مرورى گذرا بر پيدايش و رشد طبقه كارگر
(بخش چهارم)
انقلاب فوريه 1848 فرانسه، تاثير خود را بر سراسر اروپا گذاشت. در اوايل مارس 1848، موج جنبش انقلابى، مناطق جنوب و جنوب غربى آلمان را فراگرفت. سپس موقعيت انقلابى به سراسر آلمان كشيده شد.
هنگامى كه سوم مارس، دامنه انقلاب به كلن رسيد، كارگران و زحمتكشان در اين شهر دست به اعتراض و اعتصاب زدند؛ بيش از 5 هزار كارگر و مردم محروم كه توسط اتحاديه كمونيستها سازمان داده شده بودند، با تظاهرات خود در برابر شهردارى، از شوراى شهر خواستند كه مطالبات آنها را به اطلاع دولت برساند و تحقق آنها را خواستار شوند. اين مطالبات كه برگرفته از مطالبات اتحاديه كمونيستها و حزب كمونيست آلمان بود، مطالباتى نظير آزادىهاى سياسى، آزادى اجتماعات، حق راى عمومى، واگذارى قوه مقننه و مجريه به خلق، تسليح عمومى خلق، حمايت تضمين شده از كار و آموزش رايگان تاكيد است.
پليس به اين تظاهرات هجوم آورد و زد و خورد شديدى بين پليس متجاوز و تظاهركنندگان به وقوع پيوست. اگوست ويليچ، آنك و گوت چالك از رهبران جنبش و اعضاى اتحاديه كمونيستها دستگير شدند. اما با مقاومت و حمايت كارگران و زحمتكشان از دستگيرشدگان مقاومت دولت را وادار به عقبنشينى كرد و ناگزير آنها را آزاد نمود. اين جنبش به سرعت گسترش يافت و به برلين رسيد. از 6 مارس گردهمايىها و تظاهراتى در برلين آغاز گرديد. پس از آن كه در 15 مارس، واحدهاى نظامى كه از كاخ سلطنتى حراست مىكردند به سوى معترضين آتش گشودند، جنبش تودهاى بيش از پيش شعلهور گرديد و شاه ناگزير گرديد طى دو فرمان، سانسور را لغو و زمان تشكيل مجلس را اعلام نمايد. اما توده مردم كه در برابر كاخ تحصن كرده بودند، خواهان خروج ارتش از شهر شدند. ارتش براى متفرق كردن مردم وارد عمل شد. در چنين شرايطى قيام مسلحانه نيز مطرح گرديد. خيابانهاى برلين سنگربندى شد و نبرد مسحانه آغاز گرديد. اين قيام مسلحانه تا روز 19 مارس، ادامه يافت و بخش اعظم شهر به تصرف تودهاى مردم درآمد. سرانجام شاه، ناچار به عقبنشينى شد و فرمان خروح ارتش از شهر را صادر كرد. اما باز كارگران و زحمتكشان، شاه را وادار كردند كه در برابر قربانيان درگيرىهاى مسلحانه كه تعدادشان به 230 نفر مىرسيد و اغلب آنها از كارگران تشكيل مىدادند اداى احترام كند و كابينهاش را بركنار سازد.
در اين قيام نيز علىرغم تمامى مبارزه و جانفشانى كارگران، بورژوازى ليبرال زمام امور را در دست گرفت و كابينه خود را تشكيل داد. چنين وضعتى از عدم تجربه، تشكل و آگاهى طبقاتى ناشى مىشد. مطالبات كارگران برلين، همان مطالباتى بودند كه كارگران كلن و يا برخى شهرهاى ديگر مطرح كرده بودند. علاوه بر اين مطالبات، كارگران و تودههاى محروم برلين، مطالبه كارگران فرانسوى را در مورد ايجاد يك وزارتخانه كار را نيز مطرح كردند. بورژوازى ليبرال با اين مطالبات مخالفت كرد. يكى از اين مطالبات مسئله تسليح عمومى خلق به جاى ارتش منظم بود. بورژوازى از خواست كارگران سر باز كرد و به جاى تسليح عموى، يك سازمان ميليشيا درست كرد كه اعضاى آن از ميان داوطلبين بورژوازى انتخاب شده بودند. سير اين اقدامات بورژوازى، ماهيت اين طبقه تازه به دوران رسيده را در نزد تودههاى كارگر بيش از پيش افشا كرد.
از سوى ديگر كارگران با سازماندهى اعتصابات متعدد كه تا اين دوره در جنبش كارگرى آلمان بىسابقه بود، براى افزايش دستمزد و كاهش ساعات كار تلاش نمودند. كارگران تشكلهاى محلى و سراسرى خود را به وجود آوردند. در چند شهر بزرگ آلمان از جمله برلين، كلن، ماينز، لايپزيگ فرانكفورت، هامبورگ، دوسلدورف و غيره نيز تشكلهاى سياسى كارگرى اعلام موجوديت كردند. اتحاديه كمونيستها كه چندين سال پيش توسط كارگران پيشرو و سوسياليست آلمان تشكيل شده بود، نقش بسيار مهمى در سازماندهى اعتراضات و تشكليابى كارگران ايفا مىكرد.
ماركس و انگلس، در اين سالها هنوز به اتحاديه نپيوسته بودند، بلكه خود در سال 1846 انجمن آموزشى كارگران را در بروكسل تاسيس نمودند و در تلاش براى ايجاد كميتههايى در كشورهاى ديگر بودند. كارل شاپر، از طرف انجمن لندن ماموريت يافت كه با ماركس و انگلس مذاكره كند و از آنها براى پيوستن به اتحاديه دعوت به عمل آورد.
بدنبال اين مذاكرات و تبادل نظرهايى كه ميان انجمن لندن و بروكسل صورت گرفت، مواضع ماركس، از سوى اتحاديه كمونيستها پذيرفته شد. در تابستان 1847 اولين كنگره اتحاديه در لندن برگزار گرديد.. ويلهم ولف، به نمايندگى از سوى انجمن بروكسل و انگلس به عنوان نماينده انجمنهاى پاريس در اين كنگره حضور داشتند. در جريان كنگره لندن، اساس ايدههاى كمونيستى علمى كارل ماركس پذيرفته شد: «هدف اتحاديه، واژگون كردن بورژوازى، استقرار حاكميت پرولتاريا، الغاء سيستم اجتماعى بورژوازى كه برپايههاى تضاد طبقاتى بنا شده و برقرارى سيستم اجتماعى نوينى است كه در آن نه طبقات و نه مالكيت خصوصى وجود خواهد داشت.»
مفاد يك اساسنامه نيز به منظور بحث در اختيار انجمنها قرار گرفت تا در كنگره بعدى تصويب شود. بدين ترتيب اتحاديه كمونيستها تاسيس گرديد.
كنگره دوم كه در اواخر نوامبر و اوايل دسامبر سال 1847 برگزار شد تحول نوينى را در جنبش كارگرى كمونيستى، به ويژه اروپا پديد آورد. ماركس در كنگره حضور يافت و نظرات خود را مفصلا توضيح داد. كنگره ضمن تصويب اساسنامه، به ماركس و انگلس ماموريت داد كه مانيفست حزب كمونيست را بنويسند. مانيفست، پيش از آغاز انقلاب فوريه آماده و در لندن به چاپ رسيد. اكنون ديگر اتحاديه كمونيستها داراى يك برنامه كمونيستى پرولترى بود و به جاى شعار قديمى اتحاديه مبنى بر اين كه «انسانها همه با هم برادرند»، شعار «پرولترهاى جهان متحد شويد»، قرار گرفته بود. با وقوع انقلاب فوريه فرانسه، دفتر مركزى لندن، اختيارات خود را به شعبه اتحاديه در بروكسل واگذار نمود. اما به دليل اين كه شرايط فعاليت در بلژيك سهلتر شده بود، عاقبت دفتر مرزى جديد منحل و اختيارات را به ماركس محول كرد و به وى ماموريت داد كه هر چه فورى دفتر مرزى جديد در پاريس تاسيس شود. دفتر مركزى جديد به محض تشكيل در پاريس، سندى به نام مطالبات حزب كمونيست آلمان را تصويب كرد كه بيانگر مطالبات فورى كارگران آلمان بود. اين سند توسط ماركس، انگلس، كارل شاپر، بانر، مول و ولف امضا شده بود.
متعاقب تحولاتى كه در جنبش كارگرى كمونيستى پديد آمد، در اين جنبش پيشرفتهاى چشمگيرى حاصل شد. دخالت طبقه كارگر در امر تشكليابى و انقلاب و افشا روزافزون ماهيت بورژوازى، به اتحاد، تشكل و آگاهى طبقاتى كارگران يارى رساند و كارگران در بطن مبارزه سياسى خود در جنبش عمومى تحولات دمكراتيك، دست به ايجاد تشكلهاى سياسى و صنفى خود زدند.
در ژوئن 1848، كارگران چاپخانهها در ماينز جمع شدند و تشكل چاپچىهاى سراسر آلمان را بنا نهادند. در اواخر اوت و سپتامبر همان سال، كارگران دخانيات نيز يك اتحاديه سراسرى به وجود آوردند.
در جريان انقلاب 49_1848 اروپا، كارگران اتريش نقش مهمى در تحولات انقلابى داشتند. در تابستان 1848 اولين سازمانهاى بزرگ كارگرى وين، از جمله اتحاديهاى كارگران بافنده و اتحاديه كارگران چاپ ايجاد گرديد. بزرگترين اين سازمانهاى كارگرى، اتحاديه عمومى كارگران بود.
در ايالات متحده آمريكا، فعايت كارگران در عرصه سياسى منجر به پيدايش چندين حزب محلى كارگرى در اواخر دهه 20 گرديد. اولين نمونه چنين احزابى در سال 1828 در فيلادلفيا و در 1829 در نيويورك شكل گرفت. در فاصله سالهاى 31_1828 حدود 61 نمونه از اين احزاب با 50 روزنامه مختص آنها وجود داشت. اين احزاب كارگرى محلى، براى محدود نمودن استثمار كودكان و زنان، ده ساعت كار روزانه، ايجاد مدارس عمومى، يك سيستم ارضى دمكراتيك و غيره مبارزه مىكردند. اين احزاب در برخى از ايالات نظير قيلادلفيا و نيويورك، در انتخابات ايالتى نيز شركت مىكردند. كانديداهاى كارگر معرفى مىنمودند و از ميان كانديداهاى آنها چند تن به عنوان نماينده نيز انتخاب شده بودند.
بديت ترتيب پيدايش پرولتارياى صنعتى، رشد مبارزه اقتصادى و سياسى طبقه كارگر در نيمه اول سده نوزدهم و روى آورى كارگران به اقدامات سياسى مستقل و وجود اتحاديه كمونيستها، سبب گرديد كه مرحله نوينى در رشد خودآگاهى طبقاتى كارگران و ايدههاى سوسياليسم علمى گشوده شود.
با رشد و گسترش سوسياليسم علمى كه ماركس و انگلس بنيانگذار آن بود، تقريبا گرايشات سوسياليسم تخيلى كه در انگلستان رابرت اوئن، سن سيمون و فوريه در فرانسه بودند و كمونيسم كارگرى تخيلى كه در فرانسه كابه، تئودور دزامى و اگوست بلانكى و در آلمان وايتلينگ مبلغ آن بودند، تفاوت كيفى چندانى بين گرايش سوسياليسم تخيلى و كمونيسم كارگرى تخيلى وجود نداشت، به حاشيه رانده شدند.
ماركس و انگلس در سنين جوانى، هنگامى قدم به عرصه سياست نهادند كه جنبش كارگرى در انگلستان و فرانسه در حال اعتلا بود. جنبش سياسى مستقل پرولتاريا در حال شكل گرفتن بود و ايدههاى سوسياليستى وسيعا رواج يافته بودند. تحولات جنبش كارگرى انگلستان و فرانسه، انعكاس و تاثير خود را بر كشورهاى ديگر اروپا به ويژه آلمان، برجاى مىگذاشت. جامعه آلمان كه در اين مقطع نيازمند يك رشته تحولات و آبستن يك انقلاب سياسى بود تا قيد و بند و موانع ماقبل سرمايهدارى را پشتسر بگذارد، انقلاب فلسفى را به عنوان يك پيشدرآمد انقلاب سياسى از مدتها پيش آغاز كرده بود. ديالكتيك هگل كه در بطن اين انقلاب زاييده شده بود و تمام عالم طبيعى، تاريخى و معنوى را در حركت، تغيير، تكامل و استحاله مداوم ترسيم مىكرد، آوازهاى برپا كرده بود. راديكالترين نيروهاى جامعه آلمان كه در ديالكتيك هگل ابزار تئوريك توجيه تحولات اجتماعى و سقوط اجتنابناپذير نظم موجود را مىديدند، هگليست شده بودند. در حالى كه محافظهكارى سيستم هگلى كه از ايدهآليسم فلسفى آن ناشى مىشود، با راديكاليسم و ديالكتيك انقلابى در تضاد و تقابل قرار گرفته بود. اين تضاد سرانجام پيروان هگل را به دو گروه تقسيم كرد و جناح چپ هگليست، براى حل تضاد، ايدهآليسم را به كنارى نهاد و پرچم ماترياليسم را در برابر ايدهآليسم برافراشت. ماركس و انگلس درست در همين مقطع قدم به عرصه سياست نهادند. آنها كه هر دو از هگلىهاى جناح چپ بودند در آغاز تحت تاثير ماتريايسم فويرباخ قرار داشتند، هر چند كه هيچگاه همانند فويرباخ يكسره هگل را كنار نگذاشتند، بلكه آنچه را كه در فلسفه هگل ارزشمند و انقلابى بود يعنى اسلوب ديالكتيك را حفظ نمودند و ايدهآليسم وى را رد كردند. دقيقا همين نكته است كه ماترياليسم ماركس و انگلس را از همان آغاز از فويرباخ متمايز مىكرد. روند تسويه حساب با نگرش هگلى و سپس ماترياليسم فويرباخ، كه در طى آن ماركس و انگلس، ماترياليسم ديالكيك و تاريخى را به عنوان بنيان فلسفى جهانبينى علمى نوين تدوين نمودند، از حوالى 1842 آغاز گرديد.
در اين سال، ماركس كه سردبيرى يك نشريه در آلمان را بر عهده داشت، در جريان فعاليتهاى نظرى و عملى خود به نقشى كه مالكيت خصوصى در جامعه و وضعيت طبقات ايفا مىكند، پى برد. اين مسئله با ديدگاه هگلى در تضاد بود كه دولت را تعيين كننده جامعه مىدانست. در جريان اين تضاد، ماركس نظريه هگلى دولت و حقوق را مورد انتقاد قرار داد. ماحصل اين انتقاد «افزودهاى بر نقد فلسفه حقوق هگل» بود. در اين اثر كه در سال 1843 نوشته شد، ماركس ايدهآليسم هگل را به نقد كشيد. اين نقد بر خلاف تحليلهاى فويرباخ نه از زاويه تحليل مذهب، بلكه از طريق بررسى مناسبات اجتماعى صورت گرفت. ماركس با اين نقد، به اين نتيجه رسيد كه جامعه مدنى يعنى آنچه كه مربوط به قلمرو نفع خصوصى و مقدم بر همه منافع مادى و مناسبات اجتماعى مرتبط با آن است، تعيين كننده دولت مىباشد و نه بالعكس بدانگونه كه هگل مىپنداشت. اين اولين گامى است كه ماركس، براى حصول درك ماترياليستى تاريخ برداشت. از همينجهت ماركس، به اين نتيجه رسيد كه «نه مناسبات حقوقى و نه اشكال سياسى، هيچ يك را نمىتوان از طريق خودشان يا بر مبناى به اصطلاح تكامل عمومى تفكر بشرى درك نمود. بالعكس ريشه آنها را بايد در شرايط مادى زندگى، كه كليت آن را هگل به تاسى از نمونه متفكرين فرانسوى و انگليسى سده هجدهم «جامعه مدنى» ناميده است، يافت.» بنابراين همين درك از نقش مالكيت خصوصى و مناسبات اقتصادى است كه به ماركس به مسئله الغاء مالكيت خصوصى براى دگرگونى بنيادى جامعه رسيد.
ماركس در مسئله «يهود»، رهايى انسان را در ابعادى نوين مطرح مىكند نه فقط رهايى انسان از ستمهاى ملى، مذهبى و سياسى، بلكه رهايى از ستم اجتماعى. ماركس مىگويد كه هر چند رهايى بشريت گامى مهم به پيش است اما شكل نهايى رهايى انسان نيست. او ماهيت محدود رهايى سياسى را كه انقلابات بورژوايى به بار آوردهاند، نشان مىدهد و از ضرورت يك انقلاب ژرف براى حل تضادهاى اجتماعى موجود و رهايى واقعى انسان، دفاع مىكند:
«انقلاب سياسى، انقلاب جامعه مدنى است... رهايى سياسى، تقليل مناسبات و جهان انسانى به خود انسان است. رهايى سياسى از يكسو تقليل انسان به يك عضو جامعه مدنى، به يك فرد مستقل خودپرست و از سوى ديگر به يك شهروند، يك فرد حقوقى است.
فقط هنگامى كه فرد انسانى واقعى، شهروند تجريدى را از نو در خودش جذب كند و به عنوان يك فرد انسانى در زندگى روزمره، در كار ويژه و در واقعيت ويژهاش هستى نوعى گردد. بالنتيجه ديگر قدرت اجتماعى را به شكل قدرت سياسى، از خودش منفك نسازد، تنها از آن پس رهايى انسان تكميل خواهد شد.»
ماركس، در گامهاى بعدى خود، نقاط ضعف سوسياليسم ماقبل خود را مرتفع مىسازد. پرولتاريا از ديدگاه ماركس، ديگر آن نيروى غيرفعالى كه سوسياليستهاى تخيلى تصور مىكردند بايد از سر ترحم به آن كمك كنند نيست، بلكه نيرويى فعال و پويا و رهايىبخش است، كه اصولا رهايىبخش بشريت است.
جمعبندى دستاوردهاى نظرى ماركس، در اين دوره در زمينه درك ماترياليستى تاريخ، الغاء مالكيت خصوصى، نقش تاريخى پرولتاريا براى دگرگونى نظم موجود و ايجاد نظم كمونيستى، مىتوان در دست نوشتههاى اقتصادى_فلسفى يافت. در اين اثر ماركس، به شكل تكامل يافتهترى درك ماتريايستى تاريخ را ارائه مىدهد و از زاويه همين نگرش شالودههاى اقتصادى جامعه سرمايهدارى را به نقد مىكشد.
در دست نوشتههاى اقتصادى_فلسفى، ماركس اولين گامها را براى نقد اقتصاد سياسى بورژوايى، و انتقاد از شالودهاى اقتصادى جامعه بورژوايى برمىدارد. رابطه كار و سرمايه، مسئله از خود بىگانگى در سيستم سرمايهدارى، تقابل كار و سرمايه و تضاد كارگر و سرمايهدار توضيح داده مىشود:
«هر چه ثروتى كه كارگر توليد مىكند، بيشتر مىشود، كارگر فقيرتر مىگردد.» «هر چه بيشتر كالا مىآفريند، كالايى ارزانتر مىشود.» در اين نظام «بىارزش شدن جهان انسانها با افزون شدن ارزش جهان اشيا نسبت مستقيم دارد.»
ماركس، از نقد شالودههاى اقتصادى سيستم سرمايهدارى، تشديد تضادهاى طبقاتى را نتيجهگيرى مىكند و مىنويسد: «رهايى كامل بشريت و براى رهايى كامل تمام احساسات و فضايل انسانى، الغاء واقعى مالكيت خصوصى و برقرارى كمونيسم از طريق اقدام انقلابى تودهاى ضرورىست.» «براى الغاء ايده مالكيت خصوصى، ايده كمونيسم كاملا كافى است. آن مستلزم اقدام كمونيستى واقعى براى الغاء واقعى مالكيت خصوصى است. تاريخ به آن، خواهد انجاميد.»
همان مسيرى را كه ماركس طى سالهاى 1843 و 1844 براى تدوين و تدقيق نظريات كمونيستى و درك ماترياليستى از تاريخ طى نمود، انگلس نيز طى كرد. او كه از سال 1842 در انگلستان زندگى مىكرد و در ارتباط نزديك با جنبش كارگرى انگليس قرار گرفته بود، دست به مطالعات عميق در زمينههاى اقتصادى و سياسى و بررسى نظريات سوسياليستى زد.
از جمله انگلس در همين دوره، با انتشار يك اثر اقتصادى تحت عنوان «رئوس يك انتقاد از اقتصاد سياسى» اثرى كه ماركس حتا سالها بعد از آن را «نبوغآميز» ناميد، اقتصاد بورژوايى را از ديدگاه سوسياليستى به نقد كشيد. خصلت گذرا و تاريخى مالكيت خصوصى را نشان داد. آن را اساس تمام تناقضات جامعه سرمايهدارى معرفى كرد و نتيجه گرفت كه رشد همين تناقضات و تضادهاست كه به انقلاب اجتماعى منجر خواهد شد.
بدين ترتيب تا زمانى كه ماركس و انگلس، در 1844 همديگر را در پاريس ملاقات كردند، هر يك مستقلا تكامل فكرى از ايدهآليسم به ماترياليسم و از دمكراسى انقلابى به كمونيسم را طى كرده بودند. در پايان اوت 1844، فريدريش انگلس دو روز در پاريس گذراند. انگلس در طى اقامتاش با ماركس ديدار كرد، ديدارى كه به يك دوستى و همكارى تمام عمر انجاميد. در آن هنگام انگلس 23 ساله و تقريبا سه سال از ماركس جوانتر بود، اما از سابقه درخشانى در روزنامهنويسى راديكال و هگلى جوان برخوردار بود. ماركس در اين زمان در ميان انقلابيون تبعيدى ساكن پاريس در دهه 1840 چهره برجستهاى به شمار مىرفت. او با بنيانگذاران آنارشيسم مانند پىير ژوژف پرودون و ميخائيل باكونين روابط دوستانهاى داشت و با آنان درباره هگل مباحثه مىكرد. ماركس با هاينريش هاينه نيز رابطه نزديكى داشت و او را تشويق مىكرد كه شعرهاى سوسياليستى بنويسد. هاينه، بعدها درباره ماركس و انگلس نوشت: «رهبران كم و بيش پنهان كمونيستهاى آلمان منطقدانهاى بزرگى هستند، كه نيرومندترين آنان از مكتب هگل بيرون آمدهاند، و بدون شك آنان تواناترين متفكران و فعالترين چهرهها هستند.»
برجستگى ماركس، باعث شد كه حكومت فرانسه در زير فشار حكومت پروس او را از فرانسه اخراج كند. در فوريه 1845 او از پاريس به بروكسل عزيمت كرد و انگلس كه شغل خود را در تجارتخانه خانوادگى رها كرده بود به زودى به او پيوست. او ديگر يك انقلابى تمام وقت شد. در اينجا بود كه همكارى جدى آنها آغاز گشت.
در هر صورت ماركس و انگلس، در ملاقات پاريس تصميم گرفتند كه مشتركا كار پرداخت جهانبينى نوين را در تمام اجزايش پيش ببرند. نخستين نتيجه اين تلاش مشترك كه البته سهم عمده را در تدوين آن ماركس بر عهده داشت، «خانواده مقدس» بود. در اين اثر، ايدهآليسم هگلىهاى جوان و سوسياليسم خرده بورژوايى اختصاص يافته بود، نظرات اثباتى ماركس و انگلس، در زمين ماترياليسم ديالكتيك و تاريخى و كمونيسم مطرح شدهاند. بنيانگذاران سوسياليسم علمى در اين اثر مىنويسند: »پرولتاريا به حكم يك ضرورت تاريخى پديد آمده و به حكم همان ضرورت بايد خود و نظام مبتنى بر مالكيت خصوصى را ملغا سازد.» «پرولتاريا و ثروت اضداد يكديگرند.» «آنها هر دو آفريده جهان مالكيت خصوصىاند.» «مالكيت خصوصى، به عنوان مالكيت خصوصى، به عنوان ثروت مجبور است كه خودش و بدين طريق هستى ضدش يعنى پرولتاريا را حفظ كند.» «پرولتاريا به عنوان پرولتاريا مجبور است خودش و بدين طريق ضدش يعنى مالكيت خصوصى را كه تعيين كننده وجود اوست و آن را پرولتاريا مىسازد، ملغا سازد.»
انگلس، در اثر ديگرى به نام «وضع طبقه كارگر در انگلستان»، تحليل مشخص و همه جانبهاى از شرايط كار و زندگى پرولتاريا تحت شيوه توليد سرمايهدارى به دست مىدهد. در اين اثر ماهيت ستمگرانه و استثمارگرانه شيوه توليد سرمايهدارى آشكار شده است. در اين اثر نشان داده شده است كه چگونه قوانين ذاتى اين نظام، استثمار وحشيانه و وضعيت اقتصادى اسفبار كارگران، به تشديد تضاد طبقاتى ميان بورژوازى و پرولتاريا مىانجامد و انقلاب اجتماعى را را به امرى ناگزير تبديل مىكند. او، در تحليل عميق از جنبش كارگرى، نقش پرولتارياى صنعتى در اين جنبش، اشكال مبارزه طبقاتى پرولتاريا، رابطه اين اشكال با يكديگر، نقش تعيينكننده مبارزه سياسى و بالاخره لزوم در همآميزى سوسياليسم و جنبش كارگرى تاكيد مىكند. انگلس، مراحل مختلف تكامل جنبش طبقه كارگر، از مبارزات خودانگيخته و اقدامات منفرد و محلى عليه كارفرمايان منفرد تا اشكال عالىتر و متشكلتر عليه سيستم سرمايهدارى را مورد تحليل قرار مىدهد. نقش و اهميت هر يك از اين اشكال متنوع مبارزه را در پروسه تكامل جنبش طبقاتى كارگران بررسى مىكند و نقاط ضعف و قوت آنها را نشان مىدهد. او نقش اعتصاب را به عنوان «آموزشگاههاى جنگى» كه طى آن كارگران «خود را براى پيكار بزرگ آماده مىكنند» را تشريح مىكند. از سوى ديگر با بررسى اهميت مبارزه اقتصادى طبقه كارگر و نقش اين مبارزه در سازماندهى و پرورش طبقه كارگر تاكيد دارد كه طبقه كارگر، از طريق مبارزه سياسى مىتواند ضربه قطعى را بر بورژوازى وارد سازد و آن را سرنگون كند.
تا مقطع سال 1845، ماركس و انگلس، عملا با ماترياليسم فريرباخ نيز تسويه حساب مىكنند. ماركس، تزهايى را درباره فويرباخ نوشت. ماركس، در اين تزها، نقص عمده ماترياليسم پيشين و از جمله ماترياليسم فوئرباخ را ناديده انگاشتن پراتيك اعلام مىكند و در برابر ماترياليسم نظرى و غيرفعال فوئرباخ از نقش قطعى پراتيك مادى سخن مىگويد. در اينجاست ك به طور كلى فلسفه ماركسيسم را از تمام مكاتب ماترياليستى ماقبل ماركس متمايز مىسازد مطرح مىشود: «فلاسفه، تنها به طرق مختلف جهان را تفسير كردهاند و حال آن كه نكته بر سر تغيير آن است.» در اين تز، خصلت دگرگون كننده تئورى انقلابى در ارتباط با عمل انقلابى مطرح شده است.
بسط و توضيح اين تزها را در ايدئولوژى آلمانى دنبال مىكنيم. اثرى كه در آن، اصول اساسى جهانبينى نوين به شكلى سيستماتيك مطرح گرديده و برداشت ماترياليستى از تاريخ به شكل يك تئورى جامع فرمولبندى شده است. ماركس، در اين اثر تاكيد دارد كه انسانها براى اين كه بتوانند به عنوان انسان، به قلمرو تاريخ گام نهند و تاريخ را بسازند، مقدمتا مىبايستى زنده بمانند، زندگى كنند و به تجديد توليد وجود انسانى خود بپردازند. اين بدان معناست كه قبل از هر چيز مىبايستى نيازهاى اوليه خود را برآورده سازند، يعنى بخورند، بياشامند، بپوشند و مسكن گزينند. در يك كلام، وسايل معيشتشان را توليد كنند. در واقع انسانها به مجرد اين كه شروع به توليد وسايل معاش خود مىكنند... بين خود و حيوانات تميز قائل مىشوند.
ماركس، در ايدئولوژى آلمانى، به طور مستدل و علمى اين ضرورت جايگزينى نظام كمونيستى را به جاى نظام سرمايهدارى توضيح مىدهد. در اينجا به شكلى مشخص نشان داده مىشود كه مالكيت خصوصى و طبقاتى كى و چگونه پديد آمدهاند و چرا اكنون زمان الغاء آنها فرارسيده است. در تشريح اين مسئله، نخست رابطه تقسم كار با رشد نيروهاى مولده در مراحل اوليه تاريخ بشريت مورد بررسى قرار مىگيرد و سپس نشان داده مىشود كه چگونه با گذار از تقسيم طبيعى به اجتماعى كار، مالكيت خصوصى و همراه با آن طبقات و جامعه طبقاتى پديد آمدند.
ماركس، در اثر جاودانه خود »سرمايه« نشان داد كه استثمار كار مزدى، اساس استثمار نظام سرمايهدارى است. در نظام سرمايهدارى، كارگران كه فاقد هر گونه وسيله توليدند، ناگزيرند براى امرار معاش روزمره، تنها چيزى كه براى فروش دارند، يعنى نيروى كار خود را بفروشند. ارزش اين كالا در بازار مثل هر كالاى ديگرى، به حسب زمان كارى كه براى توليد و باز توليد آن لازم است، يعنى زمان كارى كه براى توليد وسايل معاش كارگر و خانواده وى ضروريست تعيين مىگردد. سرمايهدار اين كالا را مىخرد. اما راز مسئله در اين است كه نيروى كار به عنوان كالا، از آن جهت از كالاهاى ديگر متمايز است كه وقتى صرف مىشود ارزشى بيش از ارزش خود مىآفريند يا به عبارت ديگر ارزش مصرف آن خود، سرچشمه ارزش است. ماركس، نشان داد كه اين ارزش اضافى تنها توسط س&