جامعه
ی
بين المللى کارگران
تاسيس، تشکيلات، فعاليتهاى سياسى و اجتماعى و رشد آن
ويلهلم آيشهف _ برگردان: فرهاد بشارت
مقدمه مترجم:
نوشتهاى که تحت عنوان «جامعه بينالمللىکارگران، تاسيس، تشکيلات، فعاليت سياسى و
اجتماعى و رشد آن» مطالعه خواهيد کرد، نوشته ويلهلم آيشهف کمونيست آلمانى است که
خود عضو بينالملل اول بود.
جامعه بينالمللى کارگران (بينالملل اول)، کمتر براى خواننده فارسى زبان و فعالين
جنبش کارگرى در ايران شناخته شده است. آشنايى بيشتر با اين حزب کمونيستى و
بينالمللى کارگرى براى کارگران ايران اهميت زيادى مىتواند داشته باشد. بينالملل
اول، اهداف و روشهاى فعاليتاش، دخالتگرىهايش در مسائل اجتماعى و سياسى روز در
بين کارگران و روش و سنن تشکيلاتىاش، جملگى بخش مهمى از تاريخ و سنن مبارزات
کمونيستى طبقه کارگر جهان را مىرساند. اهداف و سننى که در دورههاى بعدى مبارزه
بينالمللى کارگران عليه سرمايهدارى متاسفانه کمتر و کمتر مورد رجوع قرار گرفتند
و اغلب به تدريج به فراموشى سپرده شدند.
ويلهلم آيشهف خود عضو بينالملل اول بود و اين جزوه را تحت نظر و راهنمايى مستقيم
کارل مارکس نوشته است. نوشته آيشهف درباره بينالملل اول، بخش مهمى از تاريخ و
روشهاى فعاليت آن را، در متنى زنده و آميخته با تحولات اجتماعى و سياسى و مبارزات
کارگرى نيمه دوم قرن نوزدهم در اروپا، به خواننده ارائه مىدهد.
بنيان گذارى بينالملل اول، نمونهاى از نحوه فعاليت کارگران کمونيست اروپا براى
ايجاد پيوندهاى مودت، اتحاد و هم بستگى کارگرى در رابطه با مسائل واقعى گريبان گير
طبقه کارگر است. ايجاد بينالملل اول، محصول تلاشهاى جمعى کارگرانى بود که براى
رويارويى با اقدامات روزمره بورژوازى جهانى و براى پيش برد مبارزه بينالمللى
کارگران در جهت آرمان والاى کمونيسم دور هم جمع شدند. شرط وحدت بينالملل اول همين
هدف مشترک، يعنى مبارزه براى کمونيسم بود و نه روايات صرفا تئوريک يا تاريخى چند
فرقه و متفکر درباره تاريخ و اوضاع جهان. در نوشته آيشهف، فصول مربوط به بنيان
گذارى بينالملل، مشکلات در دوره اول، بيانيه موسس کارل مارکس، اين روحيه و جو حاکم
بر بينالملل اول را نشان مىدهند.
بينالملل اول از زمان تشکيل در همه مسائل مربوط به کار و زندگى و مبارزه کارگران
دخيل بود و بر رويدادهاى اجتماعى، مهر و نشان خود را مىکوبيد. تاريخ اعتصابات
معدنچيان بلژيک، کارگران ساختمانى سويس، کارگران برنزکار فرانسه از سال ١٨٦٤ به بعد
با تاريخ فعاليتهاى بينالملل اول عجين شده و بهم گره مىخورد. در اين دوره،
تحولات اجتماعى-سياسى از قبيل رفورم پارلمانى در بريتانيا و يا اقدامات ضد جنگ
اتحاديه صلح در اروپا از دخالت گرى و اعلام نظر کارگرانى که در بينالملل کمونيستى
متحد شده بودند، تاثير مىپذيرد. يک پاى اين تحولات، کارگران اروپا و حزب کمونيستى
بينالمللى آنها بود. بخشهاى مربوط به دخالت بينالملل در اعتصابات و مبارزات
کارگران کشورهاى مختلف و هم چنين درگيرىهايش با دول حاکم اروپا، نشان گر اين
خصوصيات بينالملل اول است.بينالملل اول نشان داد که امر هم بستگى بينالمللى
کارگران آيدهآلىاست که در همين دنياى موجود و در مبارزه عليه سرمايهدارى
مىتواند و بايد ماديت يابد. اين حزب کمونيستى کارگران، آن حلقه واسطى بود که حمايت
معنوى و مادى کارگر اروپايى از مبارزه کارگر انگليسى و حمايت وسيع و کاملا موثر
کارگر انگليسى از اعتصاب معدنچى بلژيکى را ممکن مىگردانيد. بينالملل اول مانع از
آن مىشد که کارگران کشورهاى مختلف به خاطر منافع سرمايه و سرمايهداران «خودى»،
به رقابت با هم برخيزند. تحت آموزشها و اقدامات بينالملل اول، کارگران خارجىيى
که به منظور درهم شکستن اعتصاب کارگران ساختمانى ژنو به وسيله سرمايهداران سويسى
وارد شده بودند، فورا به يار و ياور کارگران اعتصابى تبديل مىشوند. کتاب آيشهف
نمونههاى برجسته و زندهاى از اين هم بستگى بينالمللى کارگرى در عمل را براى
خواننده تصوير مىکند.
بخشهاى مربوط به کنفرانس لندن و کنگره ساليانه جامعه بينالمللى کارگران در ژنو و
لوزان نشان مىدهند که حتا در عالىترين اجلاسيههاى اين سازمان، از مهمترين مسائل
سياسى مربوط به کارگران، مثلا ضرورت مبارزه سياسى آنها يا اشغال لهستان، تا
فورىترين مسائل مربوط به کار و زندگى آنها، از جمله محدوديت ساعات کار روزانه و
کار کودکان در کارخانهها، مورد بحث و تصميم گيرى قرار مىگيرند. دعوا و جدلهاى
مابين گرايشات مختلف درونى بينالملل اول هم حول همين مسائل دور مىزند. تصويب پرسش
نامه کارگرى در کنگره ژنو و مجادلات پيرامون فعاليتهاى سياسى طبقه کارگر در کنگره
لوزان، از جمله نشان دهنده مسائل واقعى و زندهاى است که بينالملل اول درگير آن
بوده است.بينالملل اول، ظرف مناسبى براى فعاليت و مبارزه انقلابى کارگران بود. اين
سازمان کارگرى محل تلاقى و اتحاد جنبشهاى فىالحال موجود و ابزار تعميم دستاوردهاى
تاکنونى کارگران بود. به همين دليل هم تلاشهايى که براى تبديل اين حزب کارگرى به
يک سازمان سرى و فوق سانتراليستى از جانب آنارشيستها صورت گرفت، با شکست مواجه شد.
بينالملل اول تلاش مىنمود تا سازمانهاى وسيع کارگرى چند صدهزار نفره، مانند
اتحاديههاى صنفى بريتانيا، را متقاعد کند که بدان بپيوندد. در مواردى هم موفق شد.
همه امور مربوط به کارگران، چه مبارزات اقتصادى و چه مبارزات سياسى، براى بينالملل
اول مطرح و مهم بودند و آنها لازم نمىدانستند که مثل امروز توده وسيع کارگران را
در اتحاديه ها صرفا دل مشغول مسايل صنفى و روزمره اقتصادى نگه دارند و احزاب سياسى
چپ هم جداگانه به امور سياسى بپردازند. اين حزب کمونيستى تلاش مىنمود تا تشکيلات
مناسب براى شکوفايى همه ظرفيتهاى مبارزاتى کارگران باشد. اساسنامه بينالملل اول و
بحثهايى که آيشهف درباره اصول تشکيلاتى آن و اقدامات به عمل آمده جهت جذب
اتحاديههاى صنفى بريتانيا به آن مىنويسد، از اين نظر جالب هستند.
براى ترجمه فارسى اين نوشته از متن ترجمه انگليسى کليات آثار مارکس و انگلس جلد ٢١،
انتشارات پروگرس، استفاده شده است. ترجمه بخشهائى از اين اثر توسط فرهاد نيکو و
محبوبه مشکين انجام گرفته است. نوشته آيشهف متنى قديمى است و کوشش شده است که با
شکستن جملات طولانى، اضافه کردن لغات و توضيحات مختصر و يا ادغام و حذف برخى صفات و
قيود، ترجمه فارسى آن حتاالمقدور روان و به زبان رايج امروز نزديکتر باشد. برخى از
توضيحات اطلاعاتى که مترجمين انتشارات پروگرس در آخر کتاب آوردهاند هم ترجمه شده و
به متن اضافه گرديدهاند.
فرهاد بشارت
تير ١٣٦٧- ژوئيه ١٩٨٨
٭ ٭ ٭
THTHE
INTERNATIONAL WORKING MENS ASSOCIATION
جامعه بينالمللى کارگران، تاسيس،
تشکيلات، فعاليتهاى سياسى و اجتماعى و رشد آن(١)
١- بنيان گذارى جامعه
محرکه بلاواسطه براى برپائى جامعه بينالمللى کارگران آخرين قيام لهستان بود.
کارگران لندن يک هيات نمايندگى پيش لرد پالمرستون فرستادند و از او درخواست کردند
تا در حمايت از لهستان دخالت نمايد. آنها، همزمان، پيامى براى کارگران پاريس
فرستاده و آنها را دعوت به حرکت مشترک کردند. پيام کارگران انگليسى به کارگران
فرانسوى، در روزنامه BEE-HIVE، شماره ١١٢، ٥ دسامبر ١٨٦٣ منتشر شد. پاريسىها در
پاسخ نمايندگانى را به لندن فرستادند. براى استقبال از آنها، در ٢٨ سپتامبر ١٨٦٤
يک جلسه عمومى در تالار سن مارتين، لانگ ايکرد(LONG ACRE) تشکيل شد که در آن تعداد
زيادى نماينده بريتانيائىها، آلمانىها، فرانسوىها، لهستانىها و ايتاليايىها
شرکت داشتند.در اين جلسه بود که جامعه بينالمللى کارگران به وجود آمد. اين جلسه
علاوه بر هدف سياسى که به خاطرش تشکيل شده بود، موضوع شرايط اجتماعى عمومى را هم در
دستور کار گذارد. اين جلسه روشن کرد که کارگران همه مليتها شکايتهاى مشابهى
داشتند، از بلاياى اساسى يک سانى در همه کشورها رنج مىبردند، و هم چنين نشان داد
که منافع همه آنها منطبق برهم است. جلسه يک شوراى مرکزى موقت، که بعدها شوراى
عمومى ناميده شد، انتخاب نمود که مقر خود را در لندن داير کرده و مرکب از مليتهاى
مختلف بود. موقتا به شورا اختيارات مديريت مرکزى انترناسيونال آينده، انتشار
بيانيه تاسيس (نوعى برنامه)، و تدوين اساسنامه موقت داده شد.
هم دلى و اشتياق بر جلسه حکم فرما بود. هر مليتى توسط شايستهترين افرادش نمايندگى
مىشد. در نتيجه کارگران انگليسى که از سال ١٨٢٤، که قوه مقننه مجبور شد به آنها
حق تشکل بدهد، مستقلا عليه طبقات حاکمه مبارزه کرده بودند و از جنبشهاى سياسى و
اجتماعى بقيه اروپا تاثير نگرفته بودند، حال براى اولين بار از انفراد ملىشان خارج
شده و با کارگران ساير ملتها بر سر ضرورت عمل متحد به توافق رسيدند. اشتياق از
اين جا بود: جلسه مىفهميد که دارد شروع دوره نوينى در جنبش کارگرى را اعلام
مىدارد.
٢ - مشکلات در دوره
اول جامعه بينالمللى کارگران
جنبشهاى نوين، حتا اگر براى پاسخ گويى به نياز مبرم زمانه طلبيده شوند، يک شبه به
وجود نمىآيند. براى شروع ضرورى است تا از آن موانعى که آنقدر در گذشته باعث تلاشى
سازمانهاى جديد و يا، دستکم، انحراف آنها از هدف اوليه و حقيقىشان شدهاند
اجتناب گردد. چه، نمايندگان شکلهاى در حال زوال جنبش به شکل جديد مىپيوندند تا آن
را به ابزارى در خدمت اشکال کهنه درآورند. اين نکته در اين جا هم صدق مىکرد.
اعضاى ايتاليايى شوراى مرکزى موقت پيروان مازينى (MAZZINI) بودند. آنها طرحى براى
بيانيه موسس و اساسنامه موقت به شوراى مرکزى ارائه دادند، که توسط خود مازينى تدوين
شده بود. مازينى در بيانيهاش، برنامه سياسى قديمى خود را که با کمى لفاظى
سوسياليستى آرايش يافته بود، تکرار مىکرد. او عليه مبارزه طبقاتى نعره مىکشيد.
اساسنامه او به شيوهاى اکيدا سانتراليستى، که مناسب انجمنهاى سياسى سرى است،
تدوين گشته بود. از همان ابتدا آنها مىتوانستند اساس يک جامعه بينالمللى کارگران
را، که نه براى به وجود آوردن يک جنبش، بلکه فقط براى متحد کردن و بهم جوش دادن
جنبش طبقاتى حى و حاضر موجود و پراکنده کشورهاى مختلف شکل مىگرفت، نابود سازند.
نام مازينى در آن موقع، مشخصا از زمان سفر پيروزمندانه گاريبالدى به لندن، در ميان
کارگران انگليسى از اعتبار والائى برخوردار بود. بنابراين، مازينى تقريبا مطمئن بود
که قادر است جامعه بينالمللى کارگران را تحت کنترل خود بگيرد. ولى وى محاسباتش را
بدون در نظر گرفتن ميزبانش انجام داده بود. کارل مارکس، که در جلسه تالار سن
مارتين به عضويت شوراى مرکزى انتخاب شده بود، طرحهاى خودش را براى بيانيه موسس و
اساسنامه موقت در مخالفت با طرحهاى مازينى ارائه نمود. هر دو طرح وى به اتفاق آرا
تصويب شده و منتشر گشتند. اساسنامه موقت، تائيد نهايى خود را در کنگره ژنو در سال
١٨٦٦ به دست آورد. بنابراين، اين يک آلمانى بود که به جامعه بينالمللى کارگران
گرايش قطعى و اصول تشکيلاتىاش را داد. هم چنين بايد اين نکته را خاطر نشان ساخت که
اقدامات شوراى مرکزى لندن مکررا مورد تاييد قرار گرفتهاند.
٣- بيانيه موسس (از
کارل مارکس)
کارگران!
فلاکت طبقات کارگر، از ١٨٤٨ تا ١٨٦٤، کاهش نيافته است. اين يک واقعيت بارز است. حال
آن که، اين دوره از لحاظ توسعه صنايع و رشد تجارت در سير تاريخ همتا ندارد. در
١٨٥٠، يک ارگان ميانه رو بورژوازى انگليسى - که به نظر مىرسد سطح اطلاعاتى بالاى
متوسط داشته باشد - پيش بينى مىنمود که اگر صادرات و واردات انگلستان ٥٠ درصد
افزايش يابند، فقر در انگلستان به صفر تقليل خواهد يافت. افسوس! در ٧ آوريل ١٨٦٤،
آقاى گلادستون (Gladstone)، وزير خزانهدارى بريتانيا، مستمعين خود را با اعلام اين
که حجم کل صادرات و واردات انگلستان در سال ١٨٦٣ به ٠٠٠/٤٥٥/٤٤٣ پوند، يعنى رقمى
معادل سه برابر حجم تجارت در گذشتهاى نه چندان دور (١٨٤٣)، افزايش يافته است،
محظوظ گرداند. با وجود اين، وى ناچار بود تا به فقر اجتماعى اشاره نمايد. او مجبور
بود از کسانى که در مرز مردن از گرسنگى قرار دارند، دستمزدهايى که دينارى هم افزايش
نيافتهاند، و از زندگى انسانها، که در ٩ مورد از ١٠ مورد چيزى مگر مبارزه روزانه
براى ادامه حيات نيست، سخن بگويد.
وى از مردم ايرلند، از مردمى که جايشان را به تدريج در شمال به ماشين آلات و در
جنوب به چراگاههاى گوسفند مىدهند، حرفى نزد. هر چند که در آن سرزمين غم زده، حتا
تعداد گوسفندان هم، البته با سرعتى کمتر از کاهش تعداد انسانها، رو به کاهش
گذاشته است. وى به خيانتى که به تازگى عالى رتبهترين نمايندگان قشر ده هزار نفره
اشراف - در برآمد جوى آميخته به ترور - مرتکب شده بودند، اشارهاى نکرد. زمانى که
«بلواى گاروته»(٢) رو به وخامت گذاشت، مجلس لردها مساله تحقيق، تهيه و انتشار گزارش
درباره «تبعيد و حبس با اعمال شاقه» را در دستور کار گذاشت. حاصل اين تحقيق، گزارش
ننگين سال ١٨٦٣ بود. آمار و ارقام رسمى اين گزارش اين امر را اثبات کرد که
بزهکارترين محکومين، يعنى محکومين حبس با اعمال شاقه انگلستان و اسکاتلند، نسبت به
کارگران کشاورزى انگلستان و اسکاتلند کار کم مشقتتر و معيشت بهترى دارند. ولى اين
پايان کار نبود. زمانى که در نتيجه جنگ داخلى آمريکا، کارگران نساجى لانکشاير و
چشاير به خيابانها ريختند، مجلس لردها پزشکى را عازم مناطق صنعتى نمود. ماموريت
اين پزشک عبارت بود از تحقيق روى کمترين مقدار ممکن نيتروژن و کربن، و نيز
سادهترين و ارزانترين شکل عرضه اين مواد، که جهت مصون ماندن از امراض ناشى از
گرسنگى کافى باشد. مطابق ارزيابى بازرس پزشکى مجلس، آقاى دکتر اسميت، ١٨٢٠ گرم کربن
و ٤٥/٨٦ گرم نيتروژن مقدار هفتگى لازمى است که با دريافت آن يک انسان بالغ معمولى
از امراض ناشى از گرسنگى مصون مىماند. هم چنين مطابق ارزيابى وى، اين مقدار تقريبا
با سطح تغذيه نازلى که کارگران تهيدست نساجى به خاطر فشار شديد فقر بدان سوق داده
شدهاند، برابرى مىکند. (بايستى به خواننده خاطر نشان نمود که گذشته از آب و برخى
مواد غيرآلى، کربن و نيتروژن مواد اوليه غذاى انسان را تشکيل مىدهند. به هر حال
براى تغذيه انسان، اين مواد شيميايى بايد در شکل سبزيجات و مواد غذايى حيوانى عرضه
گردند. براى مثال سيب زمينى حاوى فقط کربن مىباشد، حال آن که نان حاوى مقادير
مناسبى از هر دو مواد کربن و نيتروژن است. توضيح از کارل مارکس).
ولى مساله به همين جا ختم نشد. همين دکتر فاضل ماکمى بعد از طرف دولت مامور گرديد،
که تحقيقى در رابطه با تغذيه بخشهاى فقيرتر طبقه کارگر به عمل آورد. نتايج تحقيقات
وى در «گزارش ششم درباره بهداشت عمومى» گرد آمد، که در سال جارى بنا به فرمان مجلس
منتشر گرديد(١٨٦٤). آقاى دکتر چه چيزى را کشف کرد؟ اين که کارگران ابريشم باف،
کارگران دوزنده زن، کودکان دستکش باف، کارگران جوراب باف و ديگر کارگران، بطور
متوسط، حتا همان تغذيه فقيرانه کارگران نساج را، يعنى حتا همان مقدار کربن و
نيتروژن که «جهت مصون ماندن از امراض ناشى از گرسنگى کافى باشد»، را دريافت
نمىدارند. گزارش چنين اظهار مىدارد:
"به علاوه در رابطه با خانوادههايى که از اهالى روستاها آزمايش شدهاند، روشن
گرديد که بيش از يک پنجم آنها به مقدار کافى مواد کربنى دسترسى ندارند؛ بيش از يک
سوم آنها از کمبود مواد غذايى حاوى نيتروژن رنج مىبرند؛ و در سه منطقه (برکشاير،
آکسفورد شاير و سامرست شاير) کمبود غذاهاى حاوى نيتروژن جزو دائمى تغذيه روزمره
محسوب مىگردد."
گزارش چنين ادامه مىدهد:
"بايد به خاطر سپرد که کمبود غذايى بطرز ناخواستهاى به وجود مىآيد، و قاعدتا
کمبود شديد غذايى به همراه تشديد کمبودهاى ديگر پديد مىآيد... حتا نظافت بسيار سخت
و گران تمام مىشود. و اگر تلاشهاى اهالى براى حفظ يک نظافت آبرومندانه هنوز موجود
است، همين تلاشها عملا به تحمل گرسنگى بيشتر منجر مىگردد. اين ها واقعيات
دردناکى هستند؛ بخصوص وقتى در نظر بگيريم که اين فقر، فقر کسانى که طبعا به خاطر
بيکارگى به آن دچار مىشوند نيست، بلکه فقرى متعلق به مردمى زحمت کش مىباشد.
حقيقتا که زمان کار لازم براى به دست آوردن غذايى حقيرانه، بيش از حد طولانى است."
علاوه بر اين، گزارش مذکور اين واقعيت حيرتآور، و مىشود گفت غيرقابل انتظار، را
آشکار مىسازد که از ميان چهار سرزمين بريتانيا (انگلستان، ولز، اسکاتلند و ايرلند)
وضع تغذيه جمعيت روستايى انگلستان، يعنى ثروتمندترين سرزمين، از بقيه به مراتب بدتر
است. ولى از طرف ديگر، حتا کارگران کشاورزى برکشاير، آکسفورد شاير و سامرست شاير،
داراى معيشتى بهتر از جمعيت کثير کارگران ماهر صنايع شرق لندن مىباشند.
کارل مارکس در کتاب اخيرش «سرمايه» چاپ هامبورگ ١٨٦٧، به درستى مىنويسد:
"آمار اجتماعى در آلمان و ديگر کشورهاى اروپاى غربى در مقايسه با آمار موجود در
انگلستان بسيار ضعيف است. ولى به اندازه کافى پرده از حقايق برمىدارد. اگر دولت و
مجلس کشور ما هم مانند انگلستان بطور مرتب جهت تحقيق اوضاع اقتصادى، هياتهاى
بازرسى تشکيل مىداد؛ اگر اين بازرسين به همان اندازه داراى قدرت دست يابى به حقايق
بودند؛ اگر ممکن بود که براى اين منظور افرادى را پيدا کرد که به همان اندازه
بازرسين کارخانهها، گزارش گران بهداشت عمومى، بازرسين تحقيق روى استثمار زنان و
کودکان، و بازرسين تغذيه و مسکن در انگلستان لايق باشند، بى طرفانه کار کنند و به
انسانها احترام بگذارند؛ آن گاه ما از آن چه که در کشور مىگذرد وحشت خواهيم کرد.
پرزئوس، کلاه جادو بر سر مىکشيد تا هيولاهايى که از پا درمىآورد نتوانند او
ببينند. ما کلاه جادو را روى چشمها و گوشهاىمان مىکشيم که باورمان شود هيولايى
وجود ندارد!"(توضيح از آيشهف)
اينها گزارشهاى رسمىاى هستند که به دستور پارلمان در سال ١٨٦٤، يعنى در اوج رونق
تجارت آزاد، انتشار يافتند. در زمانى که وزير خزانهدارى در مجلس عوام چنين اظهار
داشت: «ميانگين سطح زندگى کارگران بريتانيا به چنان درجهاى بهبود يافته است، که در
مقايسه با تاريخ هر کشورى و در هر دورهاى خارقالعاده و بىمانند بشمار مىرود.»
اين تبريکات رسمى درمقابل توضيح خشک «گزارش رسمى بهداشت عمومى» چقدر ناهنجار بنظر
مىرسد: «بهداشت عمومى يک کشور، يعنى بهداشت توده مردم آن. و تودهها به سختى
تندرست خواهند گرديد، مگر اين که لااقل بهبود نسبىاى در وضع زندگىشان فراهم آيد.»
وزير خزانهدارى سرمست از آمار «پيشرفت کشور» چنين اعلام مىکند: «از سال ١٨٤٢ تا
سال ١٨٥٢، درآمد شامل ماليات کشور بالغ بر ٦ درصد اضافه گرديد؛ و در طول ٨ سال از
١٨٥٣ تا ١٨٦١، نرخ اين افزايش بالغ بر ٢٠ درصد بوده است. واقعيت آنقدر اعجابآور
است که تقريبا باور نکردنى بنظر مىرسد... اين افزايش سرسام آور ثروت و قدرت، آقاى
گلاوستون ادامه مىدهد،... تماما به طبقات مالک محدود بوده است.»
اگر مايل هستيد بدانيد که طبقات زحمت کش با تقديم چه تعداد قربانيان تباهى جسمى،
روحى و روانى، چنين «افزايش سرسامآور از ثروت و قدرت که تماما به طبقات مالک محدود
بوده است» را توليد کرده و مىکنند، کافى است که نگاهى به تصويرى که آخرين «گزارش
بهداشت عمومى» از کارگاههاى خياطى، نقاشى و دوزندگى به دست مىدهد، بيافکنيد!
اجازه دهيد مرورى کنيم بر «گزارش کميسيون مربوط به استخدام کودکان» (١٨٦٣)، آن جا
که مىگويد:
"کارگران کوزهگر به مثابه يک طبقه، که شامل مردان و زنان مىشوند، از نظر جسمانى و
روانى بشدت در معرض تباهى هستند. کودکان ناسالم بنوبه خود والدينى ناسالم خواهند
گرديد، و بيم آن مىرود که آينده شاهد نابودى تدريجى اين قوم باشد. اگر به خاطر
استخدام دائمى از کشورهاى مجاور و ازدواج با اقوام سالمتر نبود، بى شک اهالى
استافوردشاير با وضعيت بدترى مواجه بودند."
نگاهى بياندازيد به گزارش پارلمانى آقاى ترمن هيير (TREMEN HEERE) در رابطه با
«شکايات شاگرد نانواها»! و چه کسى مىتواند گزارشهاى ظاهرا متناقض بازرسين
کارخانهها، که توسط اداره ثبت روشن و تنظيم شدهاند، را درباره کارگران لانکاشاير
مرور کند و از اين که وقتى اين کارگران به خاطر قحطى پنبه موقتا از کار در
کارخانههاى پنبه معاف شده بودند و لقمه نان بهترى بدانها مىرسيد، عملا وضع
جسمانىشان رو به بهبود گذارد، مشمئز نگردد؛ و يا از اين که وقتى مادران بالاخره
قادر گشتند به فرزندانشان به جاى «شربت گادفريز» شير خودشان را بدهند، تعداد مرگ و
مير در بين کودکان کاهش يافت، به خود نلرزد.
سکه را دوباره برگردانيم! بر طبق «گزارش ماليات بردرآمد و ملک» که در ٢٠ ژوئيه ١٨٦٤
به مجلس عوام عرضه شد، تعداد افرادى که درآمد ساليانهاى معادل يا بيشتر از ٠٠٠/٥٠
پوند دارند، از ٥ آوريل ١٨٦٢ تا ٥ آوريل ١٨٦٣، ١٣ نفر افزايش يافته است. هم چنين
گزارش مذکور اين واقعيت را فاش مىسازد، که درآمد سالانهاى قريب به ٢٥ ميليون پوند
به حدودا ٣٠٠٠ نفر اختصاص دارد، يعنى کمى بيش از کل درآمدى که سالانه نصيب تمام
جمعيت کارگران کشاورزى انگلستان و ولز مىشود. اگر آمار سال ١٨٦١ را مطالعه کنيد،
ملاحظه خواهيد کرد که تعداد مالکين زمين در انگلستان و ولز از ١٦٩٣٤ نفر در ١٨٥١ به
١٥٠٦٦ نفر در ١٨٦١ کاهش يافته است. يا به عبارت ديگر، نرخ تمرکز زمين در ده سال، ١١
درصد افزايش يافته است. اگر تمرکز زمين در دست اقليتى کوچک با همين نرخ افزايش
يابد، مساله زمين بسيار ساده خواهد شد. درست مانند زمان امپراتورى رم: وقتى که نرو
(NERO) شنيد نيمى از منطقه آفريقا متعلق به ٦ نفر مىباشد، لبانش به خنده گشوده شد.
تا اين جا به تفصيل روى اين فاکتها، فاکتهايى که «آن قدر اعجاب آورند که تقريبا
باور نکردنى به نظر مىرسند»، تامل کرديم، چون انگلستان در زمينه صنعت و تجارت از
همه اروپا جلوتر است. کسى فراموش نخواهد کرد که چندى پيش يکى از پسران پناهنده لوئى
فيليپ به کارگران کشاورزى انگلستان به خاطر سرنوشت بهترى که نسبت به هم قطاران بى
نوايشان در آن سوى کانال (مانش) دارند، تبريک گفت. واقعا که اگر اسامى محلها عوض
شوند، و در مقياسى کوچکتر، فاکتهاى مربوط به انگلستان در تمام کشورهاى صنعتى و در
حال توسعه اروپا صادق هستند. در تمام اين کشورها از سال ١٨٤٨ تاکنون، توسعه صنعتى و
افزايش واردات و صادرات بى سابقه و غيرقابل تصور بوده است. در تمام اين کشورها،
واقعا بطرز سرسام آورى، ثروت و قدرت در دست طبقات مالک فزونى گرفته است. در تمام
آنها، هم چون انگلستان، بخش کوچکى از کارگران قادر گشتهاند مزد واقعىشان را
افزايش دهند، ولى معمولا، با توجه به بالاتر رفتن عمومى قيمتها، افزايش پولى
دستمزد شاخصى براى بهبود وضع رفاهى بشمار نمىرود. همان طور که براى مثال کمکى که
ساکنين خانه فقرا يا يتيم خانهها دريافت مىداشتند، به خاطر بالا رفتن قيمتها، از
٧ پوند و ٧ شيلينگ در سال ١٨٥٢ به ٩ پوند و ١٥ شيلينگ در سال ١٨٦٤ افزايش يافت. همه
جا تودههاى وسيع طبقات زحمت کش، حداقل به همان نسبتى که طبقات دارا به موقعيتهاى
بهتر اجتماعى صعود کردهاند، به اعماق تيرهترى از فلاکت سقوط کردهاند. اکنون در
تمام کشورهاى اروپا اين حقيقت که نه بهبود ماشين آلات، نه به کارگيرى علم در توليد
صنعتى و کشاورزى، نه کمکها و راههاى جديد ارتباطات، نه مستعمرات جديد، نه مهاجرت،
نه دست يابى به بازارهاى جديد، نه تجارت آزاد، نه هيچ کدام از اينها و نه همه
اينها در کنار هم، قادر خواهند بود که فقر و فلاکت تودههاى کارگر را از ميان
بردارند، يک حقيقت کاملا قابل مشاهده است. حقيقتى که تنها از طرف کسانى کتمان
مىشود، که منافعشان ايجاب مىکند مردم را در بهشت احمقها نگه دراند. برعکس،
واقعيت اين است که بر بنيادهاى وارونه کنونى، هر توسعه جديدى در نيروهاى توليدى کار
به تعميق تناقضات اجتماعى منجر مىگردد. در چنين دوره سرسامآورى از توسعه اقتصادى،
مرگ از گرسنگى در پايتخت امپراطورى بريتانيا ديگر به يک امر روتين اجتماعى تبديل
گشته است.
اين دوره در تاريخ به عنوان دورهاى از تشديد سودآورى، وسعت گرفتن عرصهها و اثرات
کشندهتر بيمارى اجتماعىاى که بحران تجارى و صنعتى ناميده مىشود، ثبت خواهد
گرديد.
پس از شکست انقلاب ١٨٤٨، کليه سازمانها و مطبوعات کارگرى در سراسر قاره با نيروى
قهرى درهم کوبيده شدند. پيشروترين فرزندان کار از نوميدى به جمهورى آن سوى اقيانوس
اطلس (آمريکا) گريخته و روياى زودگذر رهايى، در مقابل دورهاى از تب صنعتى، تضعيف
روحيه و ارتجاع سياسى، محو گرديد. شکست طبقه کارگر اروپا بزودى تاثير خود را در اين
سوى کانال (مانش) گذاشت. در حالى که ناکامى در اروپا، شهامت و ايمان به امر رهايى
را در کارگران انگلستان متزلزل مىساخت، همين امر به ملاکين و سرمايهداران نيرو
مىداد که اعتماد به نفس خود را اعاده نمايند. آنها گستاخانه امتيازات اعلام شده
را پس گرفتند. از سوى ديگر، کشف سرزمينهاى جديد و مهاجرت گسترده به اين سرزمينها،
باعث پديد آمدن خلا جبران ناپذيرى در صفوف پرولتارياى بريتانيا گرديد. تعداد ديگرى
از فعالين طبقه هم در بند رشوه کار و دستمزد بيشتر، به متبوعين وفادارى تبديل شده
بودند. تمام تلاشهايى که صرف حفاظت و يا احياى جنبش چارتيستى مىشد، به سختى با
شکست مواجه گرديد. نشريات کارگرى يکى پس از ديگرى به خاطر بى علاقگى تودهها تعطيل
شدند. چنين وضعيت ناگوارى از ابطال سياسى در طبقه کارگر انگلستان بى سابقه بود. پس
بنابراين اگر بين طبقه کارگر انگلستان و اروپا هم بستگى در مبارزه وجود نداشت، ولى
هم بستگى در شکست موجود بود. با اين وجود، اين دوره عکس العملهايى را هم با خود
داشت. به دو فاکت در اين رابطه اشاره مىکنيم:
پس از ٣٠ سال مبارزه، طبقه کارگر انگلستان با پيگيرى قابل تحسين و با بهره گيرى از
شکافى که بين ملاکين و سرمايهداران ايجاد شده بود، موفق گرديد ١٠ ساعت کار روزانه
را قانونى کند. اکنون ديگر همه بر فوائد وسيع جسمى، روحى و فکرىاى که اين قانون
براى کارگران کارخانهها داشت، بهبودىهايى که تماما در گزارشهاى شش ماه يک بار
بازرسين کارخانه ثبت شده است، اذعان دارند. اکثر کشورهاى اروپايى ناگزير بودند، که
اين قانون کار انگلستان را کمابيش قبول نمايند؛ و به علاوه خود پارلمان انگلستان هم
موظف است، که هر ساله حوزه عمل کرد اين قانون را افزايش دهد. ولى پيروزى برجسته اين
اقدام کارگرى، گذشته از جنبه عملى، داراى يک جنبه مهم ديگر نيز مىباشد. بورژوازى
انگلستان به لطف مشهورترين دانشمندان خود، از قبيل دکتر يوره، پروفسور سنيور، و
فاضلينى از اين دست، پيش بينى و برغم خود اثبات کرده بود که هر محدوديت قانونى بر
روى ساعات کار مىتواند ناقوس مرگ صنايع بريتانيا را که هم چون هيولاى خون آشام مگر
از طريق مکيدن خون - از جمله خون کودکان - نمىتواند زنده بماند