ماركس و ديكتاتورى پرولتاريا!
هال دريپر
ترجمه : م - مهديزاده
"ديكتاتورى پرولتاريا" نزد ماركس و انگلس
براى اولين بار در يك سلسله از مقالات ماركس و در نشريهای تحت سردبیری او مطرح شده كه در لندن انتشار مييافت. بعدها این مقالات به کتاب مبارزه طبقاتى در فرانسه 1850-1848مشهور گشت. اولين مقاله که در ژانويه 1850 به رشته تحرير در آمده بود در اوائل مارس منتشر شد. اين اصطلاح و معادل آن نه يك بار، بلكه سه بار در هر يك از سه فصل تشكيلدهنده سلسله مقالات، ظاهر شدهاند.
اين اثر، تلاشی بود که ماركس براى جمعبندى مفهوم سياسى انقلاب اروپائى 49-1848 به کار بست. ماركس به مثابه ويراستار نشريه اصلى چپ انقلابى نقش فعالى در انقلاب آلمان ایفا کرد و در همان حال از نزديك تحولات طوفانى فرانسه و به ويژه وين را تعقيب ميكرد. انقلاب اكنون به پايان رسيده بود و ماركس به درسهاى آن مىانديشيد.
اولین مسئلهای که باید طرح کرد این است که هنگاميكه اين اصطلاح براى اولين بار در بهار 1850 ظاهر شد معناى آن براى ماركس و خوانندگان هم دورهاش چه بود؟
آن واقعيت كليدى كه تاريخ اين اصطلاح را در هالهاى از پيچيدگى فرو ميبرد به قرار زير است: در اواسط قرن نوزدهم كلمه قديمى "ديكتاتورى" هنوز معادل اصطلاحی بود كه اين كلمه قرنها پيش از آن برخوردار بود و در اين معنا، اين واژه معادل استبداد، نظم استبدادى، حكومت مطلقه، يا اتوكراسى نبوده و بالاتر از همه، معناى آن در قطب مقابل دموكراسى قرار نداشت.
تاريخچه كوتاهى از "ديكتاتورى"
در همه زبانها، در آغاز كلمه "ديكتاتورى" (...dictature,Diktatur) استنادى بود به dictatura يا نهاد مهمى در جمهورى رم باستان كه بيش از سه قرن تداوم داشته و تاثيرى ماندگار بر انديشه سياسى بر جاى نهاده بود. اين نهاد براى اعمال قدرت در شرايط اضطرارى توسط يك شهروند مورد اعتماد براى مقاصد موقت و محدود و حداكثر تا شش ماه، در نظرگرفته شده بود. هدف آن حفظ وضع موجود جمهورى بود؛ اين نهاد همچون تكيهگاهى براى دفاع از جمهورى عليه خطر براندازى از خارج و داخل قلمداد شده و در حقيقت عليه عناصرى بود كه ما امروزه آنها را متهم به ديكتاتورى مينمائيم. كاركرد اين نهاد حداقل تا هنگاميكه ژوليوس سزار با نابودكردن نهاد جمهورى، خود را ديكتاتور نامحدود و هميشگى اعلام كرد يعنى ديكتاتور به معناى امروزى كلمه، ادامه داشت.
معادل امروزى "ديكتاتورى" نهاد حكومت نظامى (يا حالت فوقالعاده) است. حكومت نظامى از سه زاویه با نهاد رم متمايز است. اين تفاوت به ترتيب زير است: نهاد رم بر مشروعيت قانون اساسى استوار بود نه بر استبداد؛ اختيارات آن به ويژه در عرصه اعمال قوانين جديد و قوانين مربوط به قانون اساسى محدود و دوره برقرارى آن نيز موقت بود. نهادهاى مربوط به حكومت نظامى همواره به شكل يك حكومت دوره بحران و يا رژيم حالت فوقالعاده عمل ميكنند. تنها تعداد انگشت شمارى ميتوانند مدعى شوند كه اين نهادها به خودى خود ضد دمكراتيك اند اگر چه از آنها ميتوان مانند موارد ديگر در خدمت اهداف ضد دموكراتيك بهرهبردارى كرد.
انديشه اروپائى و همه زبانهاى آن تا قرن نوزدهم تحت تاثير معناى قديمى(ديكتاتورى) قرار داشتند اگرچه در كاربرد آن ميل به كم رنگ كردن برخى از جنبههای آن به وجود آمده بود. اما جاافتادهترين معناى آن به دست گرفتن قدرت در شرایط اضطرارى به ويژه در خارج از روال قانوني و عادى امور بود. اگر چه خصلت فردى معناى آن، برخى اوقات از اهميت اساسى برخوردار بود اما هنگاميكه راستگرايان به تسلط ارگانهاى منتخب تودهاى حمله ميكردند اغلب به ويژه از برجستگى اين جنبه كاسته شده است.
در انقلاب فرانسه – مانند همه انقلابات كه در آنها ديگ جوشانى از واژگان سياسى ظاهر شده است- ژيروندنها گرایش داشتند كه "ديكتاتورى كنوانسيون ملى" (اوج دموكراسى انقلابى در زمان خود) و يا"ديكتاتورى كمون پاريس" (دموكراتيكترين بيانى كه در جنبشهاى تودهاى از پائين ظاهر شده است) را مورد انكار قرار دهند. بيش از يك قرن هيچكس حتى خم به ابرو نميآورد كه چرا پارلمان انگليس به خاطر به دست گرفتن همه قدرت در دست خود به عنوان ديكتاتور زير حمله قرار دارد اگر چه در اين مورد واژه ديكتاتورى به معناى دولت زمان بحران نبود.
تاريخ "ديكتاتورى" نزد چپ با اولين جنبش سوسياليستى-كمونيستى با ادغام انديشه سوسياليستى با عضويت در سازمان به اصطلاح " توطئه براى برابرى" (نام اين سازمان- مترجم) آغاز شد كه توسط بابوف در 1796 رهبرى ميشد و در ناكاميهاى پس از شكست انقلاب فرانسه پا به عرصه ظهور گذاشت. در 1828 كتاب پرآوازهاى منتشر شد كه معاون بابوف، بوناروتى به رشته تحرير در آورده بود و نسبتاً با تفصيل فعاليت و سياست اين جنبش را تشريح ميكرد. بدين ترتيب اين كتاب آموزشى، سياست ژاكوبنى-كمونيستى كه براى دو دهه بعد پايه آموزش(يا بدآموزى) بلانكيستهاى چپ شد. (اين كتاب سريعاً توسط چارتيستهاى چپ در انگلستان به چاپ رسيد.)
بوناروتى بحثهای توطئهگران را در مورد حكومت موقت پس از پيروزى دركسب قدرت تشريح كرده است. او به خاطرآنكه از واژه ديكتاتورى، معناى تسلط فردى آن را میفهمد و از استعمال اين كلمه خوددارى كرده اما جاى هيچ شك و شبههاى باقى نمىماند كه حكومت انقلابى، ديكتاتورى يك گروه كوچك از انقلابيون است كه انقلاب را انجام داده و وظيفه خود را آموزش مردم تا مرحلهاى ميدانند كه احتمالاً بايد به آنها دموكراسى اعطاء كنند. اين مفهوم از ديكتاتورى آموزشى، تاريخى طولانى قبل از اين دوره دارد. در برقرارى "ديكتاتورىِ" توده مردم و يا "ديكتاتورى" به وسيله توده مردم ترديدى وجود ندارد، كه بايد از طريق سرنگونى جامعهِ مبتنى بر استثمار تحقق یابد كه آنها را فاسد كرده است. تنها گروه انقلابى ديكتاتورهاى آرمانگرا، بايد ديكتاتورى دوران انتقال را براى يك دوره نامعين، حداقل تا يك نسل اعمال كنند.
اين همان محتوى دريافت ديكتاتورى به وسيله اگوست بلانكى و گروههاى بلانكيست در دهههاى سى و چهل بود. علاوه بر اين، بلانكيستها (و نه فقط آنها) از "ديكتاتورى پاريس" بر شهرستانها و كشور حمايت ميكردند - كه معناى آن، بالاتر از همه، اعمال ديكتاتورى بر دهقانان و پيشهوران بود؛ مگر شهرستانها در انقلاب كبير نشان نداده بودند كه متمايل به ضد انقلاب هستند؟ پس به نام مردم، ناجيان انقلابى از انقلاب عليه مردم دفاع خواهند كرد.
ضمناً انتساب واژه "ديكتاتورى پرولتاريا" به بلانكى افسانهاى است كه مكرراً به وسيله ماركس شناسانى كه ميخواهند اثبات كنند كه ماركس يك كودتاگر بلانكيست بوده، از كتابى به كتاب ديگر كپى شده است. ولى در واقعيت امر، همه مراجع صاحبنظر درمورد زندگى و آثار بلانكى اعلام كردهاند (و برخى اوقات با ابراز تاسف) كه چنين واژهاى در آثار بلانكى وجود ندارد. مهمتر از آن، مفهوم قدرت سياسى كه به وسيله تودههاى دموكراتيك اعمال ميشود به طور اساسى با انديشه ديكتاتورى آموزشى بيگانه است.
در قرن نوزدهم زبان سياسى حاوى مراجعات مكررى به "ديكتاتورى" اكثر مجالس دموكراتيك، جنبشهاى تودهاى مردم، و يا حتى واژه مردم در معناى عام آن بود. همه تلاش ماركس عبارت بود از كاربرد اين واژه كهنه سياسى براى قدرت سياسى يك طبقه. ولى كاربرد واژه ديكتاتورى توسط ماركس در 1850 به طور قابل ملاحظهاى نه فقط با تاريخ طولانى اين كلمه، بلكه به ويژه با تاريخ دوره انقلابىاى مشروط ميشد كه او پشت سر گذاشته بود.
ديكتاتورى در انقلاب 1848
انقلابات بنا بر ماهيت خود دورههاى ادارهی قدرت در شرایط بحران و اضطرارى هستند كه در آنها قانونيتهاى كهن متزلزل و متلاشى ميشوند. اين امر براى هر دو طرف مصداق دارد. ضدانقلابيون براى قانون، ديگر احترامى قائل نیستند. انقلاب 1848 شاهد اعمال "ديكتاتورى" ژنرال كاونياك بود كه سرآغاز تاريخ جديد است. ولى ضرورت شكلى از اشكال ديكتاتورى (بنابر واژهشناسى آن روز) از سوى همه طرفهاى درگير اذعان شده و آزادانه به وسيله اغلب گرايشهاى مختلف از راست تا چپ مورد بحث قرار ميگرفت.
لوئى بلان كه در آن زمان سرآمد سوسيال دموكراتها در آغاز دوره تاريخى اين جنبش بود معناى اساسى "ديكتاتورى" را به بهترين شكل ممكن بيان كرده است. او در جناح چپ حكومت موقت قرار داشت كه در انقلاب فرانسه قدرت را در دست گرفته بود. اين حكومت طبعاً قدرت را به شكل فراقانونى از طريق صدور يك بيانيه قبل از تظاهرات تودهاى در دست گرفته بود. حتى لامارتين، رهبر جناح راست كه دلمشغولىاش هدايت انقلاب در مسيرهاى محافظهكارانه بود، خود و همكارانش را به خاطر نقشى كه در دولت موقت به عهده داشتند، "ديكتاتور" ميناميد. لوئى بلان خواهان ادامه ديكتاتورى و الغاء انتخابات بود تا فرصت كافى براى يك دوره بازآموزى تودهاى وجود داشته باشد. بلان نه فقط در آنزمان بلكه در كتابى كه در دهسال بعد منتشر شد اعلام كرد كه حكومت موقت بايد خود را "همچون ديكتاتورى قلمداد كند كه توسط انقلاب به طور اجتنابناپذير به قدرت رسيده و تا زمانيكه كه مصلحت را به اجرا در نياورده است به تائيد آراى عمومى نيازى ندارد". بلان در مقايسه با باشگاه كارگران پاريس نه فقط خواهان تعويق طولانىتر انتخابات بود بلكه از انديشه قديمى "ديكتاتورى پاريس بر كشور" نيز جانبدارى ميكرد. (1)
كاملا روشن بود كه "ديكتاتورى" مايملك "افراطيون" و انقلابيون دوآتشه نيست. و در قطب مقابل دموكراسى نيز قرار ندارد بلكه از طرف موافقان و مخالفان تواما به مثابه يكى از جنبههاى جنبش دموكراسى درنظر گرفته مىشد.
هر كس عقيده خود را داشت که نوع ويژه "ديكتاتورى" مورد نظرش چه بايد باشد. ويليام وايتلينگ از يك "ديكتاتورى" مسيحائى طرفدارى ميكرد كه در آن، خود او نقش مسيح را به عهده داشت، در 1848 او علناً از ديكتاتورى يك " فرد واحد" دفاع ميكرد.(2) دو هفته پس از آن، ماركس در همان مجمع به پيشنهاد وايتلينگ حمله كرده و آن را مردود شمرد. باكونين، كه در جنبش انقلابى در بوهم درگير بود، بعداً اعلام كرد كه هدف او برقرارى يك حكومت "با قدرت ديكتاتورى نامحدود" بوده كه در آن "همه بايد" از طريق سه انجمن مخفى كه بر پايه "انظباط بى قيدوشرط و سلسله مراتب اكيد" به وجود آمده "تابع يك مرجع ديكتاتورى واحد" باشند. اين اولين مُدل از "ديكتاتورى غيبى" بود كه بايد توسط ديكتاتورهاى نامرعى اعمال ميشد و البته مشغله باكونين در سراسر طول حياتش شکل دادن به اين نوع ديكتاتوريها بود.(3)
مفاهيم "ديكتاتورى" مثل اغلب مفاهيم "حكومت"، صريحا ضد دموكراتيك بودند. اما كلمه "ديكتاتورى" مثل كلمه "حكومت"، ميتواند حاوى مضامين گوناگونى باشد كه دلالت بر حالت فوق قانونى رژيمهاى دوران اضطرار داشته باشند؛ و همينطور نيز بود. در "روزهاى ژوئن" 1848 طبقه كارگر پاريس يكى از بزرگترين شورشهاى تاريخ مدرن را به راه انداخت. پاسخ حكومت موقتِ وحشتزده واگذارى همه قدرت نظامى "ديكتاتورى" به ژنرال كاونياك بود، كه نامبرده نيز حتى هنگاميكه سرنوشت جنگ روشن شده بود از آن براى يك خونريزى آموزشى در مقياس تودهاى بهرهبردارى كرد. (واژه "ديكتاتورى" رسماً به كار گرفته نميشد ولى استفاده از آن در مطبوعات و در گفتارها بسيار رايج بود؛ كلمه رسمى "وضعيت فوقالعاده" بود.)
مطمئناً ديكتاتورى كاونياك يك ديكتاتورى مدرن نبود ولى پيش درآمد تاريخ مدرن اين واژه به شمار ميرود. بدين ترتيب پايه قضائى براى وارد كردن ماده قانونى مربوط به حالت فوقالعاده در قانون اساسى نوامبر 1848 فرانسه ريخته شد، كه به نوبه خود به قانون نهم اوت 1849 تبديل گرديد، و هنوز هم در قرن بيستم به مثابه قانون پايهاى "ديكتاتورى مبتنى بر قانون اساسى" در فرانسه اعتبار خود را حفظ كرده است.
در اين انقلاب ماركس به عنوان ويراستار نشريه Neue Rheinishe Zeitung در كلن، در منتهاى طيف چپ انقلابى در آلمان شخصيت عمده به شمار ميرفت. مانند هر كس ديگر در N.R.Z به ديكتاتورى استناد ميكرد. ولى اولين رجوع به "ديكتاتورى" در ستونهاى اين نشريه نه توسط ماركس بلكه از سخنان صدر حكومت موقت نقل شد كه به دنبال شورش تودهاى قدرت را در دست گرفته بود - و مصمم بود كه مانع سرنگونى پادشاهى و حكومت مطلقه شود. كمپهاوزنِ نخست وزير، يك سرمايهدار رايلندى، با حرارت تمام استدلال ميكرد كه اگر حكومت موقت و مجلس آن به نام مردم قدرت حاكمه را در دست بگيرند، اين امر چيزى جز يك "ديكتاتورى" نخواهد بود - در حقيقت، ديكتاتورى دموكراسى. اگر حكومت جديد نظام راىگيرى را وضع كند كه در آن فقط نخبگان حق راى داشته باشند، اين باز هم در حكم ديكتاتورى خواهد بود.(4)
نشريه N.R.Z. به سردبيرى ماركس از اين خط مشى دفاع ميكرد كه مجمع ملى با الغاء حكومت مطلقه و فراخواندن مردم، خود را قدرت حاكمه اعلام نمايد. هيچ كس شك نداشت كه چنين اقدامى مسئله قانونيت انقلابى را مطرح خواهد كرد. اين همان چيزى است كه انقلابات براى آن به وجود ميآيند. واژه "ديكتاتورى" براى همه طرفهاى شركتكننده به سادگى منعكسكننده همين مسئله بود همانگونه كه كمپهاوزن با حمله به ديكتاتورى دموكراسى، نمونهاى از آن را به نمايش ميگذاشت. در همين رابطه N.R.Z از ديكتاتورى مجلس مردمى طرفدارى ميكرد كه ميبايستى يك سلسله تدابير دموكراتيك براى انقلابى كردن جامعه استبداد زده آلمان به اجرا ميگذاشت. ماركس نوشت: "ايجاد هر دولت موقت پس از انقلاب نياز به ديكتاتورى، آنهم يك ديكتاتورى پر انرژى دارد. ما از همان آغاز كار، با به كار نبردن ديكتاتورى، و بدون درهم شكستن و از ميان برداشتن فورى بقاياى موسسات كهن، به كمپهاوزن باج داديم."(5)
در اينجا مسئله ديكتاتورى پرولتاريا مطرح نبود زيرا سياست ماركس در اين انقلاب نه به دست گرفتن قدرت سياسى توسط طبقه كارگر (كه در مراحل اول سازماندهى قرار داشت) بلكه به قدرت رسيدن بورژوازى ليبرال بود كه وظيفه تاريخىاش (آنگونه كه ماركس درآن زمان ميپنداشت) ريشه كن كردن رژيم سلطنتى - بوروكراتيك- فئودالى و تاسيس يك جامعه دموكراتيك بورژوائى بود كه در آن پرولتاريا بتواند جنبش و مبارزه طبقاتى خود را براى پيروزى احتمالى تكامل بخشد؛ ولى بخش اعظم بورژوازى آلمان از اجراى اين سناريو سرباز زده و به جاى آن به قدرت حكومتى مطلقه به مثابه تكيه گاهى عليه تهديد آتى پرولتاريا، پناه برد.
مهمترين درسى كه ماركس از تجربه انقلابى آموخت اين بود كه بورژوازى آلمان در انجام انقلاب خود، انقلاب بورژوا دموكراتيك قابل اتكا نيست كه احتمالاً پايههاى انقلاب سوسياليستى پرولترى را فراهم خواهد كرد. در آلمان بر خلاف آنچه كه در فرانسه اتفاق افتاده بود اين دو وظيفه بايد در هم ادغام ميشد.
وحشت از "ديكتاتورى" مردم
طى دهههاى متمادى انقلابات شكست خورده بر اروپا سايه انداخته بود. همانگونه كه در مانيفست نوشته شده است، طبقات حاكم از به حركت در آمدن شبح انقلاب كمونيستى برخود ميلرزيدند و يكى از كمترين عواقب اين مسئله تاثير آن بر نحوه بيان آنها بود. بيش از هر چيز، سخن گفتن از "ديكتاتورى" يا " فوق استبداد"(سقط شده) مردم به يك شيوه گفتار رايج روزنامهنگاران مبدل شده بود. در حقيقت انديشه "فوق استبداد مردم" به دوران وحشت ارسطو و افلاطون از دموكراسى به مثابه تهديدى براى جامعه مستقر بر ميگردد؛ ولى در دهه 1850 اين وحشت به يك بيمارى همهگير مبدل شد.
تايمز لندن به اين علت كه اين امر موجب سلب حق راى "انتخاب كنندگان كنونى" از طريق تبديل طبقات فرودست به " فرادست" خواهد شد، عليه حق راى اكثريت مردم به غوغا به پا کرد. سرمايهداران منچستر با يك اعتصاب به اين عنوان كه این امر "استبداد دموكراسى" است به مخالفت برخواستند. توكوويل ليبرال، كه در سال 1856 در باره انقلاب كبير فرانسه قلم زده بود، از اينكه اين انقلاب نه توسط "مستبدين روشنگر" بلكه "توسط تودهی مردم و براى حق حاكميت مردم " انجام گرفته است، ابراز تأسف كرد؛ او نوشت، انقلاب دوره ديكتاتورى "تودهاى" است. كاملا روشن بود كه آن ديكتاتورىاى كه او از دستش به فغان آمده بود، برقرارى "حق حاكميت مردم" بود.(6)
در 1849 گيزو، آخرين نخست وزيرِ پادشاه فرانسه، كتاب جالبى تحت عنوان "در باره دموكراسى در فرانسه" منتشر كرد. در يك عبارت طولانى، اين دولتمرد تاريخدان زبان گلايه ميگشايد كه امروزه هركسى مدعى دموكراسى است حتى سلطنتطلبان، جمهوريخواهان مثل چپگرايان؛ ولى دموكراسى معنائى جز هرج و مرج، جنگ طبقاتى، و " فوق استبداد" تودهاى ندارد. فوق استبداد تودهاى بدين معنا كه تودهها اراده خود را بر آن طبقاتى اعمال میكنند كه اگر چه در اقليت قرار دارند اما ماموريت حكومت بر جامعه به عهده آنها قرار دارد. اين مفهوم تازه سرهم بندى شده كه گويا حاكميت بايد ناشى از انتخابات باشد كاملاً غير فرانسوى است. "شايد تدبير زمانه، استبداد تودهاى و يا ديكتاتورى نظامى را طلب كند اما اينها هيچگاه شكلى از حكومت نخواهند بود."(7)
گيزو چيزى را مفروض مىانگاشت كه همه به آن وقوف داشتند: دموكراسى به معناى همه قدرت به مردم است. و اين به معناى ديكتاتورى مردم بود. او مخالف اين ديكتاتورى بود.
در اوائل همان سال، يك محافظه كار اسپانيائى به خاطر نطقى كه در پارلمان اسپانيا ايراد كرده و در طى آن آنچه را كه ديگران جرأت بيانش را نداشتند با تيزى و حتى با بيرحمى به زبان آورده بود، در سراسر اروپا شهرتى به هم زد. خوان دونوزو كورتس يكى از رهبران سياسى اسپانيا بود كه حتى قبل از وقوع انقلاب اروپائى به يارى او ژنرال ناوارس به عنوان يك ديكتاتور واقعى به قدرت رسيد. در "سخنرانى پيرامون ديكتاتورى" دونوزو هيچ ترسى به خود راه نداد از اعلام اينكه به خاطر حق " شعور" و حق شمشير، قدرت به طبقات مالكِ بورژوا تعلق دارد. وقتى اينها كافى نباشد ديكتاتورى بايد به ميان بيايد. او اذعان ميكرد كه "آرى" ديكتاتورى كلمه وحشتبرانگيزى است اما كلمه انقلاب از آن بسيار ترسناكتر است.
مسئله اينست كه شما طرفدار كدام نوع از ديكتاتورى هستيد؛" اين مسئله انتخاب بين ديكتاتورى قيام و ديكتاتورى حكومت(كنونى) است،" و او دومى را انتخاب ميكرد. آنگاه نكته اصلى گفته او فرا ميرسد: "مسئله انتخاب بين ديكتاتورى از پائين و ديكتاتورى از بالاست: من ديكتاتورى از بالا را انتخاب ميكنم زيرا از قلمرو خالصتر و عاليترى سرچشمه ميگيرد. مسئله در نهايت، انتخاب بين ديكتاتورى دشنه و يا ديكتاتورى شمشير است؛ من ديكتاتورى شمشير را انتخاب ميكنم زيرا شرافتمندانهتر است."(8)
بزرگترين ديكتاتورى ممكن در انگلستان وجود داشت؛ زيرا (به اين امر توجه كنيد) پارلمان انگليس ميتوانست هر كارى را كه ميخواهد انجام دهد: آنگاه، مرتجع اسپانيائى ظفرمندانه سئوال ميكند، "آقايان، چه كسى چنين ديكتاتورى غولآسائى را ديده است؟" دونوزو همچنين چيزى برخلاف فضاى آن دوره اعلام كرد مبنى بر اينكه خدا هم خود يك ديكتاتور است. اين نطق به سرعت در سراسر جهان به زبانهاى مختلف ترجمه شد.
در همان زمان، كتاب مهم ديگرى در باره انقلاب اروپا در 1850 توسط لورنز فون اشتاين منتشر شده كه كمتر مورد توجه قرار گرفت. او هشت سال قبل از آن، يكى از اولين مطالعات در باره رشد سوسياليسم در فرانسه را به رشته تحرير در آورده بود. تحليل اشتاين از "ديكتاتورى" پيچيده است و آن را نميتوان در اينجا خلاصه كرد؛ كافى است بگوئيم او اين مسئله را كاملاً با واژگان قدرت طبقاتى، و به ويژه، در متن يك مبارزه طبقاتى جديد پرولتاريا مورد بحث قرار ميدهد. او درباره مسئله "ديكتاتورى" مانند لوئى بلان مى انديشيد كه خود را سخنگوى سوسياليستهاى فرانسه ميدانست.
اشتاين نوشت: "ديكتاتورى اجتماعى" به "شعار پرولتاريا تبديل شده است"(به معناى بلان)، و"نمايندگى مردم به شعار دموكراسى و صاحبان مالكيت" (به معناى دموكراسى بورژوائى تحت رهبرى لامارتين). طرفداران لوئى بلان، سوسيال دموكراتها، ميتوانند تصميم بگيرند كه حكومت را سرنگون كرده، و با جايگزينى انحصارى سوسيال دموكراتها به جاى حاكمان قبلى حاكميت پرولترى را برقرار كنند. نظريه سوسيال دموكراتها در باره حق حاكميت مردم چنين است كه "يك حكومت موقت تا آنزمان كه همه تدابير لازم را عملى نساخته بايد ديكتاتورى را در دست داشته باشد." "مبارزه طبقات براى در دست گرفتن دولت در اينجا با وضوح فرموله شده است".
اشتاين عليرغم اين حقيقت كه لفاظىهاى بلان را جدى گرفته بود، یک تجزيه و تحليل ارتجاعی از انقلاب را به پيچيدهترين شكل خود ارائه كرد. در برخى از عبارات به نظر ميرسد كه او تا آستانه استفاده از واژه "ديكتاتورى پرولتاريا" پيش ميرود اما در حقيقت اين واژه در نوشته او ظاهر نميشود. ماركس در همين مسير، البته به شيوه خودش، و با پذيرفتن همان اصطلاحات رايج پيش ميرود. گيزو نيز مانند اشتاين، و هر كس ديگر، اغلب "استبداد" را معادل معناى "ديكتاتورى" به كار ميبردند: در تركيباتى مانند" استبداد طبقاتى" (كه به رژيمهاى بورژوا - دموكراتيك اطلاق ميشد)، "استبداد پارلمانى"، "استبداد صنعتى" كارخانه، يا" تهاجمات استبدادى به حقوق مردم" كه به وسيله يك دولت كارگرى انجام خواهد شد. واژة "استبداد طبقاتى" كه او اغلب در دهه 1850 از آن استفاده ميكرد در واقعيت امر يكى از مشتقات "ديكتاتورى طبقاتى" بود.(9)
در كتاب تئورى انقلاب كارل ماركس، من به بررسى تفصيلى اين موضوع پرداختهام كه كلمه "ديكتاتورى" چگونه در آثار ماركس و انگلس به كار رفته است ولى نتيجه حاصله تكاندهنده نيست: آنها مثل ديگران در اين دوره اين كلمه را در اشكال بسيار گوناگونى به كار بردهاند، به ويژه در شكل استعارى كه كاربرد برخى از آنها امروزه نيز رايج است. آنها به "ديكتاتورى روشنفكرانه" كليسا، و يا پاپها، در قرون وسطا اشاره كردهاند؛ به ديكتاتورى مالى كردى موبيليه. دولتهاى كوچك آلمان تحت ديكتاتورى پروس و يا اطريش قرار داشتند؛ حكومت برلين به "ديكتاتورى فرانسه- روسيه" تسليم شد؛ تمام اروپا تحت "ديكتاتورى مسكو " قرار داشت. و درست همانگونه كه داور، ديكتاتور يك زمين فوتبال است درست به همان شكل كه ويراستار يك روزنامه يوميه اگر چه خود تابع صاحبان روزنامه بود "ديكتاتور" آن نشريه ناميده ميشد. ماركس همان "ديكتاتورى" را بر روزنامه كُلنى كه او در طى روزهاى تب آلود انقلاب 1850-1848 ويراستار آن بود اعمال ميكرد.
واژة "ديكتاتورى نظامى" با انعطاف كمترى توسط آنها به كار رفته است؛ در حقيقت، تا آنجا كه من ميدانم، ماركس و انگلس هيچگاه اين واژه را در باره افراد و يا رژيمى كه نسبت به آن احساس جانبدارانه داشته باشند به كار نبردهاند. من شك دارم كه اين روال درباره كاربرد عمومى آن نيز مصداق داشته باشد.
ولى از سوى ديگر ، ماركس واژه " ديكتاتورى " را در معناى تحقيرآميز آن در مورد تعدادى از چهرههاى سياسى به كار برده كه هيچگاه اعمال ديكتاتورى نميكردند. در اين موارد معناى واژه ديكتاتورى منحصراً تاكيدى بود به نوعى سلطهجوئى اما در پوششى ديگر. در ميان اين نمونهها ميتوان به پانل رهبر ايرلندى، بيسمارك، لرد پالمرستون و چند نفر ديگر اشاره كرد. اين شيوه كاملا معمول در مطبوعات يادآور اينست كه چگونه اغلب فرانكلين، د، روزولت را مدتها بعد از آنكه معناى اين واژه جا افتاده بود "ديكتاتور" ميناميدند.
مواردى كه ماركس وانگلس تلاشهائى را هدف حمله قرار ميدادند كه در صدد برقرارى سلطه فردى در جنبش كارگرى و يا سوسياليستى بود واژه "ديكتاتورى" به مواردى كه اشاره كرديم نزديكتر ميشود؛ در اينجا كلمه ديكتاتورى به معناى منفى آن ظاهر شده است. دو نمونه جالب در اين زمينه باكونين و لاسال اند كه هر دو در پى اعمال ديكتاتورى فردى در درون جنبش بودند و هر دو به همين خاطر از سوى ماركس و انگلس مورد حمله قرار گرفتند. طرحهاى باكونين براى يك "ديكتاتورى غيبى " توسط دارودسته اش (و در حقيقت به نام "آزاديخواهى" آنارشيستى) پايه انگيزه باكونين براى تسلط بر انترناسيونال از تقريباً 1869 بود؛ و از اين زمان به بعد ماركس به اين نتيجه رسيد كه "اين روس ميخواهد ديكتاتور جنبش كارگرى اروپا شود". انترناسيونال بروشورى منتشر كرد كه اساساً توسط ماركس و لافارگ نوشته شده و "سازمان يك انجمن غيبى را كه تنها هدف آن تابع كردن جنبش كارگران اروپائى به ديكتاتورى غيبى چند تن ماجراجو بود " را افشاء ميكرد. همه جوانب اساسى اين بروشور، كه سالها توسط تاريخدانان غير معتبر انكار ميشد، به وسيله شواهد گرد آمده درباره بلندپروازيهاى ديكتاتورمسلكانه باكونين مورد تائيد قرار گرفته است.
ما