و ٧٠ تن از آنها به اسارت مسلمانان در آمدند. دو تن از سران قريش و مخالفان جدى محمد به نامهاى ابوجهل و عتبة بنربيع از جمله مقتولان مکى بودند. اين جنگ براى مسلمانان حاصل بسيارى داشت زيرا در حالى که فقط ١٥ تن تلفات دادند، ١٥٠ شتر، ١٠ اسب و تسليحات فراوانى را به غنيمت گرفتند. در ميان اسيران دو تن به نامهاى نصر بنحارث و عقبة بنابىمعيط حضور داشتند که محمد را در مکه به تمسخر گرفته بودند. پيامبر بلافاصله فرمان قتل آن دو را صادر کرد. در رابطه با تقسيم غنائم نزاعى ميان مسلمانان آغاز شد که محمد آنرا به وسيلهى سورهى الانفال (٨) منتفى کرد. در آيهى ٧ اين سوره آمده است.
"(اى رسول ما) بياد آر زمانى را که خدا شما را وعدهى پيروزى به يکى از دو طايفه (قافلهى قريش يا کاروان شام) داد و شما مايل بوديد آن طايفه که شوکت و سلاحى به همراه ندارد (بى رنج جهاد) اموالشان نصيب شما شود و خدا مىخواست صدق سخنان حق را ثابت گرداند و ريشهى کافران را از بين بر کند".
در آيههاى ٤١ تا ٤٥ و ١٧ همين سوره توفيق جنگ بدر به صورت تفسير يک روزنامهى تبليغاتى به کلى به حساب اﷲ گذاشته مىشود.
"بياد آريد زمانى را که سپاه شما در وادى نزديک دشمن و آنها به مکانى دورتر (شهر مدينه) واقع شدند (که موفقيت و اتفاق خوشى خدا نصيب شما کرد) و اگر اين کارزار به وعده و قرار شما با دشمن مقرر مىشد در وعدهگاه (چنين موافق و دلخواه شما نمىبود) از خوف و انديشه در جنگ اختلاف مىکرديد ليکن براى آنکه حکم ازلى و قضاى حتمى را که خدا مقرر فرمود اجرا سازد (يعنى خدا در جنگ بدر به مدد فرشتگان مؤمنان کم را بر کافران بسيار غلبه داد که حقانيت قرآن و رسولش را آشکار سازد) تا هر که هلاک شدنى است هلاک شود و آنکه لايق زندگى است زنده بماند که همانا خداوند شنوا و دانا است و يادآر اى رسول ما آنگاه که دشمنانت را در چشم تو (و اصحابت) اندک نشان داديم (تا قوى دل باشيد و اگر سپاه دشمن را به چشم شما بسيار نشان داده بوديم، کاملاً هراسان و بد دل شده در امر رفتن به جنگ) جدل و مخالفت مىکرديد، ليکن خدا (شما را از آسيب دشمن) به سلامت داشت که او دانا و متصرف انديشههاى درونى دلهاى خلق است و ياد آور زمانى که خدا دشمنان را هنگامىکه مقابل شديد در چشم شما نمودار کرد (تا قوى دل شده از آنها نينديشيد و شما را در چشم دشمن کم بنمود تا تجهيز کامل و تهيه مهمات جنگ نکنند) تا خداوند آنرا که در قضاى حتمى خود مقدر کرده (يعنى غلبهى اسلام) اجرا فرماييد (تا بدانيد کار به دست خدا است) که بسوى او باز گشت امور، اى کسانىکه ايمان آوردهايد هر گاه با قومى از دشمن مقابل شديد، پايدارى کنيد و خدا را پيوسته ياد آريد، باشد که پيروز و فاتح شويد".
" (اى مؤمنان) نه شما بلکه خدا کافران را کشت، (اى رسول) چون تو تير افکندى نه تو بلکه خدا افکند و (شکست کافران را خدا براى اين خواست) و بيازمايد مؤمنان را به پيشآمد خوشى که خداوند شنوا (دعاى خلق) و دانا (به مصالح اُمور) عالم است".
اﷲ بايد در جنگ حضور و مداخلهى فعال داشت زيرا محمد مىخواست که خمس غنائم را به عنوان پيامبر اﷲ در اختيار بگيرد. او از طريق قرآن شيوهى تقسيم غنائم را پيروى از وحى الهى مىخواند و به عمل خويش مشروعيت مىداد. تقسيم غنائم اغلب منجر به نزاع و تفرقه ميان مسلمانان مىشد که حتا نتيجهى جنگ را نيز معين مىکرد. در تقسيم غنائم سوارکاران بر پياده نظام الويت داشتند و سه برابر از سهم آنها را دريافت مىکردند.
محمد از جنگ بدر سرفراز به مدينه بازگشت. او اسيران جنگى را در برابر پول آزاد ساخت و فرمان قتل اسماء بنتمروان و ابوافک را صادر کرد. آنها دو تن از شاعران مدينه بودند که پيامبر اسلام را در اشعارشان به باد تمسخر مىگرفتند. با افزايش قدرت محمد و شأن دولت اسلامى، ديگر او نمىخواست از مجازات کسانى که به پيامبر اﷲ توهين مىکردند، چشم پوشى کند. امير بنعدى و سليم بنامير که در جنگ بدر شرکت نداشتند، در انتظار فرصت مناسبى بودند که ارادت خود را به محمد ثابت کنند. در همان شب اين دو قاتل سرهاى بريدهى آن دو را به محمد تقديم کردند و به نام اﷲ تقدير شدند (٥٨).
در مکه شکست جنگ بدر و قتل سران قريشى منجر به تغيير اوضاع سياسى شد. ابوسفيان از طايفهى بنىاميه پس از اين که کاروان مذکور را از طريق کرانهى درياى سرخ به مکه هدايت کرد، در صدر عشيرهى قريش قرار گرفت. او سه ماه بعد براى انتقام خون مقتولان بدر در صدر قوايى از مکيان قريشى به سوى مدينه تاخت. مهاجمان نخلستان حوالى مدينه را به آتش کشيدند و پس از قتل دو تن به مکه بازگشتند. در همين ايام مسلمانان از موقعيت مناسب جغرافياى مدينه به درستى استفاده مىکردند. تجارت مکيان با بينالنهرين و شام مختل بود زيرا قواى اسلامى راه را براى کاروانهاى قريشى مسدود مىکرد. سپس تجار قريشى کاروانى را تدارک ديدند که در خفا راهى دمشق شد. محمد پس از دريافت اين خبر زيد بنحارثه (پسر خواندهى محمد) را مأمور راهزنى اين کاروان کرد. فقط در اين سرقت ١٠٠٠٠٠ درهم نصيب مسلمانان شد و محمد خمس آنرا به خود اختصاص داد (٥٩).
به وسيلهى راهزنى مسلمانان از يک سو، وضعيت مادى خود را بهبود مىدادند و از سوى ديگر، تضادهايى را که به اجبار در يک جامعهى طبقاتى بروز مىکنند، به مکه منتقل مىکردند. بديهى است که تجار مکه نمىتوانستند با وضعيت موجود خو بگيرند. از اين رو ابوسفيان قوايى را مشتمل از ٣٠٠٠ سوار براى تهاجم به مدينه گرد آورد. همراه اين قوا ١٥ تن از زنان قريشى براى تهييج مهاجمان راهى مدينه شدند. در صدر آنها همسر ابوسفيان، هند، قرار داشت که خواهان انتقام خون پدرش عتبة بنربيع و مابقى اقوامش بود که در جنگ بدر به هلاکت رسيده بودند. سپاه مکيان پس از ده روز به مدينه رسيد و در کشتزارهاى مسلمانان خيمه زد. پس از گذشت مدتى از محاصرهى مدينه سپاه مشرکان با مسلمان بسيج شده در کوهستان اُحُد تلاقى کرد. در اين جنگ محمد مجروح شد و عموى او حمزه به قتل رسيد. فقط از خود گذشتگى چند تن از مسلمانان بود که جان پيامبر نجات يافت. آنها شب را در کوههاى اُحُد به سر بردند و پس از بازگشت قواى ابوسفيان به مکه، به مدينه آمدند. محمد و هميارنش در اين شب ناظر اعمال موحش سپاه مکيان بودند. پس از اينکه مسلمانان مجروح به قتل رسيدند، زنان قريشى از گوش و بينى مقتولان براى خود گردنبند ساختند و بر اجساد آنها رقصيدند. هند نعشهى حمزه را مصلح کرد و قلب او را به دندان کشيد (٦٠).
سپاه قريشى پس از پيروزى در جنگ اُحُد قادر بود که مدينه را فتح کند، محمد را به قتل برساند و مسلمانان را به بازار بردهفروشى روانه کند. ليکن بتپرستان قريشى بر خلاف محمد فاقد يک ايدئولوژى منسجم براى تشکيل دولت مرکزى بودند و از اين رو، پس از پيروزى در جنگ عازم مکه شدند. در واقع انگيزهى سپاه مکيان فقط گرفتن انتقام خون مقتولان در جنگ بدر و گوشمالى مسلمانان جهت راهزنى و نقض قوانين تدوين نشدهى اعراب بود.موقعيت محمد پس از شکست در جنگ اُحُد بسيار سخت شد زيرا او پيروزى در جنگ بدر را نتيجهى پشتيبانى اﷲ از مسلمانان قلمداد کرده بود و آنرا با افتخار مصداق رسالت خويش بيان مىکرد. در اوضاع موجود منتقدان او از يهوديان، مسيحيان و مشرکان گرفته تا اشخاص جاهطلب دلايلى را براى تمسخر و سرزنش او داشتند. در صدر مخالفان پيامبر عبداﷲ بناُبى قرار داشت که از ضعف محمد براى افزايش نفوذ سياسى خود استفاده مىکرد. او درخواست تشکيل مجمعى از ريش سفيدان مدينه را داشت که تصميمهاى سياسى را تحت نظر اين شورا قرار دهد. انگيزهى ابناُبى محدود کردن اختيارات محمد بود. اما او با پيشنهاد خود توفيقى نداشت. يکى از سر سختترين مخالفان او پسرش، يکى از مجروحان جنگ اُحُد بود. پسر ابناُبى حتا به فکر قتل پدرش افتاد، در حالى که محمد اين عمل را بنا بر مصلحت نمىدانست زيرا طوايف يهودى مدينه از هواداران واقعى او محسوب مىشدند. محمد اما حاضر نبود که مسئوليت شکست جنگ اُحُد را به عهده بگيرد، لذا اين ناکامى را به حساب امتحان الهى جهت سنجش ايمان مسلمانان گذاشت. در سورهى آلعمران (٣) آيهى ١٤٠ آمده است.
"اگر به شما (در جنگ اُحُد) آسيبى رسيد به دشمنان شما نيز (در بدر) شکست و آسيب سخت رسيد، چنانکه آنها مقاومت کردند شما نيز بايد مقاومت کنيد، اين روزگار را با اختلاف احوال (گاهى شکست و مغلوبيت و گاهى فتح) ميان خلايق مىگردانيم که مقام اهل ايمان را به امتحان معلوم شود تا از شما مؤمنان آنرا که ثابت در دين است (...) گواه ديگران کند."...
محمد در برابر پرسش مسلمانان قرار داشت که چرا اﷲ رحمان، رحيم و مقتدر آنها را در برابر مشرکان يارى نکرده است. منتقدان نه تنها با پرسشهاى خويش منجر به ترديد مسلمانان در رسالت محمد مىشدند، بلکه مجروحان را به خاطر شرکت در جنگ اُحُد سرزنش مىکردند. در آيههاى ١٦٥ تا ١٦٩ همين سوره در ارتباط با جنگ اُحُد آمده است.
"آيا هرگاه به شما مصيبتى رسد (در جنگ اُحُد) در صورتىکه در برابر آن آسيب به دشمنان رسيد (در جنگ بدر) باز از روى تعجب گوييد چرا به ما که اهل ايمانيم رنج رسد، بگو اى پيغمبر اين مصيبت را از دست خود کشيديد که نا فرمانى کرديد نه آنکه خدا قادر بر نصرت شما نبود که خداى متعال بر هر چيز توانا است، آنچه در روز اُحُد هنگام مقابله دو صف کارزار به شما رسيد به قضاى خدا و مشيت نافذ او بود تا آنکه بيازمايد اهل ايمان را، تا معلوم شود حال آنان که ثابت قدم در ايمانند و تا نيز معلوم شود، حال آنهايى که در دين نفاق و دو دلى کردند و چون گفته شد به آنها بيايند در راه خدا جهاد و يا دفاع کنيد، عذر آوردند که اگر ما به فنون جنگى دانا بوديم به پيروى از شما مىجنگيديم با آنکه دعوى مسلمانى مىکنند به کفر نزديکترند تا به ايمان، به زبان چيزى اظهار کنند که در دل خلاف آن پنهان داشتهاند و خدا بر آن چه پنهان مىدارند آگاهتر از خود آنها است، آن کسانى که در جنگ با سپاه اسلام همراهى نکرده، گفتند اگر خويشان و برادران ما نيز سخن ما را شنيده به جنگ اُحُد نرفته بودند، کشته نمىشدند، اى پيغمبر به چنين مردم بگو منافق، بگو پس شما که براى حفظ حيات ديگران چاره توانيد کرد مرگ را از جان خود دور کنيد اگر راست مىگوييد، پنداريد که شهيدان راه خدا مردند بلکه زنده به حيات ابدى شدند و در نزد پروردگارشان متنعم خواهند بود".
کسانى که نفاق در وحدت مسلمانان ايجاد مىکردند، در واقع سرکردگى محمد را به عنوان پيامبر اسلام مورد پرسش قرار مىدادند. در صدر منافقان مدينه عبداﷲ بناُبى قرار داشت که با طوايف يهود هم پيمان بود. با وجودىکه محمد اغلب قوانين يهوديان را پذيرفت و يا به احترام رعايت مىکرد، اما فقط يک يهودى به نام عبداﷲ بنسالم به اسلام ايمان آورد (٦١). آيهى ١٩٩ سورهى آلعمران (٣) در بارهى او آمده است.
"برخى از اهل کتاب کسانى هستند که به خدا و کتاب آسمانى شما و هم کتاب آسمانى خودشان ايمان آوردند در حالتى که مطيع فرمان خدا بوده آيات خدا را به بهاى اندک نفروشند، آن طايفهى اهل کتاب را نزد خدا پاداش نيکو است (که هر نيک و بد را جزاى مسلم است) و البته خدا حساب مردم را سريع و آسان خواهد کرد".
با وجودى که محمد راه را براى ايمان يهوديان و مسيحيان به اسلام گشوده بود، آنها سرکردگى او را به عنوان پيامبر اﷲ نمىپذيرفتند. بخصوص استقلال دينى يهوديان همواره موجب خطر براى دولت جوان اسلامى مىشد زيرا وحدت ساکنان مدينه را دشوار مىکرد و مانعى براى تحقق يک سياست راسخ مرکزى مىساخت. حتا تأکيد محمد در رسالتش به عنوان پيامبر اولوالعزم که در رديف ابراهيم، موسى و عيسى به بعثت رسيده است، توفيقى نزد طوايف يهودى و مسيحى براى ايمان به اسلام نداشت. براى نمونه در سورهى البقره (٢) آيهى ٤١ مجادلهى پيامبر با قوم بنىاسرائيل در مدينه درج شده است.
"... به قرآنى که فرستاديم ايمان آريد که تورات شما را تصديق مىکند و اول کافر به آن نباشيد و آيات مرا به بهاى اندک مفروشيد و از قهر من بپرهيزيد".
در حالى که محمد از براى جلب مؤمنان يهودى و مسيحى، نقش تاريخى اديان يکتاپرست را برجسته مىکرد، اما به مسيحيان هشدار مىداد که زياده روى نکنند و عيسى را پسر خدا نخوانند. در سورهى النساء (٤) آيهى ١٧١ آمده است.
"اى اهل کتاب (اى علماى نصارى) در دين خود اندازه نگهداريد و در بارهى خدا جز به راستى سخن نگوييد، در حق مسيح، عيسى بنمريم جز اين نشايد گفت که او رسول خداست و کلمهى الهى در وحى از عالم الوهيت است که به مريم فرستاد، پس به خدا و همهى فرستادگانش ايمان آريد و به تثليث قائل نشويد (اب و ابن و روحالقدس را خدا نخوانيد) از اين گفتار شرک باز ايستيد، بهتر است که جز خداى يکتا خدايى نيست، خدا منزهتر از آنکه او را فرزندى باشد ...".
مؤمنان يهودى دعوت محمد براى ايمان به دين اسلام را رد مىکردند زيرا قوم بنىاسرائيل را برگزيدهى خداوند مىخواندند و در نتيجه، بنا بر اصول تورات، پيامبر نوين بايد از قوم آنها مبعوث مىشد. فراتر از يهوديان، مسيحيان از محمد درخواست معجزهاى مانند عيسى داشتند که به دين اسلام ايمان آورند. در سورهى البقره (٢) آيههاى ١٣٩ تا ١٤٠ به اعتراض اقوام يهودى و مسيحى پاسخ داده مىشود.
"اى پيغمبر به اهل کتاب بگو که شما را با ما در موضوع خدا چه جاى بحث و جدال است، در صورتىکه او پروردگار ما و شماست و ما مسئول کار خود و شما مسئول کردار خويش هستيد، چيزى که هست ماييم تنها ملتى که خدا را به يکتايى شناخته و او را از روى خلوص مىپرستيم، يا اگر شما اهل کتاب در موضوع انبيا با مسلمين به جدل بر خاسته گوييد که ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان او بر آيين يهوديت يا نصرانيت بودند، خدا مرا فرمايد که پاسخ ده که شما بهتر مىدانيد يا خدا؟ و کيست ستمکارتر از آنکه شهادت خدا را دربارهى انبيا کتمان کند و يا گواهى خدا را به رسالت محمد (ص) در کتب آسمانى مخفى دارد (تا نبوت او را انکار کند) و خدا از آنچه مىکنيد، غافل نيست".
انکار محمد به عنوان پيامبر اﷲ براى او بسيار ناخوشايند بود، اما در وضعيت سياسى موجود براى او چارهاى نماند به جز اينکه مصلحتگرايى پيشه کند و به واقعيت تن دهد. در آيهى ٢٥٦ همين سوره آمده است.
"کار دين به اجبار نيست، راه هدايت و ضلالت بر همه کس روشن گرديد، پس هر که از راه کفر و سرکشى بر گردد و به راه ايمان و پرستش خدا گرايد به رشتهى محکم و استوارى چنگ زده است که هرگز نخواهد گسست و خداوند به هر چه خلق گويند شنوا و دانا است".
همانگونه که رودى پارت به درستى در تفسير اين آيه مىگويد، جملهى "کار دين به اجبار نيست"، نه به معنى نفى خشونت براى تحميل دين به انسان، بلکه نتيجهى نااميدى پيامبر از براى ارشاد مؤمنان يهودى و مسيحى بوده است (٦٢).
با وجود اديان يکتاپرست در مدينه، قدرت دولت اسلامى و سرکردگى محمد مورد پرسش قرار داشت. از اين رو، همانگونه که ماکسيم رودينسون و رودى پارت به درستى توضيح مىدهند، محمد براى تثبيت دولت اسلامى نيازمند به يک برش ايدئولوژيک با اديان يهودى و مسيحى بود. بنابراين محمد از طريق قرآن براى ابراهيم يک داستان نوين ساخت و به اين ترتيب، ابراهيم را نخستين مسلمان خواند که با کمک فرزندش اسماعيل خانهى کعبه را براى پرستش خداى يکتا بنا کرده است. در سورهى البقره (٢) آيههاى ١٢٧ تا ١٢٨ اين داستان بيان مىشود.
"... وقتى که ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانهى کعبه را بر افراشتند و عرض کردند پروردگارا اين خدمت را از ما قبول فرما، تويى که دعاى خلق را اجابت کنى و به اسرار همه دانايى، ابراهيم و اسماعيل عرض کردند، پروردگارا نخست ما را تسليم فرمان خود گردان و فرزندان ما را هم به تسليم در رضاى خود بدار و راه پرستش و اطاعت را به ما بنما (و وظيفهى بندگى را بر ما سهل و آسان گير) که تنها تويى بخشنده و مهربان".
نزد يهوديان ابراهيم پدر بزرگ يعقوب و يعقوب پدر دوازده عشيرهى بنىاسرائيل است و بنابراين جد بزرگ موسى محسوب مىشود. ليکن محمد به وسيلهى اين داستان، ابراهيم را يک حنيف ناميد که در جستجوى اﷲ خانهى کعبه را با همکارى فرزندش اسماعيل بنا کرده و به عنوان اولين مؤمن به اسلام گرويده است. به اين ترتيب، ديگر اين محمد از طوايف مشرک اعراب نبود که بايد به اديان يکتاپرست ايمان مىآورد، بلکه اين يهوديان و مسيحيان بودند که از دين واقعى ابراهيم (اسلام) انحراف داشتند. محمد يهوديان را متهم مىکرد که عيسى را به قتل رساندند زيرا در بعثت او نيز ترديد کردند (٦٣).
داستان سازى براى ابراهيم به عنوان نخستين مسلمان و بانى کعبه جهت تدوين يک ايدئولوژى نوين دولتى بسيار کارساز بود زيرا از يک سو، دين اسلام را به عنوان دين حقانى در تداوم اديان توحيدى مستقر مىساخت و يهوديان و مسيحيان را متهم به تحريف منابع دينى خويش و انحراف از دين راستين ابراهيم مىکرد. در سورهى آلعمران (٣) آيههاى ٦٤ تا ٦٨ آمده است.
"اى اهل کتاب چرا در آيين ابراهيم با هم مجادله کنيد، در صورتى که تورات و انجيل شما بعد از او نازل شده، آيا تعقل نمىکنيد؛ گيرم در آنچه مىدانيد شما را مجادله روا باشد، چرا در آنچه عالم نيستيد باز جدل و گفتگو به ميان آريد و خدا همه چيز را مىداند و شما نمىدانيد (بايد از کتاب و پيغمبر او بياموزيد) ابراهيم به آيين يهود و نصارى نبود وليکن بدين حنيف توحيد و اسلام بود و هرگز از آنان که به خدا شرک آرند نبود، نزديکترين مردم به ابراهيم کسانى هستند که از او پيروى کنند و اين پيامبر و امت اوست که اهل ايمانند و خدا دوستدار مؤمنان است".
از سوى ديگر، برنامهى راسخ دولت اسلامى را براى شکست مشرکان، فتح مکه و استقرار دوبارهى يکتاپرستى در خانهى کعبه ابراز مىداشت. ليکن انشعاب از اديان يکتاپرست بايد به وسيلهى وحى الهى نيز مشروعيت مىيافت. در سورهى البقره (٢) آيهى ١٤٤ آمده است.
"ما توجه تو را به آسمان در انتظار وحى و تغيير قبله بنگريم و البته روى تو را به قبلهاى که خشنودت سازد بگردانيم، پس روى کن به سوى مسجدالحرام و شما مسلمانان نيز در هر کجا باشيد گاه نماز روى بدان جانب کنيد و گروه اهل کتاب بخوبى مىدانند که اين تغيير قبله به حق و راستى از جانب خداست و خدا از کردار آنها (که مطيع و نيکو کارند يا منافق و زشت رفتارند) غافل نيست".
با وجودى که پيامبر اسلام بنا بر آيهى فوق مصلحتگرايى را چون گذشته پيشه داشت و نماز به سوى خانهى کعبه را گاهى مجاز کرده بود، ليکن مسلمانان تغيير قبله را بدون چون و چرا نمىپذيرفتند. براى آنها معقول نبود که چگونه مىتوان به سوى مکانى نماز گذاشت که در آن مقدسات بتپرستان نگاهدارى مىشوند. در سورهى البقره (٢) آيهى ١٤٣ تغيير قبله به عنوان انگيزهى آزمايش اعتقاد مؤمنان توجيه مىشود.
" .. اى پيغمبر ما قبلهاى که بر آن بودى تغيير نداديم مگر به اينکه بيازماييم و جدا سازيم گروهى را که از پيغمبر خدا پيروى کنند، از آنان که به مخالفت او بر خيزند و اين تغيير قبله بسى بزرگ نمود مگر در نظر هدايت يافتگان به خدا و خداوند اجر پايدارى شما را در راه ايمان ضايع نگرداند ...".
اتهام انحراف از دين راستين ابراهيم و تغيير قبله به سوى خانهى کعبه براى يهودان و مسيحيان يک اعلام خطر محسوب مىشد و اعتراض آنها را به دنبال داشت. محمد در پاسخ به معترضان مىگفت که خداوند مالک شرق و غرب است و هر گونه که حکمت الهى ايجاب کند در ملک خود تصرف مىکند. گاهى بيتالحرام و گاهى بيتالمقدس را قبله قرار مىدهد. در سورهى البقره (٢) آيهى ١٤٢ آمده است.
"مردم بى خرد خواهند گفت که چه موجب آن شد تا مسلمانان از قبلهاى که بر آن بودند (بيتالمقدس) روى به کعبه آورند، بگو اى پيغمبر که خداى را است مشرق و مغرب و هر که را خواهد به راه راست هدايت مىکند".
پس از تشديد نزاع يهوديان مدينه با مسلمانان برخى از سران طوايف بنىاسرائيل با قريشيان مکه تماس گرفتند و اهالى مکه را براى جنگ با مسلمانان تهييج کردند. در صدر سران يهود کعب بنالاشرف از طايفهى بنىالنضير قرار داشت که در برخى از اشعارش محمد را نيز به باد تمسخر گرفته بود (٦٤).
اقدام سران طوايف يهود براى پيامبر انگيزهاى شد که با آنها اتمام حجت کند و به وسيلهى قرآن پشتوانهى سرکوب و قتل آنان را مهيا سازد. از اين رو، يک سلسله از آيههاى قرآن آمدند که يهوديان را با زشتترين القاب به باد ناسزا گرفتند. از جمله مىتوان از سورهى البقره (٢) آيههاى ٦٥، ٨٥ و ٩٦، سورهى المائده (٥) آيههاى ١٣ و ٦٠، سورهى الاعراف (٧) آيههاى ١٦٨ و ١٧٦ نام برد. براى نمونه در سورهى الجمعه (٦٢) آيهى ٥ در مورد قوم بنىاسرائيل آمده است.
"وصف حال آنانکه تحمل (علم) تورات کرده خلاف آن عمل نموده، در مثل به حمارى ماند که بار کتابها بر پشت کشد (و از آن يا هيچ نفهمد و يا بهره نبرد) ...".
پس از اتمام حجت با قوم بنىاسرائيل محمد نخست تدارک قتل يهوديانى را ديد که براى ايجاد دولت اسلامى در مدينه خطرناک بودند. کعب بنالاشرف و وزير بنالرضيم از سرشناسترين مخالفان پيامبر اسلام به شمار مىرفتند (٦٥). پس از قتل ابوافک و اسماء بنتمروان دسترسى به کعب بنالاشرف بسيار دشوار بود زيرا او به هر کسى اعتماد نمىکرد. پس از اينکه ابنرافى مأمور قتل او شد، محمد او را جهت جلب اعتماد کعب مجاز کرد که به دين اسلام و پيامبر اﷲ دشنام دهد. سياست تزوير حاصل مطلوبى براى محمد داشت. ابنرافى نقش مسلمان منتقدى را بازى کرد که به فکر قتل پيامبر افتاده و در جستجوى حمايت است. او پس از جلب اعتماد کعب و به بهانهى يک ملاقات مخفى سر او را بريد و براى محمد هديه آورد (٦٦).
اولين طايفهى يهود که قربانى خشونت دولت اسلامى شد، بنىالقينقاع، يکى از ضعيفترين طوايف مسکون مدينه بود. اغلب اعضاى اين طايفه تاجر و پيشهور بودند و از اين رو، از فنون نظامى اطلاعى نداشتند. دليل سرکوب آنها يک نزاع محلى ميان يهوديان و مسلمانان مدينه بود. گويى که در اوايل آوريل سال ٦٢٤ يک زرگر يهود عفت زن مسلمانى را جريهدار کرد. پس از اينکه يک مرد مسلمان او را به قتل رساند، يهوديان به او هجوم آوردند و قصاصش کردند. پيامبر پس از دريافت اين خبر فرمان محاصرهى محلهى طايفهى بنىالقينقاع را صادر کرد. يهوديان پس از چهارده روز مقاومت تسليم قواى مسلمانان شدند. در حالى که محمد خواهان کشتار يهوديان بود، عبداﷲ بناُبى در برابر او مقاومت کرد. سرانجام محمد تصميم به اخراج يهوديان از مدينه گرفت. آنها مجاز بودند که اموال منقولشان را با خود ببرند. سپس تمامى مستقلات و مزارع يهوديان ميان مسلمانان تقسيم شدند و محمد به عنوان پيامبر اﷲ خمس آنها را به خود اختصاص داد (٦٧).
در همين ايام محمد مطلع شد که طايفهى بنىليهجان به رياست سفيان بنخليد قوايى را براى تهاجم به مسلمانان تدارک ديده است. بنىليهجان از عشيرهى هودحايل بود که تحت نفوذ قريشيان مکه قرار داشت. محمد، عبداﷲ بناونايس را مأمور قتل سفيان بنخليد کرد و به او اجازه داد که سياست تزوير را به کار گيرد و براى جلب اعتماد قربانيش به پيامبر اسلام دشنام دهد. ابناونايس پس از جلب اعتماد ابنخليد دعوت به گذراندن شب در خيمهى او شد. سپس قبل از طلوع خورشيد سر مهماندار خود را بريد و براى محمد هديه آورد.
عشاير اعراب بنا بر سنت خويش ترور و سرکوب دولت اسلامى را بدون مقابله به مثل تحمل نمىکردند. برخى از طوايف اعراب با انگيزهى انتقام از مسلمانان از محمد خواهان اعزام گروهى مىشدند که آنها را براى ايمان به اسلام ارشاد کند. سپس براى انتقام خون مقتولان آنها را يا به اسارت مىگرفتند و يا به قتل مىرساندند.محمد براى آزادى اسرا و پرداخت خون کسانى که مزدوران دولت اسلامى به قتل رسانده بودند، به پول نياز داشت. از اين رو، براى دريافت وام به طايفهى بنىالنضير رجوع کرد. يهوديان اين فرصت را مناسب دانستند که پيامبر را به قتل برسانند. پس از چندى محمد به رفتار آنها شک کرد و سر از پا نشناخته راهى مدينه شد. او بلافاصله "قانون اساسى مدينه" را منحل اعلام کرد و در اوت ٦٢٥ ميلادى فرمان به هجوم مسلمانان به طايفهى بنىالنضير را داد. عبداﷲ بناُبى مانند هميشه در برابر تصميم محمد ايستادگى کرد و از يهوديان خواهان مقاومت شد. طايفهى بنىالقريضه و باديهنشينان غطفان همبستگى خود را با طايفهى بنىالنضير اعلام داشتند، بدون آنکه به وعدهى خود عمل کنند. پس از محاصرهى طايفهى بنىالنضير محمد براى تشديد فشار و مجازات يهوديان دستور تخريب نخلستانهاى آنها را صادر کرد. اين عمل براى اعراب يک سنت شکنى محض بود و موجب ناخوشنودى مسلمانان شد. مؤمنان هدف اين خرابکارى را درک نمىکردند و از محمد خواهان توضيح بودند. در اين ارتباط در سورهى الحشر (٥٩) آيهى ٥ آمده است.
"آنچه از درختان خرما را (که در ديار بنىالنضير) بريدند و آنچه را بر پا گذاشتند همه به امر خدا (و صلاح اسلام) و براى خوارى (و سرکوبى) جهودان فاسق نابکار بود".
سرانجام يهوديان پس از چهارده روز مقاومت تسليم قواى مسلمانان شدند. طايفهى بنىالنضير پس از خلع سلاح به اجبار به سوى خيبر در شمال مدينه کوچ کرد. محمد زمينهاى حاصلخيز و مستقلات يهوديان را ميان مهاجران تقيسم کرد و چون هميشه خمس آنرا به خود اختصاص داد (٦٨).
در همين ايام قريشيان مکه بيکار ننشسته بودند. در پايان مارس ٦٢٧ ميلادى لشکرى مشتمل از ١٠٠٠٠ شترسوار و ٦٠٠ اسبسوار تحت فرمان ابوسفيان به سوى مدينه راهى شدند. محمد فقط قادر بود که ٣٠٠٠ تن را براى مقابله با دشمن سازماندهى کند. او سپس به پيشنهاد سلمان فارسى پيرامون مدينه دستور به کندن يک خندق داد که مانع تهاجم سوار نظام مکيان به مدينه شود. اعراب براى اولين بار با اين استراتژى تدافعى آشنا شدند. در کندن خندق تمامى اهالى مدينه، زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان شرکت داشتند و محمد نيز از اين امر مستثنا نبود. پس از شش روز تلاش کندن خندق به پايان رسيد.
با رسيدن سپاه قريشيان مکه به مدينه دو قواى متخاصم مشرکان و مسلمانان در برابر يکديگر و در دو سوى خندق مستقر شدند، بدون اينکه امکان جنگ بيابند. تمامى فعاليت نظامى آنها در اين خلاصه مىشد که در دو سوى خندق به هم ديگر دشنام دهند، رجز بخوانند و سنگ پرانى و تير اندازى کنند. پس از اينکه اقدام چندين سوار کار براى عبور از خندق با شکست مواجه شد، سران سپاه مکيان با طايفهى بنىالقريضه ارتباط بر قرار کردند و از آنها خواهان همکارى شدند. در طرح مورد نظر شبيخون يهوديان به قواى مسلمان برنامهريزى شده بود و گويى که يازده نفر نيز دست به عمل شدند. اما اتفاق غير منتظرهاى نيافتاد زيرا محمد از اين توطئه آگاه شد و ميان مشرکان مهاجم و يهوديان تفرقه انداخت.
پس از چندى سوار نظام مکيان دست از پا درازتر و بدون هيچ گونه نتيجهاى راهى مکه شد. پايدارى آنها نتيجهاى نداشت زيرا محصولات کشاورزى در حوالى مدينه کشت شده بودند و مهاجمان نه دسترسى به آذوقه براى خود و نه علوفه براى اسبها داشتند. در اين نزاع هشت تن مورد اثابت سنگ و تير قرار گرفتند و به هلاکت رسيدند. پس از عقب نشينى سپاه مکه محمد برنامهى انهدام طايفهى بنىالقريضه را ريخت. او نخست يک سوم محصول نخلستانهاى يهوديان را به عشاير باديهنشين بنىغطفان و بنىفزاره وعده داد و به اين ترتيب، ائتلاف آنها را با يهوديان بنىالقريضه مختل کرد. سپس در آوريل ٦٢٧ ميلادى فرمان به محاصرهى محلهى بنىالقريضه داد.
يهوديان محمد را وقيح مىناميدند و او را متهم به فسخ قوانينى (قانون اساسى مدينه) مىکردند که خود تدوين کرده بود. پس از ٢٥ روز محاصره برخى از يهوديان از ترس جان، مال و ناموس خويش به اسلام گرويدند و با پيامبر اسلام بيعت کردند. مابقى آنها با توهم به اين موضوع که مانند طوايف ديگر يهودى از مدينه اخراج مىشوند، تسليم مسلمانان شدند. محمد سعد بنمداح را که مجروح و در حال مرگ بود، مسئول قضاوت بر سرنوشت اسيران کرد. او حکم به قتل تمامى مردان يهود و بردگى زنان و اطفال آنها داد. ٦٠٠ و يا ٩٠٠ تن از يهوديان به قتل رسيدند. در ميان مقتولان يک زن يهود نيز وجود داشت که به وسيلهى پرتاب سنگ موجب قتل يک مسلمان شده بود. فقط چند تن از مردان يهود پس از پا در ميانى برخى از مسلمانان با نفوذ جان سالم به در بردند (٦٩).
پس از اين که يهوديان و مسيحيان به طور نهايى تحت سلطهى دولت اسلامى قرار گرفتند، مابقى اهالى مدينه از ترس جان، مال و ناموس خويش و بدون اينکه اعتقادى به اسلام داشته باشند با پيامبر اسلام بيعت کردند و به دين نوين گرويدند. اين قبيل مسلمانان در قرآن منافقان ناميده مىشوند و سورهاى (٦٣) به آنها اختصاص داده شده است. در آيههاى ١ تا ٢ سورهى المنافقين آمده است.
"اى رسول ما چون منافقان (ريا کار) نزد تو آمده گفتند که ما بيقين و حقيقت گواهى مىدهيم که تو رسول خدايى (فريب مخور) خدا مىداند که تو رسول اويى و خدا گواهى مىدهد که منافقان سخن (به مکر و خدعه) دروغ مىگويند (قسمهاى دروغ) خود را سپر جان خويش (و باز فريب مردم) قرار دادهاند تا بدين وسيله راه خدا را (بروى خلق) ببندند (و بدان اى اهل ايمان) که آنچه مىکنند بسيار بد مىکنند".
تمرکز قدرت دولت در مدينه تحت نظارت مستقيم پيامبر اسلام از يک سو، به وسيلهى راهزنى، ترور، توحش و تزوير و از سوى ديگر، از طريق مصلحتگرايى در شيوهى عملى و درجهى خشونت اين اعمال بربرانه مقدور شد. در اوايل ميان مسلمانان يک برابرى نسبى وجود داشت که با ادعاى اوليهى دين اسلام که برابرى مؤمنان را نزد خدا تبليغ مىکرد، هماهنگ بود. هنوز طبقهاى بر جامعه تسلط نداشت و تضادهاى طبقاتى روابط اجتماعى اعضاى امت اسلامى را متأثر نمىکردند. دليل اين اوضاع دستبرد مسلمانان به کاروانها بود زيرا راهزنى فاقد زيربناى توليدى است و از اين جهت درآمد امت و دولت جوان اسلامى فقط از طريق فنآورى جنگى حاصل مىشد. بنابراين غنائم نه تنها بازسازى امت و دولت اسلامى را تضمين مىکردند، بلکه منجر به تشديد تضاد ميان عشاير بتپرست اعراب مىشدند. در حالى که پس از هر پيروزى، همبستگى امت اسلامى تشديد و دولت اسلامى مستحکمتر مىشد، عشاير بتپرست اعراب به سوى بحرانى فزونتر سوق مىگرفتند. همانگونه که فلدبائر به درستى شرح مىدهد، دليل توفيق محمد پس از هجرت اين بود که به نام اﷲ خوى راهزنى باديهنشينان عرب را با ارزشهاى دينى براى پيروزى در جهاد تلفيق کرد. منافع مادى دولت جوان اسلامى به وسيلهى يک ايدئولوژى اخروى بيان مىشد زيرا پيامبر اﷲ براى جنگ در برابر مشرکان و دشمنان اسلام هم غنائم دنيوى و هم پاداش اخروى در نظر مىگرفت. بنابراين خداى اسلام براى تمرکز قدرت دولتى و شيوهى زندگى باديهنشينى، پروردگارى مناسب بود که تمامى نيازهاى مادى و آمال معنوى اعراب مسلمان را برآورده مىکرد (٧٠).
راهزنى مسلمانان که تحت نام غزوات عملى مىشد نه تنها منجر به تضمين بازتوليد امت و دولت جوان اسلامى مىشد، بلکه ارتقاء اجتماعى مجاهدان اسلام را در پى داشت. بديهى است که تحت چنين شرايطى به اجبار جايگاه نوين اجتماعى مردان بايد در نظم نوين، نقش مناسب خود را مىيافت و از طريق دولت نهادينه مىشد. ليکن دولت اسلامى در فرم اوليهى خود بر سلسله مراتبى مستقر نبود که به نياز مجاهدان براى ارتقاء اجتماعى پاسخ مطلوب دهد. در ضمن در شيوهى زندگى شهرى در مدينه ديگر زنان آن نقش اجتماعى را که در شيوهى زندگى باديهنشينى داشتند، ايفا نمىکردند. به اين ترتيب، غير منتظره نيست که محمد از طريق دين اسلام در يک دوران گسست و گذار، مبانى مردسالارى اديان يهودى و مسيحى را به صورت نهايى و به وسيلهى دين در امت اسلامى و تحت نظارت دولت مرکزى نهادينه کرد و به اين ترتيب، بناى يک نظام جنسيتى را گذاشت. براى زنان چارهاى نماند به جز اينکه در امت اسلامى و تحت نظارت دولت مرکزى به جايگاه فرودست خود به عنوان زيردست و مورد تصاحب مردان، کم عقل و مقصر تن دهند (٧١). در سورهى النساء (٤) آيههاى متعددى يافت مىشوند که رابطهى نوين فرادست مردان را بر زنان از طريق دين تحميل مىکنند. براى نمونه در آيهى ٣٤ همين سوره آمده است.
"مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانى است، بواسطهى آن برترى که خدا را بر بعضى مقرر داشته و هم بواسطهى آنکه مردان از مال خود بزنان نفقه دهند، پس زنان شايسته و مطيع در غيبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر فرموده نگهدارند و زنانى که از مخالفت و نا فرمانى آنها بيمناکيد بايد نخست آنها را پند دهيد و از خوابگاهشان دورى جوييد، در صورت نافرمانى آنها را به زدن تنبيه کنيد، چنانچه اطاعت کردند ديگر حق هيچگونه ستم بر آنها نداريد که همانا خدا بزرگوار عضيمالشأن است".
با تثبيت دولت اسلامى روابط بردهدارى موجود نيز بازتاب مناسب خود را در ايدئولوژى دولتى يافت. پيروزى مجاهدان اسلام در راهزنى بردههاى کثيرى را براى دولت اسلامى به ارمغان داشت. با وجودى که پيامبر در اوايل مبلغ برابرى مؤمنان در برابر اﷲ بود، مناسبات بردهدارى را به وسيلهى دين نوين تأييد کرد. از اين رو، در قرآن بر روابط بردهدارى به عنوان "ارادهى الهى" تأکيد قاطع شده است. تساوى غلام با شخص آزاد در قرآن مانند تساوى بتهاى مصنوع با اﷲ تلقى مىشود. براى نمونه در سورهى النحل (١٦) آيههاى ٧٥ تا ٧٦ آمده است.
"خدا مثلى زده (بشنويد) آيا بنده مملوکى که قادر بر هيچ چيز (حتا بر نفس خود) نيست با مردى آزاد که ما به او رزق نيکو (و مال حلال بسيار) عطا کرديم که پنهان و آشکار هر چه خواهد انفاق مىکند يکسانند؟ هرگز يکسان نيستند (مثل بت و خدا و بت پرست بدين امثال ماند) ستايش مخصوص خداست وليکن اکثر مردم آگاه نيستند و خدا مثلى زده (بشنويد) دو نفر، مردى که بندهاى باشد گنگ و از هر جهت عاجز بر مولاى خود و از هيچ راه خيرى به مالک خود نرساند و ديگر مردى آزاد و مقتدر که به حق و عدالت فرمان دهد و خواهيم براه مستقيم باشد آيا اين دو نفر يکسان است (هرگز يکسان نيستند مثل کافر و مؤمن بدين تمثال ماند) ".
محمد در مدينه توفيق يافت که تحت نظارت مستقيم خود يک جامعهى طبقاتى - جنسيتى را بنا کند و هر گونه مخالفتى را با سازماندهى امت و قوانين دولت اسلامى شرک بنامد. بديهى است که زنان اعراب با نقش نوين خود خو نمىگرفتند و بردگان به پيامبر انتقاد داشتند. محمد از طريق آيههاى متفاوت قرآن به آنها هشدار مىداد که نظم الهى امت اسلامى را مورد پرسش قرار ندهند و به جايگاه فرادست مردان و مالکان حسرت نورزند. از ديد او اعتراض بندگان به فرمان الهى جايز نبود زيرا اﷲ براى مردان، زنان و بردگان نسبت به وظايفشان، حقوقى نيز در نظر گرفته بود. به اين ترتيب، او نه انتقاد به نظم الهى و نه حسادت ميان اعضاى امت اسلامى را جايز مىدانست.
در حالىکه نظام بردهدارى در اسلام تثبيت شد و زنان قربانى يک نظام جنسيتى شدند، محمد در مدينه از رسالت به ولايت رسيد و به مقام الهى ارتقاء يافت. با تثبيت دولت اسلامى نقش پيامبر به عنوان مخاطب اﷲ و مسئول قرائت قرآن دگرگون شد. او خود را مجاز مىدانست که همراه با خدا حکمرانى کند. براى نمونه در سورهى الاحزاب (٣٣) آيهى ٣٥ آمده است.
"بر هيچ مرد و زن مؤمن در کارى که خدا و رسول حکم کنند اختيارى نيست (که رأى خلاف اظهار کنند) و هر کس نافرمانى خدا و رسول کند دانسته به گمراهى سختى افتاده است".
ارتقاء الهى پيامبر، برش ايدئولوژيک با اديان توحيدى، وحدت امت اسلامى و تثبيت دولت مرکزى تمامى شرايط را براى فتح مکه مهيا کردند. محمد براى برگزارى مراسم عمره همراه با ١٤٠٠٠ تن از مسلمانان به سوى مکه راهى شد. انبوه زائران در محلهى هديبيه اردو زد. برنامهى زيارت کعبه به قصد جنگ با مشرکان نبود و از اين رو، تسليحات مسلمانان محدود به دشنه مىشد. در غياب ابوسفيان سران مکه گروهى از باديهنشينان را براى کشف انگيزهى محمد اجير کردند و به سوى هديبيه فرستادند. همزمان محمد داماد خود عثمان بنافن را که روابط مناسبى با اهالى مکه و خانوادهى خود داشت براى مذاکره با سران قريشى به مکه فرستاد. پس از جلب اعتماد قريشيان سهيل بنعمرو مأمور انعقاد قراردادى با محمد شد. در اين مذاکره که مسلمانان نيز ناظر آن بودند، محمد مصلحت پيشه داشت و براى جلب رضايت فرستادهى قريشيان از ذکر تمامى واژههايى که ارتباطى با دين اسلام ايجاد مىکردند و القاب دينى که به او منسب مىشدند در تدوين اين عهدنامه صرف نظر کرد. سپس توافقى براى زيارت مسلمانان از کعبه در سال آينده ايجاد شد. در عهدنامهى هديبيه يک پيمان صلح ده ساله ميان مسلمانان و بتپرستان منعقد شد که عشاير عرب را مجاز مىکرد، با هر طرف که مىخواهند بيعت کنند. سرانجام اهالى مکه موظف شدند که در سال آينده براى مراسم عمره به مدت سه روز شهر را تخليه کنند و در اختيار زائران مسلمان بگذارند (٧٢).
پس از صلح با مشرکان قريشى براى محمد نوبت به يهوديان خيبر رسيد. اغلب آنها متمول بودند و در بخش زراعى و باغدارى پيشه داشتند. کشاورزى آنها مجهز به يک سيستم کاملاً پيشرفتهى آبيارى بود و فقط از طريق اين فن آورى يهوديان خيبر قادر بودند که طايفهى بنىالنضير را که به وسيلهى مسلمانان از مدينه رانده شده بود در جوار خود سکنا دهند.در بهار ٦٢٨ ميلادى محمد طايفهى بنىالنضير را متهم به اغتشاش، همکارى با مشرکان و دسيسه بر عليه دولت اسلامى کرد و شرايط سرکوبش را مهيا ساخت. محمد نخست با باديهنشينان بنىغطفان مذاکراتى را به اتمام رساند و همبستگى آنها را با يهوديان خيبر مختل ساخت. در همان حين براى ارعاب ديگر باديهنشينان، اهالى قرطاء را به سرکردگى محمد بنمسلمه، بنىکلب را به سرکردگى عبدالرحمن بنعوف، بنىفزاره را به سرکردگى زيد بنحارثه و بنىسعد را تحت فرماندهى على بنابىطالب سرکوب کرد (٧٣). فقط در تهاجم آخرى على ٥٠٠ رأس شتر و ٢٠٠٠ رأس دام کوچک براى مسلمانان به غنيمت گرفت. سپس محمد يک گروه ٣٠ نفره از مسلمانان را براى ترور سران يهود راهى خيبر کرد. آنها در نشستى با وزير بنالرضيم، او را متقاعد کردند که همراه با گروهى مشتمل از ٣٠ تن از يهوديان سرشناس براى مذاکره با پيامبر اسلام به مدينه بيايند، ليکن در ميان راه يهوديان را به قتل رساندند و سر آنها را براى پيامبر به هديه آوردند.
يک ماه پس از انعقاد عهدنامهى هديبيه با مکيان، محمد همراه با ١٦٠٠٠ تن به سوى خيبر راهى شد. پس از محاصرهى خيبر مسلمانان به تخريب مزارع و نخلستانهاى يهوديان روى آوردند و آب آشاميدنى را به روى ساکنان شهر بستند. يهوديان ديگر قادر نبودند که پس از ترور سران طوايف خود يک مقاومت همبسته را در برابر سپاه مسلمانان سازماندهى کنند. پس از مدتى ساکنان شهر از محاصره، شبيخونهاى مداوم و از فرط تشنگى به تنگ آمدند و تسليم مسلمانان شدند (٧٤).
سپس مجاهدان اسلامى بقيهى طوايف يهود، از جمله طايفهى مغناع را سرکوب کردند. ساکنان يهودى فدک، ودىالکورا و تيماء خرد به خرج دادند و از ترس جان، مال و ناموس خود اقتدار دولت اسلامى را پذيرفتند. پس از فتح محلههاى مسيحى مانند دمات القندال و آيلا تمامى اهالى اين منطقه تحت سلطهى دولت اسلامى در آمدند. طوايف يهودى و مسيحى موظف شدند که به عنوان فرودستان بخش بزرگى از حاصل کشاورزى، کالاهاى دستى و پول خود را به صورت جزيه به دولت اسلامى بپردازند. يهوديان و مسيحيان در برابر مجاز شدند که با صرف نظر از ايجاد دسيسه بر عليه دولت اسلامى به عنوان اعضاى اديان توحيدى، وظايف دينى و مراسم فرهنگى خود را اجراء کنند (٧٥).
در سال آينده محمد بنا بر عهدنامهى هديبيه براى زيارت کعبه راهى مکه شد. ٢٠٠٠ تن از مسلمانان او را همراهى مىکردند. زائران در خارج از مکه تسليحات خود را تحت نظر گروهى قرار دادند و فقط مسلح به دشنه وارد مکه شدند. پيامبر سوار بر شتر تمامى عبادت بتپرستان (عمره) را انجام داد و مسلمانان در حالى که لبيک مىگفتند، کردار او را تقليد مىکردند. بلال حبشى بر سقف کعبه رفت و اذان مسلمانان را سر داد. پس از اتمام زيارت، محمد ميمونه را که خواهر زن عموىاش (عباس بنعبدالمطلب) و خواهر زن ابوسفيان بود، به همسرى گرفت و سران قريش را به جشن ازدواجش دعوت کرد. اما آنها از شرکت در اين جشن سر باز زدند. مسلمانان پس از گذشت سه روز مکه را به سوى مدينه ترک کردند.زيارت کعبه براى محمد يک پيروزى بزرگ بود. او در برابر طبقهى حاکم قريش که ترويج و حمايت از بتپرستى را نشانهى شأن خود مىدانست و به اين صورت منافع مادى خود را توجيه مىکرد، تدين يکتاپرستى را به نمايش گذاشت. شيوهى عبادت محمد نشانهى اوج مصلحتگرايى او بود. او از اين طريق به مشرکان مکه پيام داد که کليت مقدسات آنها را به رسميت مىشناسد و از اماکن مقدس آنها ترک حرمت نمىکند. محمد با حضور خود در مکه و بازديد از اماکن مقدس در حوالى شهر به طوايف قريشى القاء کرد که حتا خواهان انهدام بتهاى آنها نيست، بلکه فقط درخواست تغيير جانبى برخى مقدسات اعراب و عبادت خداى يکتا را دارد. طبقهى حاکم قريشى به منافع مادى خود بسيار آگاه بود و از يک سو، چشم داشتى به قدرت و ثروت دولت جوان اسلامى داشت و از سوى ديگر، پس از شکستهاى متعدد در برابر مسلمانان به اجبار دريافته بود که استراتژى دولت اسلامى که مجاهدان را به وسيلهى وحى الهى تهييج مىکرد و براى آنها هم غنائم دنيوى و هم پاداش اخروى در نظر مىگرفت، براى حفظ منافع آنها به مراتب مناسبتر بود. بنابراين طبقهى حاکم مکه به ابوسفيان مأموريت داد که براى مذاکره با پيامبر اسلام راهى مدينه شود. محمد پيشاپيش از طريق وصلت خانوادگى فضاى مناسبى را براى اين مذاکره ايجاد کرده بود. مدت يک سال مىگذشت که محمد دختر مسلمان ابوسفيان، امحبيبه، را در رديف همسرانش قرار داده بود (٧٦).
در همان حين که محمد با پدرزنش، ابوسفيان، مذاکره مىکرد، تدارک سپاهى را مشتمل از ١٠٠٠٠ تن براى فتح نظامى مکه در سال آينده مىديد. ليکن قبل از تحقق اين برنامه، او قوايى را تحت فرمان زيد بنحارثه براى تنبيه امير غسانى و کسب غنائم راهى فلسطين بيزانسى کرد که مخارج تهاجم به مکه را تهيه کند. پيش از حرکت سپاه مسلمانان به سوى فلسطين محمد توجيه دينى اين جنگ را به وسيلهى قرآن مهيا کرد. در سورهى التوبه (٩) آيههاى ٢٩ تا ٣٣ در اين ارتباط آمده است.
"(اى اهل ايمان) با هر که از اهل کتاب که ايمان به خدا و روز قيامت نياورده است و آن چه را خدا و رسولش حرام کرده، حرام نمىداند و به دين حق (از آئين اسلام) نمىگرود، کارزار کنيد تا آنگاه که با ذلت و تواضع به اسلام جزيه دهند و يهود گفتند عزير و نصارى گفتند مسيح پسر خداست اين سخنان را که اينها بر زبان ميرانند خود را به کيش کافران مشرک پيشين نزديک و مشابه مىکنند، خدا آنها را هلاک و نابود کند، چرا آنها باز به خدا نسبت دروغ بستند، علما و راهبان خود را به مقام ربوبيت شناختند و خدا نشناختند و نيز مسيح پسر مريم را به ربوبيت گرفتند در صورتى که مأمور نبودند جز آنکه خداى يکتا را پرستش کنند که منزه و برتر از آن است که با او شريک قرار مىدهند، کافران مىخواهند که نور خدا را به نقش تيره و گفتار جاهلانه خود خاموش کنند و خدا نگذارد تا آنکه نور خدا را در منتهاى ظهور و خداى اعلاى کمال برساند هر چند کافران ناراضى و مخالف باشند، اوست خدايى که رسول خود را با دين حق به هدايت خلق فرستاد تا بر همهى اديان عالم تسلط و برترى دهد، هر چند مشرکان ناراضى و مخالف باشند".
سپاه مسلمانان که مشتمل از ٣٠٠٠ تن بود در حوالى شهر مؤته شکست فاحشى از قواى غسانى که تحت فرمان يک سپهبد بيزانسى به نام تئودور درويکا بود، متحمل شد. در اين جنگ سه تن از سران سپاه مسلمانان زيد بنحارثه، جعفر بنابىطالب و عبداﷲ بنرواحه به قتل رسيدند. با وجود تلخى اين شکست محمد از فکر فتح مکه غافل نشد. قبل از حرکت سپاه مسلمانان به سوى مکه عموى فرصت طلب محمد، عباس بنعبدالمطلب، به آنها ملحق شد و باديهنشينانى که خواهان دريافت سهمى از فتح مکه بودند به هوادارى از پيامبر اسلام برخاستند. سپاه مسلمانان در حوالى مکه اردو زد و دهها هزار آتش بر پا کرد. ابوسفيان به عنوان نمايندهى مکيان سراسيمه به سوى قرارگاه پيامبر راهى شد. او در مذاکرهاى که تحت حفاظت عباس، با محمد داشت، خرد به خرج داد و به اسلام و پيامبر اﷲ ايمان آورد. ابوسفيان پس از بازگشت به مکه پيامى براى سران قريشى به همراه داشت. پيامبر اسلام تضمين کرده بود که نه کسى را به قتل مىرساند و نه به اماکن شهر صدمه وارد مىآورد، اگر که اهالى مکه از مقاومت صرف نظر کنند. پس از موافقت سران قريش پيامبر در صدر سپاه مسلمانان در تاريخ ١١ ژانويه ٦٣٠ ميلادى وارد مکه شد. مقاومت برخى بتپرستان متعصب به فرماندهى خالد بنالويه سرکوب شد. در اين نزاع ٢٠ تن از مشرکان و دو تن از مسلمانان به قتل رسيدند. محمد در مراسم عمره، حجرالاسود را بوسيد و اﷲ اکبر سر داد. ١٠٠٠٠ تن از زائران مسلمان به تقليد از او مراسم عمره را برگزار کردند. سپس پيامبر دستور تخريب بتهاى کعبه را صادر کرد و کليد کعبه را از متوليان آن گرفت. به غير از بتها، اغلب نقشههاى گچى کعبه تخريب شدند. محمد پس از يک سخنرانى، اهالى مکه را فراخواند که با او به عنوان پيامبر اﷲ بيعت کنند. برخى به دليل سستى اعتقادات و برخى ديگر براى حفظ منافع مادى خويش به سوى محمد شتافتند و با او بيعت کردند. از جمله مىتوان از اعضاى طبقهى حاکم مکه ياد کرد. آنها پس از ايمان به اسلام و پيامبر اﷲ تمامى امکانات و نفوذ اجتماعى خود را در اختيار دولت اسلامى قرار دادند تا جايگاه اجتماعى خود را محفوظ بدارند و در تلاش براى کسب نقش پيشين خود بار ديگر به عرصهى سياست بازگردند (٧٧).
اما اغلب اهالى مکه حاضر نبودند که اعتقادات و دين نياکان خود را بلافاصله تغيير دهند. محمد نيز پس از فتح مکه مانند هميشه مصلحت پيشه داشت و با مشرکان بسيار محتاط بود. او پس از سرکوب چندين مقاومت محلى در حوالى مکه براى جلب اعتماد قريشيان هداياى زيادى را به آنها تقديم کرد تا به اين شيوه، اهالى فرودست مکه را که از قربانيان اوضاع جنگ به شمار مىرفتند، براى پذيرش دين نوين آماده کند.
سپس نوبت تسويهى حساب با دشمنان پيامبر رسيد. عبداﷲ بنسعد کاتب پيشين قرآن در مدينه بود. ابنسعد پس از آنکه در اتمام برخى از آيههاى قرآن بدون مخالفت پيامبر دخالت داشت، در صحت دين اسلام شک کرده و به مکه گريخته بود. او از انتقام پيامبر جان سالم بدر برد زيرا داماد پيامبر، عثمان بنافن براى نجات او پا درميانى کرد. در حالى که پيامبر سکوت اتخاذ کرده بود، کسى نيز آرزوى او را بر آورده نکرد و ابنسعد را به قتل نرساند. دشمنان ديگر پيامبر که پشتيبانى با نفوذ مانند عثمان نداشتد، يکى پس از ديگرى قربانى ترور دولت اسلامى شدند. يک شاعر، چندين خواننده، کسانى که پس از هجرت پيامبر به مدينه دختران او را تحقير کرده بودند و يک نفر که پول خون برادرش را از پيامبر دريافت کرده بود، از جمله مقتولان بودند. در برابر سران طايفهى بنىاميه و بخصوص ابوسفيان و همسر او هند که از سردمداران مشرکان بودند حتا بازخواست نشدند. بدون ترديد مجازات سران قريش بنا بر مصلحت دولت اسلامى نبود.به همين منوال، محمد انهدام دختران اﷲ، يعنى المنات، اللات و العزى در حوالى مکه را نيز به مصلحت دولت اسلامى نمىدانست زيرا برخى از عشاير اعراب که هنوز به سلطهى دولت اسلامى درنيامده بودند، به آنها اعتقاد داشتند. بنابراين محمد نمىخواست که با خدشه دار کردن اعتقادات دينى آنها، مقاومتشان را در برابر سپاه مسلمانان تشديد کند. از جمله مىتوان از عشيرهى هوازن ياد کرد که المنات را مىپرستيد. عشيرهى هوازن از دشمنان ديرينهى قريشيان محسوب مىشد. پس از پيروزى مسلمانان و فتح مکه، سران عشاير هوازن و تحاکيف براى پر کردن خلاء قدرت و تسلط بر حجاز متحد شدند و سپاه خود را در طائف، در صد کيلو مترى جنوب شرقى مکه، مستقر کردند. محمد در تاريخ ٢٧ ژانويهى ٦٣٠ ميلادى مکه را همراه با ١٢٠٠٠ تن به سوى طائف ترک کرد. سپاه هوازن و تحاکيف مشتمل از ٢٠٠٠٠ تن بود و اغلب مشرکان زنان و فرزندان خود را نيز به همراه داشتند. اين دو سپاه در نزديکى حنين با همديگر تلاقى کردند. رهبر هوازن مالک ناميده مىشد و ٣٠ سال داشت. او در يک شبيخون به سپاه مسلمانان تلفات سختى را به مجاهدان وارد آورد، ليکن محمد موفق شد که قواى خود را جمع آورى کند و بر سپاه مشرکان پيروز شود. در اين نزاع تعداد بيشمارى از زنان و فرزندان مشرکان به اسارت مسلمانان در آمدند. سپس جنگجويان هوازن و تحاکيف پس از عقب نشينى به طائف گريختند (٧٨).
محمد دستور محاصرهى شهر را صادر کرد و گروهى را براى سرکوب باديهنشينان به حوالى اوتاس اعزام داشت. مسلمانان پس از غلبه بر باديهنشينان زنان آنها را به اسارت گرفتند و به همراه آوردند. محمد براى تضعيف روحيهى مردان عشاير هوازن و تحاکيف اسيران را ميان مردان مسلمانان تقسيم کرد. ليکن تصاحب و همبسترى با زنان مزدوج و اسراى جنگى عرف اعراب نبود و مسلمانان از اين عمل اکراه داشتند و سر باز مىزدند. در همان زمان پيامبر اسلام براى مؤمنان آيهاى آورد و از آن پس تجاوز به زنان شوهردار که در جنگ با مشرکان به اسارت مسلمانان در آمده بودند، مجاز اعلام شد (٧٩). آيهى ٢٤ از سورهى النساء (٤) در اين ارتباط آمده است.
"... نکاح زنان محصنه (شوهردار) نيز بر شما حرام شد مگر آن زنان که (در جنگهاى کفار به حکم خدا) متصرف و مالک شدهايد، بر شما است که پيرو خدا باشيد (با آنهايى که به حرمت ياد شد نکاح نکنيد) و هر زنى غير از آنکه ذکر شد حلال است که به مال خود به طريق زناشويى بگيريد ...".
پس از دو هفته محاصرهى طائف سران عشاير هوازن و تحاکيف تسليم شدند. محمد سپس با سپاه مسلمانان به سوى جيرانا راهى شد. اين شهر مقر زنان و فرزندان عشاير هوازن و تحاکيف بود که در جنگ حنين به اسارت مسلمانان در آمده بودند. محمد سران طائف را در برابر يک تصميم قرار داد که به اسلام ايمان بياورند و در همان حين يا از زنان و فرزندان و يا از اموال خود صرف نظر کنند. مردان عشاير هوازن و تحاکيف از هراس تجاوز مسلمانان به زنان و فرزندانشان از اموال خود گذشتند. در تقسيم غنائم حرص مسلمانان چنان بالا گرفت که به پيامبر تعرض کردند. در اين آشوب لباس محمد پاره شد و جان او به خطر افتاد. برخى از مسلمانان به پيامبر اعتراض مىکردند که چرا او در تقسيم غنائم براى اعضاى طايفهى بنىاميه که از سردمدارن مشرکان محسوب مىشدند و ساليان سال بر مسلمانان ضربات سهمگين وارد ساخته بودند، اولويت قائل مىشود. اين شمار از مسلمانان نمىدانستند که اتخاذ تصميمهاى پيامبر وابسته به مصلحت دولت اسلامى و نه به ارزشهاى عقلى و اخلاقى است. در اين ماجرا فقط ابوسفيان و پسرانش معاويه و يزيد هر کدام ١٠٠ شتر دريافت کردند.
سپس محمد به مکه رفت و بعد از زيارت کعبه، عتبة بنسهيل را به فرماندارى مکه برگزيد. او اولين کارمند دولت اسلامى بود که براى خدمتش روزانه يک درهم مقررى دريافت مىکرد. معاذ بنجبل موظف به ترويج ايدئولوژى دولت اسلامى شد و براى تدريس قرآن به مسلمانان قريشى در مکه خانه گزيد (٨٠). محمد در اقامت کوتاه خود در مکه فرصت را غنيمت شمرد و از تسلط دولت اسلامى بر عشاير هوازن و تحاکيف استفاده کرد که مشرکان مکه را براى ايمان به اسلام متقاعد کند. او به عنوان پيامبر اﷲ به اهالى مکه و طبقهى حاکم قريش پيام مىداد که استقرار دولت اسلامى براى ايجاد امنيت در منطقه به نفع آنها است. در سورهى القصص (٢٨) آيهى ٥٧ و سورهى العنکبوت (٢٩) آيهى ٦٧ به اين موضوع اشاره مىشود.
"و (برخى اهل مکه) گفتند که اگر ما با تو اسلام را که از طريق هدايت است پيروى کنيم ما را از سرزمين خود بزودى برانند (در پاسخ آنها بگو) آيا حرم مکه را برايشان محل آسايش و ايمنى قرار نداديم تا به اين مکان (بى آب و گياه) انواع نعمت و ثمرات که ما روزىشان کرديم از هر طرف بياورند؟ (پس بدان که اين عذرها دروغ است) ليکن حقيقت اين است که اکثر مردم نادانند".
"آيا (کافران اهل مکه) نديدند که ما آن شهر را حرم و امن قرار داديم در صورتى که از اطرافش مردم ضعيف را به قتل و غارت ميربايند، آيا باز به باطل مىگردند و به نعمت حق کافر مىشوند".
محمد پس از رسيدن به مدينه در تاريخ ١٨ مارس ٦٣٠ ميلادى برنامهى تسلط دولت اسلامى را بر شبه جزيرهى عربستان طراحى کرد. او به وسيلهى فرستادگان خود قراردادهايى را با طوايف پراکندهى اعراب و باديهنشينان منعقد ساخت و به اين شيوه، روابط سياسى، ارزشهاى دينى و قوانين شرعى (حقوق زوجيت، حق ارث)، قوانين انتظامى، معيارهاى اقتصادى (منع گرانفروشى و ربا) و حق مالکيت بر زنان و بردگان را بر تمامى اهالى شبه جزيرهى عربستان تحميل و بزرگان عشاير عرب را متعهد به پرداخت زکات به دولت مرکزى کرد (٨١).
بديهى است که با در نظر داشتن تنوع تدين در اين منطقه تحقق برنامهى سياسى محمد نيز نتايج متفاوت داشت. در يمامه پيامبرانى مانند مسيلمه و سجاح ذهنيت طوايف اين منطقه را براى يکتاپرستى آماده کرده بودند. در شمال شرقى عربستان و در مرز شاهنشاهى ساسانى عشاير ربيعه که در دو طايفهى بکر بنوائل و تغلب منقسم مىشدند به مسيحيت ايمان داشتند. روابط آنها با ايرانيان بنا بر منافع مادى و اوضاع تدافعى شاهنشاهى ساسانيان بود. طايفهى بکر بنوائل حتا در يک جنگ با ايرانيان بر سپاه ساسانى پيروز شده بود. سران عشاير ربيعه قراردادى را با دولت اسلامى منعقد کردند، بدون اينکه به اسلام ايمان بياوردند. سپس محمد همراه با سى هزار تن براى سرکوب مسيحيان و جبران شکست مؤته به شام لشکر کشيد. پس از دريافت اين خبر مسيحيان خرد به خرج دادند و از مقاومت منصرف شدند. آنها پس از انعقاد يک قرارداد با پيامبر اقتدار دولت اسلامى را به رسميت شناختند. به همين ترتيب، طوايف يهودى که در حوالى خليج اکبا مسکون بودند و مسيحيان نجران موظف به پرداخت جزيه شدند و تحت سلطهى دولت اسلامى قرار گرفتند. در راه بازگشت به مدينه محمد با سران عشيرهى طائف که پس از فتح مکه در برابر سپاه مسلمانان مقاومتى کرده بودند، برخورد کرد. محمد پس از چند روز مذاکره، آنها را متقاعد ساخت که منافع مادى و نقش اجتماعى آنها در دين نوين محفوظ خواهد ماند. سپس سران طائف با وجود سرسختى و غرور با اکراه به دين اسلام گرويدند و اقتدار دولت اسلامى را به رسميت شناختند. در نتيجه اللات، بت بزرگ مشرکان نيز شکسته شد. پس از تسليم عشيرهى طائف مابقى سران اعراب به مدينه آمدند و به اسلام گرويدند. محمد مانند هميشه مصلحت پيشه داشت. او پس از بيعت و نماز از آنها پذيرايى مىکرد و چند تن از مسلمانان را براى جمعآورى زکات و تعليم قرآن و آيين نوين با آنها همراه مىکرد. از جمله بايد از سران طوايف قحطان و اميران حضرموت، حمير، کنده و نخع ياد کرد که براى گرويدن به اسلام به مدينه آمدند. در اين رابطه ايرانيان جنوب عربستان که با پشتيبانى شاهنشاهى ساسانيان بر يمن فرمانروايى مىکردند، نيز استثنا نبودند. نمايندهى ابناء (ايرانيان) فيروز نام داشت که براى حفظ منافع خويش و مقام فرماندارى يمن به مدينه آمد و با پيامبر اسلام بيعت کرد (٨٢).
تسلط دولت مرکزى بر شبه جزيرهى عربستان، تقبل ارزشهاى دينى به وسيلهى عشاير پراکندهى اعراب و ترويج اسلام منجر به افزايش شأن پيامبر و تحکيم دولت اسلامى مىشدند. اما اين پيروزى به معنى نابودى تمامى مخالفان محمد و دين نوين نبود. دليل تشکل آنها تضاد طبقاتى بود. در دوران جنگ با مشرکان، در حالى که مسلمانان به وسيلهى راهزنى از تجار قريشى، بازسازى امت و دولت اسلامى را تضمين مىکردند، تضادهاى طبقاتى و بحران اقتصادى به مکه منتقل مىشدند. ليکن با استقرار دولت مرکزى در شبه جزيرهى عربستان، تضادهاى طبقاتى نيز به دامن دولت اسلامى و پيامبر اﷲ افتادند. طبقهى حاکم قريش با توفيق کامل به صحنهى سياسى بازگشت و تحت نظر پيامبر همان جايگاه اجتماعى و منزلت سياسى را يافت که قبل از ايمان به اسلام در انحصار داشت. بديهى است که منافع مادى آنها نيز بايد تأمين مىشد. در اين دوران ابوسفيان مشاور قابل اعتماد و معاويه منشى محمد بود در حالى که پسر ديگر ابوسفيان، يزيد فرماندارى تيماء را به عهده داشت (٨٣).
تحت چنين شرايطى برخى از مسلمانان در مسجدى که با اجازهى پيامبر در حوالى مدينه بنا شده بود، جمع مىشدند و پيرامون اوضاع سياسى، مبانى دينى و وضعيت مسلمانان تحت سلطهى طبقهى حاکم صحبت مىکردند. گويى که برخى از آنها حتا در فکر قيام و قتل پيامبر نيز بودند. در اين دوران که محمد براى سرکوب مسيحيان به تبوک لشکر کشيد، برخى از مسلمانان بهانه گرفتند و او را همراهى نکردند. محمد به ناچار قبل از حرکت سپاه مسلمانان، على بنابىطالب را مأمور محافظت از خانوادهى خويش در مدينه کرد. در حين بازگشت از تبوک يکى از مسلمانان قصد پرتاب محمد را از صخرهاى داشت، ليکن نه او توفيقى در اين کار حاصل کرد و نه شناسايى او مقدور شد. پس از اين حادثه محمد بلافاصله دستور به آتش کشيدن اين مسجد را صادر کرد و هواداران او در اين راه کوشا بودند. او پس از بازگشت به مدينه بلافاصله اقدام به سرکوب مخالفان کرد. توجيه شرعى اين عمل در سورهى التوبه (٩) آيههاى ١٠٧ تا ١٠٩ آمده است.
"آن گروه منافقى که مسجدى براى زيان اسلام بر پا کردند (که خلق به مسجد پيغمبر و نماز او حاضر نشوند) و مقصودشان کفر و عناد و ايجاد تفرقهى کلمه بين مسلمانان و مساعدت با دشمنان ديرينهى خدا و رسول بود و با اين همه قسمهاى مؤکد ياد مىکنند که در بناى اين مسجد جز قصد خير و توسعهى اسلام نداريم، خدا گواهى مىدهد که محققاً دروغ مىگويند، تو اى رسول ما هرگز در مسجد آنها قدم مگذار و همان مسجد (قبا) که بنيانش از اول بر پايهى تقوى محکم بنا گرديده بر اينکه در آن اقامهى نماز کنى، سزاوارتر است که در آن مسجد مردان پاکى که مشتاق تهذيب نفوس خودند درآيند و خدا مردان پاک و مهذب را دوست دارد، آيا کسى که مسجدى به غرض تقوى و خدا پرستى تأسيس کرده رضاى حق را طالب است که بنائى (به غرض کفر و نفاق و تفرقهى کلمه در اسلام) سازد و بر پايهى سستى در کنار سيل که زود به ويرانى کشد و عاقبت آن بنا از پايه به آتش دورزخ افتد؟ (اين حال بناى نفاق و ستم است) و خدا هرگز ستمکاران را هدايت نخواهد کرد".
سپس تفتيش عقايد کسانى آغاز شد که در سفر به تبوک شرکت نداشتند. اغلب مسلمانان مشکوک از ترس جان، مال و ناموس خود به عجز افتاده و به گناه خود به خاطر سرپيچى از فرمان همراهى پيامبر به تبوک عذر خواهى کردند. محمد سه تن از آنها را به نامهاى مرار، هلاک و کعب متهم کرد که به امت پشت کردهاند و حاضر نبود که آنها را عفو کند. سپس محمد آنها را تحت نظر قرار داد و تعيين تکليفشان را به تعويق انداخت زيرا با وجود عبداﷲ بناُبى مجازات آنها را به مصلحت دولت اسلامى نمىدانست. در مورد اين سه تن در سورهى التوبه (٩) آيهى ١٠٦ آمده است.
"برخى ديگر از گناهکاران آنهايى هستند که کارشان بر مشيت موقوف است يا به عدل آنان را عذاب کند يا به کرم از گناهانشان در گذرد و خدا (به صلاح خلق) و (به حکمت نظام آفرينش) آگاه است".
در همين ايام سردمدار مخالفان محمد، عبداﷲ بناُبى، درگذشت. محمد براى آرامش و جذب هوادارانش در مراسم تدفين او شرکت کرد و بنا بر مصلحت بر سر مزار او نماز ميت گذاشت. اما ميان هواداران پيامبر و نزديکان ابناُبى کار به زد و خورد کشيد و مراسم خاک سپارى تبديل به يک آشوب و آبروريزى براى محمد شد (٨٤). سرانجام محمد آيهاى را آورد که او را از شرکت در مراسم خاکسپارى منافقان منع کرد. در سورهى التوبه (٩) آيهى ٨٤ در اين ارتباط آمده است.
"ديگر هرگز به نماز ميت آن منافقان حاضر نشده و بر جنازهى آنها به دعا مايست که آنها به خدا و رسولش کافر شدند و در حال فسق و بد کارى مردند".
با درگذشت عبداﷲ بناُبى مخالفان پيامبر در مدينه رهبر خود را از دست دادند. محمد ديگر ضرورتى در مجازات مرار، هلاک و کعب نمىديد و چندى بعد آنها را از طريق سورهى التوبه (٩) آيهى ١١٨ عفو کرد.
"بر آن سه تن (مرار، هلاک و کعب) که (از تو در جنگ تبوک) تخلف ورزيدند تا آنکه زمين با همهى پهناورى بر آنها تنگ شد و بلکه از خود دلتنگ شدند و دانستند که از غضب خدا جز بر لطف او ملجاء و پناهى نيست پس خدا بر آنها بار لطف فرمود تا توبه کنند که خدا بسيار توبه پذير و در حق خلق مشفق و مهربان است".
در اين سال محمد براى زيارت به مکه نرفت زيرا همچون گذشته مشرکان نيز در مراسم حج شرکت داشتند. او فرماندار مکه عتبة را به عنوان پيشواى زائران برگزيد و ابوبکر و على بنابىطالب را به مکه گسيل کرد. همراه على يک آيه از قرآن بود که توسط عتبة در پايان زيارت کعبه، در بهار ٦٣١ ميلادى براى اهالى مکه ايراد شد. اين ابلاغيه در سورهى التوبه (٩) آيهى ٥ آمده است.
"پس از آنکه ماههاى حرام (ذيقعده، ذيحجه، محرم و رجب) که (مدت امان است) در گذشت آنگاه مشرکان را هر جا يابيد به قتل رسانيد و آنها را دستگير و محاصره کنيد و از هر سو در کمين آنها باشيد، چنانچه از شرک توبه کرده و نماز اسلام بپا داشتند و زکات دادند، پس از آنها دست بداريد که خدا آمرزنده و مهربان است".
از اين پس نه تنها زيارت کعبه براى مشرکان ممنوع اعلام شد، بلکه آنها در برابر يک تصميم قرار گرفتند که يا به اسلام ايمان بياورند، اقتدار دولت اسلامى و سرکردگى پيامبر اﷲ را بپذيرند، مراسم دينى را برگزار کنند، زکات بپردازند و يا پس از گذشت ماههاى حرام کشته شوند (٨٥).
يک سال بعد، يعنى در سال ده هجرى (مارس ٦٣٢ ميلادى) محمد مراسم حج را رهبرى کرد. در اين دوران شيوهى زيارت حج به اتمام رسيده بود و در ميان زائران مشرکى يافت نمىشد. تمامى همسران، ياران و همرزمان پيامبر او را همراهى مىکردند (٨٦). اما همراهى محمد در مراسم حج به اين معنى نبود که همهى نزديکان پيامبر بدون چون و چرا مريد او بودند. در روند تشکيل و استقرار دولت اسلامى، محمد پى در پى قوانينى را که الهى مىناميد، نقض مىکرد و نسخ آنها را بار ديگر از طريق آيات جديد مشروع مىساخت. بنا بر بررسى رودى پارت حتا اصحاب پيامبر نيز گمان برده بودند که او براى ارضاء هوسهاى آنى و اتخاذ اهداف سياسى خويش قوانين و عرف اعراب را بنا به ميل و به وسيلهى قرآن تغيير مىدهد (٨٧). روشن است که اعمال محمد منجر به کسر شأن و بى اعتبارى او مىشد و سر پيچى نزديکانش را از فرمانهاى او به دنبال داشت. بنابراين غير منتظره نيست که محمد در اواخر حياتش به اغلب نزديکان خود بى اعتماد شده بود. او دو ماه پس از بازگشت به مدينه بيمار شد و به همسرانش شک داشت که را مسموم کردهاند. گويى روزى در دورهى بيمارى محمد، زنانش دارويى را در حال بيهوشى بر حلقش ريختند. در همين حين محمد به هوش آمد و بر آشفته زنانش را مجبور کرد که همان دارو را پيش روى او بنوشند. زنان او نيز از ترس مجازات و با اکراه به فرمان او تن دادند (٨٨).
محمد در حين بيمارى پسر زيد بنحارثه، اسامة، را فرماندهى سپاهى براى هجوم به شام کرد. سپس به تمامى بزرگان مهاجر و انصار فرمان داد تا تحت فرمان اسامة راهى جهاد شوند. فرمان پيامبر براى همرزمان او يک توهين محض تلقى مىشد زيرا اسامة نوجوانى بيش نبود و از فنون نظامى اطلاعى نداشت. با وجود سر پيچى سران مهاجر و انصار از فرمان پيامبر، او در حال بيمارى بر نيزهى اسامة لواء بست و فرمان به عزيمت مجاهدان داد. سپاه مسلمانان نيز از مدينه بيرون آمد و در يک فرسنگى شهر اردو زد.در حال بيمارى محمد، پيشوايى نماز را ابوبکر به عهده داشت. بارى محمد در حالى که فضل بنعباس و على بنابىطالب زير بازويش را گرفته بودند، لرزان و ناتوان وارد مسجد شد و پس از کنار زدن ابوبکر، خود پيشوايى نماز را به عهده گرفت. او پس از پايان نماز به اﷲ سوگند ياد کرد که نه چيزى را حلال و نه چيزى را حرام کرده است، مگر به امر خداوند. سپس براى راحتى وجدان خويش از مسلمانان خواست که اگر بر کسى ستم کرده است و يا کسى طلبى از او دارد، بگويد تا داد او را جبران کند. گويى صداهايى چند از ميان مسلمانان برخواست. يکى خواهان جبران تازيانهاى شد که پيامبر بر کمرش زده بود و ديگرى از محمد پول طلب داشت. در حالى که اولى از مقابله به مثل با محمد منصرف شد، دومى پس از دريافت طلبش، رضايت خود را اعلام کرد.
به غير از نابسامانى روابط محمد با نزديکانش، اوضاع دولت اسلامى بود که خاطر او را نگران مىکرد. اخبارى که از اطراف به او مىرسيد، حکايت از سرکشى اعراب و ظهور پيامبران جديد مىکرد. در يمامه طايفهى بنىحنيفه به اطاعت از مسيلمه در آمده در حالى که طايفهى بنىاسد در نجد به دين طليحة بنخويلد گرويده بود. در همين حين اهالى يمن نماندهى ايرانىتبار محمد، فيروز را به قتل رسانده و به رسالت اسودعنسى ايمان آورده بودند (٨٩).
محمد در بستر بيمارى از اطلاع اين وقايع بسيار رنجور بود. او قبل از وفاتش خواهان نوشتن مطلبى شد اما ياران نزديک او از بابت نگرانى اين متن، نوشت افزار در اختيارش نگذاشتند و مدعى شدند که پيامبر هذيان مىگويد. پس از درگذشت پيامبر، عمر در برابر مسلمانان مدعى شد که او براى مشورت با خداوند به عرش رفته است و به زودى به ميان مؤمنان باز خواهد گشت. سپس ابوبکر با قرائت آيهاى از قرآن که هيچ کدام از مسلمانان به خاطر نداشتند، به آنها آرامش داد و متفرقشان کرد (٩٠). اين آيه (١٤٤) در سورهى آلعمران (٣) آمده است.
" ...نيست محمد مگر پيغمبرى از طرف خدا که پيش از او نيز پيغمبرانى بودند و از اين جهان در گذشتند، اگر او نيز به مرگ يا شهادت در گذشت باز شما به دين جاهليت خود رجوع خواهيد کرد؟ پس هر که مرتد شود به خدا زيانى نخواهد رسانيد و خود را بزيان انداخته و هر کس شکر نعمت دين گذارد و در اسلام پايدار بماند، البته خداوند جزاى نيک اعمال به شکر گزاران عطا خواهد کرد".
* * *
منابع و پاورقى:
1) Benjamin, Walter (1965): Zur Kritik der Gewalt, in: Zur Kritik der Gewalt und andere Aufsätze, S. 29ff., Frankfurt am Main, S. 63f.
2) Marx, Karl (1924): Zur Kritik der politischen Ökonomie, Karl Kautsky (Hrsg.), Berlin, S. LVf.
3) Marx, Karl (1957): Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie, Einleitung, in: MEW Bd. 1, S. 378ff., Berlin, S. 385
4) ebd., S. 378
5) ebd., S. 380
٦) قرآن مجيد (١٣٧٠): ترجمه و تفسير حاج شيخ مهدى الهى قمشهاى، تهران و
قرآن کريم (...): ترجمه مهدى الهى قمشهاى، تهران و
vgl. Der Koran (1981): Übersetzung von Rudi Paret, Qom
7) vgl. Rodinson, Maxime (1975): Mohammed, Luzern/Frankfurt am Main, S. 29f.
8) vgl. ebd., S. 35f., und
مقايسه کريستينسن، آرتور (١٣٥١): ايران در زمان ساسانيان، ترجمهى رشيد ياسمى، چاپ چهارم، تهران، صفحهى ٢٩٨
٩) مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (١٣٦٣): تاريخ ايران - بعد از اسلام، چاپ چهارم، تهران، صفحهى ٢٠٨ ادامه
10) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd. S. 46f. und
مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (٢٥٣٦): بامداد اسلام، چاپ چهارم، تهران، صفحهى ١٠ و
مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (١٣٦٣): همانجا صفحهى ٢٤٣ ادامه
11) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd. S. 48f. und
مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): اسلام در ايران - از هجرت تا پايان قرن نهم هجرى، ترجمهى کريم کشاورز، چاپ ششم، تهران، صفحهى ١٨
12) vgl. Feldbauer, Peter (1995): Die islamische Welt 600-1250 - Ein Frühfall der Unterentwicklung?, Wien, S. 195, und
vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd. S. 27
13) vgl. Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980): Der Islam I - Mohammed und die Frühzeit - Islamisches Recht – Religiöses Leben, in: Die Religionen der Mensch-heit, Bd. 25,1, Schröder, Christel Matthias (Hrsg.), Stuttgart/Berlin/Köln/Mainz, S. 42, 69f., und
مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (١٣٦٣): همانجا صفحهى ٢١٤ ادامه
14) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd. S. 25f.
15) vgl. ebd., S. 64
16) vgl. Paret, Rudi (1991): Mohammed und der Koran - Geschichte und Verkündigung des arabischen Propheten, Stuttgart/Berlin/Köln/Mainz, S. 17 und
مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): همانجا، صفحهى 19
17) vgl. Paret, Rudi (1970): Toleranz und Intoleranz im Islam, in: Saeculum, Bd. 21, H. 4, S. 344ff., Freiburg/München, S. 345 und
vgl. Paret, Rudi (1991): ebd., S. 12f.
18) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 27, 259f. und
مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): همانجا، صفحهى ٢٢
١٩) مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (٢٥٣٦): همانجا، صفحهى ١٣ و
مقايسه چوبينه، بهرام (١٣٦٣): تشيع و سياست در ايران، جلد دوم، مونيخ، صفحهى ٢٣ ادامه
٢٠) مقايسه دشتى، على (١٩٩٩): ٢٣ سال، بکوشش و ويرايش بهرام چوبينه، کلن (آلمان)، صفحهى ٤٦ ادامه
21) vgl. Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980): ebd., S. 42f.
٢٢) مقايسه فريدونى، فرشيد (٢٠٠٣): معرف و نقد کتاب "زن در گراداب شربعت" نوشتهى دکتر رضا آيرملو، در آرمان و انديشه، جلد يک، صفحهى ١٦٥ ادامه
23) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 56
24) vgl. Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980):ebd., S. 132
25) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 22f., 61
26) vgl. ebd., S. 43f. und
vgl. Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980):ebd., S. 69, und
مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): همانجا، صفحهى ١٧
27) vgl. Rodinson, Maxime (1971): Islam und Kapitalismus, Frankfurt am Main, S. 57
28) vgl. Paret, Rudi (1991): ebd., S. 27f.
29) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 24f., 43, und
vgl Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980): ebd., S. 69
30) vgl. ebd., S. 45
31) vgl. Rodinson, Maxime (1971): ebd., S. 122
٣٢) مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): همانجا، صفحهى ٢١ ادامه
مقايسه دشتى، على (١٩٩٩): همانجا، صفحهى ٥٩
33) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 72, 259f. und
vgl Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980):ebd., S. 78f., und
مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): همانجا، صفحهى ٢٥
34) vgl. Antes, P. (1982): Ethik und Politik im Islam, Stuttgart/Berlin/Köln/Mainz, S. 2
35) vgl. Rodinson, Maxime (1971): ebd.., S. 130f.
36) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 85, 98, 113 und
مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): همانجا، صفحهى ١١٢
37) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 59
٣٨) مقايسه دشتى، على (١٩٩٩): همانجا، صفحهى ٧٩ ادامه
39) vgl. Paret, Rudi (1991): ebd., S. 109f., und
vgl Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980):ebd., S.79f.
40) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 104
٤١) مقايسه دشتى، على (١٩٩٩): همانجا، صفحهى ٩١ و
مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): همانجا، صفحهى ٢٥
42) vgl. Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980):ebd., S. 82, 93, und
مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (٢٥٣٦): همانجا، صفحهى ٢٧ ادامه
43) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 112, 133f.
44) vgl. ebd., S. 136, 115
٤٥) مقايسه دشتى، على (١٩٩٩): همانجا، صفحهى ١٧١ ادامه
46) vgl. Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980):ebd., S. 86
٤٧) مقايسه دشتى، على (١٩٩٩): همانجا، صفحهى ١٩٦ و
مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (٢٥٣٦): همانجا، صفحهى ٢٩ ادامه و
Vgl. Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980): ebd., S. 9
48) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 138f., 140f.
49) vgl. ebd., S. 142, und
مقايسه دشتى، على (١٩٩٩): همانجا، صفحهى ١٧٥، ١٩٦
50) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 144f.
51) vgl. Lewis, Bernard (1991): Die politische Sprache des Islam, Berlin, S. 15
52) vgl. Antes, P. (1982): ebd., S. 29f.
53) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 152
54) vgl. ebd., S. 154f. und
vgl. Paret, Rudi (1991): ebd., S. 159f., 162
55) vgl. Paret, Rudi (1970): ebd., S. 374f., 348
56) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 158
57) vgl Watt, W. Montgomerry/Welch, Alfred T. (1980):ebd., S. 100f.
58) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 166f., und
vgl. Paret, Rudi (1991): ebd., S. 162 und
مقايسه پطروشفسکى، ايلياپاولويچ (١٣٦٢): همانجا، صفحهى ٣٣
59) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 170f.
60) vgl. ebd., S. 173f.
61) vgl. Paret, Rudi (1991): ebd., S. 115
62) vgl. Paret, Rudi (1971): Der Koran - Kommentar und Konkordanz, Stuttgart/Berlin/Köln/Mainz, S. 54f., und
vgl. Paret, Rudi (1991): ebd., S. 108f.
63) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 180 und
vgl. Paret, Rudi (1991): ebd., S. 118f., 121
٦٤) مقايسه دشتى، على (١٩٩٩): همانجا، صفحهى ١٩٧ ادامه
65) vgl. Schall, A. (1988): Gott, Welt und Mensch im Koran - Grundansichten des Islam, in: Saeculum, Bd. 39, S. 247ff., Freiburg/München, S. 256, und
vgl. Paret, Rudi (1970): ebd., S. 350
66) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 172
67) vgl. ebd., S. 168
68) vgl. ebd., S. 183f., 186
69) vgl. ebd., S. 203f.
70) vgl. Feldbauer, Peter (1995): ebd., S. 216
٧١) مقايسه آيرملو، رضا (٢٠٠٢): زن در گراداب شريعت، اينواند - ليتراتور (سوئد)، صفحهى ١٤٩، ٢٤٥ ادامه، ٥١، ١٤٧ ادامه
72) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 241
٧٣) مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (٢٥٣٦): همانجا، صفحهى ٣٥
74) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 238, 242
75) vgl. Paret, Rudi (1970): ebd., S. 351 und
ebd., (1969): Sure 2; 256: la ikraha fid-din - Toleranz oder Resignation?, in: Der Islam, H. 43, S. 299f., Berlin, S. 299
76) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 243f., 247 und
vgl. Busse, H. (1991): Grundzge der islamischen Theologie und der Geschichte des islamischen Raumes, in: Ende, W./ Steinbach, U. (Hrsg.): Der Islam in der Gegenwart, Dritte Auflage, S. 17ff., München, S. 22
77) vgl. Schreiner, H-P./Becker, K-E/Freund, W-S. (1982): Der Imam - Islamische Staatsidee und revolutionäre Wirklichkeit, Austria, S. 20
78) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 249f., 251f.
٧٩) مقايسه آيرملو، رضا (٢٠٠٢): همانجا صفحهى ٢٦٢ ادامه
80) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 252
81) vgl. Feldbauer, Peter (1995): ebd., S. 222
82) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 260, und
مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (١٣٦٣): همانجا صفحهى ٢٦٣
83) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 259, 264
84) vgl. ebd., S. 265
85) vgl. Paret, Rudi (1970): ebd., S. 374 und
ebd., (1969): S. 299
86) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 275f.
87) vgl. Paret, Rudi (1981): Zur Frauenfrage in der arabisch-islamischen Welt (1934), vgl. Schriftverzeichnis AG, in: Schriften zum Islam - Volksnormen, Frauenfragen, Bilderverbot, Josef van Ess (Hrsg.), S. 135ff., Stuttgart/Berlin/Köln/Mainz, S. 190
٨٨) مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (٢٥٣٦): همانجا، صفحهى ٥١
٨٩) مقايسه همانجا، صفحهى ٤٩ ادامه و
مقايسه زرينکوب، عبدالحسين (١٣٦٣): همانجا صفحهى ٢٦٤ و ٢٦٨
90) vgl. Rodinson, Maxime (1975): ebd., S. 275f.
* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:
Delicious
Facebook
Twitter
دنباله
Google
Yahoo
بالاترین
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com
![]()