مارکس و طبقهی کارگر
مهدی اللهیاری
نویسندگان دورهی روشنگری فرانسه یعنی همان متفکران بورژوازی نوپای قرن هفده میلادی مفهوم طبقه را در معنای تقسیم بندی از علوم طبیعی اخذ نمودند و واژهی رده را که دال بر تقسیم عمودی جامعه بود به کار می بردند. اما باید گفت از نیمهی دوم قرن هفدهم بود که در انگلستان تعریف طبقه به مفهوم امروزی خود نزدیکتر شد همگام. با تکامل علوم طبیعی و رشد صنایع، واژه و مفهوم طبقه در آثار نویسندگان دایره المعارفِ (فرانسه) برای خود پایگاهی به دست آورد. به ویژه رشد سرمایه داری و رواج نظراتِ فیزیوکرات ها در همان دوره موجب رونق کاربرد واژه ی طبقه در علوم اجتماعی و سیاسی گردید. از دید فیزیوکرات ها ــ که زمین را منبع ارزش در جامعه می دانستند ــ جامعه به سه طبقه تقسیم می گردید: تولید کننده، صاحب زمین و طبقه ی خنثی. تمام کسانی که با کارخانه و صنایع سروکار داشتند چه کارگر روزمزد و چه سرمایه دار جزءِ طبقهی خنثی بودند.
در نتیجهی تکامل صنعت و رشد سرمایه داری چنین درکی از تعریف طبقه در ارتباط اقتصاد کشاورزی رها گردید. به نظر آدام اسمیت (۱۷۲۳ تا ۱۷۹۰) جامعهی سرمایه داری در حال دگرگونی به سه طبقهی عمده بود: کارگران، سرمایه داران، مالکان بزرگ زمین. تا آن زمان و تا قبل از انقلاب فرانسه در آثار هیچ یک از نویسندگان اشاره ای به اختلاف و جنگ طبقاتی میان طبقات سازندهی جامعه دیده نمی شود. در انقلاب فرانسه که انقلابی علیه نظم قدیم فئودالی با شرکت طبقات مختلف جامعه با علایق اقتصادی مختلف بود، واژه و مفهوم طبقه و جنگ طبقاتی به کرات به کار رفت. دورهی پس از انقلاب فرانسه تا انقلاب ۱۸۴۸ را می توان دوران پختگی و تکامل مفهوم طبقه دانست زیرا در این دوره درست هماهنگ با رشدِ صنایع و طرح مسائل ناشی از برخوردِ منافع کارگران و سرمایه داران واژهی طبقه از طرف هر دو گروهِ متخاصم با روشنی و آگاهی بیشتری به کار برده می شد. این دوره مقارن است با رشد جنبش های سوسیالیستی در کشورهای اروپای غربی و از آن جمله است: مارکسیسم.
مارکس و طبقه
دربافت نظریهی مارکس یک طبقه ی اجتماعی ــ اقتصادی طبقه ای از مردم است که نقش مشترکی به عنوان مولفه ی ساختاری جامعه ای معین ایفا می کند. به دیدهی مارکس به لحاظ تاریخی، تمایز طبقاتی صرفاً با ظهور محصول اضافی که ناشی از تکامل نیروهای تولیدی است، پدیدار می شود. طبقات صرفاً بر حسب فرآیند تولید تعریف نمی شوند، بلکه آن را باید در ارتباط با تولید اضافی و به ویژه در ارتباط با کنترل و تخصیص محصول اضافی تعریف کرد. بنابراین در یک جامعهی خاص، شیوهی تولید (نیروهای تولیدی به همراه مناسبات تولید) جامعه است که ریز طبقات آن را تعیین می کند و نه برعکس. یعنی صرفاً با ملاحظه ی تجریدی خصوصیات اقشار یک جامعهی معین نمی توان تعیین کرد کدام یک از آن اقشار اجتماعی از ارکان ساختاری جامعه اند. این صرفاً از طریق رابطهی اقشار مورد نظر با شیوهی تولید مشخص می شود. همان گونه که مارکس می گوید: شیوهی تقسیم یک جامعه ی معین به طبقات، مخصوص مناسباتِ اجتماعی همان جامعه است. هیچ قاعده ی سرانگشتی تعریف وجود ندارد تا مشخص کند آیا رییس یک جمع مسلح که در قلعه ای سکونت دارد و از خیر سر کار اضافی تولیدکنندگان غیرآزاد و… زندگی می کند، عضو طبقهی فئودال است یا نه. این نکته نه با مراجعه به فرهنگ لغات فنی بلکه صرفاً با بررسی انضمامی مناسبات اجتماعی همه جانبه ی آن جامعه قابل حل است. به همان ترتیب بازرگانان نه صرفاً به این دلیل که داد و ستد می کنند، بلکه فقط زمانی به طبقهی جداگانه تبدیل می شوند که داد و ستد نقش معینی در آن جامعه ی خاص ایفا کند.»
بنابراین تنها در ارتباط با شیوهی تولید است که می توان به تحلیلی انضمامی از طبقه و ساختار طبقاتی جامعه رسید. تعریف طبقه در ارتباط با فرآیند تولید (از سوی بوخارین و…) و یا تعریف کاذب وبری طبقه که آن را در ارتباط با امکانات زندگی و علاقه مندی های شغلی تحت شرایط بازار کالا و کار قرار می دهد (مواردی که معلول شیوهی تولیدند) تعاریفی تعمیم یافته نیستند و نگرشی علمی را در برنمی گیرند.
نکته ای که باید مورد دقت قرار گیرد این است که تمیز طبقات نه مبتنی بر ملاک ثروت (برداشت مائویستی) است و نه مبتنی بر ملاک شغل. زیرا که این هر دو نمود، از نتایج وضع کلی طبقه نسبت به تولید و نسبت به طبقات دیگر در داخل جامعه اند. به قول مارکس: فهم ناپختهی عام، تمایز طبقاتی را با کوچکی و بزرگی کیف پول می سنجد. نکتهی دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد این است که مارکس هیچ گاه تعریفی ذات باورانه و لغت نامه ای به معنای نوعی آزمایش تورنسل از طبقه ارائه نداد زیرا که این امر با روش شناسی مارکس در تضاد است. از دید مارکس تعریف طبقه چیزی جز ارائهی شرحی از همه ی مناسبات اجتماعی تولید نیست. زیرا که ارائهی تعریفی از طبقه به عنوان رابطهی مستقل، مقوله ای جدا و ایده ای مجرد و ابدی، چیزی جز توهم متافیزیکی نیست.
مارکس و طبقهی کارگر
همراه با پیدایش و توسعه ی شیوه ی تولید سرمایه داری ایده های سوسیالیستی تساوی طلبانه ای که انعکاس اعتراض و مبارزه علیه ستم و استثمار و بیانگر خواست های مبهم تساوی طلبانهی کارگران و تهی دستان در مراحل نطفه ای شکل گیری طبقهی کارگر بودند، آغاز به پیدایش نمودند. با انقلاب صنعتی در اواخر قرن هجده، تضاد طبقاتی میان کارگران و سرمایه داران تشدید گردید. به موازات این تحولات عینی، از اوایل سدهی نوزده ایده های سوسیالیستی وسیعاً رواج یافت. برخی از انواع سمت گیری ها به سوی کارگران در میان ایدئولوگ ها و جنبش های سوسیالیستی پیش از مارکس را می توان چنین خلاصه کرد:
۱ـ برخی در وجود طبقهی کارگر، موضوع خاصی برای ابراز ترحم و شفقت می یافتند و آن را دلیل روشنی برای نواقص جامعه می دانستند. مانیفست کمونیست در بخش مربوط اتوپیایی ها موضوع را بدین شیوه بیان کرده است: پرولتاریا صرفاً از دیدگاه رنجبرترین طبقه از نظر آنها موجودیت دارد.
۲ـ برخی دیگر به طبقهی کارگر به عنوان منبع سودمندی برای اعمال فشار بر قدرتهای واقعی نگاه می کردند تا آن قدرتها به وظیفه ی خود در تأسیس نظم نوین اقدام کنند. این دیدگاه آشکارا در آخرین اثر سن سیمون (سوسیالیست فرانسوی) به نام «مسیحیت جدید » دیده می شود.
۳ـ برخی در وجود طبقهی کارگر منبع ثمربخشی برای جمع آوری نیرو می دیدند. این امر برای نمونه در جنبش ایکاریای کابه (کمونیست فرانسوی) مصداق داشت که اگرچه عمدتاً از میان طبقهی کارگر برخاسته بود اما جنبشی از آن طبقهی کارگر نبود.
۴ـ برخی دیگر کارگران را عامل ایجاد تهدید انقلابی یا ایجاد گسیختگی در وضع موجود با توسل به آشوب های انقلابی می دانستند، تا بدین طریق بتوانند شرایط را برای به دست آوردن قدرت با توطئهی انقلابی آماده کنند. این بخشی از سنت بابوفیستی ــ ژاکوبنی بود که به تازگی توسط بلانکیست ها و سپس توسط باکونین نمایندگی می شد.
۵ـ برخی هم از سازمان یابی طبقهی کارگر بر مبنای خواست های صنفی حمایت می کردند یعنی افزودن بر منافع صنفی آنها در داخل جامعه، همانند اتحادیه های کارگری.
مارکس در چنین شرایطی آغاز به کار کرد. وی به جای برپاکردن فرقه ی جدید در کنار فرقه های گوناگون دیگر، برنامه ی خود را با تحلیل انتقادی آنچه در جریان بود، با مبارزات واقعی و جنبشهای واقعی و نه استدلال های صرفاً منطقی پی افکند و بر خلاف جنبش های سوسیالیستی عصر خود که مسئلهی اجتماعی را در مقابل سیاسی روز قرار می دادند، مسئلهی سیاسی را با هدف اجتماعی ِ بنیادی تر پیوند زد.
۱- تا پیش از مارکس، کار به عنوان کار برای معیشت زندگی تلقی می شد. این امر به نکات مهمی در خصوص کار به طور کلی و طبقات کارگر در معنی قدیم آن رهنمون می گشت. اما به نظریهی طبقهی کارگر مدرن دست پیدا نمی کرد. مارکس با طرح کار مزدوری کانون بررسی را در رابطهی کارگر و سرمایه دار متمرکز کرد و با طرح برابرنهاد کارـ سرمایه به تأثیرات انسان زدایانهی کار بر «طبقه ای با زنجیرهای رادیکال » که پیش از این تنها از جنبه ی اخلاقی نگریسته می شدند معنایی اقتصادی داد. بنابراین دیگر طبقه ی کارگر، فقط طبقهی رنجبر و موضوعی برای طرح بی عدالتی و ستم نبود، بلکه طبقه ای گشت که اهرمهای کل اقتصاد را تشکیل می دهد و با اندیشه ی طبقه ای که باید مبارزه کند پیوند اندام واری دارد. مبارزهی طبقاتی ای که تا فراسوی رابطهی کار سرمایه تعمیم پیدا می کند، مبارزهی طبقاتی که به مثابهی یک اصل فعال تضاد درون جامعه ی مدرن را بازمی نمایاند. این بزرگترین نتیجهی نظری مطالعات اقتصادی مارکس (تا «سرمایه» و من جمله خود «سرمایه») است، یعنی تبدیل مسئلهی اقتصادی از حالت سوگواری یا ادعانامه ای علیه شرایط رنج (منفعل) به ساز و کار محرکِ مبارزهی طبقاتی (فعال).
۲- تغییر بزرگ دیگری که از سوی مارکس به وجود آمد طرح «بیگانگی کار» بود. وی مفهوم هگلی بیگانگی را از قلمرو نظرورزانه و فلسفی خارج کرده و به متن زندگی واقعی ترجمه کرد. مارکس می گوید: ما تا کنون صرفاً به رابطهی کارگر با محصولات کارش توجه کرده ایم، اما انفصال یا بیگانگی، خود را نه تنها در نتیجه بلکه در عمل تولید، در قالب خود فعالیتِ تولیدی نشان می دهد… خصلت خارجی کار برای کارگر در این واقعیت متجلی می شود که این مال او نیست، بلکه ازآن دیگری است، به او تعلق ندارد، در آنجا او نه به خودش، بلکه به کس دیگری تعلق دارد. این نوع بیگانگی ست که خاص طبقهی کارگر است و چون کل بردگی انسان در رابطهی کارگر با تولید نهفته است و همهی مناسبات بردگی، حالت های گوناگون و پیامدهای این رابطه اند رهایی جامعه از مالکیت خصوصی و… از بردگی، در شکل سیاسی رهایی کارگران بیان می شود. نه به این دلیل که گویی صرفاً مسئله بر سر رهایی آنهاست، بلکه به این دلیل که از رهایی آنان، رهایی عام و جهانشمولِ انسان دریافت می شود.»
۳- فرایافتِ دیگری که در قلب تفکر مارکس جای دارد ایدهی خودرهایی طبقهی کارگر است. بدین معنا که سرمایه داری آن نیروی اجتماعی ای را در وجود می آورد که آن را واژگون و طبقات را ملغی کند. این نیرو طبقهی کارگر است. این سقوط سرمایه چنان که برخی سوءِ قرائت های غایت گرایانه و مکانیستی این قطعه در خود نهفته دارند، به طور خودبخودی صورت نمی گیرد. این بستگی به درجهی تشکیلاتی و آگاهی و پراتیک طبقهی کارگر دارد. این ایده در مقابل سوسیالیسم از بالا که فراهم شدن تغییر را در نتیجهی فعالیت نخبگان روشنگری می داند، در موضع سوسیالیسم از پایین قرار دارد؛ زیرا که کارگران خودشان را با فعالیت خود آزاد می کنند. نقش تعیین کننده ی کارگران در مبارزه علیه سرمایه داری ناشی از بودنشان چنان ستم دیده ترین قشر جامعه نیست که اقشاری چون آوارگان، تن فروشان و… در یک کلام لمپن پرولتاریا موقعیت شان بسیار وخیم تر از طبقهی کارگر است ولی این بدین معنا نیست که آنها از دیگران انقلابی ترند. برعکس شرایط زندگی لمپن پرولتاریا همواره آنان را آماده می کند تا بازیچه ی دسیسه های ارتجاعی شوند و زمینه های بکری هستند برای سربازگیری جنبش های فاشیستی. این گنجایش و استعداد طبقهی کارگر برای الغای طبقات از موضعش در روابط سرمایه داری برمی خیزد. طبقهی کارگر با آزادسازی خود می تواند تمامی قشرهای استثمارپذیر و ستم دیده را نیز آزاد کند و از آن جمله است: زنان. رهایی زنان از رهایی طبقهی کارگر جدایی ناپذیر است.
اما پروسهی گذار از طبقه ای در خود به طبقه ای برای خود یعنی طبقه ای آگاه از موقعیت و منافع خود در جامعهی سرمایه داری و آگاه از نقش تاریخی اش در سرنگونی آن چگونه شکل می گیرد؟ مارکس به جای آگاهی تک تک پرولترها و میزان سواد، دانایی و آموزش کلاسیک آنها امری مهمتر یعنی باخبری از موقعیت هستی شناسانهی خود طبقه را پیش می کشد. این آگاهی لزوماً ناشی از دانایی نظری و فلسفی نیست. کارگران از منافع خود به مثابهی یک طبقه از طریق خود مبارزهی طبقاتی آگاه می شوند. در فعالیت انقلابی تغییر خود انسان مقارن با تغییر شرایط است. مارکس در وهلهی نخست نقش اعتصابات را در ابقا یا افزایش سطح زندگی، مهم نمی داند بلکه آنچه باعث می شود وی اهمیتی چنین عظیم برای آنها قائل شود این است که عامل قطعی در این ارزیابی تأثیر آنها در افزایش آگاهی و سازماندهی طبقهی کارگر است. هنگامی که کارگران در اعتصابات و تجمعات درگیر می شوند و با کارفرمایان و دولت روبرو می شوند و در مسیر مبارزهی طبقاتی گام برمی دارند، تجربه ی مستقیم آنان با جهان نگری ِ القا شده به آنان به وسیلهی نهادهای جامعهی سرمایه داری به شدیدترین وجه برخورد می کند. باید دانست که مبارزهی اتحادیه ای (تریدیونیونی) فی نفسه هدف نیست. اتحادیه های کارگری وجود رابطهی میان سرمایه و کار مزدوری را مسلم تلقی می کنند. آنان صرفاً در صدد بهبود موضع کارگران در آن رابطه اند. تا زمانی که طبقهی کارگر خود را به مبارزهی صرفاً اقتصادی محدود می کند و در پی حذف معلول ها می باشد، در معرض سلطهی سیاسی و ایدئولوژیکِ سرمایه باقی می ماند، زیرا که مبارزهی اتحادیه ای حیات روابط سرمایه داری و علت ها را به چالش نمی کشد. مبارزهی طبقاتی اقتصادی در واقع گرایش ذاتی به سیاسی شدن دارد. مبارزهی طبقاتی طبقهی کارگر هنگامی توفیق می یابد که مبارزهی اقتصادی به مبارزهی سیاسی یعنی به مبارزهی طبقه علیه طبقه تبدیل شود. طبقه ی کارگر می تواند خود را فقط با تصرف قدرت، نابود کردن ماشین دولتی و استقرار شکل نوینی از کنترل دولت به دست کارگران رها سازد. جایی که طبقهی کارگر هنوز به قدر کفایت در سازمان یابی خود پیشرفته نیست که به پیکاری قطعی علیه قدرت جمعی یعنی قدرت سیاسی طبقات حاکم مبادرت ورزد باید به هر حال برای این کار با تهییج دائمی علیه این قدرت ها و با رویکردی خصمانه به سیاست های طبقهی حاکم تربیت یابد. در غیر این صورت بازیچه ای در دست آنها باقی می ماند.
سازمان یابی سیاسی طبقهی کارگر، تشکیل یک حزب کارگران برای نیل به استقلال ِ کامل پرولتاریا از بورژوازی، ضروری است. حزب متشکل از پیشروترین و مصمم ترین افراد آن طبقه است که دارای درک روشن و علمی شرایط است که در آن جنبش کارگران می تواند پیروز شود. لنین نشان داد که چنین حزبی باید ترکیبی از تعهدی محکم به اصول انقلابی با درگیری دایمی و فعال در زندگی و مبارزات طبقهی کارگر باشد (بر خلاف احزاب سوسیال دموکراتِ اروپایی). بدین ترتیب ایدهی اساسی مارکس که طبقهی کارگر طبقه ای برای خود شود در نتیجهی هم کنشی مداوم حزب و بقیهی طبقه حفظ می گردد. از تفاوت های بنیادین حزب طبقهی کارگر با احزاب دیگر این است که بخش مزبور برای گسترده ترین وحدت ممکن کارگران پیکار می کند و درصدد است که با تقسیمات ملی و نژادی مورد تشویق سرمایه داری به مبارزه پردازد و از آن جا است که انترناسیونال ها سر بر می آورند.
۴- اما ایدهی اساسی دیگری که از سوی مارکس و در ارتباط با طبقهی کارگر مطرح می شود، دیکتاتوری پرولتاریاست. مارکس در نامه ای به ژوزف وایدمایر به سال ۱۸۵۲ می نویسد: تا آنجا که به من مربوط می شود، هیچ امتیازی به واسطهی کشف وجود طبقه ها در جامعه ی مدرن، یا کشفِ پیکار میان آنها از آن من نمی شود… کاری که من انجام دادم و تازگی داشت نشان دادن این نکته ها بود: ۱ـ هستی طبقه ها صرفاً وابسته به مرحلهی تاریخی خاصی در تکامل تولید است. ۲ـ پیکار طبقاتی به طور ضروری به دیکتاتوری پرولتاریا منجر می شود. ۳ـ ین دیکتاتوری صرفاً پایه ی گذار به انحلال تمامی طبقه ها و استقرار یک جامعهی بدون طبقه خواهد بود».
مارکس در مانیفست می نویسد: نخستین گام انقلاب طبقهی کارگر باید پرولتاریا را به جایگاه ِ طبقهی حاکم برکشد.» تا پیش از این انقلاب ها و احزاب هر کدام برای فتح این بنای عظیم دولت مبارزه می کردند. تنها انقلاب کارگری ست که تمامی نیروهای نابود کننده اش را علیه آن متمرکز خواهد کرد و دیکتاتوری پرولتاریا را چون مسیر گذار ضروری برای الغای کل تمایزهای طبقاتی برقرار خواهد کرد. وجه تمایز اصلی دیکتاتوری پرولتاریا این است که دقیقاً پرولتاریایی است که چونان طبقهی حاکم سازمان یافته است. با ظهور کارخانه های بزرگ یعنی جایی که قابلیت طبقهی کارگر برای سازمان یابی و کنش جمعی شکل می گیرد، شوراهای کارگری سر بر آوردند. ظهور شوراها نظریهی دیکتاتوری پرولتاریا را با ایجاد شکلی از حاکمیت سیاسی که بازتابِ مستقیم قدرت کارگران در فرآیند تولید بود، تکمیل کرد و آن را فراتر از آنچه در کمون پاریس (۱۸۷۱) اتفاق افتاد قرار داد. دیکتاتوری پرولتاریا که تحت آن گذار به رهایی اقتصادی یعنی به سوی جامعهی فراوانی، رهایی ساختار اجتماعی یعنی به سوی جامعهی بی طبقه، رهایی در ساختار سیاسی یعنی به سوی جامعهی بی دولت، رهایی زندگی اجتماعی یعنی به سوی اجتماعیت، رهایی در روابط جنسی یعنی به سوی رهایی زنان و رهایی در وضع بشریت یعنی به سوی فردگرایی نوآیین امکان پذیر می شود.
زنده باد آزادی و برابری
منبع: نشریهی «خاک»
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com