خدای من خوب است، خدای بن لادن بد
روشنگری: هارولد پينتر بيمار و در بيمارستان بستری است و نمی تواند برای
دريافت جايزه نوبل ادبيات که امسال به او داده شده، در مراسم حضور پيدا کند. ولی
سخنرانی خود را در يک نوار ويديويی ضبط کرده که روز
هفتم دسامبر در مراسم مقدماتی در
آکادمی نوبل به نمايش گذاشته شد. پينتر در اين سخنرانی نخست شاخه های مختلف
نمايشنامه نويسی: درام، نمايش سياسی و طنز سياسی را با مثال هايی از نمايش های خود
شرح می دهد. در همه آن ها جستجوی حقيقت مساله اصلی است، حقايقی که لغزنده تر از آن
هستند که دست يافتنی باشند. اما نمايش سياستمداران هيچ ربطی به هيچ يک از اين شاخه
ها ندارد. از نوع ديگری است...
آنچه می خوانيد چکيده کوتاهی از سخنرانی است که به شيوه تند نويسی ترجمه و خلاصه
شده است. متن اصلی سخنرانی هنرمندانه و با ظرافت خاصی تنظيم شده که متاسفانه در اين
چکيده شتاب زده قربانی شده است. با اين
که در فاصله کوتاهی که از انتشار سخنرانی
می گدرد، انتقاد های کوبنده او عليه دولت های بوش و بلر و جنگ مرتب در رسانه های
جهان بازتاب يافت، ولی خطر سرخی که سخنرانی را از ابتدا تا انتها به هم وصل می کند،
يادآوری ماموريت قلم است و کسی که قلم را در دست می گيرد، حتی اگر آن کس کارمندی
باشد که سخنرانی بوش را می نويسد.
* * *
گاهی آينه را بايد
شکست
هنر، حقيقت و سياست
متن سخنرانی هارولد پينتر به مناسبت اهدای جايزه نوبل ادبيات به او
در 1958 نوشتم: «خط فاصل قاطعی بين آن چه واقعی است و آن چه غير واقعی است، بين
حقيقت و دروغ وجود ندارد. ضروری نيست چيزی يا درست و يا نادرست باشد،
می تواند هم
درست و هم نادرست باشد.»
من هنوز باور دارم اين نظر درست است و هنوز بر مبنای آن
می توان از راه هنر به کشف
حقيقت پرداخت. بنابراين به عنوان يک نويسنده بر اين نظر ايستاده ام، ولی به عنوان يک
شهروند نه. به عنوان يک شهروند بايد بپرسم: حقيقت چيست؟ دروغ کدام است؟
حقيقت در درام گريزنده است. شما هرگز نمی توانيد آن را بطور کامل دريابيد، ولی از
جستجوی آن گريزی نيست. جستجو مشخصا انگيزه اين تلاش است. جستجو وظيفه شماست. بيشتر
اوقات از روی حقيقت در تاريکی سکندری می خوريد، با آن تصادم می کنيد، يا فقط تصوير
يا انگاره ای به نظرتان می آيد به حقيقت ارتباط دارد، و بيشتر از آن اغلب حتی تشخيص
نمی دهيد که با حقيقت برخورد کرده ايد. ولی حقيقت بزرگ اين است که در درام چيزی به
نام حقيقت واحد وجود ندارد. حقايق متعدد وجود دارند. اين حقايق به چالش با يک
ديگر
بر می خيزند، در هم فرو می روند، يک ديگر را بازتاب می دهند، يک ديگر را ناديده می
گيرند، يک ديگر رابه استهزاء می کشند، به هم ديگر پيوسته اند. گاهی فکر می کنيد
حقيقت يک لحظه در دست شماست، بعد از دستان می گريزد و گم می شود.
اغلب از من می پرسند نمايشنامه ات پيرامون چيست. من نمی توانم بگويم. هرگز نمی
توانم کارهايم را جمع بندی کنم، به جز اين که بگويم اين چيزی است که اتفاق افتاد.
اين است چيزی که گفتند، و اين است کاری که انجام دادند.
بيشتر نمايشنامه ها با يک خط، يک کلمه، يک تصوير متولد می شوند. به دنبال کلمه
معمولا بطور بلافصل يک تصوير
می آيد....
اما هم چنان
که گفتم [ در درام] جستجو برای حقيقت هرگز متوقف نمی شود. نمی توان آن
را تعطيل کرد. نمی توان آن را به تاخير انداخت. بايد با آن روبرو شد. درست همانجا،
در مرکز صحنه.
تئاتر سياسی تماما از نوعی ديگر است. از موعظه بايد به هر قيمتی خودداری کرد. نگاه
عينی نگر اساسی است. به کاراکترها بايد اجازه داد در هوای خود نفس بکشند. نويسنده
نمی تواند آن ها را طوری تعريف يا محدود کند که با سليقه يا نظر يا پيشداوری خود او
جور در بيايند. نويسنده بايد آماده باشد کاراکترها را اززوايای متفاوت بگيرد، در
گسترده ترين شعاع نظری و گاه شايد آن ها را غافلگير کند، معهذا هرگز نمی گذارد آن
ها به هر راهی که دل شان می خواهد بروند. اين کار هميشه ممکن نيست.
طنز سياسی البته پای بند هيچ
يک از اين نقطه نظر ها نيست، در واقع درست برعکس آن است
و کارکرد درست آن هم اين است.
من در نمايشنامه ميهمانی جشن تولد گذاشتم طيفی از چشم اندازها در جنگل متراکمی از
احتمالات ممکن بازی کنند، تا سرانجام يکی از آن ها که بر ديگر چشم اندازها غلبه کرد
در مرکز قرار گرفت.
در زبان کوهستان وانمود کردم چنين عرصه عمل گسترده ای وجود ندارد. نمايشنامه خشن،
کوتاه و زشت باقی ماند. ولی سربازان نمايش کمی هم سرخوشی داشتند. بعضی ها فراموش می
کنند شکنجه کنندگان هم خسته
می شوند. آن ها احتياج به کمی شادی دارند تا روحيه خود
را بالا نگه دارند. قضايای ابوغريب اين را تصديق می کند. زبان کوهستان فقط
بیست دقيقه
است، ولی می تواند ساعت ها و ساعت ها، دو باره و دوباره، تکرار شود، بار ديگر و
بار ديگر، دو باره و دوباره ساعت ها و ساعت ها.
از طرف ديگر "خاکستر به خاکستر"، به گمان من در مکانی زير آب اتفاق می افتد. زنی
در حال غرق شدن دستش را از ميان موج ها دراز می کند، در حالی که در اعماق فرو می
رود و از نظر ناپديد می شود می خواهد دستش به ديگران برسد، ولی کسی را آن جا پيدا
نمی کند، نه در بالا و نه در زير آب. فقط سايه ها ، پژواک ها، شناور، زن، پيکره ای
در حال غرق شدن، زنی ناتوان که
نمی تواند از سرنوشتی بگريزد که به نظر می آمد فقط
ديگران به آن محکوم می شوند.
ولی همان طور که آن ها مرده اند، او نيز بايد بميرد.
زبان سياسی که توسط سياستمداران ما برگزيده
می شود، خطر پذيرش هيچ
يک از قلمروهای فوق
را تقبل نمی کند، زيرا بيشتر سياستمداران ما بر اساس شواهدی که در دست داريم نه به
حقيقت، بلکه به قدرت و حفظ قدرت علاقه دارند. برای حفظ قدرت مردم بايد در بی خبری
بمانند، بايد در بی خبری از حقيقت زندگی کنند، حتی از حقيقت زندگی خودشان بی خبر
بمانند. به همين جهت آن چه ما را احاطه کرده است پرده بزرگی است از دروغ که آن را
به ما می خورانند.
همان طور که فرد به فرد آدم ها دراين جا
می دانند، توجيه حمله به عراق اين بود که
صدام حسين در مقياس خطرناکی سلاح کشتار جمعی دارد، که تعدادی از آن ها ميتواند در
عرض 45 دقيقه آتش شود و انهدام وحشت انگيزی به بار آورد. اين حقيقت نداشت. به ما
گفتند عراق با القاعده رابطه دارد و شريک جرم آن در جنايت عظيم
یازده سپتامبر است. به
ما اطمينان داده شد اين حقيقت است. اين حقيقت نبود. به ما گفته شد عراق امنيت جهان
را تهديد می کند. به ما اطمينان داده شد اين حقيقت است. اين حقيقت نداشت. حقيقت به
طور کامل متفاوت است. حقيقت به درکی که ايالات متحده از نقش خود در جهان دارد مربوط
است و به شيوه ای که اين نقش را تحقق می بخشد...
قبل از اين که به زمان حاضر برگردم،
می خواهم به گذشته نزديک نگاهی بيندازيم، به
سياست خارجی ايالات متحده بعد از جنگ دوم.به باور من ما ناگزيريم اين دوره را تا
حدی که مجال آن در اين جا هست مورد موشکافی قرار بدهيم.
همه می دانند در اتحاد شوروی و سراسر اروپای شرقی در دوران بعد از جنگ چه روی داد:
خشونت سيستماتيک، جنايات گسترده، سرکوب خشن تفکر مستقل. همه اين ها به طور کامل ثبت
و مستند شده است.
ولی جنايات آمريکا در همان دوره فقط بطور سطحی ثبت شده، چه رسد به برسميت شناختن آن
ها، بگذريم از پذيرش نفس جنايت بودن آن ها. من فکر می کنم اين مساله بايد مورد توجه
قرار بگيرد. اين حقيقت نقش مهمی در رسيدن ما به وضعيت کنونی دارد. کارهايی که
ايالات متحده در سراسر جهان انجام داده است، نشان
می دهد اين کشور
اگرچه، به خاطر
وجود اتحاد شوروی محدوديت هايی داشت، به اين نتيجه رسيده بود که کارت سفيد دارد که
هرکاری که دلش می خواهد بکند.
حمله مستقيم به واقع هرگز روش مورد علاقه آمريکا نبود. عمدتا چيزی را ترجيح
می داد
که «درگيری کم شتاب» خوانده شده است. درگيری کم شتاب به اين معناست که هزارها نفر
بميرند، اما کندتر از وقتی که يک بمب بر سرشان رها کنيد. به معنای آن است که قلب يک
کشور را به عفونت بيالاييد، به اين معناست که شما يک نطفه بدخيم بکاريد و به تماشای
آن بنشينيد که غده عفونی شکوفا شد. به اين معناست که کمر مردم را تا می کنيد، يا آن
هارا تا سرحد مرگ می زنيد، در حالی که دوستان خود شما، نظاميان و شرکت های بزرگ
راحت در قدرت نشسته اند، و شما جلوی دوربين می رويد و
می گوييد دموکراسی استقرار
يافت. اين عملکرد عمومی سياست خارجی ايالات متحده در دوره ای بود که من به آن اشاره
کردم.
تراژدی نيکاراگوا يک مورد فوق العاده قابل توجه است. من آن را بر می گزينم چون بطور
نمونه وار نظر آمريکا را نسبت به نقش خودش آن موقع و اکنون نشان
می دهد. من در جلسه ای در سفارت آمريا در لندن در اواخر سال های 1980 حاضر بودم.
کنگره ايالات متحده قرار بود در مورد پرداخت پول بيشتر به کنترا ها در کارزارشان
عليه دولت نيکاراگوا تصميم بگيرد. من عضو هياتی بودم که نمايندگی نيکاراگوا را
داشت، ولی مهم ترين عضو هيات پدر جان متکاف بود. رئيس هيات نمايندگی آمريکا ريموند
سايتز، آن موقع معاون سفير و بعد سفير, آمريکا بود. پدر متکاف گفت
«عاليجناب، من
مسوول يک حوزه کوچک در شمال نيکاراگوا هستم. اعضای گروه من يک مدرسه، يک درمانگاه،
يک مرکز فرهنگی ساختند. ما در صلح و آرامش زندگی می کرديم. چند ماه قبل نيروهای
کنترا به حوزه ما حمله کردند. آن ها همه چيز را ويران کردند: مدرسه، درمانگاه،
مرکز
فرهنگی. آن ها به پرستاران و آموزگاران تجاوز کردند. دکترها را به وحشيانه ترين
شکل به قتل رساندند. رفتار آن ها سبعانه بود. خواهش
می کنم از دولت آمريکا بخواهيد
به اين عمليات تروريستی تکان دهنده کمک نکند.»
ريمود سيتز معروف بود به اين که مردی معقول، مسوول و پيچيده است. او در محافل
ديپلماتيک اعتبار زيادی داشت. او گوش داد، مکث کرد و سپس با نوعی متانت شروع به
صحبت کرد. گفت :
«پدر. اجازه بدهيد به شما يک چيز را بگويم. در جنگ هميشه مردم بی
گناه رنج می برند.» سکوت سردی برقرار شد. ما به او خيره شده بوديم. او هيچ واکنشی
نشان نمی داد.
به واقع که مردم بی گناه هميشه رنج می برند.
سرانجام کسی گفت:
«ولی در اين مورد مردم بی گناه قربانيان جنايات وحشت انگيزی
هستند که به يارانه حکومت شما و بسياری ديگر وابسته اند. اگر کنگره به کنتراها پول
بيشتری بدهد اين جنايات گسترده تر خواهد شد. آيا قضيه اين نيست؟ آيا دولت شما
مسوول حمايت از جنايات و ويرانی هايی که بر شهروندان يک دولت مستقل تحميل می شود
نيست؟» سيتزتاثير ناپذير بود. او گفت:
«من فکر نمی کنم واقعيات نظر شما را تاييد کند.»
وقتی داشتيم سفارت را ترک می کرديم يکی از کارکنان سفارت به من گفت من از
نمايشنامه
های شما لذت می برم. من پاسخ ندادم.
بايد سخنان رئيس جمهور وقت آمريکا را به ياد شما بياورم که گفت:
«کنترا ها معادل
اخلاقی Founding Fathers ما هستند.» ايالات متحده ديکتاتوری خشن سوموزا در
نيکاراگوا را بيش از
چهل سال مورد حمايت قرار
داد. مردم نيکاراگوا به رهبری سانديست
ها رژيم را در يک انقلاب درخشان توده ای در سال 1979 سرنگون کردند.
ساندينيست ها کامل نبودند. آن ها هم ازخيره سری سهم خودشان را داشتند و فلسفه سياسی
آن ها عناصر متناقضی را در
برداشت. ولی آن ها هوشمند، معقول و متمدن بودند. آن ها يک
جامعه با ثبات، شريف و پلوراليستی را پی ريزی کردند. مجازات اعدام را لغو کردند.
صدها هزار دهقان فقر زده را از مرگ نجات دادند. به بيش از
صد هزار خانواده زمين داده
شد. دو هزار مدرسه ساختند. يک کارزار مبارزه با بيسوادی قابل ستايش به راه انداختند
که بيسوادی رادر کشور به کمتر از يک در هفت تقليل داد. آموزش و بهداشت رايگان را
برقرار کردند. مرگ و مير نوزادان را يک سوم تقليل دادند. فلج اطفال ريشه کن شد.
ايالات متحده همه اين دستاوردها را به عنوان سرکوب مارکسيستی لنينيستی محکوم کرد.
از ديد ايالات متحده اين يک سرمشق خطرناک بود. اگر به نيکاراگوا اجازه داده می
شد هنجارهای اجتماعی و عدالت اقتصای خود را مستقر کند، اگر اجازه داده
می شد که
استاندارد بهداشت اجتماعی و آموزش خود را بالا ببرد و به وحدت اجتماعی و اتکاء به
نفس ملی دست يابد، کشورهای همسايه همان کار را
می کردند...
من قبلا از پرده دروغ صحبت کردم که دور ما را احاطه کرده است. پرزيدنت ريگان
هميشه نيکاراگوا را معبد تماميت گرايی معرفی می کرد. رسانه ها همين را بازتاب می
دادند و دولت بريتانيا با قطعيت براين صحه می گذاشت، ولی به واقع هيچ نشانه ای از
جوخه های مرگ در نيکاراگوا تحت حکومت ساندينيست ها وجود نداشت. هيچ موردی از شکنجه
اتفاق نيفتاد. هيچ موردی از خشونت سيستماتيک يا رسمی نظامی وجود نداشت. هيچ کشيشی
را در نيکاراگوا نکشتند. در واقع سه کشيش هم در حکومت بودند. دو کشيش ژزوئيت و يک
ميسيونر مريکنول. معبد
تماميت گرايی در همان همسايگی بود. در السالوادو و گواتمالا.
ايالات متحده دولت آن را که به طور دمکراتيک انتخاب شده بود سرنگون کرد
و دویست هزار نفر قربانی ديکتاتوری های نظامی شدند که در پی آن آمد.
شش نفر از برجسته ترين کشيش های جهان در سال 1989 در سن سالوادور توسط باتليون هايی
که در جورجيا تعليم ديده بودند به قتل رسيدند.
اسقف رومرو دلير را هنگام سخنرانی در
مراسم به قتل رساندند.
75 هزار نفر را کشتند. چرا آن ها را می کشتند. چون آن ها باور
داشتند می توان زندگی بهتری داشت. فقط همين باور برای کمونيست شمردن آن ها کافی بود.
آن ها مردند چون شجاعت آن را داشتند که وضع موجود، فقر گسترده، بيماري، تحقير و
سرکوبی را که در دامن آن زاده شدند، زير سوال ببرند.
اين سياست فقط به آمريکای مرکزی محدود نبود... ايالات متحده دانه به دانه ديکتاتوری
های نظامی را که بعد از جنگ دوم جهانی خودشان يا توسط ايالات متحده به حکومت رسيدند،
حمايت کرده است. اندونزي، يونان، اوروگوئه، برازيل، پاراگوا، هائيتي، ترکيه،
فيليپين، گواتمالا، السالوادور،و البته شيلی...
صدها هزار نفر را در اين کشورها کشتند. آيا اين ها صورت گرفته است؟ و آيا اين ها به
سياست خارجی آمريکا مربوط است؟ پاسخ مثبت است و
آن ها به سياست خارجی آمريکا مربوط
بودند. ولی شما نبايد بدانيد.
هيچ کدام روی نداده اند. هرگز روی نداده اند. وقتی که داشتند روی
می دادند، روی
ندادند. مهم نبودند. اهميت ندارد. جنايات آمريکا سيستماتيک، مداوم، بيرحمانه و
شريرانه بوده است، ولی عده کمی از مردم آمريکا از آن اطلاع دارند...
من به شما می گويم آمريکا بی ترديد بزرگ ترين نمايش جهان است. ممکن است خشن،
خونسرد، موهن و بی رحم باشد، ولی بهترين کالا فروش است و بهترين کالايش خود شيفتگی
است. هميشه برنده است. به سخنرانی ها ی روسای جمهوری آمريکا در تلويزيون گوش بدهيد
که اين کلمات:
«مردم آمريکا» را در جملاتی مشابه اين
می گویند: «من به مردم آمريکا
می گويم وقت آن است که دعا کنيم و از حقوق مردم آمريکا دفاع کنيم و از مردم آمريکا
بخواهيم به رئيس جمهور خود در کاری که به نفع مردم آمريکا می کند اعتماد کنند.»
... کلمات «مردم آمريکا» مثل يک پشتی برای شما اطمينان می آورد. نياز نداريد فکر
کنيد. فقط پشت تان را به آن بدهيد. اين پشتی ممکن است هوش و تفکر انتقادی را در شما
بکشد، ولی خيلی راحتی بخش است. اين البته برای
چهل ميليون انسانی که زير خط فقر
زندگی می کنند صادق نيست. و برای دو ميليون زن و مردی ساکن گولاگ های گسترده در
پهنه آمريکا صادق نيست.
ايالات متحده ديگر به درگيری
«کم شتاب» علاقه ای ندارد. ديگر فايده ای در محتاط بودن
نمی بيند. حال کارت هايش را بدون رودربايستی روی ميز گذاشته است. ديگر يک جو هم
برای سازمان ملل، قوانين بين المللی و نقد مخالفان ارزش قايل نيست و پشت سرش هم يک
بره سر به راه، رقت آور و زنگوله به گردن يعنی بريتانيای کبير به راه افتاده است.
بر حساسيت اخلاقی ما چه رفته است؟ آيا هرگز آن را داشته ايم؟ اين کلمات به چه
معناست؟ آيا به کلمه ای که امروز به ندرت به کار
می رود يعنی وجدان ارتباط دارد؟...
تجاوز به عراق يک عمل راهزنانه بود، تروريسم عريان دولتی بود که بطور کامل قوانين
بين المللی را به چالش کشيد. اين تجاوز، يک اقدام نظامی تعمدی بود که با انباشتن
دروغ بروی دروغ و تحريف گسترده خبری در رسانه ها و بنابراين فريب عموم بر پا شد...
ما برای مردم عراق شکنجه، بمب خوشه
ای، اورانيوم تخليه شده، جنايات توده ای بی شمار،
بدبختي، تحقير و مرگ به ارمغان برديم و نام آن را گذاشتيم "آوردن دموکراسی و آزادی
به خاورميانه."
چند نفر آدم را بايد بکشيد تا بتوان شمار را يک جنايتکار توده ای و جنگی خواند؟ صد
هزار؟ لابد بايد اين تعداد کافی باشد. بنابرای بوش و بلر را بايد به دادگاه جنايات
جنگی تحويل داد. ولی بوش باهوش بوده است. او حاضر نشد دادگاه عدالت بين المللی را
تصويب کند. بنابراين هيچ سرباز آمريکايی و يا سياستمدار آمريکايی را
نمی توانيد به
دادگاه ببريد. بوش گفت نيروی دريايی خود را سراغ شما خواهد فرستاد. ولی تونی بلر
قرارداد دادگاه بين المللی را امضاء کرده است. بنابراين قابل محاکمه است. ميتوانيم
آدرس او را به دادگاه بدهيم. خانه شماره
ده داونينيگ استريت در
لندن...
در اوايل حمله به عراق عکسی در صفحه اول يکی از نشريات انگليسی به چاپ رسيد که بلر
را نشان می داد که گونه يک پسربچه عراقی را می بوسد. روی آن نوشته بود يک کودک
سپاسگزار. چند روز بعد مطلبی با يک عکس در صفحات داخلي به چاپ رسيد از يک کودک
چهار ساله که دست نداشت. خانواده او با يک موشک به هوا رفته بودند. او تنها کسی بود
که زنده مانده بود. می پرسيد: دست هايم را کی پس می گيرم؟ تونی بلر او را در آغوش
نگرفته بود. تونی بلر هرگز پيکر بی دست هيچ بچه ای را بغل نکرده است، و هرگز پيکر
خون آلودی را در آغوش نگرفته است. خون کثيف است. پيراهن و کراوات شما را وقتی که
داريد حرف ها محبت آميز در تلويزيون
می زنيد، کثيف می کند.
می دانم پرزيدنت بوش سخنرانی نويس های ماهری دارد، ولی می خواهم خودم را برای اين کار
داوطلب کنم. سخنرانی کوتاه زير را می نويسم که خطاب به ملت ايراد کند. او را می
بينم که موقر،
با موهايی که به دقت شانه زده، جدي، پيروزمند، صميمي، غالبا فريبنده،
گاهی با يک لبخند کج و جذاب؛ مردی برای مردها:
«خدا خوب است. خدا بزرگ است. خدا خوب است. خدای من خوب است. خدای بن لادن بد است.
خدای او بد است. خدام صدام بد است، اصلا او خدا ندارد. او يک وحشی است. ما وحشی
نيستيم. ما سر مردم را از بدن جدا نمی کنيم. ما به آزادی باور داريم. خدا هم باور
دارد. من وحشی نيستم. من رهبر يک دموکراسی عاشق آزادی هستم که آزادانه انتخاب شده
است. ما يک جامعه مهربان داريم. ما با صندلی های مهربان الکتريکی و آمپول های
مهربان می کشيم. ما ملت بزرگی هستيم. من ديکتاتور نيستم. او هست. من وحشی نيستم. او
هست. و او هست. همه شان هستند. قدرت اخلاقی متعلق به من است. اين مشت را می بينيد؟
اين قدرت اخلاقی من است. و اين را فراموش نکنيد.»
زندگی يک نويسنده به شدت آسيب پذير است، عريان و بی حفاظ. ما نبايد به خاطر اين
ناله کنيم. نويسنده انتخاب می کند. و بايد پای انتخابش بماند. ولی اين هم حقيقتی
است که شما در معرض وزش توفان ها قرار داريد. و بعضی از آن ها واقعا منجمد کننده
هستند. شما خودتان هستيد و خودتان. عريان، بی پناهگاه، هيچ حمايتی نيست مگر اين که
دروغ بگوئيد که در اين صورت برای خودتان حفاظی ايجاد کرده ايد.
می توان گفت:
سياستمدار شده ايد.
وقتی به آينه نگاه می کنيم، تصور می کنيم تصوير ما را بازتاب
می دهد. ولی يک ميلی متر
عقب برويد، تصوير تغيير می کند. آن چه ما می بينيم در واقع طيف پايان ناپذيری از
بازتاب هاست. ولی گاهی نويسنده بايد آينه را بشکند. زيرا در آن سوی آينه است که
حقيقت به ما نگاه می کند.
من به عنوان يک شهروند بر اين باوردم توضيح حقيقت زندگی مان و جامعه های مان وظيفه
مهمی است که بر گردن همه ماست. اين در واقع يک ماموريت است. اگر اين از ديدگاه
سياسی ما رخت بربندد، اميدی به بازسازی آن چيز نيست که تقريبا در حال از دست رفتن
است حرمت انسان.
برگرفته از: سایت «روشنگری» www.roshangari.net
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com