تضاد طبقاتى، جنبشهاى فرقهاى و تحولات فلسفهى سياسى در اسلام
(ادامهى بخش سوم)
با سرنگونى خلافت امويان، سرکوب جنبش شيعيان، قتل ابومسلم و سرکوب خونخواهان او راه براى استقرار حکومت عباسيان هموار شد. تحت خلافت عباسيان همان نظام طبقاتى - جنسيتى اسلامى دوباره استقرار يافت که در دوران خلافت امويان حاکم بود. اسلام بار ديگر از ابزار مبارزاتى تبديل به ابزار حکومتى براى فريب و سرکوب طبقهى فرودست جامعه شد و توجيه بندگى و اسارت مسلمانان را مهيا ساخت. سرنگونى خليفهى امويان براى انبوه تودهاى محروم نه تنها حاصلى نداشت، بلکه خراج دهقانان (رانت زمين) افزايش يافت و بيگارى به اوج خود رسيد.
در دوران حکومت منصور بغداد پايتخت خلافت عباسيان شد. بغداد آبادى کوچکى بود که در جوار دجله و معبر کاروانهاى خراسان و شام قرار داشت. در جوار بغداد قصر شاپور بنا شده بود و در نزديکى آن آوارهاى پايتخت ساسانيان، تيسفون، و قصر کسرى مشاهده مىشد. بغداد از يک سو، هويت اسلامى خلافت عباسيان را برجسته مىساخت و از سوى ديگر مانند مداين در دوران شاهنشاهى ساسانيان در مرکز کشور قرار داشت. منصور نقشهى پايتخت را شخصاً طراحى کرد و بناى شهر پس از هفت سال به پايان رسيد. در مرکز بغداد قصر خليفه و مسجد شهر بنا شد. در اين دوران بيش از صد هزار کارگر و مزدور در بناى پايتخت شرکت داشتند و منصور بيش از چهار ميليون درهم خرج مستقلات بغداد کرد (١٧١).
با استقرار خلافت عباسيان، اقشار جديدى از طبقهى حاکم به دربار راه يافتند. در وهلهى نخست، علماى دينى بودند. گسترش خلافت اسلامى استقرار آنها را به عنوان قشرى از طبقهى حاکم اجتناب ناپذير مىکرد زيرا قوانين الهى بايد براى ملتهاى متفاوت تدوين و با فرهنگهاى متنوع هماهنگ مىشدند. به بيان ديگر، معيارهاى حقوقى و قوانين جزايى براى تمامى روابط اجتماعى و اخلاقى مسلمانان بايستى با منابع دينى همسان بودند. منابع دينى شامل قرآن و سنت پيامبر (احاديث) مىشدند و تدوين قوانين از طريق "قياس" و "رأى" ممکن مىشد. اولين فقيه که از اين شيوه براى تدوين قوانين الهى استفاده کرد ابوحنيفه، بنيانگذار فرقهى حنفى بود. علماى دينى که بعدها اين اسلوب را پذيرفتند، "اصحاب الرأى" لقب گرفتند.قشر ديگرى از علماى دينى که "اصحاب الحديث" ناميده مىشد، در اوايل با اين شيوه مخالفت مىکرد زيرا تفسير عقلى منابع دينى را شرک مىپنداشت. پس از چندى آنها نيز به محدوديت منابع دينى براى تدوين قوانين دنيوى اقرار کردند و به اجبار شيوهى "قياس" و "رأى" را پذيرفتند. ليکن براى تفسير عقلى منابع دينى حدودى در نظر گرفتند و بر تفهم تحتاللفظى و ظاهرى آنها اصرار ورزيدند. به اين ترتيب، براى پيشگيرى از اختلاف نظر و تفرقه در ميان فقهها استفاده از "قياس" و "رأى" محدود به "اجماع" قشرى از علماى نافذالکلمه شد. کسانى که استفاده از منابع دينى را به اين شيوه نمايندگى مىکنند، علماى ظاهريه ناميده مىشدند. در واقع تشکل قشرى از علماى دينى به عنوان طبقهى حاکم نتيجهى استقرار يک حکومت دينى بود که يک سيستم از قوانين الهى و فعاليت قشرى از کارشناسان را جهت جمعآورى، تنظيم و تفسير منابع دينى براى مؤمنان ضرورى مىکرد (١٧٢).
در وهلهى بعدى، ايرانيان بودند که به دربار راه يافتند و تبديل به قشرى از رجال حکومتى در خلافت عباسيان شدند. دليل تعويض اوضاع تغيير فلسفهى سياسى حکومت اسلامى بود که منجر به لغو تبعيضهاى نژادى و ملى ميان مسلمانان شد. در واقع از اين پس بود که اسلام جنبهى جهانى گرفت. اشراف و روحانيان ايرانى که به مهاجرت به هندوستان تن ندادند، نياز به قوهى مجريه داشتند که جايگاه طبقاتى خود را محفوظ بدارند. از اين رو، اغلب آنها براى حفظ و بازسازى منافع مادى خويش به اسلام ايمان آوردند. رهايى از پرداخت جزيه و امکان ارتقاء در دستگاه دولتى براى نمايندگان امور الهى به مراتب جذابتر بودند تا اينکه در برابر قدرت مرکزى از اديان باستانى ايرانيان حفاظت کنند. بديهى است که به اصول کار آنها خدشهاى وارد نيامد و فقط شيوهى عوامفريبى، لباس روحانى و منابع آنها براى مشروعيت دادن به نظام طبقاتى و جايگاه فرادست طبقهى حاکم تغيير کرد.در صدر اين فرصت طلبان خاندان برمکى قرار داشت. برمک متولى "نوبهار"، معبد مشهور بوداييان در بلخ بود. او در دوران خلافت امويان و پس از فتح خراسان، يعنى در نيمهى دوم قرن هفتم ميلادى براى حفظ جايگاه طبقاتى خويش به اسلام ايمان آورد. گنبد "نوبهار" اوست نام داشت که دور و ارتفاع آن هر کدام به صد ذراع مىرسيد. در ايوان معبد ٣٦٠ حجره در اختيار راهبان بود و در حوالى آن هفت فرسنگ مربع زمين زراعى و دژهاى متفاوت از اموال متوليان "نوبهار" محسوب مىشدند. در خاندان برمکى کهانت موروثى بود و سلاطين هند، چين، کابل، سند، زابلستان و ماوراءالنهر به زيارت "نوبهار" مىرفتند. کاهن معبد نزد طبقهى حاکم ارج بسيار داشت و تمامى ساکنان اين نواحى بندهى برمکيان به شمار مىرفتند. برمکيان از طريق تصرف رانت زمين و پيشکشهاى زائران از متمولترين قشر طبقهى حاکم محسوب مىشدند (١٧٣).
سرکردهى اين خاندان، جعفر برمکى، در زمان خلافت عبدالملک، يعنى در اواخر قرن هفتم ميلادى به دربار امويان در دمشق راه يافت و در ديوانسالارى نفوذ بسيارى کسب کرد. در حالى که نوادهى او، خالد برمکى، مورد اعتماد آخرين خليفهى امويان، مروان دوم، بود و يکى از فرماندهان سپاه خليفه به شمار مىرفت، به امويان خيانت کرد و پس از پيوند با جنبش شعوبيه در سرنگونى آنان شرکت داشت. رابطهى او با عباسيان از طريق قحطبة بنشبيب الطائى ايجاد شد. اين دو تن در سال ٧٤٧ ميلادى از طريق مروان دوم مأمور سرکوب فرمانرواى عراق، يزيد بنعمر بنهبيره، بودند که بر عليه خليفه قيام کرده بود. مروان دوم براى سرکوب اين قيام، خالد را به فرماندهى بيست هزار تن از سربازان خويش در آورد. حفاظت غنائم جنگى نيز به او سپرده شده بود. ليکن پس از آنکه قحطبة به جنبش شعوبيه ملحق شد، خالد نيز که ديگر منافعى در دفاع از خلافت امويان نمىديد به سپاه ابومسلم پيوست. از آنجا که خالد براى پيشرفت عباسيان ثروت و نفوذ خود را در اختيار آنان گذاشت، مورد توجه ابوالعباس سفاح قرار گرفت. خالد چندى بعد از قتل وزير عباسيان، ابوسلمه خلال، خراجدار خليفهى عباسى شد. حسن نيت او به حکومت عباسيان چنان بود که او در دوران خلافت منصور به مقام وزارت رسيد و فرمانروايى طبرستان و موصل را نيز به عهده گرفت. پسر خالد برمکى، يحيى نام داشت که مانند پدرش در دربار نفوذ زيادى داشت و در عصر عباسيان بر ارمنستان و آذربايجان فرمانروايى مىکرد. به غير از وزارت و امارت، برمکيان در دربار به عنوان کاتب، نديم و مربى اشتغال داشتند و سياست خلافت عباسيان را معين قاطعانه مىکردند (١٧٤).
پس از دخول ايرانيان به دربار، قتل ابومسلم و سرکوب خونخواهان او پرده از چهرهى جنبش شعوبيه افتاد. فرودستان جامعه به زودى در يافتند که شرکت آنها در سرنگونى خلافت امويان فقط جهت تضمين منافع مادى قشرى از طبقهى حاکم بوده است. بنابراين تضاد ابژکتيو طبقاتى براى تحقق اهداف اجتماعى نمايندگان نوينى يافت. از اين رو، دوران خلافت عباسيان نيز با قيامهاى متفاوت و متنوعى همراه بود. در حالى که خوارج با پرچم سفيد و اماميه با پرچم سبز به تهييج طبقهى فرودست جامعه براى تحقق عدالت اسلامى فعال بودند، پيروان مانى و زنديکان بر تفاوتهاى فرهنگى تأکيد مىکردند و رهايى دهقانان را از اسارت طبقهى حاکم و حکومت اسلامى در نظر داشتند. در برابر قواى مجريهى عباسيان براى حفظ قدرت سياسى و تضمين و تدوام روابط طبقاتى - جنسيتى اسلامى در تعقيب و سرکوب جنبشهاى الحادى و کشتار نظريهپردازان آنها بسيار کوشا بود (١٧٥).
فرودستان جامعه عامل نگون بختى خويش را خلافت اسلامى مىدانستند و آنرا برابر با حکومت اعراب مسلمان بر خويش تلقى مىکردند. بنابراين قيام ايرانيان اغلب موجب قتل مهاجران عربتبار مىشد. براى نمونه در دوران خلافت منصور مردم طبرستان تحت فرمان خرمدينان قيام کردند. خشم شورشگران نسبت به اعراب مسلمان چنان شديد بود که حتا زنان ايرانى شوهران عربتبار خويش را براى هلاکت تسليم دژخيمان کردند. در اين روز طبرستان، گيلان و تمشيه از وجود اعراب و سپاه خليفه خالى شد. اين سرخعلمان بارها و بخصوص در سالهاى ٧٧٠ و ٧٩٨ ميلادى بر عليه خلافت عباسيان قيام کردند. انگيزهى خرمدينان رهايى از نظام طبقاتى - جنسيتى بود که خلافت اسلامى بر آنها تحميل مىکرد. سرخعلمان آيين مزدک را احياء و اصلاح کرده بودند و براى استقرار نظمى نوين مسلحانه مبارزه مىکردند. مخالفان حکومت عباسيان و خونخواهان ابومسلم نيز به اين نهضت پيوسته بودند. در دوران خلافت مهدى مردم طبرستان به مراتب شديدتر از گذشته قيام کردند. مرکز شورشگران شهرهاى گرگان، ديلمان، آذربايجان، ارمنستان و اصفهان بود. فرمانده سپاه عباسيان، عمرو بنعلاء نام داشت که قيام خرمدينان را به خاک و خون کشيد (١٧٦).
با وجود سرکوب وحشيانهى جنبش طبقاتى و قتل دگرانديشان قابل درک است که چرا اغلب نظريهپردازان يا در محدودهى اسلام و براى تحقق عدالت فعاليت مىکردند و يا از طرح مسائل سياسى و اجتماعى به کلى طفره مىرفتند. يکى از نمونههاى شاخص اين دوران ششمين امام شيعيان، جعفر صادق (وفات در سال ٧٦٥ ميلادى) است. او يکى از متفکران فلسفهى سياسى تشيع به شمار مىرود و تدوين دکترين تقيه به او نسبت داده مىشود. جعفر صادق مدعى بود که خداوند چنان بزرگوار است که بندگان او قادر به شناختش نمىشوند. در نتيجه اين پروردگار است که خودش را به بندگانش مىشناساند. ليکن خداوند براى شناسايى خويش، نياز به يک رابط دارد و از اين رو، نخست پيامبر و بعد امام را بر مىگزيند. بنا بر نظريهى امام جعفر صادق نه شناخت پروردگار از طريق خرد بشرى امکان دارد و نه پيامبر و امام نيازمند به تأييد و توافق مؤمنان هستند. به بيان ديگر، امام جعفر صادق دکترين اماميه را نه بر تعقل مسلمانان، بلکه بر تعبد آنها از امام بنا گذاشت (١٧٧). در فلسفهى سياسى اماميه پس از پيامبر، على جانشين او و اولين امام امت است. سپس مقام امامت به فرزند مشترک او با فاطمه به ارث مىرسد. سرکردگى امام به وسيلهى دو اصل ايجاد مىشود. اولى "نسب" است و امام وقت وارث امامت را معين مىکند. دومى "علم" است که در ارتباط با تسلط بر منابع و متون دينى ايجاد مىشود. ليکن جعفر صادق وظيفهى امام را براى وحدت امت و تشکيل دولت اسلامى که طبق نظريهى فرقهى زيديه بايد به وسيلهى قيام مسلحانه (جهاد) متحقق شود به تاريخ نامعلومى به تعويق انداخت. بنابراين امام جعفر صادق از هواداران فرقهى اماميه مىخواست که اقتدار حکومت عباسيان را مستقيم مورد پرسش قرار ندهند و اعتقاد واقعى خود را کتمان کنند. او با تدوين دکترين تقيه از يک سو، با فرقهى راديکال زيديه که عامل شورشهاى اجتماعى بود، قطع رابطه کرد. از سوى ديگر، منکر مشروعيت خلافت وقت شد زيرا عباسيان امامت و خلافت را غير قابل تجزيه قلمداد مىکردند. به اين ترتيب، جعفر صادق در مقام امامت خود تأکيد داشت، بدون اينکه ضرورتى براى قيام ببيند (١٧٨).
دکترين تقيه براى انفعال جنبش اماميه بسيار سازنده بود. از اين رو، طبقهى حاکم و خلافت عباسيان تا حدى از فشار شورشهاى اجتماعى خلاص شدند. به همين منوال، لغو تبعيضهاى نژادى و ملى ميان مسلمانان نتيجه داد زيرا يکى از عوامل اصلى اغتشاش در خلافت اسلامى تفاوتهاى حقوقى و مالياتى ميان اعراب و موالى به شمار مىرفت. ليکن با ورود برمکيان ايرانىتبار به دربار و استعجام حکومت عباسيان، نزاع پيرامون سازماندهى خلافت اسلامى در طبقهى حاکم شکل گرفت. دو قشر متفاوت با تمامى امکانات ديوانى براى افزايش نفوذ سياسى با يکديگر رقابت مىکردند. قشر اول، رجال ايرانىتبار دولت بودند که در سنت شاهنشاهان ساسانى تمايل به استقرار نظامى خودکامه داشتند. بنابراين فرمانروا مانند پيامبر فراى شريعت مستقر مىشد و جايگاه ولايت کسب مىکرد. قشر دوم، علماى ظاهريه بودند که براى حفظ نفوذ سياسى و جايگاه اجتماعى خود فرمانروا را تحت شريعت مستقر مىدانستند. در نتيجه در سنت عشاير اعراب قدرت سياسى محدود به اجماع کارشناسان علوم دينى مىشد (١٧٩). به اين ترتيب، دربار خلفاى عباسى تبديل به محل رقابت نمايندگان دکترين سياسى ولايت (خودکامگى) با نمايندگان دکترين سياسى خلافت (مشروعه) شده بود.حکومت اسلامى نمىتوانست نسبت به بحران مشروعيت نظام بى تفاوت باشد و خلفاى عباسى ديگر نمىخواستند با استناد به عباس به عنوان "وصى" پيامبر، خلافت خاندان خويش را مشروع سازند. فراتر از بهران مشروعيت خلافت عباسيان، اقتدارى بود که خاندان برمکى در دربار کسب کرده بود. در حالى که به اعتقاد برمکيان فرمانروا فراى شريعت قرار داشت و ولايت مىکرد، ليکن قدرت سياسى در حقيقت تحت نظر مستقيم آنها بود. بخصوص در دوران هارونالرشيد، خليفه به ظاهر فرمانروايى مىکرد و برمکيان تمامى امور دولتى را در دست داشتند.
از آنجا که هارونالرشيد در سنين جوانى به خلافت رسيد و قادر به حکمرانى نبود، مادرش خيزران و يحيى بنخالد در ابتدا اشتراکى اختيار خلافت را در دست گرفتند. در سال ٧٧٩ ميلادى يحيى هم مباشر "ديوان جيش" (قواى مجريه) و هم رئيس "ديوان رسالت" (قواى مقننه) بود در حالى که پدرش، خالد بنبرمک، لشکر عباسيان را در جنگ با سپاه بيزانس تحت فرمان خود داشت. پس از وفات خيزران در سال ٧٨٩ ميلادى يحيى به تنهايى و يا با نيابت پسرانش، فضل و جعفر، امور خلافت را در دست گرفت. برمکيان چنان بر دربار عباسيان تسلط يافتند که تمام مقامهاى مهم ديوانى و سپاهى تحت نظارت خويشاوندان و يا دستپروردگان آنها قرار داشتند. پنج تن از برمکيان معتبرترين رجال خلافت به شمار مىرفتند و ثروت و شوکت آنها به مراتب بيشتر از خليفه بود. پيدا است که اعتبار و احترام برمکيان نزد سلاطين کشورهاى همسايه منجر به حسادت خليفه و اقشار ديگر طبقهى حاکم مىشد (١٨٠).
در صدر دشمنان برمکيان فضل بنربيع (حاجب هارونالرشيد)، زرارة بنمحمد العربى، على بنعيسى بنماهان (امير خراسان) قرار داشتند. آنها برمکيان را متهم به عصيان بر عليه خليفه، دستبرد به بيتالمال و هوادارى از کيش گذشتهى ايرانيان مىکردند. يکى از فقههاى سرشناس به نام ابوربيه محمد بنابىليث که در رقابت با برمکيان براى نفوذ ديوانى بود، آنها را خدانشناس و زنديک مىناميد و تکفير مىکرد (١٨١).
هارونالرشيد در سال ٨٠٢ ميلادى به فکر انهدام خاندان برمکى در آمد. دريافت خبر همبسترى جعفر با خواهرش، عباسه، تصميم او را قطعى کرد. خليفهى عباسى براى تحقق هدف شوم خويش به تزوير اسلامى روى آورد. او نخست با برمکيان براى زيارت کعبه راهى مکه شد و در اين سفر چنان به برمکيان و بخصوص به جعفر محبت کرد که تا لحظهى آخر کسى از شوم او با خبر نشد. خليفه پس از بازگشت از مراسم حج در سال ٨٠٣ ميلادى نخست فرمان به قتل دبير جعفر، انس بنابىشيخ، داد و پس از او جعفر را به جلاد سپرد. سر جعفر بر جسراوسط نصب شد در حالى که نيمى از جسدش بر جسراعلى و نيمى ديگر بر جسراسفل آويزان بود. سپس هارونالرشيد فرمان به قتل عدهى کثيرى از خويشاوندان و دستنشاندگان برمکيان داد و تمامى اموال آنها را به اسم خويش مصادره کرد. يحيى و فضل بازداشت شدند و به سياهچال افتادند. اين دو تن پس از تحمل چند سال شکنجه در همانجا جان سپردند (١٨٢).
با انهدام خاندان برمکى نزاع پيرامون قدرت سياسى به نفع علماى ظاهريه پايان گرفت. فضل بنربيع که در سقوط برمکيان سهم به سزايى داشت به جاى يحيى برمکى به مقام وزارت رسيد و نمايندگان دکترين سياسى خلافت (مشروعه) بر نمايندگان دکترين سياسى ولايت (خودکامگى) پيروز شدند. در اواخر خلافت هارونالرشيد علماى ظاهريه به دربار راه يافتند و نظارت بر قوانين و تصميمهاى دولتى را به عهده گرفتند.
هارونالرشيد قبل از وفاتش پسر ارشدش، امين، را به سمت وليعهدى برگزيد و پسر ديگرش، مأمون، را جانشين وى ناميد. پس از مرگ هارونالرشيد امين به خلافت رسيد و مأمون فرمانرواى خراسان شد. از آنجا که مادر مأمون ايرانىتبار و مادر امين عربتبار بود، هارونالرشيد اصل و نژاد فرزندانش را نيز براى تقسيم قدرت در نظر گرفته بود. در حالى که بينالنهرين، حجاز، شام و مناطق شرقى خلافت تحت نظارت مستقيم امين قرار داشت، سرزمين شرقى کشور به فرمان مأمون بود. امين در ساختار دربار تغييرى ايجاد نکرد زيرا مانند دوران اواخر خلافت پدرش، مشروعه را براى توجيه حکومت اسلامى مناسبتر مىدانست. بنابراين امين قبل از اتخاذ تصميمهاى سياسى و حقوقى با علماى ظاهريه مشورت مىکرد.
بيش از يک سال از خلافت امين نگذشته بود که او نام مأمون را به عنوان جانشين خويش از خطبه حذف کرد. او سپس سپاهى از سربازان خلافت را تحت فرمان على بنعيسى قرار داد و به جنگ مأمون فرستاد. مأمون که در اين دوران با قيام دهقانان در ماوراءالنهر، طخارستان و غرجستان روبرو بود، سپاه خويش را به فرمان طاهر بنحسين در آورد و به دفع سپاه خليفه فرستاد. اين طاهر که ايرانىزاده بود با دو دست شمشير مىزد و لقب ذواليمينين داشت. او در جنگهاى متفاوت بر خوارج به فرماندهى حمزة بنآذرک پيروز شده و عدهى زيادى را به هلاکت رسانده بود. قساوت او اندازه نداشت و حتا اسيران جنگى از مجازات جان سالم به در نمىبردند (١٨٣).
در سال ٨٠٧ ميلادى در حوالى رى اين دو سپاه با يکديگر تلاقى کردند. در اين کارزار سپاه خليفه منکوب شد و فرماندهى آن، على بنعيسى به هلاکت رسيد. طاهر براى ابراز حسن نيتش به مأمون سر على را از جسدش جدا کرد و با نامهاى براى فرمانرواى خراسان فرستاد. همزمان از اهالى رى براى خلافت مأمون بيعت گرفت و با هدف تسخير پايتخت عباسيان آهنگ بغداد کرد. سپاه طاهر بار ديگر در نزديکى همدان بر سربازان خليفه که تحت فرمان عبدالرحمن انبارى بودند، چيره شد و عبدالرحمن به هلاکت رسيد. از آنجا که تسخير بغداد و سرنگونى امين قطعى بود، مأمون سپاه ديگرى را به فرمان هرثمة بناعين به سوى بغداد گسيل کرد. اين دو سپاه بيش از دو سال بغداد را در محاصرهى خويش داشتند تا امين از فرط نا اميدى به هرثمة پناهنده شد. با اين وجود طاهر فرمان قتل خليفه را صادر کرد. سپس طاهر براى اثبات حسن نيتش به خلافت مأمون سر امين را از تن جدا ساخت و با نامهاى براى سرور خويش فرستاد. مأمون براى قدردانى از خدمات طاهر او را امير بغداد کرد و طاهر از اهالى بينالنهرين، حجاز و شام براى مأمون بيعت گرفت. هم زمان مأمون هرثمة بناعين را به خراسان خواند و او را تا پايان عمرش به سياه چال انداخت (١٨٤).
شکست و قتل امين مصادف با تجديد وحدت خلافت تحت فرمان مأمون بود (٨١٣ تا ٨٣٣ ميلادى). او به دليل تجربياتى که در دوران فرمانروايى بر خراسان کسب کرده بود، هم تمايل به خودکامگى داشت و هم از امکانات دکترين اماميه براى توجيه ولايت آگاه بود. بنابراين در آغاز دوران فرمانروايى او شيعيان به آن رتبهاى که انتظار داشتند، رسيدند. مأمون نخست فضل بنسهل را که از هواداران شيعيان محسوب مىشد به مقام وزارت رساند. مأمون بنا به پيشنهاد او هشتمين امام شيعيان، على بنموسىالرضا، را جانشين خود ناميد و به نام او سکه زد. سپس اين پيمان سياسى از طريق وصلت امام شيعيان با دختر مأمون، امحبيب، جنبهى خويشاوندى گرفت. به غير از اين، مأمون رنگ سبز شيعيان را به جاى رنگ سياه عباسيان براى تزيين مراسم دولتى برگزيد (١٨٥).
از آنجا که فضل بنسهل از دستپروردگان قديم يحيى بنخالد بود، براى بازگشت بازماندگان برمکيان به دربار نزد مأمون پا در ميانى کرد. خليفه نيز که با او توافق داشت از قساوت پدرش نسبت به برمکيان ابراز شرم کرد. با وجودى که نوادگان برمکيان به شوکت اجداد خويش دست نيافتند اما به مقامهاى مهم ديوانى و سپاهى رسيدند. مأمون پسران جعفر بنيحيى را تحت مراقبت دربار قرار داد و حکومت بصره را به محمد بنيحيى و حکومت خراسان را به عباس بنفضل سپرد، در حالى که موسى بنيحيى نايب فرماندهى بغداد شد. چندى بعد عباس به دربار خليفه در بغداد راه يافت و از مشاوران شاخص مأمون شد. به غير از اين محمد بنيحيى چندين پسر به نامهاى ابراهيم، مالک، جعفر، و عمر داشت که در دوران خلافت مأمون به سمتهاى مهم ديوانى دست يافتند (١٨٦).
خليفهى عباسى براى انفعال فرقههاى اماميه و توجيه مشروعيت خلافتش از دکترين زيديه استفاده کرد. مأمون خودش را همزمان خليفه و امام مىدانست زيرا به وسيلهى قيام مسلحانه وحدت امت و دولت اسلامى را تجديد کرده بود. ليکن فرقهى اماميه بنا بر تفسير امام جعفر صادق، "نسب" را يکى از اصول امامت مىدانست و از اين رو، مقام امامت به امام رضا تعلق مىگرفت. مأمون اما با استفاده از دکترين زيديه قادر به توجيه امامت خويش نيز مىشد. او رضا را "امام افضل" قلمداد کرد، ليکن مدعى بود که رضا با خلافت او به عنوان "امام مفضول" بيعت کرده است. اين توجيه امامت به شيوهى فرقهى زيديه در واقع همان وقايعى را بيان مىکرد که على به عنوان اولين امام شيعيان با آن مواجه بود. على نيز بنا بر توجيه فرقهى زيديه به عنوان "امام افضل" با خلافت ابوبکر و عمر به عنوان "امامان مفضول" بيعت کرده بود. بنابراين مأمون به عنوان اولين خليفهى عباسى موفق شد که با استفاده از دکترين اماميه و زيديه از يک سو، مقامش را مانند پيامبر فراى شريعت مستقر کند و به فرمانروايى خود جنبهى ولايت دهد و از سوى ديگر، با توجيه مشروعيت خودگامگى علماى ظاهريه را خلع قدرت کند (١٨٧).
علماى ظاهريه با سياست نوين دولت عباسيان و شيوهى مشروعيت خلافت مخالف بودند. از يک سو، علماى ظاهريه عامل بحران مشروعيت نظام بودند و از سوى ديگر، تمايل به تشيع و توجيه مشروعيت خلافت به شيوهى زيديه منجر به انفعال مقاومت طبقهى فرودست جامعه نمىشد. بنابراين مأمون به دليل عدم موفقيت سياست خويش، تصميم به قطع رابطه با شيعيان گرفت. او نخست دستور قتل وزير وقت، فضل بنسهل را صادر کرد. پس از قتل او نوبت به هشتمين امام شيعيان، على بنموسىالرضا، رسيد. مأمون در قتل او به تزوير اسلامى متوسل شد زيرا از جنبش شيعيان در هراس بود. او فرمان به مسموم کردن امام رضا را داد. پس از وفات هشتمين امام شيعيان در سال ٨٢٥ ميلادى، مأمون مراسم خاکسپارى بزرگى را براى او تدارک ديد، بر سر خاک او نماز ميت گذاشت و در عزاى او گريست. پس از اتمام مراسم عزادارى مأمون به صورت عريان با شيعيان قطع رابطه کرد و بار ديگر رنگ سياه عباسيان را به جاى رنگ سبز شيعيان براى تزيين مراسم دولتى برگزيد (١٨٨).
ليکن قطع رابطه با شيعيان نزد مأمون منجر به تغيير انديشهى خودکامگى نشد. در دوران فرمانروايى او بر غرب خلافت اسلامى، خراسان محل تجمع خردگرايان بود. متکلمان معتزله در مناظرههاى عمومى در علم کلام با يکديگر رقابت مىکردند و مأمون از امکانات دکترين معتزله براى توجيه خودکامگى و کسب مقام ولايت به خوبى آگاهى داشت.
فرقهى معتزله در مکتب حسن بصرى شکل گرفت. او ابوسعيد الحسن نام داشت و ايرانىتبار بود. او در سرکوب قيامهاى الحادى در افغانستان شرکت کرد و در خراسان به عنوان منشى دولت و در بصره به عنوان قاضى شرع اشتغال داشت. عامل ايجاد فرقهى معتزله بحثى پيرامون تضاد بين آزادى انسان و قدرت الهى بود که حسن بصرى با شاگردانش واصل بنعطا و عمرو بنعبيد آغاز کرده بود (١٨٩).
همانگونه که شرح دادم، نمايندهى فرقهى قدريه، معبد جهنى، معتقد به آزادى انسان در رفتار و کردارش بود. او کسى را که مرتکب به گناه کبيره مىشد، کافر مىدانست زيرا براى مجازات الهى جنبهى اخلاقى قائل بود و بايد مفهوم مجازات اخروى را از نظر دينى توجيه مىکرد. هواداران فرقهى قدريه مخالفان خود را جبريه مىناميدند زيرا آنها معتقد به قدرت بىانتهاى خداوند بودند و از اين رو، سرنوشت انسان را از پيش معين شده مىدانستند. ليکن آنها قادر به توجيه اين تضاد نبودند که چرا خداوند بندگانش را براى انجام گناهانى که مسئول آن نيستند، مجازات مىکند. معتزله در اين ارتباط يک موضع ميانى گرفت که از يک سو، قدرت بى انتهاى الهى را مورد پرسش قرار ندهد و از سوى ديگر، مجازات اخروى را توجيه کند. بنابراين متکلمان معتزله کسانى را که مرتکب به گناه کبيره مىشدند، "منزلة بين المنزلتين" ناميدند.
بديهى است که خردگرايى در حکمت الهى نمىتوانست به همين بحث ختم شود. تناقضگويى قرآن و زندگى غير متعارف پيامبر اسلام از يک سو و ادعاى محمد که خاتمالنبيا است و کلاماﷲ را قرائت مىکند از سوى ديگر، مباحث متکلمان معتزله را به سوى وجود قرآن سوق داد. در اين ارتباط دو نظريهى متفاوت ايجاد شد. اولين نظريه توسط فرقهى معتزله نمايندگى مىشد که قرآن را "کلام مخلوق اﷲ" مىدانست. از اين رو، مصداق قرآن وابسته به زمان و مکان مىشد. به بيان ديگر، خداوند وحى الهى را براى اوضاع بخصوصى نازل کرده بود که پيامبر در آن قرار داشت. مصداق نظريهى معتزله ناسخ و منسوخ بودن قرآن بود که با استناد به سورهى البقره (٢) آيهى ١٠٦ بيان مىشد. در آيهى ياد شده آمده است.
"هر چه از آيات قرآن را نسخ کنيم يا حکم آنرا مترک سازيم، بهتر از آن يا مانند آن بياوريم، آيا مردم نمىدانند که خدا بر