سوسياليسم، سياست و مدنيت
ناصر پايدار
پيش گفتار:
سرمايه يک شيوه توليد و يک رابطه اجتماعى است. در اين شيوه توليد، نيروى کار کالا،
محصول کار سرمايه، و رابطه کارگر با حاصل کارش، رابطه با يک موجود بيگانه است.
موجودى بيگانه با کارگر که پايه وجودى جامعه کاپيتاليستى، نيروى مسلط و فرمانرواى
جهان موجود و نقطه آغاز و ختم کليه فرآيندهاى اقتصادى، سياسى، مدنى و اجتماعى در
دنياى معاصر است. طبقه کارگر متشکل از اکثريت عظيم سکنه کره زمين در همان حال که
يگانه خالق کل سرمايه جهانى است، به حکم سرمايه از هر نوع دخالت در سرنوشت محصول
کار خويش و به همان شکل از هر گونه مداخله موثر در تعيين سرنوشت زندگى خود اساسا و
عميقا معزول است. انسانى که نيروى کارش کالاست، در واقع خود وى کالاست. او بايد
براى زنده ماندن خود، نيروى کارش را معامله کند، يعنى که خودش يا همان وجود انسانى
خويش را به سرمايه بفروشد. اما ماجرا از اين هم رقت بارتر است. او مجبور است که
هستى بشرى خود را به سرمايه، يعنى به حاصل کار خويش که اينک فرمانرواى مطلق مسلط بر
سرنوشت اوست، بفروشد و هم زمان در هر دور از اين بيع و شرى اصل بيگانگى خود با
محصول کار، اساس بردگى مزدى خود در برابر سرمايه و بنيان فرمانروايى سرمايه بر
سرنوشت کار و زندگى و جهان زندگانى خود را بازتوليد کند. حاصل اين فرآيند، تعميق
مستمر و بى انقطاع جدايى انسانها از حاصل کار و توليد و حيات اجتماعى است. آن سان
که هر چه کارگر بيشتر خود را صرف کار مىکند، جهان اشيايى که در برابر خود
مىآفريند، غول آساتر، هولناکتر و شريرانهتر بر وى مسلط مىگردد و بطور متقابل
خود ژرفتر و ژرفتر از هستى انسانىاش و از دخالت در کار و فرآورده کار و زندگى
خويش ساقط مىشود. در نظام سرمايهدارى، پديده کار نسبت به انسان کارگر وجودى خارجى
است، يعنى اين که کارگر در جريان انجام کار وجود انسانى خويش را نه تاييد، بلکه هر
چه عميقتر نفى مىکند. او در تعيين نوع کار، فرآورده کار، مکان يا موضوعيت حاصل
کار در زندگى خود، مفيد و مضر بودن يا لازم و غيرلازم بودن فرآورده کارى که انجام
مىدهد، زمان کار، پروسه تحقق کار، برنامه ريزى و سازمان اجتماعى ناظر بر انجام
کار، نوع مصرف توليدات يا محصول کار و خلاصه در کليه مسائل مربوط به فرآيند کار يا
هدف و نتيجه اين فرآيند، فاقد هر نوع نقش تصميم گيرنده است. پروسه کار يک سره توسط
سرمايه برنامه ريزى مىشود. ملزومات بازتوليد سرمايه به مثابه ارکان اساسى موجوديت
يا موضوعيت وجود بشر، تسلط جامع الاطراف خود را بر همه چيز انسان و بر کليه وجوه
زيست فردى و اجتماعى وى اعمال مىکند. اين که چه توليد شود يا نشود؟ چه مقدار توليد
گردد؟ کدام فعاليتها کار شناخته مىشوند و کدام کار شناخته نمىشوند؟، نوع
احتياجات فردى و اجتماعى انسانها، رابطه انسان با محيط زيست و نوع دخالت بشر در
طبيعت، شکل و نوع و ميزان مصرف، محتواى آموزش و انديشه انسان، مراودات آدمها با يک
ديگر، فرهنگ، اخلاق و رفتار اجتماعى، تقسيم کار اجتماعى و نوع اشتغال افراد، امکان
فروش يا ناممکن بودن فروش نيروى کار، چگونه زادن و چه شکلـى مردن سکنه زمين، کجا
متولد شدن و در کجا جان سپردن افراد بشر، سرنوشت حاصل کار انسانها، سهم هر کس از
کار و توليد اجتماعى، همه و همه بطور بى چون و چرا به صورت تابعى از ملزومات ارزش
افزايى و بازتوليد سرمايه در مىآيند. آن چه در اين ميان تا آخرين درجه نيستى سقوط
مىکند، اساس موجوديت انسانى آدميزاد است. اين موجوديت بطور تام و تمام در الزامات
خودگسترى سرمايه منحل مىگردد. انسانى که در همه شئون زيست فکرى و جسمىاش زائده
مقتضيات سودآورى سرمايه است، انسانى که کليه دقايق زندگى وى از نوع انديشيدن و
آموزش و نگرش به جهان يا اصل زنده ماندن و نماندنش گرفته تا خوردن و پوشيدن و شيوه
سکونت و اخلاق و مراودات اجتماعىاش، همه و هم با قوانين حرکت سرمايه رقم مىخورد،
لاجرم زائده سرمايه و موجودى مسخ شده و مضمحل در فرآيند بازتوليد سرمايه است. نظام
سرمايهدارى با داشتن چنين درون مايه و مشخصاتى يک نظام بنيادا انسان ستيز و منشا و
بانى تمامى اشکال استثمار، بى حقوقى، جرم و جنايت، فساد و تباهى، فحشاء، کليه
نابرابرىها، همه انواع ستم کشىها، فقر و فلاکت، و گرسنگى و سيه روزى بشر معاصر
است. هر يک از اين مؤلفهها به تنهايى و همه آنها بطور دستجمعى و مرتبط، با اصل
کالا بودن نيروى کار، سرمايه بودن حاصل کار و منحل بودن کارگر در پروسه تحقق کار
رابطه درونى و ارگانيک دارد. وقتى که سرنوشت توليد و کار بشر بر پايه الزامات
سودآورى يا بازانباشت و خودگسترى سرمايه رقم مىخورد، پيداست که کار داشتن و نداشتن
وى نيز به تابعى از نياز سرمايه تبديل مىشود. هنگامى که محصول اجتماعى کار بايد
پروسه سامان پذيرى خود را بر بستر رقابت ميان بخشهاى مختلف سرمايه و استحصال نرخ
سود دلخواه يا بالاترين حصه اضافه ارزش توليد شده توسط کارگران دنيا براى اين يا آن
سرمايه طى کند، طبيعى است که نوع توليد و کار و تعريف کار از حيطه اختيار بشر به
کار مرده مجسم، يعنى به سرمايه منتقل مىگردد. زمانى که نوع توليد و کار بايد منطبق
بر نياز سامان پذيرى و سودافزايى سرمايه باشد، تعيين احتياجات معيشتى و رفاهى و
فرهنگى و بدنى و فکرى بشريت نيز به سرمايه ارجاع مىشود. محصول اين فرآيند، ظهور
دوزخ سراسر دهشت و جنايتى است که بطور مثال در شرايط گرسنگى و فقر مطلق ميلياردها
انسان، حاصل کار ميلياردها تن از کارگران جهان در طى چندين نسل خواه در هيات
تکنولوژى و سرمايه ثابت و خواه در شکل نيروى کار صرف تهيه رکلام کالاها مىگردد.
براى تامين حداکثر دقت و ظرافت در چاپ زيباترين رکلامها توليد پيچيده ترين
تکنولوژىها در دستور کار سرمايه قرار مىگيرد و درست در همان لحظات ميليونها کودک
فقير در سرتاسر جهان بر اثر فقدان ساده ترين واکسنها جان خويش را از دست مىدهند.
سرمايه در پى دست يابى به مناسبترين شرايط سودجويى و خودگسترى خود بخش عظيمى از
کار مرده چند نسل از طبقه کارگر به علاوه سهم بزرگى از نيروى کار موجود اين طبقه را
صرف توليد سلاح مىنمايد، در حالـى که سکنه چند قاره زير فشار فقر و فلاکت و بى
بهداشتى و محروميت از همه چيز زندگى عميقا مرگ بارى را تحمل مىکنند يا اساسا بر
اثر گرسنگى جان مىدهند. سرمايه در جستجوى دستيابى به بالاترين رقم سود جنگهاى
عظيم سراسرى و جهانى به راه مىاندازد و در اين راستا دهها ميليون انسان را در
ميان شعلههاى آتش خاکستر مىسازد، حاصل کار شبانه روزى دهها ميليون آدم را به
صورت گلوله و خمپاره و ناپالـم و بمبهاى اتمى يا هيدروژنى وسيله کشتار صدها ميليون
آدم ديگر در اين يا آن گوشه دنيا قرار مىدهد. سرمايه به تمامى اين جنايات و هر نوع
جنايت و توحش ديگر دست مىزند و آماده است تا کل بشريت را براى پاسخ به الزامات
ارزش افزايى و بازتوليد خود از دم تيغ بگذراند. نگاه پوزيتويستى به جامعه و جهان و
پديده هاى هستى معمولا طبقه سرمايهدار يا "مدنيت" و قانون و دولت و قرارداديت
سرمايهدارى را از درون مايه سرمايه يا قوانين نهادى شيوه توليد سرمايهدارى جدا
مىسازد. از نظرگاه جامعه شناسان بورژوا يا متفکرين و مصلحين اجتماعى اين طبقه،
شيوه توليد کاپيتاليستى تنها با توسعه صنعتى و مدنى، با رشد علوم و اختراعات و
دانشهاى بشرى و با گسترش ميزان رفاه و امکانات اجتماعى يا بهبود زندگى انسانها
تداعى مىگردد!!! اينان تمامى محروميتها، گرسنگىها، بى خانمانىها، مصائب و سيه
روزىهاى بشر عصر را يا اصلا پديده طبيعى و محتوم تاريخ و زندگى اجتماعى بشر تلقى
مىکنند!!، يا اين که آنها را به کسر و کمبود توسعه صنعتى و مدنى، به بيان دقيقتر
رشد ناکافى سرمايهدارى در پارهاى جوامع نسبت مىدهند!!! و يا بالاخره در بهترين
حالت همه آنها را ناشى از قوانين خوب و بد؟!، دولتهاى قانونى و غيرقانونى؟! سطح
رشد فرهنگى و اجتماعى آدمها! سنن قومى و ملـى يا تمايزات فرهنگى ميان جوامع
متفاوت، متمدن بودن و نبودن سرمايهداران کشورها و از اين قبيل موضوعات مىدانند!!
پيداست که اين نوع انگاره پردازىهاى مخرب خاص متفکرين رسمى يا مدافعان علنى
سرمايهدارى نيست. طيف منتقدين ليبرال - اومانيست، پوپوليست و سوسيال بورژوايى نظام
کاپيتاليستى نيز همين دريافتهاى گمراه کننده را ترويج مىکنند. نگاه اين طيف وسيع
به عينيت موجود، به استثمار شوندگى و فقر و تباهى و سيه روزى انسانها و به رابطه
تمامى اين مصائب و ادبار و مشقات با نظام اجتماعى حاکم نهايتا در همان داربست متحجر
تفکر بورژوايى محصور است. در اين جا نيز شکل حقوقى مالکيت سرمايهها، يعنى دولتى
بودن و خصوصى بودن آنها، شکل رقابت و نحوه سامان پذيرى سرمايه اجتماعى، متمرکز
بودن و نبودن برنامه ريزى اقتصاد، چگونگى اجراى دموکراسى، سيستم توزيع اجتماعى
محصول کار، نحوه کنترل پروسه کار و توليد اجتماعى و مسايلـى از اين دست همه صدر و
ذيل راه حلهاى عناصر پراکنده اين طيف را براى به اصطلاح خلاصى بشر از شر مصائب
موجود تعيين مىکند. در همه اين روايات آن چه که از اساس تبرئه و تقديس مىشود،
رابطه سرمايه يا شيوه توليد کاپيتاليستى، يعنى درست همان ريشه واقعى و اصلـى سيه
روزىهاى انسان معاصر و بالعکس آن چه که ظاهرا مورد انتقاد واقع مىشود، پديدههاى
تبعى وجود سرمايهدارى يا پارهاى فراساختارهاى اقتصادى، مدنى، سياسى، حقوقى و
اجتماعى منبعث از درون مايه اين نظام است. سوسياليسم بورژوايى در همه اشکال و
رنگهايش، درون مايه پوسيده و واپس گراى اين نگرش بورژوا رفرميستى را سنگ بناى
تحليل و نقد خود از جامعه سرمايهدارى قرار مىدهد و بر همين اساس در آخرين برد راه
حل گشايى خود از جايگزينى سرمايهدارى بازار توسط سرمايهدارى دولتى فراتر نمىرود.
نقد کمونيستى طبقه کارگر بر نظام کاپيتاليستى دقيقا در نقطه مقابل تمامى اشکال نقد
بورژوائى و سوسيال رفرميستى از اين نظام قرار دارد. در اين جا اصل رابطه سرمايه و
کار مزدورى، اساس کالا بودن نيروى کار و بنيان جدايى انسان از حاصل کار خويش يا
تسلط پروسه کار و توليد و محصول کار بر زندگى بشر است که آماج ريشهاىترين و
بنيادىترين نقد اجتماعى و طبقاتى واقع مىشود. نقد کمونيستى سرمايهدارى، کليه
اشکال استثمار، همه انواع نابرابرىها، محروميتها و سيه روزىهاى موجود در دنيا را
از تبعات اجتناب ناپذير شيوه توليد سرمايهدارى مىداند. فرد يا طبقه سرمايهدار را
سرمايه شخصيت يافته تلقى مىکند و دولت موجود را سازمان برنامه ريزى توليد و ابزار
اعمال بربريت سرمايه بر تودههاى کارگر و فرودست دنيا تحليل مىنمايد. نقد کمونيستى
درست بر همين مبنى به هيج نوع دست کارى اين نظام، بطور مثال به جايگزينى مالکيت
خصوصى سرمايهها توسط مالکيت دولتى سرمايه اجتماعى، توسعه نهادهاى مدنى و گسترش
دموکراسى در جامعه يا "مثلث فراساختارى بازار، قرارداديت، عدالت" و به هيچ شکل
ديگرى از تغيير و تبديل سيستم که متضمن نفى همه سويه کار مزدورى و کالا بودن نيروى
کار نباشد، مطلقا تمکين نمىکند.
در نگاه کمونيستى طبقه کارگر به جامعه و جهان يا عينيت اجتماعى موجود، سوسياليسم
نوعى شرايط کار و زيست يا شکلـى از سازمان کار و مدنيت است که در فرآيند توسعه و
تکامل آن انسان به مفهوم عام و لاجرم هر تک انسان يا هر شهروند جامعه و جهان از
سيطره قدرت هر نوع نيروى ماوراى خويش يا هر نوع قيد و بند و قرارداديت مستقل از
اراده خود آزاد مىگردد. اين بدان معنى است که سرمايه، يعنى کار مرده متحجر شدهاى
که در سيستم کاپيتاليستى به مثابه نقطه شروع و رجوع و ختم کليه فعل و انفعالات
اجتماعى زندگى بشر بر همه وجوه زيست فکرى و بدنى و فردى و اجتماعى انسان حکومت
مىنمايد، از موجوديت خود بطور واقعى ساقط مىگردد. اما اين که در چه شرائطى رابطه
سرمايه بطور اساسى نفى و سرمايه از موجوديت خود بطور ماهوى ساقط مىشود، خود موضوعى
است که نحوه پاسخ بدان تعيين کنندهترين و افراشتهترين مرز ميان نقد کمونيستى
سرمايهدارى را با نقد سوسيال رفرميستى اين نظام تشکيل مىدهد. يک نکته بسيار اساسى
اين است که پاسخهاى متضاد طبقاتى به اين مسأله فقط در دو برداشت بنيادا مختلف از
واقعيت سازمان کار و توليد يا ساختار مدنى و سياسى جامعه سوسياليستى خلاصه نمىشود،
بلکه دو ترجمه عميقا متضاد از جنبش طبقاتى و سوسياليستى طبقه کارگر در شرايط
استقرار و استيلاى نظام سرمايهدارى را نيز اجتناب ناپذير مىسازد. نکتهاى که چند
سطر پائينتر و در ادامه همين پيش گفتار بطور مختصر بدان اشاره خواهيم نمود.
نقد کمونيستى و مارکسى نظام سرمايهدارى، تحول سوسياليستى اقتصاديات اين نظام را با
وجود هر نوع دولت رسمى بالاى سر تودههاى کارگر پديده هائى اساسا غيرقابل جمع تلقى
مىکند. درون مايه اين نقد طبقاتى محو کار مزدورى را بدون سازمان شورايى کار و
توليد متشکل از همه آحاد شهروندان و بدون اين که همه اين آحاد از نقشى کاملا برابر
در برنامه ريزى توليد و کار اجتماعى و حصهاى از هر لحاظ برابر در توزيع محصول
اجتماعى کار داشته باشند، امرى ناممکن و تصورى سراسر عوام فريبانه مىداند. از اين
نيز فراتر نقش برابر افراد در سازمان شورايى کار و توليد را به حقوق رسمى و قانونى
و بوروکراتيک آدمها در تصميم گيرىها و برنامه ريزىها يا اداره امور تقليل
نمىدهد، برعکس توان، ظرفيت و قدرت خلاقيت برابر همگان در امر دخالت گرى اجتماعى را
شرط لازم احراز موقعيت برابر انسانها در اداره امور جامعه و سازمان کار ارزيابى
مىنمايد و بر همين مبنى محو سرمايه و مناسبات کاپيتاليستى را موکول به تحقق تمامى
اين مولفههاى مرتبط اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى، مدنى و اجتماعى مىداند. براى اين
که رابطه سرمايه در جهان انسانى نابود شود و براى اين که انسانها بر سرنوشت کار و
توليد و محصول کار خويش مسلط گردند، بايد اساس حکومت شوندگى آحاد شهروندان يک
جامعه، هر نوع جدايى شهروندان از برنامه ريزى کار و توليد و توزيع اجتماعى و هر نوع
تسلط ادارى و بوروکراتيک نظم اجتماعى و توليدى بر آحاد انسانها بطور کامل از ميان
برداشته شود. انقلاب سوسياليستى در هر گوشه دنيا بايد تجسم واقعيت پذيرى مادى و
اجتماعى تمامى اين مولفهها باشد و جنبش سوسياليستى طبقه کارگر بايد حامل شرايط و
مشخصاتى باشد که آرايش قواى طبقات اجتماعى و مضمون پيکار جارى ميان طبقه کارگر و
نظام سرمايهدارى را بسوى تحقق چنان انقلاب سترگ اجتماعى و اقتصادى سمت دهد. انقلاب
سوسياليستى، انقلاب طبقه کارگر براى برچيدن بساط سرمايهدارى، انقلابى با دخالت
وسيع تودههاى کارگر و رهبرى حزب کمونيست کارگران است. اما هر انقلاب کارگرى ولو
اين که تا درهم شکستن ماشين دولتى بورژوازى به پيش تازد، لزوما يک انقلاب پيروزمند
نخوا.هد بود. شرط اساسى و ضرورى پيروزمند بودن هر انقلاب کارگرى آن است که طبقه
کارگر جامعه معين در تماميت پراتيک سياسى و موقعيت پيکار اجتماعى خويش (سطح آگاهى و
دانش سياسى، ميزان تشکل و سازمان يافتگى طبقاتى، توان اداره امور جامعه و برنامه
ريزى اجتماعى و...) آمادگى و تدارک لازم را براى برپايى و استقرار جامعه سوسياليستى
خود کسب کند. ممکن است طبقه کارگر يک جامعه در تداوم پيکار مستمر طبقاتى خود عليه
سرمايه و نظام سرمايهدارى چند يا حتى چندين بار تا مرحله قيام و در هم شکستن ماشين
دولتى بورژوازى به پيش رود. در هر يک از اين موارد ممکن است شکست بخورد و ممکن است
به پيروزى دست يابد. پاسخ به اين سئوال که انقلاب در چه سطحى از سازمان يافتگى
شورايى و بلوغ سوسياليستى طبقه کارگر يک جامعه يا طبقه کارگر بينالـمللـى مىتواند
مراحل نخستين پيروزى خود را پشت سر گذارد، مطلقا کار سادهاى نيست. اما در صحت يک
نکته اصلا نمىتوان ترديد کرد: اين که بدون جنبش نيرومند شورايى و سوسياليستى
کارگران، بدون وجود پرولتاريايى آگاه به افق زيست و مدنيت سوسياليستى، هيچ شانسى
حتى براى برقرارى يک دولت موقت کارگرى به معناى راستين آن وجود ندارد. با فراخوان
يک "حزب کمونيست" مدعى رهبرى پرولتاريا و تبعيت تودههاى کارگر ناراضى از اين
فراخوان، مىتوان ماشين دولتى موجود سرمايه را عجالتا درهم شکست و نوع جديدى از
ماشين دولتى را مستقر نمود، اما قدرت سياسى محصول انقلاب در اين صورت به هر حال
دولت موقت کارگرى نخواهد بود. ديکتاتورى پرولتاريا يا همان دولت موقت کارگرى در
نازلترين سطح يا در ابتدايىترين حالت پيروزى خود به هر حال يک سازمان شورايى
متناظر با حضور گسترده کارگران از يک سو و آمادگى و تجهيز و عزم راسخ اين سازمان
شورايى به برپايى سازمان کار سوسياليستى و پايان بخشيدن به هر نوع بود و بقاى کار
مزدورى است. اين فرمول اما به خودى خود همه جوانب يا مشخصات مربوط به چگونگى آرايش
قواى طبقاتى پرولتاريا در لحظه پيروزى بر بورژوازى در جوامع مختلف و در شرايط
متفاوت را توضيح نمىدهد. انقلاب ممکن است در سطحى از توازن قواى طبقاتى ميان
پرولتاريا و بورژوازى به سقوط ماشين دولتى سرمايه منتهى شود که طبقه کارگر از لحاظ
توسعه جنبش طبقاتى و تدارک سياسى و عملـى خويش براى تحول سوسياليستى اقتصاد در
موقعيت ضعيف يا حتى بسيار ضعيفى قرار داشته باشد. انقلاب اکتبر با تمامى عظمت
تاريخىاش از اين نوع بود. عکس اين قضيه نيز همواره محتمل است. پيروزى نظامى
پرولتاريا بر بورژوازى مىتواند با سطح بسيار پيشرفتهاى از جنبش سوسياليستى
پرولتاريا و تجهيز سازمانى و عملـى تودههاى کارگر براى وسيعترين مشارکت مستقيم،
موثر و خلاق در سازمان شورايى و سوسياليستى اداره امور جامعه مقارن باشد. ميان اين
دو حالت طبيعتا موقعيتهاى گوناگون ديگرى متناظر با سطوح و مولفههاى متفاوت ديگرى
از درجه رشد و بلوغ و استحکام و سازمان يافتگى جنبش سوسياليستى پرولتاريا قابل تصور
است. از همه اين احتمالات که بگذريم، سطح بارآورى کار اجتماعى يا ميزان توسعه صنعتى
و مدنى جوامع مختلف در هنگام وقوع يک انقلاب کارگرى نيز مىتواند کاملا متفاوت
باشد. هم طبقه کارگر ايران مىتواند در فازى از پيشروى و تدارک جنبش سوسياليستىاش
بورژوازى را از اريکه قدرت به زير کشد و هم پرولتارياى آلـمان و سوئد در صورت
برافراشتن پرچم کمونيسم و نقد همه سويه عينيت موجود به يک سره کردن کار با بورژوازى
اهتمام مىکنند. انقلاب کارگرى در همه اين جوامع امر جارى و بالفعل پرولتارياست،
اما پيروزى آن در هر کدام از اين کشورها به احتمال خيلـى زياد با سطح يکسانى از رشد
صنعتى و مدنى تلاقى نخواهد نمود.
انقلاب کارگرى مىتواند نخست در جامعهاى معين به پيروزى برسد و مىتواند در چند
کشور يا در بخشى از جهان بطور هم زمان نخستين مرحله پيروزى خود را آغاز نمايد.
انقلاب مىتواند با مقاومت يک پارچه ويرانگر و ددمنشانه بورژوازى داخلـى و جهانى
مواجه شود و ممکن است حدت بحران اقتصادى سرمايه و تشتت و استيصال سياسى سرتاسرى
طبقه بورژوازى امکان چنين مقاومتى را از وى سلب نمايد. همه اين حالات براى لحظه
معين غلبه پرولتاريا بر بورژوازى و وقوع انقلاب کارگرى محتمل است و چگونگى استقرار
يا حتى عدم استقرار دولت موقت کارگرى و نيز برنامه کار و پروسه بقاء و زوال و
رويکرد عملـى آن براى جايگزينى خود توسط سازمان کار سوسياليستى از تمامى اين
پارامترها و مؤلفه ها بطور بسيار تعيين کنندهاى اثر مىپذيرد. هر چه درجه سازمان
يافتگى شورايى کارگران نازلتر، هر چه آگاهى و بصيرت کمونيستى کارگران پائينتر، هر
چه آشنائى طبقه کارگر به افق زيست و مدنيت سوسياليستى کمتر و هر چه آمادگى کارگران
براى دخالت مستقيم و خلاق در تاسيس و توسعه سازمان کار سوسياليستى ضعيفتر باشد،
انقلاب کارگرى بطور طبيعى با دشوارىهاى پيچيده و پيچيدهترى مواجه خواهد بود.
در بحث انقلاب سوسياليستى طبقه کارگر و پيکار اين طبقه براى بر چيدن تمامى بساط
سرمايهدارى، فرمول بندىهايى از اين دست که "پرولتاريا ابتدا قدرت سياسى را تسخير
مىکند و سپس سوسياليسم را مستقر مىسازد"، هيچ پاسخ روشنى به هيچ يک از مسايل اين
انقلاب نمىدهد. قدرت سياسى را هم يک حزب يا يک گروه سياسى چپ مىتواند با تکيه بر
نارضايى گسترده توده هاى کارگر و جنبش آنها تسخير کند و هم شوراهايى که به مثابه
بستر پيشروى و ظرف ابراز وجود جنبش بالفعل سوسياليستى طبقه کارگر در پروسه طولانى
کارزار طبقاتى ميان پرولتاريا و بورژوازى قوام گرفته و تودههاى کارگر را متشکل
کرده باشند. هر دوى اينها نيز مىتوانند با پرچم کمونيسم و از ميان برداشتن
مناسبات سرمايهدارى به اجراى برنامههايى دست بزنند. اما در رويداد نخست در بهترين
حالت مشتى انسانهاى آرمان خواه با انبوهى عقيده و شعار و اتوپى از بالاى سر
کارگرانى که با راه و رسم جامعه سالارى سوسياليستى هيچ آشنايى مادى و ملـموسى
ندارند، قدرت سياسى را تصرف خواهند نمود. چيز مهمى اتفاق نخواهد افتاد، تنها نام و
نشان و مدل و رنگ ماشين دولتى سرمايه عوض خواهد شد. در عرصه اقتصاد و کار و توليد و
معيشت انسانها نيز احتمالا مالکيت دولتى سرمايه جاى مالکيت خصوصى سرمايهداران
منفرد را خواهد گرفت. در شکل دوم بر عکس طبقه کارگر شانس بسيار زيادى براى استقرار
جامعه سالارى سوسياليستى و سازمان کار و مدنيت کمونيستى خويش و پايان دادن به هر
نوع استثمار و ستم طبقاتى دارد. انقلاب سوسياليستى در گرو داشتن يک جنبش نيرومند
سوسياليستى است. جنبشى شورايى که لکوموتيو آن بر ريل نقد زنده کمونيستى از تماميت
شيوه توليد و نظام سرمايهدارى حرکت کند. جنبشى که بديل زنده کمونيستى خويش در
مقابل عينيت کاپيتاليستى موجود را همواره و در همه جا در دست داشته باشد. جنبشى
شورايى که مطالبات و انتظارات روزمرهاش مبين تعرضى بى وقفه و نقشه مند عليه کار
مزدورى در تمامى ميادين اقتصاد و سياست و مدنيت باشد. جنبشى سوسياليستى و شورايى که
بستر تجهيز، تدارک، آموزش و سازمان يابى بيشترين بخش تودههاى طبقه کارگر براى
جامعه سالارى سوسياليستى در فرداى انقلاب باشد. با جمع شدن شمارى انسانهاى آرمان
خواه ايزوله در يک محفل کوچک يا حتى عريض و طويل سياسى، با نصب تابلوى حزب کمونيست
بر سر در اين محفل و آن گاه تلاش براى جلب جانب دارى تودههاى کارگر از حزب خويش
هيچ انقلاب سوسياليستى در هيچ کجاى دنيا به پيروزى نخواهد رسيد. کمونيسم نه يک
ايدئولوژى، نه مکتب، نه آرمانى براى آينده دوردست تاريخ، که جنبش جارى نقد
سرمايهدارى و لغو کار مزدورى بطور حى و حاضر است. اگر با اين تعريف موافق باشيم،
به بيان ديگر اگر قرار است که کمونيستها و گرايش کمونيستى طبقه کارگر جنبش کارگرى
را به سمت انقلاب سوسياليستى رهبرى کنند، پس راهى نيست جز اين که سوسياليسم، افق
زيست و مدنيت کمونيستى و افق روشن و عينى تحول سوسياليستى جامعه و جهان کنونى را به
موضوع کار همين جنبش جارى کارگران منتقل سازند. با رفرميسم، با مبارزات سنديکايى و
با نظارهگر مطالبات اتحاديهاى کارگران بودن و در همان حال حلوا حلوا کردن واژه
سوسياليسم و خواهش و التماس از کارگران که به حزب کمونيست بپيوندند و قدرت سياسى را
تسخير کنند، نه سوسياليسم به يک جنبش نيرومند واقعى مبدل خواهد شد و نه حتى در صورت
وقوع انقلاب و سقوط دولت بورژوازى، راهى به برقرارى سازمان کار و مدنيت سوسياليستى
کارگران گشوده خواهد شد. منظور ما در اين جا مطلقا کم رنگ کردن پارهاى مطالبات
رفرميستى کارگران در عرصه پيکار روزمره براى بهبود سطح معيشت خود نيست. اين کاملا
روشن است که تودههاى کارگر در هر زمان بطور روتين و متناسب با نيروى طبقاتى، ميزان
آگاهى، درجه تشکل و قواى پيکار خويش عليه اشکال مختلف بى حقوقى اقتصادى و سياسى خود
مبارزه مىکنند. آنان در اين راستا اشکال مختلفى از مبارزه را نيز تجربه مىنمايند.
اعتصاب، اعتراض، پيکت، تظاهرات خيابانى، قيام تودهاى، تسليح همگانى و هر نوع ديگرى
از پيکار مىتواند به اقتضاى شرائط متفاوت اجتماعى و درجه حدت مصاف طبقاتى در دستور
کار آنان قرار گيرد. جنبش کارگرى در تمامى اين مراحل از اعتصاب گرفته تا قيام
همگانى براى درهم شکستن ماشين دولتى و در طرح تمامى مطالبات اقتصادى، سياسى يا
اجتماعى خود مىتواند جنبشى رفرميستى باشد، به اين معنى که افقى فراسوى سرمايهدارى
در پيش روى خود نداشته باشد و تحقق خواستههايش را در هر سطح و با هر شيوهاى از
مبارزه در چهارچوب تمکين به رابطه خريد و فروش نيروى کار پيگيرى کند. اين جنبش
بالعکس مىتواند سمت و سوى سوسياليستى داشته باشد، به اين اعتبار که محو کار مزدورى
و استقرار سوسياليسم را هدف مستقيم و مضمون بالفعل پراتيک خود قرار دهد. نقش،
محتواى برنامه، مضمون پراتيک و فلسفه وجودى گرايش کمونيستى درون طبقه کارگر نيز در
همين جا مشخص و تعريف مىشود. گرايش راديکال سوسياليستى يا حزب کمونيست واقعى
کارگران مىکوشد تا از طريق حضور عملـى مستقيم و خلاق در همه اشکال خيزش و اعتراض
تودههاى کارگر، با تشريح مارکسى تمامى استثمار، ستم، بى حقوقى، درنده خويى و انسان
ستيزى نظام سرمايهدارى، با تبليغ مستقيم آلترناتيو سوسياليستى در مقابل عينيت
موجود، با افشاء و طرد هر نوع بديل بورژوا رفرميستى اين عينيت، با طرح راديکالترين
و تعرضىترين مطالبات اقتصادى يا سياسى، با ارتقاء پيگير سطح آگاهى و دانش طبقاتى
کارگران، قدرت تعرض و توفندگى و تهاجم جنبش کارگرى را افزايش دهد. اينها همگى و در
ارتباط با هم خطوط اساسى وظائف و پراتيک گرايش کمونيستى طبقه کارگر را تعيين
مىکنند. اگر قرار است حزبى بطور واقعى و جدى حزب کمونيست يا ظرف تشکل گرايش
کمونيستى پرولتاريا باشد، بايد که در تمامى تار و پود وجود سياسى و عملـى خود
برنامه ريزى و اجراى دقيق اين امور را به نمايش گذارد. حزب کمونيست موظف است که با
طرح جامع الاطراف سازمان کار و مدنيت سوسياليستى به مثابه بديل زنده و بالفعل عينيت
کاپيتاليستى و با نقد کمونيستى سيستماتيک، عينى و رياضى گونه وضعيت موجود با
پرولتاريا سخن بگويد. موظف است که اين نقد و آن سازمان کار را به محتواى جنبش جارى
کارگران منتقل سازد. موظف است که طبقه کارگر و تمامى تودههاى اين طبقه را با
آلترناتيو زنده کمونيستى عينيت موجود آشنا سازد و آگاهى به اين آلترناتيو و نقد
کمونيستى اين عينيت را به هستى آگاه کارگران مبدل سازد. محتوا و جهت گيرى گرايش
کمونيستى در اين راستا را مارکس در بخشى از نخستين نوشتههايش چنين توصيف مىکند:
"انتقادى که به اين محتوا مىپردازد، انتقادى است که در حين گلاويز شدن روى مىدهد
و در گلاويزى مساله آن نيست که حريف، حريفى نجيب، همزور و جالب است، بلکه مساله بر
سر آن است که ضربه بر حريف فرود آيد. مساله اين است که نبايد بر آلـمانىها لحظهاى
هواى خودفريبى و تسليم روا داشت. بايد فشار را از طريق افزودن آگاهى فشار بر آن،
باز فشردهتر کرد، و ننگ را از طريق انتشار کتبى آن باز ننگينتر ساخت. بايد هر
قلمرو جامعه آلـمان را به عنوان بخش شرمگين جامعه آلـما&