تضاد طبقاتى، جنبش‌هاى فرقه‌اى و تحولات فلسفه‌ى سياسى در اسلام

 (بخش سوم(

 

محمد در تاريخ ٨ يونى ٦٣٢ ميلادى در سن ٦٣ سالگى در گذشت. در اواخر حيات او تمامى شبه‌جزيره‌ى عربستان ظاهراً تحت سلطه‌ى دولت اسلامى بود. محمد به وسيله‌ى يکتا‌پرستى سازمان عشاير اعراب را دگرگون ساخت و جامعه را در درجه‌ى بالاترى از پيچيدگى به صورت امت و تحت سلطه‌ى دولت مرکزى سازمان‌دهى کرد. همان‌گونه که به تفصيل شرح دادم، ايمان عشاير اعراب به اسلام به صورت هم‌گون نبود. عشاير اوس و خزرج به دليل رقابت با يهوديان مدينه و طبقه‌ى حاکم قريش به دليل حفظ جايگاه اجتماعى و منافع مادى خويش به اسلام گرويدند، در حالى که اغلب عشاير شبه‌جزيره‌ى عربستان به ظاهر و از هراس جان، مال و ناموس خويش سرکردگى پيامبر و اقتدار دولت اسلامى را پذيرفتند. از اين رو، پس از وفات محمد سنت اعراب تحت اصل "ديالکتيک انقلاب و بازگشت" تشديد شد و جنبش‌هاى الحادى که قبل از مرگ پيامبر در يمن و يمامه آغاز شده بودند، در تمامى شبه جزيره‌ى عربستان گسترش يافتند.

سرپيچى عشاير اعراب از دين اسلام و اقتدار دولت مرکزى دلايل متفاوت داشت. برخى از پرداخت زکات به دولت مرکزى طفره مى‌رفتند زيرا آن‌را باج‌دهى مى‌دانستند و منفعت مستقيمى در آن نمى‌ديدند. سران برخى از عشاير براى دولت مرکزى پيغام مى‌فرستادند که حاضر به عبادت اﷲ هستند، اما زکات نمى‌دهند. برخى ديگر عبادت اﷲ و پيروى از احکام دولتى را متضاد با عرف و منافع عشيره‌ى خويش مى‌دانستند و اعمال شريعت را نشانه‌ى ذلت تام مى‌شمردند. همزمان مدعيان نبوت که در اواخر حيات محمد دوباره سر بر افراشته بودند، تکيه‌گاه جنبش‌هاى الحادى شدند. برخى از عشاير به کلى به دين اسلام پشت کردند و به آيين مدعيان نبوت گرويدند. پيدا است که هويت نوين دينى، تشکل موجود امت و سلطه‌ى دولت اسلامى قادر نبودند، بلاواسطه جايگزين هويت سنتى و همبستگى عشيره‌اى اعراب شوند .و پرداخت زکات را به عنوان منبع درآمد دولت مرکزى تضمين کنند.

هم‌چون تمايل جامعه به بازگشت، رقابت و نزاع ميان اصحاب پيامبر براى کسب قدرت سياسى قبل از وفات او برنامه‌ريزى شده بود. محمد نه جانشينى براى خود مشخص کرد و نه نهادى را براى تعيين خليفه‌ى مسلمانان در نظر گرفت. سران انصار از عشاير اوس و خزرج نمى‌پذيرفتند که مهاجران قريشى پس از رحلت پيامبر بار ديگر به رياست آن‌ها در آيند. هنوز جسد محمد گرم بود که سران انصار تحت رهبرى عشيره‌ى خزرج در سقيفه‌ى بنى‌ساعده (محل سر پوشيده‌اى براى تجمع و مشاورت طوايف اعراب) گرد آمدند و مدعى رهبرى امت اسلامى شدند. در اين نشست سعد بن‌عباده از عشيره‌ى خزرج براى خلافت معين شد. پس از اين‌که ابو‌بکر، عمر بن‌خطاب و ابو‌عبيده (جراح) از اين تجمع آگاه شدند، مراسم خاکسپارى پيامبر را به فراموشى سپردند و دست از پا نشناخته عازم محل تجمع شدند. پس از اعتراض ابو‌بکر و عمر به سران انصار، آن‌ها پيشنهاد کردند که "يک امير از انصار و يک امير از مهاجران" مقام خلافت را به عهده بگيرند. تحقق اين پيشنهاد نتيجه‌اى به جز انشعاب امت و دولت اسلامى نداشت (١٠٦).

پس از تشکيل امت اسلامى و دولت مرکزى ديگر رقابت پيرامون کسب قدرت سياسى در محدوده‌ى نظام عشيره‌اى ممکن نبود. به بيان ديگر، وفات پيامبر بلافاصله منجر به بحران ايدئولوژيک دولت اسلامى شد. محمد از يک سو، خود را آخرين پيامبر اولوالعزم مى‌دانست و از اين رو، پس از وفات او رابطه‌ى امت و دولت اسلامى براى هميشه با اﷲ گسسته شد. محمد از سوى ديگر، قرآن را کلام اﷲ مى‌خواند. ليکن پس از درگذشت او روشن نبود که طبق چه معيارى و به وسيله‌ى چه نهادى جانشين او بايد معين شود. همان‌گونه که شرح دادم، قرآن فقط خواهان اطاعت از فرمانروايان مى‌شود، بدون اين‌که شيوه‌ى تعيين فرمانروا را معين کند. در اين راستا دو پرسش متفاوت براى حل بحران ايدئولوژيک موجود مطرح بود. اول، شيوه و قوانينى بودند که طبق آن‌ها بايستى شايسته‌ترين و منزه‌ترين مسلمان به عنوان جانشين پيامبر براى پست خلافت معين مى‌شد. دوم، رابطه‌ى فرمانروا با شريعت بود که او را تحت و يا فراى قوانين الهى مستقر مى‌کرد. از شيوه‌ى زندگى پيامبر و ساختار قرآن، هر دو دکترين سياسى قابل استنتاج بودند و مشروع به نظر مى‌آمدند. اگر فرمانروا فراى شريعت قرار مى‌گرفت، به عنوان ولى‌اﷲ قادر به تغيير آن نيز بود. اگر فرمانروا تحت شريعت مستقر مى‌شد، به عنوان خليفه نياز به قشرى از علماى دينى براى تفسير شريعت داشت.

رقابت براى کسب قدرت سياسى ميان مهاجران و انصار چنان شديد بود که جايى براى حل بحران ايدئولوژيک دولت اسلامى باقى نمى‌گذاشت. در ضمن جنبش‌هاى الحادى اصحاب پيامبر را موظف مى‌کردند که براى حفظ نظام موجود و تضمين مقام اجتماعى و منافع مادى خويش مصلحت‌گرايى پيشه کنند و براى محافظت از دولت مرکزى و شريعت اسلامى متفق شوند. پس از اين‌که خلافت عمر و ابو‌عبيده از طريق سران عشاير اوس و خزرج رد شدند، مهاجران و انصار بر سر خلافت ابو‌بکر (٦٣٢ تا ٦٣٤ ميلادى) توافق کردند. پس از دريافت اين خبر، على بن‌ابى‌طالب (پسر عمو و داماد پيامبر) و عباس بن‌عبدالمطلب (عموى پيامبر) فقط به اين فکر بودند که مبادا ابو‌بکر از مراسم خاکسپارى پيامبر استفاده‌ى سياسى کند. آن‌ها بدون آگاهى همسران و بازماندگان ديگر محمد، جسد او را با همکارى اسامة بن‌زيد، فضل بن‌عباس و شقران (غلام محمد) بدون مراسم خاکسپارى در خانه‌اش دفن کردند (١٠٧).

هواداران على و عباس نيز مخالف خلافت ابو‌بکر بودند، ليکن پس از بيعت آن دو با اميرالمؤمنين، آن‌ها نيز به سرکردگى اولين خليفه‌ى مسلمانان تن دادند. به اين ترتيب، قدرت سياسى و اجراى قوانين الهى تحت نظر ابو‌بکر قرار گرفتند. در اوايل خلافت ابو‌بکر جنبش‌هاى الحادى در شش منطقه‌ى عربستان در مقابل دولت اسلامى صف‌آرايى کردند. در رأس مرتدان مدعيان نبوت قرار داشتند. اسود‌عنسى در يمن، مسلمة بن‌حبيب (مسيلمه) در يمامه، سجاح بنت‌حارث در بين طوايف تميم و طليحة بن‌خوليد در بين طوايف اسد و غطفان از طريق آيين خويش مردم را جلب کردند. ابو‌بکر براى سرکوب مرتدان سپاهى را تحت فرمان اسامة بن‌زيد به سوى شام روانه کرد. سپس لشکرى از مجاهدان را گرد آورد و طوايف غطفان و اسد را که براى تصويه حساب با دولت اسلامى در صدد هجوم به مدينه بودند، در ذوالقصه منکوب کرد. ابو‌بکر براى سرکوب جنبش‌هاى الحادى مجاهدان را تحت فرمان خالد بن‌وليد قرار داد. اين خالد که پس از فتح مکه به اسلام ايمان آورده بود، در قساوت و انسان‌کشى ميان اعراب نمونه بود. سپاه خالد در جنگ بزاخه بر قواى طليحة پيروز شد و اسراى جنگى را يا از صخره به پايين انداخت و يا زنده به آتش کشيد. پس از دريافت اين اخبار جنبش الحادى در تميم فرو نشست و مرتدان از سجاح روى برگرداندند و از ترس جان، مال و ناموس خويش بار ديگر به اسلام گرويدند. با تمامى اين وجود، خالد براى درس عبرت ديگران يکى از سران تميم را به نام مالک بن‌نويره به قتل رساند. در يمامه هواداران مسيلمه بر مسلمانان غلبه کرده بودند و قدرت را در دست داشتند. حتا قواى دولت اسلامى که تحت فرمان عکرمة بن‌ابى‌جهل قرار داشت، قادر نبود که سرکردگى دولت اسلامى را بر يمامه تحميل کند. سپس سپاه خالد وارد کارزار شد و در عقرباء مرتدان را شکست داد و مسيلمه را به قتل رساند. قساوت مجاهدان در اين کارزار چنان شديد بود که ميدان جنگ از "حديقة الرحمن" به "حديقة الموت" معروف شد. برخى از رهبران جنبش‌هاى الحادى هنوز در بحرين و عمان مقاومت مى‌کردند و ادعاى استقلال داشتند. سپس ابو‌بکر سپاه خالد را براى سرکوب آن‌ها به آن‌جا گسيل کرد. به اين ترتيب، تا سال يازدهم هجرى اقتدار دولت اسلامى به صورت نهايى بر تمامى شبه‌جزيره‌ى عربستان تحميل شد (١٠٨(.

ابو‌بکر پس از توفيق در سرکوب جنبش‌هاى الحادى خشونت بربرانه‌ى اسلامى را از دارالاسلام به سوى دارالحرب سوق داد و سپاه مجاهدان را به عراق و شام گسيل کرد. رسالت دين جهانشمول و پاداش دنيوى و اخروى عواملى بودند که به وسيله‌ى آن‌ها اولين خليفه‌ى مسلمانان موفق شد که قواى پراکنده‌ى اعراب را از قوه به فعل در آورد. به اين ترتيب، تحت فرمان ابو‌بکر جهاد براى سرکوب اهل رده و کسب غنائم عامل فتوحات بعدى دولت اسلامى شدند. در اين راستا ايدئولوژى دارالحرب که غنائم دنيوى و پاداش اخروى براى کشور گشايى به مجاهدان وعده مى‌داد، جهت انسجام امت و تثبيت دولت اسلامى بسيار مناسب بود. در ضمن اوضاع جهانى تحت شرايطى قرار داشت که کشور گشايى مسلمانان را ممکن مى‌کرد.

روابط دولت‌ها بنا بر توازن قوا ايجاد مى‌شوند. قدرت يکى نشانه‌ى ضعف ديگرى و بر عکس است. دو ابر قدرت اين دوران، شاهنشاهى ساسانى و امپراطورى بيزانسى (روم‌شرقى) در جنگ‌هاى طويل مدت يکديگر را ضعيف مى‌کردند. عامل اين نزاع زير‌بناى مادى جامعه‌ى ايران و دولت ساسانى بود. توليدات پراکنده‌ى کشاورزى منجر به فرم بخصوص دولت رانت‌خوار مى‌شد و به حکومت ساسانيان به اجبار خصلتى منطقه‌اى مى‌داد. به بيان ديگر، انگيزه‌ى جنگ گسترش زمينه‌ى مادى و بهبود باز‌سازى دولت بود. نواحى مرکزى شبه جزيره‌ى عربستان براى شاهنشاهان ساسانى هم از نظر برداشت رانت زمين و هم از نظر استراتژى نظامى اهميت چندانى نداشت. از اين رو، ساسانيان نسبت به وقايع اين منطقه کاملاً بى‌اعتناء بودند (١٠٩).

در برابر جنوب عربستان همواره مورد توجه نجاشى (امير حبشه) و شاهنشاهان ساسانى بود زيرا از طريق يمن تجارت هندوستان با شام و بيزانس مرتبط مى‌شد. در سال ٥٢٥ ميلادى سپاه حبشى موفق به تسخير يمن شد و نجاشى در آن‌جا يک نظام دستنشانده مستقر کرد. پس از مدتى ابرهه در رأس امارت يمن قرار گرفت و با حمايت نجاشى تا سال ٥٧٠ ميلادى در آن‌جا حکومت کرد. در همين سال نيروى دريايى ساسانيان از تنگه‌ى هرمز گذشت و سپاه حبشى را از يمن بيرون راند. سپس در يمن يک حکومت دستنشانده مستقر شد و کرانه‌هاى جنوبى و شرقى عربستان تحت فرمان يک سپهبد ايرانى به نام باذان قرار گرفت (١١٠).

در حالى که تجارت هندوستان به شام و بيزانس تحت نظارت حکومت ساسانيان قرار داشت، بهترين شرايط استراتژيک براى جنگ با امپراطورى بيزانس آماده شد. خسرو پرويز که پس از کودتاى بهرام چوبين در سال ٥٩١ ميلادى با کمک امپراطور بيزانس، موريق (موريکيوس) دوباره به تاج و تحت خويش دست يافته بود، به خونخواهى ناجى‌اش در آمد، زمانى که فوقا (فوکاس) او را در سال ٦٠٢ به قتل رساند و بر تخت امپراطورى نشست. در همين سال سپهبدان ايران ارمنستان را فتح کردند و به سوى آسياى صغير هجوم آوردند. در سال ٦١٠ ميلادى سپاه جلودار ساسانى پس از فتح کالسدون از تنگه‌ى بسفور عبور کرد و در برابر قسطنطنيه مستقر شد. سپاه ديگر ايران تحت فرمان سپهبد شهربراز به سوى شام هجوم آورد و پس از تسخير تمامى شهرهاى بين‌النهرين، دولت غسانى را سرنگون کرد. اغتشاش موجود در منطقه مشوق هواداران هراکليوس براى کسب قدرت سياسى شد. هراکليوس در سال ٦١٠ ميلادى در صدر قواى خود قسطنطنيه را تسخير کرد و قيصر بيزانس، فوقا را به هلاکت رساند. در سال بعد سلحشوران ايرانى انطاکيه و در سال ٦١٤ ميلادى اورشليم را فتح کردند. پس از يک سال سپاه جلودار ايران تحت فرمان سپهبد شاهين موفق شد که مقاومت سپاه بيزانس را در هم بشکند و کالسدون را بار ديگر تسخير کند. توفيق سپاهيان ايران منجر شد که تا سال ٦١٩ ميلادى قاهره و اسکندريه نيز به سلطه‌ى شاهنشاهى ساسانيان در آيند و سرزمين ايران تا قلب مصر گسترش بيابد (١١١).

با وجودى که تمامى بيزانس در محاصره‌ى سپاه ساسانى، تحت فرمان سپهبد شهربراز قرار داشت، ليکن لشکر بيزانس تحت فرمان هراکليوس موفق شد که در دسامبر ٦٢٧ ميلادى محاصره‌ى ايرانيان را در هم بشکند و به سوى تيسفون، پايتخت ساسانيان، هجوم بياورد. در حالى که خسرو پرويز بر تداوم جنگ پافشارى مى‌کرد، سپهبدان ايران و درباريان او را سرنگون کردند و به قتل رساندند. سپس پسر ارشد خسرو پرويز، قباد دوم (شيرويه) بر تخت شاهنشاهى نشست. پس از انعقاد قرار‌داد صلح با هراکليوس، تضاد فرزندان خسرو پرويز و سپهبدان ايران براى کسب قدرت سياسى به اوج خود رسيد. شيرويه پس از شش ماه سلطنت به وسيله‌ى زهر مسموم شد و به هلاکت رسيد. آنگاه پسر او، اردشير دوم، در سن خردسالى بر تخت شاهنشاهى نشست. آذر‌گشنسب که خوانسالار (رئيس دربار) بود، نيابت سلطنت را به عهده گرفت. سپهبد شهربراز که از جمله مدعيان سرشناس سلطنت به شمار مى‌رفت با سپاه ايران از مصر، فلسطين و شام به سوى تيسفون عقب نشست. چندى بعد سپاه بيزانس در مارس ٦٣٠ ميلادى تحت فرمان هراکليوس بدون مقاومت وارد اورشليم شد.سپهبد شهربراز پس از ورود به تيسفون با همکارى دو تن از اشراف پايتخت به نام‌هاى نيو‌خسرو (رئيس گارد شاهنشاهى) و نامدار‌گشنسب کودتا کرد و پس از قتل شاه خردسال، بر تخت شاهنشاهى نشست. سپس مخالفان شهربراز به رياست ماهيار، اندرز بداسواران، زاذان‌فرخ و پوس‌فرخ هم دست شدند و پس از سرنگونى شهربراز، او را به قتل رساندند. براى جانشينى او خسرو سوم، برادر‌زاده‌ى خسرو پرويز در نظر گرفته شده بود. اما فرمانرواى خراسان، فرخ‌هرمزد، او را به قتل رساند زيرا خودش را به مراتب شايسته‌تر براى مقام شاهنشاهى مى‌دانست. کودتا‌گران به ناچار تاج شاهنشاهى را بر سر بوران، دختر خسرو پرويز نهادند و پوس‌فرخ به دليل خدمت به خاندان ساسانى به مقام وزارت رسيد. در همين دوران حکومت بوران بود که قرار‌داد صلح نهايى با قيصر بيزانس، هراکليوس، منعقد شد. بوران پس از يک سال و چهار ماه حکومت به صورت مشکوکى در گذشت. جانشين او، پيروز دوم، نيز دوامى نيافت و آزرمى‌دخت، خواهر بوران، پس از او در تيسفون تاجگذارى کرد. فرمانرواى خراسان، فرخ‌هرمزد که يکى از مدعيان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالى که آزرمى‌دخت علناً وعده‌ى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را ديد. رستم، پسر فرخ‌هرمزد، به خون‌خواهى پدرش لشکر به پايتخت کشيد و پس از سرنگونى آزرمى‌دخت، ملکه‌ى ساسانى را نابينا کرد. ميان سال‌هاى ٦٣٠ تا ٦٣٢ هرمز پنجم و خسرو چهارم نيز به پادشاهى ايران رسيدند بدون اين‌که در پايتخت تاجگذارى کنند. در همين حين فرخزاد خسرو که از بازماندگان خسرو پرويز بود در تيسفون حکومت مى‌کرد.

هنوز از قتل خسرو پرويز چهار سال نگذشته بود که در ايران ده شاهنشاه بر تخت سلطنت نشستند. سرانجام برخى از اشراف به سرکردگى سپهبد رستم و برادرش فرخزاد يکى از بازماندگان خسرو پرويز را که يزدگرد نام داشت و پسر شاهزاده شهريار بود، در شهر استخر شاهنشاه ايران خواندند. مراسم تاجگذارى يزدگرد سوم در آتشکده‌ى استخر به نام اردشير بابکان (بنيان‌گذار شاهنشاهى ساسانيان) برگزار شد. سپس هواداران يزدگرد تحت فرمان سپهبد رستم به سوى تيسفون تاختند و پس از فتح پايتخت، فرخزاد خسرو را به قتل رساندند. به اين ترتيب، بار ديگر تماميت ايران تحت فرمان شاهنشاه ساسانى، يزدگرد سوم، قرار گرفت. رستم به مقام سپه‌سالارى ايران رسيد و برادرش فرخزاد رياست امور دربار را به عهده گرفت (١١٢).

اضمحلال در دربار ساسانى شرايط انحطاط ايران را مهيا کرد. در همين دوران بود که کشور گشايى دولت اسلامى در بهترين اوضاع سياسى و جغرافياى آغاز شد. شهر حيره از ايام قديم يک حصار امنيتى براى مرز‌هاى ايران بود. اميران حيره که دستنشانده‌ى دولت ساسانى بودند در تعقيب و سرکوب راهزنان باديه‌نشين کوشش مى‌کردند. دولت ساسانى در اواخر ديگر تمايل به حکومت اميران عرب بر حيره نداشت و از اين جهت مرزبانان ايرانى را به حکومت آن‌جا مى‌گماشت.

حوالى حيره و نزديک فرات حوزه‌ى راهزنى طوايف بکر بن‌وائل بود. مثنى بن‌حارثه در صدر طايفه‌ى بنى شيبانى قرار داشت در حالى که سويد بن‌قطبه از سران طايفه‌ى عجل به شمار مى‌رفت. اين دو تن بود از فرماندهان طوايف بکر بن‌وائل بودند که از مرز‌هاى ايران عبور مى‌کردند و به شهر‌هاى اين نواحى دستبرد مى‌زدند. مثنى پس از پايان سرکوب جنبش‌هاى الحادى به اسلام ايمان آورده بود زيرا توجيه دينى را براى راهزنى بسيار مناسب‌تر مى‌ديد. ابو‌بکر قواى مثنى را تحت فرمان خالد بن‌وليد قرار داد و مجاهدان را براى تسخير حيره به سوى بين‌النهرين راهى کرد. خالد که در سرکوب جنبش‌هاى الحادى توفيق کامل کسب کرده بود از بحرين به سوى بصره لشکر کشيد. مرزبان ايرانى هرمزد نام داشت. او پس از دريافت اين خبر از تيسفون خواهان کمک شد و پس از گرد‌آورى سربازان مرزى به سوى مجاهدان تاخت. اين دو سپاه در بين بحرين و بصره در ناحيه‌ى کاظمه تلاقى کردند. در اين جنگ هرمزد به قتل رسيد و سربازان او متوارى شدند. اين جنگ را اعراب "ذات‌السلاسل" ناميدند که در سال ٦٣٣ ميلادى به وقوع پيوست. پس از غلبه بر سپاه ايران، مجاهدان از فرات عبور کردند و به شهر‌هاى اين نواحى دستبرد زدند. در اواسط همين سال مرزبانان ايرانى پس از دريافت کمک‌هاى امدادى از تيسفون بار ديگر به کارزار مجاهدان رفتند. در اين جنگ نيز مسلمانان به سرکردگى خالد سپاه ساسانى را منکوب کردند و اسراى جنگى را به قتل رساندند و يا به بردگى بردند. پس از اين کشتار مجاهدان بار ديگر براى غارت شهر‌هاى اين نواحى از فرات عبور کردند. پس از چندى خالد به سوى کسکر تاخت. سپاه مسلمانان بار ديگر در ناحيه‌ى ولجه با دسته‌اى از سپاه ايرانيان تلاقى کرد. فرمانده سربازان ايرانى اندرز‌گر نام داشت و دلاور نام‌دار ايرانى ملقب به "هزار‌سوار" نيز در ميان سربازان او بود. در اين کارزار خونين بار ديگر سپاه ايران مغلوب شد و خالد "هزار‌سوار" را به قتل رساند و اندرزگر را متوارى ساخت. جنگ بعدى در اُليس، يکى از آبادى‌هاى انبار، رخ داد. در اين کارزار نيز لشکر ايران تحت فرمان جابان شکست خورد. خالد از مقاومت و جانفشانى ايرانيان چنان خشمگين شد که فرمان قتل عام اسراى جنگى را صادر کرد. دژخيمان اسلامى به يک روز و يک شب زمان نياز داشتند که اسيران جنگي را گردن بزنند (١١٣).

خالد بن‌وليد پس از اين کشتار به امغيشيا لشکر کشيد. اهالى آن‌جا پس از دريافت اين خبر از شهر گريختند. مجاهدان پس از تسخير امغيشيا به غنائم فراوان دست يافتند. خالد پس غارت شهر دستور به ويرانى آن داد. مسلمانان خانه‌ها را ويران کردند و به آتش کشيدند. از آن‌جا مجاهدان آهنگ حيره کردند. مرزبان حيره آزادبه نام داشت. او قادر نبود، سپاه هم‌سنگى مانند اعراب مسلمان براى دفاع از شهر گرد آورد. در اين جنگ نيز مجاهدان بر سربازان ايرانى پيروز شدند، آزادبه متوارى شد و پسرش به قتل رسيد. پس از اين پيروزى راه حيره براى مسلمانان گشوده شد. اغلب اهالى حيره که مسيحى بودند، دروازه‌هاى شهر را بستند و مجاهدان شهر را محاصره کردند. سرانجام اشراف حيره به ناچار تن به تسليم دادند و سرکردگى دولت اسلامى را پذيرفتند. در قرار‌دادى که ميان عبدالمسيح و خالد بن‌وليد منعقد شد، سران حيره متعهد شدند که ساليانه ٨٤٠٠٠ و به قولى ٢٩٠٠٠٠ درهم جزيه به دولت اسلامى بپردازند (١١٤).

خالد بن‌وليد به درستى ميان مسلمانان ملقب به سيف‌اﷲ (شمشير‌اﷲ) بود. ابو‌بکر پس از اين‌که خالد در خونريزى و قساوت افتخارات بزرگى کسب کرد، او را براى جهاد راهى شام کرد. مثنى بن‌حارثه در غياب او امارت مسلمانان را در بخش شمالى خلافت به عهده داشت. با وجودى که مثنى در جنگى که در بابل با سربازان ايران تحت فرمان جادويه داشت، پيروز شد، اما پس از عزيمت خالد به شام اغلب شهر‌ها از فرمان دولت اسلامى سر باز زدند. عوامل دولت ساسانى مردم را براى مقاومت در برابر اعراب مسلمان تهييج مى‌کردند و ايرانيان به زندگى روز‌مره‌ى خويش باز گشته بودند زيرا حمله‌ى اعراب مسلمان را به عنوان يک دستبرد غير منتظره تلقى مى‌کردند. مثنى که فقط نيمى از مجاهدان را تحت فرمان داشت، قادر نبود که سرکردگى دولت اسلامى را بر اهالى اين نواحى تحکيم کند (١١٥).

در همين دوران اولين خليفه‌ى مسلمانان، ابو‌بکر در گذشت. دوران خلافت او مصادف با سرکوب جنبش‌هاى الحادى و آغاز کشور‌گشايى مجاهدان اسلامى بود. ابو‌بکر قبل از وفاتش چاره انديشى کرد و عمر بن‌خطاب (٦٣٤ تا ٦٤٤ ميلادى) را به عنوان جانشين خود برگزيد. خليفه‌ى اول مسلمانان نمى‌خواست که پس از مرگ او بار ديگر بحران ايدئولوژيک دولت بروز کند و عاملى براى انشعاب امت و حکومت اسلامى بسازد.

عمر پدر زن پيامبر، يکى از همراهان قديمى او و دولت‌مردى ممتاز بود. او پس از کسب مقام خلافت همان راهى را پى گرفت که ابو‌بکر آغاز کرده بود. سپاه مسلمانان در شام تحت فرمان خالد بن‌وليد بر سپاه بيزانس به سرکردگى تيود وريوس، برادر قيصر، غلبه کرد. با عقب‌نشينى سربازان بيزانسى به اورشليم بخش عمده‌ى شام و فلسطين تحت سلطه‌ى دولت اسلامى قرار گرفت. عمرو بن‌عاص در عربه در سرزمين فلسطين و شرحبيل بن‌حسنه در اردن مستقر شدند. ابو‌عبيده در حمص، خالد بن‌وليد در قنسرين، يزيد بن‌ابى‌سفيان در دمشق و برادرش معاويه در اردون به مقام فرمانروايى رسيدند (١١٦).

در بين‌النهرين وضعيت براى دولت اسلامى به مراتب پيچيده تر بود. مرزبانان دولت ساسانى اهالى اين منطقه را براى مبارزه با اعراب مسلمان تهييج مى‌کردند. سپه‌سالار ساسانيان، رستم، سپاهى را جهت دفع اعراب مسلمان تحت فرمان بهمن جادويه قرار داد و راهى مناطق مرزى کرد. مثنى پس از آگاهى از اين خبر، به منزلگاه ديرين خويش عقب نشست. سپس براى تجديد قوا و دريافت کمک‌هاى امدادى به نزد خليفه‌ى مسلمانان در مدينه رفت. عمر در خطبه‌ى خود مسلمانان را به جهاد فرا خواند و به آن‌ها وعده‌ى غنائم فراوان داد. اما تا نام ايران را آورد شور و شوق مجاهدان فرو نشست. سپس مثنى مسلمانان را از وضعيت واقعى دولت ساسانى آگاه کرد و مجاهدان را بشارت داد که فتح ايران به مراتب آسان‌تر از تسخير شام خواهد بود. سرانجام مجاهدان تحت فرمان ابو‌عبيد بن‌مسعود ثقفى قرار گرفتند و راهى حيره شدند. اعراب مسلمان تمامى آبادى‌هايى را که بر سر راه داشتند، غارت کردند و در نزديکى محل کنونى کوفه خيمه زدند. در کرانه‌ى شرقى فرات در جايى به نام قس‌الناطف سلحشوران ساسانى با مجاهدان اسلامى تلاقى کردند. در اين جنگ که به جسر معروف شد، مسلمانان شکست خوردند و ابو‌عبيد به هلاکت رسيد. ليکن بهمن جادويه از اين پيروزى نتيجه‌ى کافى نگرفت. او به تيسفون باز گشت زيرا که اوضاع سياسى در پايتخت بسيار متزلزل بود. مثنى براى انتقام اين شکست دو تن از سرداران ايرانى به نام‌هاى جابان و مردانشاه را که به اسارت مجاهدان در آمده بودند، گردن زد. شاهنشاه ساسانى، يزدگرد سوم، پس از اين پيروزى مهران پسر مهربنداد را فرمانرواى حيره کرد.

تا سال بعد (٦٣٥ ميلادى) مثنى تجديد قوا کرد و بار ديگر مجاهدان را براى فتح حيره گرد آورد. دو سپاه ساسانى و اسلامى در جايى به نام نخليه و در جوار نهر بويب با يکديگر تلاقى کردند. در اين کارزار مجاهدان بر سربازان ايرانى پيروز شدند و سردار آن‌ها، مهران را به هلاکت رساندند. واقعه‌ى بويب نزد اعراب معروف به "يوم اعشار" شد زيرا بسيارى از مجاهدان بيش از ده تن از سربازان ايرانى را گردن زدند (١١٧).

پس از جنگ بويب نواحى فرات بار ديگر ميدان غارت مثنى و يارانش شد. مجاهدان به اهالى حيره، کسکر، عين‌التمر و انبار شبيخون زدند، اموالشان را تارج کردند و زنان و کودکان را به بردگى بردند. هم‌زمان سويد بن‌قطبه که از همان طوايف مثنى يعنى، بکر بن‌وائل بود و در راهزنى دست کمى از او نداشت، نامه‌اى به خليفه‌ى مسلمانان نوشت و از عمر براى دستبرد به شهر‌ها و آبادى‌هاى مرزى ايران رخصت خواست. عمر براى اين‌که در سهم دولت اسلامى، يعنى خمس غنائم اجحاف نشود، عتبة بن‌غزوان مازنى را با عده‌اى اندک از معتمدان خويش به نزد سويد فرستاد. سپاه سويد که مشتمل از ٥٠٠ تن از مجاهدان مى‌شد، در سال ١٤ هجرى مرزبانان ايرانى را شکست داد و گردن زد. پس از غارت آبادى‌هاى ابله و بصره نوبت به کشتى‌هاى بازرگانى رسيد که در بصره لنگر انداخته بودند. در اين راهزنى مسلمانان و دولت اسلامى به غنائم بسيار چنگ انداختند (١١٨).

تعرض مداوم اعراب مسلمان به مرز‌هاى ايران براى شاهنشاهى ساسانى خطر بزرگى محسوب مى‌شد. بخصوص به اين دليل که مجاهدان تمامى شهر‌هاى شام را نيز به سلطه‌ى دولت اسلامى در آورده بودند. از اين پس، سپه‌سالار ساسانى، رستم، به تدارک سپاهى از تمامى نقاط ايران بر آمد و در سال بعد گرد‌آورى و تسليح اين سپاه را به پايان رساند. در پاييز سال ٦٣٦ ميلادى سپاه ساسانى در محله‌ى عتيق يا دير‌اعور (در نزديکى حيره) اردو زد. خليفه‌ى دوم مسلمانان، سعد بن‌ابى‌وقاص را به فرماندهى ٢٤٠٠٠ تن از مجاهدان در آورد و سپاه مسلمانان را عازم جهاد کرد. در سر راه اهالى آبادى‌ها قربانى غارت و چپاول مجاهدان شدند. سپس سپاه مسلمانان در قادسيه خيمه زد. چهار ماه سلحشوران ايرانى در برابر مجاهدان اسلامى مستقر بودند و هر دو سپاه از جنگ طفره مى‌رفتند. در مذاکراتى که ميان رستم و مغيرة بن‌شعبه به وقوع پيوست، نماينده‌ى اعراب مسلمان مدام پافشارى مى‌کرد که ايرانيان بايد اقتدار دولت اسلامى را به رسميت بشناسند، با خليفه‌ى مسلمانان بيعت کنند و به اسلام ايمان آورند و يا به خوارى جزيه دهند.

پس از اين‌که مذاکرات بدون حاصل ماندند، سربازان ايرانى از نهر عتيق گذشتند و جنگ آغاز شد. در روز دوم از شام به اعراب مسلمان کمک‌هاى امدادى رسيد. در سومين روز تلفات سنگينى به هر دو طرف وارد آمد. در همين روز سپه‌سالار ايران، رستم، به دست هلال بن‌علفه به هلاکت رسيد و با مرگ او سپاه ايران روحيه‌ى خود را باخت و جنگ به نفع مجاهد