ماركس‏ و ديكتاتورى پرولتاريا!

 

 هال دريپر

  ترجمه : م - مهديزاده

   

"ديكتاتورى پرولتاريا" نزد ماركس‏ و انگلس

براى اولين بار در يك سلسله از مقالات ماركس‏ و در نشريه­ای تحت سردبیری او مطرح شده ‏ كه در لندن  انتشار مي­يافت. بعدها این مقالات به کتاب مبارزه طبقاتى در فرانسه  1850-1848مشهور گشت. اولين مقاله که در ژانويه 1850 به رشته تحرير در آمده بود در  اوائل مارس‏ منتشر شد. اين اصطلاح و معادل آن نه يك بار، بلكه سه بار در هر يك از سه فصل تشكيل­دهنده سلسله مقالات، ظاهر شده­اند.

اين اثر، تلاشی بود که‏ ماركس‏ براى جمع­بندى مفهوم سياسى انقلاب اروپائى 49-1848 به کار بست. ماركس‏ به مثابه ويراستار نشريه اصلى چپ انقلابى نقش‏ فعالى در انقلاب آلمان ایفا کرد و در همان حال از نزديك تحولات طوفانى فرانسه و به ويژه  وين را  تعقيب مي­كرد. انقلاب اكنون به پايان رسيده بود و ماركس‏ به درس­هاى آن مى­انديشيد.

اولین مسئله­ای که باید طرح کرد این است که هنگامي­كه اين اصطلاح  براى اولين بار در بهار 1850 ظاهر شد معناى آن براى ماركس‏ و خوانندگان هم دوره­اش‏ چه بود؟

آن واقعيت كليدى كه تاريخ اين اصطلاح را در هاله­اى از پيچيدگى فرو مي­برد به قرار زير است: در اواسط قرن نوزدهم كلمه قديمى "ديكتاتورى" هنوز‏ معادل اصطلاحی بود كه اين كلمه قرن­ها پيش از آن‏ برخوردار بود و در اين معنا، اين واژه  معادل استبداد، نظم استبدادى، حكومت مطلقه، يا اتوكراسى  نبوده و بالاتر از همه،  معناى آن در قطب مقابل دموكراسى قرار نداشت.

 

تاريخچه كوتاهى از "ديكتاتورى"

در همه زبان­ها، در آغاز  كلمه "ديكتاتورى" (...dictature,Diktatur) استنادى بود به   dictatura يا نهاد مهمى در  جمهورى رم باستان  كه بيش‏ از سه قرن تداوم داشته و تاثيرى ماندگار بر انديشه سياسى بر جاى نهاده بود. اين نهاد براى اعمال قدرت در شرايط اضطرارى توسط يك شهروند مورد اعتماد براى مقاصد موقت و محدود و حداكثر تا شش‏ ماه، در نظرگرفته شده بود. هدف آن حفظ وضع موجود جمهورى بود؛ اين نهاد هم­چون تكيه­گاهى براى دفاع از جمهورى عليه خطر براندازى از خارج و داخل قلمداد شده و در حقيقت عليه عناصرى بود كه ما امروزه آن­ها را  متهم به ديكتاتورى مي­نمائيم. كاركرد اين نهاد حداقل تا هنگامي­كه ژوليوس‏ سزار با نابودكردن نهاد جمهورى، خود را ديكتاتور نامحدود و هميشگى اعلام كرد يعنى ديكتاتور به معناى امروزى كلمه، ادامه داشت.

معادل امروزى "ديكتاتورى" نهاد حكومت نظامى (يا حالت فوق­العاده) است. حكومت نظامى از سه زاویه با نهاد رم متمايز است. اين تفاوت به ترتيب زير است: نهاد رم  بر مشروعيت قانون اساسى استوار بود نه بر استبداد؛ اختيارات آن به ويژه در عرصه اعمال قوانين جديد و قوانين مربوط به قانون اساسى محدود و دوره برقرارى آن نيز موقت بود. نهادهاى مربوط به حكومت نظامى همواره به شكل يك حكومت دوره بحران و يا رژيم حالت فوق­العاده عمل مي­كنند. تنها تعداد انگشت شمارى مي­توانند مدعى شوند كه اين نهادها به خودى خود ضد دمكراتيك اند اگر چه از آن­ها مي­توان مانند موارد ديگر در خدمت اهداف ضد دموكراتيك بهره­بردارى كرد.

انديشه اروپائى و همه زبان­هاى آن تا قرن نوزدهم تحت تاثير معناى قديمى(ديكتاتورى) قرار داشتند اگرچه در كاربرد آن ميل به كم رنگ كردن برخى از جنبه­های آن به وجود آمده بود. اما جاافتاده­ترين معناى آن به دست گرفتن قدرت در شرایط اضطرارى به ويژه در خارج از روال قانوني و عادى امور بود. اگر چه خصلت فردى معناى آن، برخى اوقات از اهميت اساسى برخوردار بود اما هنگامي­كه راست­گرايان به تسلط ارگان­هاى منتخب توده­اى حمله مي­كردند اغلب به ويژه از برجستگى اين جنبه كاسته شده است.

در انقلاب فرانسه – مانند همه انقلابات كه در آن­ها ديگ جوشانى از واژگان سياسى ظاهر شده است- ژيروندن­ها گرایش داشتند كه "ديكتاتورى كنوانسيون ملى" (اوج دموكراسى انقلابى در زمان خود) و يا"ديكتاتورى كمون پاريس‏" (دموكراتيك­ترين بيانى كه در  جنبش­هاى توده­اى از پائين ظاهر شده است) را مورد انكار قرار دهند. بيش‏ از يك قرن هيچ­كس‏ حتى خم به ابرو نمي­آورد كه چرا پارلمان انگليس‏ به خاطر به دست گرفتن همه  قدرت در دست خود به عنوان ديكتاتور زير حمله قرار دارد اگر چه در اين مورد واژه ديكتاتورى به معناى دولت زمان بحران نبود.

تاريخ "ديكتاتورى" نزد چپ با اولين جنبش‏ سوسياليستى-كمونيستى با ادغام انديشه سوسياليستى با عضويت در سازمان به اصطلاح " توطئه براى برابرى" (نام اين سازمان- مترجم) آغاز شد كه توسط بابوف در 1796 رهبرى مي­شد و در ناكامي­هاى پس‏ از شكست انقلاب فرانسه پا به عرصه ظهور گذاشت. در 1828 كتاب پرآوازه­اى منتشر شد كه  معاون بابوف، بوناروتى به رشته تحرير در آورده بود و نسبتاً با تفصيل فعاليت و سياست اين جنبش‏ را تشريح مي­كرد. بدين ترتيب اين كتاب آموزشى، سياست ژاكوبنى-كمونيستى كه براى دو دهه بعد پايه آموزش‏(يا بدآموزى) بلانكيست­هاى چپ شد. (اين كتاب سريعاً توسط چارتيست­هاى چپ در انگلستان به چاپ رسيد.)

بوناروتى بحث­های توطئه­گران را در مورد حكومت موقت پس‏ از پيروزى دركسب قدرت تشريح كرده است. او به خاطرآن­كه از واژه ديكتاتورى، معناى تسلط فردى آن را می­فهمد و از استعمال اين كلمه خوددارى كرده اما جاى هيچ شك و شبهه­اى باقى نمى­ماند كه حكومت انقلابى، ديكتاتورى يك گروه كوچك از انقلابيون است كه انقلاب را انجام داده و وظيفه خود را آموزش‏ مردم تا مرحله­اى مي­دانند كه احتمالاً بايد به آن­ها دموكراسى اعطاء كنند. اين مفهوم از ديكتاتورى آموزشى، تاريخى طولانى قبل از اين دوره دارد. در برقرارى "ديكتاتورىِ" توده مردم و يا "ديكتاتورى" به وسيله توده مردم ترديدى وجود ندارد، كه بايد از طريق سرنگونى جامعهِ مبتنى بر استثمار تحقق یابد كه آن­ها را فاسد كرده است. تنها گروه انقلابى ديكتاتورهاى آرمان­گرا، بايد ديكتاتورى دوران انتقال را براى يك دوره نامعين، حداقل تا يك نسل اعمال كنند.

 اين همان محتوى دريافت ديكتاتورى به وسيله اگوست بلانكى و گروه­هاى بلانكيست در دهه­هاى سى و چهل بود. علاوه بر اين، بلانكيست­ها (و نه فقط آن­ها) از "ديكتاتورى پاريس‏" بر شهرستان­ها و كشور حمايت مي­كردند - كه معناى آن، بالاتر از همه، اعمال ديكتاتورى بر دهقانان و پيشه­وران بود؛ مگر شهرستان­ها در انقلاب كبير نشان نداده بودند كه متمايل به ضد انقلاب هستند؟ پس به نام مردم، ناجيان انقلابى از انقلاب عليه مردم دفاع خواهند كرد.

 ضمناً انتساب واژه "ديكتاتورى پرولتاريا" به بلانكى افسانه­اى است كه مكرراً به وسيله ماركس‏ شناسانى كه مي­خواهند اثبات كنند كه ماركس‏ يك كودتاگر بلانكيست بوده، از كتابى به كتاب ديگر كپى شده است. ولى در واقعيت امر، همه مراجع صاحب­نظر درمورد زندگى و آثار بلانكى اعلام كرده­اند (و برخى اوقات با ابراز تاسف) كه چنين  واژه­اى در آثار بلانكى وجود ندارد. مهم­تر از آن، مفهوم قدرت سياسى كه به وسيله توده­هاى دموكراتيك اعمال مي­شود به طور اساسى با انديشه ديكتاتورى آموزشى بيگانه است.

در قرن نوزدهم زبان سياسى حاوى مراجعات مكررى به "ديكتاتورى" اكثر مجالس‏ دموكراتيك، جنبش‏­هاى توده­اى مردم، و يا حتى واژه مردم در معناى عام آن بود. همه تلاش ماركس‏ عبارت بود از كاربرد اين واژه كهنه سياسى براى قدرت سياسى يك طبقه. ولى كاربرد واژه ديكتاتورى توسط ماركس‏ در 1850 به طور قابل ملاحظه­اى نه فقط با تاريخ طولانى اين كلمه، بلكه به ويژه با تاريخ  دوره انقلابى­اى مشروط مي­شد كه او پشت سر گذاشته بود.  

 

ديكتاتورى در انقلاب 1848  

انقلابات بنا بر ماهيت خود دوره­هاى اداره­ی قدرت در شرایط بحران و اضطرارى هستند كه در آن­ها قانونيت­هاى كهن متزلزل و متلاشى مي­شوند. اين امر براى هر دو طرف مصداق دارد. ضدانقلابيون براى قانون، ديگر احترامى قائل نیستند. انقلاب 1848 شاهد اعمال "ديكتاتورى" ژنرال كاونياك بود كه سرآغاز تاريخ جديد است. ولى ضرورت شكلى از  اشكال  ديكتاتورى (بنابر واژه­شناسى آن روز) از سوى همه طرف­هاى درگير اذعان شده و آزادانه به وسيله اغلب گرايش­هاى مختلف از راست تا چپ مورد بحث قرار مي­گرفت.

لوئى بلان كه در آن زمان سرآمد سوسيال دموكرات­ها در آغاز دوره تاريخى اين جنبش‏ بود معناى اساسى "ديكتاتورى" را به بهترين شكل ممكن بيان كرده است. او در جناح چپ حكومت موقت قرار داشت كه در انقلاب فرانسه قدرت را در دست گرفته بود. اين حكومت طبعاً قدرت را به شكل فراقانونى از طريق صدور يك بيانيه قبل از تظاهرات توده­اى در دست گرفته بود. حتى لامارتين، رهبر جناح راست كه دلمشغولى­اش‏ هدايت  انقلاب در مسيرهاى محافظه­كارانه بود، خود و همكارانش‏ را به خاطر نقشى كه در دولت موقت به عهده  داشتند، "ديكتاتور" مي­ناميد. لوئى بلان خواهان ادامه ديكتاتورى و الغاء انتخابات بود تا فرصت كافى براى يك دوره بازآموزى توده­اى وجود داشته باشد. بلان نه فقط در آن­زمان بلكه در كتابى كه در ده­سال بعد منتشر شد اعلام كرد كه حكومت موقت بايد خود را "هم­چون ديكتاتورى قلمداد كند كه توسط انقلاب به طور اجتناب­ناپذير به قدرت رسيده و تا زماني­كه كه مصلحت را به اجرا در نياورده است به تائيد آراى عمومى نيازى ندارد".  بلان در مقايسه با باشگاه كارگران پاريس‏ نه فقط خواهان تعويق طولانى­تر انتخابات بود بلكه از انديشه قديمى "ديكتاتورى پاريس‏ بر كشور" نيز جانبدارى مي­كرد. (1)

كاملا روشن بود كه "ديكتاتورى" مايملك "افراطيون" و انقلابيون دوآتشه نيست. و در قطب مقابل دموكراسى نيز قرار ندارد بلكه از طرف موافقان و مخالفان تواما به مثابه يكى از جنبه­هاى جنبش‏ دموكراسى درنظر گرفته مى­شد.

 هر كس‏ ­عقيده خود را داشت که نوع ويژه "ديكتاتورى" مورد نظرش‏ چه بايد باشد. ويليام وايتلينگ از يك "ديكتاتورى" مسيحائى طرفدارى مي­كرد كه در آن، خود او نقش‏ مسيح را به عهده داشت، در 1848 او علناً از ديكتاتورى يك " فرد واحد" دفاع مي­كرد.(2) دو هفته پس‏ از آن، ماركس‏ در همان مجمع به پيشنهاد وايتلينگ حمله كرده و آن را مردود شمرد. باكونين، كه در جنبش‏ انقلابى در بوهم درگير بود، بعداً اعلام كرد كه هدف او برقرارى يك حكومت "با قدرت ديكتاتورى نامحدود" بوده كه در آن "همه بايد" از طريق سه انجمن مخفى كه بر پايه "انظباط بى قيدوشرط و سلسله مراتب اكيد" به وجود آمده "تابع يك مرجع ديكتاتورى واحد" باشند. اين اولين مُدل از "ديكتاتورى غيبى" بود كه بايد توسط ديكتاتورهاى نامرعى اعمال مي­شد و البته مشغله باكونين در سراسر طول حياتش‏ شکل دادن به اين نوع ديكتاتوري­ها بود.(3)

مفاهيم "ديكتاتورى" مثل اغلب مفاهيم "حكومت"، صريحا ضد دموكراتيك بودند. اما كلمه "ديكتاتورى" مثل كلمه "حكومت"، مي­تواند حاوى مضامين گوناگونى باشد كه دلالت بر حالت فوق قانونى رژيم­هاى دوران اضطرار داشته باشند؛ و همين­طور نيز بود. در "روزهاى ژوئن" 1848  طبقه كارگر پاريس‏ يكى از بزرگ­ترين شورش­هاى تاريخ مدرن را به راه انداخت.  پاسخ حكومت موقتِ وحشت­زده واگذارى همه قدرت نظامى "ديكتاتورى" به ژنرال كاونياك بود، كه نامبرده نيز حتى هنگامي­كه سرنوشت جنگ روشن شده بود از آن براى يك خونريزى آموزشى در مقياس‏ توده­اى بهره­بردارى كرد. (واژه "ديكتاتورى" رسماً به كار گرفته نمي­شد ولى استفاده از آن در مطبوعات و در گفتارها بسيار رايج بود؛ كلمه رسمى "وضعيت فوق­العاده" بود.)

مطمئناً ديكتاتورى كاونياك يك ديكتاتورى مدرن نبود ولى پيش‏ درآمد تاريخ مدرن اين واژه به شمار مي­رود. بدين ترتيب پايه قضائى براى وارد كردن ماده قانونى مربوط به حالت فوق­العاده در قانون اساسى نوامبر 1848 فرانسه ريخته شد، كه به نوبه خود به قانون نهم اوت 1849 تبديل گرديد، و هنوز هم در قرن بيستم به مثابه قانون پايه­اى "ديكتاتورى مبتنى بر قانون اساسى" در فرانسه  اعتبار خود را حفظ كرده است. 

در اين انقلاب ماركس‏ به عنوان ويراستار نشريه Neue Rheinishe Zeitung در كلن، در منتهاى طيف چپ انقلابى در آلمان شخصيت عمده به شمار مي­رفت. مانند هر كس‏ ديگر در N.R.Z به ديكتاتورى استناد مي­كرد. ولى اولين رجوع به "ديكتاتورى" در ستون­هاى اين نشريه نه توسط ماركس‏ بلكه از سخنان صدر حكومت موقت نقل شد كه به دنبال شورش‏  توده­اى قدرت را در دست گرفته بود - و مصمم بود كه مانع سرنگونى پادشاهى و حكومت مطلقه شود.  كمپهاوزنِ نخست وزير، يك سرمايه­دار رايلندى، با حرارت تمام استدلال مي­كرد كه اگر حكومت موقت و مجلس‏ آن به نام مردم قدرت حاكمه را در دست بگيرند، اين امر چيزى جز يك "ديكتاتورى" نخواهد بود - در حقيقت، ديكتاتورى دموكراسى. اگر حكومت جديد نظام راى­گيرى را وضع كند كه در آن فقط نخبگان حق راى داشته باشند، اين باز هم در حكم ديكتاتورى خواهد بود.(4)

 نشريه N.R.Z. به سردبيرى ماركس‏ از اين خط مشى دفاع مي­كرد كه مجمع ملى با الغاء حكومت مطلقه و فراخواندن مردم، خود را قدرت حاكمه  اعلام نمايد. هيچ كس‏ شك نداشت كه چنين اقدامى مسئله قانونيت انقلابى را مطرح خواهد كرد. اين همان چيزى است كه انقلابات براى آن به وجود مي­آيند. واژه "ديكتاتورى" براى همه طرف­هاى شركت­كننده به سادگى منعكس‏­كننده همين مسئله بود همان­گونه كه كمپهاوزن با حمله به ديكتاتورى دموكراسى، نمونه­اى از آن را به نمايش‏ مي­گذاشت. در همين رابطه N.R.Z از ديكتاتورى مجلس‏ مردمى طرفدارى مي­كرد كه مي­بايستى يك سلسله تدابير دموكراتيك براى انقلابى كردن جامعه استبداد زده آلمان به اجرا مي­گذاشت. ماركس‏ نوشت: "ايجاد هر دولت موقت پس‏ از انقلاب نياز به ديكتاتورى، آن­هم يك ديكتاتورى پر انرژى دارد. ما از همان آغاز كار، با به كار نبردن ديكتاتورى، و بدون درهم شكستن و از ميان برداشتن فورى بقاياى موسسات كهن، به كمپهاوزن باج داديم."(5)

در اين­جا مسئله ديكتاتورى پرولتاريا مطرح نبود زيرا سياست ماركس‏ در اين انقلاب نه به دست گرفتن قدرت سياسى توسط طبقه كارگر (كه در مراحل اول سازماندهى قرار داشت) بلكه به قدرت رسيدن بورژوازى ليبرال بود كه وظيفه تاريخى­اش (آن­گونه كه ماركس‏ درآن زمان مي­پنداشت) ريشه كن كردن رژيم سلطنتى - بوروكراتيك- فئودالى و تاسيس‏ يك جامعه دموكراتيك بورژوائى بود كه در آن پرولتاريا بتواند جنبش‏ و مبارزه طبقاتى خود را براى پيروزى احتمالى تكامل بخشد؛ ولى بخش‏ اعظم بورژوازى آلمان از اجراى اين سناريو سرباز زده و به جاى آن  به قدرت حكومتى مطلقه به مثابه تكيه گاهى عليه تهديد آتى پرولتاريا،  پناه برد.

مهم­ترين درسى كه ماركس‏ از تجربه انقلابى آموخت اين بود كه بورژوازى آلمان در انجام انقلاب خود، انقلاب بورژوا دموكراتيك قابل اتكا نيست كه احتمالاً پايه­هاى انقلاب سوسياليستى پرولترى را فراهم خواهد كرد. در آلمان بر خلاف آن­چه كه در فرانسه اتفاق افتاده بود اين دو وظيفه بايد در هم ادغام مي­شد.

 

وحشت  از "ديكتاتورى" مردم

طى دهه­هاى متمادى انقلابات شكست خورده بر اروپا سايه انداخته بود. همان­گونه كه در مانيفست نوشته شده است، طبقات حاكم از به حركت در آمدن شبح انقلاب كمونيستى برخود مي­لرزيدند و يكى از كمترين عواقب اين مسئله تاثير آن بر نحوه بيان آن­ها بود. بيش‏ از هر چيز، سخن گفتن از "ديكتاتورى" يا " فوق استبداد"(سقط شده) مردم به يك شيوه گفتار رايج روزنامه­نگاران مبدل شده بود. در حقيقت انديشه "فوق استبداد مردم" به دوران وحشت ارسطو و افلاطون از دموكراسى به مثابه تهديدى براى جامعه مستقر بر مي­گردد؛ ولى در دهه 1850 اين وحشت به يك بيمارى همه­گير مبدل شد.

 تايمز لندن به اين علت كه اين امر موجب سلب حق راى "انتخاب كنندگان كنونى" از طريق تبديل طبقات فرودست به " فرادست"  خواهد شد، عليه حق راى اكثريت مردم به غوغا به پا کرد‏. سرمايه­داران منچستر با يك اعتصاب به اين عنوان كه این امر "استبداد دموكراسى" است به مخالفت برخواستند. توكوويل ليبرال، كه در سال 1856 در باره انقلاب كبير فرانسه قلم زده بود، از اين­كه اين انقلاب نه توسط "مستبدين روشنگر" بلكه "توسط توده­ی مردم و براى حق حاكميت مردم " انجام گرفته است،  ابراز تأسف كرد؛ او نوشت، انقلاب دوره ديكتاتورى "توده­اى" است. كاملا روشن بود كه آن ديكتاتورى­اى كه او از دستش‏ به فغان آمده بود، برقرارى "حق حاكميت مردم" بود.(6)

در 1849 گيزو، آخرين نخست وزيرِ پادشاه فرانسه، كتاب جالبى تحت عنوان "در باره دموكراسى در فرانسه" منتشر كرد. در يك عبارت طولانى، اين دولتمرد تاريخدان زبان گلايه مي­گشايد كه امروزه هركسى مدعى دموكراسى است حتى سلطنت­طلبان، جمهوري­خواهان مثل چپ­گرايان؛ ولى دموكراسى معنائى جز هرج و مرج، جنگ طبقاتى، و " فوق استبداد"  توده­اى ندارد. فوق استبداد توده­اى بدين معنا كه  توده­ها اراده خود را بر آن طبقاتى اعمال می­كنند كه اگر چه در اقليت قرار دارند اما ماموريت حكومت بر جامعه به عهده آن­ها قرار دارد. اين مفهوم تازه سرهم بندى شده كه گويا حاكميت بايد ناشى از انتخابات باشد كاملاً غير فرانسوى است. "شايد تدبير زمانه، استبداد توده­اى و يا ديكتاتورى نظامى را طلب كند اما اين­ها هيچ­گاه شكلى از حكومت نخواهند بود."(7)

گيزو چيزى را مفروض‏ مى­انگاشت كه همه به آن وقوف داشتند: دموكراسى به معناى همه قدرت به مردم است. و اين به معناى ديكتاتورى مردم بود. او مخالف اين ديكتاتورى بود.

در اوائل همان سال، يك محافظه كار اسپانيائى به خاطر نطقى كه در پارلمان اسپانيا ايراد كرده و در طى آن آن­چه را كه ديگران جرأت بيانش‏ را نداشتند با تيزى و حتى  با بيرحمى به زبان آورده بود، در سراسر اروپا شهرتى به هم زد. خوان دونوزو كورتس‏ يكى از رهبران سياسى اسپانيا بود كه حتى قبل از وقوع انقلاب اروپائى به يارى او ژنرال ناوارس‏ به عنوان يك ديكتاتور واقعى به قدرت رسيد. در "سخنرانى پيرامون ديكتاتورى" دونوزو هيچ ترسى به خود راه نداد از اعلام اين­كه به خاطر حق " شعور" و حق شمشير، قدرت به طبقات مالكِ بورژوا تعلق دارد. وقتى اين­ها كافى نباشد ديكتاتورى بايد به ميان بيايد. او اذعان مي­كرد كه "آرى" ديكتاتورى كلمه وحشت­برانگيزى است اما كلمه انقلاب از آن بسيار ترسناك­تر است.

مسئله اينست كه شما طرفدار كدام نوع از ديكتاتورى هستيد؛" اين مسئله انتخاب بين ديكتاتورى قيام و ديكتاتورى حكومت(كنونى) است،" و او دومى را انتخاب مي­كرد. آنگاه نكته اصلى گفته او فرا مي­رسد: "مسئله انتخاب بين ديكتاتورى از پائين و ديكتاتورى از بالاست:  من ديكتاتورى از بالا را انتخاب مي­كنم زيرا از قلمرو خالص‏­تر و عالي­ترى سرچشمه مي­گيرد. مسئله در نهايت، انتخاب بين ديكتاتورى دشنه و يا ديكتاتورى شمشير است؛ من ديكتاتورى شمشير را انتخاب مي­كنم زيرا شرافتمندانه­تر است."(8)

بزرگ­ترين ديكتاتورى ممكن در انگلستان وجود داشت؛ زيرا (به اين امر توجه كنيد) پارلمان انگليس‏ مي­توانست هر كارى را كه مي­خواهد انجام دهد: آنگاه، مرتجع اسپانيائى ظفرمندانه سئوال مي­كند، "آقايان، چه كسى چنين ديكتاتورى غول­آسائى را ديده است؟" دونوزو هم­چنين چيزى برخلاف فضاى آن دوره اعلام كرد مبنى بر اين­كه خدا هم خود يك ديكتاتور است. اين نطق به سرعت در سراسر جهان به زبان­هاى مختلف ترجمه شد.

در همان زمان، كتاب مهم ديگرى در باره انقلاب اروپا در 1850 توسط لورنز فون اشتاين منتشر شده كه كمتر مورد توجه قرار گرفت. او هشت سال قبل از آن، يكى از اولين مطالعات در باره رشد سوسياليسم در فرانسه را به رشته تحرير در آورده بود. تحليل اشتاين از "ديكتاتورى" پيچيده است و آن را نمي­توان در اين­جا خلاصه كرد؛ كافى است بگوئيم او اين مسئله را كاملاً با واژگان قدرت طبقاتى، و به ويژه، در متن يك مبارزه طبقاتى جديد پرولتاريا مورد بحث قرار مي­دهد. او درباره مسئله "ديكتاتورى" مانند لوئى بلان مى انديشيد كه خود را سخن­گوى سوسياليست­هاى فرانسه مي­دانست.

اشتاين نوشت: "ديكتاتورى اجتماعى" به "شعار پرولتاريا تبديل شده است"(به معناى بلان)، و"نمايندگى مردم به شعار دموكراسى و صاحبان مالكيت" (به معناى دموكراسى بورژوائى تحت رهبرى لامارتين). طرفداران لوئى بلان، سوسيال دموكرات­ها، مي­توانند تصميم بگيرند كه حكومت را سرنگون كرده، و با جايگزينى انحصارى سوسيال دموكرات­ها به جاى حاكمان قبلى حاكميت پرولترى را برقرار كنند. نظريه سوسيال دموكرات­ها در باره حق حاكميت مردم چنين است كه "يك حكومت موقت تا آن­زمان كه همه تدابير لازم را عملى نساخته بايد ديكتاتورى را در دست داشته باشد."  "مبارزه طبقات براى در دست گرفتن  دولت در اين­جا با وضوح فرموله شده است".

اشتاين علي­رغم اين حقيقت كه لفاظى­هاى بلان را جدى گرفته بود، یک تجزيه و تحليل ارتجاعی از انقلاب را به پيچيده­ترين شكل خود ارائه كرد. در برخى از عبارات به نظر مي­رسد كه او تا آستانه استفاده از واژه "ديكتاتورى پرولتاريا" پيش‏ مي­رود اما در حقيقت اين واژه در نوشته او ظاهر نمي­شود. ماركس‏ در همين مسير، البته به شيوه خودش‏، و با پذيرفتن همان اصطلاحات رايج پيش‏ مي­رود. گيزو نيز مانند اشتاين، و هر كس‏ ديگر، اغلب "استبداد" را معادل معناى "ديكتاتورى" به كار مي­بردند: در تركيباتى مانند" استبداد طبقاتى" (كه به رژيم­هاى بورژوا - دموكراتيك اطلاق مي­شد)، "استبداد پارلمانى"، "استبداد صنعتى" كارخانه، يا" تهاجمات استبدادى به حقوق مردم" كه به وسيله يك دولت كارگرى انجام خواهد شد. واژة "استبداد طبقاتى" كه او اغلب در دهه 1850 از آن استفاده مي­كرد در واقعيت امر يكى از مشتقات "ديكتاتورى طبقاتى" بود.(9)

 در كتاب تئورى انقلاب كارل ماركس‏، من به بررسى تفصيلى اين موضوع پرداخته­ام كه كلمه "ديكتاتورى" چگونه در آثار ماركس‏ و انگلس‏ به كار رفته است ولى نتيجه حاصله تكان­دهنده نيست: آن­ها مثل ديگران در اين دوره اين كلمه را در اشكال بسيار گوناگونى  به كار برده­اند،  به ويژه در شكل استعارى كه كاربرد برخى از آن­ها امروزه نيز رايج است­. آن­ها به "ديكتاتورى روشنفكرانه" كليسا، و يا پاپ­ها، در قرون وسطا اشاره كرده­اند؛ به ديكتاتورى مالى كردى موبيليه. دولت­هاى كوچك آلمان تحت ديكتاتورى پروس‏ و يا اطريش‏ قرار داشتند؛ حكومت برلين به "ديكتاتورى فرانسه- روسيه" تسليم شد؛ تمام اروپا تحت "ديكتاتورى مسكو " قرار داشت. و درست همان­گونه كه داور، ديكتاتور يك زمين فوتبال است درست به همان شكل كه ويراستار يك روزنامه يوميه اگر چه خود تابع صاحبان روزنامه بود "ديكتاتور" آن نشريه ناميده مي­شد. ماركس‏ همان "ديكتاتورى" را بر روزنامه كُلنى كه او در طى روزهاى تب آلود انقلاب 1850-1848 ويراستار آن بود اعمال مي­كرد.

واژة "ديكتاتورى نظامى" با انعطاف كمترى توسط آن­ها به كار رفته است؛ در حقيقت، تا آن­جا كه من مي­دانم، ماركس‏ و انگلس‏ هيچ­گاه اين واژه را در باره افراد و يا رژيمى كه نسبت به آن احساس‏ جانبدارانه داشته باشند به كار نبرده­اند. من شك دارم كه اين روال درباره كاربرد عمومى آن نيز مصداق داشته باشد.

ولى از سوى ديگر ، ماركس‏ واژه " ديكتاتورى " را در معناى تحقيرآميز آن در مورد تعدادى از چهره­هاى سياسى به كار برده كه هيچگاه اعمال ديكتاتورى نمي­كردند. در اين موارد معناى واژه ديكتاتورى منحصراً  تاكيدى بود به نوعى سلطه­جوئى اما در پوششى ديگر. در ميان اين نمونه­ها مي­توان به پانل رهبر ايرلندى، بيسمارك، لرد پالمرستون و چند نفر ديگر اشاره كرد. اين شيوه كاملا معمول در مطبوعات يادآور اينست كه چگونه اغلب فرانكلين، د، روزولت را مدت­ها بعد از آ­ن­كه معناى اين واژه جا افتاده بود "ديكتاتور" مي­ناميدند.

مواردى كه ماركس‏ وانگلس‏ تلاش­هائى را هدف حمله قرار مي­دادند كه در صدد برقرارى سلطه فردى  در جنبش‏ كارگرى و يا سوسياليستى بود واژه "ديكتاتورى" به مواردى كه اشاره كرديم نزديكتر مي­شود؛ در اين­جا كلمه ديكتاتورى به معناى منفى آن ظاهر شده است. دو نمونه جالب در اين زمينه باكونين و لاسال اند كه هر دو در پى اعمال ديكتاتورى فردى در درون جنبش‏ بودند و هر دو به همين خاطر از سوى ماركس‏ و انگلس‏ مورد حمله قرار گرفتند. طرح­هاى باكونين براى يك "ديكتاتورى غيبى " توسط دارودسته اش‏  (و در حقيقت به نام "آزادي­خواهى" آنارشيستى) پايه انگيزه باكونين براى تسلط بر انترناسيونال از تقريباً 1869 بود؛ و از اين زمان به بعد ماركس‏ به اين نتيجه رسيد كه "اين روس‏ مي­خواهد ديكتاتور جنبش‏ كارگرى اروپا شود". انترناسيونال بروشورى منتشر كرد كه اساساً توسط ماركس‏ و لافارگ نوشته شده  و "سازمان يك انجمن غيبى را كه تنها هدف آن تابع كردن جنبش‏ كارگران اروپائى به ديكتاتورى  غيبى چند تن ماجراجو بود " را افشاء مي­كرد. همه جوانب اساسى اين بروشور، كه سال­ها توسط تاريخدانان غير معتبر انكار مي­شد، به وسيله شواهد گرد آمده درباره بلندپروازي­هاى ديكتاتورمسلكانه باكونين مورد تائيد قرار گرفته است.

ما