مرورى گذرا بر پيدايش‏ و رشد طبقه كارگر

(بخش‏ ششم)

 

 

بحران انترناسيونال اول

سقوط كمون پاريس‏، عواقب منفى و مخربى را بر انترناسيونال و ادامه حيات آن گذاشت. در واقع سقوط كمون، انترناسيونال از درون و بيرون در معرض‏ انواع و اقسام فشارها، توطئه‌ها و ضربات قرار داد و با بحران‌هاى فزاينده رو‌به‌رو ساخت.

بورژوازى كشورهاى اروپا، كه قبل از اين نيز لحظه‌اى از توطئه عليه انترناسيونال اول دست بر نداشته بود، اكنون تعرض‏ به جنبش‏ كارگرى و سازمان‌هاى كارگرى كمونيستى آن، به ويژه انترناسيونال را تشديد كرد.

بورژوازى فرانسه، كه با به راه انداختن حمام خون و كشتار هزاران كارگر و كمونيست، كمون پاريس‏ را از پاى درآورده بود، طى يادداشتى از تمام دولت‌هاى اروپايى از آن‌ها خواست كه اقدامات خود را عليه انترناسيونال تشديد كند و كموناردهايى را كه به اين كشورها پناهنده شده‌اند به دولت فرانسه تحويل دهد.

دولت آلمان، اولين دولت اروپايى بود كه بلافاصله به خواست دولت فرانسه پاسخ مثبت داد. در ملاقات امپراتور آلمان و اتريش‏ نيز تصميماتى بر عليه انترناسيونال و جنبش‏ طبقه كارگر اتخاذ گرديد. روسيه، خواهان برگزارى يك نشست مشترك دولت‌هاى اروپايى براى تصميم‌گيرى در مورد انترناسيونال گرديد و دولت‌هاى اروپا، از جمله اسپانيا، ايتاليا، بلژيك و دانمارك نيز آمادگى خود را براى تشديد اقدامات عليه انترناسيونال اعلام كردند. به دنبال آن، سوسياليست‌ها و فعالين انترناسيونال در آلمان، فرانسه، اسپانيا و دانمارك، در معرض‏ پيگرد پليسى قرار گرفتند. تعدادى دستگير و به زندان‌ها طولانى محكوم گرديدند.

بورژواها و دولت‌هايشان اقدامات ضدكارگر و كمونيستى خود را بدان‌جا رساندند كه به دروغ آتش‏سوزى بزرگ شيكاگو را به انترناسيونال نسبت دادند. هنگام برگزارى كنگره لاهه، چنان تبليغاتى عليه انترناسيونال به راه انداختند و حتا در ميان بچه‌ها كم سن و سال هم شايع‌پراكنى كردند كه مواظب وسايل قيمتى خود باشيد، زيرا انترناسيونال مى‌خواهد به هلند بيايد. حجم اين تبليغات دروغين و اقدامات سركوب‌گرانه پليسى سبب شد كه ماركس‏، گزارش‏ شوراى عمومى به كنگره لاهه را اساسا به همين مسئله اختصاص‏ دهد. اين گزارش‏ چنين آغاز شده بود:

«از هنگام آخرين كنگره در بال، دو جنگ بزرگ، چهره اروپا تغيير داد: جنگ فرانسه‌_‌آلمان و جنگ داخلى در فرانسه. يك جنگ ديگر نيز مقدم بر، همراه و پس‏ از اين دو جنگ وجود داشته است. جنگ عليه انجمن بين‌المللى كارگراندر چنين شرايطى، طرفداران سوسياليسم علمى كارل ماركس‏، كه اكنون نقش‏ قطعى را در انترناسيونال و رهبرى آن به دست آورده بودند، از سوى بورژوازى اروپا و دو جريان چپ و راست درون انترناسيونال مورد حمله قرار گرفته بودند. در طيف راست، رهبران اتحاديه‌هاى كارگرى انگليس‏ قرار داشتند كه بيش‏ از پيش‏ به تريديونيونيسم رفرميستى خالص‏ درغلتيده و عليه مواضع پرولترى شوراى عمومى انترناسيونال به مخالفت برخاسته بودند. اين جريان تحت رهبرى «جان هالس» قرار داشت و ادگر، لوكرافت و اكاريوس‏ هم به او پيوسته بودند. اين جريان سنديكاليست‌_‌رفرميست، پس‏ از دفاع قاطع و بى‌قيد و شرط شوراى عمومى تحت رهبرى كارل ماركس‏ از كمون پاريس‏، دسته‌جمعى از شوراى عمومى استعفا كردند.

در طيف چپ، آنارشيست‌ها تحت رهبرى باكونين قرار داشت كه حملات خود را به شوراى عمومى و خط‌مشى ماركس‏ تشديد كرده بود و شوارى عمومى را به ديكتاتورى متهم مى‌كرد. اما اقدامات آن‌ها در همين حد خلاصه نمى‌شد. آنارشيست‌ها كه توطئه‌گرى جزئى از ايدئولوژى و سبك كار آن‌هاست، فعاليت‌هاى تشكيلات‌شكنانه خود را از طريق سازمان مخفى اتحاد سوسيال دمكراسى پيش‏ مى‌بردند كه برخلاف قولى كه در آغاز ورودشان به انترناسيونال براى انحلال اين تشكيلات داده بودند، آن را مخفيانه حفظ كرده بودند. مهم‌تر از همه كمون پاريس‏ نشان داده بود كه طبقه كارگر براى دست‌يابى به اهداف طبقاتى خود، به كسب قدرت سياسى و برپايى دولت پرولترى نيازمند است. يكى از دلايل شكست كمون پاريس‏، فقدان احزاب قدرت‌مند پرولترى با برنامه و خط‌مشى كمونيستى و انقلابى بوده است.

تهديد دولت‌ها و بروز اختلافات و كشمكش‏هاى درونى و استعفاها، كارشكنى و توطئه آنارشيست‌ها و بالاخره سركوب‌هاى گسترده ايجاب مى‌كند كه هر چه فورى كنگره انترناسيونال تشكيل شود تا عوامل مانع وحدت را از ميان بردارد؛ بار ديگر وحدت و انسجام را به صفوف انترناسيونال باز گرداند؛ با جمع‌بندى درس‏هاى كمون، آن‌ها را در اسناد برنامه‌اى و تشكيلاتى سازمان بين‌المللى كارگران بگنجاند و وظايف انترناسيونال را در اوضاع جديد مشحص‏ سازد. به رغم ضرورت برگزارى فورى اين كنگره، به علت حملات مداوم ارتجاع، امكان تشكيل فورى آن وجود نداشت و از همين رو به تعويق افتاده بود. لذا به پيشنهاد انگلس‏، يك كنفرانس‏ مخفى در لندن برگزار شد.

 

كنفرانس‏ لندن

اين كنفرانس‏ در روزهاى 17‌_‌16 سپتامبر 1871، با حضور 23 تن تشكيل گرديد كه 17 نفر آن عضو شوراى عمومى و مابقى نمايندگانى از بلژيك، سوئيس‏ و بريتانيا بودند. كنفرانس‏ در مجموع بر خط‌مشى شوراى عمومى صحه گذاشت. بر ضرورت تشكيل احزاب سياسى پرولترى و مشاركت در فعاليت‌هاى سياسى تاكيد نمود و زمان و مكان كنگره بعدى را نيز تعيين كرد.

اساسا ديدگاه آنارشيست‌ها، با ديدگاه و سياست‌هاى پرولترى انترناسيونال مغاير بود. در هر حال اين جريان با اقدام سياسى پرولتاريا و حزب طبقاتى آن مخالف بود. ماركس‏ و انگلس‏، در مباحث خود مواضع اين جريان را شديدا مورد حمله قرار دادند. آن‌ها متن نهايى قطعنامه طرفداران حزب سياسى و عمل سياسى را ويرايش‏ كردند و عبارات زير را كه در طرح وايلان وجود نداشت به آن افزودند.

مصوبات كنفرانس‏ لندن، با مخالفت جدى باكونيست‌ها رو‌به‌رو گرديد. آن‌ها كه نمى‌توانستند اين مواضع را تحمل كنند، در 12 نوامبر 1871 در سون ويله سويس‏، اجلاس‏ ويژه خود را تشكيل دادند و بيانيه‌اى خطاب به تمام فدراسيون‌هاى انترناسيونال صادر نمودند. در اين بيانيه، برخلاف كنفرانس‏ لندن كه خواهان تقويت و استحكام تشكيلاتى انترناسيونال شده بود، از «تبديل انترناسيونال» به «فدراسيون آزاد» بخش‏هاى محلى «خودمختار» دفاع شده بود.

 

كنگره لاهه

كنگره لاهه، به عنوان پنجمين كنگره سازمان بين‌المللى كارگران، در 2 سپتامبر، رسما در لاهه گشايش‏ يافت و تا 7 سپتامبر به طول انجاميد. 65 نماينده از 15 كشور جهان به لاهه آمدند كه در اين ميان ماركس‏ و انگلس‏ دو تن از رهبران برجسته سوسياليسم علمى نيز حضور داشتند و براى نخستين بار در كنگره‌هاى انترناسيونال شركت مى‌كردند. در اين كنگره، تمام پيشنهادات شوراى عمومى با يك اكثريت 38 تا 45 نفرى تصويب گرديد و بدين طريق به شوراى عمومى راى اعتماد داده شد. مخالفين قطعنامه بين 12 تا 20 نفر در نوسان بودند كه بخشى از اين تعداد نيز كسانى بودند كه راى ممتنع مى‌دادند. در حقيقت امر اين كنگره، تجسم تلاش‏هاى پيروزمندانه جناح ماركسيست انترناسيونال براى به كرسى نشاندن برنامه و اصول تشكيلاتى ماركيسسم در جنبش بين‌المللى طبقه كارگر و بيانگر پيروزى كمونيسم علمى بر آنارشيسم و رفرميسم در انترناسيونال بود.

مصوبه ديگر كنگره لاهه، به انتقال شوراى عمومى به نيويورك اختصاص‏ يافته بود كه اين نيز با اكثريت آراء به تصويب رسيد. علت انتقال شوراى عمومى نيز تعرض‏ بورژوازى به جنبش‏ طبقه كارگر و انترناسيونال و مقابله با اقدامات تشكيلات‌شكنانه باكونيست‌ها بود.

بديهى بود كه مصوبات كنگره لاهه، يعنى مصوباتى كه منطبق بر اصول سوسياليسم علمى بود، نمى‌توانست مورد تاييد و پذيرش‏ آنارشيست‌ها قرار بگيرد. لذا آن‌ها كه از مدت‌ها پيش‏ كنگره مخفى خود را در درون انترناسيونال سازمان داده بودند، اكنون كه در يك كنگره رسمى با شكست فاحشى رو‌به‌رو شده بودند، براى رسميت دادن به انشعاب دست به كار شدند و در كنفرانس‏ فدراسيون ژوره تمام قطعنامه‌هاى كنگره لاهه را رد كردند. آنارشيست‌ها كمى بعد، در 15 سپتامبر 1872 يك كنگره در سن‌ايميه برگزار كردند. در اين كنگره 4 باكونيست اسپانيايى كه در كنگره لاهه نيز حضور داشتند، 2 نماينده از فدارسيون ژوره، 6 نماينده از ايتاليا و دو نماينده از بخش‏هاى فرانسوى در ايالات متحده حضور يافته بودند. در اين كنگره، قطعنامه‌هايى به تصويب رسيد كه نه تنها مغاير با مصوبات كنگره لاهه بودند بلكه با تمام مواضع و خط‌مشى انترناسيونال در تضاد آشكار قرار داشتند. در اين قطعنامه‌ها وظيفه نخست و فورى پرولتاريا را تخريب هرگونه قدرت سياسى اعلام شده بود. بر همين مبنا، آنارشيست‌ها، كنگره سپتامبر 1873 خود را در ژنو، كنگره سازمان بين‌المللى كارگران ناميدند و از خود به عنوان اعضاى سازمان بين‌المللى كارگران نام بردند. آنارشيست‌ها كه با خط اصولى و انقلابى انترناسيونال اول يعنى طرفداران سوسياليسم علمى دشمنى‌ورزيدند، تنها در ظاهر چپ بودند اما در واقع با راست‌ترين جريانات درون جنبش‏ كارگرى اتحاد داشتند. آن‌ها از رهبران رفرميست‌هاى بريتانيايى نظير هالس‏ و اكاريوس‏ دعوت به عمل آوردند كه در كنگره ژنو حضور يابند. با تمام اين اوصاف باكونيست‌ها نتوانستند، خود را به عنوان يك جريان قدرت‌مند در جنبش‏ كارگرى تثبيت كنند. حتا با گذشت زمان، تناقضات درونى آنارشيست‌ها سر باز كرد و اختلافات در ميان آن‌ها تشديد گرديد. همچنين با شكل‌گيرى يكى گرايش‏ جديد در درون آنارشيست‌ها، انشعابى در درون آن‌ها به وجود آمد كه به نام آناركوسنديكاليسم معروف گرديد.

 

انحلال انترناسيونال

در شرايطى كه در بالا ذكر كرديم، اختلافات عميقى كه به انشعاب انجاميد و انتقال ارگان رهبرى انترناسيونال به نيويورك، آن را شديدا تضعيف كرده بود. وخامت اوضاع را اين حقيقت نشان داد كه كنگره بعدى انترناسيونال، كه در سپتامبر 1873، در ژنو گشايش‏ يافت عملا يك اجلاس‏ بين‌المللى كارگرى نبود. از مجموع 28 نماينده‌اى كه در كنگره ژنو حضور يافته بودند، 26 نماينده از سوئيس‏ بودند. اين بدان معنا بود كه ديگر انترناسيونال اول در در عمل وجود نداشت و به عنوان يك تشكيلات بين‌المللى منحل شده بود. در هر صورت هنوز رسما انحلال آن اعلام نگرديد. در فوريه 1876، شوراى عمومى تصميم گرفت كه يك كنگره براى انحلال رسمى انترناسيونال فراخواند. اين هفتمين و آخرين كنگره انترناسيونال اول بود كه در 15 ژانويه ژوئيه 1876 در فيلادلفيا تشكيل گرديد. از ميان تشكل‌هاى كارگرى خارج از ايالات متحده تنها نماينده يك تشكل، يعنى نماينده حزب سوسيال دمكرات آلمان در اين اجلاس‏ حضور داشت. اين كنگره به انحلال انترناسيونال راى داد. در بيانيه مربوط به انحلال انترناسيونال اول، گفته شده بود كه »اجلاس‏ بين‌الملل در فيلادلفيا، شوراى عمومى سازمان بين‌المللى كارگران را منحل نموده و پيوند خارجى سازمان ديگر وجود ندارد.« بدين طريق انترناسيونال اول، پس‏ از آن كه وظايف خود را در يك مرحله از رشد و تكامل جنبش‏ بين‌المللى كارگرى به انجام رساند و نقش‏ بسيار مهمى در تشكل، آگاهى و همبستگى بين‌المللى كارگران ايفا نمود، زير يك رشته فشارهاى داخلى و خارجى از پاى درآمد و متاسفانه منحل شد.

انترناسيونال اول، نقش‏ بسيار برجسته در اتحاد و همبستگى و مبارزه طبقاتى كارگران ايفا كرد. انترناسيونال، اتحاد همبستگى بين‌المللى پرولترهاى جهان را تقويت كرد تا حدودى اهداف مبارزه طبقه كارگر را روشن كرد و اعتراض‏ خودانگيخته كارگران را به مبارزه‌اى هدف‌مند و آگانه تبديل نمود. انترناسيونال، نقش‏ و جايگاه احزاب سياسى، تشكل‌هاى توده‌اى كارگران و تعاونى‌ها را مشخص‏ ساخت. مسايل گرهى مربوط به تاكتيك‌هاى مبارزه طبقه كارگر را حل كرد، نقش‏ و اهميت مبارزه اقتصادى و سياسى را روشن نمود و سرانجام اين كه مسايل مربوط به ساختار تشكيلاتى را در تشكل‌هاى كارگرى حل نمود. به گرايشات درون طبقه كارگر شفافيت بيش‏ترى بخشيد.

انترناسيونال، با حل و جواب‌گويى معضلات و مشكلات تاكتيك‌هاى مبارزه طبقه كارگر بر عليه سرمايه‌دارى، افق روشن سوسياليسم علمى را در جنبش‏ بين‌المللى كارگرى مسلط كرد. بنابراين، تا روزى كه دمكراسى مستقيم شورايى و مبارزه ضد‌سرمايه‌دارى در تشكل‌هاى توده‌اى كارگران جايگزين سياست‌هاى رفرميستى سنديكاليستى موجود نشود و سوسياليسم علمى، سياست ناظر بر جنبش كارگرى نباشد، شدت كار مزدى و استثمار نيز روز به روز شدت بيش‏ترى خواهد يافت.

 

موقعيت جنبش‏ كارگرى، پس‏ از انحلال انترناسيونال اول

طبيعتا انحلال انترناسيونال، ضربه زيادى به جنبش‏ طبقاتى و همبستگى و اتحاد بين‌المللى كارگران، به ويژه گرايش‏ سوسياليستى آن زد. دورانى كه از انحلال انترناسيونال اول آغاز شد و تا تشكيل انترناسيونال دوم در 1889 و حتا كمى پس‏ از اوايل سده بيستم به طول انجاميد، دوران سكون در جنبش‏ كارگرى است. بدين معنا كه در اين دوران از تلاطمات سياسى شديد و انقلاباتى كه تا دوران كمون در اروپا معمول بود، خبرى نيست.

در آغاز سال‌هاى دهه 70 در بريتانيا، فرانسه و آمريكا، حدود 13‌_‌12 ميليون كارگر صنعتى وجود داشت كه مجموعا با كارگران كشاورزى حدود 20 ميليون مى‌شدند. تا اوخر دهه 90 تعداد كارگران صنعتى آمريكا به ده ميليون، آلمان به حدود 8 ميليون، بريتانيا 5/8، فرانسه حدود 5/3 و ايتاليا 5/3 ميليون رسيده بود. در اين دوران كميت كارگران كشورهاى كم‌تر پيشرفته سرمايه‌دارى نيز به نحو قابل ملاحظه‌اى افزوده شد به نحوى كه تعداد مزدبگيران در روسيه به حدود 14 ميليون، چكسلواكى كم‌تر از يك ميليون، لهستان نيم ميليون و ژاپن به نيم ميليون رسيد.

در مجموع در اواخر سده نوزدهم، حدود 40 ميليون كارگر صنعتى در اوپا و آمريكاى شمالى وجود داشت كه اگر كارگران كشاورزى نيز به آن افزوده شود، اين رقم به دو برابر خواهد رسيد.

هم‌زمان با افزايش‏ كميت كل كارگران، بر كميت كارگران زن نيز افزوده شد. در اين فاصله تعداد كارگران زن در فرانسه دو برابر شد. در ژاپن، 63 درصد نيروى كار را زنان تشكيل مى‌دادند. در اين فاصله نيز زنان در صنايع نساجى و دوزندگى نقش‏ مسلط را به دست آوردند. البته لازم به تذكر است كه به رغم افزايش‏ كميت زنان، تغيير چندانى در وضعيت آن‌ها و نابرابرى در قبال دست‌مزدها صورت نگرفت و در تمام كشورها زنان معادل 33 تا 50 درصد دست‌مزد مردان را دريافت مى‌كردند.

در اين دوران، در نتيجه رشد و گسترش‏ سرمايه‌دارى و تمركز توليد، موسسات بسيار بزرگى شكل گرفتند كه با بيش‏ از 1000 كارگر كار مى‌كردند. در آلمان 430000 كارگر و در فرانسه 313000 كارگر در چنين كارخانه‌هايى كار مى‌كردند. سطح تمركز پرولتارياى صنعتى در روسيه از اين هم بالاتر بود و تقريبا نيمى از موسسات با 500 نفر يا بيش‏تر كار مى‌كردند. اين سطح بالاى تمركز خود عاملى در رشد و ارتقا آگاهى و همبستگى و مبارزه كارگرى شد.

در اين دوران، تعداد قابل ملاحظه‌اى اعتصابات در كشورهاى مختلف به وقوع پيوست و گاه اين اعتصابات با اشكال ديگرى از مبارزه نظير تظاهرات و راه‌پيمايى همراه بودند. در سال 1875، 15000 كارگر بافنده در فال‌ريو آمريكا، به مدت 8 هفته دست به اعتصاب زدند. در همين سال اعتصاب معدنچيان پنسيلوانيا به مدت 7 ماه ادامه يافت. در 1878، 30000 كارگر نساجى‌هاى لانكشاير انگلستان دست به اعتصابى زدند كه ده هفته ادامه يافت. در 1889، 6000 كارگر بارانداز، ملوان و ديگر كارگران كه در بنادر لندن كار مى‌كردند به مدت 5 هفته دست به اعتصاب زدند. در آلمان، فرانسه و كشورهاى ديگر نيز نمونه چنين اعتصاباتى را مى‌بينيم. در 1888، 150000 تن از كارگران معادن آلمان، به مدت بيش‏ از يك ماه اعتصاب كردند. در 1889، 25000 تن از بناها و نجاران برلين دست به يك اعتصاب دو ماهه زدند. در سال 1890، 24000 تن از نساجان رويه در فرانسه دست به اعتصاب زدند. سال بعد اعتصاب كارگران شيشه‌سازى فرانسه به وقوع پيوست.

اين اعتصابات اغلب از جانب بورژوازى و دولت‌هاى كشورهاى فوق، با خشونت سركوب شدند. يكى از وحشيانه‌ترين سركوب‌ها، تلاش‏ بورژوازى آمريكا، براى در هم شكستن اعتصاب معدن‌چيان پنسيلوانيا در 1875 اشاره كرد. در اين‌جا بورژوازى آمريكا كوشيد تا از طريق مزدوران اجير شده، اعتصاب كارگران را در هم بشكند. آن‌ها از طريق اين مزدوران رهبران اعتصاب را ترور كردند و سرانجام با دستگيرى گروهى از معدن‌چيان، 19 تن از رهبران جنبش‏ كارگرى را به مرگ محكوم نمودند و به جوخه اعدام سپردند. رويدادهاى ماه 1886، يك نمونه ديگر از اين اعتصاب‌ها بود. در اين سال موج وسيعى از اعتصابات و تظاهرات از نيويورك تا سانفراسيسكو را فراگرفت. خواست اصلى اعتصاب‌كنندگان 8 ساعت كار روزانه بود. در ادامه اين حركت‌ها، در اول ماه مه، 40000 كارگر اعتصابى در شيكاگو به خيابان‌ها ريختند. اين تظاهرات تا سوم ماه مه نيز ادامه داشت. نيروهاى سركوب به روى كارگران آتش‏ گشودند. شش‏ تن از كارگران جان‌باختند و ده‌ها تن ديگر نيز زحمى گرديدند. اين اقدام وحشيانه دولت و پليس‏ آمريكا، اعتراض‏ وسيع كارگران را به دنبال داشت. روز بعد در يك گردهمايى بزرگ توده‌اى در اعتراض‏ به اين قتل‌عام، در ميدان مركزى شهر صورت گرفت. رهبران جنبش‏ كارگرى، در سخن‌رانى‌هاى خود اقدامات سركوب‌گرانه پليس‏ را محكوم كردند. در حالى كه اين گردهمايى هنوز ادامه داشت، فردى ناشناس‏ بمبى به سوى نيروهاى پليس‏ پرتاب كرد كه در نتيجه آن يك تن كشته و 5 تن زخمى شدند. كارفرمايان و پليس‏، اين اقدام را كه احتمالا توسط مزدوران خود تدارك ديده بودند، براى حمله به اعتصابيون بهانه كرد. پليس‏، در همان‌جا به روى كارگران آتش‏ گشود. سپس‏ دستگيرى وسيع رهبران كارگرى و نيروهاى مترقى آغاز گرديد. 80 تن از رهبران كارگران شيكاگو، به محاكمه كشيده شدند. اتهامى كه به كارگران بسته شده بود، قتل بود. كارگران در اين دادگاه ساختگى كه نمونه بارزى از محاكمات نفرت بار بورژوازى بود، قهرمانانه از خواست‌هاى خود دفاع كرند و اتهامات بى‌اساس‏ را رد نمودند. سرانجام اين دادگاه تفتيش‏ عقايد، 7 تن از رهبران كارگران را به اعدام و 8 تن را به 15 سال زندان محكوم كرد. فشار و اعتراضات در داخل و خارج آمريكا، نسبت به اين احكام ضدانسانى آغاز گرديد. مقامات دولتى زير فشار افكار عمومى و اعتراضات وسيع داخلى و بين‌المللى، مجازات دو تن از محكومين را به حبس‏ ابد تقليل دادند. يكى از كارگران، قبل از اعدام خودكشى كرد و چهار تن ديگر را در 11 نوامبر 1887 به جوخه اعدام سپرده شدند. در همين سال اعتصاب عظيم كارگران راه‌آهن بخش‏ شرقى ايالات متحده نيز به خاك و خون كشيده شد و ده‌ها تن از كارگران كشته و زخمى شدند.

نمونه اين سركوب‌ها را در اروپا نيز مى‌توان مشاهده كرد. سركوب و كشتار كارگران اعتصابى معادن بلژيك در 1886، كه در اثر آن تعدادى از معدنچيان جان خود را از دست دادند، نمونه‌هايى از اين سركوب‌هاى بى‌رحمانه و وحشيانه بورژوازى در اروپا بود.

 

اتحاديه‌هاى كارگرى و رشد رفرميسم

در فاصله زمانى كه انترناسيونال اول در 18876 منحل گرديد تا تشكيل انترناسيونال دوم، اتحاديه‌هاى كارگرى نيز از يك رشد قابل ملاحظه‌اى برخوردار شدند. از سوى ديگر، با انحلال انترناسيونال اول، رفرميسم درون جنبش‏ كارگرى، با حمايت سياست‌هاى بخشى از بورژوازى دست بالا را گرفت. در 1876، اعضاى اتحاديه‌هاى سراسر جهان، از دو ميليون تجاوز مى‌كرد اما در 1889 تنها اعضاى اتحاديه‌هاى انگليس‏ و ايالات متحده آمريكا، به بيش‏ از دو ميليون رسيدند. در اين سال اتحاديه‌هاى كارگرى انگليس‏، 1500000 و اتحاديه‌ها در ايالات متحده متجاوز از 600000 عضو داشتند.

عموما به لحاظ خط‌مشى سه جريان كاملا متمايز در جنبش‏ كارگر شكل گرفته بود: اتحاديه‌هاى سوسيال دمكرات، آناركوسنديكاليسم و بالاخره اتحاديه‌گرايى ناب يا رفرميسم اتحاديه‌اى. در برخى كشورهاى سرمايه‌دارى، اتحاديه‌ها به نوعى امكان فعاليت قانونى و علنى رسيده بودند. اما در برخى از كشورها نيز، اتحاديه‌ها در شرايطى غيرقانونى و زير فشار و سركوب قرار داشتند.

قدرت‌مندترين جنبش‏ اتحاديه‌اى از نظر كميت و رشد و تحول صرفا اتحاديه‌اى، جنبش‏ اتحاديه‌اى بريتانيا بود. تا پايان دهه 80 سده نوزدهم، اتحاديه‌هاى كارگرى بريتانيا، تقريبا سازمان‌هاى بسته‌اى بودند كه به طور عمده كارگران ماهر را در صفوف خود متشكل مى‌ساختند. ميليون‌ها كارگر نيمه ماهر به ويژه غيرماهر از عضويت در اين اتحاديه‌ها محروم بودند. اتحاديه‌هاى بريتانيا، كه تحت نفوذ و رهبرى اين كارگران ماهر و ممتاز به ويژه قشر مرفه‌تر آن قرار داشت، تضاد آشتى‌ناپذير منافع پرولتاريا و بورژوازى را انكار مى‌كرد. اهداف سوسياليستى را در برابر خود قرار نمى‌داد. وظيفه خود را صرفا به تلاش‏ براى بهبود وضع و شرايط كار و زندگى پرولتاريا آن هم بخش‏ متشكل آن، در چارچوب سيستم سرمايه‌دارى حاكم محدود مى‌كرد.

در عين حال اين اتحاديه‌ها، ظاهرا از سياست و احزاب سياسى دورى مى‌گزيد، اما در واقع دورى آن‌ها از سياست سوسياليستى و احزاب سوسياليستى بود و الا در چارچوب سياست ترديونيونيستى خود، در سياست‌ها بورژوايى دخالت داشت و خواستار رفرم بود. از اين‌رو اتحاديه‌هاى بريتانيا، مدت‌ها متحد حزب ليبرال محسوب مى‌شد.

در ايالات متحده آمريكا نيز، موج جنبش‏ اعتصابى دهه هفتاد و هشتاد، به ويژه در پى اعتصاب برجسته كارگران راه‌آهن در 1877 به همراه خود موج وسيعى از روى آوردن كارگران به تشكل و رشد اتحاديه‌ها را پديد آورد. شواليه‌هاى كار، در اين سال‌ها از رشد قابل ملاحظه‌اى برخوردار شدند، به ويژه بعد از آن كه در سال 1881، آن‌ها اساسنامه مخفى را كنار گذاشتند، تعداد اعضايشان تا اواسط دهه 80 از 700000 نيز گذشت. تشكيلات شواليه‌هاى كار، بدون استثناء كارگران ماهر و غيرماهر، سياه و سفيد، زن و مرد را سازمان‌دهى مى‌كرد، تا مقطعى نيز مواضع راديكالى داشت و از منافع كارگران دفاع مى‌كرد. اما تدريجا رهبران آن فاسد شدند. آن‌ها سياست‌هاى اپورتونيستى مبتنى بر سازش‏ طبقاتى و رفرميسم اتحاديه‌اى را در پيش‏ گرفتند، مدعى شدند كه »سرمايه‌داران دشمن ما نيستند؟!« آن‌ها كار را به جايى رساندند كه به رويارويى و مقابله با مبارزه كارگران براى 8 ساعت كار روزانه برخاستند. اين سياست سازش‏كارانه رهبرى شواليه‌هاى كار سبب شد كه توده وسيع كارگران راديكال، صفوف اين تشكيلات را ترك كنند. لذا اين تشكيلات به سرعت زوال يافت.

فدراسيون كار، در 15 نوامبر 1881، توسط 6 اتحاديه نقاشان، نجاران، فلزكاران، شيشه‌سازان، سيگارسازان و كارگران راه‌آهن، فولاد و قلع تشكيل گرديد كه مجموعا 50000 كارگر را در صفوف خود متشكل ساخته بود. رهبر اين تشكل «ساموئل گامپرس» بود كه در اوايل كار نقش‏ مهى در سازمان‌دهى مبارزات كارگران ايفا نمود، اما بعدا سياستى سازش‏كارانه و رفرميستى در پيش‏ گرفت.

اتحاديه‌هاى كانادا و استراليا نيز اوز نظر خط‌مشى و خصوصيات تقريبا همانند اتحاديه‌هاى انگليس‏ بودند. در حقيت، اتحاديه‌هاى بريتانيا، ايالات متحده آمريكا، كانادا و استراليا، مجموعا در مقوله اتحاديه‌گرايى ناب و خالص‏ جاى مى‌گيرند. اين اتحاديه‌ها به چيزى فراتر از سيستم سرمايه‌دارى موجود نظر نداشتند. اشرافيت كارگرى رهبرى اين اتحاديه‌ها را در اختيار داشت، سياست سازش طبقاتى با بورژوازى و رفرميسم خط‌مشى غالب آن‌ها بود.

اتحاديه‌هاى سوسيال دمكرات، گروه ديگرى از اتحاديه‌ها بودند كه در تعدادى از كشورهاى اروپايى فعال داشتند. اين اتحاديه‌ها در آن دوره، از يك مشى انقلابى پرولترى پيروى مى‌كردند و از سياست‌هاى احزاب پرولترى پشتيبانى و حمايت مى‌نمودند. رابطه اين اتحاديه‌ها با احزاب سوسيال دمكرات و نيز خط‌مشى انقلابى آن‌ها به گونه‌اى بود كه به عنوان اتحاديه‌هاى سوسيال دمكرات نيز از آن‌ها نام برده مى‌شد. پيش‏گام اين اتحاديه‌هاى راديكال، اتحاديه‌هاى كارگرى آلمان بودند.