ميراث پيامبر و فلسفه‌ى سياسى دولت اسلامى

 (بخش دوم)

 

محمد بدون ترديد يک دولتمرد منحصر به فرد بود. او عشاير پراکنده‌ى اعراب را تحت قدرت يک دولت مرکزى متحد کرد. او در اوايل مى‌خواست که اين هدف را با همکارى يهوديان و مسيحيان اين سرزمين و در تداوم سنت اديان ديگر يکتا‌پرست متحقق کند. پس از اين که در مدينه يهوديان و مسيحيان دعوت او براى ايمان به اسلام را رد کردند و به سرکردگى دولت اسلامى تن ندادند، برنامه‌ى محمد نيز عوض شد.

همان‌گونه که در مقدمه‌ى اين نوشته از مارکس نقل کردم، "انسان دين را مى‌آفريند" و محمد به حق در اين کار بسيار خبره بود. او در عرض بيست و سه سال رسالتش و بخصوص پس از هجرت به مدينه، دينى آفريد که مانند خود او منحصر به فرد بود. او نخست خودش را در رديف پيامبران اولوالعزم مانند نوح، ابراهيم، موسى و عيسى قرار داد و به عنوان وارث نبوت از يهوديان و مسيحيان دعوت کرد که به دين اسلام ايمان بياورند و رسالت دينى و سرکردگى سياسى او را به رسميت بشناسند. محمد مصداق رسالتش را در شواهدى مى‌دانست که گويى در تورات و انجيل نيز بيان شده‌اند. براى نمونه در سوره‌ى الاعراف (٧) آيه‌ى ١٥٧ آمده است.

"آنان که پيروى کنند از رسول (ختمى) و پيغمبر امى که در تورات و انجيل که در دست آن‌ها است (نام و نشانى و اوصافش را) نگاشته مى‌يابند (که آن رسول) آن‌ها را امر به نيکويى و نهى از زشتى خواهد کرد ...".

محمد پس از نااميدى از ايمان مؤمنان يهودى و مسيحى به اسلام براى قطع رابطه با آن‌ها داستان ابراهيم را ساخت. او به اين وسيله‌ى ابراهيم و اسماعيل را اولين مسلمانان و بانيان کعبه خواند و به اين ترتيب، مسلمانان را فراى مؤمنان اديان ديگر يکتا‌پرست مستقر کرد. محمد پى در پى يهوديان و مسيحيان را متهم مى‌کرد که نه تنها از دين راستين ابراهيم منحرف شده‌اند، بلکه براى توجيه انحراف خويش، توارت و انجيل را نيز تحريف کرده‌اند. انگيزه‌ى بزرگان يهودى و مسيحى براى محمد روشن بود، کتمان رسالت او و تفره از ايمان به اسلام. براى نمونه در سوره‌ى آل‌عمران (٣) آيه‌ى ٧١ و ٧٨ آمده است.

"اى اهل کتاب چرا حق را به باطل مشتبه سازيد تا چراغ حق را بباد شبهات خاموش کنيد در صورتى‌که به حقانيت آن آگاهيد".

" ...همانا برخى از اهل کتاب قرائت کتاب آسمانى را تغيير و تبديل مى‌دهند تا آن‌چه از پيش خوانده‌اند از کتاب خدا محسوب دارند و هرگز آن تحريف شده از کتاب خدا نخواهد بود و گويند آن آيات از جانب خدا نازل شده در صورتى‌که از جانب خدا نيست و با آن‌که مى‌دانند (تحريف خود آن‌هاست) به خدا دروغ مى‌بندند".

در مدينه نزاع محمد با يهوديان به مراتب اساسى تر بود زيرا همان‌گونه که در سير تشکيل و استقرار دولت اسلامى مستدل کردم، طوايف متفاوت يهودى به مراتب متشکل‌تر از مسيحيان بودند و بزرگان آن‌ها به سرکردگى محمد و اقتدار دولت جوان اسلامى تن نمى‌دادند. محمد انحراف يهوديان را فقط محدود به رد رسالت خويش نمى‌کرد و طرد و قتل عيسى را نيز از جمله شواهدى مى‌دانست که بر انتقاد او به قوم بنى‌اسرائيل صحه مى‌گذاشت. براى نمونه آيه‌ى ٦ از سوره‌ى الصف (٦١) در اين ارتباط آمده است.

" ... باز ياد آر هنگامى که عيسى بن‌مريم به بنى‌اسرائيل گفت که من همانا رسول خدا بسوى شما هستم و به حقانيت کتاب تورات که مقابل من است، تصديق مى‌کنم و نيز شما را مژده مى‌دهم که بعد از من رسول بزرگوارى که نامش (در انجيل من) احمد است بيايد (و قرآنش عالمى را بنور علم و حکمت روشن سازد) چون آن رسول با آيات و معجزاتى به سوى خلق آمد گفتند اين (معجزات و قرآن وى) سحرى آشکار است".

محمد از طريق آيه‌هاى متفاوت سوره‌ى البقره (٢) به يهوديان انتقاد مى‌کرد که بخشى از تورات را که مصداق رسالت او است، منتشر نمى‌کنند. براى نمونه در آيه‌هاى ٧٥، ١٤٦، ١٥٩ و ١٧٤ همين سوره آمده است.

"آيا طمع داريد که يهودان به دين شما بگروند و در صورتى که گروهى از آنان کلام خدا را شنيده و به دلخواه خود آن‌را تحريف مى‌کنند يا آن‌که کلام خدا را تعقل کرده، معنى آن‌را دريافته‌اند".

"گروهى که ما بر آن‌ها کتاب فرستاديم (يهود و نصارى) محمد و حقانيت او را بخوبى مى‌شناسد، بدان‌گونه که فرزندان خود را وليکن گروهى از آنان از راه عناد حق را کتمان کردند در صورتى‌که علم بدان دارند".

"آن گروه اهل کتاب که آيات واضحه‌اى را که براى راهنمايى خلق فرستاديم کتمان کرده، بعد از آن‌که براى هدايت مردم در کتاب بيان کرديم، پنهان داشتند. آن‌ها را خدا و جن و انس و ملک لعن مى‌کنند".

"آنان ‌که (يهود و غيره) پنهان داشتند آياتى از کتاب آسمانى را که خدا درباره‌ى بعثت محمد (ص) فرستاده بود و آن‌را به بهاى اندک فروختند جز آتش دوزخ نصيب آنان نباشد و در قيامت خدا از خشم با آن‌ها سخن نگويد و از پليدى عصيان پاک نگرداند و هم آنان را در قيامت عذاب دردناک خواهد بود .. .".

محمد از طريق قرآن به مسلمانان القاء مى‌کرد که يهوديان و مسيحيان با وجود آگاهى از رسالتش از اطاعت او و ايمان به دين اسلام سر باز مى‌زنند. به اين ترتيب، مسلمانان همواره معتقد مى‌شدند که طوايف يهودى و مسيحى چنان گمراه شده‌اند که از تعاليم دين خويش نيز پيروى نمى‌کنند. اما دين آن‌ها چه چيز‌هايى را تعليم داده است، مسلمانان از طريق محمد و قرآن با آن‌ها آشنايى مى‌يافتند. به اين ترتيب، ايمان، اعتقاد و تمامى در‌خواست‌هاى يهوديان و مسيحيان که در برابر رسالت دينى و اهداف سياسى محمد قرار مى‌گرفتند، مجرم به انحراف مى‌شدند. اتهام محمد به مؤمنان اديان يکتا‌پرست برابر با تهديد به سرکوب آن‌ها بود. براى نمونه در سوره‌ى المائده (٥) آيه‌هاى ١٣ و ١٥ آمده است.

"پس چون (قوم بنى‌اسرائيل) پيمان شکستند آنان را لعنت کرديم و دل‌هاشان سخت گردانيديم (که موعظه در آن‌ها اثر نکرد) کلمات خدا را از جاى خود تغيير مى‌دادند و از بهره‌ى آن کلمات که به آن‌ها داده شد (در تورات) نصيب بزرگى را از دست داده‌اند و دايم بر خيانت‌کارى و نادرستى آن قوم مطلع مى‌شوى جز قليلى از آن‌ها که با ايمان و نيکو‌کارند تو از آن‌ها در گذر و کار بدشان عفو کن که خدا نيکو‌کاران را دوست دارد".

"اى اهل کتاب رسول ما آمد تا حقايق و احکام بسيارى از آنچه از کتاب آسمانى (تورات و انجيل) را پنهان مى‌داريد براى شما بيان کند و از سر (بسيارى از خطا‌هاى شما) در گذرد و همانا از جانب خدا براى هدايت شما نور عظيم (و رسول بزرگ) و کتابى به حقانيت آشکار آمد".

فراتر از اين، محمد از طريق قرآن به مسلمانان القاء مى‌کرد که تورات و انجيل نيز به موسى و عيسى از طريق وحى الهى نازل شده‌اند. محمد حتا مدعى بود که ابراهيم نيز وحى الهى دريافت کرده و صاحب کتاب بوده است. براى نمونه در سوره‌ى الاعلى (٨٧) آيه‌ى ١٩ آمده است.

" ... منزل آخرت بسى بهتر و پاينده تر (از دنيا) است، اين گفتار به حقيقت در کتب رسولان پيشين ذکر شده است، بخصوص (در) صحف ابراهيم و تورات موسى مفصل بيان گرديده است".

تا کنون کسى از وحى الهى که بر ابراهيم نازل شده و در کتاب دينى مکتوب باشد، آگاهى نداده است. به غير از اين همان‌گونه که شجاع‌الدين شفا به درستى طرح مى‌کند، محمد از تاريخ و شيوه‌ى تدوين تورات و انجيل به کلى نا‌آگاه بوده است. تورات نه متن واحدى دارد و نه به وسيله‌ى خدا و يا موسى در دوره‌ى بخصوصى نوشته شده است. تورات شامل چهار متن متفاوت و متناقض مى‌شود که موسوم به "تورات يهوى" (نگارش در قرن نهم پيش از ميلاد)، "تورات الوهى" (نگارش در قرن هشتم پيش از ميلاد)، متن "حزقيال نبى" (نگارش اواخر قرن هفتم پيش از ميلاد) و سرانجام متن "خاخام‌ها" يا "کاهنان" (نگارش در قرون ششم و پنجم پيش از ميلاد) هستند (٩١).

به همين منوال، انجيل نيز بر خلاف ادعاى محمد و اعتقاد مسلمانان نه کتابى مشخص است و نه از طريق وحى الهى به عيسى نازل شده است. انجيل نيز شامل چهار کتاب مجزا مى‌شود که ٧٠ تا ١١٠ سال پس از رحلت عيسى نوشته شده‌اند. در نگارش انجيل چهارگانه نه حواريون مستقيم عيسى، يعنى کسانى که از نزديک شاهد زندگى و مرگ وى بوده‌اند، شرکت داشته‌اند و نه اين چهار کتاب زبان مشترکى دارند. گمان مى‌رود که "انجيل مرقس" (به زبان يونانى) در دهه‌ى ٧٠ ميلادى، "انجيل‌ متى" (به زبان عبرى) و "انجيل لوقا" (به زبان لاتين) در دهه‌هاى ٨٠ و ٩٠ ميلادى و "انجيل يوحنا" (به زبان آرامى) در حدود سال ١١٠ ميلادى تأليف شده باشند (٩٢).

بنابراين نه تنها تورات، انجيل و قرآن به کلى با يکديگر متفاوت هستند، بلکه نقش اﷲ در دين اسلام - همان‌گونه که شجاع‌الدين شفا به درستى تأکيد مى‌کند - با خداوند در اديان توحيدى ديگر تفاوت دارد. خداى اسلام در قرآن اﷲ و يا رب‌العالمين ناميده مى‌شود. اﷲ مانند يهوه خدايى منحصر به قوم يهود نيست که ميان بندگان خود به سر ببرد، مشکلات قوم يهود را حل و فصل ‌کند، پاسدار منافع خاص يهوديان باشد، مراوده‌ى آن‌ها را مد نظر بگيرد و در روابط روزمره‌ى آن‌ها دخيل شود. يهوه براى قوم بنى‌اسرائيل مانند پروردگارى وحشتناک و بى‌منطق جلوه مى‌کند که همواره در ثواب و گناه قوم يهود سهيم است.

خداوند مسيحى بر خلاف يهوه، خدايى جهان‌شمول است که خصلت بشرى دارد. او از يک سو، به عنوان پدر آسمانى مهربان، بخشنده، آشتى‌جو است و بندگان را به چشم فرزندان خود مى‌نگرد، ليکن از سوى ديگر، ناگزير به سخت‌گيرى و کينه‌توزى است که بندگان خود را از گناه کردن باز دارد. او به عنوان روح‌القدس با حضرت مريم نزديکى مى‌کند و تنها فرزندش براى گناهان انسان‌ها مصلوب مى‌شود. خداوند مسيحى هم ميان بندگان خود به سر مى‌برد و هم بر فراز آن‌ها مستقر است (٩٣).

در برابر خداوند اديان يهودى و مسيحى، رب‌العالمين خداوندى جهان‌شمول است که هيچ ارتباطى با بندگانش ندارد. حتا فرمان بعثت را جبرئيل به پيامبر ابلاغ مى‌کند. رب‌العالمين بر فراز همه در عرش به سر مى‌برد. او نه جنسيت دارد و نه مى‌زايد و نه زاييده مى‌شود. در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ١١٦ آمده است.

"گروهى (نصارى و مشرکان) مى‌گفتند که خدا داراى فرزند است، او پاک و منزه از آن است، بلکه هر چه در آسمان‌ها و زمين است ملک اوست و همه فرمانبردار اويند".

بنا بر بررسى رودى پارت محمد به وسيله‌ى اسلام از يک سو، با مسيحيان که عيسى را فرزند خداوند مى‌دانند، وداع کرد. از سوى ديگر، انشعاب با عشاير مشرک مد نظر او بود که اللات، العزى و المنات را به عنوان دختران اﷲ عبادت مى‌کردند (٩٤). محمد براى قدرت رب‌العالمين انتهايى قائل نمى‌شد. خداى او حتا پس از خلقت عالم در شش روز مانند خداى مسيحيان خسته و عاجز نمى‌شود و از اين رو، نيازى به استراحت ندارد. در سوره‌ى ق (٥٠) آيه‌ى ٣٨ و سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ١١٧ آمده است.

"  ...ما زمين و آسمان‌ها و هر چه بين آن‌ها است همه را در شش روز آفريديم و هيچ رنج و خستگى به ما نرسيد".

"او آفريننده‌ى آسمان‌ها و زمين است و چون اراده‌ى آفريدن چيزى کند به محض آن که گويد موجود باش به وفور موجود خواهد شد".

ليکن همين رب‌العالمين مقتدر زمانى در برابر يهوديان که به اسلام ايمان نمى‌آورند و منافقان که به سرکردگى رسول او تن نمى‌دهند و وحدت کلمه و اتحاد مسلمانان را تخريب مى‌کنند به عجز و ناله مى‌افتد و به ناچار به مکر و حيله روى مى‌آورد. براى نمونه در سوره‌ى النساء (٤) آيه‌ى ١٤٢ و سوره‌ى آل‌عمران (٣) آيه‌ى ٥٤ آمده است.

"همانا منافقان با خدا مکر و حيله مى‌کنند و خدا نيز به آن‌ها مکر مى‌کند (...) چون به نماز آيند با حال بى ميلى و کسالت و براى ريا کارى آيند، ذکر خدا را جز اندک (آن هم به قصد ريا) نکنند".

"يهود با خدا مکر کردند، خدا هم در مقابل با آن‌ها مکر کرد و از همه کس خدا بهتر تواند مکر کرد".

محمد رب‌العالمين را در عرش، فراز بندگان و مانند يک فرمانروا مستقر کرد. بديهى است که جدايى اﷲ از امت اسلامى براى نقش محمد به عنوان پيامبر و رابط امت و اﷲ بسيار مناسب بود. اين جدايى در دين اسلام چنان قاطعانه صورت مى‌گيرد که در اوايل رسالت پيامبر حتا رابطه‌ى او با اﷲ از طريق جبرئيل ايجاد مى‌شود. شجاع‌الدين شفا به درستى با استناد به آيات قرآن طرح مى‌کند که اﷲ کسى را مجاز به دخالت در تصميم‌هايش نمى‌داند و هيچ‌وقت از مسند خدايى فرود نمى‌آيد، بيرون از وجود او قانون و اراده‌اى متحقق نمى‌شود، واقعيتى وجود ندارد که او بدان آگاه نيست، برگى بدون اجازه‌ى او از درختى فرو نمى‌آيد، به تمامى وقايع آسمان و زمين آگاه است و همه چيز به همان صورتى سپرى مى‌شود که او مى‌خواهد (٩٥). اما با تمامى اين وجود اﷲ نه مطلق‌گرا بلکه مصلحت‌گرا است زيرا قوانين خود را در موارد ضرورى نسخ مى‌کند. هدف اصلى او ايمان مسلمانان و تشديد تعهد مؤمنان به پيامبر اسلام است که تحت "ضرورت هدايت بندگان خداوند به راه راست" توجيه مى‌شود. معيار توفيق اين هدف، بستگى به ترويج دين اسلام، افزايش شأن و تنعم پيامبر و تضمين اقتدار دولت اسلامى دارد. براى نمونه در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ١٨٧ آمده است.

"براى شما در شب‌هاى ماه رمضان معاشرت با زنان خود حلال شد که آن‌ها جامه‌ى سترو غفاف شما و شما نيز لباس عفت آن‌ها هستيد و خدا چون دانست که شما در کار معاشرت زنان به نافرمانى نفس خود را در ورطه‌ى گناه مى‌افکنيد لذا از حکم حرمت (مواقه در شب‌هاى رمضان) در گذشت و گناه شما را بخشيد. از اکنون در شب رمضان روا است که با زن‌ها به حلال مباشرت کنيد .. ". .

نمونه‌ى بعدى مصلحت‌گرايى اﷲ در نقش اجتماعى است که براى پيامبرش قائل مى‌شود. پس از هجرت به مدينه اوضاع اقتصادى محمد بسيار نا‌بسامان بود. او براى امرار معاش به صدقه‌ى مؤمنان نياز داشت. آيه‌ى ١٠٣ سوره‌ى التوبه (٩) در اين ارتباط آمده است.

"اى رسول ما تو از مؤمنان صدقات را دريافت دار تا بدان صدقات نفوس آن‌ها را (از پليدى و حب دنيا) پاک و پاکيزه سازى و آن‌ها را به دعاى خير ياد کن که دعاى تو موجب تسلى خاطر آنان شود که خدا (به دعاى مخلصان) شنوا و (به مصالح مؤمنان) دانا است".

اما اوضاع اقتصادى مؤمنان مهاجر و انصار نيز بهتر از خود محمد نبود. از اين رو، آن‌ها يا به پيامبر مراجعه نمى‌کردند و يا پس از مراجعه از پرداخت صدقه سر باز مى‌زدند. بنابراين فقر اهالى مدينه منجر به انزواى پيامبر و کسادى دکان دين اسلام مى‌شد. در نتيجه براى حفظ نقش اجتماعى محمد ضرورى بود که اﷲ مصلحت‌گرايى کند و انتظار زياد از مسلمانان نداشته باشد. آيه‌ى ١٣ از سوره‌ى المجادله (٥٨) در ارتباط با عقب نشينى اﷲ از براى پرداخت صدقه‌ى مؤمنان به پيامبر آمده است.

"آيا از اين که پيش از راز گفتن با رسول صدقه دهيد (از فقر) ترسيديد؟ پس حال که (...) نکرديد باز هم خدا شما را بخشيد، اينک نماز به پا داريد و زکات بدهيد و خدا و رسول را اطاعت کنيد و خدا به هر چه کنيد، آگاه است".

اﷲ نه تنها براى تضمين ايمان مسلمانان و تعهد آن‌ها به پيامبر اسلام مصلحت‌گرايى مى‌کند، بلکه ميان گناهان بزرگ و کوچک بندگان خود تفاوت قائل مى‌شود که مبادا مسلمانان خارج از حدود دين و به کلى در برابر اسلام قرار بگيرند و به سرکردگى پيامبر و قدرت دولت اسلامى تن ندهند. براى نمونه در سوره‌ى النساء (٤) آيه‌ى ٣١ آمده است.

"چنانچه از گناهان بزرگى که شما را از آن نهى کرده‌اند دورى گزينيد (يعنى گناهان کبيره) ما از گناهان ديگر شما در گذريم و شما را در عالم به مقامى نيکو و بلند رسانيم".

فراتر از مسائل اجتماعى و سياسى، مصلحت‌گرايى اﷲ در تضمين بقاى مسلمانان نيز مشاهده مى‌شود. به اين منوال، با وجودى که اﷲ از طريق پيامبر خويش براى تنظيم موارد غذايى مسلمانان احکام صريح صادر مى‌کند، اما اگر جان مؤمنان در خطر قرار بگيرد، براى حفظ بقا، آن‌ها را مجاز به نقض قوانين خويش مى‌کند. براى نمونه در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ١٧٣ آمده است.

"به تحقيق حرام گردانيد خدا بر شما مردار و خون و گوشت خوک را و هر چه را که به اسم غير خدا کشته باشند، پس هر کس به خوردن آن‌ها محتاج شود در صورتى که به آن تمايل نداشته از اندازه‌ى سد رمق نيز تجاوز نکند، گناهى بر او نخواهد بود که به قدر احتياج صرف کند، محققاً خدا آمرزنده و مهربان است".

اما مصلحت‌گرايى رب‌العالمين به اين معنى نيست که حکمت الهى به وسيله‌ى خرد بشرى قابل درک است. اﷲ به دليل اقتدارى که محمد براى او قائل مى‌شود، در تعيين تمامى وقايع دنيوى و اخروى دخيل است و به اين ترتيب، اراده و اعمال او با خرد بشرى در تناقض قرار مى‌گيرد. براى نمونه بايد از اقتدار اﷲ در هدايت بشر نام برد. او هر که را بخواهد به سوى ايمان هدايت مى‌کند و هر که را بخواهد به راه گمراهى مى‌کشد و سپس براى گناه‌کاران مجازات دنيوى و اخروى در نظر مى‌گيرد. براى نمونه در سوره‌ى الجاثيه (٤٥) آيه‌ى ٢٣ آمده است.

"اى رسول ما مى‌نگرى آن‌را که هواى نفس‌اش را خداى خود قرار داده، خدا او را دانسته (...) گمراه ساخته مهر (قهر) بر دل و گوش او نهاده است و بر چشم وى پرده ظلمت کشيده است، پس او را بعد از خدا ديگر که هدايت خواهد کرد؟" .

بخصوص در رابطه با فلسفه‌ى مجازات الهى خرد بشرى مبهوت مى‌ماند که چرا عذاب دنيوى و اخروى شامل کليت طايفه مى‌شود و کودکان بى‌گناه را نيز در بر مى‌گيرد. براى نمونه در سوره‌ى العنکبوت (٢٩) آيه‌ى ٤٠ آمده است.

"هر طايفه‌اى را به کيفر گناهش مؤاخذه کرديم که بعضى را بر سرشان سنگ هلاک فرو باريديم و برخى را به صيحه‌ى عذاب آسمانى و برخى را به زلزله‌ى زمين و گروهى ديگر را به غرق در دريا به هلاکت رسانديم و خدا به آنان هيچ ستم نکرد، وليکن آن‌ها خود در حق خويش ستم کردند".

بنابراين در دينى که پيامبر اسلام مى‌سازد، نه فلسفه‌ى مجازات و نه ضرورت ارشاد انسان براى خرد بشرى مفهوم مى‌شود. انديشه‌ى نبوت بر ضرورت ارشاد بندگان خدا استوار است. بنا بر اين اعتقاد، انسان‌ها موجودات کاملى نيستند و همواره از راه راست منحرف مى‌شوند. از اين رو، پروردگار عادل بندگان خود را هيچ‌گاه بدون پيشوا رها نمى‌کند و براى هدايت آن‌ها همواره انسان‌هاى منزه‌اى را به وسيله‌ى وحى الهى به رسالت ترويج پيام خود مى‌رساند. ليکن پس از چندى وحى الهى به وسيله‌ى بندگان خدا به اشتباه تفسير مى‌شود. از اين رو، يک رديف از پيامبران اولوالعزم مبعوث شده‌اند که احکام اﷲ را به بندگان او ابلاغ کنند. اما محمد با دو ادعاى متفاوت فلسفه‌ى نبوت را منحل و راه وحى الهى را براى نسل‌هاى آتى مسدود کرد. او از يک سو، مدعى بود که خاتم‌النبيا است. براى نمونه در سوره‌ى الاحزاب (٣٣) آيه‌ى ٤٠ آمده است.

"محمد پدر هيچيک از مردان شما (زيد يا عمرو) نيست (...) ليکن او رسول خدا و خاتم‌النبيا است، خدا هميشه بر همه‌ى امور عالم آگاه است".

محمد از سوى ديگر، قرآن را کلام‌اﷲ ناميد. بنابراين محمد بر خلاف ديگر پيامبران مدعى شد که خدا تمامى حقايق و قوانين را به صورت کامل و نهايى به او ابلاغ کرده است. به اين ترتيب، نه مصداق قرآن بستگى به زمان و مکان دارد و نه خداوند براى هدايت بندگان خود پيامبر ديگرى را به بعثت مى‌رساند. ظلمت اسلام و دليل جهالت مسلمانان را نيز بايد در همين دو مقوله جستجو کرد. اعتقاد به نبوت محمد به عنوان خاتم‌النبيا و به قرآن به عنوان کلام‌اﷲ راه را به روى شک، پرسش در امور دينى و دنيوى مسدود و براى مسلمانان غير قابل تحمل مى‌کند. براى نمونه در سوره‌ى المائده (٥) آيه‌ى ١٠١ در رابطه با پرسش آمده است.

"اى اهل ايمان، هرگز از چيزى مپرسيد که اگر فاش گردد، شما را بد مى‌آيد و اگر پرسش آن‌را به هنگام نزول آيات قرآن وا‌گذاريد، قرآن براى شما آن‌چه را مصلحت باشد، بيان مى‌کند. خدا از عقاب سؤالات بيجاى شما در‌گذشت که خدا آمرزنده و بردبار است".

بدون ترديد فلسفه‌ى نبوت در کليت آن ابزارى حکومتى است زيرا اراده‌ى انسان را براى تعيين سرنوشت خويش سلب مى‌کند. محمد از اين ديدگاه دينى به بهترين وجه بهره برد. او پس از هجرت به مدينه از طريق دين اسلام انديشه‌ى اديان توحيدى (جهان‌گريزى) را با فلسفه‌ى دنيوى (جهان‌سلطه‌اى) دولت اسلامى ادغام کرد و به اين ترتيب، ساختارى نوين در انديشه‌ى نبوت بنا گذاشت. بنابراين فلسفه‌ى سياسى اسلام بر يک اعتقاد تخيلى و مجرد استوار مى‌شود که ادعاى ابراز توافقى کلى ميان اعضاى امت اسلامى را دارد. طبق اين اعتقاد، مؤمنان خواهان کسب پاداش اخروى در بهشت هستند، ليکن براى تحقق اين هدف، نياز به رهبرى به راه راست و تشکيل دولت اسلامى دارند. به اين ترتيب، مفهوم زندگى دنيوى مسلمانان در اين خلاصه مى‌شود که در يک دوران امتحانى ايمان خود به دين و تبعيت از دولت اسلامى را اثبات کنند. در نتيجه هدايت و رهبرى امت تحت سرکردگى دولت اسلامى قرار مى‌گيرد و با اراده‌ى الهى توجيه مى‌شود و بنابراين نيازى به مقبوليت دنيوى ندارد. براى نمونه در سوره‌ى آل‌عمران (٣) آيه‌ى ٣٢ آمده است.

"بگو اى پيغمبر فرمانبردارى کنيد خدا و رسول را، اگر از آنان روى گردانيد (کافر شويد)، همانا کافران را خدا دوست نخواهد داشت".

پس از هجرت به مدينه ادغام فلسفه‌ى دنيوى (جهان‌سلطه‌اى) با انديشه‌ى اديان توحيدى (جهان‌گريزى) براى تشکيل دولت اسلامى ضرورى بود، ليکن رابطه‌ى پيامبر با اﷲ نيز به صورت نهايى دگرگون شد. استقرار اﷲ در عرش و ايجاد رابطه با امت اسلامى از طريق خطاب وحى الهى به جبرئيل و سپس به محمد، مانعى در برابر دنيوى شدن اﷲ مى‌ساخت. لذا براى حل مسائل دولت دنيوى و مسائل خصوصى محمد، اين پيامبر بود که بايد به درجه‌ى الهى ارتقاء مى‌يافت و به عرش سعود مى‌کرد. نطفه‌ى ارتقاء الهى پيامبر در همان اوايل بعثت و در مکه گذاشته شده بود. براى نمونه در سوره‌ى النجم (٥٣) آيه‌هاى ٥ تا ١٠ آمده است.

"همان ملک مقتدرى که به صورت کامل (ملکوتى بر رسول) جلوه کرد و آن رسول در افق اعلاى کمال بود، آن‌گاه نزديک آمد و بر او (به وحى حق نازل گرديد، بدان نزديکى که) با او به مقدار دو کمان يا نزديکتر از آن شد، پس خدا به بنده‌ى خود وحى فرمود آن‌چه را که هيچ کس درک آن نتوان کرد."

بديهى است که ملاقات پيامبر با خداوند و ديدن او به چشم انسانى منجر به کسر شأن اﷲ نزد مؤمنان مى‌شد و مانعى براى آن هيبتى مى‌ساخت که محمد به رب‌العالمين اختصاص مى‌داد. از اين رو، بايد ملاقات با خدا فقط منحصر به رسولان او مى‌شد. در سوره‌ى الشورى (٤٢) آيه‌ى ٥١ آمده است.

" ... و از رسولان هيچ بشرى را يارى آن نباشد که با خدا سخن گويد مگر به وحى (و الهام) يا از پس پرده‌ى غيب عالم، يا رسولى (از فرشتگان عالم بالا) فرستد تا به امر خدا هر چه او خواهد وحى کند، البته او خداى داناى بلند مرتبه است".

به اين ترتيب، قابل توضيح است که چگونه قرآن پس از هجرت تبديل به يک روزنامه‌ى سياسى براى تهييج مسلمانان جهت استقرار دولت اسلامى و يک مجله‌ى حقوقى - اجتماعى براى تنظيم روابط اجتماعى امت اسلامى و مسائل خصوصى محمد شد. در بسيارى از آيات قرآن که در مدينه آمده‌اند، اين تغيير رابطه‌ى پيامبر با اﷲ به خوبى مشاهده مى‌شود. محمد نه تنها در آيات قرآن - يکى پس از ديگرى - به عنوان رسول در جوار اﷲ قرار مى‌گيرد، بلکه اﷲ در بسيارى از مواقع دست به اعمالى مى‌زند که براى آن رب‌العالمين که نخست به آن اشاره کردم، نشانه‌ى ذلت تام است. براى اثبات اين ادعا به طرح چند نمونه بسنده مى‌کنم.

گويى روزى نوبت هم‌بسترى محمد با همسر پنجم‌اش حفضه، دختر عمر بن‌خطاب بود. حفضه در خانه حضور نداشت زيرا به ديدار والدينش رفته بود. سپس محمد کنيز خود ماريه قبطيه را به خانه‌ى حفضه خواند و همان‌جا با او هم‌بستر شد. در همان حين حفضه باز گشت و از ديدن اين واقعه بسيار ناراحت شد. محمد با وجودى که از حفضه خواهش کرد که اين راز را براى خود نگاه دارد، ولى او اين حادثه را با عايشه در ميان گذاشت. عايشه نيز فرصت را غنيمت شمرد و براى انتقام از محمد که او را از کودکى به همسرى گرفته و به وسيله‌ى اسلام يک نظام جنسيتى را بر او و زنان ديگر تحميل کرده بود، منجر به آبرو‌ريزى او ميان اهالى مدينه شد (٩٦). در سوره‌ى التحريم (٦٦) آيه‌ى ٣ به اين ماجرا اشاره مى‌شود. اين اﷲ و رب‌العالمين است که خيانت حفضه را هم چون يک خبر چين براى محمد افشا مى‌کند.

"وقتى پيغمبر با بعضى از زنان خود (با حفضه) سخنى به راز گفت و (به او سپرد) آن زن چون خيانت کرده ديگرى (عايشه) را بر سر پيامبر آگاه ساخت، خدا به رسولش خبر داد و او بر آن زن برخى را احضار کرد (و برويش آورد) و برخى را از کرم پرده نهاد اظهار نکرد، آن زن گفت رسولا تو را که واقف ساخت؟ (گه من سر تو بر کسى فاش کرده‌ام) رسول گفت مرا خداى داناى آگاه (از همه اسرار عالم) خبر داد".

فراتر از خبر‌چينى، سپس اين بار نيز همان رب‌العالمين مقتدر است که رسولش را مختار مى‌کند که بنا به ميل خود و از براى تنبيه سرپيچى همسرانش نوبت همبسترى با آن‌ها را به تأخير بيندازد. براى نمونه در سوره‌ى الاحزاب (٣٣) آيه‌ى ٥١ آمده است.

"...اى رسول هر يک از زنانت را نوبتش مؤخر دارى و هر که را خواهى بخود بپذير و هم آن‌را که (به قهر) از خود راندى اگرش (به مهر) خواندى باز بر تو باکى نيست ...".

اغلب آيات سوره‌ى الاحزاب (٣٣) گواهى به نا‌بسامانى زندگى زنا‌شويى محمد مى‌دهند. بديهى است که آن نظام جنسيتى که محمد به وسيله‌ى دين بر زنان مسلمان تحميل کرد، نه به خوبى با عرف اين دوران هماهنگ بود و نه به نياز‌هاى جنسى اعراب پاسخ مطلوب مى‌داد. محمد حتا براى استقرار اين نظام جنسيتى در اندرونى خويش با موانع بيشمارى روبرو بود و براى تحکيم آن همواره نيازمند به اقتدار رب‌العالمين مى‌شد. او از يک سو، به وسيله‌ى اسلام همسرانش را مادر تمامى مؤمنان خطاب مى‌کرد و به اين شيوه، ازدواج مجددشان را بنا بر عرف اعراب نا‌ممکن مى‌ساخت و از سوى ديگر، به آن‌ها پيشنهاد طلاق مى‌داد. براى نمونه در آيه‌هايى ٧ و ٢٨ تا ٣٣ همين سوره آمده است.

"پيامبر اولى‌تر به مؤمنان است از خود آن‌ها و زنان پيغمبر (در اطاعت و عطوفت و حرمت نکاح) مادران مؤمنان هستند ...".

"اى پيامبر (گرامى) با زنان خود بگو اگر شما زندگانى و زيب و زيور دنيا را طالبيد، بياييد تا من مهر شما را پرداخته و همه را به خوبى و خرسندى طلاق دهم و اگر طالب خدا و رسول و مشتاق‌دار آخرت هستيد، همانا خدا به نيکو کاران از شما (در قيامت) اجر عظيم عطا خواهد کرد، اى زنان پيامبر از شما هر که به کار ناروايى دانسته اقدام کند، او را دو برابر ديگران عذاب کنند و اين بر خدا سهل و آسان است و هر که از شما مطيع فرمان خدا و رسول باشد و نيکو کار شود او را پاداش دوبار عطا کنيم و براى او روزى بسيار نيکو (در بهشت ابد) مهيا سازيم، اى زنان پيغمبر شما مانند يکى ديگر از زنان نيستيد (بلکه مقام‌تان رفيع‌تر است)، اگر خدا ترس و پرهيز کار باشيد، پس زنهار نازک و نرم با مردان سخن نگوئيد، مبادا آن‌که دلش بيمار (هوى و هوس) است به طمع افتد (بلکه متين) و درست سخن گوييد و در خانه‌ها‌تان بنشينيد و آرام گيريد و مانند دوره‌ى جاهليت پيشين آرايش و خود آرايى مکنيد و نماز را بپا داريد و زکات مال فقيران دهيد و از امر خدا و رسول اطاعت کنيد".

نمونه‌ى بعدى براى تغيير نقش اﷲ پس از هجرت محمد به مدينه، ماجراى گردنبند سومين و جوان‌ترين همسر محمد، عايشه، است. گويى روزى پيامبر با اصحابش پس از غلبه بر طايفه‌ى بنى‌النضير راهى مدينه بودند. عايشه نيز همراه کاروان آن‌ها بود. پس از يک توقف در افک و قبل از حرکت کاروان، عايشه براى قضاء حاجت از کاروان دور شد و در همان جا گردنبند خود را گم کرد. جستجوى گردنبند چنان وقت او را گرفت که کاروان بدون او راهى مدينه شد. سپس صفوان بن‌الموعتل عايشه را در صحرا يافت و به مدينه آورد. پس از بازگشت آن دو به مدينه، فاجعه‌ى غيبت عايشه با شايعه‌ى هم خوابگى او با ابن‌الموعتل تکميل شد. اهالى مدينه محمد را به تمسخر مى‌گرفتند و على بن‌ابى‌طالب خواهان طلاق عايشه بود، در حالى که عايشه بر بى گناهى خود پافشارى مى‌کرد. محمد نه خواهان جدايى از عايشه بود و نه مى‌توانست طعنه‌هاى مردم را تحمل کند (٩٧). اين بار نيز اﷲ و خالق جهان بود که به کمک رسولش شتافت و مسائل زناشويى او را هم‌چون دوستى نزديک و مهربان به نفع او حل و فصل کرد. آيه‌ى ١٥ سوره‌ى النساء (٤) در همين ارتباط آمده است که نه تنها راه حل مناسبى براى خاتمه‌ى ماجراى عايشه مى‌يابد، بلکه فرصت را غنيمت شمرده و مالکيت مردان را به وسيله‌ى تسلط جنسى بر زنان تکميل مى‌کند.

"زنانى که عمل نا‌شايسته (زنا) کنند، چهار گواه مسلمان بر آن‌ها بخواهيد، چنانچه گواهى دادند در اين صورت آنان را در خانه نگهداريد، زنان عمرشان به پايان رسد يا خدا راه را بر آن‌ها پديدار گرداند (يعنى توبه با حد مقرر شود)  ".

پس از هجرت به مدينه نزديکى محمد به اﷲ چنان واقعى مى‌شود که رب‌العالمين مانند دوستى نزديک حتا تمايل جنسى آنى رسولش را نيز مد نظر دارد و با وجود تناقض با عرف اعراب به وسيله‌ى وحى خود مشروع مى‌سازد. نمونه‌ى اين موضوع ازدواج محمد با همسر سابق زيد بن‌حارثه، پسر خوانده‌ى او است. گويى روزى محمد سر زده به بازديد زيد مى‌رود. زيد در خانه حضور ندارد و محمد همسر او زينب بنت‌جحش را نيمه عريان مى‌بيند و در‌جا مهر او را به دل مى‌بندد. ولى بنا بر عرف اعراب ازدواج با همسر پسر و هم‌چنين پسر‌خوانده مانند ازدواج پدر با دختر خود محسوب مى‌شد. با وجودى که زيد براى خشنودى پدر‌خوانده‌اش حاضر به طلاق زينب مى‌شود که مانعى در برابر ازدواج محمد با زينب نسازد، ليکن محمد در هراس از طعنه‌هاى مردم و سرزنش همسرانش او را نخست از اين کار باز مى‌دارد. اما اين بار نيز اﷲ مقتدر است که حتا تدارک شرايط ارضاء جنسى رسولش را مى‌بيند. اين ماجرا در سوره‌ى الاحزاب (٣٣) آيه‌ى ٣٧ درج شده است.

"چون تو با آن کس که خدايش نعمت اسلام بخشيد و تو‌اش نعمت آزادى (يعنى زيد بن‌حارثه) به نصيحت گفتى برو زنى را نگهدار که همسر تو است و از خدا بترس (و طلاقش نده) و آن‌چه در دل پنهان مى‌داشتى، خدا آشکار ساخت و تو از مخالفت و سرزنش خلق ترسيدى و از خدا سزاوار‌تر بود بترسى، پس ما هم (بدين غرض) چون زيد از آن زن کام دل گرفت (و طلاقش داد) او را بنکاح تو در آورديم تا بعد از اين مؤمنان در نکاح زنان پسر خوانده‌ى خود که از آن‌ها کامياب شدند (و طلاق دادند) بر خويش حرج و گناهى نپندارند و فرمان خدا به انجام رسيد".

به اين ترتيب، محمد نيز پس از پا‌درميانى اﷲ از زينب کامياب شد. فراتر از حل مسائل زناشويى محمد اين اﷲ است که روابط مسلمانان با رسولش را سامان مى‌دهد. بديهى است که پس از هجرت و با ارتقاء محمد از رسالت به ولايت ديگر روابط مسلمانان با او که در صدر دولت اسلامى قرار گرفته بود، نمى‌توانست چون گذشته بوده باشند. در راستاى تحکيم جايگاه نوين محمد، هم‌چون گذشته اين اﷲ است که به نفع محمد در اوضاع دخالت مى‌کند. براى نمونه در سوره‌ى النور (٢٤) آيه‌ى ٦٢ و سوره‌ى الحجرات (٤٩) آيه‌هاى ١ تا ٤ آمده است.

" ... مؤمنان حقيقى آن‌هايى هستند که به خدا و رسولش ايمان و انقياد کامل دارند و هرگاه در کارى که حضور و اجماع‌شان با رسول لازم باشد حاضر آيند تا اجازه نخواهند هرگز از محضر او بيرون نمى‌روند، (اى رسول ما) آنان که از تو دستورى خواهند (و بى اذنت خارج نمى‌شوند) اينان به حقيقت اهل ايمان به خدا و رسول‌اند ...".

"اى کسانى‌که به خدا ايمان آورده‌ايد (در هيچ‌گاه) بر خدا و رسول تقدم مجوييد و از خدا بترسيد (نا فرمانى مکنيد) که خدا به گفتار شما شنوا (و به کردارتان) دانا است، اى اهل ايمان فوق صوت پيامبر صدا بلند مکنيد (به يا محمد و يا احمد بر او فرياد مکشيد) و هميشه با پيامبر اسلام با ادب سخن گوييد که اعمال نيکتان (در اثر بى ادبى) محو و باطل شود و شما فهم نکنيد، آنان که نزد رسول خدا (براى احترامات او) به صداى آرام و آهسته سخن گوييد، آن‌ها هستند که در حقيقت دل‌هايشان را خدا براى مقام رفيع تقوى آزموده، بر آنان آمرزش و اجر عظيم نضيب فرموده است به حقيقت مردمى که تو را از پشت حجره‌ات به صداى بلند مى‌خوانند (و فرياد يا محمد يا محمد مى‌کشند) اکثر مردم بى خرد و بى شعور‌اند".

بنابراين پس از هجرت محمد به مدينه نه اﷲ، اﷲ مکه و نه پيامبر، پيامبر مکه است. پيامبر از رسالت به ولايت ارتقاء يافته و مانند اﷲ بر فراز امت اسلامى قرار دارد. پس از هجرت محمد به مدينه در اغلب آيه‌هاى قرآن اﷲ و رسول هر دو در جوار يکديگر ناميده مى‌شوند. يکى امر مى‌کند و ديگرى عملى مى‌سازد. تقسيم کار کاملاً مناسب برنامه‌ريزى شده است و اﷲ و رسولش مکمل يکديگر‌اند. اين يگانگى چنان در قرآن نهادينه شده است که در برخى از آيه‌هاى قرآن ديگر اثرى از رابطه‌ى خاطب (اﷲ) و مخاطب (پيامبر اﷲ از طريق جبرئيل) يافت نمى‌شود. در برخى از آيه‌هاى قرآن خود محمد به جاى اﷲ حکم مى‌راند و سخن مى‌گويد و از خداوند به صورت شخص سوم ياد مى‌کند. اين نظريه بر بررسى‌هاى دو تن از برجسته‌ترين محقق‌هاى اسلام، يعنى پطروشفسکى و رودى پارت از قرآن استوار است (٩٨). براى نمونه رودى پارت از سوره‌هايى مانند آل‌عمران (٣) و التوبه (٩) نام مى‌برد. در آيه‌هاى ١٦٠ تا ١٦٦ و ١٢٣ سوره‌ى آل‌عمران (٣) به وضوح اين محمد است که سخن مى‌راند. براى نمونه در آيه‌ى ١٢٣ همين سوره در ارتباط با جنگ اُحُد آمده است.

" ...همانا شما را به حقيقت در جنگ بدر يارى کرد و غلبه بر دشمن داد با آن‌که شما از هر جهت در مقابل دشمن ضعيف بوديد، پس راه خدا‌پرستى و تقوى پيش بريد، باشد که شکر نعمت‌هاى خدا بجاى آريد".

نمونه‌ى بعدى سوره‌ى التوبه (٩) آيه‌ى ٢٥ است که در ارتباط با جنگ حنين آمده است.

"خدا شما مسلمانان را در مواقعى بسيار (سخت و دشوار) يارى کرد و نيز در جنگ حنين که فريفته و مقرور، بسيارى لشکر اسلام شديد و آن لشکر بسيار اصلاً به کار شما نيامد و زمين بدان فراخى بر شما تنگ شد (دشمن بر شما چيره و قوى پنجه گرديد) تا آن‌که همه رو به فرار نهاديد".

ادغام رسول با اﷲ، فلسفه‌ى دنيوى (جهان‌سلطه‌اى) با انديشه‌ى اخروى (جهان‌گريزى)، ظاهريت با باطنيت و دولت با دين از دو جنبه منجر به اسارت و بندگى مسلمانان مى‌شود. در وهله‌ى نخست رسوخ اسلام به "جهان درونى" مؤمنان و تسلط بر آن است که منجر به اختناق در ‌افکار مسلمانان مى‌شود. اﷲ بر همه‌ى انگيزه‌ها، ايده‌ها و وقايع واقف است. نه چيزى از نظر او پنهان مى‌ماند و نه عملى بدون آگاهى او اتفاق مى‌افتد. کلى‌ترين آرزو‌هاى بشرى، جزئى‌ترين تمايلات فردى و تمامى روابط اجتماعى براى او آشکار هستند. براى نمونه در سوره‌ى آل‌العمران (٣) آيه‌ى ٢٩ و سوره‌ى الممتحنه (٦٠) آيه‌ى ١ آمده است.

"بگو اى پيغمبر هر چه را در دل پنهان داشته يا آشکار کنيد، خدا به همه چيز آگاه است و مى‌داند هر چه در آسمان‌ها و زمين است، خدا بر همه چيز تواناست"."اى کسانى که به خدا ايمان آورده‌ايد، هرگز نبايد کافران را که دشمن من و شمايند ياران خود برگرفته طرح دوستى با آن‌ها افکنيد. در صورتى که آنان به کتابى که به شما آمد از قرآن سخت کافر شدند و رسول خدا و شما مؤمنان را به جرم ايمان به خدا از وطن خود آواره کردند، پس نبايد اگر شما براى جهاد در راه خدا و طلب رضا و خشنودى من بيرون آمده‌ايد و پنهانى با آن‌ها دوستى کنيد و من اسرار نهان و اعمال آشکار شما (از هر کس) دانا‌ترم ‌و هر که از شما چنين کند (پنهانى با کافران دوست شود) سخت به راه ضلالت شتافته است".

به اين ترتيب، ظلمت اسلام بر "جهان درونى" مسلمانان چيره مى‌شود و شرايط بندگى آن‌ها را مهيا مى‌کند. براى مسلمان ديگر هيچ‌گونه خلوت‌گاهى جهت شک و ترديد در حکمت الهى و حکومت اسلامى باقى نمى‌ماند. تنها راه گريز از تسليم در برابر اﷲ و تمکين در برابر ولى‌اﷲ، شکست اختناق "جهان‌درونى" و در نتيجه ارتداد است. توفيق اسلام در تسخير "جهان درونى" انسان، سلطه‌ى برونى ولى‌اﷲ و فرمانروايان را به دنبال دارد. به اين ترتيب، مسلمان مبهوت در نظم بهت زده‌ى امت اسلامى قرار مى‌گيرد. حتا انگيزه‌ى تغيير جامعه براى مسلمانان الغاء نظام طبقاتى - جنسيتى امت را در بر ندارد و فقط به تحقق عدالت و تعويض فرمانروا بسنده مى‌کند زيرا الغاء اين نظام در برابر اصول اعتقادى مؤمنان قرار مى‌گيرد و مخالفت با اراده‌ى الهى تلقى مى‌شود.از آن‌جا که ظلمت اسلام مانع خرد‌گرايى انسان براى تعيين سرنوشت خويش مى‌شود، ارتجاع را در انديشه‌ى مسلمانان نهادينه مى‌کند. بنابراين "جهان درونى" مؤمنان پيچيده و در "جناح خير‌خواه" و "جناح خود‌خواه" تفکيک نمى‌شود و مسلمانان از روند تمدن دور مى‌مانند (٩٩).

بدون ترديد خرد‌ستيزى براى استفاده از اسلام به عنوان ابزار حکومتى بسيار مناسب است زيرا با رجوع به خرد بشرى، اﷲ مکار و قهار و ولى‌اﷲ مستبد و متجاوز او شأن و تنعم خويش را از دست مى‌دهند. در برابر اعتقاد به اسلام، مؤمنان را موظف مى‌کند که براى قدرت رب‌العالمين انتهايى قائل نشوند. بندگى، اسارت و هراس مداوم مسلمانان از مجازات دنيوى و اخروى اﷲ بنيان دين اسلام را مى‌سازند. در اين ارتباط واژه‌ى تقوا به معنى پذيرش بندگى مسلمانان است. براى نمونه در سوره‌ى المؤمنون (٢٣) آيه‌ى ٥٧ و سوره‌ى الاعراف (٧) آيه‌ى ٥٥ آمده است.

"همانا آن مؤمنان که از خوف خدا ترسان شدند و هراسانند".

"خدا را به تضرع و زارى و به صداى آهسته (که به اخلاص نزديک است) بخوانيد ...".

در کنار تقوا، عبادت به معنى تمرين بندگى است. رکوع و سجود روزانه در نماز شرايط بندگى مسلمانان را ايجاد مى‌کنند. براى نمونه در سوره‌ى الحج (٢٢) آيه‌ى ٧٧، سوره‌ى النحل (١٦) آيه‌ى ٤٨ و سوره‌ى الرعد (١٣) آيه‌ى ١٥ آمده است

"اى اهل ايمان خداى را در نماز رکوع و سجود آريد (با توجه و بى ريا و) خاص او را پرستيد و کار نيکو کنيد، باشد که رستگار شويد".

"آيا چشم نگشوده‌اند (که آثار قدرت خدا را در هر چيز مشاهده کنند تا) ببينند که هر موجودى چگونه آثار واظله خود را به هر جانب مى‌فرستد و از چپ و راست (مستقيم يا غير مستقيم) همه به سجده‌ى خدا با کمال فروتنى مشغولند".

"هر که در آسمان‌ها و زمين است با همه‌ى آثار وجوديش به رغبت و اشتياق و به جبر و الزام شب و روز به طاعت خدا مشغول است".

از طريق تقوا و عبادت است که مسلمانان از هستى خويش به عنوان انسان نا‌آگاه مى‌ماند و آگاهى وارونه کسب مى‌کنند. به اين ترتيب، مفهوم هستى انسان از طريق دين اسلام ‌به يک دوره‌ى امتحانى تقليل مى‌يابد و بندگى مسلمانان در برابر اﷲ و ولى‌اﷲ معيار فرجام و رستگارى آن‌ها مى‌شود. مؤمنان بايد اثبات کنند که در بندگى و براى حفظ امت اسلامى بدون نمونه هستند. از اين رو، نزد مسلمانان رابطه‌ى انسان‌ها به رابطه‌ى دينى مسلمان با غير مسلمان و رابطه‌ى جنسيتى مرد با زن تقليل مى‌يابد.

پس از تسلط اسلام بر "جهان‌درونى" مؤمنان نوبت به انقياد "جهان‌بيرونى" مى‌رسد که از اين طريق تعهد اسارت و بندگى مسلمانان به اﷲ و ولى‌اﷲ تضمين شود. ليکن تسلط بر امت اسلامى فقط محدود به اﷲ و رسول او نمى‌شود، بلکه به فرمانروايان نيز به ارث مى‌رسد. براى نمونه در سوره‌ى النساء (٤) آيه‌ى ٥٩ آمده است.

"اى اهل ايمان فرمان خدا و رسول و فرمانروايان (...) را اطاعت کنيد و چون در امرى کارتان به گفتگو و نزاع کشد به حکم خدا و رسول باز گرديد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، اين کار (...) براى شما از هر چه تصور کنيد بهتر و خوش عاقبت‌تر خواهد بود".

اما نه در قرآن و نه در "قانون اساسى مدينه" بحثى پيرامون معيار‌ها و نهاد‌هايى که با رجوع و به وسيله‌ى آن‌ها فرمانروايان معين مى‌شوند، يافت نمى‌شود. بنا بر اعتقاد مسلمانان، امت يک نظم الهى است، اﷲ قانون مى‌گذارد و فرمانروايان مجرى شريعت هستند. فلسفه‌ى سياسى اسلام بر وحدت کلمه استوار است و چند‌گانگى نظرى را نمى‌پذيرد زيرا پذيرش چندگانگى در تضاد با يکتا‌پرستى قرار مى‌گيرد. ولى اين به معنى مطلق‌گرايى در اسلام نيست زيرا اسلام هم در بنيان فلسفى و هم در تاريخ عملى خود مصلحت‌گرا است. يکى از دلايل اساسى توفيق محمد براى تشکيل دولت اسلامى و ترويج يکتا‌پرستى، همان‌گونه که با استناد به قرآن و تجربيات او شرح دادم، مصلحت‌گرايى او بوده است.

شريعت در زبان عربى به معنى هدايت به سوى منبع آب آشاميدنى است. بنابراين نظارت بر اجراى شريعت به معنى رهبرى و يا هدايت امت اسلامى به سوى خوشبختى دنيوى و پاداش اخروى تلقى مى‌شود. در اتمام تمامى آيه‌هاى قرآن که براى شريعت مبناى حقوقى دارند، عبارت "خدا آيات خود را بدين روشنى براى شما بيان مى‌کند"، آمده است. معيار مشروعيت دولت اسلامى و مقبوليت فرمانروايان اجراى شريعت به عنوان قوانين الهى است. براى نمونه در سوره‌ى ص (٣٨) آيه‌ى ٢٦ آمده است.

"اى داود تو را در روى زمين مقام خلافت داديم تا ميان خلق خدا به حق حکم کنى و هرگز هواى نفس را پيروى نکنى که تو را از راه خدا گمراه سازد و آنان که از راه خدا گمراه شوند، چون روز حساب (قيامت) را فراموش کرده‌اند به عذاب سخت معذب خواهند شد".

همان‌گونه که شجاع‌الدين شفا به درستى طرح مى‌کند، پيامبر قوانين جزايى اسلام را از دين يهوديت وام گرفت و با همان فلسفه‌ى قضايى، با همان شدت خشونت و با همان شيوه‌ى مجازات بربرانه به عنوان قوانين ابدى و غير قابل تغيير الهى تدوين کرد. بنيان فلسفه‌ى قضايى اسلام قصاص است که چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان را در نظر مى‌گيرد و برده را در برابر برده، مؤمن را در برابر مؤمن و زن را در برابر زن قرار مى‌دهد (١٠٠). ليکن پيامبر اسلام براى تشکيل نظام طبقاتى - جنسيتى که در نظر داشت، قوانين جزايى را چنان تدوين کرد که شامل طبقه‌ى حاکم و قشر متمول مسلمانان نشود. براى نمونه در سوره‌ى المائده (٥) آيه‌ى ‌٤٥ آمده است.

"... و در تورات بر بنى‌اسرائيل حکم کرديم که نفس را در مقابل نفس قصاص کنند و چشمان در مقابل چشمان و بينى را به بينى و گوش را به گوش و دندان را به دندان و هر زخمى را قصاص خواهد بود. پس هرگاه کسى به جاى قصاص به صدقه و ديه راضى شود، نيکى کرده و کفاره‌ى گناه او خواهد شد و هر کس بر خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کند (از قصاص و ديه تعدى کند) چنين کس از ستمکاران خواهد بود".

بنا بر بررسى رودى پارت فلسفه‌ى قضايى - شرعى اسلام بر اساس تمايز ميان "حکم" و "علم" بنا شده است. ولى در اسلام کسب "علم" و صلاحيت اعلام "حکم" شامل هر انسانى نمى‌شود و مختص به مردان خداوند يا "ربانيان" است که بنا بر آيات قرآن تحت رحمت و قضاى الهى قرار دارند (١٠١). براى نمونه در سوره‌ى القصص (٢٨) آيه‌ى ١٤ آمده است.

"آنگاه که موسى به سن رشد و عقل رسيد و حد کمال يافت ما به او مقام علم و حکم نبوت عطا کرديم و ما چنين پاداش به مردم نکو کار دهيم".

اسلاميان اعتقاد دارند که "ربانيان" در اجراى شريعت و براى حفظ امت اسلامى به شيوه‌ى "ربانى" حکم مى‌کنند، در حالى که در قرآن احکام قبل از ظهور اسلام متهم به قوانين دوران جاهليت مى‌شوند. براى نمونه در سوره‌ى المائده (٥) آيه‌ى ٥٠ آمده است.

"آيا با وجود (اين دين کامل و قوانين محکم آسمانى) باز تقاضاى تجديد حکم جاهليت را دارند؟ و کدام حکم از حکم خدا براى اهل يقين نيکو‌تر خواهد بود؟".

فرمانروايى بر امت اسلامى و اجراى قوانين جزايى - شرعى با مفهوم فى‌سبيل‌اﷲ، يعنى "اقدام در راه خدا" توجيه مى‌شوند. تمامى تصميم‌هاى فرمانروا از هجرت مؤمنان گرفته تا صدقه، جهاد و شهادت همه و همه "در راه خدا" عملى مى‌شوند. براى نمونه در سوره‌ى النور (٢٤) آيه‌ى ٢٢ آمده است.

" ... نبايد صاحبان نعمت و ثروت درباره‌ى خويشاوندان خود و در حق مسکينان و مهاجران راه خدا از بخشش و انفاق کوتاهى کنند و به موجب رنجشى ترک احسان گويند ...".

انگيزه‌ى صدقه براى تشديد همبستگى مؤمنان و حفظ يکپارچگى امت اسلامى است که در کليت آن با مفهوم دارالاسلام بيان مى‌شود. امت از نظر سازمان اجتماعى درجه‌ى بالاتر و پيچيده‌ترى از فرم تشکل عشيره‌اى است زيرا که عشاير، نژاد‌ها، و ملت‌هاى متفاوت را تحت سلطه‌ى دولت مرکزى در مى‌آورد. بديهى است که در هر نظام اجتماعى که برشى متحقق مى‌شود، تداوم نيز وجود دارد. به اين ترتيب، ساختار امت اسلامى نيز در کليت خود مجزا از مبانى فرهنگى و روابط عشاير اعراب نيست. در اين نظم اجتماعى محافظت از مبانى اخلاقى - فرهنگى و منافع امت نسبت به حقوق و منافع فردى اولويت دارندـ با وجودى که مجازات شرعى جنبه‌ى فردى دارد، ليکن اجراى شريعت با مصلحت امت اسلامى توجيه مى‌شود. بنابراين به غير از مواردى مانند حق ارث و حق آموزش و پرورش فرزندان براى والدين، حقوق فردى در امت اسلامى يا اصولاً طرح نمى‌شوند و يا جنبه‌ى حاشيه‌اى مى‌گيرند. در دين اسلام تمامى روابط دنيوى ارزش گذارى و حدود آن‌ها معين شده‌اند و تخلف از اين حدود با شريعت مجازات مى‌شوند. سازمان اجتماعى امت نشان مى‌دهد که زندگى دنيوى و وظايف دينى در اسلام يک وحدت ايجاد مى‌کنند. بنابراين اسلام فقط يک شيوه‌ى تدين نيست، بلکه زندگى روزمره‌ى مؤمنان را نيز سامان مى‌دهد. اصول و قوائد دينى به هم‌ديگر ارتباط دارند و تجزيه و تفکيک آن‌ها بنيان اسلام را بر مى‌اندازد. آزادى فردى مسلمانان نيز براى تنظيم روابط اجتماعى‌شان بسيار محدود است زيرا بنيان امت اسلامى را متزلزل مى‌سازد. از اين رو، مفاهيمى براى تمايز ميان انسان و مفهوم حقوقى انسان (شهروند) در قرآن يافت نمى‌شوند. به اين ترتيب، محافظت از مبانى فرهنگى - اعتقادى و دفاع از منافع مادى امت که تحت وحدت سياسى، همبستگى اقتصادى و فرهنگ توحيدى جمع‌بندى مى‌شوند، بر تمامى انگيزه‌هاى فردى و اهداف اجتماعى اولويت مى‌گيرند. اعضاى امت اسلامى در برابر يکديگر مسئول هستند و ارزش‌هاى دينى و اخلاقى در خصوصى‌ترين نکات زندگى مؤمنان دخالت مى‌کند. براى نمونه در سوره‌ى التوبه (٩) آيه‌ى ١١٢ مسلمانان موظف به "امر به معروف و نهى از منکر" مى‌شوندـ در آيه‌ى ياد شده آمده است.

" ... (بدانيد که) از گناه پشيمانان، خدا پرستان، حمد و شکر نعمت گزاران، روزه داران، نماز با خضوع‌گزاران، امر به معروف و نهى از منکر کنندگان و نگهبانان حدود الهى (همه اهل ايمانند) و مؤمنان را (اى رسول ما بهر ثواب و سعادت) بشارت ده ...".

در اين ارتباط براى اسلام دخالت در زندگى روزمره و يا حتا روابط جنسى مؤمنان استثنايى نيست. براى نمونه در سوره‌هاى البقره (٢) آيه‌ى ٢٢٢ آمده است.

"  ... مى‌پرسند از عادت شدن زنان، بگو آن رنجى است براى زنان، در آن حال از مباشرت آنان دورى (کنيد) تا آن‌که پاک شوند، چون پاک شدند از آن‌جا که خدا دستور داده به آن‌ها نزديک شويد .. .".

 

بنابراين در اسلام براى تمامى روابط اجتماعى حدودى تعيين شده‌اند که مبادا يکپارچگى فرهنگى امت خدشه دار شود. تجزيه و تفکيک اصول دينى و تمايل به خصوصى شدن دين به معنى خطراتى محسوب مى‌شوند که کليت امت اسلامى را بر مى‌اندازند و از اين رو، با شديد‌ترين سرکوب فرمانروايان مواجه مى‌شوند. به بيان ديگر، در مبناى اسلام تفکيک ميان حريم خصوصى مسلمانان و حريم عمومى وجود ندارد و مفهوم امت هر دو را در بر مى‌گيردـ به اين ترتيب، قرآن استقلال مسلمانان را براى تنظيم حريم خصوصى خود و يا تشديد روند فرديت رد مى‌کند و دولت اسلامى موظف است که به وسيله‌ى اجراى شريعت يکپارچگى امت اسلامى را تضمين کند.

هر نظم اجتماعى بر روابط مادى و توليدى استوار است و هر نظام طبقاتى به اجبار منجر به تضاد اجتماعى مى‌شود. نتيجه‌ى تضاد‌هاى ابژکتيو طبقاتى تحولات سريع و يا آهسته‌ى سياسى، فرهنگى و ايدئولوژيک براى تضمين تداوم جامعه‌ى طبقاتى هستند. در اين ارتباط دولت نقش "نهادى مختص به سازمان‌دهى جامعه‌ى طبقاتى" را بازى مى‌کند. تضمين يکپارچگى امت اسلامى براى تداوم اين نظام طبقاتى است که تنظيم تضاد‌هاى مادى را به عنوان تحقق عدالت در امت اسلامى طرح مى‌کند. ليکن تحقق عدالت نه به معنى نفى مالکيت خصوصى است، نه نظام برده‌دارى را دگرگون مى‌سازد، نه مانع انباشت ثروت مى‌شود و نه مساوات حقوقى مسلمانان را معنى مى‌دهد. مالکيت در اسلام به عنوان قدر الهى محسوب مى‌شود و ارتباطى با فعاليت مستقل و کوشايى انسان‌ها ندارد. براى نمونه در سوره‌ى النحل (١٦) آيه‌هاى ٧٠ و ٧١ آمده است.

" .. همانا خدا است که هميشه دانا و توانا است و شما را گاهى قوت دانش مى‌دهد و گاهى مى‌گيرد و خدا رزق بعضى از شما را بر بعضى ديگر فزونى داده، آن‌که رزقش افزون شده است به زيردستان و غلامان زياده را نمى‌دهد تا با او مساوى شوند (...) آيا نعمت ايمان به خدا را (به عصيان و شرک) بايد انکار کنند؟".

بنا بر بررسى ماکسيم رودينسون عدالت از نظر اسلام زمانى تضمين است که از يک سو، در امور تجارت مبانى دينى رعايت شوند. سود بيش از حد، ربا، تجارت با شراب و گوشت خوک و احتکار مواردى هستند که دين اسلام آن‌ها را مردود مى‌کند. عامل بعدى تحقق عدالت از سوى ديگر، شامل جمع‌آورى زکات (صدقه) از طريق دولت اسلامى و تقسيم آن ميان مسکينان و بينوايان امت مانند يتيمان، زنان بيوه، جنگ‌زدگان، قربانيان حوادث طبيعى مى‌شود (١٠٢). براى نمونه در سوره‌ى النور (٢٤) آيه‌ى ٢٢ آمده است.

" ... نبايد صاحبان نعمت و ثروت درباره‌ى خويشاوندان خود و در حق مسکينان و مهاجران راه خدا از بخشش و انفاق کوتاهى کنند و به موجب رنجشى ترک احسان گويند، بايد مؤمنان هميشه بلند همت بوده با خلق خويش عفو و صفح پيشه کنند و از بدى‌ها در گذرند، آيا دوست نمى‌داريد که خدا هم در حق شما مغفرت و احسان فرمايد؟ که خدا بسيار آمرزنده و مهربان است".

از طريق پرداخت زکات هم همبستگى امت اسلامى تضمين مى‌شود و هم جايگاه اجتماعى طبقه‌ى حاکم و اقشار ثروتمند جامعه محفوظ مى‌ماند. اقشار ثروتمند در مقابل موظف هستند که جهت رهايى از مجازات اخروى ثروت خود را به صورتى به کار گيرند که وحدت امت اسلامى مختل نشود. در نتيجه، همان‌گونه که ماکسيم رودينسون ادامه مى‌دهد، مسئوليت اقشار ثروتمند براى حفظ امت اسلامى نقشى حاشيه‌اى مى‌گيرد زيرا مجازات تقسيم غير عادلانه‌ى ثروت به آخرت انتقال مى‌يابد (١٠٣). محمد نيز در تمامى دوران رسالتش نه انباشت ثروت را محکوم کرد و نه انتقادى به نظام طبقاتى حاکم داشت. همان‌گونه که در اوايل اين نوشته توضيح دادم، اعراب باديه‌نشين روند زندگى را از طريق روند طبيعى و به وسيله‌ى مفاهيمى مانند "دهر"، "زمان" و "ايام" درک مى‌کردند. پس از شکوفايى بازار تجارى در مکه، اغلب تجار قريشى از طريق انباشت ثروت و با توجه به توان حمل و نقل کاروان‌هاى خويش، خود را در برابر طبيعت همواره مقتدر‌تر مى‌يافتند. شناخت تجار مکه از توان خويش، آن‌ها را از رحمت فرا‌طبيعى بى نياز مى‌کرد. محمد در برابر از طريق دين نوين مدعى بود که سير زندگى انسان نه از طريق روند طبيعت، بلکه از طريق اﷲ معين مى‌شود زيرا او به عنوان رب‌العالمين خالق طبيعت است. بنابراين محمد پى در پى به تجار قريشى گوشزد مى‌کرد که سعادت و فلاکت بشر بستگى به رحمت الهى و نه روند طبيعى و يا هوشيارى انسان‌ها دارد. انتقاد محمد به تجمع ثروت که از طريق مفهوم "استغنا" بيان مى‌شد، فقط تجار قريشى را محکوم مى‌کرد که انباشت ثروت آن‌ها را متکبر کرده است و به همين دليل به اسلام ايمان نمى‌آورند و به سرکردگى رسول‌اﷲ تن نمى‌دهند. بنابراين انتقاد محمد به تجمع ثروت، نه نظم جامعه‌ى طبقاتى حاکم را نفى مى‌کرد و نه مانعى در برابر روند انباشت ثروت مى‌ساخت. براى نمونه در سوره‌ى العقل (٩٦) آيه‌هاى ٥ تا ٧ آمده است.

" ... انسان از کفر و طغيان باز نمى‌ايستد و سرکش و مغرور مى‌شود چون‌که به غنا و دارايى (نا‌چيز دنيا) مى‌رسد محققاً به‌سوى پروردگار (پس از مرگ) باز خواهد گشت".

به اين ترتيب، تبعيض به عنوان قدر الهى مبدل به بنيان فلسفه‌ى سياسى دولت اسلامى براى اداره‌ى امت مى‌شود. به بيان ديگر، تشکيل امت اسلامى خواست الهى و حفظ نظام طبقاتى اراده‌ى اﷲ است. براى نمونه در سوره‌ى الروم (٣٠) آيه‌ى ٢٨، سوره‌ى الاسرى (١٧) آيه‌ى ٢١ و سوره‌ى الزخرف (٤٣) آيه‌ى ٣٢ آمده است.

"خدا براى هدايت شما از عالم خود شما مثالى زد (شما فکر کنيد) آيا هيچ يک از غلامان و کنيزان ملکى شما در آن چه ما روزى شما گردانديم با شما شريک هستند؟ تا شما و آن‌ها در آن چيز بى هيچ مزيت مساوى باشد؟ و همان قدرى که شما از نفوس خود داريد هم از آنان داريد، ما چنين مفصل و روشن آيات خود را براى مردم با عقل و هوش بيان مى‌کنيم".

" (اى رسول ما) بنگر تا ما چگونه (در دنيا) بعضى مردم را به بعضى ديگر فضيلت و برترى بخشيديم (تا بدانى که) مراتب آخرت نيز بسيار پيش از درجات دنيا است و برترى خلايق بر هم‌ديگر به مراتب فزون‌تر از حد تصور است".

"آيا آن‌ها بايد فضل و رحمت خداى تو را تقسيم کنند؟ در صورتى‌که ما خود معاش و روزى آن‌ها را در حيات دنيا تقسيم کرده‌ايم و بعضى را بر بعضى (به مال و جاه دنيوى) برترى داديم تا بعضى از مردم بعضى ديگر را مسخر خدمت کنند و رحمت خدا از آن‌چه جمع مى‌کنند بهتر است".

با وجودى که محمد بر نظم طبقاتى امت صحه گذاشت و تشکيل آن‌را اراده‌ى الهى قلمداد کرد، اما همواره شرايط دوران گسست و گذار را در نظر داشت. او به اسراى جنگى که به بردگى در مى‌آمدند، امکان مى‌داد که پس از پرداخت وجوه مطالبه شده به آزادى در آيند. براى نمونه در سوره‌ى النور (٢٤) آيه‌ى ٣٣ آمده است.

" ... از بردگان، آنان‌که تقاضاى مکاتبه مى‌کنند (يعنى خواهند خود را از مولا به مبلغى مشروط يا مطلق خريدارى کنند) تقاضاى آن‌ها را اگر خير و صلاح در ايشان مشاهده مى‌کنيد، بپذيريد ...".

بنابراين فلسفه‌ى سياسى دولت اسلامى بر تبعيض در امت اسلامى بنا شده است. اما تبعيض فقط محدود به طبقات اجتماعى و اقليت‌هاى اديان توحيدى نمى‌شود، بلکه جنبه‌ى جنسيتى نيز دارد. جنسيت از ارکان اصولى دولت اسلامى است. آيه‌هاى متفاوت قرآن تأکيد بر برترى مردان بر زنان دارند و جايگاه فرو‌دست زنان را در امت به وسيله‌ى وحى الهى شرعى مى‌کنند. براى نمونه در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ٢٢٣ زنان تحت سلطه‌ى مطلق جنسى مردان قرار مى‌گيرند. در آيه‌ى ياد شده آمده است.

"زنان کشتزار شمايند، براى کشت به آن‌ها نزديک شويد و هر گاه مباشرت آنان خواهيد و براى ثواب ابد چيزى (براى ذخيره‌ى آخرت) پيش بفرستيد .. . ".

به اين ترتيب، زن بدون اجازه‌ى ابراز نظر و يا تمايل جنسى به مرد مبدل به کشتزار او براى توليد مثل مى‌شود. همزمان با تحکيم نقش فرو‌دست زنان، محمد به وسيله‌ى اسلام چند همسرى زنانه و نسب مادرى معمول اعراب را لغو کرد. سپس نسب پدرى و چند همسرى مردانه جايگزين همان نظامى شدند که محمد آن‌را ميراث دوران جاهليت مى‌ناميد. چند همسرى براى مردان به وسيله‌ى سوره‌ى النساء (٤) آيه‌ى ٣ مجاز مى‌شود. در آيه‌ى ياد شده آمده است.

..." پس آن کس از زنان را به نکاح خود در آوريد که شما را نيکو و مناسب با عدالت است، دو يا سه يا چهار ... ."

همان‌گونه که رودى پارت به درستى در مورد آيه‌ى فوق توضيح مى‌دهد، ذکر اعداد دو، سه و چهار نه به معنى محدود کردن تعداد همسران، بلکه به معنى مجاز دانستن چند همسرى براى مردان مسلمان است زيرا تعداد تزويج کنيزان اصولاً محدود نشده است (١٠٤). بهترين نمونه براى صحت اين تز سير زندگى خود محمد است. او پس از هجرت به مدينه به چند همسرى روى آورد و بنا بر بررسى على دشتى، به غير از کنيزانش در مجموع ٢٠ همسر رسمى گرفت. جوان‌ترين همسر او عايشه بود. محمد ٥٣ سال داشت، زمانى که با عايشه در سن نه سالگى (سال قمرى) همبستر شد (١٠٥).

محمد روابط جنسيتى را از طريق قرآن ارزش‌گزارى کرد. در اسلام نشانه‌ى ذلت اخلاقى چند همسرى زنان است که با مفهوم "زنان زانيه" بيان مى‌شود. محمد در برابر مفاهيم "زنان محصنه" و "زنان مؤمنه" را قرار داد که تک همسرى زنانه را معيار روابط جنسيتى مسلمانان کند. سپس براى تخلف زنان از معيار‌هاى اخلاقى و قوانين شرعى خانواده مجازات در نظر گرفت. براى نمونه در سوره‌ى المائده (٥) آيه‌ى ٥ و در سوره‌ى النور (٢٤) آيه‌هاى ‌٢ و ٣ آمده است.

" ... و نيز حلال شد نکاح زنان پارساى مؤمنه و زنان پارساى اهل کتاب در صورتى‌که شما اجرت و مهر آن‌ها را بدهيد و آن‌ها هم زنا‌کار نباشند و رفيق و دوست نگيرند .. .".

"بايد شما مؤمنان هر يک از زنان و مردان زنا‌کار را به صد تازيانه مجازات کنيد و هرگز درباره‌ى آنان در دين خدا رأفت و ترحم روا مداريد. اگر بخدا در روز قيامت ايمان داريد و بايد عذاب آن بدکاران را جمعى از مؤمنان مشاهده کنند (...) مرد زنا‌کار جز با زن زنا‌کار و مشرک نکاح نمى‌کند و زن زانيه هم جز با مرد مشرک و زنا‌کار نکاح نخواهد کرد و اين کار (...) بر مردان مؤمن حرام است".

با وجودى که محمد ارزش‌هاى نوين اجتماعى را از طريق دين توجيه مى‌کرد و براى آن‌ها تحت پوشش اراده‌ى الهى مشروعيت مى‌ساخت، اما نمى‌توانست نسبت به خوى ارضاع جنسى اعراب اين دوران بدون تفاوت بماند. نه زنان اعراب بلافاصله با چند همسرى مردانه خو مى‌گرفتند و نه مردان به رعايت اين قوانين نوين بدون چون و چرا تن مى‌دادند. بنابراين محمد در تنظيم روابط جنسى مسلمانان نيز مانند هميشه شرايط دوران گسست و گذار را در نظر داشت و از طريق "ازدواج موقت" (صيغه) نياز‌هاى آنى جنسى و عرف جنسيتى اعراب اين دوران را در نظر گرفت. براى نمونه در آيه‌ى ٢٤ سوره‌ى النساء (٤) در رابطه با صيغه آمده است.

" ... پس چنانچه از آن‌ها بهرمند شويد، آن مهر معين را که مزد آن‌هاست به آنان بپردازيد، باکى نيست بر شما که بعد از تعيين مهر هم به چيزى با هم تراضى کنيد و البته خدا دانا و به حقايق امور آگاه است".

بنابراين محمد از طريق اسلام سلطه‌ى جنسيتى مردان بر زنان را توجيه کرد و تشکيل اين نظام را اراده‌ى اﷲ خواند. در اين نظم الهى مرد به فاعل و زن به مفعول جنسيتى تبديل مى‌شوند. مخدوم و خادم مکمل يکديگرند و تقليل انسان‌ها به نقش جنسيتى‌شان، معيار آداب و معاشرت و روابط اجتماعى مسلمانان مى‌شود. به اين ترتيب، جنسيت انسان‌ها فراى انسانيت آن‌ها قرار مى‌گيرد و نقش فرو‌دست زنان از طريق قوانين شرعى در امت اسلامى نهادينه مى‌شود. براى نمونه در سوره‌ى النساء (٤) آيه‌ى ١١ و سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ٢٨٢ آمده است.

... حکم خدا در حق فرزندان شما اين است که پسران دو برابر دختران ارث برند ...".

" (براى صحت امضاء) دو تن مرد گواه آريد و اگر دو مرد نيابيد يک تن مرد و دو زن هر که را طرفين راضى شوند گواه گيرند .. .".

زنان اعراب بلافاصله با نظام جنسيتى اسلام خو نمى‌گرفتند و به پيامبر اعتراض مى‌کردند. محمد به اجبار موظف به توجيه دينى جايگاه فرو‌دست زنان در امت بود و از آن‌ها مى‌خواست که به جايگاه فرا‌دست مردان حسرت نورزند. براى نمونه در سوره‌ى النساء (٤) آيه‌ى ٣٢ آمده است.

"آرزو و توقع بيجا در فضيلت و فراهتى که خدا به آن بعضى بر بعضى ديگر برترى داده (...) که هر که از مرد و زن از آن‌چه اکتساب کنند بهره‌مند شوند و هر چه خواهيد از فضل خدا در خواست کنيد (...) که خدا بر همه چيز دانا است".

براى تحقق سلطه‌ى جنسيتى مردان بر زنان و تحکيم نقش فرو‌دست زنان در امت اسلامى ضرورى بود که آن‌ها از يک سو، از حضور اجتماعى منع شده و به کنج خانه رانده شوند و از سوى ديگر، به وسيله‌ى حجاب (کمربند عفت) تعلق جنسى خود را براى مردانشان محفوظ بدارند. براى نمونه در سوره‌ى الاحزاب (٣٣) آيه‌ى ٥٩ آمده است.

"اى پيغمبر (گرامى) با زنان و دختران و زنان مؤمنان بگو که خويشتن را به چادر بپوشانند که اين کار براى اين‌که آن‌ها (به عفت و حريت) شناخته شوند تا از تعرض و جسارت (هوس‌رانان) آزار نکشند بسيار بهتر است و خدا (در حق خلق) آمرزنده و مهربان است".

بنابراين چادر فقط ابزارى براى حفظ حجاب و پوشش زن نيست. از طريق حمل چادر به زنان القاء مى‌شود که جنسيت آن‌ها مالک دارد. چادر حرمسراى متحرک مرد و زندان متحرک زن است و به نظام جنسيتى اسلامى عينيت مى‌بخشد. به وسيله‌ى چادر به زنان تحميل مى‌شود که فرو‌دست هستند و نقش اجتماعى آن‌ها محدود به مکان کشت مردان جهت ارضاى جنسى و حفظ بقاى آن‌ها است. تثبيت اين نظام جنسيتى که محمد در نظر داشت، وابسته به توفيق در دگرگونى روابط کلى اجتماعى ميان مردان و زنان اعراب بود. براى نمونه در سوره‌ى النور (٢٤) آيه‌هاى ٣٠ تا ٣١ آمده است.

"اى رسول ما مردان مؤمن را بگو تا چشم‌ها (از نگاه ناروا) بپوشند و فروج و اندامشان را (از کار زشت زنان) محفوظ دارند که اين بر پاکيزگى (جسم و جان شما) اصلح است و البته خدا بر هر چه کنيد آگاه است، اى رسول زنان مؤمن را بگو تا چشم‌ها (از نگاه ناروا) بپوشند و فروج و اندامشان را (از عمل زشت) محفوظ دارند و زينت و آرايش خود جز آن‌چه قهراً ظاهر مى‌شود بر بيگانه آشکار نسازند و بايد سينه و بر دوش خود را با مقنعه بپوشانند و زينت و جمال خود را آشکار نسازند، جز براى شوهران خود و پدران و پدران شوهر و پسران خود و پسران شوهر و برادران خود و پسران برادر و پيران خواهران خود و زنان خود (زنان مسله) و کنيزان ملکى خويش و اتباع خانواده که بزنان رغبت ندارند، از زن و مرد يا طفلى که هنوز بر عورت و محارم زنان آگاه نيستند (و از غير اين اشخاص مذکور احتراز و احتجاب کنند) و آن‌طور پاى بر زمين نزنند که خلخال و زينت پنهان پا‌هاى شان معلوم شود و اى اهل ايمان همه به درگاه خدا توبه کنيد، باشد که رستگار شويد".

همان‌ گونه که برده‌دارى نشانه‌ى نظام طبقاتى است، منع زنان از حضور اجتماعى نشانه‌ى نظام جنسيتى است. همان‌گونه که برده در نظام طبقاتى قربانى خشونت برده‌دار مى‌شود، زن در نظام جنسيتى قربانى خشونت مرد مى‌شود. بنابراين دولت صدر اسلامى به عنوان بنيان‌گذار نظام جنسيتى و محافظ جامعه‌ى طبقاتى، ضامن تبعيض و عامل خشونت طبقاتى، جنسيتى و دينى بود. به بيان ديگر، امت نظمى الهى است و خشونت بربرانه‌ى مسلمانان توجيه دينى دارد. تحقق تسليم و تعبد، بندگى و اسارت انسان‌ها بنيان دکترين سياسى اسلام است و فرمانروايان در صدر دولت اسلامى موظف به تشکيل و تضمين تداوم اين نظام طبقاتى - جنسيتى هستند. براى نمونه در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ٢٠٨ آمده است.

"اى اهل ايمان همه متفقاً به اوامر خدا در مقام تسليم در آييد و از وساوس تفرقه آور شيطان پيروى نکنيد که او همانا شما را دشمنى آشکار است".

عبادت روزمره‌ى اﷲ که به صورت رکوع و سجود در نماز انجام مى‌شود، در واقع تمرين تقبل بندگى انسان و اسارت "جهان درونى" مؤمنان از طريق اﷲ است. نماز در فرم جماعت آن که در اماکن عمومى و در پشت سر فرمانروا (پيشواى دينى) انجام مى‌شود، در واقع تظاهراتى براى تسلط دولت اسلامى بر "جهان بيرونى" است. به اين ترتيب، نه تنها مشرکان و مؤمنان اديان ديگر از تجمع مسلمانان به هراس مى‌افتند، بلکه تفکيک زنان از مردان در برابر اﷲ منجر به تحکيم نظام جنسيتى و تشديد هويت مسلمانان مى‌شود. براى نمونه در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ٥٨ آمده است.

" . .. بياد آوريد وقتى که گفتيم وارد اين قريه (بيت‌المقدس) شويد و از نعمت‌هاى آن تناول کنيد و از آن در سجده کنان داخل گرديد و بگوييد خدايا از گناهان ما در گذر تا از خطاى شما در گذريم و بر ثواب نيکوکاران شما بفزاييم".

تعلق به امت اسلامى براى کفار اجبارى و دين اسلام موروثى است. هر کس که از دين اسلام خارج شود، در اعتقادات و شيوه‌ى زندگى مسلمانان اخلال کند و يا به فرمان رهبران دينى تن ندهد، متهم مى‌شود که توافق امت اسلامى براى دست‌رسى به بهشت را مختل کرده است. اين‌گونه افراد در اسلام محارب، ملحد، مفسد فى‌الارض و منافق ناميده مى‌شوند که جرمشان در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌هاى ١١ تا ١٤ طرح مى‌شود. در آيه‌هاى ياد شده آمده است.

" ... چون (مؤمنان) آنان را گويند که در زمين فساد نکنيد، پاسخ دهند که تنها ما کار به صلاح مى‌کنيم. آگاه باشيد که ايشان سخت مفسدند ولى خود نمى‌دانند و چون به آنان گويند که ايمان آوريد، چنان‌که ديگران ايمان آوردند، پاسخ دهند که چگونه ما ايمان آوريم به مانند بى خردان، آگاه باشيد که ايشان خود سخت بى خردند ولى نمى‌دانند، چون به اهل ايمان برخوردند، گويند ايمان آورديم و چون با شيطان‌هاى خود خلوت کنند، گويند ما باطناً با شماييم جز اين‌که مؤمنان را استهزاء مى‌کنيم".

در اسلام محاربان، منافقان و مفسدان فى‌الارض به عنوان عوامل تخريب نظم الهى و وحدت سياسى دارالاسلام قلمداد مى‌شوند و کشتار آن‌ها چيزى به جز پيروى از دستورات تغيير ناپذير خداوند و در راستاى تحقق راه خدا، يعنى فى‌سبيل‌اﷲ نيست. براى نمونه در سوره‌ى الاحزاب (٣٣) آيه‌هاى ٦٠ تا ٦٢ آمده است.

"... اگر منافقان و آنان که در دل‌هايشان مرض و ناپاکى است و هم آن‌ها که در مدينه (بر ضد اسلام) تبليغات مى‌کنند و اهل ايمان را مضطرب و هراسان مى‌سازند، دست (از اين بد کارى) نکشند ما هم ترا (بر قتال) آنان بر انگيزيم تا از آن پس جز اندک زمانى در مدينه و جوار تو زيست نتوانند کرد، اين مردم پليد به درگاه حق‌اند بايد هر جا يافت شوند آنان را گرفته جداً به قتل رسانيد. اين سنت خدا (و طريقه‌ى حق) است که در همه‌ى ادوار و امم گذشته برقرار بوده است و بدان که سنت خدا هرگز مبدل نخواهد گشت".

در سوره‌ى المائده (٥) آيه‌ى ٣٣ مجازات مفسدان فى‌الارض و محاربان با خدا و رسول او معين شده است.

"همانا کيفر آنان که با خدا و رسول او به جنگ برخيزند و روى زمين به فساد کوشند، جز اين نباشد که آن‌ها را کشته يا به دار کشيدند و يا دست و پايشان را بخلاف ببرند (يعنى دست راست را با پاى چپ و بالعکس ...". )

مفسدان فى‌الارض و محاربان حتا پس از نقص عضو و هلاکت نيز آرامش نمى‌يابند زيرا براى هميشه از اهالى دوزخ خواهند بود. بنابراين مجازات دگرانديشان و مخالفان نظام طبقاتى - جنسيتى امت اسلامى محدود به اين دنيا نمى‌شود و آخرت آن‌ها را نيز در نظر مى‌گيرد. براى نمونه در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌هاى ٣٩ و ٢٥٧ در مورد آن‌ها آمده است.

"آنان که کافر شدند و تکذيب آيات ما کردند، آن‌ها البته اهل دوزخند و در آتش هميشه معذب خواهند بود".

"آنان که راه کفر گزيدند، يار ايشان شيطان و ديو رهزن است، آن‌ها را از جهان روشنايى به تاريکى‌هاى گمراهى افکند، اين گروه اهل دوزخ در آن مخلد خواهند بود".

همان ‌گونه که شرح دادم قتل محاربان، مفسدان فى‌الارض و منافقان براى ايجاد وحدت سياسى و يکپارچگى امت اسلامى است که دارالاسلام ناميده مى‌شود. در برابر دارالاسلام منطقه‌ى نظامى و محوطه‌ى جهاد قرار دارد که دارالحرب ناميده مى‌شود. در حالى که دولت اسلامى مشروعيت خود را با اجراى قوانين شرعى در امت کسب مى‌کند، براى ترويج قوانين الهى به جنگ دينى و يا جهاد رو مى‌آورد. به بيان ديگر، دين اسلام مدعى تسلط بر جهان است. جهان‌شمول بودن اسلام از سوره‌ى الاعراف (٧) آيه‌ى ١٥٨ نتيجه مى‌شود. در آيه‌ى ياد شده آمده است.

"(اى رسول ما) به خلق بگو که من بدون استثنا بر همه‌ى شما جنس بشر رسول خدايم، خدايى که آسمان و زمين همه ملک اوست، هيچ خدايى جز او نيست که او زنده مى‌کند و مى‌ميراند (...)، پس اى مردم به خدا ايمان آريد و به رسول او، پيغمبر امى (که از هيچ کس جز خدا تعليم نگرفته)، پيامبرى که به خدا و سخنان خدا گرود و شما بايد پيرو او شويد، باشد که هدايت يابيد".

جهاد ابزار و انهدام فتنه و شرک در جهان، هدف دولت اسلامى است. دوران جهاد زمانى به پايان مى‌رسد که اديان همه يکسره ويژه‌ى اﷲ شوند. مجاهدان در اين نبرد چيزى براى از دست دادن ندارند. غنائم دنيوى و پاداش اخروى دست مزدى هستند که براى نبرد در راه خدا، يعنى فى‌سبيل‌اﷲ کسب مى‌کنند. براى نمونه در سوره‌ى الانفال (٨) آيه‌ى ٣٩ آمده است.

"اى مؤمنان با کافران جهاد کنيد که در زمين فتنه و فسادى نماند و آئين همه دين خدا گردد و چنان‌که دست از کفر کشيدند خدا بر اعمال آن‌ها بصير و آگاه است".

بديهى است که هر نبردى به پيروزى و يا شکست مى‌انجامد. ليکن مسئوليت شکست در جهاد را نه اﷲ و نه فرمانروا به عهده مى‌گيرند. در جهاد اسلامى مسئول شکست، مجاهدان هستند که به دليل لغزش در ايمان خود عامل غلبه‌ى مشرکان مى‌شوند. اﷲ و فرمانروا حتا مسئول مرگ مجاهدان نيستند زيرا سرنوشت آن‌ها، يعنى مرگ و زندگى‌شان از پيش معين شده است. در رابطه با جنگ اُحُد در سوره‌ى آل‌عمران (٣) آيه‌هاى ١٥٤ تا ١٥٥ آمده است.

"... بگو اى پيغمبر تنها خدا بر عالم هستى فرمانروا است (منافقان سست ايمان که از ترس مؤمنان) خيالات باطل خود را با تو اظهار نمى‌دارند با خود گويند اگر کار ما به وحى خدا و آئين حق بود، شکست نمى‌خورديم و گروهى در اينجا کشته نمى‌شديم، بگو اى پيغمبر اگر در خانه‌هاى خود هم مى‌بوديد، باز از آنان که سرنوشت آن‌ها در قضاى الهى کشته شده است از خانه به قتل‌گاه البته بپاى خود بيرون مى‌آمدند تا خدا آنچه در سينه دارند، بيازمايد و هر چه در دل دارند پاک و خالص گرداند و خدا از درون‌ها آگاه است، همانا آنان‌که از شما در جنگ اُحُد پشت به جنگ کردند و منهزم شدند شيطان آن‌ها را به سبب نافرمانى و بدکرداريشان به لغزش افکند و خدا از آن‌ها در گذشت که خدا آمرزنده و بردبار است".

مشارکت در جهاد براى تمامى مردان مسلمان واجب است و مجاهدان بر ديگر مسلمانان ارج دارند. براى نمونه در سوره‌ى النساء (٤) آيه‌ى ٩٥ آمده است.

"هرگز مؤمنانى که بى هيچ عذرى مانند نابينايى و مرض و فقر و غيره از کار جهاد باز نشينند با آنان به مال و جان در راه خدا کوشش کنند (در مراتب ايمان) يکسان نخواهند بود، خدا مجاهدان فداکار به جان و مال را بر بازنشستگان بلندى و برترى بخشيده از حيث رتبه و مقام و همه‌ى اهل ايمان را وعده‌ى نيکو‌تر (که دخول در بهشت است) فرموده است و مجاهدان را بر بازنشستگان به اجر و ثوابى بزرگ برترى داده است".

در فلسفه‌ى سياسى اسلام دولت‌مدارى بر دين‌دارى اولويت دارد زيرا اصول دينى حدودى براى تصميم سياسى ايجاد نمى‌کنند. اين اصل در فلسفه‌ى مصلحت‌گرايى پديدار مى‌شود. مصلحت‌گرايى فقط يک عقب‌نشينى برنامه‌ريزى شده براى حفظ جايگاه اجتماعى فرمانروا و تجديد قوا است، فقط واکنشى به اوضاع تدافعى است که دولت اسلامى و يا مسلمانان در آن قرار گرفته‌اند. مصلحت‌گرايى نه منجر به تعويض سياست دولت اسلامى مى‌شود و نه براى مسلمانان تجديد نظر در امور دينى را به دنبال دارد. براى نمونه قرآن مکرراً در سوره‌هاى متفاوت به مسلمانان هشدار مى‌دهد و حتا آن‌ها را تهديد مى‌کند که مبادا با کافران، منافقان و مؤمنان به اديان ديگر دوستى کنندـ ليکن در سوره‌ى آل‌عمران (٣) آيه‌ى ٢٨ به آن‌ها پيشنهاد مى‌کند که اگر از کفار مى‌ترسند با آن‌ها دوستى کنندـ در آيه‌ى ياد شده آمده است.

"نبايد اهل ايمان مؤمنان را وا گذاشته از کافران دوست گيرند، هر کس چنين کند رابطه‌اش با خدا بريده است، مگر براى بر حذر بودن از شر آن‌ها و خدا شما را از عقاب خود مى‌ترساند."...

قرآن حتا انکار خداوند را اگر با اجبار صورت بگيرد و به مصلحت مؤمن باشد، قابل مجازات نمى‌داند. براى نمونه در سوره‌ى النحل (١٦) آيه‌ى ١٠٦ آمده است.

"هر آن‌کس بعد از آن‌که به خدا ايمان آورده باز کافر شد، نه آن‌که به زبان از روى اجبار کافر شد و دلش در ايمان ثابت باشد (...) بلکه به اختيار و با رضا و رغبت و هواى نفس دلش آکنده به ظلمت کفر گشت بر خشم و غضب خدا و عذاب سخت دوزخ خواهد بود".

بنابراين فلسفه‌ى سياسى اسلام بر تعرض و مصلحت بنا شده است. اين دو مبنا سياست دولت اسلامى را در دارالاسلام و در دارالحرب معين مى‌کنند. دليل توفيق پيامبر اسلام را در راستاى سازمان‌دهى امت و تشکيل دولت اسلامى را نيز بايد در اين دو مقوله جستجو کرد. راهزنى، ترور، توحش، تجاوز و تزوير از يک سو و مصلحت‌گرايى در شيوه‌ى عملى و درجه‌ى خشونت اين اعمال بربرانه از سوى ديگر، عوامل توفيق پيامبر اسلام پس از هجرت به مدينه بودند.

بديهى است که اين فلسفه‌ى سياسى از يک سو، دولت اسلامى را وا مى‌دارد که مدام براى تشکيل دارالاسلام و جلوگيرى از چند‌گانگى دين و انديشه به سرکوب روى بياورد. از سوى ديگر، دولت اسلامى را موظف مى‌کند که براى ترويج دين و انهدام فتنه و شرک متوسل به جهاد شود. به بيان ديگر، در حالى که دولت اسلامى نسبت به حوزه‌ى حکومتى‌اش ذاتى مستبد و مرتجع و نسبت به حوزه‌ى غير حکومتى‌اش ذاتى مخرب و متجاوز دارد، ليکن در زمان نا‌اميدى براى ترويج اسلام و شکست در جهاد به مصلحت‌گرايى روى مى‌آورد. بنابراين تحقق فلسفه‌ى سياسى اسلامى همواره منجر به يک نا‌بسامانى دائمى و همه جانبه‌ى اجتماعى مى‌شود. سبب اين نا‌بسامانى قرآن به عنوان "عامل اختلال" است و تا زمانى که کار‌برد آن براى استنتاج ارزش‌هاى آموزشى و اجتماعى و تنظيم روابط اخلاقى، فرهنگى، حقوقى و سياسى يک جامعه خنثا نشود، اين نا‌بسامانى ادامه دارد.

با رجوع به شواهد تاريخى و منابع دينى روشن مى‌شود که محمد به وسيله‌ى فلسفه‌ى سياسى اسلام توفيق يافت که سنت عشاير باديه‌نشين را به دوران جديدى انتقال دهد. او به صورت راديکال با جامعه‌ى پيش از اسلام قطع رابطه نکرد و از اين رو، موفق شد که جهان بت‌پرستى را با جهان يکتا‌پرستى و زندگى باديه‌نشينى را با زندگى شهرى پيوند دهد. او براى تحقق اين هدف متوسل به حکومت به عنوان يک ابزار شد، ليکن هم‌زمان از اسلام يک ابزار مبارزاتى و يک ابزار حکومتى ساخت.

اسلام از يک سو، ابزارى براى مبارزه است زيرا هر کسى را مجاز مى‌کند که با ادعاى حفاظت از منافع اقشار فرو‌دست امت و ضرورت تحقق عدالت، مشروعيت هر دولتى را انکار کند و با توسل به خشونت و اغتشاش خواهان استقرار نظم الهى شود که مورد نظر قرآن است.

اسلام از سوى ديگر، ابزارى براى حکومت است زيرا طبقه‌ى حاکم را مجاز به تشکيل يک نظام طبقاتى - جنسيتى مى‌کند و از اين رو، براى به صلابه کشيدن فرو‌دستان جامعه بسيار مناسب است. در نظام اسلامى اين امت و يا ملت نيست که به وسيله‌ى خرد و با رجوع به کثرت‌گرايى دولت را تشکيل مى‌دهد و قانونمند مى‌سازد. بلکه برعکس، اين قوانين الهى، يعنى شريعت است که در واقع منجر به تشکيل دولت اسلامى مى‌شود و امت را سازمان مى‌دهد. به وسيله‌ى اين دکترين سياسى، طبقه‌ى حاکم مالک جان، مال و ناموس انسان‌ها مى‌شود و قادر است که با مشروعيت دينى و بدون هيج‌گونه مقبوليت دنيوى فلسفه‌ى سياسى اسلام را بر طبقات فرو‌دست جامعه تحميل کند. در رأس دولت اسلامى فرمانروا قرار دارد که خليفه‌ى اﷲ ناميده مى‌شود. براى نمونه در سوره‌ى البقره (٢) آيه‌ى ٣٠ آمده است.

"بياد آر آنگاه که پروردگارت فرشتگان را فرمود، من در زمين خليفه خواهم گماشت، گفتند پروردگارا آيا کسانى خواهى گماشت که در زمين فساد کنند و خون‌ها ريزند و حال آن‌که ما خود تو را تسبيح و تقديس مى‌کنيم، خداوند فرمود من چيزى (از اسرار خلقت بشر) مى‌دانم که شما نمى‌دانيد".

وليکن با رجوع به قرآن که در واقع سندى از تجربيات سياسى محمد در راستاى تشکيل